رمان آوای بین عشق و نفرت

رمان آوای بین عشق و نفرت قسمت اول

رمان آوای بین عشق و نفرت اول

رمان آوای بین عشق و نفرت دوم

رمان آوای بین عشق و نفرت سوم

رمان آوای بین عشق و نفرت چهارم (آخر)

خلاصه داستان: داستان زندگی آوا دختری که به خاطر دوستش وارد یه بازی میشه و میره واسه انتقام…دختری که میره بازی بده اما بازی می خوره …ساعت ۸ صبح بود بچه ها تو حیاط نشستن و از تاخیر اتوبوسی که قرار بود ببرتشون اردو استفاده کردن و طبق قرار قبلیشون اسپیکر آوردن و آهنگ گذاشتن یکیشونم که رقاص کلاسه داره می رقصه:
بازم شراره دلار و دیوونه کرده مامانش موهاش و عروسکی شونه کرده…
رنگ موهای شراره قشنگ و نازه شراره چه آسون دلش و به من میبازه…
شراره بده یه بوس امشب به من با من برقص…

ستاره آهنگ و قطع کرد و گفت بچه ها میرباقری اومد…
آوا دستاش تو هوا بود و کمرش به سمت چپ مایل شده بود اما موققعیت و حفظ کرد و تو همون حالت کاری کرد که یعنی داره ورزش صبحگاهی انجام میده و چون می دونست الان میرباقری پشتش وایساده گفت:
آوا : بچه ها پا شید ورزش صبحگاهی باعث میشه تا آخر روز شاد و سر حال باشید بلند شید دیگه…
وا چرا یهو ساکت شدید مگه جن دیدین؟ بسم الله…
واصلا به روی خودش نیوورد که میر باقری جان بنده می دونم پشتم وایسادی و دارم از ترس شلوارم و گلاب به روتون خیس می کنم…
میرباقری: آوا تو خجالت نمی کشی؟ مثلا ما داریم کلاس منتخب و میبریم اردو… وای به حالتون اگه اونجا اذیت کنید… بعدا می گن اگه مدرسه حجاب منتخبشون این کلاسِ پس وای به حال بقیه کلاساشون…
آوا تنها شخص بود که همه معلما دوسش داشتن و به اسم صداش می کردن و خیل هم باهاش صمیمی بودن چون دختر ساده و شادی بود و شیطنتاشم شیرین اما در کنار همه اینا درس خون هم بود و به همه دانش آموزا بی هیچ چشم داشتی تو درسا کمک می کرد…
آوا: ای وای خاک عالم خانم شما اینجایین؟ دستش رو برد جلو باهاش دست داد گفت: خانم شما بهشون از فواید ورزش کردن بگید حرف من و که گوش نمی دن…
میر باقری آروم گوشش و گرفت و گفت:
میرباقری: اولا هزار بار این مقنعت و تو حیاط در نیار یه وقت آقای لطفی سر بدون پوشش ببینت زشته دوما دم بریده من که می دونم چه خبر بود اینجا حالا هم پاشید اتوبوس اومد…
آوا : الساعه معلم مهربانم دانا و خوش بیانم…
میر باقری: شیرین زبونی بسه وسیله هات و جا نزاری که مثل اوندفعه بر نمی گردما…
آوا: چشم و بعدم با بقیه بچه ها با خنده و شوخی و و دست و سوت رفتن جلوی در مدرسه و سوار اتوبوس شدن…
اتوبوس راه افتاد… کلاس سه، که به دلیل برنده شدن تو مسابقه چیدن بهترین سفره ۷ سین و داشتن یک برنده تو مسابقه شطرنج تو کشور برای این اردو انتخاب شده بودن ۳۰ نفر میشدن که حالا به سه گروه تو اتوبوس تقسیم شدن که هر گروه مشغول کاری بودن…
گروه اول مشغول پیدا کردن و انتخاب یه آهنگ بودن که دوباره بساط رقص و راه بندازن…
گروه دوم که یکی از بچه ها مشغول تعریف از آخرین قرارش با دوست پسرش بود که رفته بودن بدنا سه بعدی و چون این میترسید آول تا آخر فیلم سرش تو بغل آقای اهورا خان که دوست پسرشونه بوده…
و گروه سوم که گروه آوا اینا بود و از همه گرو ها کوچیکتر بود و همه هم بهشون لقب سه تفنگدار داره بودن آخه ملیکا و زهرا و آوا همه جا با هم بودن… مشغول گوش دادن به حرفای ملیکا بودن که داشت تعریف می کرد و می گفت که چرا صبح دیر اومده… اخه آوا گله کرده بود که چرا دیر اومدی و به بزن و برقص نرسیدی… و دوستشم با توضیح اینکه حمید( که مثلا دوست پسرش بود) اومده بود دیدنم و نشد زودتر بیام و آوا هم دیگه گلگی نکرد…)

آوا از میوه هایی که مامانش براش گذاشته بود هر کدوم دو تا پوست کند و تو دو تا پیش دستی مختلف گذاشت و برد جلوی اتوبوس و یکیش و داد به خانم میر باقری و اون یکی و داد به آقای راننده و با یکم خودشیرینی از خانم میر باقری اجازه گرفت که بچه ها آهنگ مجاز بزارن و یکم شادی کنن… وقتی اجازه صدار شد آوا برگشت سر جاشو تا گفت آزادین اتوبوس از خنده و دست و سوت بچه ها ترکید و بعدم صدای آهنگ مجازشون یعنی آهنگ لب کارون آغاسی! به گوش رسید قرار بود لیونا و مریم برا همه جواتی برقصن… خلاصه بعد از نیم ساعت رقصیدن وقتی لیونا خسته شد نشست، و آقای راننده اعلام کرد که تا نیم ساعته دیگه به کاخ نیاورون میرسن…بقیه راهم به تعریف و نظر دادن و همه جور بحثی گذشت و آوا حواسش بود که تو همه این مدت صمیمی ترین دوستش ملیکا که لیونا خیلی هم خوب میشناستش مثل همیشه نیست خیلی ناراحته ، از ته دل نمی خنده و با یه تلنگر اشکاش جاری میشه…

بلاخره رسیدن به کاخ نیاوران راننده اتوبوس گفت که تا ۲ ساعت دیگه میاد دنبالشون… خانم میر باقری بعد از هماهنگیای لازم و دادن پولی که تو قرار تلفنی راجع بهش صحبت کردناز بچه ها خاست برن داخل… در اصلی قسمت ورودی وقتی هنوز به حیاط کاخ نرسیدی چند تا ویترین گذاشته بودن و سنگ ماه های مختلف، که به شکل انگشتر دستبند گردنبند و بعضیا به صورت سرویس بود در آورده بودن و می فروختن دخترا هم که عاشق این چیزا بعد از خرید، گفتن پیش به سوی کاخ و آوا از همون اول شروع کرد از جاهای مختلف عکس گرفتن همینجور که عکس می گرفت یه گروه و دید که از یه در که بالاش نوشته بود کوشک اومدن بیرون و داشتن وارد یه در دیگه میشدن… از طرز لباس پوشیدن خانمه میشد فهمید که ایرانی نیست موهای بلوند و چشما و چهره غربیشم مهری بود واسه تعیید فکر آوا… خلاصه راهنما بچه ها رو برد سمت همون دری که اون خانم و چند تا آقا رفتن داخل… راهنما توضیح می داد و آوا هم صداش و ضبط می کرد و هم عکس می گرفت که این عکس گرفتناش باعث شد به خاطر فلشر دوربین چند باز از جانب نگهبان اخطار بگیره چون طبق توضیحات راهنما، فلشر باعث میشه که اشیاع به مرور زمان رنگ و لعاب واقعیشون و از دست بدن بهاین ترتییب آوا فلشر دور بینش و خاموش کرد… راهنما حرف میزد و بچه ها گوش میدادن و مترجم هم واسه توریستا همونایی که آوا به غربی بودنشون شک داشت ترجمه می کرد… کم کم پیش میرفتن و از این در میرفتن از یه در دیگه خارج میشدن انقدر بزرگ بود که تمومی نداشت… لیونا همینجور که محو تماشای تابلو های یه سالن بود راه می رفت و متوجه نشد که کی از گروه جدا شده… انقدر رفت و رفت تا رسید به آخر سالن که یه در سمت چپ بود یه در هم سمت راست… نگاه به سمت چپو راست انداخت جفت درا بسته بود اما واسه اطمینان به دست گیره ها دست زد بله قفل بودن آوا هیچوقت نفهمید چرا بعضی از درا تو همچین جاهایی قفل میشه یادشه وقتی کاخ شمس هم رفت یه سری از درا قفل بود و اجازه ورود نداشتن… صدایی شنید که با لهجه فوق العاده ضعیفی می گفت:

مرد خارجی: درها قفل هست… به خاطری اینکه به نفعشین نیست ما ببینیم اون تو چی هست…. اینو بابام می گفت… می گفت نیام ایران چون اون چیزی رووو که باید ببینم تو خفا نگهداری میشه و کسی حقی نداره بپرسه چی هست…
آوا: شما ایرانی هستین؟
مرد خارجی: بله من ایرانیم… از نسل کوروش… اسمم تیساست تیسا فرین…
آوا: من آوا هستم… فکر می کردم غربی باشین اما چهرتون شرقیه شک داشتم و احتمال دادم که حتما و صد درصد دورگه باشین و یه رگتون برای ایران باشه…
تیسا فرین: از غرب اومدم اما شرقیم…من دورگه نیستم… هم پدر و هم مادرم برای ایران بودن گفتم که از نسل کوروش…
آوا : خیلی خوبه از آشنایی با شما مفتخرم …
تیسا فرین: ببخشید من متوجه نشد چی گفتن شما؟
آوا در حالی که از لحن و حالت صورت تیسا فرین که به خنگا شبیه شده بود خندش گرفت جمله اخرش و به انگلیش ترجمه کرد:
آوا :Im pleased to meet you…I said: تیسا فرین: so do I. Can you speak English?..................... (منم همینطور، شما می تونید انگلیسی صحبت کنید؟) آوا: almost I can ،yes ( بله تقریبا می تونم...) تیسا فرین: Its so good… it is so hard for me to speak Persian…
این خیلی خوبه… واسه من خیلی سخته که بخوام پارسی حرف بزنم)
آوا که دید کم کم ممکنه مکالمه پیش بره و سخت تر شه با اینکه کلاس زبان می رفت اما اعتماد به نفس کافی نداشت به همین خاطر پارسی ادامه داد:
آوا: اگه تمرین کنید براتون راحت میشه… خوب من باید برم آخه از طرف مدرسه اومدیم و ممکنه مسئولمون ناراحت شه…
تیسافرین کمی به لیونا نگاه کرد انگار داشت به چیزی فکر می کرد و بعد گفت:
تیسا: اوه یه مسئولتون باشه برید فقط قبلش میشه یه عکس با شما گرفت به بابا نشون داد؟
آوا: حتما چرا که نه به شرطی که منم یه عکس با شما گرفت و به بابا نشون داد بعدم بابا کله من کند و تقدیم کرد به شما…
و بعدم از اینکه با لهجه ای مثل لهجه خارجیا حرف زده بود خندید و تیسا که دقیق از حرکات این دختر شیطون سر در نمیاورد با اون همراه شد و خندید و گفت که حتما…
تیسا دوربینش رو روی پایه گذاشت و تنظیم کرد و رفت کنار آوا که کنار یه تابلو ایستاده بود وایساد و با هم عکس گرفتن… آوا می خواست با دوربین خودشم عکس بگیره اما دوربینش پایه نداشت یعنی پایش و نیاورده بود به همین خاطر تیسا بهش گفت که نمی خواد ناراحت باشی من الان یه کپی از عکسی که انداختم می گیرم و بهت می دم… و به این ترتیب با دوربینش که نشون می داد خیلی هم پیشرفتس عکس رو دوباره ظاهر کرد و به آوا داد… آوا لبحند زدو بعد خدا حافظی کردن که در آخر تیسا گفت:
تیسا: so long…
آوا راهی که چند قدمیش رو رفته بود برگشت و گفت…
آوا: می تونی برام توضیح بدی so long یعنی چی؟ قبلا هم این و شنیدم…
تیسا: اوه حتمین(حتما)… so long یعنی بای بای یعنی خدافیظی… یه جور بابای واسه وقتی هست که طرفت رو دیگه واسه چند وقت طولانی یا دیگه هیچوقت نمیبینی…
آوا: چه جالب…soso long!!! ( بنابراین خدا حافظ) و بعدم گفت امیدوارم بازم ببینمت آقای مهربون) و تیسا رو که داشت با لبخند رفتن آوا رو نظاره می کرد تنها گذاشت…
….
…..
…..میزباقری:آوا به خدا که ایندفعه ۲ نمره از نمره انظباطتت کم میشه معلوم هست کجایی می دونی همه بچه ها دارن دنبالت می گردن… ؟ مسئول اینجام که می گه از اول معلوم بود این خانم باعث دردسر میشه و رفته از طریق دوربینا پیدات کنه…
آوا: خانم من فقط رفته بودم جاهای دیگه و ببینم… ببخشید و بعدم قیافش رو مثل آدمای بی گناه و مظلوم ، معصوم نشون داد…
میرباقری: خوبه دم بریده من که تو رو میشناسم بیا برو سوار اتوبوس شو…چون کارمون اینجا سریع پیش رفت تا اینجا که اومدیم یه سر هم امامزاده صالح میبرمتون…
آوا چشمی گفت و رفت که سوار اتوبوس شه جلوی در اصلی با توریستا بر خورد که تیسا اونو با آنجلا که دوست خانوادگیشون بود و بقیه همسفرا آشنا کرد و لیونا بهش گفت که دارن میرن امامزاده و تیسا گفت که به راهنماشون میگه بیارتشون اونجا پس اونجا دوباره میبینتش…
آوا خداحافظی کرد و رفت پیش دوستا و نگفت که با همچین شخصی آشنا شده و قراره دوباره ببینتشون گفت فقط یه کمی حرف زدن… و از ملیکا دلیل اینکه تو خودشه و چرا حرف نمیرنه و پرسید که ملیکار گفت بعدا واسش میگه و نمی خواد تفریحشون خراب شه…
خلاصش کنم که دوستا رفتن امامزارده و اونجا تیسافرین از آوا آدرس و شماره خواست و یه شماره ای هم به آوا داد و بچه ها بعد از زیارت راهی شدن به سمت مدرسه…
تو راه دیگه همه خسته بودن بیشتر درگیر بلوتوث بازی و این حرفا…
آذین: آوا اون آهنگت و داری هنوز ؟ همون که میگه آخه چه جور دلت اومد…
آوا که هندزفری تو گوشش بود و با سقلمه ای که زهرا بهش زد و گفت آذین کارت داره، در آورد و رو به آذین گفت جانم عزیزم؟
آذین دوباره حرفش رو تکرار کرد و از آوا خواست آهنگ و براش بلوتوث کنه… و بچه ها هم اسپیکر و دادن آوا که همه با هم آهنگ و گوش بدن…

آخه چه جور دلت اومد تنهام بزاری و بری؟
آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم؟
آره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود
دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود
برو با یاااااارت عزیزم رها کن این تن منو الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم
اما یه قول بهم بده یارت و تنها نزاری که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه
منم یه قول بهت می دم یه روز فراموشت کنم قلبم و سنگیش بکنم عشقت و خاکستر کنم
اگه یه روز خواستی گلم کسی و نفرینش کنی بگو که مث من بشه زجر جدایی بکشه…

آوا سرشو از بین دو تا صندلی کرد جلو که ببینه ملیکا کسی که تو همه جمعا پا به پای آوا آتیش می سوزوند کجاست که انقدر ساکته که دید ملیکا سرش و تکیه داده به شیشه و داره اشک میریزه خیلی مظلومانه و تنها مثل آدمای غریب… دلش به درد اومد از مهدیس که اصلا حواسش به ملیکا نبود خواست اگه ممکنه بیاد پیش زهرا بشینه و انم قبول کرد رفت پیش ملیکا نشست با دستمال اشکاش و پاک کرد و گفت:
آوا: نبینم آبجی کوچیکه غم داره… چی شده خانمی؟ دیگه صبرم تموم شد بگو چی شده که نمی تونم تا بعدا صبر کنم نترس تفریحمم خراب نمیشه… حالا بگو قربونت برم…
ملیکا رفت تو بغل آوا و دوباره گریه کرد اندفعه گریش شدت گرفت همیشه همینطور بود این دو تا دوست که مثل خواهر برای هم بودن در کنار هم خندشون و گریشون پر رنگ تر بود آوا هم پا به پای ملیکا گریه می کرد…
ملیکا: تو چرا گریه می کنی الان میگن دیوونه ان این دو تا گریه نکن لیو می دونی طاقت اشکات و ندارم…
آوا: منم طاقت ندارم ببینم خواهرم همش تو خودشه از صبح گذاشتم تو حال و هوای خودت باشی اما الان باید بگی چی شده…
ملیکا:آوا حمید… من و حمید کات کردیم واسه همیشه همه چی تموم شد…

آوا: این پسر مرد نیست به جهنم خدا بگم چه کارت نکنه زهرا که چی گذاشتی تو کاسه یدونه خواهرمون… قربون اشکات دیگه گریه نکن قول میدم کمکت کنم فراموشش کنی…
ملیکا: نه آوا من نمی تونم فراموشش کنم با پوستم و خونم عجین شده شاید همتون بگید چه طور ممکنه تو این مدت کم تو سه ماه عاشقش شدم اما عشق این چیزا سرش نمیشه وقتی به خودت میای و می فهمی که چقدر سخته بودن عششقت حتی نفس بکشی من تموم وجودم داره ذره ذره از بین میره از صبح دارم دیوونه میشم صبح حمید اومد گفت تو تمام این مدت دوست دختر داشته گفت اسمشم دنیاست گفت دنیا همه زندگیشه همه دنیاشه و اگه با من دوست شده فقط واسه تلافی کار زهراست و بعدشم گقت خوش گذشت و رفت…
آوا: مرده شورشو برد یه پسر بی فرهنگ واسش متاسفم مطمئن باش کاراش بی جواب نمی مونه خدا جای حق نشسته یه روزم میرسه که اون بخواد اینجوری گریه کنه که بخواد التماست کنه یادم نرفته اوندفعه چقدر بهش اصرار داشتی که ببینیش این روزا واسه اونم هست ملیکا… گل من خوشملم عشق و که نمیشه گدایی کرد… فراموشش کن می دونم سخته اما کمکت می کنم…ملیکا: نمی تونم لیو نمی تونم…
آوا: خواستن توانستن عزیزم… تو می تونی…
ملیکا: لیو ازش متنفرم… ازش بدم میاد نه شایدم دوسش ددارم نمی دونم حرف قلب شکستم و نمی فهمم…
آوا: قربونت برم من مگه نمی دونی فاصله عشق و نفرت از یه تار مو هم باریکتره حتما داره عمل تنفر سازی تو دلت انجام میشه….
آوا خندید اما گنج لب ملیکا یه خنده زوری اومد یه خنده تلخ…
ملیکا: یه کار برامانجام میدی آوا؟
آوا: تو جون بخواه قربون چشات…
ملیکا: انتقام من و ازش بگیر، خواهش می کنم همینجور که با قلبم بازی کرد با قلبش بازی کن با احساسش…قول میدی؟
آوا: اون من و می شناسه بارها من و با شما دیده نمیشه می فهمه قصدمون بازی دادنشه…
ملیکا: از اول بهش زنگ بزن یه کم با محبت خامش کن اون تشنه محبته… بعدا دو سه روز بعد بگو کی هستی … اما اولا نگو… فقط بگو یه دوست که خیلی زیاد دیدیش و دیدتت… راستی لیونا تو هر وقت با من اومدی سر قرار لنز آب تو چشمات بوده اونم که نمی دونه چشای اصلیت چه رنگیه یعنی ازم پرسیدا اما من گفتم چشمای واقعیته… عاشق چشمای آبیته می تونی با اون چشات گولش بزنی…اون نمی تونه به تو نه بگه… فقط مواظب خودت باش آوای من…
آوا تو دلش می ترسید می ترسید بره و دل ببنده اون یه بارم تجربه داشته یه بارم شکست خورده دوست پسر ۱ سالش به بهترین دوستش یعنی فرشته دوست شد… یه دختر فوق العاده احساسی و حساسه… به خداش گفت کاش بهش یه قلب سنگی می داد کاش متولد اسفند نبود و دلش زود رحم نمیومد… می ترسید انتقام و قبول کنه اما بره جلو خودش دل ببنده و جلو دوست عزیز تر از جونش شرمنده شه… واسه همین رو به ملیکا گفت…
آوا: میشه تا شب فکر کنم؟
ملیکا لبخندی زد و گفت:
ملیکا: می دونم سختته می دونم چی تو دلت می گذره اما اگه دوسم داری خودتم نتونستی یه جوری انتقام من و ازش بگیر من می خوام می خوام برم بی اون نمی تونم…
آوا: کجا بری؟ می دونی اگه نباشی نیستم پس فکر اینکه پیشم نباشی و از ذهنت بیرون کن…انقدم به خودت عذاب نده خدای تو هم بزرگه خانمی…
ملیکا: آوا واقعا شکستم… واقعا نمی تونم انگار که یکی داره خفم می کنه… اسم این و چی میشه گذاشت؟ مگه نمی گفتم عاشقی قشنگه؟ مگه نمی گفتن: دنیای عاشقا بهشت کوچیکه؟ پس چرا دنیای من اینجوری نیست؟ یعنی عشق من ه و سه؟ چرا احساس می کنم یکی گلوم و گرفت می خواد خفم کنه؟ چرا احساس می کنم نفسم بالا نمیاد//؟
آوا: بسه خانمی خواهش می کنم بسه… باشه؟لطفا تمومش کن داری خودت و داغون می کنی…
ملیکا: داغون شدم آوا داغونم… لیو قول بده انتقامم و بگیری…نه نه انتقام نگیر فقط بهش بفهمون خیانت یعنی چی بهش ثابت کن عشق تو قصه ها نیست آخه اون همیشه به من می خندید به حرفام به اشکایی که واسش میریختم می خندید و می گفت عشق واسه تو قصه هاست…فقط بهش ثابت کن عشق وجود داره..آوا نکنه بهش دل ببندی اون ارزش نداره ها…
آوا: نه گلم کسی که تو ازش متنفری من یه حسی دوبرابر ت بهش دارم من چندین برابر تو ازش متنفرم… بسه دیگه رسیدیم مدرسه بیا بریم دستشویی دست و صورتت و بشور بعد میریم خونه…
بلاخره هر کی رفت خونه خودش زهرا با احساس عذاب وجدان که سرچشمه همه این اتفاقات بود… آوا با احساس ناراحتی برای دوستش و سردر گمی برای اینکه چطور می تونه خواسته بهترین دوستش و عملی کنه و ملیکا با دلی پر از درد و غم…
ساعت ۹ شب بود که آژامس در خونه آوا رو زد و گفت از طرف خانم حسنی یه بسته سفارشی آورده… آوا بسته رو گرفت و رفت بالا براش عجیب بود که تو جعبه هی تکون می خوره بعد از تو ضیح برای خانوادش رفت تو اتاق تا ببینه تو بسته چی هست…
بسته و که باز کرد یه نامه بود نامه رو نخوند چون خرگوش ملیکا که خیلی هم براش عزیز بود از تو جعبه کوچیک پرید بیرون که باعث شد لیونا یکم زهر ترک بشه… اما زود به خودش اومد و خرگوش و که داشت به دستش زبون میزد و گرفت تو بغلش خرگوشم که خیلی با لیونا صمیمی بود کنارش آروم گرفت و نشست که لیونا یکم با انگشت اشاره کشید رو سرش و نامه و باز کرد و شروع کرد به خوندن:

(( رو سنگ قبرم بنویس : اینجا مجال گریه نیست، هر کی می خواست گریه کنه بهش بگید اون دیگه نیست…

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند دلش ترشد و رفت

چه تفاوت که چه خوردست غم دلی اسم

آنقدر غرق جنون بود که پرپرشد و رفت

روزمیلاد همان روزکه عاشق شدم بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که ازغرق شدن میترسید

عاقبت روی ابرها شناور شد و رفت

هر غروب ازدل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یکروز کبوتر شد و رفتتنها چیزی که برایم اهمیت دارد تک ستاره است که هنوز هم در آسمان آن را می بینم همه شب او را می بین، هیچ کس و هیچ چیز برایم ابدی نبود، اما این ستاره ابدی خواهد بود احساسش می کنم، پس از مرگ نیز او را با خودم دفن خواهم کرد… می خواهم از بی خیالی فریاد بکشم دیگر نمی خواهم به غمها فکر کنم…

سلام خواهرم سلام ستاره ای که با من میاد تا زیر خروارها خاک تنها نباشم… آوای عزیزم نکنه بعد از من غصه بخوری می دونی می خوام برم پیش خدا و از اونجا نظاره گر بازیی که تو برای حمید راه می ندازی باشم می دونم که بازیِ تماشایی و قشنگی میشه…آوا بدون می لرزم تو قبر اگه لباس مشکی بپوشی و برام اشک بریزی اگه دوسم داری پس باید مراسمم با همه فرق داشته باشه هیچ اعلامیه ای نمی خوام برام زده شه حمید اگه بفهمه مردم حتما خیلی خوشحال میشه نه؟ ااشکال نداره اون بخنده حتی اگه دلیلش مرگ من باشه… نه شایدم نباید بخنده… آوا مامانم و تنها نزاریا بابام مرده می تونه تحمل کنه اما مامانم خیلی تنهاست همدمش باش من همیشه پیشتونم حتی الان که داری این نامه و می خونی… مرسی دوست خوبم… تو بهترینی… حلالیت میطلبم هر چند می دونم تو مهربونتر از اونی که بخوای من و نبخشی که تنهات گذاشتم…))

آوا به نامه نگاه انداخت یه قطره اشک از چشماش اومد دوباره نامه و خوند انگار فهمید چه خبره چون فورا رو همون لباس خونه چادر سر کرد و با جیغ و داد به باباش گفت من و ببر خونه ملیکا انگار پدر آوا فهمید موضوع جدیه چون با همون لباس خونش سوئیچ و برداشت رفت سمت در و آوا هم تو همون حال که دنبال باباش می رفت گفت:
آوا: مامان ناقلا (خرگوشه ملیکا) تو اتاقه مواظبش باش و بعد نامه و برداشت و رفت…

وقتی آوا و باباش رسیدن خونه ملیکا اینا… مامانش اول از دیدن آوا اونور آیفون تعجب کرد اما وقتی صورت گریه کرده آوا رو دید فکر کرد براش مشکلی پیش اومده در و باز کرد آوا با سرعت زیاد خودش و رسوند بالا باباشم دنبالش بود… وقتی رسیدن طبقه دوم هنوز در باز نشده بود در و محکم زد مامان ملیکا اومد دم در آوا بدون سلامی و چیزی در و باز کرد فقط گفت:
آوا: ملیکا, ملیکا کجاست؟
مجید (پدر ملیکا): چی شده دخترم؟ چی شده آقای آریایی فر؟
پدر آوا: والا من نمی دونم از خونه تاحالا فقط می گه ملیکا تو می تونی زنده بمون…
با ای حرف مجید و مهناز پدر و مادر ملیکا رفتن سمت اتاق ملیکا آخه اونا هم خیلی نگران ملیکا بودن چون ملیکا امروز خیلی غمگین بود و ازشون خواسته بود مزاحمش نشن چون می خواد بخوابه…

بلاخره تونستن در و باز کنن…
ملیکا سررش رو میز کامپیوترش بود هیچ کس نمی تونست قیافش و ببینه… آهنگم داشت با صدای کمی می خوند…

غم نگاه آخره توو لحظه خدافظی
گریه بی ووقفه من, تو اون روزای کاغذی
قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آآخر کار
تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم
با رفتنم از این دیار آرزوهام و می کشم
کوله بارم پر حسرت, تو دلم یه دنیا درده
مثل آواراه ای تنها تو خیابونی که سرده…

آوا وانستاد به بقیه اهنگ گوش دادن انگار همه خشکشون زده بود… صدا کرد:
آوا: ملیکا, میکا جان خوابی؟ اون چی بود نوشته بودی ملیکا…؟
وقتی دید صدایی نمیشنوه تمام روحش شکست قلبش درد گرفت اما باز یه امیدی داشت رفت نزدیک تر… تکونش داد… اما… اما ملیکا افتاد رو دستاش… یه دست ملیکا آویزون بود… پایین پاش و نگاه کرد… فرش پر از خون بود اما چون رنگ فرش لاکی بود مشخص نمی کرد … نتونست جیغ نزنه یه جیغ زد و اسم ملیکارو صدا زد…
اوا: ملیکا… ملیکا چرا سردی… ؟ با دستت چکار کردی…دیگه نتونست دووم بیاره افتاد یعنی از حال رفت…
مامان ملیکا هم از حال رفت… اول از همه زنگ زدن اورژانس بابای آوا گفت:
تا اورژانس بیاد طول میکشه… من دخترتون و میبرم بیمارستان شما هم دختر من و خانومتون…
بابای ملیکا هنوز تو شک بود به همین خاطر به بالا و پایین کردن سرش اکتفا کرد…
آرمان(بابای آوا) ملیکا رو بفل کرد و مجید یه پتو آورد پیچیدن دورش و آرمان بعد از اینکه ملیکار و سوار ماشین کرد به سمت بیمارستان امام خمینی حرکت کرد…
….
بعد از ۲۰ دقیقه اورژانس اومد تا همون موقع آقا مجید هیچ تلاشی برای به هوش اومدن آوا و زنش نکرده بود, فقط نشسته بود و سرش و گرفته بود بین دستاش… بعد از سوار کردن دو نفر به سمت بیمارستان حرکت کردن…
……

پرستار: آقا شما چه نسبتی باهاشون دارید؟ برید فرم و پر کنید…
آرمان: من دوست خانوادگیشون هستم الان پدرشون میاد… خانمشون همین طبقه بالا بستری هستن…
پرستار: پس خودتون یه جور بهشون خبر بدید… شاهرگش و زده ما اصلا نباید قبولش می کردیم… کسایی که خودکشی می کنن مستقیم میرن بیمارستان لقمان … اما مریض شما وقتی آوردینشم مرده بود… خیلی دیر رسوندینش آقا…
پرستار حرفش و زد رفت… آرمان خیره خیره به راهرو بیمارستان که پرستار کم کم دور میشد…
مجید اومد پایین مستقیم رفت پیش آرمان که حالا نشسته بود رو صندلی …
مجید: کجا بردنش؟ حالش, حاش خوبه دیگه؟
آرمان نگاش کرد مونده بود بهش چی بگه می تونست درک کنه که دختر برای پدر یعنی چی…
مجید: چرا ساکتی؟ کجاست؟
آرمان: متاسفم نتونستن براش کاری انجام بدن… متاسفم…
یه قطره اشک از چشم مجید افتاد و بعدم گفت ملیکای من رفت… و بعدش های های گریه کرد که با تذکر پرستارا روبه رو شد… به درخواست دکتر بخش بهش آرامبخش تزریق شد و سرم وصل کردن… خوابش برده بود…به همین خاطر آرمان رفت طبقه بالا به دخترش سر بزنه… داشت به این فکر میکرد که چه بلایی سر این دختر اومده و اینکه دختر سرزنده ای بود ته دلش ترسید که نکنه دختر خودشم همینکار و بکنه پس باید بیشتر مراقب دخترش باشه…
رفت داخل… خوابیده بود… چه دختر معصومی و نازی داشت مثل فرشته ها بود… هیچ وقت نتونسته بود رابطه خوبی با دخترش داشته باشه..و اما قصورتون عاشقانه برای هم می تپید… آوا و باباش خیلی با هم کل کل می کردن و با هم سازگاری نداشتن اما جونشون و برای هم میدادن…
با انگشت اشاره کشید رو لپ دخترش…
آرمان: بابا خیلی دوست داره اما رفتار درست و بلد نیست همیشه سعی کردم که بهترین باشم… اما می دونم که نبودم… سعی می کنم از این به بعد بهتر باشم…
آوا یه تکونی خورد و چشماش و باز کرد…
آوا: بابا ؟ بابایی ملیکا, ملیکا خوبه؟من چرا اینجام؟ بیمارستان برای چی؟
آرمان: بابا آروم باش دکترا گفتن شک عصبی بوده…
آوا: بابا ملیکا چش شده؟ بابا خواهش می کنم… خوبه مگه نه؟
و بعد بی معطلی سرم و از دستش در آورد واجازه اینکه باباش مانعش بشه و بهش نداد… وباباش آروم آروم بهش گفت که ملییکا فوت شده و ازش خواست صبور باشه و خودش این خبر و به مامان ملیکا بده…

………………………………………….
………………………………………….. …….

اوا داره به خروارها خاکی که رو دوستش ریختن نگاه می کنه… چقدر راحت خاک و ریختن سرش… چه غریب رفت…یاد شعری افتاد که ملیکا این اواخر گوشه کتاباش مینوشت:

چه غریبانه شکستم در این سکوت شبها
دل خسته ترینم در این گوشه دنیااونروز به هر زوری بود به مامان ملیکا گفتن که دکترا نتونستن کاری براش انجام بدن… خیلی حالش بد بود تا دو روز بهوش میومد و دباره از هوش میرفت بیمارستان هم قبول کرد که ملیکارو نگه داره… بلاخره مامان ملیکا تونست تا حدودی با این مسئله کنار بیاد و طبقنوشته ای که از ملیکا تو خونه رو میز کامپیوتر پیدا کردن طبق وصیتش… هیچ کس مشکی نپوشید حتی اندک فامیلی هم که برای خاکسپاریش اومده بودن لباس مشکی نپوشیدن…
آره امروز هفتمش بود همه رفتن آوا از باباش خواست بره… گفت که می خواد یکم تنها باشه و بعدش خودش میاد… یکم دیگه کنار ملیکا موند و راه افتاد و رفت وقتی به خدش اومد که سر خیابون حمید اینا وایساده بود و حمید و دید که با دوستاش سر کوچه واساده بود و سرخوش می خندید… آوا زمزمه کرد…
آوا: ملیکای من تو برای این رفتی؟ آخه چی داشت؟ ملیکا ارزششو داشت؟ این ÷سر لات ارزشش و داشت؟ تو عقل نداشتی؟
یکی جوابشو داد, انگار ملیکا بود…
آوا نگو تو عاشق نشدی… تو عشق یه آدم سنگدل و بیخیال نشدی…
آوا آهی کشید و رفت سمت خونه زهرا اینا… آخه زهرا و حمید هم محل بودن… شروع همه این ماجرا هم تقصیر زهرا بود آوا همینجر که قدم زنان میرفت تا به خونه زهرا اینا برسه داشت فکر می کرد که چقدر به زهرا گفت به حمید اس ام اس نده…
((اونروز زهرا اومد مدرسه و گفت بچه ها می خوا به یکی از پسرای محل اس ام اس بدم… خیلی دوسش دارم شاید بشه اس ام اس دوست شیم…درسش تموم شده ۲۱ سالشه…
آوا گفت نه زهرا بیخیال شو دنبال دردسر نرو… هم محلی هستین اینکار درست نیست…ملیکا هم مخالف بود اما نه به اندازه آوا… بلاخره هرجور بود زهرا اس ام اس داد… اندر با هم حرف زدن که حمید تونست مخ زهرا رو بزنه البته این لفظی بود که حمید وقتی تونست با زهرا قرار بزاره و بفهمه این دختر کیه به کار بود…
حمید با زهرا قرار گذاشت و ملیکا هم باهاش رفت سر قرار…اما آوا به یکم دلخوری از زهرا به خاطر کاری که انجام داده بود رفت خونه و گفت ترجیح می دم نباشم… و به حرف ملیکا که می گفت می ریم یکم می خندیم گوش نداد…
فرداش ملیکا اومد مدرسه خیلی شاد بود.. زهرا با دوست حمید؛ میلاد که باهاش اومده بود دوست شد… ملیکا هم با حمید… ملیکا به آوا می گفت پسر خیلی خوبیه انگار مهره مار داره به دلم نشست خیلی پسر خوبیه…
چند روز بعد زهرا و میلاد بهم زدن… اما ملیکا با حمید به هم دوست بودن روز به روز صمیمی تر میدن… از نطر آوا حمید داشت از عشق ملیکا که به طرز عجیبی روز به روزم بیشتر میشد سوء استفاده می کرد…
حمید از ملیکا تو کوچه های خلوت لب می گرفت… و ملیکا فرداش میومد با کلی عشق تعریف می کرد که چه مدلی بودن… آوا دوست داشت این پسر و ببینه واسه همین چند بار سر قرارای ملیکا رفت که سر یکی از همین قرارا به خاطر اینکه ملیکا دیر رسید و حمید سر ملیکا داد زد با حمید دعواش شد, بعد از اون حمید و چند با دیگه هم دید اما دیگه هیچوقت همکلام نشدن.. کم کم بعد از وقتی که ملیکا خونه حمید اینا نرفت سر ناسازگاری برداشتن حمید شروع شد و دعواهای پی در پی و استرسا و تنشایی که ملیکا داشت… اما حمید عین خیالشم نبود… ملیکا نمی دونست که حمید وقتی ملیکا داره از عشقش میسوزه و تو تب میسوزه با یه دختر دیگه تو سفره خونه نشسته و گل میگه و بلبل میشنوه… البته اگه از حال ملیکا هم می دونست اصلا براش مهم نبود… از نظر اون دختر وسیله ایه برای بازی دادن و برای حال کردن…بلاخره حمید و ملیکا هم واسه همیشه از هم جدا شدن که عاقبتش شد مرگ ملیکا… حالا ملیکا باید میرفت از این دیو دو سر انتقام می کرد… پیش خودش گفت کاش عمل نکردن به وصیت مرده گناه نبود کاش ملیکا این وصیت و نداشت…))
رسید در خونه زهرا اینا اما هر چی زنگ زد کسی خونه نبود… عجب دوستی داشتن ملیکا و آوا حتی برای هفتم دوستشم نیومد…
چشماش و باز کرد, خواب دیده بود… یاد ملیکا افتاد…
آوا: چه خوابی دیدم, بود خدایا این چه خوابی بود؟ خدایا من نمی تونم, از پسش بر نمیام… ملیکا, ملیکای قشنگم یعنی ندونسته ازم همچین در خواستی داشتی؟ نمی دونم آره تو که بد من و نمی خوای…
آوا گیج شده نمی دونه انتقام بگیره یا نه مونده واقعا, الان ۴۵ روز از مرگ ملیکا گذشته… آوا خیلی غصه می خوره هنوزم نمی دونه می خواد انتقام بگییره یا نه…گوشی ملیکا دست آواست حمید یه بارم زنگ نزده… عین خیالشم نیست هدف اون از دوستی با ملکیای ساده سه چیز بود اونم داشتن رابطه…
آوا از رو تخت بلند شد خیلی محکم , انگار تصمیمش و گرفته بود دوستش تو خوابم ازش خواسته بود که انتقام بگیره ؛آره باید انتقام بگیره…
دست و صورتش و شست و یه چیز خورد آماده شد رفت بیرون… رفت کنار مزار ملیکا نشست…
از گوشی ملیکا شماره حمید و برداشت و به خطش اولین اس ام اس و داد…
آوا:خدایا به امید تو… می دونی نمی خوام اسم عشق و خراب کن اما حمید باید بفهمه داره چکار می کنه… و بعد اولین اس ام اس و داد
آوا: سلام… خوبین شما؟ می تونم مزاحمتون بشم؟
حمید با دوستاش نشستهبودن سر کوچه و داشتن راجع به ماشینای جدیدی که اومده حرف می زدن. با صدای اس ام اس سرش رفت تو گوشی شماره براش ناشناس بود…گفت شاید از طرف دنیا باشه… آخه دنیا عادت داشت از خطای مختلف به حمید اس ام اس بده مخصوصا این اواخر که گوشی نداشت…
حمید: شما؟
آوا: یه غریبه شایدم آشنا… یکم باهات حرف داشتم… زنگ بزنم یا اس ام اسی بهت بگم؟
حمید: بگو میشنوم…اما قبلش خودت و معرفی کن… و اینکه اگه از طرف کسی باشی ناراحت میشم و دیگه اسم اون طرف و نمیارم… می دونیم که می فهمم…
آوا فکر کرد باید یکم به طرف خودش جذبش کنه بعد بگه کیه و شخصیت واقعیش و معرفی کنه…
آوا:نه از طرف دنیا نیستم… باشه معرفی می کنم… امیدوارم همه حرفام و خوب گوش بدی و بتونی درکم کنی…می گن گاهی عشق از دعوا شروع میشه… عشق منم به تو از یه دعوای ساده شروع شد… آره من خیلی ساده دل باختم… اولین بار عاشق میشم… دیگه نمی تونم بی تو تحمل کنم… می دونم تو دنیار و دوست داری اما حمید منم تو رو می خوام منم تو رو دوست دارم … می بینی رسم دنیا رو ؟ کسی که تو دوسش داری دوست نداره کسی هم دوست داره تو دوسش نداری… اوناییم که همدیگرو دوست دارن به رسم دنیا به هم نمیرسن… حالا ازت می خوام با هم دوست باشیم…
حمید یکم فکر کرد و پیش خودش گفت این باید از طرف کسی باشه که همه چیه من و می دونه؟ یعنی از طرف دنیاست؟ اما اون نیست چون اون می دونه اگه من و امتحان کنه دیگه اسمشم نمیارم… شاید از طرف مهسا یا سیعده باشه…
اما حمید باز محض اعتیاد و حفظ ظاهر گفت: نه خانم من دنیا نمیشناسم…هر حمیدیم که حمیدی که شما عاشقش شدید نیست… حالا ه مزاحم من نشید…
آوا: اس ام اس و خوند… رو به قبر میکا گفت: می بینی ملیکا این انقدر پست که حتی کسی و که دم میزد عاشقشه و نمیشناسه…آخ چقدر دلم می خواد خفش کنم… بعد اس ام اس داد…
اوا: پس داری پس داری پسم میزنی؟خواهش می کنم بیشتر فکر کن… حاضرم قسم بخورم که از طرف دنیا نیستم به خدا نیستم…
حمید: من کجا دیدمت کی دیدمت:؟ بیشتر بگو…از خودت بگو…
آوا: اس ام اس و خند و یه لبخنر به رنگ امیدواری کنار لبش نشست آره تونسته بود تا یه حدودی موفق شه… چراغ سبزی که می خواست از طرف حمید دریافت کرد…اس ام اس زد که اگه بهت بگم کجا دیدیم که میشناسی تا قبولم نکنی من نمی گم کی هستم… سه یا ۴ بار دیدمت… از خودم بگم؟ چی بگم؟ از قیافم//؟ خوب قدم ۱۶۴… وزنم ۵۸… پوستم سفید… اصلا ول کن اینارو اینجوری نمی فهمی چه شکلیم… هیفارو میشناسی؟ خواننده عربیه؟ من کلا شکل اونم یعنی اگه خالای صورت هیفارو داشتم خودش میشدم با این تفاوت که چشمام آبیه…چ
حمید از یه طرف گیج شده بود که این کیه از یه طرفم از اینکه قراره همچین چیزی گیرش بیاد کلی ذوق کرده بود… اما یاز گفت نه من نمی تونم دوست شم دیگه مزاحم نشید…
آوا: بعد از خوندن پیام آخر چند تا فحش نصیب حمید کرد آخه تا حالا واسه هیچ کس انقدر غرورش و خورد نکرده بود… و بعد نوشت: باشه من میرم… قبولم نکن… میرم اگه خواستی پیدام کنی و من و ببینی فردا بیا بیمارستان لقمان میدونی که بیمارستان لقمان کجاست و مخصوص چه کساییه؟ آره تهران مخصوص کسایی که خود کشی کردن…حمیدم مراقب خودت باش من میرم و دیگه هم بر نمی گردم آخه شقایقا زود پر پر میشن…
آوا یکم از مدل اس ام اسی که داده بود خندید و بعد از خداحافظی با ملیکا, رفت خونه…
فرداش جمعه بود آوا اصلا از پسر بازی خوشش نمیومد اما تصمیم گرفتبه پسری که چند وقت پیش بهش شماره داده بود زنگ بزنه باهاش قرار بزاره…واسه همین شب که رفت تو اتاق به اون اس ام اس داد و بعد از معرفی و پرسیدن قد وزن و رنگ مورد علاقه و غذای مورد علاقه بحث قرار شد که آوا گفت فردا صبح ببینتش…و بعدم آوا با خیال راحت خوابید… از اینکه به حمید گفته بود به خاطرش خودکشی می کنه اما داشت با یه پسر دیگه میرفت بیرون حس خوبی داشت…
صبح آماده شد و بعد از توضیح برای مامان باباش که با دوستاش میره بیرون رفت سر قرار… سجا پسر خوبی بود… با هم تو پارک ۴۰۰ قدم زدن… گفتن خندیدن و تو تمام این مدت حمید پشت سر هم به آوا زنگ میزد و اوا فقط تو دلش به این پسر می خندید…بعد از خوردن ناهار از سجاد خداحافظی کرد و رفت خونه… سجاد پسر خوبی بود واسه همین آوا نباید بهش خیانت می کرد واسه همین به سجاد گفت نمی تونه باهاش دوست باشه…
ساعت ۱۲ شب به حمیداسم ام اس داد و گفت.: سلام خدا من تو خونش راه نداد زنده موندم… اومدی بیمارستان.؟> الان از بیمارستان رسیدم خونه دیدم اس ام اس دادی و زنگ زدی… تو اس ام اسات نوشتی باهام دوست میشی؟ راست می گی؟
حمید: آره باهات دوست میشم… کله خراب چکار کردی؟
آوا: هیچی فقط چند تا دونه قرص خوردم همین…چ
حمید: چه قرصی:؟
آوا که احتمال می داد همچین سوالی ازش پرسیده شه قبلا تحقیق کرده بود واسه خود کشی چه قرصایی خوبه واسه همین نوشت:
دیاسپام. کرونسپام. ترامادُل. برموکریپتیین.
حمید فکر کرد که چقدر ارزش داره که یه دختر همچین کاری به خاطرش کرده.. و بعد گفت: کی ببینمت؟
آوا: کی باشه خوبه عزیزم؟
حمید در حالی که داشت از خوشی غش می کرد گفت: فردا عصر چطوره؟
آوا: من مدرسه ام…ساعت ۵٫۳۰… هفت تیر باشه… باشه؟
اوا از قصد یه محلی دور تر از مدرسه قرار گذاشت…
حمید: باشه ۵٫۳۰ هفت تیر پیش قصر یخ…
آوا: آره خوبه… و بعد از گفتن شب بخیر خوابیدن…
…………..صبح آوا اول از همه لنزای آبیش و برداشت و بعد از ورداشتن تمام لوازم آرایش لازمه رفت تو مدرسه… تو مدرسه همه چی و برای زهرا تعرف کرد و گفت می خواد به حمید بگه که خبر نداری و گفت که یه وقت سوتی ندی…
وسطای زنگ آوا به حمید اس ام اس داد و خودش و معرفی کرد و گفت که از اولم عاشقش شده و…
حمیدم بعد از یکم حرف زدن آوا خام شد و قبول کرد که ببینتش….

بلاخره زنگ آخر شد , نیم ساعت مونده به زنگ آوا شروع کرد به آماده شدن و بچه های جلویی به هم چسبیدن که دبیر فیزیکشون خانم اعتمادی فر متوجه نشه… اول کرم پودر بعدش لنز و بعدش یکم پنکک زد پشت چشماش یه هاله خیلی کمرنگ سبز به پشت چشماش داد که باعث میشه چشماش رنگش تو حالتای مختلف تغییر کنه… و بعد یه خط مشکی با مداد تو چشماش کشید بعدم ریمل و بعد پنکک و در آخر رژ و رژگونه… بعدم بافتی و که رنگ موهاش بود گذاشت رو پیشونیش یکمم دادش بالا که موند رو موهاش بالاشم پف داد و داشت مقنعه سرش می کرد که زنگ خورد… یه ببرسی نهایی کرد و با تعریفای بچه ها یکم اعتماد به نفس گرفت…
………..
……………..
………………………
آوا دلش یه جوریه احساس می کنه از حمید متنفره تا حالا انقدر غرورش و نشکسته بود تا حالا نشده بود آدمی بخواد جلوش جوری حرف بزنه که غرورش شکسته شه… اما امروز…امروز حمید همش می گفت چطور شد عاشقم شدی؟ دوستامم می گن مهره مار دارم و همه رو عاشق می کنم…و در آخر تو یه کوچه خلوت دستش و انداخت رو شونه های آوا و تا نزدیکای لبش پیش رفت و از آوا می خواست که پایین و نگاه نکنه و تو چشماش نگاه کنه… آوا می ترسید می ترسید بزنه زیر گریه می ترسید بزنه تو گوشش یا تف بندازه تو صورتش اما تو لحظه آخر موبایل حمید زنگ خورد… دنیا بود… همینجوری با دنیا حرف میزد که اولا با ملیکا حرف میزد آوا چند قطره اشکی که از چشماش اومد و پاک کرد تا حمید بویی نبره… به حمید گفته بود نه ملیکا و نه زهرا نمی دونن که بهش اس ام اس داده… نگفته بود که ملیکا رفته پیش خدا…
آوا داره نماز می خونه و از خدا می خواد با اینکه کار قشنگی انجام نمی ده اما یاریش کنه و کمکش کنه… می خواد بتونه فقط و فقط به حمید بفهمونه اینکاراش چقدر به همه آسیب میزنه, همین… نمازش و خوند بعد از یه دور کلی از درساش و یکم اس ام اس بازی با حمید خوابید…
.

۳۸ روز بعد از دوستیه حمید و آوا…
اوا فکر می کنه تا یه حدودی با محبتای زیادیش حمید و پابند کرده… حمید می گه چه دختر خر و ساده ای گیرم اومده حالا که خودش دلشه منم بهش حال میدم یه صفاییم خودم برده باشم…آوا به این فکر می کنه چه جوری بزنتش زمین… حمید به این فکر می کنه چه جوری ببرمش به پارتیه هفته بعد که خونه رفیقمه… ….
….
…..
……..

آوا تو چشماش نگاه کرد؟ می خواست بزنه تو گوشش اما نمی تونست… تنفر تو چشماش موج می زد …. اما نتونست کاری بکنه رفت جلوتر و دستش و گذاشت رو شونه حمید و صورت و گذاشت رو صورت… ظاهرش از کار راضی بود اما باطنش داشت خودش و می خورد ازینکه خودش و در اختیار یه آدم نامرد گذاشته ازینکه به هم محرم نیستن و حمید خیلی راحت بهش دست می زنه ناراحت بود… ازینکه تو ماه محرم همچین کاری می کنه احساس عذاب وجدان داشت اما به کارش ادامه داد تا وقتی که قلبش ازینهمه ناراحتی گرفت… سخت می تونست نفس بکشه… آوا مادر زادی دریچه قلبش گشاد بود و افتادگی داشت خیلی وخیم نبود اما اونقدام عادی نبود که بتونن با قرص خوبش کنن… با کف دستش آروم زدبه سینه حمید و یه کم هولش داد عقب… باز دم و بازدمش مشکل پیدا کرده بود دمش کامل نمیشد وقتیم می خواست کامل کنه انگار یکی داشت قلبش و سوراخ می کرد و نمی تونست…
حمیدم تو ذهنش می گفت این چش شد اگه گذاشت یه حالی کنیم…
حمید: چت شد>؟
آوا دستش و گذاشت رو قلبش و گفت…
آوا: قلبم یکم درد گرفته همین…ببخشید اما داشتم خفه میشدم…
حمید اومد نزدیکتر و گفت:
حمید : از چی خفه میشدی؟ از چی؟ منظورت اینه که من بو میدم…

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان آوای بین عشق و نفرت اول

رمان آوای بین عشق و نفرت دوم

رمان آوای بین عشق و نفرت سوم

رمان آوای بین عشق و نفرت چهارم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!