رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

خلاصه رمان : قطرات باران پاییزی مانند مروارید روی گونه های درختان و گل های حیاط خانه
نشسته بود سوز پاییزی برگ ها رو به رقصی زیبا وادار کرده بود هوای سردی بود
صبح شده بود و اما بخاطر ابری و بارونی بودن آسمون هنوز روشن نشده بود
صبا با شنیدن صدای مادرش که اورا صدا میکرد چشماتو باز کرد و رو به مادرش
سلامی داد و رو تخت نشست و گفت:ساعت چنده مامان؟ صبحه مادر ۷ _ساعت
صبا با ناراحتی و تعجب گفت:پس چرا من با الارم گوشیم بیدار نشدم مامان عاطفه:
مهم نیس مادر حالا پاشو که دبیرامون میشه هاااااااا امروز روز فارغ التحصیلی دانشجوهای

فصل اول

لحظه ای به مادرم نگاه کردم . ضجه میزد اشک می ریخت و فریاد می کشید . چشمانم بر روی صورتک های به ظاهر غم زده عمه و عمویم افتاد . چه اسان میگریند در حالی که میخندید . قلبم لرزید . گریه می کردم برای مرگ پدری که با او بودن برایم کابوس های وحشتناک بود یا برای مادرم که سالهای به پای مردی نشست که رسم زندگی کردن را نمی دانست یا برای خودم که چرا هستم .پدری که جز بدست آوردن پول فکر دیگری نداشت . مردی که سالها عشق همسرش را ندید که چگونه عاشقانه با خراب نشدن یا تباه نشدن می جنگید . او مرد و من و مادرم به یادش اشک می ریزیم .
تا رسیدن به خانه مادربزرگم هیچ کس هیچی نگفت و من در آغوش مادرم غمزده به فکر فرو رفته بوم شاید به اینده بدون پدر فکر می کردم . که چه گونه میشود .
مادر با صدای ارام زیر گوشم گفت :رسیدیم عزیزم . پیاده شو .
هر دو پیاده شدیم با خستگی یک راست به طرف کاناپه رفتم و خودم را روی ان انداختم . دایی کیوان کوچکترین عضو خانواده کنارم نشست . دستش را به دور گردنم حلقه کرد و گفت:
-الهی فدای این ملکه خودم بشم برو کمی استراحت کنم .
با صدای ارام گفتم :میرم . فعلا می خوام بنشینم .
-هر جور که تو دوست داری .
مامان فرح گفت:الهی بمیرم چه قدر ضعیف شدی ؟
دایی کیوان گفت:خودم بهش می رسم .
مامان بغض گفت:الهی بمیرم بچه ام نصف شده .
دایی با خشم گفت :از این به بعد به اون خواهر و برادر بی شعورش می فهمونم که خواهرم باید چه جوری زندگی کنه .
-اونها اگر می فهمیدن که وضع من و عسل خیلی بهتر از این بود .
-پریسا می دونم الان موقعیت ش نیست که بگم ولی تو نمیدونی ثروت ش رو چی کار کرده .
مامان گفت:کیوان خواهش می کنم .
-پریسا لطفاً دوباره شروع نکن . نوزده سال پاهاش زندگی کردی . از وقتی یادم میاد هیچ وقت نه مامان . نه داداش . نه بابای خدا بیامرزمون توی زندگی دخالت نکردن ولی حالا فرق می کنه قضیه تو و عسل هستین دیگه او ثروت حق تو و عسله .
مامان فرح گفت:راست می گه عزیزم تو میتونی از حق خودت بگذری ولی از حق این بچه نه .
مامان با بغض گفت :همه ثروتش رو به نام عسل کرده .
دایی گفت :چه عجب یه کار عاقلانه کرد . عجیبه این بار رو یادش نرفت که عسل دختر شه .
-کیوان . خواهش می کنم .
-اون لیاقت این عشق تو رو نداشت نفهمید که تو دوستش داری.
مامان سکوت کرد .
مامان فرح گفت :اون دنیایی ام هست .
-من حلال ش کردم فریبرز و فریبا رو هم حلال کردم .
مامان فرح گفت :اون دوتا که فقط واگذارشون کردم به خدا بحث شون جداست .فریبا که انگار نه انگار مراسم خاکسپاری برادرش بود انگار وسط یه مجلس عروسیه اون فریبرزم …چی بگم . انگار نه انگار که عسل یادگار برادر شونه .
دایی گفت :ول کن مادرمن انگار باباش براش چی کار کرده که عمه و عموش بخوان بکنن .
مامان فرح امد و بغلم کرد و گفت :چه جوری دلشون می یاد . بچه ام عین یه تیکه ماه می مونه .
با بغض گفتم :کاش پدری داشتم که منو می فهمید نه این که الان که نیست تازه بفهمم بی پدر بودن یعنی چی ؟
و ارام گریستم . دایی کیوان گفت:بسه عزیزم . بیا بریم توی اتاق من یه کم بخواب .
به همراه دایی رفتم و روی تخت خوابش دراز کشیدم با این که تمام مغزم پراز سوال بود . خواب چشم هایم را ربود .
وقتی چشم هایم را باز کردم دایی کیوان را دیدم که با لبخند روی سرم ایستاده بود .
با شوخ طبعی گفت:چه عجب این زیبایی خفته بیدار شدند کم کم داشتم ناامید میشدم که چرا بوسه ام کاری نبود .
-از کی این جایی ؟
-دو دقیقه است اومدم . خواستم بیام بهت سر بزنم که بیدار شدی .
-خیلی خوابیدم .
دایی در حالی که کمکم می کرد بلند شوم گفت :لازم بود .
-یعنی چند ساعت ؟
-یعنی به اندازه یه خرس قطبی .
-اِ… دایی .
-خوب به اندازه یه جغد .
-خیلی بد جنسی .
-میدونم .
و بعد خندید و من از این که کنارم بود احساس آرامش می کردم . یاد پدرم دوباره اشک در چشمانم جمع کرد . دایی کیوان گفت:
-چی شد عزیزیم .
-دایی ؟
-جانم عزیزم .
-خیلی دلم گرفته .
-فدای دل گرفته تو بشم من . چرا دلت گرفته قشنگ م .
-دایی دنیا خیلی زود بی مهری هاشو بهم نشون داد . خیلی زود توی آزمایش خدا قرار گرفتم . مگر من چند سالمه من فقط هجده سالمه . چرا باید این جوری بشه . دایی خیلی سخته . سخته که ندونی چه جوری می خوای اینده ات را بدون پدر درست کنی . سخته که هر جا می ری احساس بی پدری داغونت کنه دایی الان می گم . کاش بود .
بعد هق هق زدم . دایی کیوان در حالی که سعی می کرد بغضش را مخفی کند گفت :
-بسه عزیزم . دنیا ان قدر که بی مهری داره زیبایی و امیدم داره . تو باید امید داشته باشی .
بعد سرم را به سینه اش گذاشت و با محبت گفت :می فهمم عزیزم . من بیست و هفت سالمه . هجده ساله که دارم غم بی پدری رو تحمل می کنم . ولی باهاش کنار اومدم . تو هم باید فقط درکش کنی .
-اخه شما تنها نبود ین . دایی خیلی پیش شما بودن.
-توهم تنها نیستی ما رو داری حالا دیگه بسه .
-ممنون دایی بابت همه چی.
-باشه خر شدم تسلیم .
خندیدم و گفتم :دوستتون دارم همتون رو دوست دارم .
-ما هم دوست داریم هم تو رو هم پریسا رو . حالا پاشو بریم بیرون . فرامرز و فاطی اومدند .
در حالی که دستم در دست دایی بود . وارد سالن شدیم .
مامان فرح گفت :عسلم بیدار شدی ؟
-بله .
مامان فرح به حالت تهدید به دایی نگاه کرد و گفت :کیوان تو که بیدارش نکردی .
-نه به جون مامان .
در همین لحظه دایی فرامرز وارد شد با دیدنش به طرفش رفتم و او با مهربانی در آغوش خود فشرد و گفت:تحویل نمی گیری دایی
دایی کیوان گفت:تا نمک هایی مثل من هستن طرف شما نمیداد ؟
-باشه باشه بهش می گم .
همه زدند زیر خنده .
گفتم :دایی . پس بچه ها کجان .
-شروین خان بقیه رو برده خونه فاطی اینا .
-چرا ؟
-خواستن این جا شلوغ نشه .
بعد به طرف زن دایی شراره . خاله فاطی و همسرش شهاب رفتم . هر کدام با مهر خاصی به دور از ترحم من را بوسیدند و بغل کردند .
زن دایی شراره گفت:پس پریسا کجاست ؟
دایی فرامرز گفت:اره کجاست . منم می خواستم بپرسم ؟
مامان فرح گفت :داره با فریبا حرف میزنه .
دایی فرامرز روی مبل نشست و گفت:لابد فهمیدن که فرشاد ثروتش را به اسم عسل کرده .
خاله فاطی گفت:اره دیگه بوی پول به مشامشون خورده .
زن دایی گفت:بذارین پریسا بیاد معلوم میشه ؟
در همین لحظه مامان از پله ها پایین امد و بعد از سلام به بقیه رو به من گفت :
-عسل . فریبا باهات کار داره ؟
-بامن . چی کار داره .
-نمی دونم . خودت ببین چی کار داره ؟
-من با اونا حرف نمی زنم .
-یعنی چی عسل . عمه ات می خواد باهات حرف بزنه ؟
دایی کیوان گفت:چی چی عمه ات می خواد باهات حرف بزنه . نمی خواد بری عسل .
دایی فرامرز گفت :اِ .. کیوان . از تو بعیده .
-اخه بابا . شما همتون می دونید که باز چرا باهاش می خواد حرف بزنه سر پول محبتش گل کرده ؟
-به هر حال باید باهاش حرف بزنه ؟
مامان گفت :عسل بدو دیگه ؟
به ناچار بلند شدم و گوشی را از مامان گرفتم
-بله .
صدای عمه از ان سوی خط امد
-سلام عزیزم . خوبی ؟
-ممنون مرسی . ولی شرایط ایجاب نمی کنه که خوب باشم .
-حق داری عزیزم . بابات فرشته بود . ببین عزیزم .من می خوام زیر پرو بال خودم باشی خواسته بابا تم همینه ما می خوایم تو با اصالت بزرگ بشی ؟
-ممنون عمه جون ولی مادر من هنوز زنده است .
به مامان نگاه کردم که بهم چشم غره رفت .
عمه گفت :می دونم عزیزم . ولی ما می خوایم که تو پیش ما باشی ؟
-با تمام احترامی که براتون قائل م باید بگم من حاظرم هر چی ثروت که بهم رسیده بهتون بدم فقط دست از سر مادرم بردارین .
دایی کیوان با اعتراض گفت:چی داری می گی؟
دایی فرامرز گفت :بذار حرفشو بزنه .
عمه با طعنه گفت:من فکر کردم که تنهایی داری باهام صحبت می کنی ؟
-چرا . همه این هایی که این جا هستن . حق دارن توی زندگی من دخالت کنن. پس دلیلی نداره که به دور از اینها با شما حرف بزنم.
-ببین عزیزم . اون ثروت حق توئه . ولی من می گم چرا پدرت به فکر ما نبوده .
-پس حد سم درست بود . شما برای پول یادتون افتاده عسلی هم هست .
-نه عزیزم این طوری نیست داری اشتباه می کنی ؟
-پس چرا اون موقع که بابام تمام و کمال مال شما بود . نمی دونستین عسلی هم هست.
-باز ماما نت تو رو بر علیه ما پر کرده ؟
-شما هنوز نمی دویند دارین چه جوری قضاوت می کنید . اگه اون ثروت حق منه . پی دیگه بامن راجع به این مسئله صحبتی نکنید .
-تو خیلی بی ادبی عسل . اینم تقصیر تو نیست تو از ریشه مشکل داری؟
-اینو قبول درام چون ریشه من خانواده پدر مه .
-تو دیگه از حد گذروندی پر روئی رو.
-البته من یک کم شبیه شما بودم چون اگه کاملا مثل شما بودم باید خیلی وقت پیش این احترام رو می شکستم مشکل من این که تربیت م رو مدیون مادرم هستم .
-دستت درد نکنه این بود جواب زحمت های ما .
-شما چه جوری جواب زحمت های مادرم رو دادین که انتظار در این من جواب زحمتهایی رو که نکشید ین یه جور دیگه به غیر از این بدم .
-تو هم مثل مادر تی دیگه .
-خوشحالم از این مسئله .
و بعد صدای بوق ممتد نشان از قطع ارتباط می داد .
مادر م با عصبانیت گفت:این چه طرز حرف زدن بود . از تو چنین انتظاری نداشتم.همیشه امیدوار بودم که تو تربیتت درسته ولی عسل ناامید م کردی . چرا این جوری برخورد کردی . باید زنگ بزنی عذرخواهی کنی .
با بغض گفتم :بس کن مامان . چه قدر می خوای خوب باشی تا کی می خوای جواب اینا رو ندی چه قدر ازشون کشیدی . بس نبود . مامان نذار منم مثل تو بشم انتظار داشتی چی بگم . بگم چشم . چرا نمی خوای بیدار بشی . کابوس تمام شد اون دیگه نیست . تو رو خدا نذار باورم بشه مادر تحصیل کرده من هنوز از خانواده شوهرش حساب می بره . تو رو خدا به خودت بیا بذار منم از این احساس دوگانه خلاص بشم . من می خوام تو شاد باشی . می خوام به خودت برسی . می خوام زندگی کردن رو بهم یاد بدی . نمی خوام همه چیز زندگیم این طوری بشه من نمی خوام گذشته تلخمون اینده مون رو تلخ کنه .
مامان هم مثل من گریه می کرد بغلم کرد و گفت :عمرم . زندگیم . بسه دیگه تو راست می گی . من و تو باید زندگیمون رو بسازیم شاید حق با توئه . ببخشید . دیگه همونی میشم که خودم می خوام همونی میشم که تو میخواهی قول میدم .
بعد هر دو گریستیم .
خاله فاطی گفت:پریسا جان . تو عسل رو داری . عسلم تو رو . شما دو تا ما رو دارین . من . فرامرز . کیوان . مامان .شهاب . شراره . شما تنها نیستین . شما بساز ین و باهم باشین .
دایی فرامرز گفت:الان موقع فراموش کردنه . بسه دیگه نباید شب گریه کرد این رو که دیگه می دونید . هر سه تاتون بلند شین .
من و مادرم از ان شب تصمیم گرفتیم . که زندگیمان را عوض کنیم . بعد از چهلم به اصرار مامان فرح و بقیه لباس های عزا رو در آوردیم . زمستان وجود ما داشت بهار می شد .
مامان وکیل من شد . تمام کارهای وراثت را انجام داد با مقداری از پول برای مامان یک دفتر وکالت گرفتیم .و از این که آرزوی دیرینه مادرم را به حقیقت رسانده بودم خوشحال بودم . بعد از ان تصمیم گرفتیم به اصرار مامان فرح و دایی کیوان در خانه انها زندگی کنیم . البته دایی فرامرز نیز مانند بقیه موافق بود . ما زندگی را با عشق آغاز کردیم به امید ان که با عشق به دیار یار حقیقی برویم .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!