رمان الن و رویای زنده به گور

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت اول

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت اول

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت دوم

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت سوم

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت چهارم

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت پنجم

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت ششم (آخر)

خلاصه

: الن کوچک ده ساله به گفته پدر و پزشکش به بیماری شیزوفرنی مبتلاست.. تحت نظر پزشک، در یک ویلای دور افتاده، به دور از دود و دم تهران و شلوغی هایش، با پرستارش زندگی می کند.. الن با درخت ها سخن می گوید، با گنجشک ها بازی می کند، برای دیوار ها و قاب های خانه داستان تعریف می کند.. الن می گوید که شب ها جغدش برایش لالایی میخواند!
الن داستان زندگی درختان و پرندگان و جانوران را برای اطرافیانش تعریف می کند.. ولی هیچ کس حرف او را باور نمی کند.. جز ریحانه، پرستار مهربانش! به نظر پدرش الن بچه عجیبی ست.. پدرش نیرو و فهم و شعور فراتر از سن او را در او می بیند.. می داند که فرزندش بیمار نیست..! می داند که هیچ کس در سن او به این بیماری مبتلا نمی شود.. ولی ترجیح می دهد اینطور فکر کند.. به خصوص که جدیدا برادرش، عموی الن، گم شده و پدر الن ترجیح می دهد ذهنش را درگیر موضوعات دیگر نکند..
ولی حق با اوست.. الن موجود عجیبی ست! و این اواخر عجیب تر هم شده است! پدر الن در کمد او پیراهن مردانه ای کثیف و خاکی یافته است.. پیراهنی که عموی الن درست روزی که گم شد، به تن داشت…مقدمه:
ذهن انسان یکی از پیچیده ترین و قدرتمند ترین ویژگی های انسان است.. ذهن بر عکس جسم، ارتباط مستقیم و غیر قابل انکاری با روح دارد.. و روح انسان تکه ای از روح بزرگ و عظیم خداوند.. پس انسان باید تعداد کمی از قدرت های خدا را در خود داشته باشد.. درست است؟
برای همین است که می گویند روح را آلوده نکنید.. با سرگرمی های دنیوی به جسم وابسته اش نکنید.. بگذارید رشد کند و پر و بال بگیرد تا قدرتش آشکار شود..
ولی خب متاسفانه کسی گوشش بدهکار نیست.. همه کودکان زیر دست والدینی بزرگ می شوند که سعی می کنند کودک را به زمین وابسته کنند، به درس، به پول، به آینده..
به خوشبختی که حتی معنای حقیقی اش را درک نکرده اند و نخواهند کرد..!
قدرت خلاقیت و خلق کردن بهترین و زیباترین چیزی ست که از خدا به انسان رسیده است.. گاهی با خود فکر می کنم قوه تخیل انسان، اگر پرورش داده شود و ورزیده شود، ممکن است آنقدر قدرت پیدا کند که بتواند به افکار وجود ببخشد.. مگر نه که انسان جانشین خداوند است؟ پس باید قدرت خلق کردن هم داشته باشد..
همیشه می گویم.. افکار خیلی قدرتمند اند… هیچگاه افکار را دست کم نگیرید! به خصوص رویاها را.. انسان با رویاهایش زنده است.. با امید هایش.. رویاها به زندگی رنگ می دهند.. بال می دهند.. زندگی را زنده می کنند..! هر انسان در رویاهایش پادشاه است.. ملکه است.. به دنیای خودش حکومت می کند.. قوانین را تعیین می کند.. در دنیای خودش می تواند خدا باشد. می تواند شیطان باشد.. هر چه که می خواهد. انسان در رویاهایش معنی واقعی اختیار را درک می کند.. انسان در رویاهایش و ذهن خود تام الاختیار است .. و این تنها جایی ست که او می تواند هرکاری که دوست دارد انجام دهد و هیچ وقت هم بازخواست نخواهد شد که «چرا این فکر را به ذهنت راه دادی؟»
رویاها معنای زندگی اند.. جایی که روح انسان آزادی کامل دارد..
و وای به روزی که امید ها و رویاهای یک انسان پژمرده شوند.. به دست فراموشی سپرده شوند.. پس زده شوند و پر و بالشان بشکند.. زندگی اش بی معنا شود و در قفس اجبار ها و باید ها و نباید های امروزی زندانی شود..
برخی رویاها حکم «باور» دارند. هر چه هم انکارشان کنی و فراموششان کنی باز هم در اعماق وجودت می دانی که هستند. هرچند نامطمئن.. مثل وجود خدا، مثل روز رستاخیز.. هست؟ نیست؟ نمی دانم..
ولی این را به عنوان یک تجربه شخصی از من بپذیر.. رویاها مانند کودکان هستند.. ظریف و شکننده و وابسته به احساسات.. یک رویا هیچ وقت، هیچ وقت! از بین نمی رود.. ولی وقتی فراموش شود و یا شکسته شود تغییر می کند، بزرگ می شود. بالغ می شود، تیره می شود، تار می شود.. کابوس می شود..! رویاهای دفن شده ای که به کابوس مبدل می شوند و ذهن را ذره ذره تجزیه می کنند، می پوسانند و روح و روان را بهم می ریزند..
هیچ شکنجه ای بالاتر از سرکوب کردن رویاها و گرفتن آزادی ذهن نیست.. کم نیستند کودکانی که والدین دلمرده شان مجبورشان می کنند با دنیای واقعی روبرو شوند و رویاهایشان را دور بریزند..
اگر باهاشان سروکار داشته باشید متوجه می شوید که کودکان معمولا نسبت به فشار ها و اجبارهای تند و تیز، واکنش عکس نشان می دهند..
وقتی با بدخلقی و داد و فریاد بخواهی یک کودک را مجبور کنی که رویاهایش را دور بریزد و دنیای کودکانه اش را با دستان خودش ویران کند، دو چیز ممکن است پیش بیاید..
آن کودک قبول می کند و رویاهایش را در قلب کوچکش دفن می کند.. بیشتر افراد امروزی که می بینیم از همین نوع کودکان بوده اند که رویاهای زیبا و دوست داشتنی شان را با دنیای واقعی و بی رحم عوض کرده اند.. افسرده، بی هدف.. زندگی نمی کنند. فقط می گذرانند.. برای به دست آوردن پول بیشتر یا جاه و مقام.. باعث افتخار پدر و مادر و..!
شاید کمتر از یک صدم درصد احتمال داشته باشد که مسئله دوم پیش بیاید. و آن هم روش همیشگی کودک است.. گفتم که کودکان معمولا نسبت به فشار ها و اجبارهای تند و تیز، واکنش عکس نشان می دهند.. پیش نمی آید کودک دنیای ذهنی و رویایی اش را به دنیای واقعی ترجیح دهد. هر چه نباشد دنیای واقعی، واقعی ست و حتی کودک پنج ساله هم منطق این را دارد که بالاخره باید در همین دنیا زندگی کند، نه در رویاهایش..
ولی اگر یک کودک بعد از مدتی دوباره رویاهای شکسته شده اش را از گور بیرون بکشد چه؟ اگر نسبت به چال کردن دوباره آنها واکنش عکس نشان بدهد چه؟ اگر دنیای واقعی را رها کند چه؟ اگر آن کودک سرخورده انگیزه ای برای تقویت کردن ذهن کوچک و پاکش پیدا کند چه؟ اگر ذهن او قدرت این را پیدا کند که به افکار و رویاهای سرکوب شده اش که به کابوس مبدل شده اند، پر و بال و قدرت دهد؟ آنقدری که قدم به دنیای حقیقی بگذارند.. چه اتفاقی خواهد افتاد؟
آن وقت است که یک فاجعه ذهنی و انسانی رخ خواهد داد.. فاجعه ای هیچ کس نه نظیرش را دیده، و نه شنیده است..
فاجعه ای در لباس یک کودک شیرین زبان و عجیب و غریب…
افکار را دست کم نگیرید.. افکار خیلی قدرتمند اند..!به نام خدای جغد ها..

هی تو.. که در پوسته تهی الکلی می پوسی..
بر روی دیوارهای مغز مستت می کوبی..
ایا تا کنون به این اندیشیده ای.. که چرا تنها رها شده ای؟
هم چنانکه قلبت سردتر شد.. و سرانجام به سنگ بدل شد..

آیا تو را برای رویا پردازی ات تنبیه کرده ام..؟
آیا دلت را شکسته و تو را گریان رها کرده ام..؟
آیا تا کنون رویای فرار به سرت زده است؟
هیچوقت رویای فرار به سرت نزده است..

گمنامی سوزناک…
امیدهای فراموش شده در گور تنهایی جانت دفن شده اند..
به یاد بیاور چگونه بودی پیش از آنکه قلبت را دور بیندازی ..


  • آقای سبحانی؟
    انگشت هایم را عصبی به شقیقه هایم فشردم..
  • بله؟
  • حالتون خوبه؟
    به زور لبخندی، که از دور هم می شد تصنعی بودنش را تشخیص داد، روی لب هایم نشاندم..
  • بله.. کاری داشتید؟
    لب های سرخ پروتزی اش را روی هم مالید.. موهای مش کرده اش را کنار زد و و با عشوه حال به هم زنی گفت:
  • خانوم یاری شهریه ماه گذشته و این ماه رو پرداخت کردن. اینم فیشش..
    فیش را به سمتم دراز کرد. به ناخن های داس مانندش که با لاک نقره ای تزیین شده بودند خیره شدم. دختر های لوس و نچسب.. تا کی می خواست به این کارهایش ادامه دهد؟ باید به فکر یک منشی جدید باشم..
    فیش را از دستش گرفتم و توی کشوی اول میزم انداختم..
    صدای نازکش روی اعصابم خط می انداخت: کاری ندارید؟
  • خانوم رئیسی ..
  • بله؟
    دلم می خواست بگویم «واسه دوست پسرات ناز کن. نه واسه من!» ولی نمی خواستم رویش بیشتر از این باز شود.. خیلی سعی کردم خشمم توی صدایم مشخص نشود ولی چندان تاثیر نداشت..
  • چند دفعه راجع به تیپ و سر و وضعتون توی محل کار بهتون تذکر دادم؟
    چیزی نگفت.. دوست داشتم یکی از بوم ها را بکوبم توی صورت نقاشی شده اش.. مطمئنا ردی که صورت بزک شده اش روی بوم باقی می گذاشت یک اثر هنری مدرن خلق می کرد!
    دسته چکم را درآوردم و مبلغ قابل توجهی رویش نوشتم که صدایش در نیاید.. به اندازه کافی اعصاب خوردی داشتم. امضا کردم و به سمتش دراز کردم..
    باز هم موهایش رو کنار زد و چک را گرفت.. مقنعه ش جوری بود که گوش هایش تا نیمه پیدا بود. مانده بودم این دیگر چه مدل مقنعه پوشیدنی ست؟ نمی پوشید سنگین تر بود.. با آن کلیپس عظیم الجثه. دخترک امل! من که پسر بودم هم می دانستم مد کلیپس رفته و دختر ها موهایشان را زیر شال پریشان رها می کنند.. سرش با آن کلیپس مضحک به اندازه یخچال فریزر امرسان شده بود.. زیبا، جادار، مطمئن!
    زیبا بود؟ نه! بیشتر مضحک بود.. بیشتر از این که حس تنفر و انزجار بهم دست دهد حس دلسوزی بهم دست می داد.. تمام دغدغه های این عروسک دم دستی و نسبتا زیبا، توی ست کیف و کفش و لاک ناخنش خلاصه می شد. و صد البته تور کردن پسر های خوشگل پولدار!
    با همان صدای زیر و نازک گفت: این واسه چیه؟
  • متاسفم که رک میگم، ولی اینجا به یه منشی محترم تر نیاز داره..! این حقوق این ماه تونه. هر چند هوز اول ماهه ولی نمی خوام دینی به گردنم بمونه..
  • یعنی من اخراجم؟؟
    انقدر حق به جانب و عصبی گفت که ناخودآگاه اخم روی صورتم نشست.. سرم درد می کرد. حوصله بحث با این یکی را نداشتم.. نسترن به تنهایی دعوای خونم را برای ده سال آینده تامین کرده بود.. به ساعت نگاه کردم.
    کشو ها را بستم و قفل کردم.. کیفم را برداشتم و گفتم:
  • بله اخراجید. به آقا سعید هم بگید بعدا حسابش رو می رسم..! حالام لطفا وسایلتون رو جمع کنید و برید. می خوام در آموزشگاه رو ببندم..
    با حرص و عصبانیت تق تق کنان از اتاق خارج شد. خیلی برایم جالب بود که با آن کفشهای پاشنه خنجری چگونه راه می رود؟
    عکس العملش خوب بود. لا اقل مثل قبلی داد و هوار راه نیانداخت.. سرم را روی میز گذاشتم. دیشب هم به خاطر سر درد و سرگیجه نتوانستم بخوابم.. صدای به هم خوردن در خروجی آموزشگاه باعث شد سرم را از روی میز بردارم..
  • گوساله.. در هم بلد نیست مثل آدم ببنده…
    دوباره سرم را روی میز گذاشتم.. حوصله فکر کردن به هیچ چیز را نداشتم..داشت کم کم خوابم می برد که ویبره موبال کل هیکلم را لرزاند. نسترن همیشه ویبره قوی گوشی م را مسخره می کرد و می گفت: اگه یه روز حس کردی تو آموزشگاه داره زلزله میاد نگران نباش.. گوشیت افتاده رو زمین داره ویبره می ره..
    آن موقع چقدر خوشحال بودم که به شوخی های بی نمک نسترن می خندیدم..
    به خودم قول دادم اگر نسترن بود جد و آبادش را به فحش بکشم! از این عادت های کلنگی نداشتم ولی نسترن دیگر شورش را درآورده بود..
    به صفحه گوشی نگاه کردم. عکس دخترک موقرمز و چشم سبز کک مکی روی صفحه خاموش و روشن می شد.
    پاسخ دادم: ســـلام به الی عمو.. چطوری وروجک؟
    به نظرم الن، با این که به عقیده اطرافیان بیمار روانی ست، ولی از نظر روانی از همه مان سالم تر است! کجای ذهن خلاق و مهربان این دخترک به بیمار های شیزوفرنی می خورد؟ مطمئنم دکترش خودش مشکل روانی دارد..!
    الن: سلام عمو سامی..
    دندان هایم را روی هم فشار دادم. می دانستم مهرداد، پدرش، از عمد به ش یاد داده به من بگوید سامی. می داند چقدر از این که اسمم را مخفف کنند متنفرم! مهرداد کی می خواهد بزرگ شود و دست از خوشمزه بازی هایش بردارد.. خدا می داند!
  • الی جان بهم بگو عمو سامان. باشه؟
  • ولی بابایی می گه بهت بگم عمو سوسمار..
    مهرداد.. مهرداد.. مهرداد… خرس گنده.. خجالت هم نمی کشد!
  • من شبیه سوسمارم عمو؟
  • نه عمو. شما شبیه جورجی* هستی. چشمای جورجی و دماغش درست عین توئه.
  • جورجی کیه عمو جون؟
  • جورجی دوستمه دیگه.. گربه سیاهه ای که همیشه میای اینجا رو دیوار می بینیش..
  • من شبیه اونم؟!
  • آره عمو. تازه جورجی هم از شما خوشش میاد. منم بهش گفتم شما همجنس باز نیستید..
    مغزم سوت کشید..!
  • الی تو این حرفا رو از کجا یاد گرفتی؟!؟!
  • یه بار که رفته بودیم گردش دوتا دختر رو دیدم که همدیگه رو بوس می کردن.. ریحانه سریع منو از اونجا دور کرد ولی ادی** بهم گفت اونا همجنس باز بودن.. ولی من نفهمیدم یعنی چی. بعدش برام توضیح داد.
  • جغدت بهت گفت؟
  • آره..
    چیزی فراطبیعی در وجود این بچه حس می کردم. می دانستم خود مهرداد و الهه هم می دانستند که کودکشان شیزوفرنی ندارد، نه تنها شیزوفرنی، بلکه هیچ بیماری روانی دیگری ندارد! حتی منی که روانشناس نبودم هم می دانستم کودکانی به سن او، به شیزوفرنی مبتلا نمی شوند.. .. ولی الهه و مهرداد ترجیح دادند که ذهن خود را مشغول نکنند و به بهانه بیماری، الن را از اجتماع دور و خود را از زیر بار مسئولیت و توضیح دادن به مردم راحت کنند.. بیچاره الن! اگر مهرداد تهدیدم نکرده بود حتما پی گیر قضیه اش می شدم تا بفهمم چه چیز این کودک خاص است.. ولی مهرداد قسمم داد، تهدید کرد، داد زد، فریاد زد! نمی دانستم چرا این همه از این قضیه وحشت دارد.. البته من هم آدمی نبودم که دنبال دردسر بگردم. قضیه را فراموش کردم.. ولی الن وابستگی زیادی به من داشت و مهرداد نمی توانست بین من و او فاصله ایجاد کند. با این که سعی کردم قضیه را فراموش کنم ولی همیشه هنگام صحبت کردن با الن برایم یادآوری می شد.. الن بیمار نیست.. فقط خاص است. خیلی خاص!
  • الی عمو از این حرفا پیش کس دیگه ای نزنی ها!
  • چرا عمو؟
  • چون بچه های همسن و سال تو از این حرفا سر در نمیارن.. تو خاصی عموجون. مردم از آدمای خاص زیاد خوششون نمیاد.
  • جورجی هم همینو میگه عمو! میگه خودش خاص بوده و بلد بوده با آدما حرف بزنه. برای همین همه گربه ها ازش بدشون می اومده..
  • اوهوم… عمو من کار دارم.. کاری نداری؟
  • نه عمو. می خواستم بگم دفعه بعدی که اومدی واسم مداد شمعی میاری؟ ریحانه مداد شمعی هامو قایم کرده و بهم نمی دتشون..
    تعجب کردم.. ریحانه برجی، پرستار ۲۶ ساله الن.. چرا باید همچیون کاری بکند؟ درحالی که می داند این دختر به جز نقاشی کردن و گردش در باغ های اطراف ویلای دور افتاده اش، سرگرمی چندانی ندارد که مناسبش باشد..
  • الی گوشی رو می دی به ریحانه؟
  • ریحانه نیستش.. داره گل های پشت ویلا رو آب می ده. الانم که نیست من به شما زنگ زدم.. برام مداد شمعی می خری؟
  • باشه عمو.. حتما برات میارم. آبرنگ و مداد رنگی و کاغذ جدید هم برات میارم.. برو پیش ریحانه آب بازی کن..
  • عمو الان پاییزه. سرده. سرما می خورم، اون وقت آمپولم می زنن.
    خندیدم. این بچه حواسش از من گیج و گول بیشتر بود..
  • راست میگی. حواسم نبود.. کاری نداری عمو؟- نه .. خدافظ.
  • خدافظ..
    تماس را قطع کردم و گوشی را توی کیفم گذاشتم.. همه چیز را چک کردم و بعد از قفل کردن در آموزشگاه به سمت خانه به راه افتادم. فاصله ای نبود. پیاده می آمدم و پیاده می رفتم. یک نوع ورزش هم محسوب می شد!
    در را باز کردم بوی رنگ.. تاریک.. سرد.. حتی معماری خانه هم جوری بود که هال ـش مثل تابوت بود. یک شش ضلعی دراز و کشیده.. یک گور تمام عیار..!
    قبلا که نسترن بود کمی قابل تحمل تر بود.. با خودم فکر کردم.. دلم برایش تنگ شده؟
    ابـــداً!
    خانه تمیز تر و مرتب تر از همیشه بود.. کتم را آویزان کردم و کیفم را به سمتی پرتاب کردم.
    رفتم سر تابلوی نیمه کاره ام.
    نقش روی بوم انسانی بدون پوشش و لاغر را نشان می داد که به صورت عمودی در زیر خاک در خودش جمع شده بود و ریشه های درخت بالای سرش احاطه اش کرده بودند.. بیشتر صفحه را رنگ تیره خاک پوشانده بود.. قلم مو را توی دست گرفتم و به پالت یک بار مصرف خیره شدم.. مغزم قفل کرده بود.. خوابم می آمد. نمی توانستم تمرکز کنم و همه اش ذهنم منحرف می شد.
    آخرش بی خیال نقاشی کردن شدم. حتی شام را هم بی خیال شدم. لباس هایم را عوض کردم و روی کاناپه دراز کشیدم. تلویزیون را روشن کردم. بعضی از برنامه های تلویزیون حتی از دیازپام هم بهتر عمل می کنند!
    به صفحه خیره شده بودم ولی فکرم جای دیگری بود.. آن دور دور ها.. در ویلای دور افتاده الن.. و جک و جانور های عجیب و غریبش..!
    فرض کنیم الن دیوانه است.. قبول.. هیچ رقمه نمی توان این یکی را توجیح کرد. الن بدون اطلاع قبلی از این جور موضوعات، از گربه اش شنیده که آن دو دختر همجنس باز بوده اند.. چطور ممکن است؟ شاید از شخص دیگری شنیده و به دروغ می گوید از گربه اش شنیده است..
    ولی بارها گربه اش را دیده ام. خیلی یک جوری ست! غیر طبیعی ست.. الن هم دلیلی ندارد که دروغ بگوید. اصلا بلد نیست دروغ بگوید! کسی دروغ گفتن را یادش نداده..
    اصلا کسی نبوده که بخواهد دروغ گفتن یادش بدهد.. پدرش همیشه سرکار بوده است و مادرش هم که وقتی شش سالش بود اورا ترک کرد و از پدرش جدا شد.. خواهرش هم که کلا الن را داخل آدم حساب نمی کند..!
    باید با پرستارش، ریحانه، صحبت کنم. پدرش که از لحاظ دغدغه های ذهنی از من بدتر است. برادرش یک ماه پیش گم شده و هنوز دارد دنبالش می گردد. من که نه برادری دارم و نه خواهری که بدانم آدم چه حسی نسبت بهشان دارد.. ولی به نظرم آنقدر مهم نیستند که یک ماه آدم را از بچه شیرین و دوست داشتنی مثل الن غافل کنند!
    اصلا مهرداد روی چه حسابی به این ریحانه اعتماد کرده و دختر ته تغاری اش را به او سپرده؟ اگر بلایی سر الن بیاورد چه؟ چه دلیلی دارد که ریحانه مداد شمعی های او را قایم کند؟
    ولی الن می گوید تنها کسی که حرف هایش را باور می کند ریحانه است. ریحانه متوجه نشده الن متفاوت است؟ از تنها بودن با او و آن جغد دهشتناک نمی ترسد؟
    اصلا چرا من دارم خودم را درگیر این موضوع می کنم؟ خودش پدر دارد.. اگر واجب باشد خود مهرداد به قضیه رسیدگی می کند. من چکاره ام این وسط…
    کل خانه بوی روغن برزک گرفته بود.. متوجه شدم کیفم خورده به شیشه روغن برزک و چپه اش کرده!
    دوست داشتم یکی بزنم توی سر خودم به خاطر بی دقتی ام. حتی یک دختربچه ده ساله از من دقت ش بیشتر بود..
    نسترن همیشه می گفت نبوغ و هوشم قابل ستایش است ولی اگر کمی دقت داشتم الان حتما به جاهای خوبی می رسیدم..
    اه. اصلا چه اهمیتی دارد نسترن چه بگوید؟ من کی او را آدم حساب کرده ام که این بار دومم باشد؟
    وقتی که خانواده ات رفتند خواستگاری اش و توی کله پوک لال شدی و فکر کردی آدم است و می توان تحلمش کرد!!!
    تلویزیون را خاموش کردم و مشغول پاک کردن روغن از روی زمین شدم.. بوی خوشی داشت..
    چقدر این سکوت آرامش بخش را دوست دارم.. چقدر این تابوت را با رنگ و بوی تنهایی اش دوست دارم..!
    خوشبختانه فردا جمعه است و آموزشگاه تعطیل.. می توانم سری به الن بزنم.
    از جایم بلند شدم و به سمت کمد وسایلم رفتم. شاید بیش از هشتاد درصد درآمدم صرف خریدن وسایل جدید می شد. با این که زیاد در خانه نقاشی نمی کردم ولی همیشه چند بسته حاضر و آماده نو از هر قلمی که فکرش را بکنی توی کمدم داشتم.. یک بسته پاستل روغنی برداشتم و توی کیفم گذاشتم. می دانستم ممکن است فردا فراموش کنم بردارم..با این که چیزی نخورده بودم ولی مسواک زدم و دست و رویم را شستم. کدام پسر به اندازه من وسواسی ست؟ بیخیال.. کدام چیزم به آدم می ماند که این رفتارم دومی اش باشد..
    باز روی کاناپه دراز کشیدم.. سرد بود. ولی آزارم نمی داد. آباژور کم نور گوشه خانه دقیقا حس و حال مرگ به خانه داده بود.. چشم هایم را بستم و سعی کردم بخوابم…
    خوابم نمی برد .. به پهلو غلت زدم .. قبل از بستن چشم هایم یک لحظه حس کردم دیدم شخصی روی بالکن آپارتمان رو به رویی ایستاده است و به من نگاه می کند.. ضلع جنوبی خانه، یعنی قسمت پایینی تابوت..! تماما از شیشه بود و یک بالکن با نرده های کوتاه داشت.. من به بالکن خانه روبرویی دید داشتم .. الان که پرده هارا کامل کنار زده بودم می توانستم ببینم که یک شخص قد بلند روی بالکن ایستاده است.. چشم هایم را مالیدم و دوباره نکاه کردم. اثری از شخص قد بلند نبود..
    برای چند لحظه احساس ناخوشایندی به م دست داد. ولی بعد از بین رفت. دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و با خود گفتم: اگه بخوام به همه ی مزخرفاتی که جدیدا میبینم ذهنم رو مشغول کنم خل می شم…
    داشت کم کم خوابم می برد که صدای ویژژژ آزاردهنده ویبره گوشی، کل کاناپه را لرزاند..!
    دستم را دراز کردم و بدون نگاه کردن با دست روی دسته کاناپه دنبالش گشتم.. صدای شترق بلندی سکوت را بر هم زد. فهمیدم از روی دسته روی زمین افتاده..
    به ناچار از جایم بلند شدم و سرک کشیدم. دل و روده اش پخش زمین شده بود.
    بیخیال دوباره دراز کشیدم و با خودم قسم خوردم این دفعه هر کس مزاحم خوابم شد با لگد بروم توی صورتش..!

مهرداد: زنیکه مریضه.. یعنی چی نمی ذاره نقاشی کنه؟

  • خود الن دیروز زنگ زد گفت ریحانه مداد شمعی هامو بهم نمی ده..
    مهرداد: چرا به من زنگ نزد پس؟
  • تو اصلا به اون بچه گوش میدی؟ بیخیال.. بیا پشت فرمون بشین، من دیشبم تا نزدیکای ساعت چهار بیدار بودم..
    سرعتم را کم کردم و خواستم بزنم کنار..
    مهرداد: نه نه.. خودت برونی امنیتش بیشتره.. من صبح جوگیر شدم یه دونه کَلَپچ دبش زدم.. الان مغزم در حالت هنگول قرار داره. بشینم هردومونو به کشتن می دم..!
    (کَلَپچ= کله پاچه)
    سرم را به نشانه تاسف به چپ و راست تکان دادم..
    دوباره سرعتم را زیاد کردم. دیشب باران آمده بود و هوا تمیز بود. شیشه هارا پایین زدم..
    مهرداد: بده بالا.. یخ کردم..
  • نه. بذار باشه تا مغزت از حالت هنگول درآد!
  • الان فکر می کنی خیلی بانمکی؟
  • من هیچ وقت همچین فکری نکردم..
    پخش ماشین رو روشن کردم. چند تا ترک رو بالا و پایین کردم تا پیدایش کردم..
    مهرداد: سامان تو چند سالته؟؟
  • بیست و پنج!
  • از لحاظ ذهنی میگم. فکر کنم از لحاظ ذهنی پنج سالت باشه.
  • با این حساب تو از لحاظ ذهنی هنوز متولد نشدی.. نطفه ای!
    با صدای بلند خندید. مهرداد هم از مدل قدیم های من بود. به ترک دیوار هم می خندید. خجسته دل بود به عبارتی!
    مهرداد: نه خدایی اینا چیه گوش میدی؟ اینا واسه سن النه.. مال همون کارتونه ست دیگه.. من نفرت انگیز۲؟
  • آره.. منم واسه همین دوستش دارم. منو یاد الن می ندازه..
    صدای پخش را بلند تر کردم…
    Because I’m happy
    چون من خوشحالم

Clap along if you feel like a room without a roof
دست بزن اگه احساست مثل یه اتاقی میمونه که سقف نداره
Because I’m happy
چون من خوشحالم
Clap along if you feel like happiness is the truth
دست بزن اگه احساس میکنی خوشحالی یه حقیقته
Happy از Pharrell williams
حتی یک کلمه هم از حرف هایش را قبول نداشتم.. خوشبختی.. تعریفش از خوشبختی چه بود؟ پول؟ شهرت؟ خوشحال بودن؟ به هر قیمتی؟

  • از مهراد خبری نشد؟
    آه کشید: نه..بحث را کش ندادم. دوست نداشتم جو از آنی که بود گرفته تر شود. آسمان تهران اکثرا به خاطر دود و آلودگی خاکستری بود. با این که باران باریده بود ولی به خاطر ابری بودن، هوا هنور خاکستری بود. خاکستری رنگ مورد علاقه من است. با خاکستری بودن دنیا هیچ مشکلی ندارم!
    مهرداد صندلی اش را خواباند و پخش را خاموش کرد.. دراز کشید..
  • نخوابی.. اون وقت منم خوابم می بره، جفتمون به درک واصل می شیم.
    مهرداد: خوابم میاد..
  • خوب به من چه؟ بخوابی منم خوابم می گیره.. اصلا آهنگ گذاشتم که خوابم نبره!
    با غرغر صندلی اش را صاف کرد: خوب یه آهنگ مناسب سن من بذار که منم خوابم نبره!
  • وجدانا تو با این آهنگ خوابت می گیره؟
    مهرداد: ای بابا. چه گیری دادی به این آهنگ مزخرف؟ اصلا به جهنم. همینو بذار..
  • دعوا داری سر صبحی..
    مهرداد: سامان می زنم لهت می کنما…!
  • عجب گاویه! بیا…
    آهنگ را عوض کردم..
    مهرداد: دیگه واقعا به مخت شک کردم. هنوز لینکین پارک گوش میدی؟
  • ای بابا.. مشکلش چیه؟ مگه خودتم طرفدارشون نبودی؟
    مهرداد: من در دوران جاهلیت و جوانی گوش می دادم. برای سن نوجوونیه که آدم جوگیره..
  • یه جوری می گه جوانی انگار دویست سالشه. سی و دویی هنوز. درضمن لینکین پارک برای همه سنی اهنگ داره. مثلا من الان دیگه حس و حال don’t stay رو ندارم. ولی با breaking the habit مشکلی ندارم..
    بعد از این که حرفم تمام شد، سر یک پیچ، متوجه دو نفر شدم که کنار جاده و نزدیک به درخت ها ایستاده بودند. ولی چون سرعت ماشین بالا بود نتوانستم چهره هایشان را ببینم. تعجب کردم. ساعت هشت صبح روز تعطیل آنجا چه کار می کردند؟
    ترمز گرفتم و پیچ جاده را دنده عقب رفتم..
    مهرداد پرسید: چی شد؟ چیکار می کنی؟
  • اون یارو دوتا رو ندیدی؟ شاید ماشین لازم دارن..
    مهرداد: کدوم دوتا؟ چی داری می گی؟
  • همون دوتا آدمی که کنار جاده وایساده بودن..
    رسیدم به همانجایی که آن دونفر باید می بودند.. ولی هیچ کس آنجا نبود..!
    مهرداد: من چیزی ندیدم! کوشن؟
    با تعجب به دور و اطراف نگاه کردم..
  • همینجا بودنا!
    مهرداد: پیاده شو.. پیاده شو من بشینم. بی خوابی زده به سرت خل شدی.
    مطمئن بودم چیزی که دیدم واقعی بود. حتی رنگ لباس هایشان را هم به یاد داشتم. لباس های گشاد و بلند، یکی به رنگ مشکی و دیگری قهوه ای تیره.. فقط نمی دانستم کجا غیبشان زد؟
    از خدا خواسته پیاده شدم و جایم را به مهرداد دادم. حس عجیبی داشتم و ذهنم درگیر شده بود..
    مهرداد چیزی نمی گفت. من هم سکوت کرده بودم. معمولا ذهنم را درگیر چیزی نمی کردم، ولی این قضیه خیلی مشکوک و عجیب به نظر می رسید. هر چه سعی کردم از ذهنم دورش کنم نتوانستم…
    تقریبا به ویلا رسیده بودیم. از دور می توانستم ویلا را ببینم. با وجود تلاش های فراوانم، هنوز ذهنم درگیر آن دو نفر بود!وقتی رسیدیم مهرداد پیاده شد و گفت که من ماشین را پارک کنم. در های فلزی و بزرگ ویلا را باز کرد. ماشین را داخل بردم و پارک کردم. از ماشین پیاده شدم. همین که در را قفل کردم و برگشتم، الن پرید توی بغلم و از هیکلم آویزان شد:
  • عمـــو..
  • جونم؟ سلام جیگر طلا..
    بغلش گرفتم. به ش نمی آمد ده سالش باشد. شاید هفت هشت سال. ریز نقش و کوتاه قد. دخترک ریزه میزه و دوست داشتنی مهرداد. من را از مهرداد بیشتر دوست داشت؟
    رفتارش که این طور نشان می داد..! ظاهرا من و ریحانه تنها کسانی بودیم که برای تخیلاتش احترام قائل بودیم.. به همین دلیل در قلمرو اش جایگاه خاصی داشتیم!
    پاکتی که تویش کاغذ و مداد رنگی و دیگر وسایل نقاشی بود و بسته مداد شمعی را از توی کیفم برداشتم و مثلا یواشکی جوری به دستش دادم که ریحانه نبیند.
    دم گوشش گفتم: برو قایمشون کن عمویی.. تا من برم ریحانه رو دعوا کنم که مداد شمعی هات رو بهت نمی ده.
    با چشم های سبز و درشتش نگران نگاهم کرد: نه عمو دعواش نکن. من ریحانه رو دوسش دارم. فکر کنم از نقاشی هایی که می کشم می ترسه.. از ادی و جورجی هم می ترسه. ولی بهم می گه حنانه و من رو خیلی دوست داره و تنهامون نمی ذاره.
    طبق معمول صدای سوت کشیدن مغزم بلند شد.. دیگر داشتم به این مکالمه های غیر طبیعی و دیالوگ های مرموز بین الن و ریحانه و جک و جانورهایش عادت می کردم.. واقعا سامان؟ عادت کردی؟
    با توجه به مکالمه های قبلی ای که با الن داشتم پرسیدم:
  • حنانه کیه عمو؟ یه حیوونه؟
    همان موقع تعداد زیادی پرنده از سمت چپ ویلا به پرواز در آمدند و صدای بال زدنشان سکوت اطراف را بر هم زد. مهرداد رفته بود توی خانه. ریحانه هم معلوم نبود کجاست. فقط من و الن توی حیاط بودیم.
    الن: نه عمو. حنانه خواهر ریحانه است.. همسن منه. بعضی وختا میاد پیشمون. خیلی خوشگله. پوستش خیلی سفیده.
    لپش را بوسیدم: تو هم سفیدی عزیزم.. تو هم خوشگلی..
    موهای قرمز و بدون پوشش بلندش را که دو گوشی بسته بود دور انگشت های کوچکش پیچ داد..
    الن: سرده.. بریم تو؟ من می خوام نقاشی بکشم..
    گذاشتمش روی زمین و دستش را گرفتم: بریم..
    لی لی کنان همراهم آمد. از پله های دم در بالا رفتیم و رفتیم داخل..
    به الن گفتم برود طبقه بالا و نقاشی بکشد. خودم رفتم که دنبال ریحانه بگردم..
    توی آشپزخانه سرک کشیدم. نبود.. توی انباری کنار آشپزخانه هم نبود..
    حیاط پشتی، پذیرایی، ناهارخوری، نبود!
    از پله ها بالا رفتم.. طبقه دوم هم نبود ظاهرا. اتاق های متعدد با دکور های متفاوت و کودکانه، توی هیچ کدام نبود.
    طبقه سوم فقط دو اتاق داشت و یک بالکن وسیع و بزرگ که کم از حیاط نداشت. دستش را به نرده های کنار بالکن تکیه داده بود و داشت پایین را نگاه می کرد. در بالکن را باز کردم و به سمتش رفتم..
  • ریحانه خانوم؟
    برگشت. انگار ترسیده بود. وقتی من را دید نفسش را رها کرد و گفت: بله؟
    یک قدم دیگر جلو رفتم و گفتم: باهاتون یه صحبتی داشتم. راجع به الن..
    نیشخند زد: بفرمایید. می شنوم.
  • شما به الن اجازه نقاشی نمی دید.. درسته؟
    با بیخیالی گفت: درسته. بهش اجازه نمی دم… خب؟
    از پاسخش جا خوردم. چطور انقدر بی خیال بود؟
    یک قدم رفتم جلوتر و ایستادم. از بچگی ترس از ارتفاع داشتم و اگر نزدیک تر می شدم احتمالا پس می افتادم!
    اخم کردم: می شه بپرسم چرا؟
  • بله می شه بپرسید..
    اخم هایم هر لحظه بیشتر در هم می رفت.
  • چرا به الن اجازه نمی دی نقاشی بکشه؟
  • برای حفظ امنیت جانی خودم و خودش!
    اخم هایم باز شد و جایش را به نعجب داد: یعنی چی؟
    می خواست چیزی بگوید. ولی ساکت شد و چهره اش حالت متعجبی به خود گرفت. با بهت به جایی پشت سر من نگاه می کرد.. قبل از این که بتوانم برگردم و ببینم به چه چیزی این طور با بهت آمیخته به ترس نگاه می کند، ریحانه با نیرویی عجیب و غیر ارادی به پشت پرتاب شد و از لبه بالکن پایین افتاد!نمی دانم خودم را با چه سرعتی و چطور به بالکن رساندم. ولی همین که چشمم به پایین خورد سرم گیج رفت و معده ام به هم پیچید… فورا از بالکن فاصله گرفتم و روی زمین افتادم. سرم هنوز گیج می رفت ولی مطمئن بودم ریحانه را آن پایین ندیدم!
    سعی کردم تعادلم را حفظ کنم و به کمک در و دیوار وارد خانه شدم.. پله ها را با بدبختی پایین رفتم. مغزم داشت منفجر می شد. قلبم تند تند می تپید. حتم داشتم مرده.. سه طبقه سقوط کرده بود!
    نفس زنان خودم را به حیاط رساندم.. هیچ چیز روی زمین نبود.. فقط چند پر سفید و سیاه روی زمین ریخته بود.. گیج شده بودم.. هم از این که چگونه به پایین هل داده شد و هم این که خبری از جسمش نبود.. مطمئن بودم با اراده خودش نیفتاده.. مشخص بود یکی هلش داد.. ولی چه کسی؟ چرا من چیزی ندیدم؟ کسی ندیدم؟
    حس کردم دارم دیوانه می شوم. شقیقه هایم تیر می کشیدند.. این موضوع مثل بیماری الن نبود که بشود فراموشش کرد و بی خیالش شد..
    سرگیجه ام برطرف شده بود ولی سرم درد می کرد.. همه ش دور خودم می چرخیدم و اطراف را نگاه می کردم. یک دور کامل حیاط اصلی و حیاط پشتی را گشتم.. هیچ چیز نبود.. هیچ چیز..!
    روی پله های جلوی خانه نشستم و سرم را توی دستم گرفتم..
    زیر لب زمزمه کردم: یعنی چی.. دارم خل می شم…
    هر جور که در نظر می گرفتم قضیه با منطق جور در نمی آمد.
    صدای پا شنیدم. سرم را بلند کردم و برگشتم. مهرداد بود. آمد و کنارم روی پله نشست .. پارچه مچاله شده و کثیفی در دست داشت..
    او هم مثل من سرش را توی دستانش گرفت و کمی رو به جلو خم شد..
    نفس های عمیق و کش دار می کشید..
    دستم را روی شانه اش گذاشتم و پرسیدم: چته؟ چی شده؟
    صدایم گرفته بود.. مطمئن بودم مهرداد هم چیزی مشابه چیزی که من دیدم دیده است که به این روز افتاده است..! برای چند لحظه غیب شدن ریحانه فراموشم شد..
    سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد. چشم هایش سرخ بودند.. رنگش کمی پریده بود. نگران شدم..
    پرسیدم: هی .. چرا قیافه ت اینجوری شده؟
    به زحمت لب هایش را از هم باز کرد و گفت: مثل ماست شدی..
    به صورتم دست کشیدم..
    گفتم: تو هم ماست شدی… چی شده؟
    پارچه مچاله را از هم باز کرد. متوجه شدم یک پیراهن است. یک پیراهن چهارخانه سبز و خاکستری خاکی و پاره. توی پیراهن مچاله چند تکه پارچه و خرت و پرت دیگر مثل فندک زیپو، چاقوی ضامن دار، گردنبند و… بود.
    گفتم: خب..؟ اینا چی ان؟
    گفت: اینا رو توی کمد الن پیدا کردم..
    کمی عجیب بود.. یک پیراهن مردانه، فندک، چاقوی ضامن دار! این ها توی کمد الن چه کار می کرد؟
    پرسیدم: شاید ریحانه گذاشته تو کمدش.. حالا تو چرا انقدر به هم ریختی؟
    دستش را به صورتش کشید و با صدایی لرزان گفت: پیراهن مال مهراده..
    می خواستم بگویم: خب که چی؟ ولی با جمله بعدی اش خشکم زد..
  • روزی که گم شد این تنش بود. قشنگ یادمه.. گفت می ره به سعید سر بزنه. همین تنش بود. رفت و دیگه پیداش نشد…
    حس می کردم تمام توانم از بین رفته.
    این همه اتفاق.. بدون هیچ دلیلی.. برای یک روز .. واقعا زیادی بود!
    برای منی که همیشه زندگی ام آرام و در سکوت گذشته بود زیادی بود..
    برای من که تمام زندگی ام در مهرداد و آموزشگاه و تابوتم خلاصه می شد زیادی بود..
    برای منی که به متافیزیک اعتقاد نداشتم و همیشه با منطق و برهان پیش می رفتم، زیادی بود.. زیادی زیادی بود!
    لب باز کردم و با صدای گرفته گفتم:
  • رفتم بالا تا ریحانه رو پیدا کنم.. روی بالکن طبقه سوم وایساده بود.. خودشو پرت کرد پایین..ترجیح می دادم فکر کنم ریحانه، خودش از بالکن پریده و طوری وانمود کرده که انگار کسی هلش می دهد. احمقانه بود.. چرا ریحانه باید همچون کاری بکند؟
    ادامه دادم:
  • بعدش که اومدم پایین، دیدم خبری از بدنش نیست.. هیچی نبود.. جز یه مشت پر سفید و سیاه…
    ذهنم جرقه زد.. پر! جغد الن، ادی.. جغد سفید و سیاه نچسبش.. پر های ادی آنجا چه کار می کردند؟ قبل از رفتن به طبقه بالا توی حیاط پر دیدم؟
    مهرداد با گیجی پرسید: یعنی چی؟
    بعد از کمی مکث گفت: نکنه خونه جن داره؟
    هیچ جوره با این یکی موافق نبودم. وقتی بچه بودم به جن و روح و موجودات ماورائی اعتقاد شدیدی داشتم و مطالعه ام در این زمینه زیاد بود. بر فرض این که جن هم می بود، می دانستم هیچ مدل جنی این گونه انسان را آزار و اذیت نمی کند.. لااقل آنهایی که من راجع بهشان اطلاعات داشتم..
    گفتم: نیست.. جن زده نیست. مربوط به دختره میشه.. ریحانه. من از همون اول هم حس خوبی نسبت بهش نداشتم..
    مهرداد گفت: این فندک مال یکی از دوستای مهراد بود.. خیلی خوب یادمه.. اسم دوستش فرزاد بود. این چاقوی ضامن دار مال یکی از موکل های خودم بوده، مجید رضایی.. اون گردنبند هم مال دختر مریم خانومه.. همسایه م.. یک بار که دخترش اومده بود دیدنش جلوی در انداخته بودش..
    مجید رضایی را می شناختم.. پسرش شاگردم بود. دو ماه پیش به خاطر ناپدید شدن پدرش، کلاس هارا تعطیل کرد.. حس گندی پیدا کرده بودم.. الن نزدیک به دوسال بود زیر دست ریحانه بود.. چه بود؟ چه کاره بود؟ قاتل؟ قاچاقچی اعضای بدن؟ جادوگر؟گروگان گیر؟
    در آن لحظه آن چه فکر نامربوط بود به ذهنم رسید…
    فورا از جایم بلند شدم و رفتم تو.. مهرداد با صدای بلند صدایم زد و پرسید:
    مهرداد: سامان.. کجا می ری؟
    پاسخم واضح بود..
  • الن!
    بدو از پله ها بالا رفتم و رفتم توی اتاق الن.. روی زمین نشسته بود و نقاشی می کشید.. نفس راحتی کشیدم..
    سرش را بلند کرد و لبخند زد.. من هم لبخند زدم..
  • چیکار می کنی عمو؟
  • نقاشی می کشم..
  • چی می کشی؟
    چیزی نگفت. رفتم و کنارش نشستم. استرس و دلهره هنوز همراهم بود و ذهنم درگیر ریحانه.. احتمالا مهرداد دنبالش می گشت..
    به دستش نگاه کردم. داشت با مداد شمعی نقاشی می کشید.. مشخص نبود چه می کشید..
    پرسیدم: چی می کشی عمو؟
    پاسخی نداد.. کنارش نشستم و به دستش نگاه کردم.. مداد شمعی مشکی را در دست داشت. بقیه سالم و دست نخورده بودند..
    چند برگه کنار دستش افتاده بود. برداشتم و نگاهشان کردم..
    در یکی از برگه ها با رنگ سیاه کشیده بود.. کنار یک ساختمان بلند یک پرنده با پنجه هایش پشت یقه لباس دختری را گرفته بود و در هوا معلق بود..
    در نقاشی دوم روی لبه یک دیوار همان پرنده و یک گربه ایستاده بودند. روی زمین یک مرد کشیده بود. حالت نقاشی جوری بود که انگار مرد دارد به جغد و گربه نگاه می کند..
    روی برگه سوم از رنگ سرخ و خاکستری هم استفاده کرده بود.. من را یاد نقاشی خودم می انداخت. نزدیک به قسمت بالای برگه سفید بود و یک تابلو با نقش یک ستاره و ماه روی زمین بود. زیرِ زمین را کاملا سیاه کرده بود به جز یک دایره در پایین برگه که آن را سفید گذاشته بود.. درون دایره یک آدمک خاکستری کشیده بود که رو سطح سرخ رنگی ایستاده بود…
    برگه اول را در دست گرفتم و با دقت بیشتری نگاهش کردم.. پنجره های ساختمان نشان می داد که سه طبقه است.. طبقه سومش از بقیه طبقه ها، از لحاظ عرضی، کوچکتر بود. کل ساختمان جوری نقاشی شده بود که فقط نصفش در تصویر دیده می شد..
    با دقت بیشتر متوجه شدم در گوشه بالایی و روی سقف طبقه دوم، قسمت خالی که باعث می شد طبقه سوم کوچکتر به نظر برسد، یک هاله ی محو از مداد شمعی کشیده شده.. انگار که کسی آنجا ایستاده باشد، ولی بود و نبودش زیاد مهم نبوده است..
    دستم را به پیشانی ام کشیدم و نفس عمیقی کشیدم.. همان لحظه صدای مهرداد را از طبقه پایین شنیدم..

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت اول

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت دوم

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت سوم

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت چهارم

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت پنجم

رمان الن و رویای زنده به گور قسمت ششم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!