رمان سکوت فریاد عشق

رمان سکوت فریاد عشق پارت اول

رمان سکوت فریاد عشق پارت اول

رمان سکوت فریاد عشق پارت دوم

رمان سکوت فریاد عشق پارت سوم

رمان سکوت فریاد عشق پارت چهارم

رمان سکوت فریاد عشق پارت پنجم

رمان سکوت فریاد عشق پارت ششم (آخر)

خلاصه رمان : کتاب سکوت و فریاد عشق نوشته عباس خیرخواه یک رمان عاشقانه است. این کتاب یک روایت واقعی است.

این کتاب شما را از دنیای ماشینی امروز جدا می‌کند و به قلب احساسات می‌برد و این فرصت را برای شما به‌وجود می‌آورد که احساسات دیگران را ببینید و خودتان را جای آنها بگذارید و تجربیات تازه داشته باشید. عشق روح را تازه نگه‌میدارد و کمک می کند آدم‌ها لذت‌های دیگر زندگی را هم تجربه کنند. این کتاب روایت زندگی عشق شیدا است.

کتاب سکوت و فریاد عشق تصویری از شور و عشق و رنج آدم‌ها است.

آشنایی با شیدا
کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

مهر ماه سال ۱۳۶۲ بود که به منظور استخدام ،به دفتر مدیر بیمارستان رضایی مراجعه کردم.مدیر بیمارستان فرزند مرحوم دکتر رضائی،من را به حضور پذیرفت و پس از ملاحظه مدارک و انجام یک مصاحبه کوتاه چند دقیقهای گفت:شما به عنوان پرستار بخش یک گزینش شدین و میتونین از فردا رسما کارتون رو شروع کنین. از مدیر بیمارستان به خاطر حسن نیتش تشکر کردم و با رضایت خاطر از این که به کار مشغول شدهام ،دفتر او را ترک کردم .بیمارستان رضایی در شمال شهر تهران، روی تپههای نیاوران و در منطقهای خوش آب و هوا بنا شده بود.
هر چند ساختمان بیمارستان بنایی قدیمی داشت و به نظر میرسید که تعمیرات مکرری روی از انجام شده ،بافت قدیمیاش را حفظ کرده بودو به همان صورت ،با نمای آجری و پنجرههای چوبی ،دیده میشد.امارات اصلی ساختمان در ضلع شمالی واقع شده بود و با سطح محوطهٔ بیمارستان اختلاف ارتفاع قابل توجهی داشت که این اختلاف ارتفاع طبیعی،به شکل جالبی شیب بندی و گلکاری شده بود.بعضی از گلهایی که در باغچهها روییده بود،بسیار زیبا و نادر بودند.بعدها از باغبان بیمارستان که مرد سالخورده و خوشرویی از اهالی کرمان بود،شنیدم که دکتر رضایی از روی علاقهٔ زیاد که به گل و گیاه داشت،تخم آنها را از فرانسه به ایران آورده بود .درختان تنومند کهنسالی که قدمت بعضی از آنها به بیش از یک قرن میرسید در جای جای بیمارستان قد بر افراشته بود و چشم انداز زیبایی داشت.بوی عطر گلها در فضای بیمارستان پیچیده و همه جا را عطر آگین کرده بود.
از این که قرار بود در چنین محیط خوش آب و هوا و باصفا یی مشغول به کار شوم احساس خوبی داشتم.بنیانگذار این بیمارستان دکتر رضایی ،برای تاسیس آن زحمات فراوانی کشیده بود.بعدها در کتابی که دکتر به همین منظور نوشته بود،شرح مفصلی از چگونگی تاسیس و گسترش آن مطالعه کردم و تلاش بی وقفه و زحمات طاقت فرسایی این مرد بزرگ را تحسین کردم.
من تا آن زمان در بیمارستان اعصاب و روان کار نکرده بودم و در این مورد تجربهای نداشتم ولی از آن جا که کتابهای متعددی در زمینهٔ روانشناسی مطالعه کرده بودم،کار در بیمارستان میتوانست برایم جالب باشد و به مطالعات من عینیت ببخشد و پاسخی باشد برای سوالهای که همیشه ذهن من را به خود مشغول داشته بود.این محیط در حقیقت برای من حکم دانشگاهی را داشت که میشد با بررسی و تحقیق به بسیاری از علل بیماریهای روحی و روانی پی برد.

در حالی که احساس میکردم به گنجینهای از علم و دانش رشتهٔ مورد علاقه ام دسترسی پیدا کرده ام،خوشحال از پله های پایین آمدم.در فاصلهٔ بیمارستان تا منزل به این فکر میکردم که فردا با دوستان و همکاران جدیدی روبرو خواهم شدو بیمارانی را خواهم دید که خیلی وقت بود دلم میخواست ببینم.

به این فکر میکردم که حرکت و رفتار آنها چگونه است ؟چه میگویند؟چه واکنشهای دارند؟ خطرناکند یا بی آزار ؟آیا در قول و زنجیراند؟چگونه غذا میخورند ؟چه داروهی به آنها میدهند؟صحنهٔ ملاقات آنها چگونه است و بالاخره چگونه کنترل میشوند؟ به این سوالات و بسیاری سوالات دیگر که برایم مطرح میشد فکر میکردم تا این که به منزل رسیدم و خبر گزینش را به اطلاع افراد خانواده رساندم.

آنها از این که من در بیمارستان اعصاب و روان مشغول به کار شوم رضایت چندانی نداشتند و در بدو امر نگران شدند ولی وقتی فهمیدند که من به این کار علاقه و اصرار دارم،و همچنین به آنها اطمینان دادم که سلامتی من به خطر نخواهد افتاد،ظاهراً قانع شدند و مقاومتی از خودشان نشان ندادند.
صبح روز بعد با شور و شوق خاصی آماده و راهی بیمارستان شدم.در بدو ورود خودم را به بخش یک که بخش بانوان بود معرفی کردم و با همکاران جدید آشنا شدم.از همان اول اشتیاق زیادی داشتم که هر چه زودتر بیماران را ببینم و از نزدیک با آنها روبه رو شوم تا اینکه یکی از همکاران به انتظار من پایان داد و پیشقدم شد تا من را با کار رزمرهٔ بخش آشنا کند.از داخل داروخانه شروع کرد.داروها را یکی یکی به من نشان داد و اسم هر کدام را به دو صورت ژنتیک و تجاری گفت. من از شنیدن نام غیر مأنوس داروها گیج شده بودم و او که از چهرهٔ من این حالت گیجی را احساس کرده بود،برای این که من را از این وضع نجات دهد ،گفت: الان نه میتونی و نه ضرورت داره که این اسامی رو حفظ کنی.

به تدریج این اسمها رو یاد میگیری و ملکه ذهنت میشه.
چون هر روز باید برای بیماران ،داخل این کاپها داروبچینی و همین دارو چیدن باعث میشه که کمتر از یه هفته همهٔ داروهای داخل داروخانه رو بشناسی .و بد در حالی که تبسم معنی داری به لب داشت،آمپولهای مختلفی را که داخل کشو چیده شده بود ،نشانم داد و گفت: اینها در حقیقت حکم فشنگ تفنگ را دارن.اگر نتونی به موقع به اونها رو شلیک کنی،بیماران همون بالای رو به سرت میارن که به سر خودشون آوردن!
سپس دفتر گزارش پرستاری را باز کرد و ادامه داد: باید همهٔ اتفاقی رو که تو بخش رخ میده و کارهایی رو که برای بیماران انجام می دی،همراه با رفتار و کردارشون،با ذکر تاریخ و ساعت در دفتر ثبت کنی.ضمن این که این اطلاعات باید همراه با علائم حیاتی یعنی فشار خون ، درجهٔ حرارت،نبض و تنفس،در پروندهٔ اونها هم ثبت بشن.البته کارهای دیگهٔ هم هست که باید انجام بعدی که به تدریج خودت متوج میشی.
سپس از در داروخانه بیرون آمدیم و وارد راهرو شدیم. همکارم داشت توضیح میداد که در این بخش اتاقهای دو تخته و سه تخته و چند تخته وجود دارد که همراهان بیمار با توجه به توان مالیشان اتاقها را انتخاب میکنند. جملش که تمام شد وارد درگاه اولین اتاقی که دو تخت بود و دو بیمار روی تخت نشسته بودند،شدیم.بیمار اول دختر جوانی بود که به شدت هیجان زده و بیقرار به نظر میرسید ،تا چشمش به ما افتاد رو کرد به من و گفت : آقای دکتر،تورو خدا،جون اون بچههات بذار من از اینجا برم،به خدا دیوونه میشم.
هم اتاقی او که تقریبا چند سالی از او بزرگ تر بود و آرایش غلیظی داشت ، به سیگار روشنی که لای انگشتانش بود پوک محکمی زد و از خنده ریسه رفت و سپس با حالت تمسخر آمیزی جملهٔ هم اتاقش را تکرار کرد: دارم دیوونه میشم.

به چهرش حالتی جدی داد و با اطمینان گفت: دختر ،دیوونه شده ای که آوردنت این جا ،اینجا همه دیوونن ،این دکتر ها خودشون هم دیوونن . و بعد رو کرد به ما و گفت : مگه نه؟
دوستم نسبت به حرفهای مریض چندان عکس العملی از خودش نشان نداد ،ولی من چون برای اولین بر بود که با چنین اظهار نظر مواجه میشدم،خندهام گرفت .بیمار تا خندهٔ من را دید،رو کرد به هم اتاقیش و ضمن این که به من اشاره میکرد ،گفت نگفتم دیوونن؟ دیوانه چوو دیوانه بیند خوشش آید!

اتاق را ترک کردیم و به اتاق مجاور رفتیم. این اتاق چهار تخت و چهار مریض داشت.بیماران تقریبا مسن بودند ،بسیار لاغر و تکیده ، با چهرهای افسرده و نگاهی بی اتنا روی تخت دراز کشیده بودند و نگهشان را به سقف اتاق دوخته بودند.البته دلم میخواست میدانستم آنها چه مشکلی دارند و بیماری شن چیست و چگونه و چه مدتی است که بستری شده اند و آیا قابل دارمان هستند و بسیار سوالهای دیگر،اما فرصت کافی برای تاره این سوالات نبود.به همین دلیل به زمان دیگری موکول کردم.
اتاق بعدی دو تخت داشت.روی یک تخت بیمار نسبتا جوانی طاقباز خوابیده بود که دست و پایش را به وسیلهٔ طنابی به اطراف تخت بسته بود و بدون این که حضور ما را احساس کند، با مهارت خاصی بافتنی گلبهی خوش رنگی را میبافت.
به اتاق بعد رفتیم .در این اتاق فقط یک بیمار بود و تخت مجاورش خالی بود.این بیمار با سایر بیمارانی که تا آن لحظه دیده بودم بسیار متفاوت بود.چهرهای بسیار آرام ،متین و باوقار داشت به طوری که در برخورد اول به نظر نمیرسید بیمار باشد.
با وجود این که سنّ و سال بالایی -در حدود پنجاه سال -داشت، شادابی چهره و زیبایی محصور کنندهاش او را جوان تر نشان میداد.قدش نسبتا بلند و درشت اندام بود.چهرهای کاملا گرد و چشمانی گیرا داشت و به تناسب چشمان درشت و مژههای بلندش ،ابروهایش کمانی و کشیده بود،و لبی پر ه و س داشت.
این چهرهٔ زیبا را موهای بدون پوشش خوش حالتی که هنوز تغییر رنگ نداده بود و به ندرت تارهای سفیدی لبه لای آنها دیده میشد، احاطه کرده بود. دیدن چهرهٔ زیبای این بیمار خاطرهٔ هنرپیشههای صاحب نام هالیوود را زنده میکرد .او حقیقتاً همه چیز را در حد کامل داشت .تشخص،اصالت و نجابت معصومانهای از چهرهٔ او خواند میشد. در برخورد اول برای هیچ کس قابل قبول نبود که چنین خانمی با این ویژگی ها، به نام بیمار در بیمارستان روانی بستری باشد.
ورود ما به اتاق توجهش را جلب کرد.سرش را بالا گرفت و با تبسمی ملیح که زیبایی چهرهاش را دو چندان میکرد، از ما استقبال کرد و متواضعانه گفت: سلام ،بفرمایین.
سلامش را پاسخ گفتیم و روی تختی که خالی بود نشستیم.دوستم سوال کرد:حالتون چه طوره شیدا خانوم؟
خیلی مختصر و کوتاه با همان تبسم گفت:خوبم.
دیشب رو خوب خوابیدین؟
آره.
دیروز ملاقاتی هم داشتین؟
آره دیروز دخترم اومده بود .خوب شد اومد ،چون قهوم تموم شده بود.گفتم برام بیاره و یه سری چیزهای دیگه هم خواستم.
خوب دیگه ،مشتریهای فال قهوه روز به روز بیشتر میشن،طبیعیه که مصرف قهوه هم به همون نسبت بالا میره.راستی خودتون به فال قهوه اعتقاد درین،اصلا این کار به نظر شما درسته؟

شیدا پس از اندکی تامل در پاسخ به سوال همکارم گفت: راستش من خودم به فال قهوه اعتقاد ندارم. حرفهای کسایی که فال قهوه میگیرن و اصولا همهٔ فالگیرا، یه سری کلی گویی ست.
ته فنجون یه سری نقوش نقش میبنده که هر کدوم از این نقش قبلا تعریف شده.این تعاریف رو به همراه یه سری صحبتهایی که متناسب با وضع طرف باشه،به اون تحویل میدن و تصادفا بعضی از این صحبت درست از آب در میآد و باعث میشه اشخاص خوششون بیاد و تعجب کنن.و اما صلا دوم شما که گفتین آیا این کار درسته یا خیر ؛به نظر من نه تنها درست نیست بلکه میتونه خطرناک هم باشه.چند سال پیش مطلبی رو در روزنامه خندم که حقیقت داشت و اتفاق افتاده بود .خانمی به افراد خانوادهاش میگیه من میرم خونهٔ همسایه.یه نفر فال قهوه میگیره و میگان کارش معرکه ست.
دختر جوون اون زن هم اصرار میکنه که مامان منم میام.مادر اول مخالفت میکنه ولی وقتی با اصرار دخترش روبرو میشه ناگزیر موافقت میکنه و دو تایی برای گرفتن فال قهوه به خونهٔ همسایه میرن.فالگیر فال مادر رو میگیره ، نوبت دختر میشه.رو میکنه به اون و ضمن بیان مطالبی،در آخر به دختر جوون هشدار میده که مواظب خودت باش.بهش میگه که از الان تا یه ماه دیگه خطری در کمین توست .اگه این زمان سپری بشه و برات اتفاقی نیفته،امری طولانی میکنی. پونزده روز بعد از این پیشگویی دختر جوون وسط خیابون با ماشین تصادف میکنه و کشته میشه.
به نظر من پیشگوی زن فالگیر به حقیقت نپیوسته بلکه اون با بیان این موضوع روحیهٔ دختر جوون رو خراب کرده و تو دلش ترس و وحشت انداخته.
دختر هم وسط خیابون نتونسته تعادل خودش رو حفظ کنه به همین جهت با ماشین برخورد میکنه و کشته می شه.
حالا من هر وقت برای کسی فال میگیرم،جنبههای منفی رو به زبون نمیآرم. همیشه مثبت حرف میزنم و این کار برای من در حقیقت یه سرگرمیه. به نظر من هر کس سرنوشت خودش رو خودش رقم میزنه .اگه انسان در هر کاری که میخواد انجام بده یا هر حرفی که میخواد بزنه ،از خردش کمک بگیر کم تر آسیب پذیر میشه. البته از تقدیر هیچ گریزی نیست و خدا به آنچه که حدس میشه آگاهه.
شیدا خیلی آهسته و آرم و شمرده حرف میزد و شنونده را بیش از حد منتظر میگذشت .اگر کس دیگری این چنین حرف میزد غیر قابل تحمل بود، ولی خاصیت منحصر به فرد شیدا باعث شده بود که مخاطبش حرفهایش را با کامل دقت گوش کند و از مصاحبت با او خسته نشود .من که با دقت و تعجب به حرفهای شیدا گوش سپرده بودم،احساس کردم خیلی منطقی و خوش فکر ست.
در رفتار و گفتارش هیچ نشان ای از بیماری روحی دیده نمیشد .چشمان درشت و زیبایش را که گیرایی خاصی داشت بدون آن که پلک بزند ،خمار الود به انسان میدوخت و با مکثی طولانی صحبت میکرد .کلماتش خیلی حساب شده و به جا بود.من اول تصور کردم شاید این مکث کردن به خاطره انتخاب کلمهٔ مناسب ست ولی بعد از مدتی متوجه شدم به این دلیل نیست بلکه نمیتواند سریع تر از آن صحبت کند.پس از مدت کوتاهی که حرف میزد ، به نظر میرسید که خسته میشود.نفس عمیقی میکشید و پس از چند لحظه سکوت مجددا به حرفش ادامه میداد.
من برای رعایت حال او پریدم میان حرفش و گفتم :خیلی متشکرم شیدا خانوم.از صحبتهای شما استفاده کردیم .مثل این که خسته شده ین.
با اجازه رفع زحمت میکنیم تا شما بیشتر استراحت کنین.
بدون این که شیدا فرصت کند تا مطلب جدیدی دیگری بگوید ،خداحافظی کردیم و او را تنها گذشتیم. اما شنیدیم که با نارضایتی می گفت: خداحافظ . من که خسته نشده بودم.

بقیه بازدید را به روز بعد موکول کردیم .برای رفع خستگی به اتاق پرستاری رفتیم تا یک فنجان چای بنوشیم.ضمن صرف چای پرسیدم: راستی این شیدا خانوم بیماریش چیه؟ شخصیت بخصوصی داره. خیلی کنجکاو شدم بدونم چی شده که مشکل روحی پیدا کرده.باید از خانوادهٔ متجدد و متمولی باشه.چهرهاش که مثل که مثل هنرپیشههای معروف و سرشناس هالیووده . چطور ممکن یه همچو آدمهای با داشتن ثروت و شهرت و وجاهت ،بیماری روحی داشته باشن؟

همکارم گفت: نمیشه روی این چیزا حساب کرد.این یه تصوره که اونها خوشبختن.خوشبختی در پول و ثروت و وجاهت نیست.به نظر من خوشبختی در آرامش خیال و اون هم میسر نمیشه مگه به داشتن بضاعت مالی و معنوی با هم ،و در حد اعتدال.کسانی که ظاهر شیک و آراسته دارن و طلا و جواهر به خودشون آویزون میکنن و توی ماشینهای آخرین سیستم لم میدن، از نظر من و شما آدمهای خوشبختی هستن ولی وقتی وارد زندگی شون میشی تازه میفهمی که چه قدر بدبخت و بیچاره ن و چقدر حسرت زندگی ما رو میخورن. اتفاقا بیشتر بیمارهای که به این جا مراجعه میکنن از همین قماشن.رفاه بیش از حد ،افراط و تفریط و عدم شناخت از شیوهٔ درست زندگی باعث میشه که کار دست خودشون بدن و دچار بحران روحی بشن. کسانی که در ناز و نعمت بزرگ شده ن و همیشه همه چیز براشون فراهم بده،طبیعی که طاقت و تحمل نداران و در برابر ناملایمات نمیتونن دعوام بیارن.زود میشکنن و زانو میزنن.
شکست هم برای ناز پروردهها حکم فاجعه رو داره.چون نمیتوان یا نمیخوان قبول کنن که شکستی هم در کاره،جا میخورن و زود افسرده میشن.این جور آدمها مثل گیاهان گلخونهای هستن. همون طور که گیاهان گلخانهای نیاز به مراقبت ویژه باغبون دارن و اگه نور و آب و کودشون به موقع و به اندازه نباشه پژمرده میشن،این افراد هم همین سرنوشت رو پیدا میکنن.
در مقابل این گیاهان گلخانهای ،گیاهان دیگهای هم مثل درخت گز وجود دارن که در کویر و بیابون ،بدون حضور باغبون با بی آبی و گرمای سوزان ،و در برابر هجوم وحشی بد و طوفانهای شدید شن و ماسه همچنان پابرجا میمونن و رشد میکنن و از شاخههای محکمی برخوردارن که اگه بخوایم اون رو خم کنیم متوجه میسهیم که به آسونی خم نمیشه و باید نیروی زیادی به کار ببریم.
انسان هم در کشاکش زندگی اگه همانند درخت گز تن به مشکلات بده و از سختیها نترسه و با اونها دست و پنجه نرم کنه،همچون فولاد آبدیده سخت و مقاوم میشه و به همین سادگی از پا در نمیآد و اگه هم با شکست مواجه بشه همه چیز رو تموم شده میدونه. من فکر میکنم آدمهای که کارشون به این جا کشیده، مثل گیاهان گلخونهای ترد و شکننده هستن و هر کدوم ماجرای دارن شنیدنی و عبرت آموز.عبرت آموز از این جهت که وقتی اونهارو در این جا میبینیم،به زندگی خودمون با همهٔ مشکلاتی که داره امیدوار میشیم و توجه پیدا میکنیم که از چه نعمتها و موهبتهای برخوردار بوده ایم که تا کنون بهشون فکر نکرده ایم.
پس از صرف چای و قدری استراحت ، به کارهای بخش رسیدگی کردیم .سات دوازده ظهر بود.از آشپزخانه اطلاع دادند که ناهار حاضر است.همین که بیماران متوجه این موضوع شدند ،همگی هم زمان به طرف سالن ناهار خوری حمله ور شدند .من هم به سالن ناهار خوری رفتم تا از نزدیک شاهد غذا خوردن آنها باشم.

ناهار خوری دو ردیف میز و صندلی داشت که فقط بیماران مرد آنجا غذا ،میخوردند.بیماران زن هم سالن جداگانهای داشتند که در خود بخش بود. بیماران مرد با ولع خاصی ناهارشان را خوردند و همگی در یک ستون ،جلوی داروخانه صف کشیدند و منتظر دریافت داروی ظهر شدند.بیماران میبایست دارو را در حضور پرستار بخش میخوردند.چند نفر از بیماران دارو خوردند .نوبت رسید به بیماری که ظاهراً در خوردن دارو همکاری نداشت .دارو را گرفت و خنده بلندی سر داد در حالی که به دارو اشاره میکرد ،از همکارم سوال کرد :مرگ موشه؟
همکارم گفت:آره.
مرگ من؟
همکارم به شوخی ولی با لحنی جدی گفت :تو بمیری.
بیمار اخمهایش را در هم کشید و گفت: خودت بمیری تا صد تا سگ سیر بشن.
بیمار دارو را به انتهای حلق خود انداخت و بی درنگ دو لیوان آب پی در پی خورد.همکارم از من سوال کرد :به نظر تو داروش رو خورد؟
من با اطمینان گفتم :آره بابا .دو لیوان آب هم روش خورد.
هنوز جملهٔ من تمام نشده بود که همکارم با تحکم به بیمار گفت:دهنت رو باز کن.
بیمار دهانش را باز کرد .همکارم دوباره گفت :زیر زبون.
بیمار زبانش را بالا گرفت و من با تعجب دیدم که تمام قرصها را با مهارت خاصی زیر زبانش جمع کرده و حتی یک قرص را هم قورت نداده است.همکارم در حالی که از این مچگیری راضی به نظر میرسید و باعث تعجب من شده بود ،گفت: فکر میکردی داروش را نخورده باشه؟
نه،اصلا.
یادت باشه دارو خوردن بیماران رو باید خیلی جدی بگیری.به ویژه شبها.چون اگه دارو نخورن،بی خواب میشن و تا صبح نمیذارن راحت باشی.
بعد از این که بیماران دارو خوردند به بخش بانوان آمدیم. آنها هم به ترتیب آمدند و دارو گرفتند به جز شیدا خانم.ابتدا تصور کردم برای شیدا دارویی تجویز نشده.از این رو سوال کردم:شیدا دارو نداره؟
همکارم جواب داد:چرا دارو داره ولی هیچ وقت برای خوردن غذا و دارو به داروخانه و ناهار خوری مراجعه نمیکنه.اون سوگلی بیمارستانه.عادت کرده دارو و غذاش رو تو تختش بخوره.هیچ کس هم به این تبعیض معترض نیست چون همه شیدا رو دوست دارن و علت این دوست داشتن هم اینه که اون به همهٔ بیماران محبت میکنه و روی خوش نشون میده.
با دادن دارو به بیماران و تنظیم گزارش روزانه ،وقت اداری به پایان رسید و همکاران شیفت عصر و شب ،بخش را تحویل گرفتند.
به این ترتیب اولین روز کاری به پایان رسید و در حالی که اصلا گذشت زمان را احساس نکردم.به نظرم رسید که وقت اداری خیلی زود تمام شد.
راهی خانه شدم.در بین راه به اتفاقاتی که گذشته بود به صحنههای که دیده بودم فکر میکردم.تنها بیماری که توجه من را بیش از هر کس دیگری به خودش جلب کرد ،شیوا بود.
خیلی دلم میخواست سرگذشت او را میدانستم و به شرح حال بیماریاش دسترسی پیدا میکردم.فکر کردم برای پدر و مادر ،و همچنین همسر و فرزندانش باید خیلی مشکل باشد که او بیمار است.
نگرانی آنها را احساس میکردم و نمیخواستم باور کنم که او بیمار شده است.نمی دانم چرا.در فکر این بودم که فردا اطلاعات بیشتری از او به دست بیاورم از این رو روز بعد که به بیمارستان آمدم،همهٔ توجهم به شیدا معطوف شده بود و سعی داشتم به هر طریقی که شده بدانم چگونه و چرا به بیماری روحی دچار شده است .احساس کردم که داستان زندگی او باید جالب و شنیدنی باشد ولی نمیدانستم که چگونه میتوانم به این مهم دسترسی پیدا کنم.آیا از زبان خودش و یا یکی از بستگانش؟آیا اگر خودش بخواهد داستان زندگیاش را بازگو کند،همه چیز را خواهد گفت؟آیا وضع روحی او اجازه میدهد که همهٔ وقایع را به یاد بیاورد ؟ آیا اصلا راضی به این کار خواهد شد؟آیا خانوادهاش از این که او بخواهد جزئیاات زندگیاش را برای من که یه فرد غریبه هستم بازگو کند،ناراحت نخواهند شد؟ این سوالات و سوالات متعدد دیگری به ذهنم خطور کرد تا من را از این کار باز دارد اما کنجکاوی دست از سرم بر نمیداشت و هر لحظه اشتیاقم به دانستن سرگذشت شیدا بیشتر میشد.
فکر کردم در این مورد بهتر است با پزشت معالجش مشورت کنم تا ببینم او چه صلاح میداند. آیا وضعیت بیماری به او اجازه میدهد که خاطراتش را به طور کامل بازگو کنا؟
و اصلا من اجازه چنین کاری را دارم؟برای رفع این شبهه در فرصتی موضوع را با دکتر مطرح کردم.دکتر گفت:شیدا دچار یه پسیکوز توهمی هزینی مزمن.به عبارت دیگه یه شخصیت پارانوئیدی ست.یه چنین فردی فردی البته آگاهی داره و زمانی که تعادل داشته باشه ،همکاریاش خوبه اما بعدش نمیاد توهماتی رو ،که اون در مورد عشق مقدسش داره،چاشنی صحبت هاش بکنه.
شما اگه میخواین دقیقا شرح حل اون رو بدونین ،هیچ کس بهتر از دخترش نمیتونه به شما کمک کنه.اون تقریبا به طور منظم به ملاقاتش میاد و در جریان تموم جزئیات زندگی مادرش هست .در مورد سوال دیگهٔ شما که آیا اجازه چنین کاری رو دارین یا نه ،باید بگم اگه خانوادش راضی باشن،از نظر بیمارستان منعی وجود نداره.
توضیح روشن و منطقی دکتر به من کمک کرد تا در این مورد تصمیم بگیرم.از لحظهٔ تصمیم گیری حالت بی قراری و انتظار در خودم احساس میکردم.دلم میخواست هر چه زودتر زمان میگذشت و روز ملاقات فرا میرسید تا دختر شیدا خانم را ملاقات کنم و درخواستم رو با او در میان بگذارم.نمی دانم چرا ماجرای این زن زیباروی افسونگر که همچون خورشیدی ،نزدیک بود تا در گوشه بیمارستان روانی ،فروغش را از دست بدهد،برای من اهمیت پیدا کرده بود.
می خواستم بدانم او چگونه چشمهایش را به روشنی عشق گشوده بود و داستان دلدادگی آاش چگونه آغاز شده و به کجا انجامیده است؟ چند نفر عشق و دلخسته و سینه چاک داشته و ولخره کدام مرد خوشبخت او را تصاحب کرده است؟

برایم جالب بود بدانم شیدا با آن چهرهٔ زیبا و چشمهای گیرا و تبسم ملیحی که همیشه به لب داشت ،به چه فکر میکند و سرنوشت او سرانجام چگونه رقم میخورد؟
البته این نگرانی را داشتم که ممکن است به لحاظ موقعیت خانوادگی با این درخواست موافقت نکند ولی نا امید هم نبودم.
معمولا روزهای فرد هفته ،روزهای ملاقات بود و من میبایست تا روز سه شنبه انتظار میکشیدم.از آنجا که هر چیز شمردنی روزی تمام میشود ،روز دو شنبه هم به پایان رسید و سه شنبه که روز ملاقات بود فرا رسید.
من از صبح لحظه شماری میکردم و دچار حالت بی تابی و دلهره شده بودم .هر چه زمان بیشتر میگذشت بی قراری من شدید تر میشد.دست و دلم به کار نمیرفت.با وجود اینکه به شدت گرسنه بودم،میلی به خوردن نداشتم .
نه میتوانستم یک جا بنشینم و نه دلم میخواست با کسی حرف بزنم .فقط راه میرفتم و به این موضوع فکر میکردم که چگونه با دختر شیدا روبرو شوم و با چه جملهای حرفم را شروع کنم.واکنش او در برابر خواست من چه خواهد بود؟ اصلا دخترش چه شکلی است؟ آیا او شبیه مادرش است؟ اگر شبیه او باشد که حتما خیلی زیبا و دیدنی است .

وقتی مادر در پنجاه سالگی تا این حد زیبا باشد که همه مفتون او شوند،دیگر تکلیف دختر که سنّ و سال کم تری دارد و از شادابی و طراوت بیشتری برخوردار است ،معلوم است.
ضمن این که در این افکار غوطه ور بودم،چشمم به در ورودی بیمارستان دوخته شده بود تا این که از دور خانوم جوان شیک پوشی وارد بیمارستان شد.در نگاه اول حدس زدم که باید دختر شیدا باشد.
وقتی که نزدیک شد حدس و گمان من تبدیل به یقین شد چون از روی شباهتی که به شیدا داشت او را شناختم.او دقیقا شبیه مادرش ،چهرهای زیبا ،چشمانی درشت و گیرا و لبانی خوش حالت داشت.فقط قد و بالایش نسبت به شیدا بلندتر و قدری هم لاغر تر به نظر میرسد.آرایش ملایم او زیبای چهرهاش را دو چندان کرده بود به طوری که هر کس او را میدید ،توجهش جلب میشد و چشم از او بر نمیداشت.
وقتی از پلهها بالا آمد و بیماران او را دیدند ،به دورش حلقه زدند و هر کدام سعی داشتند به نحوی نظرش را جلب کنند.به زحمت خود را از دست بیماران رها کرد و به داخل بخش رسند. در یک لحظه متوجه حضور من شد.در حالی که لبخندی به لب داشت ،متواضعانه سلام کرد و به صورت از جلوی من راد شد.سلامش را پاسخ گفتم و بدون تامل به دنبالش راه افتادم تا شاهد دیدار مادر و دختر باشم.
دختر شیدا در درگاه اتاق لحظهای ایستاد .سلام کرد و در حالی که دستش روی سیننه اش گذشته بود قدری به جلو خم شد و نسبت به مادرش ادعای احترام کرد.سپس ساکی را که به همراه داشت کنار گذشت و دست مادرش را که به سویش دراز شده بود را در دست گرفت و در نهایت ادب اول دست و سپس گونههای مادرش را بوسید.
شیدا در حالی که از دیدار دخترش خوشحال شده بود با نگاه خمارش،بدون آن که پلک بزند و به خودش حرکتی بدهد،دخترش را بوسید و گفت:خوش امدی. چرا این قدر دیر کردی؟ همین جوری چشمم به در دوخته شده بود و انتظار میکشیدم .خوب چه خبر؟ همه خوبن؟
شیوا گفت :آره.
میخواستم زنگ بزنم و بگم سیگار هم برام بیاری.
آوردم یه باکس هم آوردم.حدس میزدم سیگار نداشته باشی!
من که قدری دورتر از در اتاق ولی رو بروی آن ایستاده بودم ،شیدا را میدیدم.در یک او هم چشمش به من افتاد و با انگشت من را به طرف خودش فراخواند.جلو رفتم و سلام کردم.شیدا خانم رو به دخترش کرد و با لحنی آرام،در حالی که به من اشاره میکرد گفت: پزشکیار جدید بخش هستن. و سپس رو کرد به من و گفت: معرفی میکنم ،دخترم شیوا.
از این که شیدا خانوم با این معرفی باب آشنایی من و دخترش را باز کرد،خوشحال شدم و گفتم :خیلی خوشوقتم.
من هم همینطور.چطورین با زحمتهای مامان؟
اختیار دارین .چه زحمتی؟خدمت به ایشون باعث افتخار. من که دلم نمیخواست این گفت و گو قطع شود ،برای ادامهٔ آن گفتم:شما خیلی به مامان شبیه هستین.
شیوا پاسخ داد:مثل این که مادر و دختریم ها! و سپس در حالی که نیم نگاهی به مادرش میکرد ،گفت:ولی نه به خوشگلی مامان!
شیدا از روی رضایت لبخندی زد و پاسخی نداد.شیوا خانوم از من سوال کرد :شما عکس جوونی مامان رو دیدین
خیر.

پس لازمه ببینین.اون همیشه عکس هاش رو همراه داره.وقتی دیدین اون وقت متوجه میشین که وقتی مامان به سنّ و سال من بوده چه قدر زیبا بود و من انگشت کوچیکهاش هم نبودم.
من از فرصت استفاده کردم و به شیدا خانوم گفتم:پس یادتون نره، عکس هارو من باید ببینم.سپس رو کردم به شیوا خانوم و گفتم:امروز شما نه تنها مامان رو منتظر گذشتین بلکه من هم امروز خیلی چشم به راه بودم.
شما چرا؟
خوب بعدا میگم.فعلا شما رو با مامان تنها میزارم.
خواهش میکنم .بسیار خوب،دوباره میبینمتون.
ساعت ملاقات تمام شد .ملاقات کنندگان به تدریج محیط بیمارستان را ترک کردند. من همچنان در انتظار بودم تا شیوا خانوم با مادرش خداحافظی کند.کنار در ورودی بخش قدم میزدم تا این که از در اتاق بیرون آمد و من را دید که انتظارش را میکشم.با لبخندی به من نزدیک شد و گفت؛ من در خدمتتون هستم.می تونین فرمایشتون رو بفرمایین.
من که از مطرح کردن درخواستم شرم داشتم و قدری هم دست و پیام را گم کرده بود ،گفتم:من چند دقیقه بیشتر وقتتون رو نمیگیرم.
خواهش میکنم.اشکالی نداره.
راستش برای من جات تعجبه که چرا مامان با موقعیت استثنائیای که از هر جهت دارن،پاشون به بیمارستان روانی باز شده.از روزی که مامان رو دیدم ،خیلی دلم میخواست راجع به ایشون مطالبی رو بدونم.
به همین دلیل میخواستم از شما وقت بگیرم.حالا هر روزی که امکان داشت فرقی نمیکنه.فقط ترجیح میدم خارج از محیط بیمارستان باشه.شیوا خانوم در حالی که نگاهش را به دهان من دوخته بود و حرف آای من را با دقت گوش میداد ، به فکر فرو رفت و بعد از مکث نسبتا طولانی رو به من کرد و گفت: فردا ساعت پنج بعد از ظهر ،کنار در ورودی پارک ملت ،چطوره؟
من که از این ملاقات غیر منتظره متعجب و در عین حال خوشحال شده بودم،بی درنگ گفتم:بسیار عالی.خیلی متشکرن از این که درخواست من رو پذیرفتین. سپس خداحافظی کرد و به راه افتاد .من هم او را تا در ورودی بیمارستان همراهی کردم.
از این که موفق شده بودم تا با شیوا قرار ملاقات بگذارم ،خیلی خوشحال بودم.به کارهای بخش رسیدگی کردم و در فرصت باقی مانده،سوالاتی را که فکر میکردم باید از او بکنم ،روی کاغذا یاداشت کردم.
روز بعد طبق معمول به بیمارستان آمدم ولی باز دچار همان حالت بی قراری همراه با انتظار شدم.با وجود اینکه حوصلهٔ هیچ کاری را نداشتم ،خودم را سرگرم هر کاری میکردم تا سنگینی زمان را حس نکنم.با اعلام وقت ناهار به نظرم رسید که به زمان ملاقات نزدیک شده ام.
چون باید اول ناهار میخوردم ،بعد گزارش بخش را مینوشتم ،سپس برای رسیدن به سر و وضعم به خانه میرفتم و از آنجا به محل ملاقات میرفتم.بنابر این زمان انتظاری وجود نداشت و این چند ساعت قابل تحمل بود.
نمی دانم چرا این قرار ملاقات برایم تا این حد مهم بود و حاضر نبودم به هیچ قیمتی آن را از دست بدهم . به همین جهت با در نظر گرفتن همهٔ جوانب ،طوری حرکت کردم که دست کم بیست دقیقه زودتر از موعد مقرر در محل باشم.

مصاحبه با شیوا
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته میگویم الهی بی اثر باشد

راس ساعت پنج بعد از ظهر، شیوا خانم با ظاهری آراسته جلوی پارک ظاهر شد.به اطراف خود نگاه کرد،نگاهی هم به ساعتش انداخت و به انتظار ایستاد.من با قدمهای سریع خودم را به او رساندم.تا چشمش به من افتاد ،لبخند رضایت بخشی زد،سلام کرد و گفت:به موقع رسیدین.
جواب دادم حدود بیست دقیقه ست که رسیدهام منتها روبه روی پارک وایستاده بودم و انتظار شما رو میکشیدم.
قدم زنان به داخل پارک رفتیم.چند دقیقهای در سکوت گذشت.من نمیخواستم هنگام راه رفتن سر صحبت را باز کنم به همین جهت صحبت دیگری را پیش کشیدم و گفتم: از این که امروز مزاحم شما شدم و وقتتون رو گرفتم،عذر میخوام.شما با قبول این زحمت به من منت گذاشتین و من این محبت شما رو فراموش نمیکنم.امیدوارم این شایستگی رو داشته باشم که بتونم با خدمت بیشتر و بهتر به مامان،این لطف شما رو جبران کنم.
شیوا خانوم در پاسخ به حرفهای من گفت:خواهش میکنم،شکسته نفسی نفرمأین.هیچ مزاحمتی نیست.این منم که باید به خاطره توجهی که به مامان دارین از شما تشکر کنم.شاید خودتون ندونین که کارتون چه قدر قابل احترام و پیش خدا منزلت داره.این شغل واقعا شغل پر دردسریه و خیلی طاقت و حوصله میخواد.ما از عهدهٔ یه بیمار که وابسته و عزیز خودمونه بر نمیآییم.شما هر روز،اون هم با چندین مریض که هیچ نسبتی با شما ندارن،سرو کله میزنین و خم به ابرو نمیآرین.
این خیلی گذشت و فداکاری میخواد .شما پرستارها با این روپوش سفید،برای این بیمارهای درمونده مثل فرشته هستین.ما که قادر نیستیم جبران زحمات شما رو بکنیم.خدا به شما اجر و پاداش بده.
صحبتش که تمام شد،از اظهار نظرش در مورد پرستار و شغل پرستاری و قدردانی کردم.
این صحبت کوتاه و بجا ما را تا قسمتی از پارک که تقریبا خلوت و کم تردد بود ،رساند.زیر درخت تنومندی که سایه سنگینی داشت ،نیمکت چوبی ### رنگی دیده می شد. روی آن نشستیم و من برای اینکه از وقت حداکثر استفاده را کرده باشم ،تصمیم گرفتم از صحبت های متفرقه و حاشیه رفتن خودداری کنم و به اصل مطلب بپردازم.
از این رو به شیوا خانم گفتم:برای من جای خوشوقتیه که با شما آشنا شدم و باز هم از شما تشکر می کنم که وقتتون رو به من دادین.

راستش یه سری سوالات رو یادداشت کرده بودم که راجع مامان از شما بپرسم ولی فکر می کنم اگه خودتون از اول همه چیز رو به ترتیب برام بگین بهتر باشه چون من نمی خوام با پرسش باعث بشم رشته افکارمون پاره بشه .ضمنا ممکنه شما مطالبی رو بفرمایین که اصلا جزو سوالات من نباشه ولی گفتنش ضروری به نظر برسه.من فقط در پایان اگه سوالی باشه که شما که شما به اون پاسخ نگفته باشین ،ازتون می پرسم.
شیوا خانم که با چهره ای متبسم به حرف های من گوش می داد، در حالی که نمی توانست تعجبش را پنهان کند، پرسید : می تونم سوال کنم شما چرا با این حساسیت و سماجت علاقه مند شدین داستان زندگی مامان رو بدونین؟ هدفتون از این دونستن چیه؟
من که قبلا فکر می کردم ممکن است با چنین سوالی مواجه شوم، تا حدودی آمادگی لازم رو داشتم. از این رو برای این ک شبهه ای به وجود نیاید، دراین مورد توضیح لازم را دادم و اشاره کردم که علاقه و کنجکاوی من صرفا به این جهت است که قصد ریشه یابی بیماری های روحی و روانی دارم و در واقع در این مورد مشغول به تحقیق هستم و اگر هم بخواهم در این مورد مطلبی بنویسم،مطمئن باشید که با اسامی مستعار خواهد بود و از این بابت خیالتان راحت باشد چون رعایت امانت داری خواهد شد.شیوا خانم وقتی از این بابت آسوده خاطر شد ،سوال دومش را مطرح کرد و گفت: از کجا شروع کنم؟ از زمانی که مامان بیمار شده یا از زمانی که ازدواج کرده؟
اگه ممکنه یه مقدار به عقب تر هم برگردین.یعنی حتی قبل از ازدواج،وقدری هم راجع به پدر و مادر مامان برام توضیح بدین.
شیوا خانم خنده ملیحی کرد و گفت:آخه من که اون وقت ها به دنیا نیومده بودم،بعد هم خیلی طولانی می شه.
به دنیا نیومده بودین ولی من مطمئنم که بار ها این صحبت ها در محیط خونواده مطرح شده از اونها با اطلاعین.درمورد طولانی شدن اون هم،از نظر من اشکالی نداره.هرچند جلسه ای که طول بکشه، وقت من در اختیار شماست.
شیوا خانم که اطمینان حاصل کرده بود من علاقه مندم همه چیز را بدانم و در این مورد سماجت هم دارم و راه گریزی ندارد،با قیافه ای تسلیم و رضایت از آن حس می شد،شروع به تعریف کرد.
مامان در حقیقت از یه خونواده اصیل و سرشناس تهرونیه.پدر و مادرش از معتمدان محل،و به تدین و حسن اخلاق و رفتار معروف بودن.زندگی آروم و خوشی داشتن و در رفاه زندگی می کردن و از نظر وضع مالی،هیچ مشکلی نداشتن.تموم افراد فامیل،دوستان و همسایه ها برای اونها احترام خاصی قائل بودن.توی فامیل و محل ،هر کس مشکل یا اختلافی داشت،با وساطت اونها حل می شد.
مامان که به دنیا آمده بود،گرمی خاصی به زندگی شون بخشیده بود.اون طور تقریبا همه،متفق القول می گفتن،اون بی نهایت زیبا و دوست داشتنی بوده و بین خونواده و فامیل و همسایه های محل،دست به دست می گشته ماشاالله ماشالله از زبون هیچکس نمی افتاده.
مادر بزرگ برای این که فرزندش از چشم زخم در امون باشه،رو شونه ش چند تا چیز سنجاق کرده بود از جمله آیت الکرسی،ببین و بترک،کچی آبی،سم آهو،ناخن گرگ،(چه خبره چیز دیگه نبود) و اعتقاد داشته هر کدوم اینها خاصیتی دارن که در مجموع باعث می شه چشم کسی کارگر نباشه. روزی نبود که برای رفع بلا و قضا اسفند دود نکنه.با همه این حرف ها همیشه می گفت:می ترسم آخر این بچه رو چشم کنن. البته مادربزرگم آدمی خرافاتی نبود.(دیگه خرافاتی به چی می گن) اتفاقا خیلی با سواد و روشن بود و معلومات خوبی داشت و گاهی اوقات حرف های جالبی می زد.

مثلا در مورد همین چشم کردن و شور بودن چشم بعضی ها می گفت: بعضی از آدم ها چشم هاشون قدرت نفوذ خاصی داره که می تونن روی بعضی ها اثر بذارن.پیغمبر هم با اون قدرت و عظمتش،از چشم زخم حذر می کرد و در این مورد آیه هی هم تو قرآن هست که این قدرت چشم گاهی می تونه مضر واقع بشه و همه چیز رو به هم بریزه. به همین جهت همیشه دلش می لرزید و نگران بود از این که به بچه ش آسیب برسه.
از همون کودکی توجه خاصی به اون داشت و به تربیتش خیلی اهمیت می داد.با وجود اینکه دایه داشت ولی تعلیم و تربیت اون مستقیم زیر نظر خودشون بود.مامان از دوران مدرسه خیلی یاد می کرد و می گفت که در مدرسه همیشه مورد توجه بوده.هم مورد توجه معلم ها و هم مورد توجه دانش آموزها.همه سعی داشتن به نوعی خودشون رو به اون نزدیک کنن.معلم ها با پرسش و پاسخ،و دانش آموزان با تعارف خوراکی هاشون و اظهار علاقه و دوستی.در درس و ورزش همیشه پیشتاز سایر دانش آموزان هم سن و سال خودش بوده و به گلدوزی و نقاشی به ویژه زبان انگلیسی علاقه خاصی داشته و در هین موارد به پیشرفت های قابل ملاحظه ای هم رسیده.
در تحصیل نهایتاَ موفق به دریافت دیپلم می شه.از دوازده سالگی مرتباَ خواستگار داشته.وقتی از خونه بیرون می اومده،جوری جلب توجه می کرده که همه تحت تاثیر زیبایی اش قرار می گرفتن.مامان می گفت که هر وقت بیرون می رفته از این که همه رهگذر ها بهش نگاه می کردن معذب بوده.مادر بزرگ می گفت که بعضی ها از روبرو اون رو می دیدن لحظه ای می ایستادن و از پشت سر هم اون با نگاهشون تعقیب می کردن و یا اگه کسی از کنارش می گذشت،قدم هاش رو سریع بر می داشت و چند متر اون طرف تر می ایستاد تا بتونه اون رو بیشتر و دقیق تر ببینه.مردم با ایما و اشاره،به همدیگه نشونش می دادن.
خاطره فراموش نشدنی قبل از ازدواج مامان که بار ها برامون تعریف کرده،خاطره پسر همسایه دیوار به دیوارشون،شهریاره.مامان چهارده ساله و شهریار تقریبا شونزده ساله بوده.شهریار هر روز قبل از اینکه به مدرسه بره،زیر درخت سپیدار نزدیک منزل انتظار می کشیده و از اونجا چشم به در خونه می دوخته تا مامان از در منزل خارج بشه.از لحظه دیدار،نگاه از اون برنمی داشته و با حسرت و اشتیاق سر تا پاش رو نگاه می کرده و بعد از این که از کنار اون رد می شده،پشت سرش و به فاصله چند متر،همچون محافظی تا در مدرسه اون رو همراهی می کرده و سپس به مدرسه خودش که تقریبا با مدرسه دخترونه فاصله ای نداشته،میرفته.
اونها چندین مرتبه که از نزدیک با هم مواجه شده بودن،در حد سلام و احوالپرسی با هم حرف زده بودن.مامان می گفت که شهریار خیلی محجوب و با مقار بوده و اصلا رفتار و گفتار جلفی نداشته.حرف نمی زده،فقط اون رو نگاه می کردهو اگه هم حرفی می زده با زبان نگاه بوده.
مامان تعریف می کرد :من در اون سن و سال چیزی حالیم نبود.ولی این رو می فهمیدم که نگاه شهریار یه نگاه دیگه ای ست.عادی نیست.با همه نگاه ها فرق داره.اون چنان به صورت من خیره ی شد و به ریشه چشمم نگاه می کرد که من احساس می کردم تمام اعضای بدنم داغ شده.نمی تونستم طاقت بیارم،هر وقت نگاهش می کردم دلم خالی می شد؛مثل موقعی که آدم توی ماشین نشسته و از سرازیری تندی با سرعت پایین میره.یه روز که نمی دونم به چه منظور مادرش شهریار رو در خونه ما فرستاده بود،بر حسب تصادفی،من در خونه رو باز کردم.تا اون رو در آستانه در دیدم،احساس کردم تمام خون بدنم توی صورتم جمع شده و اَلو گرفته م.مثل همیشه بدون این که حرفی بزنه فقط به من نگاه می کرد و باز اون حالتی که آدم احساس می کنهدلش خالی می شه،بهم دست داد.هیچ کس کنار من نبود.یه لحظه فکر کردم که از این فرصت به دست اومده استفاده کنم.به خودم جرئت دادم و در حالی که به اطرافم نگاه می کردم تا کسی متوجه این گفت و گو نباشه،از او سوال کردم:چرا به من این جوری نگاه می کنی؟ شهریار برای اولین مرتبه قفل سکوت رو شکست و در حالی که از شرم صورتش مثل گل برافروخته شده بود،نگاهش رو برای چند لحظه از صورت من برداشت و به زمین انداخت و آروم و شمرده و در عین حال با شرم و حیا و لحنی غمگین گفت:من با تمام وجودم نگاه می کنم.اونچه رو که من می بینم،هیچ کس نمی تونه ببینه. وقتی حرفش تموم شد،دوباره سرش رو بالا گرفت و به من نگاه کرد تا اثر حرف هاش رو در چهره من ببینه.فکر می کنم از این که چهره برافروخته من رو دید احساس رضایت کرد و به سرعت برگشت و رفت.
خیس عرق شده بودم.ضربان قلبم تند شده بود و گونه هام برافروخته.در رو بستم و برگشتم.مادرم توی حیاط بود. تا چشمش به من افتاد گفت:کی بود؟ و بلافاصله با تعجب داد:چرا صورتت گُر گرفته؟
گفتم :شهریار بود.
پرسید چی کار داشت؟
هیچی،تا در رو باز کردم،بلافاصله برگشت و رفت.فکر کنم حرفش یادش رفت.
مادرم در حالی که سعی می کرد لبخندش رو از من مخفی کنه،زیر لب زمزمه ای کرد که من نفهمیدم.فقط شنیدم که گفت:خب برو یه آبی به صورتت بزن.داری اَلو می گیری.
من از این که مامان با کنایه جمله آخرش رو گفت،فهمیدم که همه چی دستگیرش شده.از خجالت خیس عرق شدم.به سرعت خودم رو به آینه بالای دستشویی رسوندم تا ببینم چی به روز خودم آوردم.وقتی روبروی آینه قرار گرفتم،از شرم و حیای خودم که باعث این آبرو ریزی شده بود،هم عصبانی شدم و هم خوشحال.چون از چهره گُر گرفته ام خیلی خوشم اومد.
وقتی مادرم این داستان رو برام تعریف می کرد،برای این که سربه سرش گذاشته باشم،بهش گفتم:به نظر من شرم و حیا اون بلا رو به سر شما نیاورد،حرف های شهریار اثر کرده بود!
اون ضمن این که آهی کشید،حرف من رو تایید کرد و گفت:آره در حقیقت شهریار باعث رسوایی عشقی شده بود.هنوز هم که چندین سال از اون ماجرا می گذره،هر وقت من یاد اون صحنه می افتم،احساس می کنم که گونه هام داغ می شه و خون تو مویرگ های صورتم سریع تر حرکت می کنه.
شیوا خانم به اینجا که رسید،نگاهی به ساعتش کرد و گفت:خب برای امروز فکر می کنم کافیه.اگه اجازه بدین من مرخص می شم چون با این ترافیک سنگین تا برسم خونه دیر می شه.
من که سراپا گوش بودم و چشمم را به دهان شیوا خانم دوخته بودم، متوجه گذشت زمان نشدم.یک لحظه به خودم آمدم که هوا داشت رو به تاریکی می رفت.قلم و کاغذی را که در دست داشتم و می خواستم از آن در نوشتن خلاصه ای از آنچه شنیده بودم استفاده کنم،بدون نوشتن کلمه ای در کیفم گذاشتم و گفتم:هر طور شما بخواین.
هر دو بلند شدیم و همان مسیری را که آمده بودیم برگشتیم.هنگام خداحافظی از شیوا خانم خواهش کردم که زمان ملاقات بعدی را تعیین کند.شیوا خانم گفت:فردا بعد از ظهر،قراره با فرهاد شوهرم،به منزل مادرش بریم.اون شدیدا به دخترمون سوگل که تازه به حرف اومده،وابسته و علاقه منده و باید دست کم هفته ای دو بار اون رو ببینه.پس فردا کار خاصی ندارم و می تونم در خدمتتون باشم.

وقتی متوجه شدم شیوا خانم شوهر و فرزندش را در خانه رها کرده و بنا به درخواست من خودش را به پارک رسانده است،خیلی شرمنده شدم و یک لحظه فکری به خاطرم رسید که لازم دانستم آن را مطرح کنم.از این رو گفتم:گرچه گستاخیه ولی اگه شما رو به زحمت نندازم،من به محلی که نزدیک منزل شما باشه،می آم.
پیشنهاد خوبیه،اتفاقا امروز که می خواستم بیام فرهاد ،شوهرم،گفت که چرا ار ایشون دعوت نکردی بیان منزل.حالا که می بینم شما هم موافقین،پس آدرس منزل ما رو یادداشت کنین.من پس فردا ساعت پنج،خونه منتظر شما هستم.
گفتم:آخه اسباب زحمت می شه.من نمی خوام مزاهم شما بشم.
تعارف نکنین.مزاحمتی نیست.من این جوری راحت ترم.از حرفی خیلی در وقت صرفه جویی می شه.
سپس با لحنی تند و در عین حال شیرین گفت:مگه شما نمی خواین این قصه زودتر به پایان برسه؟
راستش این طوری که شما شروع کردین،چرا.ولی شما رو به خدا چیزی رو از قلم نندازین و قول بدین هر چی رو به خاطر دارین بگین.
بلافاصله کاغذ و قلم به دستم گرفتم و نشانی منزل را یادداشت کردم.
وقتی نشانی را می گفت،متوجه خوشحالی و در عین حال تعجب من شد.
بدون این که به او فرصت بدهم تا در این مورد سوالی بکند،خودم گفتم:عجب تصادف جالبی!
چه طور مگه؟
هیچی.من برای رسیدن به منزل شما،فکر می کنم حداکثر ده دقیقه بیشتر در راه نباشم.
چه خوب.پس برای شما هم بهتر شد.
همین طوره.خب،پس وقت شما رو بیشتر از این نمی گبرم و تا پس فردا ساعت پنج خداحافظی می کنم.
خداحافظ.به امید دیدار.
خودم را به خانه رساندم.بلافاصله قلم و کاغذ به دست گرفتم و سر فصل مطالبی را که شنیده بودم،یادداشت کردم تا چیزی را از خاطر نبرم.این کار،هنگامی که شیوا خانم در حال صحبت کردن بود،برایم مقدور نبود چون امکان داشت بعضی از مطالب را از دست بدهم.
عصر روز بعد که شیفت من بود،راهی بیمارستان شدم.در راه به شیدا و آنچه دیروز درباره او شنیده بودم،فکر می کردم.وارد بخش شدم و پس از او سوال کردم:شیدا خانوم،شما نوه هم دارین؟
آرام و با تانی گفت:آره،خیلی شیرینه.دلم براش تنگ شده،پدر سوخته خیلی قشنگ و بامزست.از شیوا بیشتر دوستش دارم.
گفتم:قشنگی ش به مادربزرگش رفته.
تبسمی روی صورت نقش بست و گفت:همه همین رو می گن. و بعد یک لحظه تبسم از روی لبش محو شد و چهره اش درهم فرو رفت و گفت:خدا کنه که بخت من رو نداشته باشه.
من برای ایت که فکرش را منحرف کرده باشم،گفتم:راستی قرار بود شما یه سری از عکس های دوران گذشته خودتون رو به من نشون بدین.
با شنیدن این جمله دستش را داخل کمد کنار تختش برد و یک کیف چرمی مشکی درآورد و به طرف من دراز کرد.من که بی صبرانه و مشتاقانه منتظر دیدن این عکس ها بودم،روی صندلی نشستم و عکس ها را یکی یکی با دقت نگاه کردم.

چهار قطعه عکس تکی بزرگ بود.بعضی عکس ها دسته جمعی و خانوندگی بود که شیذا خانم در جمع خانواده کاملا شاخص بود.چند عکس از مجموع عکس ها مربوط به زمان قبل از ازدواج بود و تعدادی هم مربوط به زمان بعد از ازدواج.یکی دو تا از عکس های روتوش شده بود و بقیه عکس ها به اصطلاح برقی بود.ولی در مجموع،عکس ها جالب و دیدنی بودند.مطمئنا هر کس آنها را می دید،دلش نمی خواست چشم از آنها بردارد چون به راستی همانند زیباترین هنرپیشگان سینما،زیبایی مسحور کننده ای داشت.در حالی که آخرین عکسی را می دیدم،سرم را بلند کردم.شیدا را دیدم که نگاهش را به دهان من دوخته و منتظر است که اظهار نظر من را راجع به عکس های خودش بشنود.من هم بدون آن که اغراق کرده باشم،گفتم:خیلی جالب بود .بدون این که این عکس ها رو ببینم،فکر می کردم که شما در نوجوانی و جوانی خیلی زیبا بودین.
تبسم رضایت بخشی کرد و گفت:یعنی الان پیر هستم؟
چنین نظوری نداشتم.من به پشتوانه زیبایی الان شما این حرف رو زدم.الان هم در مقایسه با همسن و سال های خودتون،ماشاالله خیلی جوونترین.از طرفی ما رو با سن و سال خانوم ها کاری نیست چون به قول ظریفی یه خانوم ۲۹ ساله تا بخواهد ۳۰ ساله بشه،۲۰ سال طول میکشه.
ا ز ته دلش خندید و در تایید حرف من گفت:خانوم ها هیچ چیز رو فراموش نمی کنن جز تاریخ تولدشون رو.این هم که شما گفتین کاملادرسته ولی من همیشه سن واقعی خودم رو می گم.خنده ای کرد و ادامه داد:نمی دونم،شاید اون هم به خاطر اینه که چند سالی جوون تر از سن واقعی م هستم.
از اتاق بیرون آمدم تا به کارهای بخش رسیدگی کنم.در همین لحظه سرو صدای زیادی در بیرون بخش توجهم را جلب کرد.به سرعت خودم را به بیرون بخش رساندم.دختر جوانی که تقریبا شانزده ساله بود، فریاد می کشید و به پدر و مادرش ناسزا می گفت.همکاران بخش به کمک پدر و مادر دختر شتافتند،زیر بغل او را گرفتند و به داخل بخش هدایت کردند.
متعاقب آن پدر و مادر دختر به همراه پزشک به داخل بخش آمدند.
پزشک با توجه به وضع روحی بیمار که به شدت تحریکاتی بود و حالت تهاجمی داشت،دستور تزریق وریدی داد و اضافه کرد که برای مدتی به تخت فیکس شود.سپس پدر و مادر دختر را به حضور پذیرفت تا شرح حال او را از زبان آنها بشود و در پرونده منعکس کند.
تزریق بیمار را به سرعت انجام دادم و با کمک همکارم دست و پای او را به تخت فیکس کردم و خودم را به اتاق دکتر رساندم تا شاهد گفت و گوی او با پدر و مادر بیمار باشم.پدر و مادر بیمار رنگ به چهره نداشتند.آشفته پریشان،در حالی که هر دو گریه می کردند،از دکتر استمداد می طلبیدند.لب و دهانشان خشک شده بود و قادر به تکلم نبودند.مادر بیمار بریده بریده گفت:دکتر بیچاره شدم.آبرومون بین در و همسایه رفت،دورمون جمع شده بودن.حاظر نبود بیاد بیمارستان.آخر با زور چند نفر اون رو انداختیم تو ماشین.از اون جا تا این جا هم همه ش داد و فریاد زد و به من و پدرش ناسزا و بد و بیراه گفت.خدا مرگم بده.می گه پدرم به من زور کرده.چه خاکی به سرم شد دکتر.تو رو خدا بگو این دختر چه ش شده؟خوب می شه؟
دکتر رو کرد به مادر بیمار و گفت:آروم باشین.قدری به خودتون مسلط باشین.ایشاالله حالش خوب می شه.اون الان کنترل روی گفتار و رفتارش نداره و این داد و فریاد ها نشونه فشار روحیه که بهش وارد شده.این فشار که کم بشه دوباره حالش خوب می شه.خب حالا به سوالاتی که از شما می کنم پاسخ بدین.

پزشک اول سوالاتی راجع به مشخصات بیمار و موقعیت خانوادگی و دوران کودکی و بلوغ و نوجوانی او کرد.همچنین اطلاعاتی از وضعیت تحصیلی و حالات بیمار در چند روز گذشته خواست.
مادر بیمار گفت:آقای دکتر،الان چند روزه که اخلاق و رفتارش عوض شده.شب ها تا دیروقت بیدار می مونه.همه چراغ ها رو روشن می ذاره.صدای ضبط یا تلویزیون رو تا آخر زیاد می کنه.پریشب که خواستیم مانعش بشیم،تلویزیون رو شیکوند.همسایه ها از دست ما به ستوه اومده ن.نمی دونم چه خاکی به سرم بکنم.تازگی هم به پدرش تهمت می زنه و با صدای بلند می گه که این می گه که این بی شرف به من زور کرده ازش طلاق بگیر.
خودتون فکر می کنین علت این تغییر و خلق و خو و این پرخاشگری چیه؟
مدتی بود با یه پسره دوست شده بود.می گفت و می خندید.حالش خوب بود.یه مرتبه تو خودش تو خودش رفت.حرف نمی زد،غذا نمی خورد… من ازشسوال کردم:مادر چی شده؟چرا یه مرتبه زانوی غم به بغل گرفته ی؟جرا غذا نمی خوری؟این چه برنامه ای ست که تو داری؟خلاصه این قدر گفتم و پاپی شدم تا بروز داد و گفت:سیامک در حقم نامردی کرد.گفتم:چه نامردی ای کرده؟ جواب داد :خب دیگه اولش با من گرم گرفت.قول و وعده وعید داد و آخرش هم اون اتفاقی که نباید بیفته افتاد و بعد از چند روز هم با خبر شدم که برای همیشه از ایران رفته….
دکتر،خدا شاهده وقتی شنیدم که چه اتفاقی افتاده،دنیا پیش چشمم تیره و تار شد.دو دستی زدم تو سرم و گفتم:خدا مرگم بده.حالا چی کار کنم؟ و شروع کردم با صدای بلند گریه کردن.اون هم گریه می کرد و گوله گوله اشک می ری ریخت اما بدون صدا.یه لحظه فکر کردم اون الان در شرایط سختیه و نباید تف و لعنتش کنم بلکه لازمه به عنوان مادر دلداریش بدم.
بعد هم فکر کردم برم با خونواده سیامک صحبت کنم،شاید راهی برای این قضیه پیدا بشه.آدرس منزلش رو از دخترم گرفتم.پُرسون پُرسون منزلشون رو پیدا کردم و با پدر و مادرش صحبت کردم و موضوع رو باهاشون در میون گذاشتم.ولی اونها با نهایت بی شرمی گفتن:خانوم می خواستی جلوی دخترت رو بگیری.ما از هیچ چیز خبر نداریم.سیامک هم چند روز پیش رفته خارج از گشور و دیگه هم بر نمی گرده.
خلاصه آب پاکی رو ریختن روی دستم.دو دست از دو پا درازتر برگشتم.نمی دونستم چی کار کنم.به کی بگم.اگه هم شکایت می کردم،بدتر آبروریزی می شد.همین جوری مونده بودم.بعدش هم که شروع کرد به پرت و پلا گفتن.به صدای بلند می خندید.بی خوابی زده بود به سرش.دیشب حالش خیلی بد شده بود که دیگه امروز با هزار مکافات آوردیمش بیمارستان…اینم از روز و روزگار ما.
البته شاید الان درست نباشه که من در شرایط روحی ای که شما دارین سرزنشتون کنم ولی به خاطر این که همه گناه ها رو به گردن فرزندتون نندازین،بایستی بگم مقصر اصلی خودتونین.
پدر بیمار که تا آن لحظه مُهر سکوت به لب داشت و در بُهت فرو رفته بود،با صدایی لرزان و دلی دردمند گفت:دکتر،مقصر اصلی مادرشه.من چندین مرتبه بهش گفتم این دختر با این سن و سال این قدر نباید آزادی عمل داشته باشه.محیط خرابه،باید روی بچه کنترل داشت.به خرجش نمی رفت و می گفت:جوونه.اگه محدود بشه روحیه ش خراب می شه.این طفلک چه دلخوشی و سرگرمی ای داره.بذار یه خورده آزاد باشه. این هم نتیجه آزادی.آزادی که چه عرض کنم.نتیجه بی بند و باری.

خب مقصر چه شما ،چه ایشون،اتفاقیه که افتاده.حالا من و شما باید سعی کنیم با مداوا و تقویت روحیه از فشار روحی اون بکاهیم تا وضع از اونچه که هست بدتر نشه.حالا هم بفرمایین بروید منزل،استراحت کنین تا قدری آرامش از دست رفته تون رو به دست بیارین.چون بیمار به پدرش هم بدبینه ،هفته اول،ملاقات وتلفن ممنوعه. اگه وسایل و لوازمی هم می خواین براش بیارین،بدین به نگهبانی بیمارستان.
پدر و مادر بیمار که از شدت خستگی و بی خوابی رمق نداشتند،با حالی زار و پریشان از دکتر خداحافظی کردند و رفتند.من که بی تابی این پدر و مادر درمانده را دیدم،خیلی ناراحت شدم و برای تسلی خاطرشان به آنهانزدیک شدم و گفتم:نگران نباشین.حالش خوب می شه.تا به حال چندینبیمار به همین صورت اومده ن و بعد هم خوب شده ن .الان هم تحت تاثیر آمپولی که بهش زدم،به خواب عمیقی فرو رفته.
مادر بیمار دستش را روی شانه من گذاشت و در حالی که چشم های اشک آلوده اش را به چشمان من دوخته بود،گفت:خدا عوض خیر بهتون بده.نمی دونین این کار شما چه ثوابی داره.تو رو خدا مواظبش باش.جوونهوفکر کن دختر خودته. سپس خداحافظی کرد و از بخش بیرون رفت.
دکتر که از نوشتن شرح حال بیمار فارغ شده بود،دستورهای دارویی را متذکر شد.من هم آنها را در کارت بیمار ثبت کردم.سپس تاکید کرد: اگه تحریکاتش ادامه داشت، تزریق آمپول رو تکرار کنین تا هر چه بیشتر بخوابه. بیمار چند روزه که بی خوابی داشته. الان بیش از هر چیز به خواب احتیاج داره.یه لیتر سرم قندی _نمکی هم بهش وصل کنین تا هم فشارش بالا بره و هم در فاصله ای که خوابه تغذیه بشه.
من که علاقه مند بودم بدانم این بیمار،با این تظاهرات و علایم چه نوع بیماری روحی دارد،از فرصت استفاده کردم و از دکتر پرسیدم:آقای دکتر، مشکل این بیمار چیه؟ اگخ ممکنه قدری توضیح بدین.
همین طور که دیدین،رفتار و کردار و گفتار این بیمار عادی نیست.عادی بودن فرد از روی خلقیات و عواطف و روابط با محیط بیان می شه که با تغییر این فاکتور ها، عادی بودن شخص دستخوش تغییرات می شه آدم باید از تمام عواطف به حد اعتدال و کافی برخوردار باشه. یعنی به موقع دوست بداره، به موقع دشمن بداره،به موقع خشمگین بشه و به موقع و به اندازه کافی عشق بورزه. حالا اگه هر فعالیت روحی و جسمی انسان، از حد اعتدال و میانه خارج بشه و یا در تعادل فرد با محیط داخلی خودش یا دنیای خارج،اضطراب یا اختلال به وجود بیاد، دچار بحران روحی می شه.بدیهیه که تعادلی شاد و آرامش بخش،در محیطی که فرد تو اون زندگی می کنه،معیار نسبتی خوشبختی و نرمال بودن اونه.
در گذشته اگه کسی دچار چنین وضع روحی ای می شد، یه مشت شیاد و فرصت طلب که کارشون سر کیسه کردن مردم ناآگاه بود،می گفتن که دواخورش کرده ن و بهش تخم لاک پشت و مغز سر سگ توله داده ن و یا این که جن زده شده.علت جن زدگی رو هم این طور عنوان می کردن که اون شخص به نوعی باعث تکدر خاطر یکی از بزرگان اجنه شده و اونها هم به این دلیل اون رو اذیت می کنن.درمان جن زدگی رو هم در این می دونستن که برای بیمار دعا و طلسم بنویسن و در آب و گلاب شست و شو بدن و در تاریکی جن رو دستگیر و به شیشه کنن. شیشه رو هم می داد به دست مریض که شب جمعه اون رو به سنگ بزنه تا از دست اجنه نجات پیدا کنه. و یا این که به منظور بیرون کردن اون روح ناپاک،با سوراخ کردن استخوان سر، معالجه می کردن.شاید هنوز هم در سطح شهرها و روستاهای ما مخصوصا در جنوب کشور،عده ای از مردم بر همین باور باشن. ولی امروز سعی می کنن با دارو درمانی، روان درمانی، شوک درمانی،مسافرت درمانی و حتی فامیل درمانی و سایر درمان دیگه همواره با تغذیه مناسب، تفریح مناسب،تفریح و سرگرمی، استراحت و خواب به موقع، این جور بیمار ها رو معالجه کنن.

این بیمار به علت شکست در روابط عشقی و خلای که در عواطف و احساساتش ایجاد شده،دچار پسیکوزنروز اضطراب شده که درمانش یه هفته تا یه ماه و در بعضی موارد تا شیش ماه ممکنه ادامه داشته باشه. این بیمار ها از نظر جسمی مشکلی ندارن و اختلال فقط در قسمت هایی از شخصیت اونها ایجاد می شه. رابطه اونها با واقعیت سالمه و می شه گفت عامل اصلی بیماری شون فقط اضطرابه که خب خیلی روی کار فعالیتشون اثر می ذاره و اونها رو محدود می کنه.ولی این اضطراب در هر سطحی که باشه، بیمار می تونه به زندگی عادی خودش ادامه بده.
سخنان دکتر که به این جا رسید، همانند استادی که جلسه درسش تمام شده باشد،از من سوال کرد: توضیح کافی بود؟
جواب دادم: بله دکتر، خیلی متشکرم.
کارهای بخش را به سرعت انجام دادم.نزدیک وقت ناهار بود.قبل از این که به ناهار خوری بروم، دوباره به بیمار سرکشی کردم. هنوز تحت تاثیر آمپول اول به خواب عمیقی فرو رفته بود. سری هم به شیدا زدم. داشت فال می گرفت. از او پرسیدم: برای کی فال می گیری؟
سرش را بالا گرفت و پس از کمی مکث گفت: برای خودم. و دو مرتبه مشغول شد.دیدن شیدا من را به یاد دخترش و قراری که فردا با او داشتم، انداخت. با بی صبری در انتظار بودم تا دنباله حرف های شیوا خانم را بشنوم.
بالاخره انتظار به پایان رسید و فردای آن روز طبق معمول به بیمارستان آمدم. اول سراغ بیمار دیروزی رفتم. دست هایش را از تخت باز کرده بودند.با حالتی افسرده روی تخت دراز کشیده بود.حالت تهاجمی و بی قراری نداشت. رفتم جلو. سلام کرد، سلامش را جواب گفتم و پرسیدم: حالتون چه طوره؟
زیاد خوب نیست.
چرا؟
از دست اون بی شرف نامرد. عوضی پست فطرت.
این کلمات را با غیظ ادا کرد. بدبینی شدیدی نسبت به سیامک داشت و حق هم داشت. من برای این که قدری آرام تر شود و خودش را هم خیلی در این قضیه بی تقصیر نداند،گفتم: ببین خود کرده را تدبیر نیست. وقتی آدم بدون شناخت و بدون شناخت و بدون نظر بزرگ ترها در این گونه موارد شخصا اقدام می کنه، طبیعیه که چنین عواقبی رو هم باید شاهد باشه. شما اولین و آخرین کسی نیستین که با چنین وضهی روبه رو می شین.این اتفاقات مرتبا در جامعه رخ می ده.همیشه یه عده آدم های لاشخور و بی صفت وجود دارن که از سادگی و عدم آگاهی آدم ها سو استفاده می کنن و احساسات مردم رو به بازی می گیرن. شما هنوز خیلی جوونین و خیلی راه در پیش دارین. باید مواظب سلامتی خودتون باشین. دنیا که به آخر نرسیده.ایشاالله کسی پیدا می شه که قدر شما رو بدونه و سال های سال با شما زندگی کنه. منتها این دفعه باید چشم و گوشت رو باز کنی و با نظر بزرگتر ها در این مورد اقدام کنی.
به من خیره شده بود و به دقت به حرف های من گوش می داد و با تکان دادن سرش، سعی داشت حرف های من را تایید کند. در پایان صحبت های من گفت: از راهنمایی شما متشکرم. با حرف های شما قدری آروم تر شدم.

از اتاق بیرون آمدم. در راهرو با خانمی مواجه شدم که آرایش غلیظی کرده بود و همه موهایش را بالای سرش جمع کرده بود. به طرز جلفی راه می رفت و سعی می کرد با قر و قمیش و حرکاتی که به سر و *س ی ن ه * و کمر و دستش می داد،توجه همه را جلب کند. به من که رسید، ایستاد و با ناز و عشوه غلیظی گفت: از سر رام برو کنار.
گفتم: این چه طرز رفتنه؟
انتظار نداشت کسی از راه رفتنش ایراد بگیرد. بادی به غبغب انداخت و با ادا و اصول گفت: خب مثل زنده ها راه می رم. می خوام خودم از راه رفتن خودم لذت ببرم. اشکالی داره؟ این جا همه مثل مرده ها راه می رن. بدم می آد. سپس از من سوال کرد: دکتر، من کی از این جا می رم؟ این جا آدم غمش می گیره. سپس انگشتش را به نوک بینی من زد و گفت: ای شیطون! دو مرتبه به حرکتش به همان شیوه ادامه داد و رفت.
من که انتظار چنین حرکت غافلگیر کننده ای را نداشتم، ضمن تعجب، خنده ام گرفته بود. البته همه این حرکات و رفتارها برای من تازگی داشت. فکر می کردم انسان چه قدر می تواند متفاوت و متغییر باشد.به راستی این جا دنیای دیگری است. آدم های این جا بدون آن که قید و بند، و یا شرم و حیایی داشته باشند،بدون هیچ ترس و وحشتی،همان کاری می کنند که می خواهند، یا همان لباسی را می پوشند که دوست دارند و خلاصه همان راهی را می روند که دلشان می خواهد. یکی از همین بیماران می گفت: دیوونگی هم نعمتیه که خدا به هر کسی نمی ده مگه این که دوستش داشته باشه. خوب که به حرف او فکر کردم،دیدم راست می گویند، حرف جالبی می زند. برای این که دیوونه ها انسان هایی هستند بدون غم و غصه با خاطری آسوده.
برای این که گذشت زمان را حس نکنم، سعی کردم خودم را مشغول کنم. بی صبرانه انتظار ساعت پنج بعد از ظهر را می کشیدم. بی صبرانه انتظار می کشیدم. بعد از صرف ناهار و جمع و جور کردن کارهای بخش به خانه رفتم.
پس از قدری استراحت بلند شدم، به سر و وضع خود رسیدم و با احتساب زمان جابه جایی و احتمال وجود ترافیک، حرکت کردم. در راه فکرم چون بار اول است که به منزل شیوا خانم می روم، بهتر است سبد گلی تهیه کنم.
نشانی خیلی سرراست بود و به راحتی توانستم پلاک منزل را پیدا کنم. در زدم. شیوا خانم با ظاهری آراسته و رویی گشاده در آستانه در ظاهر شد و ضمن خوش آمد گویی من را به داخل دعوت کرد.
شوهرش در سالن پذیرایی مشغول مطالعه بود. همین که متوجه ورود من شد، به نیت استقبال جلو آمد و دست من را با صمیمیت فشرد و خوشامد گفت. در همین لحظه شیوا خانم گفت: معرفی می کنم ،شوهرم ،فرهاد.
من از آشنایی با او اظهار خوشوقتی و خوشحالی کردم. سپس فرهاد خان با دست به نزدیک ترین مبلی که در بالای سالن بود اشاره کرد. من هم روی همان مبل نشستم و خودش در مبل روبروی من فرو رفت.
برای اینکه سر صحبت را باز کرده باشم، گفتم: ببخشین اگه برای شما و خانوم اسباب زحمت شدم.
فرهاد خان خودش را روی مبل جابه جا کرد و با لحنی خودمونی گفت: قرار نشد از روز اول تعارف کنین. این جا رو منزل خودتون بدونبن و راحت باشین.
این طور که شیوا از شما تعریف کرده، این ما هستیم که به شما زحمت داده ایم. به هر صورت از این که شما تا این حد به مامان توجه دارین، سپاسگزارم.

فرهاد خان با آن چهره گندمگون، به نظرم شیرین و دوست داشتنی آمد.
در برخورد اول او را خیلی خونگرم و راحت دیدم. او به راستی شایسته شیوا خانم بود. پس از این که چند دقیقه ای از نشستن من گذشت، فرهاد خان رو به همسرش کرد و گفت: شما بشین و صحبت رو شروع کنین. من هم سعی می کنم به موقع ازتون پذیرایی کنم. این را گفت و ما را تنها گذاشت.
شیوا خانم رو به من کرد و گفت : خوب بفرمایین.
قرار شد شما هر چی درباره مامان می دونین بفرمایین.
من که همه مطالب را حفظ بودم ، اشاره کردم: تا اونجا فرمودین که پسر همسایه باعث شده بود گونه های مامان گل بندازه.
شیوا خانم تبسمی نمود و دوباره شروع به تعریف کرد.
با وجود این که سن و سال مامان اقتضای این رو نداشت که ازدواج کنه، خواستگارهای فراوونی داشت ولی هر کدوم به دلیلی رد می شدن.
هر وقت هم شهریار می شنید یا می دید که اشخاص غریبه ای با گل و شیرینی وارد منزل می شن، خیلی غصه می خورد و آشفته می شد تا یقین حاصل می کرد که مورد قبول واقع نشده.
یه روز مادربزرگم با مادر شهریار دم در به حال و احوالپرسی ایستاده بودن. ظاهرا شهریار هم در نزدیکی آنها بوده می شنوه که مادربزرگم از خواستگاری و آمد و رفت های اخیر صحبت می کنه. شهریار به خودش جرات می ده و خودش رو به یک قدمی مادر بزرگ می رسونه و چشم تو چشم اون می ندازه و بذون مقدمه و خیلی رک و و پوست کنده، و در عین حال بی پروا، می گه: من شیدا رو دوست دارم؛ از جونم بیشتر. می خوام با اون ازدواج کنم، زندگی کنم. و بعد با تاکید اضافه می کنه: فقط من می تونم اون رو خوشبخت کنم.
مادر شهریار که از صحبت غیر منتظره فرزندش شگفتزده می شه،دست گره کرده ش رو به دهنش نزدیک می کنه و در حالی که تعجبش رو آشکار می کنه، می گه: وا خدا مرگم بده. شهریار این حرفا چیه می زنی، ذلیل مرده، ورپریده، خفه شو. عجب دوره و زمونه ای شده.
این دیگه چه طرز خواستگاریه مرده شور برده، خدا عقلت بده. پدر سوخته هنوز دهنش بوی شیر می ده. می بینی خواهر، بچه های امروز چه قدر پررو و وقیحن؟ تو رو خدا ببخشین. خانوم والا به خدا از خجالت خیس عرق شدم.
مادربزرگ برای اینکه این که مادر شهریار رو از خجالت زدگی نجات بده، می گه: عیبی تداره. جوون ها احساساتی هستن. شهریار رو من مثل پسر خودم دوست دارم. ایشاالله به موقع خودم آستین هام رو بالا می زنم و یه دختر خوشگل و نجیب براش پیدا می کنم.
مادربزرگ سپس با دستش به پس گردن شهریار می زنه و می گه: تو هنوز خیلی جوونی. حالا حالاها وقت داری. تو باید درس بخونی. ایاالله که فارغ التحصیل شدی یه شغل آبرومند می شی، بعد هم پول هات رو جمع می کنی و اون وقت می تونی به فکر ازدواج بیفتی.
حرف های مادربزرگ آب پاکی رو روی دست شهریار ریخته بود اما شهریار در پاسخ به صحبت های اون گفت: من این حرف های رو نمی فهمم. فقط این رو می دونم که شیدا رو هیچ کس نمی تونه مثل من دوست داشته باشه. فقط من می تونم اون رو خوشبخت کنم.
شهریار این حرف ها رو با بغض می زنه و بدون این که منتظر پاسخی بشه، سرش رو می ندازه پایین و راش رو می کشه و می ره. مادربزرگ رو به مادر شهریار می کنه و می گه: تورو به خدا از این بابت یه وقت جوونت رو اذیت نکنی و حرفی بهش نزنی. ممکنه آزرده خاطر بشه. جوون های ما صاف و ساده هستن. هر چی تو دلشون باشه، صادقونه به زبون می آرن، بدون این که فکر کنن خوبه یا بده.

مادر شهریار می گه: خانوم نه دیگه این جوری. دهنم از تعجب وا موند. این اولین مرتبه ست که این حرف ها رو ازش می شنوم. دیدم مدتیه تو خودش فرو رفته، حرف نمی زنه. نگو یه فکر هایی تو سرشه. حالا خدا رو شکر پدرش به مشهد منتقل شده و همین روز ها باید دست و پامون رو جمع کنیم و بریم.
ایشاالله با رفتن به مشهد این موضوع هم از فکرش بیرون می ره.
یه ماه بعد شهریار به اتفاق خونواده اش برای زندگی به مشهد رفتن.مادربزرگ اون روز پس از خداحافظی با مادر شهریار وقتی وارد خونه می شه چشمش به شیدا می افته، با قیافه ای حق به جانب می پرسه: اون روز که شهریار اومده بود دم در، چی گفت که صورتت مثل لبو شده بود؟
هیچی. در رو باز کردم دیدم خیره خیره به من نگاه می کنه. فقط ازش سوال کردم که چرا این جوری به من نگاه می کنی؟ اون هم گفت من با تمام وجودم نگاه می کنم. من چیزی رو می بینم که هیچ کس نمی تونه ببینه. من می خوام خوشبختت کنم. بعدش هم گذاشت و رفت. من هم در رو بستم و اومدم. همین. حالا مگه چی شده؟
هیچی. دم در با مادرش داشتیم حرف می زدم که یه مرتبه اومد جلوی من و بدون مقدمه گفت: من شیدا رو دوست دارم؛ از جونمم بیشتر. می خوام با اون ازدواج کنم، زندگی کنم. فقط من می تونم اون رو خوشبخت کنم. و مادرش هم که از این حرف ها از تعجب هاج و واج مونده بود، از خجالت خیس عرق شد. چند تا درشت بارش کرد و داشت ناله و نفرینش می کرد که من پریدم تو حرفش و گفتم که عیب نداره.
جوونه و بعدش هم یه خرده نصیحتش کردم اما در جواب حرف های من با حالت بغض گفت: من این حرف ها رو نمی فهمم. فقط می دونم شیدا رو هیچ کس نمی تونه مثل من دوست داشته باشه. بعدش هم سرش رو انداخت پایین و رفت. پسر هنوز دهنش بوی شیر می ده، برای عاشق شده. اون هم مثل طلبکارها با آدم می زنه. حالا خدا رو شکر، اون طور که مادرش می گفت، مثل این که منتقل شده ن به مشهد و همین روزها قراره با سفر ببندن.
این روز گفتم که حواست جمع باشه، تو دیگه یه دختر دم بختی، تا حالا چند تا خواستگار برات اومده و رفته.
بابات همیشه هر کسی رو نمی ده مگه این که از هر جهت شایسته باشه. بابات همیشه می گه مردی که می خواد زن بگیره باید عاقل و پخته باشه. شغل آبرومند، خونه، و از همه مهم تر اصالت داشته باشه.
بالاخره بعد از این که چندین خواستگار پروپا قرص برای مامان آمد و رفت، یکی از خونواده های سرشناس تهرون که دارای اسم و رسمی بودن و از نظر مالی هم وضع خوبی داشتن، با گل و شیرینی به خواستگاری اومدن.
داماد، یعنی پدرم، قیافه مردانه و پر جذبه ای داشت. قد بلند و چشم و ابرویی مشکلی داشت با لب هایی درشت و خوش حالت. چهار شانه و به طور کلی خیلی خوش تیپ بود فقط تنها اشکالی که وجود داشت سن و سالش بود، یعنی اون یس و پنج ساله بود و با عروس، یعنی مادرم، بیست و یا سال اختلاف داشت که این موضوع از نظر پدر بزرگ و مادربزرگ نه تنها اشکال نبود که حسن تلقی می شد.
اون روز غروب که داماد به همراه چند تن از افراد خونواده ش به خونه بابابزرگ اومده بودن، مادربزرگ عروس رو کشید کنار و بهش گفت: هر وقت من اشاره کردم، می ای داخل سلام می کنی، خوشامد می گی و چند دقیه کنار من می شینی. توی این چند دقیقه داماد رو زیر چشمی نگاه می کنی، بعد هم بلن می شی و می ری.
عروس که طفلک اون موقع چهارده سال بیشتر نداشت، هنوز از نظر فکری و روحی آمادگی لازم رو برای ازدواج نداشت. گرچه از نظر جثه درشت اندام و ظاهرا از دختر های همسن و سالش یه سر و گردن رشید تر بود، از مسائل زناشویی هیچ نمی دونست و در این مورد کاملا چشم و گوش بسته بود.

شرایط اجتماعی اون زمان هم اقتضا می کرده که دختر هیچ گونه اظهار نظری نکنه و تابع بی چون و چرای نظر پدر و مادر باشه.در هر قبایی که براش می بریدن و می دوختن، می بایست بپوشه و بر این عقیده بودن که صلاح و مصلحت فرزندان رو پدر و مادر بهتر از هر کس دیگه ای تشخیص می دن و چنین استدلال می کردن که پدر و مادر هیچ وقت بدخواه بچه هاشون نیستن و هر تصمیمی که براشون بگیرن خوب و بجاست.
مامانم هر وقت از اون روز یاد می کرد می گفت: من به جای این که خوشحال و ذوق زده باشم، دچار یه حالت ترس توام با دلهره بودم و هر لحظه برام حکم یه روز رو پیدا کرده بود.
اون روز وقتی مهمون ها اومده بودن، عروس در زاویه ای نشسته بوده که مادربزرگ اون رو کاملا می دیده و اون هم چشم به دست مادربزرگ داشته تا با اشاره اون نقش خودش رو بازی کنه. عروس می گفت: حدود نیم ساعتی از ورود مهمون ها گذشته بود. من فقط صدای همهمه و خنده رو می شنیدم تا اینکه مادرم دستش رو از زیر چادرش بیرون آورد و با انگشت به من اشاره کرد.
من هم طبق قرار قبلی بلند شدم و رفتم جلو. تا مهمون ها نتوجه من شدن، من هم طبق قرار قبلی بلند شدم و رفتم جلو. تا مهمون ها متوجه من شدن، همه سکوت کردن و چشم هاشون رو به من دوختن. مادر و خواهر داماد چندین بار با گفتن ماشاالله ماشاالله من رو مورد تحسین قرار دادن و بعد شروع کردن به پچ پچ کردن. ابهت مجلس من رو گرفته بود.فقط به خاطر دارم که سلام کردم و خودم رو رسوندم به مادرم و کنارش نشستم و نگاهم رو دوختم به نقش قالی جلوی روم.
هر چی خواستی دزدانه داماد رو نگاه کنم،جرئت نکردم. فکرم می کردم همه متوجه من هستن و اگه من رو در حال چشم چرونی ببین، بد می شه. چند دقیقه ای نگذشته بود که ضربه آرنج مادرم رو تو پهلوم، به نشونه ترک مجلس، احساس کردم. من هم از خدا خواسته بلند شدم و به سرعت رفتم توی اتاقم،چادرم رو از سرم برداشتم و نفس عمیقی کشیدم و روی تختم دراز کشیدم.
چند دقیقه بعد مادرم در رو باز کرد، اومد تو و ازم پرسید: خب، پسندیدی؟
با حالت تعجب پرسیدم: چی رو؟
خودت رو به اون راه نزن، داماد رو می گم دیگه.
من که اون رو ندیدم.
چه طوری ندیدی؟
ندیدم، خجالت کشیدم نگاه کنم.
خدا مرگم بده. پس برای چی اومدی؟ اونها الان از من جواب می خوان. تا من جواب نبرم، راجع به بقیه مسائل نمی تونن صحبت کنن.
خب من چی کار کنم؟ خودت آرنجت رو زدی تو پهلوم که بلند شو برو. من هم بلند شدم. تازه اگه هم دیده بودم، باز من حرفی برای گفتن ندارم.
یعنی چه؟ تو ایشاالله یه عمر می خوای با این مرد زندگی کنی. اون وقت حاضر نیستی اون رو ببینی یا یه کلمه حرف بزنی؟ شرم و حیا هم حدی داره. بلند شو ،بلند شو ببینم.با من می ای کنار خودم می شینی، داماد رو زیر چشمی نگاه می کنی. اگه مهرش به دلت نشست، همون جا یه جوری به من حالی می کنی.
مادرم این رو گفت و رفت.من هم به ناچار دوباره بلند شدم و چادرم را سرم کردم.
عروس از رفتن مجدد به مجلس اکراه داشت و مادربزرگ اصرار می کرد. بالاخره عروس می ره و کنار مادربزرگ می شینه. در فرصتی یه لحظه داماد رو می بینه و به حالت اعتراض بلند می شه و مجددا به اتاقش بر می گرده.

مادربزرگ متعاقب عروس از جا بلند میشه و در حالی که از رفتار اعتراض آمیز اون عصبانی شده بوده، سرش داد می زنه و می گه که چرا همون جا جواب نداده و باعث آبروریزی شده.
عروس که از شرم صورتش گل انداخته بود و عین جوجه می لرزید، جواب می ده: آخه نمی شه.
مادربزرگ با لحنی ملایم ادامه می ده: چی چی نمی شه عزیز دلم؟ چرا اینقدر ادا و اصول از خودت در می آری؟ خب حالا بگو ببینم دیدی؟ پسندیدی؟
نمی دونم.
باز می گه نمی دونم. نمی دونم چیه دختر؟ حرف بزن. بندگان خدا رو این قدر تو انتظار نذار.
نظر شما و بابا در این مورد چیه؟
قربون دخترم، اول تو باید نظرت رو بگی.
نمی دونم چرا ته دلم آشوبه. احساسی خوبی ندارم.
همه دخترا در چنین مواقعی این حالت بهشون دست می ده. این چیزی نیست.
چند سالشه؟ مثل این که سن و سالش خیلی زیاده.
خب مادر، یه مرد تا درسش رو بخونه، کاری دست و پا کنه، پول و پله ای جمع کنه و بخواد به فکر ازدواج بیفته، سنی ازش می گذره. آقای مجد یه داماد ایده آله. تحصیلات دانشگاهی داره و در پست مدیریت یه اداره مشغول به کاره،، خونه و ماشین و زندگی هم همه بجاست. خونواده ش هم از خونواده های سرشناس و اسم و رسم داره.
وقتی عروس می بینه مادربزرگ با این آب و تاب از آقای مجد تعریف می کنه ، به مادربزرگش می گه: پس نظر شما و بابا مثبته.
آره. چرا که نباشه؟ دامادی که همه چی رو تمام و کمال داشته باشه، این روزها کم پیدا می شه.
عروس که می بینه راه گریزی نداره، تسلیم می شه و مادربزرگ می گه: اختیار من دست شماست. شما پدر و مادر من هستین، مسلما بد من رو نمی خواین. هر طور که مصلحت می دونین، همون کار رو بکنین.
مادربزرگ رضایت اجباری عروس رو به دست می اره و خوشحال، خودش رو به مجلس می رسونه و شادمانه خبر رضایت عروس رو به حضار می ده. با شنیدن این خبر، همه خوشحال می می شن و شروع می کنن به دست زدن و هلهله سر دادن و به همدیگه تبریک گفتن. خواهر داماد جعبه شیرینی ای رو که به همراه آورده بودن، باز می کنه و همه دهنشون رو شیرین می کنن.
مادر داماد هم به رسم تعارف، یه طاقه شال ترمه و یه انگشتر و چند قواره پارچه به مادر عروس هدیه می کنه و جلسه بله برون با گذاشتن نشون، به این ترتیب به پایان می رسه و بزرگ تر هت قرار می ذارن که بقیه صحبت هت رو به جلسه دیگه ای موکول کنن.
در جلسه بعد، در مورد مهریه و زمان و مکان عروسی تصمیم گرفته می شه. زمان عروسی رو روز نیمه شعبان تعیین می کنن، مکان عروسی هم منزل آقاجون در نظر گرفته می شه؛ نیمه شعبان به خاطر شگونش و خونه آقاجون هم به خاطر اینکه عمارت ساختمان به خوبی گنجایش خانوم ها رو داشت و فضای بیرون جلوی عمارت هم با باغچه سرسبز و زیبایی که داشت، محیط مناسبی بود برای چیدن میز و صندلی و پذیرایی از آقایون.
همه فامیل و ذوست و آشنا در انتظار برگزاری این عروسی بودن چون می دونستن که خیلی مفصل برگزار می شه و به همه خوش می گذره.از روزی که تاریخ عروسی مشخص شد، همه در فکر دوختن لباس و سر و وضع خود بودن. یه هفته مونده به عروسی، تصمیم گرفته شد که خرید عروس و داماد رو انجام بدن. خرید عروس چند روز در پی طول کشید.
هر روز قسمتی از خرید رو انجام می دادن. شب قبل از عروسی، خونواده داماد وسایلی رو که خرید بودن، با سلیقه خاصی کادوپیچی کردن و در طبق هایی، توسط جوون های فامیل به خونه عروس آوردن. فامیل درجه یک ما هم با اطلاع از آوردن خنچه، برای دیدن خرید عروس به خونه آقا جون آمده بودن.

تقریبا ساعت هشت شب بود که خونواده داماد به همراه تعدادی از فامیلشون زنگ خونه رو به صدا درآوردن. مادربزرگ قبل از ورود اونها آتش گل انداخته ای رو توی منقل کوچیک طلایی رنگی که گویا جزئی از جهزیه خودش بوده، آماده کرده بود و دم در ورودی اسپند روی آتش می ریخت و صلوات می فرستاد و به مهمون ها خوشامد می گفت.
پیشاپیش همه، دختر جوونی حرکت می کرد که روی سینی تزیین شده ای، کلام الله مجید رو با دوست و با احترام حمل می کرد. دو نفر بعدی آینه و شمعدون رو در دست داشتن و پشت سرشون داماد، که سبد گل زیبایی در دست داشت. به دنبال داماد تعدادی از جوون ها در حالی که طبق هایی رو روی سر گذاشته بودن، به دور خود می چرخیدن و به داخل می اومدن.
پدر و مادر و خواهران داماد هم به اتفاق بزرگان فامیل، آخرین افرادی بودن که وارد شدن. به محض این که همه وارد سالن شدن، جوون هایی که طبق ها رو روی سر داشتن، به صورت دایره دور هم جمع آمدن و با ریتم آهنگ شاد و دلنشینی به رقص و پایکوبی پرداختن. بقیه مهمون ها هم دور اونها جمع شده بودن، با دست زدن و هلهله سر دادن آونها رو همراهی می کردن.
بعد از چند دقیقه رقصیدن، جوون هایی که طبق به سر داشتن، هم زمان با هم شروع کردن به گفتن شاباش، شاباش، شاباش.
آقاجون که گویی از برنامه خبر داشت، پیش بینی اون رو کرده بود و به همه کسانی که وسایل عروس رو روی سر و دست داشتن، یه قطعه اسکناس نو داد. جوون ها طبق ها رو زمین گذاشتن و خواهر داماد جلو امود و از بزرگ تر های مجلس اجازه خواست تا خرید عروسی رو باز کنه که همه ببینن.اون بعد از کسب اجازه بسته های کادو شده رو دونه دونه باز کرد و ضمن این که به همه نشون می داد، شعرش رو به این ترتیب می خوند: یه دست لباس آوردیم دخترتون رو بردیم.
تعدادی از دختر ها و پسرهای جوون خونواده عروس هم خیلی محکم و مطمئن پاسخ می دادن: یه دست لباس ارزونی تون دختر نمی دیم بهتون.
شعر به این صورت ادامه پیدا کرد:
یه کیف و کفش آوردیم دخترتون رو بردیم.
یه کیف و کفش ارزونی تون دختر نمی دیم بهتون.
صابون و حنا اوردیم دخترتون رو بردیم.
صابون و حنا ارزونی تون دختر نمی دیم بهتون.
قند و نبات اوردیم دخترتون رو بردیم.
قند و نبات ارزونی تون دختر نمی دیم بهتون.
چادر نماز اوردیم دخترتون رو بردیم.
چادر نماز ارزونی تون دختر نمی دیم بهتون.
یه سینه ریز اوردیم دخترتون رو بردیم.
یه سینه ارزونی تون دختر نمی دیم بهتون.
خلاصه هر چی رو که آورده بودین، به همین صورت براش شعر خوندن و خونواده عروس هم پاسخ دادن تل این که نوبت به کلام الله مجید رسید.
خواهر داماد در حالی که سعی داشت توجه همه رو جلب کنه، قرآن رو روی دو دست گرفت و با احترام و لحنی آرام و مطمئن در حال که لبخند پیروزمندانه ای به لب داشت گفت: قرآن مجید آوردیم دخترتون رو بردیم.
دخترها و پسرهای جوون خونواده عروس که تا اون لحظه با غرور خاصی به خواهر داماد نه می گفتن این دفعه به احترام قرآن جواب ندادن و لحظه ای تامل کردند.
سکوت دلنشینی فضای مجلس رو پر کرده بود. همه چشم به دهان آنها دوخته بودند. دختر ها و پسر های جوون در حالی که لبخند ملیحی به لب و حلقه های اشک شوق به چشم داشتند. با زبان نگاه از همدیگه تایید گرفتند و یکباره سکوت را شکستند و گفتند: حالا که قرآن آوردین، دخترمون رو بردین!

با شنیدن این جمله همه شروع کردن به دست زدن و هلهله سر دادن و یکی از بزرگ تر ها گفت: برای سلامتی عروس و داماد صلوات بفرستین.
همه حضار صلوات فرستادن و نشستن. خواهر داماد مجددا توجه همه رو جلب کرد و رشته کلام رو به دست گرفت و اضافه کرد: آقای به رسم تعارف هدیه ناقابلی رو برای بستگان عروس خانم تهیه دیده ن که با اجازه تقدیم می شه.
سپس بسته ای رو به مادر بزرگ، همین جور آقاجون و خاله ویدا دادن و حضار هم شروع کردن به دست زدن و خوندن شعر باز شود دیده شود، بلکه پسندیده شود.
برای هر نفر یه قواره پارچه تهیه دیده بودن که طرح و رنگ اون متناسب با سن و سال شخص انتخاب شده بود. بعد از اجرای این دو برنامه، همه نشستن و با شیرینی و شربت و میوه پذیرایی شدن و تا وقت شام به رقص و پایکوبی پرداختن. اون شب به همه خوش گذشت به طوری که همه از اون به عنوان یه شب خاطره انگیز یاد کردن.
فردای اون روز که روز عروسی بود، کارهای زیادی می بایست انجام می شد. به همین جهت از صبح زود فامیل های عروس و داماد، پیر و جوون، زن و مرد، دست به دست هم دادن و هر کدوم یه گوشه کار رو گرفتن. آقاجون نقش هماهنگ کننده رو داشت و به همه کارها نظارت می کرد. عده ای از جوون ها مامور تزیین شده بودن. با ریسه های رنگارنگ به طور جالبی سردر خونه و ساختمان عمارت و حیاط و لابه لای درختان رو چراغونی کردن. عده ای هم مشغول چیدن میز و صندلی ها شده بودن.
در انتهای باغ آشپز و وردستش آشپزی می کردن و بنا به توصیه آقا جون، قرار شد همین که آفتاب زهرش گرفته شد، کارهایی مثل چیدن دیس های میوه و شیرینی و درست کردن چای انجام بشه و در مورد آماده کردن منقل و اسپند و آمادگی گروه پیشواز عروس و حاضر بودن قصاب، توصیه های لازم رو کرد.
مراسم عقد قرار بود ساعت شیش بعد از ظهر انجام بشه. عده ای از زن ها و دخترهای فامیل و تعدادی از دوست ها و آشناها و مهمون ها بی صبرانه در انتظار ورود عروس بودن و لحظه شماری می کردن. به طوری که حالت بی قراری برای دیدن عروس در همه دیده می شد. عده ای از دخترها رور هم جمع شده بودن و از زیبایی عروس تعریف می کردن.
یکی می گفت: شیدا خانوم به اون خوشگلی وقتی آرایش بشه و لباس عروس بپوشه، دیگه چی می شه. واقعا دیدنی می شه.
یکی دیگه که حرف دوستش اون رو بی تاب کرده بود، می گفت: دلمون یه ذره شد. خدا کنه عروس رو زودتر بیارین.
در همین لحظه ماشین عروس و داماد با چراغ های روشن از دور پیدا شد. گروهی که آماده بودن به پیشواز عروس برن، به سرپرستی زن نسبتا مسنی که دایره به دست داشت و شعر می خوند، به طرف ماشین عروس پیش رفتن و ماشین عروس را احاطه کردن.
چند متر مونده به در ورودی خونه، مرد چاق قدکوتاهی با چشم های درشت و سبیل تاب داده، کادری رو که به دست داشت به دندون هاش سپرد، خیلی فرز و چالاک حب نباتی رو در دهن گوسفند گذاشت و به زور قدری آب به دهن گوسفند ریخت. سپس چهار دست و پای حیوون رو بی حرکت نگه داشت کارد رو از دندون هاش پس گرفت و در یک چشم به هم زدن گوسفند رو ذبح کرد. عروس و داماد از روی خون به زمین ریخته شده عبور کردن.

مادربزرگ در آستانه در ایستاده بود. همین که عروس و داماد از روی خون عبور کردن، اسپند فراوونی روی آتش ریخت و دود غلیظ خوش بویی در فضا پراکند و چند مشت نقل و نبات و سکه روی سر عروس و داماد ریخت. داماد به منظور قدرشناسی و ابراز تشکر، اسکناس نویی رو از جیب درآورد و پای سینی اسپد گذاشت. مهمون هایی که در حیاط و باغچه مشرف به حیاط نشسته بودن، با دیدن عروس و داماد از جا بلند شدن و با دست زدن و گفتن شادباش، به ابراز احساسات پرداختن.
همین که عروس از صحن حیاط وارد ساختمان عمارت کخ محل تجمع خانوم ها بود شد، به ناگاه فریاد شادی و هلهله در فضا پیچید و برای مدتی ادامه داشت.
عروس و داماد سر سفره عقد نشستن و مراسم عقد توسط عاقد در حضور حاضران انجام شد. پس از این که خطبه عقد خونده شد و داماد تور رو از روی صورت عروس کنار زد، ناگهان بین مهمون های حاضر در مجلس ولوله ای ایجاد شد که نگو. همه برای دیدن عروس بی تابی می کردن و از سر و کول هم بالا می رفتن. هر کس عروس رو می دید دیگه نمی خواست یا نمی دونست چشم از اون برداره. همه محو تماشا شده بودن. عده ای از شدت احساسات جیغ می زدن و عده ای هم گریه می کردن.
این ابراز احساسات از دل برآمده حال و هوای خاصی به مجلس داده بود. یکی از آشنایان می گفت: عروس فقط زیبا نبود. زیبایی به تنهایی نمی تونه این قدر جاذبه داشته باشه. غیر از زیبایی ظاهری که در حد کمال بود، زیبایی باطنی هم در چهره اون دیده می شد که وصف اون ممکن نبود، فقط احساس می شد. زیبایی توام با شرم و حیا، نجابت و متانت، و ملاحت و معصومیت در چهره اون موج می زد. چهره ش متبسم، و نگاهش گیرایی خاصی داشت که هیچ کس رو تاب مقاومت نبود. از نظر حسن اخلاق و رفتار سرآمد بود و در کارهای هنری مهارت خاصی داشت.
در امور خانه داری یه کدبانوی به تمام معنی بود. در خلال سال های تحصیل جزو شاگردان ممتاز کلاس بود و رفتارش با هم کلاسی هاش همیشه توام با احترام بود. به همین دلیل وقتی کسی اون رو می دید، همه این محاسن رو یک جا می دید.
همین که ابراز احساسات مهمون ها فروکش کرد، یکی از خواهران داماد که به داشتن سر و زبون معروف بود همه رو به سکوت دعوت کرد.
طلاها و هدایایی رو که به عنوان کادوی سر عقد به عروس و داماد هدیه می کردن، می گرفت و معرفی می کرد و از مهمون های حاضر در مجلس می خواست که به افتخار هدیه دهنده کف بزنن. طلای قابل نوجهی برای عروس و داماد جمع شد که به گفته خیلی ها تا اون زمان هیچ عروسی این قدر طلایی نبوده! یکی از مهمون ها گفته بود: اگه به اندازه وزنش هم طلا براش جمع بشه، ارزش یه تار موش رو نداره. خودش یه پارچه جواهره.
بعد از پایان مراسم مهمون ها با میوه و شربت و شیرینی پذیرایی شدن. سپس همه یک دل و یک صدا فریاد زدن: عروس و داماد باید برقصن. عروس و داماد وقتی با درخواست مصرانه و جدی مهمون ها مواجه شدن، از جا بلند شدن و وسط سالن با آهنگ رقص رقصیدن.مادر عروس و داماد در چند نوبت نقل و نبات روی سر عروس و داماد ریختن و بقیه فامیل و دوستان و آشنایان اسکناس های نو رو به دست می گرفتن و رقص کنان به طرف عروس و داماد می اومدن و اسکناس ها رو به عنوان شاباش به به عروس و داماد می دادن. بعد از عروس و داماد بقیه به رقص و پایکوبی مشغول شدن و چندین ساعت این برنامه داشت.
ساعت یازده شب بود و با وجود این که همه خسته و گرسنه بودن، کسی اعتنا نمی کرد. در انتهای ضلع جنوبی باغ چندین نفر ، آشپز و کمک آشپز، سوروسات شام رو تدارک می دین. اولین رج کبابی که روی آتش قرار گرفت و اولین دیگی که از روی اجاق پایین اومد، بوی مطبوع چلوکباب کوبیده رو در فضای باغ پراکند و اشتهای مهمون های خسته و گرسنه رو تحریک کرد.

شام با نظم و ترتیب و به سرعت بین مهمون ها تقسیم شد. بعد از صرف شام عده ای از مهمون ها خداحافظی کردن و رفتن. عده زیادی هم به اتفاق اعضای فامیل منتظر موندن تا شاهد صحنه دیدنی خداحافظی عروس خانوم باشن. آمیزه ای از شوق و غم چهره عروس رو پوشیده بود. همه چشم به اون دوخته بودن. در همین لحظه مادر داماد با صدای بلند گفت: همه منتظرن که پدر و مادر عروس خانوم تشریف بیارن. عروس خانوم می خوان خداحافظی کنن.
عروس با شنیدن کلمه خداحافظی در حالی که بغض به گلو داشت، اشک تو چشم هاش حلقه زد. جدا شدن از پدر و مادر و خونه ای که سال های سال توی اون زندگی می کرد، خیلی مشکل بود. هر چه خوست خودداری کنه، نتونست. صداش رو به سختی مهار کرد ولی اشک روی گونه هاش سرازیر شد. آقاجون و مادربزرگ خودشون رو از لابه لای جمعیت به عروس رسوندن. همین که چشم های اشک آلود دخترشون رو دیدن، اونها هم بی اختیار به گریه افتادن و گریه اونها بقیه افراد خونواده و فامیل رو تحت تاثیر قرار داد. همگی عنان اختیار از دست دادن و در عین حال که خوشحال و متبسم بودن، قطرات اشک روی گونه هاشون جاری بود.
دیدن این صحنه احساس بعضی از مهمون های حاضر در صحنه رو برانگیخت. مادر داماد برای این که جو مجلس عوض بشه رو به آقاجون و مادربزرگ کرد و با لحنی حق به جانب گفت: دخترتون به خونه بخت می ره. به اسیری که نمی ره. این کارها یعنی چه؟ گریه نکنین. شگون نداره. و بعد همه مهمون ها رو مورد خطاب قرار داد و گفت: برای سلامتی عروس و داماد صلوات بفرستین.
همه صلوات فرستادن. مادربزرگ سینی تزیین شده ای رو که روی اون آینه و قرآن گذاشته بود، به دست گرفت و عروس و داماد از ریزش عبور کردن. سپس در ماشین بنزی که به طرز زیبایی با گل و روبان تزیین شده بود نشستن و بقیه کسانی که به وسیله شخصی داشتن، سوار ماشین هاشون شدن و به دنبال عروس راه افتادن.
صدای بوق و ابراز شادی سرنشینان ماشین ها، یک لحظه قطع نمی شد. مردمی که در مسیر بودن و صدای بوق بوق ماشین ها رو می شنیدن، در و پنجره رو می گشودن و با اشتیاق در انتظار رسیدن ماشین عروس می ایستادن تا اون رو از نزدیک ببینن.
ماشین عروس از چندین خیابون اصلی گذشت و چند میدون رو دور زد و سرانجام به طرف خونه داماد تغییر مسیر داد. اون جا هم جلوی پای عروس و داماد گوسفندی ذبح کردن و مادر داماد در حالی که مقداری اسپند لا به لای انگشت هاش گرفته بود، دور سر عروس و داماد چرخوند و چیزی زیر لب زمزمه کرد و روی آتش ریخت. سپس با سلام و صلوات عروس و داماد به حجله رفتن و توسط اقاجون دست به دست داده شدن.
شیوا خانم با اینجا که رسید، رو به من کرد و گفت: خب مثل این که خیلی حرف زدم و شما رو خسته کردم. فکر می کنم برای امشب کافی باشه.
من که هم چنان سراپا گوش بودم، یک مرتبه به خودم آمدم و نگاهی به ساعتم انداختم؛ ساعت نه شب بود. از شیوا خانم و همسرش عذر خواهی کردم و از پذیرایی شان تشکر نمودم. قرار شد که روز بعد همدیگر را در همان ساعت ببینم.
هر چند مطلبی که شیوا خانم از مامانش تعریف می کرد، شنیدینی و جالب بود، دلم می خواست هر چه زودتر به اصل قضیه می پرداخت و مطالبی را تعریف می کرد که به نوعی با بیماری او در ارتباط بود. ولی به خاطرم رسید که خودم خواستم تا هر چه را می داند بدون کم و کاست بگوید. از طرفی شنیدن مطالب حاشیه ای هم خالی از لطف نبود و می توانست به اصل قضیه کمک کند. از این رو فکر کردم که نباید عجله کنم بلکه باید با حوصله به آنچه که شیوا خانم می گوید گوش کنم.
روز بعد که به بیمارستان رفتم، کارهای بخش را انجام دادم، سری هم به شیدا زدم و یک لحظه قیافه او را با تصویری که دخترش از سی و پنج سال پیش برایم ترسیم کرده بود، مقایسه کردم و در دل افسوس خوردم.

ممل شیدایی سیاه مست
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هــزار شــکر که یــاران شــهر بـی گنهند

قدم زنان به بخش آقایان رفتم. داخل بخش، همکاران بیماری را دوره کرده بودند و با او خوش و بِش می کردند. با ورود من به داخل اتاق یکی از همکاران رو به بیمار کرد و در حالی که مرا به او نشان می داد گفت: ممل این آقا کیه؟
بیمار برای چند لحظه به چهره من دقیق شد و قیافه من را برنداز کرد و مثل کسی که می خواهد با قدری فکر کردن شخصی را به خاطر بیاورد، یک مرتبه زد زیر خنده و با لحنی حاکی از اطمینان خاطر گفت: این که طاهر خودمونه.
همکارم پرسید: کدوم طاهر؟

طاهر اشتری.
طاهر اشتری کیه؟
طاهر اشتری هنرپیشه سینماست. بعد در حالی که چشم هایش را گرد کرده و ابروهایش را بالا کشیده بود، برای این که بقیه را به تعجب وادارد، پوری بنایی بازی کرده.
همکارم جواب داد باهاش سلام و علیک کردی؟
سلام و علیک چیه؟ ما با هم سال ها هم پیاله بودیم.
همکارم از فرصت استفاده کرد و گفت: حالا که طاهر رو می شناسی و با هم هم پیاله بودین؟ یه ترانه براش بخون.
بدون درنگ دو دستش را رو میز جلویش گذاشت و ریتم آهنگ دختر آبادانی را گرفت و شروع به خواندن کرد: دختر آبادانی …چه سبزه و مامانی … تو بلم پای بندر…می مونم تا بیایی… سپس به وجد آمد و از جا بلند شد و با بشکن زدن و چرخیدن به دور خودش، حرکت موزونی به پاهایش داد و رقص جالبی اجرا کرد و این قدر ادامه داد تا به نفس نفس افتاد. با دست زدن من بقیه هم تشویق کردند. سپس رو به من ایستاد و دستش را گذاشت روی *س ی ن ه * و به منظور ادای احترام و تشکر به جلو خم شد و رفت سرجایش نشست.
یکی از همکاران سیگاری روشن کرد و به او تعارف کرد. ممل سیگار را گرفت و شروع کرد به کشیدن. با تمام نفسش به سیگار پک می زد و دودش را با اشتها می بلعید و مدتی آن را در ریه هایش نگه می داشت. یک سیگار را با پنج یا شش پک تمام کرد.
همکارم مجددا او را به حرف گرفت و گفت: ممل کجا بودی یکی دو ساعت پیدات نبود؟

در حالی که قیافه جدی و غرورآمیزی به خودش گرفته بود، گفت: پیش پروردگارم بودوم.
همکارم سوال کرد: پروردگار کجا بود؟
قعر دریای خزر.
اون جا چی کار می کرر دین؟
شیر موز می خوردیم. پروردگار خیلی قهاره. خیلی قدرت داره. به هر شکلی می خواد در می آد. به شکل شیر و پلنگ. بعضی وقت ها هم به شکل نهنگ در می آد. سپس رو کرد به همکارم گفت: مو امروز ملاقاتی نداروم؟
نه.
بگو ابرام آقا بیاد برام سیگار و کالباس و خیار شور و آبجو بیاره.
همکارم به تلفن اشاره کرد و گفت: اون تلفن. خودت بهش زنگ بزن بگو بیاره.
دستش به طرف تلفن داخلی بخش رفت، آن را به گوشش نزدیک کرد.
مانند کسی که به طور طبیعی با کسی مشغول صحبت است، حرف می زد و به تناسبِ سوال سکوت می کرد و به چهره اش حالت های متفاوتی می داد که هر کس ابتدا به ساکن شاهد مکالمه اش بود، به هیچ وجه نمی توانست تشخیص بدهد که آن طرف خط کسی نیست. توّهم شنوایی و بینایی در این بیمار خیلی قوی بود به طوری که هر دفعه مخاطبش فرق می کرد.
الو، ابرام آقا. … چرا ملاقات مو نمی آی؟ … آبجو نداروم. … والله به خدا آبجو برام دوادرمونه. … اگه نخوروم از پشتم خون می آد. … می آی؟ … کِی؟ … برام آبجو می آری؟ بگو خدا شاهده. … به خدا سپردوم.
همکارم برای این که او را بیشتر به حرف زدن وادار کند، گفت: ممل، ابرام آقا که پول نداره. زنگ بزن براش پول ببرن.
ممل دوباره گوشی را برداشت و بدون این که شماره ای بگیرد، گفت: الو، خزانه بانک ملی؟ … دو تاکیسه گونی اسکناس بده
به ابرام آقا.
در همین لحظه نگاهش را متوجه من کرد و خیلی جدی و طبیعی سوال کرد: طاهر تو هم پول می خوای؟ و بدون این که منتظر جواب من بشود ادامه داد: یک گونی اسکناس هم برای طاهر اشتری بفرست.
و تلفن را قطع کرد. سپس رو کرد به همکارم و گفت: خسته شدوم. می روم بخوابوم. خداحافظ.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان سکوت فریاد عشق پارت اول

رمان سکوت فریاد عشق پارت دوم

رمان سکوت فریاد عشق پارت سوم

رمان سکوت فریاد عشق پارت چهارم

رمان سکوت فریاد عشق پارت پنجم

رمان سکوت فریاد عشق پارت ششم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!