رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت دوانزدهم (آخر)

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

فصل دوازده

بعد از جواب دادن به عرفان مامان نیز سعی می کرد برای نشان دادن ناراحتی اش کمتر در خانه بماند . ان روز کمند زنگ زد و از من خواست که برای مدتی پیشش بروم وقتی دلیلش را پرسیدم فهمیدم که عمو به همراه دانیال به امریکا رفته اند . و خاله فتانه نیز اجبارا برای سرزدن به خواهرش به شیراز رفته بود و او از من خواسته بود که در ان موقعیتش در کنارش باشم و من نیز بالاجبار قبول کردم البته تنها امیدواری این بود که شاید کامیار نباشد . و من به خانه کمند رفتم .وقتی رفتم کامیار در خانه نبود . کمند به استقبالم امد با اعتراض گفتم :
-چرا این طوری اومدی ؟می نشستی خودم می اومدم دیگه .
در حالی که کمرش را گرفته بود خندید و گفت :بیا تو خوش اومدی .
-قربونت برم تنهایی ؟
-اره .
-پس کامیار کو ؟
-با دوستانش رفتن اسب سواری هنوزم برنگشته .
-چرا تورو تنها گذشته .
-می دونست تو می یای خیالش راحت بود .
لجم گرفته بود دل گفتم :چون میدونست من می یام اونم رفته به جهنم .
کمند گفت :برو وسایلت رو بذار توی اتاق من .
-بشه می رم تو بشین .
وسایلم را گذاشتم و دوباره به کنارش برگشتم .
با خنده گفتم :عین توپ شدی ؟
-بخند نوبت تو هم میشه .
دستم را گذاشتم روی شکمش و گفتم :خاله جون زودتر بیا دنیا تا یه کوچولو باهات بازی کنم حوصله ام سر رفته .
-بچه ام جاش راحته چی کارش داری ؟
-قربونش برم پسر خوشگل و ناز .
با صدای باز و بسته شدن در دستپاچه شدم و اب دهنم به گلویم پرت شد . بیچاره کمند نمی دانست چه کار کند . باان وضعش یک لیوان اب برایم اورد .
صدای کامیار را شنیدم که گفت :چی شده ؟
کمند گفت :هیچی اب دهنش پرت شده توی گلوش .
-اب بخور الان بهتر میشی .
کمی از اب را خوردم گفتم :سلام .
-سلام عزیزم چه عجب چراغونی کردی این جا رو .
کمند گفت :خوب شدی ؟
-اره عزیزم .خوبم .
صدای تلفن باعث شد کامیار از ما جدا بشود و به طرف تلفن برود بعد از چند دقیقه حرف زدن به کمند گفت :کمند خواهر شوهر ته میگه گفته بودی قراره برین دکتر .
کمند گفت :ای وای اره یادم رفت .
-چی بهش بگم .
-بگو بیاد دنبالم .
-باشه .
کمند گفت :شرمنده عسل جان . من میرم و زود برمی گردم .
با تعجب گفتم :خوب منم می یام .
-قربونت برم نیای بهتره تو باش سریع بر می گردم .
-چرا اصلا به خواهر شوهرت بگو نیاد من میبرمت.
-نمیشه ناراحت میشه قربونت برم می رم زود می یام .
-اخه من اومدم پیش تو .
-خوب منم امروز می رم زود میایم بشین تلویزیون نگاه کن .
وقتی دیدم اصرار بی فایده است دیگر هیچی نگفتم .
با صدای بلند گفت :کامیار من رفتم .. احتمالا خوابه باش زود برمی گردم .
او رفت و من خودم را مشغول دیدن تلویزیون کردم که کامیار رو به روم ایستاد و گفت :رفت ؟
مانند برق زده ها نگاهش کردم و گفتم :اره .
کنارم نشست و گفت :چی می بینی ؟
خواستم بلند شوم که دستم را گرفت و گفت :بشین کارت دارم .
دوباره نشستم و این بار با لحنی عصبی گفت :خوب حالا نمی تونی واسه من بازی در بیاری می تونی ؟
-برو بابا .
-من عرعر می کنم ؟؟
-چی ؟
-شبیه قاتل ها هستم ؟
-چرت و پرت نگو .
-جواب منو بده .
-نه ..نه …نه .
با فریاد گفت :پس چرا ازم فرار می کنی ؟
با ارامی گفتم :تو رو خدا شروع نکن .
-بامن ازدواج می کنی ؟
-تو دیوونه ای .
با لحن محکمی کفت :اره یا نه ؟
-قاطی کردی .
-اره هم دیوونه ام هم قاطی کردم همش هم تقصیر توست . فقط تو راه علاج همه ی دیوونه گی هام هستی .
-به من چه .
-اره به تو چه که من دارم واسه ات می میرم به تو چه ربطی داره که من می خوام باهات ازدواج کنم نذار عذاب بکشم .
-اتفاقا می خوام عذاب بکشی .
-چرا ؟این قدر سنگدل هستی ؟
-شدم کامیار . تو سنگدل کردی .
ارام گفت :غلط کردم باشه ؟به خدا نمی تونم . بریدم . عسل کمکم کن .
-واسه چی ؟به خودت توهین نکن .
-لعنتی نذار اونی که نمی خوام بشه .
گفتم :خیلی بی شعوری .
-عسل ضعیف نبودم بیشعور نبودم اما به خاطر تو شدم .
-ازدواجی که من نخوام چه فایده ای داره ؟
-دروغ می گی بگو که دوستم داری بگو که ازم متنفّر نیستی .
به طرفم امد و گفت :تو می خوای اونی بشه که هیچ کدوم نمی خوایم ؟
-کامیار تو .. می تونی با یکی دیگه خوشبخت بشی .
-نه تو نمی فهمی من فقط تو رو می خوام به خدا چیز زیادی ازت نمی خوام .
با گریه گفتم :تو رو خدا کامیار …
-لعنتی من که گفتم دوستت دارم من که صد بار به پات افتادم چرا نمی خوای باورم کنی .
-به خاطر این که نذاشتی باور کنم .برای این که عشق پاکم رو اون طوری رد کردی .
-اما من نمی خواستم اون طوری بشه .
-نگو که تو نگفتی که من نازی رو می خوام . نگو که تو نگفتی واسه عشقم احترام قائلی اما من با یکی دیگه خوشبخت می شم .
با فریاد گفت :گفتم . خود احمقم بود که گفتم اما .. دلیل داشتم کی می دونست من رو درک کنه من عاشق دختری شده بودم که ماه بود فرشته بود . اما یکی دو تا طرفدار که نداشت هر جا می رفت یکی اون رو می خواست .یکیش شروین بود کسی که رفیقم بود اون ان قدر قشنگ راجع به تو حرف می زد که من خودم رو کوچکتر از اون می دونستم که عشق اون رو بدزدم .تو هم باهاش خوب بودی حرف های تو تعریف های تو ازش منو اتیش می زد و من هیچی نمی گفتم اما در مقابل با من لج می کردی قهر می کردی من .. من فکر کردم اون می تونه خوشبختت کنه فکر کردم خوشبختی تو مهم تر از خوشبختی خودمه .
با گریه گفتم :لعنتی من که خودم اومدم بهت گفتم که می خوامت ..
-گفتی عسل ولی تو که جای من نبودی من فکر می کردم اگه با تو ازدواج کنم به عزیزترین دوستم خیانت کردم مردن .من مهم نبود .عسل . .. من فکر کردم بدون تو میشه موند اما نشد . تنها چیزی که بهم آرامش می داد این بود که تو من رو می خوای این کافی بود بمونم . اما دیدم تو رفتی شروین ازدواج کرد .من هم نتونستم بهت برسم من دیگه خودم نبودم .عسل . وقتی برگشتی و دیدمت خودم شدم . اما دیگه تو عسل مهربون من نبودی که دل هیچ کس رو نمی شکوند .من خواستم تو فقط دلت برام بسوزه من به بودنت در کنارم راضی بودم . داشت هم چی تموم میشد .حالا نوبت عرفان بود حالا فرق داشت تو دیگه من رو نمی خواستی به کیوان گفتم شاید بهترین کار بود چون اون فهمید که من می خوام باهات باشم . می تو نیست تورو منصرف کنه عسل . بذار من تو بشی .
من همچنان نگاهش می کردم . با گریه گفتم :چرا گذاشتی فقط خاطره ات شادم کنه . چرا ندیدی که دارم غرق می شم ؟
-به خدا نمی دونستم ان قدر احمق هستم .
-کامیار من دوستت دارم باور کن .
-می دونم چون خوندمش واقعیت رو تو چشمات خوندم . بامن ازدواج می کنی ؟
-دیگه نمیخوام رویام رو خراب کنم . می تونیم با هم خوشبخت بشیم .
-فدای تو عزیزم . چه قدر منتظر این لحظه بودم . حالا می خوام این دنیا رو بسازم .میدونی چی بهم دادی ؟تو زندگی رو بهم دادی
-دوست دارم همیشه داشتم.
-من هم دوست دارم و داشتم از وقتی که دیدمت فهمیدم دوست دارم اما نمی دونم چرا روزگار باهام ون این جوری کرد ؟دیگه تنها م نذار .بذار باهات دنیا رو داشته باشم .
-تو هم تنها م نذار باور کن خیلی صبر کردن سخت بود .
-دیگه تموم شد عزیزم .

فصل اخر .

کامیار غرولند کنان گفت :این بچه اعصابم رو خورد کرد عسل خانم ؟
-دفعه اولت که نیست نمی تونی بچه رو اروم کنی بیا بغل خودم دخترم .
-راست می گه برو بغل ماما نت . ما که یاد نگرفتیم بچه داری چه طوریه . اون من رو اروم کرد تورو هم اورم می کنه .
-بله تا بچه رو می خوابونم مزاحمم نشی ها ؟
….
کامیار گفت :خوابید ؟
عسل در جواب همسرش با لبخند گفت :اره .
-عسل پنج سال از ازدواجمون می گذره امروز سالگرد ازدواج مونه نمی خوای داستان رو تموم کنی ؟
-چرا ولی چند خط اخرش دست شما رو می بوسه .
-چشم عزیزم زندگی من فقط بگو چی بنویسم ؟
-هر چی دلت خواست .
-چشم .

روزگار ورق می خورد
زمین ترک برمی دارد
قصه ها تکرار می شود
قلم می نگرد
باران می بارد
و تو هنوز در قله غرورت من عاشق را کم می بینی .

پایان

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!