رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

فصل دهم .

همه در تدارکات مهمانی بودند .این مهمانی با مهمانی های دیگر فرق می کرد . نیاز همراه سعید بود کمند همراه دانیال و شروین همراه مریم . تنها کسی که با من حاضر شد نیلوفر بود . من لباس شبم را که سارینا و فرشاد برای تولدم خریده بودند پوشیدم . لباسم بلند با یقه شل و استین حلقه ای در عین سادگی جلوه منحصر به فردی داشت .
وقتی نیلوفر من را توی لباس دید با هیجان فریادی کشید و گفت : خودت فوق العاده ای با این لباس بی نظیر هم فوق العاده تر شدی .
گفتم :چشمها ت فوق العاده می بینه .
-به خدا تعارف نمی کنم تو که خریدی دو تا می خریدی .
-خودم نخریدم یادگاری دوستامه برای تولدم خریدند از یک مغازه معروف توی ونیز .
-حالا برو موها تو رو درست کن داره دیر میشه باید زودتر به باغ بریم .
خوشبختانه غیر از من و نیلوفر فقط شهرام بود که با ما به باغ می امد .
توی اینه به خودم نگاهی کردم من دیگر عسل قبل نبودم . که هیچ جا بند نمی شد . با صدای پای نیلوفر رشته افکارم پاره شد .
نیلوفر خنده ای موزیانه کرد و گفت :به چی فکر می کنی ؟
-به این که همه چه قدر تغییر کردند خودم چه قدر عوض شدم .
-اره راست می گی . زمانی من و تو نیاز و کمند همه جا با هم بودیم اما حالا دیگه وضع فرق کرده کمند داره مامان میشه . و نیاز هم سرش به زندگی خودش گرمه .
-کاش می شد همه چیز را مثل قبل بود و تغییر نمی کرد .
-زندگی همینه دیگه . حالا نمی خواد فکرت را مشغول این مسائل کنی امشب شب جشنه سعی کن خوش باشی . ای وای پاک یادم رفت برای جی امده بودم . شهرام کارت داشت .
-چی کار داره ؟
-چه می دونم می گه بیا با سلیقه خودت سی دی ها رو گلچین کن .
-کجا بریم این کارها را انجام بدیم .
-نمی دونم .
به همراه نیلوفر به محوطه برگشتیم .
شهرام گفت :چه عجب بالاخره تشریف آوردید .
-حالا که اومدیم میشه بگی کجا باید سی دی گلچین کنیم ما که کامپیوتر نداریم .
-چرا داریم توی اتاق ته باغ یه کامپیوتر هست .
-خوب پس معطل چی هستی بریم .
هر سه با خنده و شوخی کلی طول کشید تا ما توانستیم یه سی دی گلچین کردیم .
شهرام گفت :الا نه که مهمون ها برسند ساعت هفت شده .
چند دقیقه بعد مامان به همراه مامان فرح و زن دایی و خاله فاطی رسیدند .
مامان گفت:شما این همه وقت این جا چی کار می کردید ؟
شهرام گفت :عمه جون سی دی گلچین کردیم . این باندها رو وصل کردیم .کمی هم میوه خوردیم .
زن دایی گفت :پس جای ما خالی .
گفتم :پی دایی کیوان و بقیه کجان ؟
قبل از مامان جواب بدهد دایی کیوان به ما ملحق شد . به او نگاه کردم در کت و شلوار مشکی رنگش واقعاً جذاب تر از پیش به نظر می رسید .
با لبخند گفت :من اینجام نگران نباشید می دونم بدون من مجلس تو یکی لطفی نداره .
دایی فرامرز گفت :بله دیگه ما آقایان که نباشیم مهمونی . مهمونی نمیشه .
خاله گفت :این رو راست گفتی چون بلا نسبت فقط توی آقایون سوژه زیاده واسه خنده .
همه خندیدند .
عمو شهاب ادامه داد :خانوم اگه ما سوژه خنده هستیم پس چرا می خواین با ما برقصید با ما شام بخورید ؟
خاله گفت :شهاب جان گفتم بلا نسبت یعنی شما همتون سرور ما هستین .
دایی گفت :شما هم تاج سر هستین .
دایی فرامرز گفت :نمی دونم چرا کامبیز اینا ان قدر دیر کردن ؟
مامان فرح گفت :میان . راه دوره کمی دیر می رسن .
کم کم با اولین مهمان ها مجلس ما رنگ رسمی تر به خود گرفت در این میان کامیار واقعاً می درخشید . کت و شلوار طوسی رنگش قامت موزونش را به طرز سخاوت مندانه ای به معرض نمایش می گذاشت .طولی نکشید که همه ی جوانها به شادی پرداختند و فضا را شاد کردند
کمند و دانیال به طرفم امدند کمند با خنده گفت :خانم خوشگله تنهایی خوب حال کردین ها .
گفتم :جای تو خالی خانمی .
دانیال گفت :اتفاقا بهش گفتم همراه شما بیاد ولی به خاطر وضعیتش ترجیح داد مزاحم شما نشه .
دستم را به شکمش کشیدم و گفتم :الهی فداش بشم کی میای نی نی جون ؟
کمند گفت :سه ماه دیگه تشریف میارن .
-انشاالله بهتره بشینی .
-نه خوبه این طوری راحت ترم .
چون مجبور بودم برای استقبال از مهمان ها بروم به ناچار از انها جدا شدم .
مریم و شروین تقریبا اخرین مهمان ها بودند به طرف شان رفتم و با اعتراض گفتم :خسته نباشید می خواستید الان هم نیاین .
مریم گفت :به شروین بگو به خدا فقط ما رو سه ساعت علّاف یه دسته گل کرد .
شروین گفت :من بی تقصیر م برین یقه ای گل فروشی رو بگیر ین .
-حالا بخشیده شدین بیاین تو دیگه .
مریم مانتویش را در اورد و گفت :ماشاءالله چه قدر شلوغه .
-اره اکثرا اشنا هستن باید بشناسیشون .
-خوب اکثرا رو اره .
-برین بشینین .
اواسط مهمانی بود که خانم واقای به همراه دختر جوان و زیبایی وارد شدند .
از مامان پرسیدم :مامان اینا کین ؟
مامان با لبخند گفت :دختره توی شرکت کیوانه . فکر کنم داداشم بالاخره دلش لرزیده من دعوتش ون کردم .

با این فکر به طرف شان رفتم و با گرمی از انها استقبال کردم .
به طرف نیاز و نیلوفر رفتم نیاز گفت :اون کی بود که ان قدر صمیمی بودی باهاش ؟
با شادی گفتم :فکر کنم داییمون دست به کار شده .
نیلوفر گفت :دروغ می گی از کی شنیدی ؟
-از مامان .
نیاز با دقت بیشتری به او چشم دوخت و گفت :با نمکه ازش خوشم اومده .
کمند گفت :همه رفتند مو ندید تو و نیلو و کامیار و شهرام .
نیلوفر با لحنی شوخ گفت :شما برام دست به دعا بشین به خدا من می رم .
نیاز با خنده گفت :هر سه تاتون خفه بشین من می رم ببینم سعید چی میگه .
-باز دلش هوای یار را کرد .
من نیز به شوخی گفتم :دست راستت روی سر ما .
نیاز با خنده گفت :مسخره کنید نوبت شما هم میشه .
نیلوفر با صدای بلند گفت :الهی امین .
من و کمند خندیدیم . او نیز به طرف دانیال به راه افتاد و گفت :بشینین دعا کنید دلقک ها .
نیلوفر گفت :این طوری نمیشه این دو تا رو سر شون رو بگیری تهشون رو بگیری پیش شوهراشونن بیا یه فکری بکنیم .
دستش را گرفتم و گفتم :اونا رو ول کن الان رو داشته باش بیا یه کم برقصیم .
به همراه او در حال رقصیدن بودیم که با صدای کسی که مرا به نام می خواند برگشتم .
عرفان پسر خاله ای مامان را دیدم . با لبخندی گفت :شما خیلی زیبا می رقصید . رقص میان اسپانیایی و فارسی فوق العاده است .
به خاطر ادب گفتم :به نظر خودم که مثل همه می رقصم .
-اما به نظر من متفاوت با بقیه می رقصید .
-به هر حال ممنون .
حال ادامه دادن نداشتم برای همین یه گوشه ای نشستم . او نیز با کمال پر رویی کنارم نشست و گفت :پریسا دخترش رو از ما قایم می کنه .
-اختیار دارید تحفهی نطنز نیستم که مامان قایمم کنه من تازه اومدم .
-بله خبر دارم که این جا نبود ین .
نخیر انگار خیال نداشت برود او حرف می زد و من به تنهایی چیزی که دقت نمی کردم صحبت های او بود . همان طور که داشتم به اطراف نگاه می کردم که کامیار را دیدم تمام حواسش به ما بود .
شیطنت تمام وجودم را فرا گرفت . عرفا ن گفت :به نظر شما این طوری نیست ؟
-چی این طوری نیست ؟
گفت :شربت میل داری ؟
-خوشحال می شم .
دو لیوان شربت اورد که شربت مرا با ژست خاصی به دستم داد و گفت :بفرمایید .
خندهام گرفت و گفتم :این یک صحنه از یک فیلم بود یا از خودت بود .
گفت :چه فرقی میکنه می شه توی این باغ افتخار قدم زدن رو بهم بدی
-خوشحال میشم .
هر دو قدم زنان به قسمت های پشت باغ رفتیم .
عرفان گفت :باغ قشنگیه .
-بله خیلی . ولی من خیلی این قسمت ش را دوست دارم .
-خوش به حال این قسمت از باغ .
زیر چشمی به او نگاه کردم گفت :زندگی کردن توی یک کشور غریب اونم بدون خانواده باید سخت بوده باشه .
-سخت بود اما تموم شد خوب بالاخره انسان مطیع سر نوشته وقتی هم مطیع باشه سریع سازگاری پیدا می کنه .
-بله درسته اما شما می گین مطیع سرنوشت بودن که ادم رو سازگار می کنه اما من میگم اراده انسان و خواسته اش ایجاب می کنه که سازگار باشه . شما خواستین اون جا درس بخونین برای همین تونستین تحملش کنید . مثل من که خواستم زندگی جدیدی رو شروع کنم و نه سال تنهایی زندگی کردن در کانادا رو تحمل کردم.
-بله اینم هست . بهتره برگردیم این جا تاریک بشه واقعاً خوف انگیزه .
-باشه هر جوری که تو بخوای
و هر دو ارام به میان جمعیت باز گشتیم . او از من جدا شد و من در میان افکار پایان نا پذیرم بودم که با برخورد به یکی دوباره به این دنیا بازگشتم . مقابلم کامیار بود .این اولین بار بود که بعد از چند سال صورتش را از نزدیک میدیدم .
با نگرانی گفت :انگار زیاد سرحال نیستی .
به زور گفتم :خوبم . یعنی هیچ وقت این قدر سرحال نبودم.
-رنگت پریده چیزی شده ؟
-نه ..هیچی .
-معذرت می خوام اصلا حواسم نبود .
با لحنی که بی احساسی خدم را نیز ازار می داد گفتم :مهم نیست . چیزی نشده .
-باشه به هر حال معذرت می خوام .
-اشکال نداره لطف می کنی بری اونور
و او همراه با نگاه سنگینش از مقابل من رد شد و من را در حلقه نگاه خود تنها گذاشت .
ان شب من بیشتر با عرفان اشنا شدم . پسر بسیار با شخصیت و دوست داشتنی بود . در مقابل کامیار من بسیار سخت و جدی بودم . اما من نمی توانستم از کامیار فرار کنم او همه جا با من بود و خاطر اتش نیز از ذهنم خارج نشده بود . به اصرار من عید ان سال به شمال رفتیم . اما این بار نیاز و سعید همراهمان نیامدند . من و نیلوفر هم اتاقی هم بودیم . این بار کمند نیز به خاطر نبودن جا تصمیم گرفت پیش ما باشد چون وضع اش طوری نبود که جای تنگ بخوابد .
مشغول جمع کردن وسایلم بودم که کمند به یک باره گفت :عسل حس می کنم تو با کامیار مشکلی داری .
گفتم :من ؟نه . چرا این فکر رو کردی ؟
-اخه از وقتی برگشتی باهاش انگار غریبه شدی یه جور دیگه .
-موقعیت ها فرق کرده من دیگه اون عسل شیطون نیستم که با همه شوخی کنم .
-درسته اما صمیمیت با بزرگ شدن و تغییر کردن فرق نمی کنه .
-اصلا کی این حرف رو زده ؟

-راستش کامیار ازم خواسته که باهات حرف بزنم .
قلبم ریخت چه طوری به خودش اجازه می داد دلیل رفتاری را که خودش میدانست دوباره بپرسه .
کمند گفت :حالا چی به این داداش دیوونه ام بگم .
بغض راه گلویم را بسته بود با لبخند مصنوعی گفتم :برو بهش بگو اشتباه می کنه . من باهاش هیچ مشکلی ندارم .
نمی دونم این نیلوفر کجا رفت .به بهانه یافتن نیلوفر خودم را نجات دادم . به محوطه ویلا رفتم .مشغول ور رفتن با چوب اسکی اش بود .
سینه ام را صاف کردم که متوجه حضورم شود.
سرش را بالا اورد و گفت :تویی ؟ کاری داشتی ؟
بی تفاوت گفتم :میشه با هم صحبت کنیم .؟
-اره با کمال میل .
هر دو قدم زنان به سمت آلاچیق رفتیم بدون هیچ حرفی نشستم . از او خواستم بنشیند . ارام کنارم نشست . وقتی که سکوت طولانی من را دید گفت :عسل جان . خوبی ؟می خوای یه لیوان اب برات بیارم ؟
با صدای عصبی گفتم :چرا سعی داری به همه بگی من غیر عادی با تو برخورد می کنم ؟
-چی ؟
-چرا به کمند گفتی راجع به رفتارم با من حرف بزنه ؟
-برای این که لازم بود .
با صدای دو رگه گفتم :ببین من نیومدم که دوباره اعصابم بهم بریزه .رفتار من هیچ مشکلی با هیچ کس نداره .دوست ندارم بری جار بزنی که من فقط با تو بد رفتار می کنم . چون وقت همه فکر می کنن که واسه ام مهمی درحالی که نیستی .. می فهمی ؟
در حالی که نگاهش هم چون پسر بچه ای مظلومانه نگاهم می کرد گفت :من منظوری نداشتم . ببخشید که باعث ناراحتیت شدم .
-باشه تموم شد . پس دیگه از این کارها نکن .
در حالی که همان طوری ارام نشسته بود . سیگاری روشن کرد و گفت :تو از من متنفری ؟
-من .. از تو ..متنفر نیستم . اما نخواه که مثل قبل باهات برخورد کنم سخته کامیار اما می گم من هنوز رفتار مسخره تورو فراموش نکردم . می دونی چرا ؟چون چهار سال روانم را از من گرفت . اما دیگه اون احساسم عوض شده تموم شده تو فکر کن یه احساس جوونی زودگذر اومد و رفت . اما داغونم کرد تقصیر تو نیست تو هیچ تعهدی به من نداشتی . ببین من با تو مشکلی ندارم اصلا همه چی رو فراموش کن باشه ؟
خواستم بروم که دستم را گرفت .سریع دستم را کشیدم و گفتم :کاری داری بگو .
صدایش می لرزید . حس کردم جانم لرزید . ارام گفت :مامان و بابا به رفتارت شک کردن لطفاً جلوی اینها نشون نده که ازم متنفری .
-سعی می کنم کمتر باهات برخورد کنم .ولی من چون باهات مشکلی ندارم سعی می کنم زیاد نشون ندم ازت خوشم نمی یاد .
گفت :باشه بازم ممنون . حداقل دلم به این خوشه که به خاطر دیگران حاضری تحملم کنی .
-خوب کاری نداری ؟
سرش را تکان داد و احساس کردم چشمانش می گریند . احساس کردم این ان کامیار بی احساس چهار سال پیش نیست .
خواستم برم که باز صدام کرد
-عسل
چه قدر زیبا صدایم زد . بعد از سکوتی کوتاه گفت :هیچی ولش کن . حتی نمی خوام با یه کلمه دیگه از این بیشتر از دستت بدم .
من دیگه حتی بر نگشتم و به راهم ادامه دادم .
نزدیک های غروب تصمیم گرفتیم به دریا برویم همه راهها برایم مانند فیلم پر از خاطره بود .
دایی فرامرز گفت :عسل خانم تنهایی با خودت حال نکن .
قدم هایم را آهسته کردم و مامان گفت :اشکال نداره تو با تنهایی دوست شدی .
-نه دلم برای این جا تنگ شده بود دارم این جا توی این ساحل خاطرات گذشته رو زنده میکنم .
عمو شهاب گفت :ای کلک نکنه اون جا ساحل های باحال تری داره . به جای خاطرات گذشته یاد خاطرات اون جا افتادی .
خندیدم و هیچی نگفتم .
شهرام گفت :اگه شروین این جا بود سریع از عسل طرفداری می کرد .
زن دایی گفت :بچه ام خواست بیاد نتونست .
خاله فاطی گفت :با مریم بیشتر بهش خوش می گذره .
مامان فرح گفت :می خواین تا کجا برین .
سریع گفتم :خوب تا پیش سکوها
-پس من همین جا صبر می کنم .
دایی فرامرز گفت :منم پیش مامانم .
زن دایی هم به خاطر دایی ماند . و به این ترتیب باز جوان ها بودند که بقیه مسیر را ادامه دادند . به غیر از کمند و دانیال . کامیار نیز با اصرار بیش از حد دایی کیوان راهی شد .
رو به نیلوفر گفتم :بیا بریم توی اب حال می ده .
نیلوفر گفت :نه سرده سوز داره
-باشه تو اب نیا . حداقل تا لب ساحل بیا من می رم توی اب
دایی با صدای بلند گفت :عسل خانم . سرده . نرو توی اب
-نه خوبه من دوست دارم
شهرام گفت :اون وقت اگه افتادی توی اب کسی نیست بیارتت بیرون ها .
-من نمی افتم خیالت راحت .
نیلوفر گفت :لااقل وسط هاش نرو این اطمینان نداره ها
-بابا چیزی نمی شه .
صدای رعد و برق و باریدن باران باعث شد دایی با نگرانی گفت :عسل کله شق نشو . بیا توی ساحل مثل ادم قدم بزن
انگار لج کرده بودم . چون موج می امد مجبور شدم تقریبا با فریاد بگویم :ببین من کجا شم چیزی نمیشه .
دیدم همه دارند می گویند برگرد برخلاف میلم مجبور شدم برگردم . داشتم می امد که یک دفعه زیر پایم خالی شد دیگه نتوانستم خودم را نگه دارم . فقط توانستم فریاد بزنم . من در میان اب دست و پا می زدم . شاید عمق اب کم بود اما از دست رفتن تعادلم ان هم در میان موج های محکمی که می امد ایستادن کار سختی بود . انگار به پایان رسیده بودم . ان قدر اب خورده بودم که دیگر لازم به خفگی نباشد . همیشه برای زنده ماندن راهی است .وقتی احساس کردم که دیگر توی اب نیستم چشمانم را باز کردم بله او بود که نجاتم داد .
کامیار با نگرانی گفت :خوبی ؟
نمی توانستم حرف بزنم او نیز دیگر نپرسید فقط گفت :منو محکم بگیر باشه .
و من مانند کودکی که پناهگاهی یافته اورا محکم گرفتم . او توانست مرا به ساحل برساند .

دایی کیوان امد روی سرم و گفت :عسل تورو خدا حرف بزن
چشم هایم را به زود گشودم و گفتم :خوبم دایی جون . نگرانم نباش
بعد قطره اشکی برروی گونه هایم چکید .نیلوفر گفت :تو رو خدا ببریمش الان یخ می کنه
دایی کیوان خواست بغلم کنه نگذاشتم و گفتم :می تونم برم .
-مطمئنی ؟
-بله .
بلند شدم احساس سرمای شدیدی می کردم تمام بدنم می لرزید .
کامیار پلیورش را در اورد و گفت :بپوشش سرد ته .
پلیور را گرفتم و لبخندی به نشانه تشکر زدم .
شهرام همراه نیلوفر بود و کامیار و دایی نیز همراه من
کامیار گفت :خیلی سرد ته ؟
-دارم می میرم
-می خوای بدوییم کمی گرم بشی ؟
-میشه ؟
-امتحان کن .
-باشه پس بریم .
قبل از این که منتظر او باشم خودم به راه افتادم . اما او با قدرت بدنی بالا و دو سریع به من رسید و گفت :اروم تر بدو الان بدتر نفست می گیره عرق می کنی و بعد سرما می خوری
به حرف او گوش کردم و هر دو تا نزدیکی جنگل دویدیم .
هر دو ایستادیم و ا و گفت :پلیور رو بپیچون دور خودت
-خوب خودت چی سردت میشه .
-نه تو موها تم خیسه . این جوری اگه چیزی تنت نباشه سرما می خوری .
-معذرت می خوام سیرک نمایش های من خیلی وقته تموم شده .
ادامه داد :می دونی قشنگترین لحظه توی زندگی من کی بود ؟
-مهم نیست .
-ولی من می گم اون موقعی که بغلم بودی خیلی خواستنی شده بودی
-خفه شو باشه ؟
-باشه تو بگو . ولی من می گم . می گم چه قدر عاشق تم .
-کامیار خواهش می کنم نذار عصبی بشم
-می خوام عصبی بشی . اخه خیلی خوشگل می شی .
با حرص گفتم :تمومش کن خوب ؟
با اخم گفت :باشه عصبانی نشو .
پلیور را به دستش دادم و ارام و خشک گفتم :ممنون
پلیور را با ولع به مشامش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید .
او در مقابل تعجب من گفت :بوی تو رو میده . این رو دیگه نمی شورم .
بعد به طرف دایی و بقیه رفتم که به ما نزدیک شده بودند . من کنار انها بودم اما در فکر حرف های کامیار ایا واقعاً بازم می خواست مرا بازی دهد . او چه می خواست ؟ در نگاهش آشنایی پیدا بود نگاهی که صادق بود اما دل من نمی خواست باورش کنه . ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم :
من ان گلبرگ مغرور م که می میرم زبی آبی
ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم .

دایی کیوان گفت :چیزی گفتی عسل ؟
-نه .
خیلی خوب تندتر بیا الان از سرما یخ می زنی .
و من هم قدم هایم را تند کردم .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!