رمان آسمانی ها

رمان آسمانی ها پارت چهارم

-خواب نیستم که، منِ بدبخت خواب نیستم که، جواب بچه هامو چی بدم؟ جواب آیناز و گلنازمو چی بدم؟ بدبخت شدم من
دستانم را روی شقیقه هایم گذاشتم، دیگر نمی خواستم چیزی بشنوم. دل من هم دیگر گواهی خوبی نمی داد. یک بلای آسمانی نازل شده بود. اصلا هر چه شده بود من نمی خواستم چیزی بشنوم. شنیده بودم بی خبری خوش خبری است. می خواستم در بی خبری محض به سر ببرم. اصلا من همین حالا می رفتم به بخش ملاقات فرشته و بقیه اش را هم وحید می دانست و خودش. می ترسیدم دهان باز کند و چیزی بگوید که طاقتی شنیدنش را نداشته باشم. از او فاصله گرفتم، سعی کردم ذهنم را از هر چیزی خالی کنم، یک قدم برداشتم، فقط یک قدم از او دور شده بودم که صدایش بند بند وجودم را لرزاند:
-فرشته تومور داره
انگار از بلندی پرت شده بودم. همان بلندی که وحید می گفت خواب و رویاست. دوست داشتم به سمتش بروم و من هم دستانش را در دست بگیرم و به صورتم بکوبم، حتما بیدار می شدم. بیدار می شدم و با فهمیدن این که کابوس دیده ام، نفس حبس شده ام را رها می کردم.
-گفت باید سریع عمل بشه، گفت معلوم نیس درمانش قطعیه یا نه، همه چیز پنجاه پنجاهه، گفت امروز به فردا بکشه ممکنه خیلی دیر بشه
گوشه ی لبم لرزید. حس کردم پاهایم تحمل نگه داشتن وزنم را ندارد، هر لحظه امکان داشت سقوط کنم. دستم را به دیوار گرفتم و نفس عمیق کشیدم.
-گفت بقیه ی متخصصهای بیمارستان هم نظرشون همینه،
پلک زدم، پرستاری از مقابلم رد شد و نیم نگاهی به من انداخت، صورتش را تار می دیدم، وحید گفت فرشته تومور دارد. یاد فرهاد و اعظم خانوم افتادم، فرهاد هم تومور داشت، اعظم خانوم از سرطان خون مرد. اصلا سرطان در خانواده ی فرشته موروثی بود، سر آخر این درد بی درمان گریبان فرشته را گرفت. لب هایم را جویدم. دوستِ صمیمی ام سرطان گرفته بود، تومور داشت. سی سالش نشده بود، دو دختر کوچک داشت. مادری نکرده بود برایشان، عروسشان نکرده بود. تومور دیگر چه درد و کوفتی بود که به جان فرشته افتاده بود. این دیگر چه مصلحتی بود؟ چه حکمتی بود؟ تومور گرفته بود و درمانش قطعی هم نبود؟
-هما بدبخت شدم، زنم داره از دستم می ره
با شنیدنِ این حرفی وحید، تکان سختی خوردم. زیر دلم به هم پیچید. حس کردم نزدیک است کف سالن بالا بیاورم. دستم را مقابل دهانم گرفتم و خودم را خم کردم. به وحید خیره شدم. پشت به من روی نیمکت نشسته بود، شانه هایش می لرزید. صدای دردمندش را شنیدم:
-دکتر میگه مشکلش خیلی جدیه، هما تومور مغزی ینی…ینی…
دست آزادم را روی گوشم گذاشتم، دیگر نمی خواستم چیزی بشنوم…
…………………
نگاه فرشته بین من و وحید چرخید، چشمانش را تنگ کرد و گفت:
-وحید چشمات چرا سرخه؟
وحید دستی به چشمش کشید:
-چشم من سرخه؟ محیط آلوده است، چشمم حساسه
فرشته مشکوکانه به وحید نگاه کرد و رو به من کرد:
-تو چته؟
آب دهانم را قورت دادم و لبخند زورکی زدم:
-من چیزیم نیس، خوبم
فرشته با کلافگی گفت:
-منو ببرین خونه بابا، دو ساعته علاف شدم اینجا
و یکباره دستش را به پیشانی اش چسباند و نالید:
-وای سرم
نگاه من و وحید همزمان در هم گره خورد. نِی نیِ چشمانش می لرزید. نگاهم را دزدیدم و همه ی تلاشم را کردم تا اشک هایم سرازیر نشود.
-می خوام برم خونه، بچه هام تنها هستن، اینجا چرا منو نگه داشتن آخه؟
وحید گلویش را صاف کرد:
-فرشته باید شب بمونی، بچه ها تنها نیستن که، بابا پیششونه عزیزم
به میان حرفش پریدم:
-منم میرم پیششون شب می مونم، نگران نباش
وحید رو به من کرد:
-نه هما تو شب پیش فرشته بمون، من میرم خونه امشب و فردا یه کار مهم دارم،
فرشته به میان حرفمان پرید:
-شب موندنم واسه چیه؟ ای بابا چه بساطی شده ها
و سعی کرد از روی تخت پایین بیاید، وحید به سمتش پرید:
-نه خانوم، نیا پایین، باید امشب بمونی اینجا
فرشته به بازوی وحید چنگ زد:
-مگه چی شده که میگی باید بمونم؟
وحید سکوت کرد، انگار نمی دانست در جوابِ فرشته چه بگوید، بدون کلام اضافه ای تلاش کرد فرشته را روی تخت بخواباند، فرشته مقاومت کرد:
-چرا نمیگی چی شده؟ دکتر چی گفته؟ هما؟ لا اقل تو حرف بزن بگو دکتر چی گفته
لب هایم را به داخل دهانم کشیدم. ای کاش خدا جان مرا می گرفت و این روزها را نمی دیدم، فرشته تقلا کرد:
-می خوام برم خونه پیش بچه هام
وحید دستش را دور کمر فرشته حلقه کرد و با بغض گفت:
-میریم خانوم، قول می دم فردا شب خونه باشی
-من می خوام الان برم، چرا اینجوری می کنی وحید؟
صورتم لرزید، شانه های وحید لرزید. قول و قرارمان را از یاد بردیم. قرار گذاشته بودیم فرشته نفهمد چه شده، نمی خواستیم به او بگوییم. اما مگر می شد نگفت؟ فردا قرار بود عمل شود، دکتر گفته بود امروز به فردا شود زمان از دست می رود، مگر می شد از او پنهان کرد؟ با شنیدنِ صدای هق هق وحید، اشک هایم جاری شد، از پشت پرده ی اشک چهره ی فرشته را خوب نمی دیدم. وحید شانه ی فرشته را بوسید:
-خانوم آروم باش، بچه ها رو میارم اینجا که ببینی، قربونت برم
فرشته با نگرانی گفت:
-چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ من چم شده مگه؟
انگشتم را به دندان گرفتم، دوست داشتم با تمام قوا انگشتم را گاز بگیرم، اصلا دوست داشتم خودم را تا سر حد مرگ کتک بزنم. چرا خدا تومور را به جان من نینداخته بود؟ من که کسی را نداشتم، بی کس تر از من که بود؟ نه بچه ای داشتم و نه کسی که چشم به راهم باشد، چرا خدا مرا مبتلا به سرطان نکرد، چرا فرشته تومور گرفته بود؟ او که پاک و آسمانی بود چرا تومور گرفته بود؟
وحید خم شد و دست فرشته را بوسید:
-خوب میشی، هرچی شده باشه خوب میشی، من خوبت می کنم، عزیز دلم، خانوم خودم، من خودم خوبت می کنم، بخدا خوبت می کنم قربون چشمات بشم
دیگر طاقت نداشتم، دیگر نمی توانستم بایستم و آن صحنه را ببینم، عقب عقب به سمت در اطاق حرکت کردم. همین حالا می رفتم خانه پیش گلناز و آیناز، می رفتم برایشان غذا درست می کردم. بعد هم قرص می خوردم و می خوابیدم، وحید اینجا پیش فرشته بود. فعلا حضور من نیازی نبود. اصلا طاقت نگاه کردن به چشمان فرشته را نداشتم. به چهار چوب در رسیدم و خواستم خودم را داخل راهرو پرت کنم که صدای ضجه ی فرشته را شنیدم:
-منم مثه مامانم و داداشم سرطان گرفتم، نه؟
-منم مثه مامانم و داداشم سرطان گرفتم، نه؟
بغضم شکست و پا به پای فرشته گریستم، به سمت من چرخید و گفت:
-می دونستم یه دردی به جونم افتاده، برای همین نمی خواستم برم دکتر
و بینی اش را پر صدا بالا کشید و سرش را پایین انداخت، وحید کنار تخت ولو شد و روی زمین نشست، دستم را روی دهانم گذاشتم. باورم نمی شد، فرشته ی مهربانم تومور داشت.
-مادر و برادرم همین دردو داشتن، می دونستم علائمش چیه، می ترسیدم برم دکتر و بهم بگه سرطان داری، تومور داری، سرطان که شوخی نیست، می کشه
و با صدایی شبیه ناله گفت:
-دوست ندارم بمیرم، بچه هام خیلی کوچیکن، اونا رو به امید کی بذارم برم؟ مردن ترس داره هما، وحید…وحید مردن خیلی ترس داره، سرطان گرفتن خیلی وحشتناکه
و خم شد و از پشت به یقه ی پیراهن وحید چسبید و تکانش داد:
-خوبم کن وحید، تومور ترس داره، منو می کشه، بچه هام بدون من دق می کنن، دوست ندارم بمیرمسر وحید بین شانه هایش خم شد. دیگر طاقت دیدنشان در آن وضعیت را نداشتم، از اطاق بیر.ن آمدم روی نیمکت سرد بیمارستان نشستم و به فضای خالی رو به رویم زل زدم. صدای ناله ی فرشته همچنان به گوش می رسید….
وحید دستی به چشمان پف کرده اش کشید و با صدای دو رگه ای گفت:
-شب بمون پیشش من میرم خونه
بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:
-چرا می خواین برین خونه؟ شما باید شب پیش فرشته باشین، شما می تونین بهش دلگرمی بدین
نگاهم روی پای چپش ثابت ماند، به شدت تکانش می داد.
-کار دارم هما
-چی کار دارین؟
-دختر کارم واجبه که باید برم دیگه، وگرنه مرض که ندارم، می مونم بالای سر زنم
سر بلند کردم و به چشمان عصبی اش زل زدم:
-شما به من بگو کارت چیه؟ مشکل مالی که نیس
آه کشید:
-اتفاقا مشکل مالیه، می خوام برم ببینم می تونم پول جور کنم یا نه
اخم هایم در هم شد:
-نمی خواد پول جور کنین، من هزینه رو می دم
سرش را به چپ و راست تکان داد:
-نه، دیگه نه، دیگه بسه هر چی جور ما رو کشیدی، خودم جور می کنم
به میان حرفش پریدم:
-قرضه، به من بر می گردونین، مثل پول شرکت
-نه هما، گفتم نه
-پای جون فرشته وسطه، الان وقته تعارفه؟
وحید سکوت کرد و به کفشهایش زل زد. یکباره به خنده افتاد. وحشت زده یک قدم عقب رفتم. چرا در این آشفته بازار می خندید.
-خوش به حال تو هما، خوش به حالت که اسیر من و زن و بچه ام شدی، خوش به حالت که علاف ماها شدی
و ناگهان میان خنده گریست. هر دو دستش را روی صورتش گذاشت. چشمانم را گشاد کردم، این اشک های لعنتی بند نمی آمد. بریده بریده گفتم:
-شب…بچه ها رو می برم…پیش خودم، نگران پول…
و نتوانستم حرفم را کامل کنم، باز هم بغضم ترکید…
……………….
روی تختم دراز کشیده بودم، گلناز و آیناز هر کدام یک طرف من خوابیده بودند، دستانم را لا به لای موهایشان فرو بردم. اضطراب بیچاره ام کرده بود. فردا فرشته عمل می شد و نمی دانستم بعد از آن چه در انتظارش بود، خوب می شود یا نه. دوباره می تواند بچه هایش را در آغوش بگیرد یا نه. به گذشته که نگاه می کردم جز غم و درد، چیزی در زندگی من و فرشته نبود. این همه درد و رنج کوه را به زانو در می آورد، من و او که دیگر کوه نبودیم.
-خاله، مامان فرته چرا خونه نیومد؟
با صدای آیناز تکان خوردم. سرش روی سینه ام بود. نفس عمیق کشیدم:
-مامان فرشته یه ذره…خوب مامان فرشته یه ذره حالش بد شد، موند بیمارستان که زود خوب بشه تا فردا بیاد دخترای خوشگلشو بغل کنه
آیناز سرش را عقب کشید و با چشمان معصومش به من زل زد. چشمانش شبیه وحید بود، همانطور مشکی و گیرا. با بغض گفت:
-دلم براش تنگ تده
پیشانی اش را بوسیدم:
-میاد عزیزم، اونم دلش برای تو تنگ شده
گلناز به میان حرفم پرید:
-خاله من اون روز بلند حرف زدم مامان حالش بد شد، نه؟ آخه هی به من می گفت بلند حرف می زنی، ولی بخدا، ولی بخدا من اصلا بلند حرف نمی زنم
و روی تخت جا به جا شد:
-مامانم بازم خوب میشه خاله؟
به دیوار رو به رو زل زدم. به عکس مادرم و آق بانو که روی دیوار بود خیره شدم. به این دو طفل معصوم چه می گفتم. مادرشان خوب می شد؟ فرشته خوب می شد؟
دستی به سر گلناز کشیدم:
-خوب میشه عزیز خاله، حالا بخوابین تا فردا مامان فرشته بیاد
آیناز چشمانش را مالش داد:
-خاله یه قِتِه بگو
نگاهم روی عکس آق بانو ثابت ماند. انگار از داخل عکس به من لبخند می زد، گونه ام را به سر آیناز چسباندم و زمزمه کردم:
-یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود، دو تا دوست صمیمی بودن، خیلی صمیمی، اونقدر با هم خوب بودن که جونشون رو واسه هم می دادن، دوستیشون مال امروز و دیروز نبود، دوستیشون مال اون قدیم قدیما بود، هر کدومشون حاضر بود واسه اون یکی خودشو فدا کنه، حاضر بودن از خودشون بگذرن واسه خاطر اون یکی…
و نفهمیدم کی اشک های گرم، روی گونه ام سر خورد. تهِ صدایم لرزید، چشم از عکس آق بانو گرفتم و به سقف اطاقم زل زدم و انگار برای خودم حرف بزنم، ادامه دادم:
-اون دو تا همیشه از خدای مهربون می خواستن که تا آخر عمر اونها رو برای هم نگه داره
چانه ام لرزید و لجوجانه ادامه دادم:
-می خواستن خدا هیچ وقت اونا رو از هم نگیره…
صدای خواب آلود گلناز را شنیدم:
-مثل تو و مامان فرشته…
موهای نرمش را بوسیدم:
-آره عزیزم مثل من و مامان فرشته…
…………….
باز هم عقربه ها کشدار حرکت می کردند. اینبار هم من و وحید داخل راهروی بیمارستان نشسته بودیم. منتظر بودیم دکتر معالج از اطاق عمل بیرون بیاید و بگوید همه چیز مساعد است، آن وقت همین جا کف بیمارستان به سجده می رفتم و خدا را شکر می کردم. اصلا شاید همه ی این اتفاقات برای این عشق پنهانی من بود. شاید برای این بود که سالها عاشق شوهر دوست صمیمی ام بودم. حتما خدا می خواست مرا تنبیه کند. سرم را به چپ و راست تکان دادم، اخر خدا چرا باید برای تنبیه من، فرشته را به خاک سیاه می نشاند؟ نگاهم روی وحید ثابت ماند. هر دو دستش را پشت گردنش گره کرده بود و بی هدف به نقطه ای نگاه می کرد. دلم برایش به درد آمد. زن جوانش داخل اطاق عمل بود، دو کودکش بهانه ی مادرشان را می گرفتند، بی پولی به او فشار آورده بود. چقدر تحمل داشت مگر؟
یکباره چرخید و نگاهم را غافلگیر کرد، نتوانستم چشم از او بگیرم. قدرت هر عکس العملی از من سلب شده بود. دستانش دو طرف بدنش آویزان شد. به سمتم آمدم. سعی کردم خودم را جمع و جور کنم. وحید مقابلم ایستاد. سرم را به عقب خم کردم تا بهتر بتوانم به او نگاه کنم. چشمانش فروغی نداشت. نفسش را بیرون فرستاد و سری تکان داد:
-هما اگه الان دکترش بیاد بیرون بگه غده خوش خیمه، پاهاشو می بوسم، به خدای احد و واحد قسم از بیمارستان یه سره میرم فرودگاه، میرم پا بوس امام رضا،
و دستی به ته ریشش کشید و ادامه داد:
-فرشته رو می ذارم روی تخم چشمم، اصلا تا آخر عمر غلامیشو می کنم
به سختی چشم از او گرفتم. نمی دانم چرا از حرفهایش بوی خوشی به مشام نمی رسید. طوری با خدا چک و چانه می زد انگار می دانست اتفاق شومی در راه است. چشمانم را بستم. نه، قرار نبود از همین حالا آیه ی یاس بخوانم. به موقع متوجه ی مشکل فرشته شده بودیم. حتما خوب می شد. دخترانش منتظرش بودند، باید باز هم آنها را در اغوش می گرفت و برایشان مادری می کرد.
-هما تو میگی فرشته خوب میشه، نه؟
حقیقت این بود که من نمی دانستم چه اتفاقی می افتد. نمی دانستم خوب می شود یا نه. اصلا حس می کردم در خلا هستم، بی وزنِ بی وزن بودم انگار. دوست داشتم یک سخن اطمینان بخش از دکتر بشنوم و بعد برای سه چهار روز متوالی بخوابم.
وحید کنارم روی نیمکت آبی رنگ نشست و سرش را به دیوار تکیه داد و گفت:
-هما یادته چند سال پیش اومدم سراغت واسه خاطر فرشته؟
خون در رگ هایم یخ بست. چرا این سوال را می پرسید؟ اصلا چرا در این موقعیت این سوال را می پرسید؟ معلوم بود که در خاطرم مانده، انگار همین دیروز بود، چقدر ذوق زده بودم، فکر می کردم وحید خاطر خودم را می خواهد. فکر می کردم می خواهد مرا خواستگاری کند. اما همهی رویاهای دخترانه ام دود شد و به هوا رفت.
-یادته بهت التماس کردم با فرشته حرف بزنی بهش بگی دوستش دارم؟
پشت سرم تیر کشید، یک لحظه به دهانم آمد بگویم “خدا لعنتت کنه که خاطراتِ کهنه رو یادم میاری”
اما به موقع جلوی زبانم را گرفتم.
-یادمه وقتی بهم گفتی باهاش حرف می زنی تا دو سه روز حال و روزم خوب نبود، با تورج درد و دل می کردم،
و نفس عمیق کشید:
-کاش تورج ایران بود، کاشکی بود
و به آرامی سرش را به دیوار کوبید:
-تا وقتی که دوباره بیام ازت جواب بگیرم هزار بار مردم و زنده شدم، فکر اینکه فرشته منو نخواد دیوونه ام می کرد
و به سمتم چرخید، سرم را پایین انداختم تا نگاه درمانده ام را نبیند.
-اولین بار که دیدمش تو هم باهاش بودی، توی بوفه بود، ترم یکی بودین فکر کنم، داشتین چونه می زدین سر اینکه کی پول ساندویچِ سوسیو حساب کنه،
دوباره هر دو دستش را روی صورتش گذاشت:
-یه نیم نگاه انداختم سمتش، یه دفه چشمام روی صورتش ثابت موند، دلم نلرزیده بود ولی خوب خوشم اومد از معصومیتش
دستش را پایین آورد و زمزمه کرد:
-آخ هما، هما، هما، فقط خوب بشه، فقط خوب بشه دیگه هیچی نمی خوام، هیچی چی، با نداری و بی پولی من ساخت، هیچ وقت چیزی ازم نخواست، گله نکرد، شکایت نکرد،
پشت سر هم آه کشید. حرفهایش همه ی وجودم را به لرزه درآورده بود. وحید از همان ابتدا خاطر فرشته را می خواست. هیچ وقت مرا ندید. یکباره چیزی از ذهنم گذشت، با خدای خودم عهد کردم که اگر دوباره فرشته را به من باز می گرداند، دیگر هیچ وقت به وحید فکر نمی کردم. اصلا می رفتم دنبال بخت خودم، شاید با امیر صبوری ازدواج می کردم، اصلا شاید به تورج زنگ می زدم تا به ایارن بیاید. هیچ کدامشان را دوست نداشتم اما به خاطر فرشته این کار را انجام می دادم. دیگر حتی در ذهنم وحید را رها می کردم. با بلند شدنِ ناگهانیِ وحید، از افکارم جدا شدم، وحید پا تند کرد و به سمت انتهای راهرو رفت. چشمم به دکتر معالج فرشته افتاد که از اطاق عمل بیرون آمده بود. نفس در سینه ام حبس شد، بی اختیار من هم از روی نیمکت برخاستم…
دکتر به تندی قدم بر می داشت، وحید به موازاتش، عقب عقب حرکت کرد و با صدای لرزانی پرسید:
-دکتر چی شد؟ خانومم خوب میشه؟
دکتر بدون اینکه به وحید نگاه کند، گفت:
-جلسات پرتو درمانی و شیمی درمانی شو حتما باید بیاد
وحید سرش را تکان داد:
-آره اون که حتما میارمش، بگین عمل چطور بود؟ تومور رو برداشتین؟ دیگه حالش خوب میشه دیگه، نه؟
-تومورو تا جایی که به بافتها آسیب نرسونه برداشتیم، باید چند روز بیمارستان بمونه
نگاه هراسانم بین دکتر و وحید به گردش درامد. دکتر چرا نسیه حرف می زد آخر؟ چرا می خواست ما را جان به سر کند؟
وحید مصرانه پرسید:
-خوب میشه؟ خانومم حالش خوب میشه؟
-تومورو برای نمونه برداری فرستادیم آزمایشگاه، جوابش آماده میشه تا چند ساعت دیگه
یکباره وحید سر جایش ایستاد. به تبعیت از او من هم سر جایم ایستادم. با دهان نیمه باز به سمتم چرخید، نگاهمان در هم گره خورد. کمی این پا و آن پا شدم. دلم به حال بیچارگی اش سوخت.
وحید گنگ و سر درگم پرسید:
-این دکتره چرا اینجوری جواب می ده؟ نکنه چیزی شده؟
و با سرعت چرخید و به دنبال دکتر رفت، به پاهایم تکانی دادم و به دنبالش رفتم، خواستم به او بگویم دیگر چیزی نپرسد. اصلا می ترسیدم آن دکتر عبوس دهان باز کند. انگار می توانستم ذهنش را بخوانم و حدس بزنم نتیجه ی عمل چیست. چرا وحید بی خبری را دوست نداشت؟ حتما باید آن چیزی را می شنید که هر دو نفرمان از آن واهمه داشتیم؟
دستم نرسیده به تی شرتش در هوا معلق ماند، در چشم بر هم زدنی وحید مقابل دکتر پرید و راهش را سد کرد:
-دکتر، چرا جواب سوال منو نمی دین؟ پرسیدم زنم خوب میشه؟
دکتر سکوت کرد. پشت به من ایستاده بود، چهره اش را نمی دیدم، اما صورت وحید مقابلم بود، متوجه شدم که چطور رنگ صورتش پریده بود. مسخ شده به او خیره شدم. صدای دکتر انگار از دور دستها به گوشم رسید:
-زمان زیادی نداره جوون، سرطان خیلی پیشرفت کرده، هر کاری از دستمون بر میومد انجام دادیم، جلسات شیمی درمانی باید انجام بشه ولی باید…باید منتظر معجزه باشی،
و نفس عمیق کشید:
-متاسفم، خیلی متاسفم
دکتر این را گفت و از کنار وحید گذشت.
همین؟ متاسف بود؟ یک زندگی داشت از بین می رفت، فرشته داشت از میانِ ما می رفت و او فقط متاسف بود؟ و با این حرف به خودم آمدم، راستی راستی فرشته زمان زیادی نداشت؟ مگر می شد؟ دکتر خواسته بود سر به سر ما بگذارد، اصلا از دست وحید عصبانی بود و می خواست تلافی کند. چشمان از حدقه در آمده ام روی وحید ثابت ماند که خودش را خم کرده بود، دوباره مثل برق و باد از ذهنم گذشت که دکتر چه پدرکشتگی با وحید داشت؟ بدبخت تر از وحید در دنیا وجود داشت تا دکتر هم بخواهد سر به سرش بگذارد؟ حجم عظیمی از درد در دلم جا خوش کرد. انگار تازه متوجه ی کلمه به کلمه ی حرف های دکتر شده بودم، گفته بود فرشته وقت زیادی ندارد، “وقت زیادی ندارد” یعنی فرشته می مرد؟ دیکر برای بچه هایش مادری نمی کرد؟ حتی نتوانستیم بپرسیم چقدر وقت دارد.
لب هایم را روی هم فشردم. پلک چشمم پرید. وحید وسط راهروی بیمارستان نشست، چیزی نمی گفت، اصلا نیاز نبود چیزی بگوید. در هم شکسته و خرد شده نشسته بود کف راهرو و تکان نمی خورد. به دنبال جمله ای ذهن هذیان زده ام را بالا و پایین کردم. اما آخر به این مرد خرد شده و در هم شکسته چه می گفتم؟ دکتر گفته بود زنش دیگر زمان زیادی برای زنده ماندن ندارد. چه باید می گفتم تا آرام بگیرد. کف دستم را روی دیوار گذاشتم، سر گیجه امانم را بریده بود. همه ی بدنم به لرزه افتاد. وحید سر بلند کرد، نگاه ناباورش آتش به جانم انداخت. زمزمه کرد:
-هما، فرشته می میره؟
حقیقت تلخ خودش را عریان نشانم داد، من مگر عزیز دیده بودم، داغ عزیز چشیده بودم، هفده هجده ساله بودم که پدر و مادرم رفتند، همین پنج شش سال پیش آق بانوی مهربانم را از دست دادم، اما مرگ فرشته دیگر برایم قابل تحمل نبود. دیشب دختران کوچکش در آغوشم خوابیده بودند، به آنها قول داده بودم مادرشان امروز به خانه بر می گردد، جواب آن طفل معصوم ها را چه می دادم؟
صدای وحید که بالا رفت به خودم آمدم و به او خیره شدم، از تهِ دل نعره زد:
-هما؟
صدای نعره اش، باعث شد توجه پرستارها به سمت ما جلب شود، چشمانم را بستم، اشک ها دوباره باریدند.
-هما؟ دکترش گفت فرشته وقتی نداره، ینی عروسی دختراشو نمی بینه، نه؟
و خودش را روی زمین کشید و به سمتم آمد:
-عروسی هیچی، اصلا عروسی نه، جشن تکلیف بچه هاشو نمی بینه؟ نمی بینه هما؟ نمی بینه که دختراش چادر گل گلی روی سرشون می ذارن؟ مدرسه رفتنِ آینازو گلنازو نمی بینه؟
دستم را مقابل دهانم گرفتم. وحید چرا خفه نمی شد؟ چرا دهانش را نمی بست؟ چرا نمی دید با این حرفهایش چطور روانم را به هم می ریزد؟
-قول داده بودم خوبش کنم، بهش قول داده بودم، بگو باید چی کار کنم هما؟
و دستش به سمت مانتو ام دراز شد. سر بلند کردم و به دو سه پرستاری زل زدم که نزدکی وحید ایستاده بودند و اشک دور چشمشان حلقه زده بود. قطرات اشکم روی زمین چکید. وحید به گوشه ی مانتو ام چسبید:
-بدبخت تر از من و فرشته تو این دنیا نبود؟ خدا چرا فرشته رو می بره؟ منو ببره، بخدا راضی ام
تهِ دلم خالی شد، اگر وحید می رفت؟ اگر می رفت…
و یادم آمد این فرشته بود که می رفت، فرشته بود که دیگر زمان زیادی برای زنده ماند نداشت…
آیناز نشسته بود کنار فرشته و مظلومانه به او نگاه می کرد. فرشته زمین گیر شده بود. یک ماه از آن عمل جراحی لعنتی گذشته بود و او حتی بدون کمک من و وحید نمی توانست گرماااابه کند. دکتر که گفته بود تا جایی که به بافت ها آسیب نرسد تومور را خارج کرده، پس چرا فرشته اینقدر نحیف شده بود؟ نگاهم رفت پی آیناز که با دستان کوچکش روی سر بی موی فرشته دست کشید. قلبم سنگین شد، آن موهای پر پشت و مشکی دیگر روی سرش نبود. به خاطر جراحی همه را از ته زده بودند، بعد هم که شیمی درمانی باعث شد تار موهایش بلند نشده، بریزند. فرشته دست کوچک آیناز را در دست گرفت و بوسید:
-جانم مامانم؟
آیناز با بغض گفت:
-مامان فرته، موهات دیده در نمیاد؟
چیزی بیخ گلویم گیر کرد، چیزی شبیه بغض بود. پلک زدم و به وحید نگاه کردم که با کمی فاصله آن سوی رختخواب فرشته نشسته بود. لاغر و نحیف شده بود، صورت استخوانی اش توی ذوق می زد. هفته ها بود صورتش را اصلاح نکرده بود. چشم از او گرفتم و به گلناز نگاه کردم که روی مبل ولو شده بود و حسرت زده ناخنش را می جوید. همه چیز به هم ریخته بود، انگار همه مان طبق یک قرار نا نوشته می دانستیم فرشته مهمان مان است.
-موهام در میاد دختر خوشگلم، ناراحتِ مامان نباش
با شنیدنِ صدای فرشته دوباره به سمتش چرخیدم. آیناز به ابروهای فرشته دست کشید. دیگر ابرویی نبود، ابرویی نداشت، همه شان ریخته بود.-مامان فرته، ابروهات تِرا ریخته؟
فرشته مثل بچه ها لب برچید. صورتش را گاز گرفت، از روی مبل بلند شدم و به سمتِ آیناز رفتم:
-عزیز دلم، دوباره ابروهای مامان در میاد، دوباره موهاش در میاد، غصه نخور، دوباره میشه مثه روز اولش
با شنیدنِ صدای فرشته، میخکوب شدم:
-مطمئنی هما؟ مطمئنی میشه مثل روز اولش؟
لبخند کج و معوجی روی لبم نشست، به فرشته نگاه کردم و دستپاچه گفتم:
-فرشته این چه سوالیه؟ تو خوب میشی
پوزخند زد:
-من که بچه نیستم هما
جوابش را ندادم. دست آیناز را گرفتم و به سمت گلناز رفتم:
-عزیز دلم پاشو، پاشو بریم تو اطاق با اسباب بازی هاتون بازی کنین
گلناز همانطور که ناخنش را می جوید، گفت:
-خاله، مامانم راس میگه که خوب نمیشه؟
مستاصل به گلناز زل زدم، چشمم افتاد به ناخنهایش، از ریشه آنها را جویده بود. بیچاره طفل معصوم در چه اضطراب خفقان آوری دست و پا می زد. آب دهانم را قورت دادم:
-این حرفو نزن خاله، مامان خوب میشه
صدای فرشته رگ و پی بدنم را کشید:
-دروغ نگو هما، چرا تو و وحید اینقدر دروغ می گین؟
و بی مقدمه به گریه افتاد. هراسان شدم، فرشته چقدر دل نازک شده بود، شاید هم حق داشت. خودش می دانست چه دردی به جانش افتاده، دو عزیزش به خاطر این درد بی درمان مقابل چشمانش پر پر شده بودند. نمی توانستیم سرش شیره بمالیم. آیناز با دیدنِ گریه ی مادرش به هق هق افتاد:
-مامان فرته، گریه نکن، می ترسم
دست کوچکش را فشردم:
-خاله مامان که گریه نمی کنه، مامان داره، مامان چیز…
ذهنم یاری نمی کرد چیزی برای دلداری اش بگویم. با دیدنِ فرشته که به آرامی به پاهایش می کوبید، چشمانم دو دو زد. به سمت گلناز پریدم که تقریبا انگشتش را خورده بود و به بازویش چسبیدم:
-بچه ها، بیاین برین تو اطاق دیگه، بیان خاله
گلناز خودش را عقب کشید:
-من نمیام، می خوام پیش مامانم باشم
فرشته هق هق کرد:
-نمی خوام، ببرشون هما، نمی خوام اصلا منو اینجوری ببینن، از اینجا ببرشون
صورتم لرزید، با التماس گفتم:
-فرشته تو رو خدا…
صدایش بالا رفت:
-هما خودت تو رو خدا، هما خودت تو رو قرآن، این دفه تو حرفمو گوش کن، ببرشون
نگاه سرگردانم روی وحید ثابت ماند، خیره شده بود به فرشته و پلک هم نمی زد. تهِ دلم خالی شد. چرا وحید چیزی نمی گفت؟ یعنی نمی فهمید چقدر درمانده شده ام؟
دوباره به بازوی گلناز چسبیدم و او را به زور کشیدم:
-بیا دیگه خاله، بیا دور و بر مامانتو خلوت کن
گلناز باز هم مقاومت کرد:
-می خوام پیش مامانم بمونم
فرشته با ناله گفت:
-پیش مامانت باشی چی کار کنی گلناز؟ اصلا منو آوردین اینجا چی کار کنم؟ مگه من خوب میشم؟
آیناز هراسان شد:
-مامان فرته، تو که گفتی خوب می تی، ینی دروغ گفتی؟
یکباره اختیارم را از دست دادم و به گریه افتادم:
-فرشته چی کار داری می کنی؟ چرا خون به جگر همه مون می کنی؟ امیدت کجا رفته دختر خوب؟ امیدتو چرا از دست دادی؟
فرشته سرش را به پشتی تکیه داد و چشمانش را بست:
-نمی خوام اینجا باشم، نمی خوام ازم نگهداری کنی، همه ی عمرم سربارت بودم، دوره ی مجردی سربارت بودم، واسه جشن عروسیم سربارت بودم، واسه حاملگی و زایمانم سربارت بودم، الانم که دارم می میرم بازم سربارتم
صدای آخ به گوشم رسید، سر چرخاندم. گلناز ریشه ی ناخنش را از ته کنده بود، با دیدنِ خون روی انگشتش، دلم ضعف رفت. با کف دست صورتم را پاک کردم و گفتم:
-خاله چی کار کردی؟
صدای فرشته اوج گرفت:
-نمی خوام این آخر آخرهای زندگیم سربارت باشم، نمی خوام اینجا باشم، دیگه نمی خوام شرمنده باشم
دست آیناز را رها کردم و روی سرامیک سرد خانه نشستم. دیگر نمی دانستم چه کار کنم، فرشته روحیه اش را از دست داده بود، دو تا بچه هایش از شدتِ اضطراب به مرز جنون رسیده بودند، وحید لام تا کام حرف نمی زد. نمی توانستم این خانواده ی آشفته را سر و سامان بدهم. دست بردم سمت گلویم، آیناز به سمت فرشته دوید:
-مامانی
فرشته فریاد زد:
-نیا دیگه، نیا پیشم، نیا به من عادت نکن بچه، نیا چند وقت دیگه می رم بی تابِ من میشی، دیگه نمی تونی بیای بغلم، از همین الان عادت کن
دستانم را روی گوشهایم گذاشتم، نمی خواستم چیزی بشنوم. خدایا این چه بلای آسمانی بود بر سرمان نازل کردی؟ اصلا چرا این کار را کردی؟ فرشته و وحید که آزارشان به مورچه هم نمی رسید.
با چشمان خیس به آیناز زل زدم که بلاتکلیف چند قدمی رختخواب فرشته ایستاده بود. فرشته دستش را مقابل دهانش گرفت، شانه هایش لرزید:
-چرا اینجام؟ من چرا اینجام خدا؟ چرا من اینجام؟
ناگهان با شنیدنِ نعره ی وحید، حس از بدنم رفت:
-نمی خوای اینجا باشی؟ باشه خانوم، می برمت خونه، منِ بی غیرت می برمت خونه ی خودمون، تو فقط گریه نکن، می برمت اونجا، من که این همه سال هیچ کاری نتونستم برات بکنم، ولی این دفه می تونم، باشه می برمت
سر بلند کردم و به وحید خیره شدم، بالای سر فرشته ایستاد و خم شد و به بازویش چسبید. صدای هق هق گلناز و آیناز، کلافه ام کرد، نیم خیز شدم:
-آقا وحید؟
وحید به سمتم چرخید:
-هیچی نگو هما، هیچی نگو میزنم خودمو همینجا نیست و نابود می کنما، دیگه مفت خوری تو خونه ی تو بسه، دیگه چنگر خوری و لنگر انداختن توی خونه ی تو بسه،
و بازوی فرشته را کشید:
-پاشو بریم
آیناز به سمتش دوید:
-منم میام
فرشته هق زد:
-نه بچه ها نیان، دیگه نمی خوام منو اینجوری ببینن
وحید سری تکان داد:
-باشه، باشه، تو فقط آروم باش، گریه نکن
و به سمت آیناز خیز برداشت و او را با شدت هل داد:
-برو نزدیک مادرت نشو، برو عقب
لال شده بودم، چرا وحید نمی فهمید چه کار میکند؟ دخترکش را هل داده بود. آیناز وسط سالن ولو شد و بغضش ترکید:
-بابایی، منم بیام
گلناز به سمت خواهرش رفت و او را در آغوش کشید. با گریه گفتم:
-آقا وحید تو رو خدا اینجوری نکن
با گریه گفت:-نمی خوام این بچه ها رو، بمونن پیش خودت، دیگه نمی خوامشون، من فرشته رو می برم خونه خوبش می کنم،
و دوباره بازوی فرشته را کشید. چهره ی فرشته از درد در هم شد. از روی زمین بلند شدم و از کنار آیناز و گلنازِ گریان گذشتم و کنار وحید ایستادم و با التماس گفتم:
-تو رو خدا اینجوری نکنین، این دو تا طفل معصوم گناه دارن، فرشته تو کی سربار من بودی؟ این خونه ی به این بزرگی واسه تو جا نداره؟ تو خواهر منی فرشته، بچه هات می ترسن
فرشته سرش را پایین انداخت. سر بی مویش روی سینه اش خم شده بود. دلم به دردآمد. وحید خم شد و گوشه ی تشک را در دست گرفت و کشید، به سمتش پریدم. به مچ دستش چسبیدم. دیگر مهم نبود محرمم نیست، مرد غریبه ای است، شوهر دوست صمیمی من است، دوست صمیمی که معلوم نبود طلوع فردا را می دید یا نه، ضجه زدم:
-تو مسلمونی؟ تو وجدان داری؟ آخه داری چی کار می کنی؟ می گم نبرش، بچه هاتو ببین، دارن دق می کنن، نکن اینجوری مرد مومن، نکن اینجوری وحید، نکن اینجوری
و روی دستانش خم شدم و میان هق هق تکرار کردم:
-نکن اینجوری، نکن اینجوری، نکن اینجوری،
صدای گریه ی فرشته شدیدتر شد. به دستانمان نگاه کردم، دستانم دور مچ دستان مردانه ی وحید بود، دستانش تکان نخورد. اشک هایم روی مچ دستش چکید. سربلند کردم و به چشمان خیس از اشکش زل زدم. نگاه خیره مان طولانی شد. دلم می خواست دستم را دراز کنم و اشکهایش را پاک کنم. اما تکان نخوردم، نگاه گریانمان در هم قفل شده بود. کمی خودش را عقب کشید، دستانش از بین دستانم رها شد، با صدایی که دو رگه شده بود، گفت:
-می خوام خوبش کنم، می خوام به قولم عمل کنم، می خوام کاری رو بکنم که دوست داره
با حسرت گفتم:
-بذارین اینجا بمونه، بهش روحیه بدین، اینجوری همه رو عصبی می کنین
روی سرامیک نشست و به فرشته زل زد. مسیر نگاهش را گرفتم و به فرشته خیره شدم، رنگ صورتش مهتابی بود. دستم را به سمت صورتش دراز کردم و با انگشتانم به چشمانِ خیسش کشیدم:
-فرشته، امید داشته باش، روحیه داشته باش، تا لحظه ی آخر بجنگ
لب برچید:
-سخته، خیلی سخته
-تو همه ی تلاشتو بکن، تنهات نمی ذارم فرشته
دستش را دراز کرد و به دستم چسبید. پلک زدم، اشکایم چکید، دستم را به لب برد و بوسید و زمزمه کرد:
-هما، تو آسمونی هستی
اشک های شورم را بلعیدم، صدایم می لرزید:
-تو آسمونی هستی فرشته، تو هستی
نگاه فرشته پشت سرم ثابت ماند، دوباره به عقب چرخیدم، گلناز و آیناز در آغوش وحید گریه می کردند.
کلافه ایستاده بودم وسط سالن شرکت و نمی دانستم چه بگویم، اصلا نمی دانستم چطور بگویم. وحید که خودش را هم از یاد برده بود، چه برسد به اوضاع نابسامان شرکتش را. فرشته هم که وضعیتش مشخص بود. من اما دلم می سوخت، فرشته و وحید برای این شرکت کوچکشان خیلی زحمت کشیده بودند. نگاهم دور تا دور شرکت چرخید و از روی چهره های نگران کارمندهای شرکت گذشت و روی صورت امیر ثابت ماند. امیر انگار متوجه ی اضطرابم شد که یک قدم به سمتم برداشت:
-خانوم باژبان چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ چرا مهندس و خانومش دیگه نمیان شرکت؟
گلویم را صاف کردم و گفتم:
-ببینید، یه مشکلی برای مهندس پیش اومده
و یادم آمد فرشته ی عزیزم با سرطان دست و پنجه نرم می کرد و بغضم گرفت. به خودم فشار آوردم تا گریه نکنم، سرم را بالا گرفتم و به کلمه ی خدا که قاب گرفته روی دیوار به چشم می خورد، خیره شدم و ادامه دادم:
-حال خانومش زیاد خوب نیس، ایشون هم فعلا نمی تونه بیاد شرکت
صدای خانم صولتی یکی از کارمندهای خوب شرکت را شنیدم:
-خانم باژبان تکلیف شرکت چی میشه؟ مهندش تا کی نمیان؟ همش داریم ضرر می کنیم، کارفرماها ناراضی ان، پروژه ها خوابیده، ممکنه شرکت تعطیل بشه
پلک زدم و چشم از قاب عکس گرفتم و به او خیره شدم. من سر از کارهای شرکت در نمی آوردم. نمی دانستم چطور باید به کارها سر و سامان داد. دو سه شب پیش که در مورد اوضاع شرکت از وحید پرسیدم به من گفت:
“به درک، اون شرکت کوفتی دیگه واسم مهم نیست، اصلا پلمپ بشه”.
چسبیده بود به فرشته و تکان نمی خورد. من اما دلم نمی آمد، از این شرکت حد اقل چهار پنج نفر نان می خوردند، این شرکت نتیجه ی سالها تلاش فرشته و وحید بود. دلم نمی آمد همه چیز ار دست برود. آه کشیدم:
-نمی دونم، من به کارها وارد نیستم، تا اومدن آقای کوشان خودتون می تونین به کارها سر و سامون بدین؟
میان کارمندها پچ پچ شد، از آنها فاصله گرفتم و به سمت اطاق وحید رفتم. صدای امیر صبوری را شنیدم:
-خانوم باژبان یه لحظه وقت دارین؟
سر چرخاندم و به او زل زدم:
-چیزی شده؟
به اطاق اشاره زد:
-بفرمایید داخل توضیح می دم
وارد اطاق وحید شدم…
-ببینید باور کنید اینایی که می خوام بگم از روی قصد و منظور نیست، راستش چند بار به موبایل مهندس زنگ زدم جواب نداد، مجبورم به شما بگم، شرکت یکی دو ماهه خوابیده، دو ماهه بچه ها حقوق نگرفتن، ببینید من هیچی، من حاضرم تا آخر عمر بدون یه قرون پول برای مهندس کار کنم اما بقیه متاهلن، باید خرج زندگیشونو در بیارن، تا الانم که همینجوری کار کردن واسه خاطر مهندس و خانومش بوده، اما اگه بهشون فشار بیاد ممکنه از اینجا برن، بعد مهندس با شرکت پلمپ شده می خواد چی کار کنه؟ از اون گذشته بدهی شرکت زیاد شده
با دیدن قیافه ی آویزانم دستپاچ شد:
-خانوم باژبن ناراحتتون کردم؟ شرمنده ام خانوم، ببخشید، بخدا خواستم شما در جریان باشین،
دستی به صورتش کشید:
-خانوم من معذرت می خوام، تو رو خدا اینجوری نباشین، اصلا بگین حال خانوم کوشان خیلی بده؟
سرم را پایین انداختم و به موزاییک های شرکت زل زدم و گفتم:
-حقوق بچه ها رو من می دم، بدهی شرکت رو هم می دم، فقط خواهش می کنم در حق مهندس کوشان برادری کنین، نذارین شرکت بسته بشه
چند لحظه سکوت بینمان برقرار شد. صدای زنگ تلفن شرکت سکوت را شکست. نفسم را بیرون فرستادم و خواستم به سمت میز وحید بروم که صدای امیر را شنیدم:
-شما چقدر خوبین خانوم باژبان، شبیه فرشته های آسمونی هستین
یک لحظه تورج مثل برق و باد از ذهنم گذشت. سالها پیش تورج هم به من گفته بود من زمینی نیستم، آسمانی ام. اما من که آسمانی نبودم، من فقط دلم برای فرشته و وحید می تپید. شاید هر کس دیگری جای من بود همین کار را انجام می داد.
-مطمئن باشین شرکتو سرپا نگه می داریم، شک نکنین
لبخند کجی زدم و سر تکان دادم:
-ممنونم
امیر به من زل زد و لبخندش عمیق شد. زیر نگاه خیره اش معذب شدم، خواستم بچرخم که صدای خانم صولتی کنجکاوم کرد:
-بله؟ بعله، بعله، به جا آوردم، قبلا هم عرض کردم ایشون یه مدت شرکت نیستن، با موبایلشون تماس بگیرین
چند لحظه سکوت کرد و گفت:
-یه مشکلی براشون پیش اومده، برای همین یکی دو ماهه شرکت نمیان، والله جواب تماس ما رو هم نمی دن آقای توانا…
چشمانم گشاد شد. تورج پشت خط بود. یادم آمد وحید چند بار گفته بود ای کاش تورج ایران بود، اگر اینجا بود، برایش قوت قلب محسوب می شد. با عجله از مقابل چشمان متعجب امیر گذشتم و وارد سالن شدم و رو به خانم صولتی کردم:
-گوشی رو به من می دین؟
گوشی را از او گرفتم:
-الو آقای توانا منم…
هنوز جمله ام را کامل نکرده بودم که به میان حرفم پرید:
-هما؟ تویی؟ باورم نمیشه باهات حرف می زنم
لب هایم لرزید، چند سال گذشته بود؟ پنج شش سال می گذشت، بعد از این همه سال شنیدن صدای یک دوست برایم تسکین دهنده بود، در حالی که تلاش نمی کردم خوشحالی ام را پنهان کنم، گفتم:
-خوبین؟
-من خوبم هما، خودت خوبی؟ مشتی خوبه؟
و صدایش غمگین شد:
-به خاطر آق بانو متاسفم، خبرا رو دورادور دارم هما، خانوم خیلی مهربونی بود
با یادآوری آق بانو دلم گرفت، نفس عمیق کشیدم:
-ممنونم، خودتون چطورین، چی کار می کنین؟
-هِی، زندگی می کنم هما،
و انگار عجله داشت که گفت:
-وحید چی کار می کنه؟ چرا تلفنهامو جواب نمی ده؟ چندبار زنگ زدم شرکت، ده بار زنگ زدم به گوشیش، چیزی شده؟ فرشته خوبه؟ بچه هاش خوبن؟لبم را به دندان گرفتم. نه هیچ چیز خوب نبود، همه چیز به هم ریخته بود. کاش تورج می آمد ایران و به وحید دلگرمی می داد. وحید مرده ی متحرک بود، بچه هایش عصبی و مضطرب بودند، ناخنی روی دستهای گلناز باقی نمانده بود، آیناز شبها می چسبید به من و تکان نمی خورد. صدایم لرزید:
-آقای توانا، فرشته…
هول شد:
-چی شده؟ فرشته چی؟ اتفاقی افتاده؟
چشمانم از اشک پر شد:
-فرشته مریضه، حالش خوب نیس، وحید افسردگی گرفته توی خونه است، شرکت نمی ره، بچه هاش داغونن، من دست تنهام، کمکی ازم بر نمیاد
با نگرانی گفت:
-چی شده هما؟ چند شب پیش زنگ زدم به پدر فرشته سر بالا جواب داد، چیزی شده؟
روی صندلی ولو شدم:
-فرشته، فرشته…
چند بار پشتِ سر هم نفس عمیق کشیدم، حتی به زبان آوردن بیماری فرشته، نفسم را بند می آورد:
-فرشته تومور داره
تورج با ناباوری گفت:
-تومور داره؟ ینی چی تومور داره؟
بغضم شکست:
-داره می میره، دکترا جوابش کردن
و پیشانی ام را به لبه ی میز تکیه زدم:
-حال همه ی ما بده
-میام ایران، با اولین پرواز میام ایران، به وحید و فرشته روحیه بده، امیدتون به خدا باشه، به وحید بگو دارم میام، هما، هما؟
با صدای ضعیفی گفت:
-بله؟
-هما روحیه داشته باشین، خودتونو نبازین، آدم برای زندگی کردن باید مبارزه کنه، نباید خودشو ببازه، دو تا بچه وسط اون زندگیه، وحید و فرشته نباید زود تسلیم بشن، خودمو می رسونم ایران
بارقه ای از امید در دلم نشست، در این آشفته بازار حضور یک دوست قدیمی دلگرم کننده بود. تورج به ایران می آمد و روحیه ی وحید بهتر می شد. صدایم جان گرفت:
-حتما میاین؟
-حتما میام هما، حتما میان ایران، پس به وحید خبرشو بده، امید یادتون نره فقط هما…هما…هما؟
-بله؟
-مراقب خودت باش، مثل همیشه محکم و قوی باش، یادت باشه آسمونی ها کم نمیارن
لبخندم پر رنگ شد، اشک از چشمم چکید.
تماس را که قطع کردم دیگر مثل چند دقیقه ی پیش غم زده نبودم. تورج می آمد کنارمان، می آمد پیش ما و شاید همه چیز تغییر می کرد. نگاهم روی چهره های گرفته ی کارمندهای شرکت ثابت ماند. خانم صولتی با گریه گفت:
-خانم مهندس تومور داره؟ الهی بمیرم چرا ما الان باید بفهمیم؟
به سایر کارمندها خیره شدم، همگی در خود فرو رفته بودند، لبم را تر کردم:
-براش دعا کنین،
آقای مولایی با ناراحتی گفت:
-خانوم خیلی خوبی هستن، امیدوارم به حق امام حسین خدا شفاش بده، به مهندس بگین نگران شرکت نباشه، ما همه اینجا رو سرپا نگه می داریم
لبخند زدم:
-نگران حقوق نباشین، به آقای صبوری گفتم پرداخت میشه
و به سمت امیر چرخیدم که با چهره ای گرفته به من نگاه می کرد. گرفتگی اش را گذاشتم به پای وضعیت فرشته و وحید. برایش سر تکان دادم:
-روی کمک شما حساب می کنم.
لبخند محوی روی لبش نشست و بی مقدمه گفت:
-دوست آقا وحید هم داره میاد ایران، نه؟
جا خوردم:
-بعله، چطور مگه
سرش را پایین انداخت:
-هیچی، هیچی
…………..
ویدا با چهره ای غم زده رو به وحید گفت:
-وحید اینجوری که تو اینجا نشستی کنار فرشته جون که بهش روحیه نمی دی، غمبرک زدی کنارش، بنده خدا امیدشو از دست می ده،
وحید جواب خواهرش را نداد و با اخم به فرشته نگاه کرد که به آرامی خوابیده بود. ویدا سری تکان داد:
-وحید دو سه ماهه شرکتو ول کردی نشستی توی خونه، اگه هما نبود معلوم نبود چه بلایی سر شرکت میومد، اینجوری می خوای ثابت کنی شوهر خوبی هستی؟ فرشته ناراحت میشه بخدا
وحید سرد و یخی جواب داد:
-هر دوتامون اینجوری راحتیم
ویدا نیم نگاهی به من انداخت و از روی مبل بلند شد و به سمت وحید رفت، صدای پچ پچش را شنیدم:
-خرج و مخارجتون افتاده گردن این دختره، فرشته اینا رو می بینه بیشتر میره تو خودش، تو و فرشته آدمی بودین که از جیب یه نفر دیگه بخورین؟
خودم را به نشنیدن زدم و به آن سوی سالن رفتم. حقیقتش این بود که با بودن وحید و فرشته در این خانه هیچ مشکلی نداشتم، حتی با اینکه به قول ویدا خرج و مخارجشان به گردنِ من افتاده بود. ولی این افسردگی وحید و بی اعتنایی اش به هر چیزی کلافه ام کرده بود. منتظر تورج بودم که سر برسد اما چند هفته بود که خبری از او نداشتم. دیگر از او هم نا امید شده بودم. نگاهم رفت پی گلناز که گوشه ی سالن به خواب رفته بود، دلم برایش کباب شد. به سمتش رفتم و او را از روی زمین بلند کردم، سبک بود، وزن کم کرده بود، مثل خودم و وحید، مثل فرشته. سر چرخاندم و به صورت نحیفِ فرشته زل زدم، ماه ها بود که نمی توانست درست و حسابی غذا بخورد، آنقدر نحیف شده بود که می توانستم مثل گلناز به راحتی او را در آغوش بگیرم. صدای وحید را شنیدم:
-خواهر من، من می خوام اصلا بمیرم، من اینجا نشستم که هر وقت فرشته مرد منم بمیرم، تو چی میگی اومدی دایه عزیزتر از مادر شدی؟
ویدا با تشر گفت:
-عیبه وحید زنت زنده است رو به روته تو حرف از مردن می زنی؟ اینا رو بشنوه چی میگه؟ آخه تو چرا اینجوری شدی؟
آه کشیدم و گلناز را در آغوشم جا به جا کردم، آیناز طبقه ی بالا خوابیده بود، به سمت پله ها رفتم تا او را کنار خواهرش بخوابانم که با صدای زنگِ آیفون سر جایم ایستادم. این وقت شب چه کسی بود؟ به سمت آیفون رفتم، خشکم زد، تورج را که از داخل آیفون دیدم، خشکم زد. برگشته بود، سر قولش ماند و برگشت، از خوشحالی زبانم بند آمد. به سمت وحید و ویدا چرخیدم تا با خوشحالی بگویم تورج اینجاست، با دیدن وحید که در آغوش ویدا هق هق می کرد، قلبم تیر کشید، لب هایم را روی هم فشردم طاقت دیدن اشک هایش را نداشتم. دوباره زنگ آیفون به صدا در آمد، یادم آمد تورج کنارمان بود، به سمت آیفون پا تند کردم، همانطور که گلناز را در آغوش داشتم گوشی را در دست گرفتم:
-الو، آقا تورج
صدای سرحالش را شنیدم:
-مهمون رسیده صابخونه، مهمون خارجی
لبخند محوی روی صورتم جا خوش کرد، دکمه ی آیفون را فشردم…
تا وقتی تورج وارد سالن شود، همانجا کنار در ایستادم، صدای هق هق وحید هنوز به گوش می رسید، ویدا رو به من اشاره زد که چه کسی است، به آرامی گفتم تورج، ابروانش بالا رفت، خواست به وحید بگوید که به او اشاره زدم فعلا حرفی نزند. در سالن باز شد، با ورود تورج انگار پاهایم جان گرفتند، با قدردانی به او زل زدم، لاغرتر شده بود، موهای جلوی سرش ریخته بود، اما چشمانش هنوز پر از مهربانی و امید بود، چیزی که ماه ها بود هیچ کداممان رنگش را هم ندیده بودیم. چند ثانیه در سکوت به هم خیره شدیم، نگاهم روی چین های ریز دور چشمانش چرخید. به زحمت دهان باز کردم:
-ممنون که اومدین، هنوز باورم نمیشه اینجایین
به گرمی لبخند زد، چین های دور چشمانش عمیق شد:
-دو ساعته رسیدم، رفتم خونه ی پدریم و چمدونهامو گذاشتم و مستقیم اومدم اینجا
و به گلناز اشاره زد:-بچه بغل کردن بهت میاد هما
و خم شد و گونه ی گلناز را بوسید:
-پدرسوخته چه بزرگ شده، کدومشونه؟ کوچیکه یا بزرگه؟
-گلنازه
با صدای ویدا سر چرخاند:
-سلام
با احترام جوابش را داد، همه ی وجودم چشم شده بود و به وحید نگاه می کردم که با چشمان اشک آلود به تورج خیره شده بود. نگاهشان در هم گره خورد. تورج وارد سالن شد، فاصله ی بین خودش و وحید را طی کرد و مقابلش ایستاد، وحید ناباورانه دستی به صورتش کشید:
-اینجایی؟
تورج دستش را دراز کرد و روی شانه ی وحید گذاشت:
-شنیدم یه دوست صمیمی گرفتاری داره، اومدم ببینم چه کاری از دست من برمیاد
وحید مثل پسربچه های سه چهارساله لب بچید و با بغض گفت:
-زنم داره می میره تورج،
و خم شد و دستش را دور کمر تورج حلقه کرد. هق هق مردانه اش که بلند شد نتوانستم خودم را کنترل کنم و به گریه افتادم، صدای امید بخش تورج را شنیدم:
-اینجوری که تو گریه می کنی اگه اون بنده خدا یه ذره امید داشته باشه واسه زندگی اونم ازش گرفتی، تو که دل نازک نبودی رفیقِ قدیمی
و یکباره رو به من کرد و به شوخی گفت:
-تو دیگه چرا گریه می کنی خاله هما؟ اینجوری که فرشته خوب نمیشه
وحید با ناله گفت:
-تومور داره تورج، بچه هام بی مادر میشن
-هر لحظه ممکنه یه معجره بشه، از الان عزاشو نگیر، تا آخرین لحظه هر کاری از دستت برمیاد انجام بده
وحید سر بلند کرد و به تورج خیره شد، چشمانش سرخ بود، با بغض گفت:
-کی بهت خبر داد که بیای؟
تورج سر چرخاند و به من نگاه کرد:
-یه فرشته ی مهربون خبرشو به من داد
وحید رد نگاه تورج را گرفت و به من زل زد، به زحمت لبخند زدم، اشک روی گونه ام سر خورد…
……………………
راهنما زدم و وارد خیابان اصلی شدم، تورج کنارم داخل ماشین نشسته بود، در این یکی دو روزی که به ایران برگشته بود، به خاطر وحید و فرشته یک لحظه آرام و قرار نداشت. تازه شده بود مثل من، مثل ویدا، مثل آسناز و گلنازف اما سراپا بود، روحیه شا را حفظ کرده بود، مغزش کار می کرد و مهمتر از همه اینکه نا امید نبود.
-وضعیت فرشته چجوریه؟ دکتراش چی گفتن؟
از افکارم کنده شدم و با صدای آرامی گفتم:
-قطع امید کردن، خودشم می دونه، آخرین بار که از شیمی درمانی برگشتیم به من گفت اینقدر عذابش ندیم و براش پول خرج نکنیم
بغضم گرفت و بقیه ی حرفم را خوردم. تورج سکوت کرد. سکوت بینمان طولانی شد، سکوت را من شکستم:
-شما هم میگی فرشته می میره، نه؟
نفس عمیق کشید:
-نمی تونم بگم می میره یا زنده می مونه، ولی حتی اگه عمرش به دنیا نباشه، باید با آرامش راهیش کنیم
نفسم بند آمد، تورج هم که از رفتن و مردن حرف می زد، مگر نگفته بود معجزه می شود؟ مگر نگفته بود امیدوار باشیم، پس چه شد؟ او هم چشمش به فرشته افتاد و امیدهایش دود شد؟
-مگه شما نگفتین…
به میان حرفم پرید:
-من یادمه چی گفتم، هنوزم می گم تا لحظه ی آخر باید امیدوار باشیم، اما اگر خدای نکرده فرشته بره، نباید با نگرانی بره، نباید با این وضعیت بره، چشمش همیشه دنبال بچه هاش و شوهرش می مونه، اصلا دیدن بی تابی های شماها شاید رفتنشو جلو بندازه، اینو می تونی بفهمی؟ من آدمی رو میشناسم که سرطان داشت دکترا بهش گفتن سه ماه دیگه می میره اما اون هفت سال دووم آورد و زندگی کرد، چون خانواده اش روحیه داشتن، هفت سال کم نیس هما، هفت سال یعنی هفت تا سیصد و شصت و پنج روز، شماها دارین کاری میکنین که این بنده ی خدا زودتر آب بشه
نتوانستم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم، بینی ام را بالا کشیدم، تورج با خنده گفت:
-نگاش کن، آبغوره گرفته، چه خبره بابا، پس من واسه چی این همه حرف زدم؟
و انگار می خواست حواسم را پرت کند که ادامه داد:
-نمی پرسی اونور چی کار کردم؟ زن گرفتم؟ مجرد موندم؟ هان؟
با عجله پرسیدم:
-ازدواج کردین؟ جدی می گین؟
نفسش را بیرون فرستاد:
-نه، انگار بدت نمیاد زن بگیرم، نشد هما، هر کاری کردم نشد ازدواج کنم، همش تو میای توی ذهنم وول می خوری شیطونی می کنی،
و کامل به سمتم چرخید:
-هنوز نظرت عوض نشده، نه؟
و با خنده گفت:
-مخصوصا الان که موهام ریخته؟ میگن کچل ها خوش شانس ان،
لبخند زدم و جوابش را ندادم، جوابم را می دانست، به روی خودش نمی آورد. شرنوشت هر کداممان جور دیگری شده بود. خنده اش را فرو خورد:
-هنوز دلت پیش وحید هستش، خودم می دونم، داری پیر می شی هما، هر دوتامون داریم پیر می شیم، آخه تا کی این عشق لعنتی توی دلته؟ تا کی؟
بدون اینکه جوابش را بدهم، در دلم گفت:
“تا ابد تا وقتی که بمیرم”
با شنیدنِ صدایش، گوشهایم تیز شد:
-البته فقط تو نیستی که حماقت می کنی، منم دست کمی از تو ندارم، یه دختره است تو اطریش، مهاجره، اهل کرواسی اسمش لیزاست، خیلی وقته میشناسمش، خیلی دختر خوبیه، از من بدش نمیاد، پا در هوا نگهش داشتم ببینم از اینور خبری می رسه؟
و با سر به من اشاره کرد:
-موندم ببینم تو شوهر می کنی من برم دنبال زندگیم؟ باور می کنی تا وقتی مجردی یه امید الکی دارم که شاید یه روزی روزگاری نظرت نسبت به من عوض شد
دوباره آه کشید:
-جفتمون داریم حماقت می کنیم
و با انگشتانش چشمش را مالش داد:
-ولش کن، زودتر بریم شرکت ببینم میشه این اوضاع بلبشو رو سر و سامون داد یا نه، خودم گوشِ وحیدو می کشم آدمش می کنم، مرتیکه نشسته ور دل زنش گریه می کنه میگه بقیه برن بمیرن
و از پنجره به خیابان زل زد…
فرشته لبخند کج و کوله ای روی لب نشاند و با صدای ضعیفی گفت:
-زن نگرفتی تورج؟
تورج با مهربانی گفت:
-نه فرشته، کچل هم شدم که دیگه عمرا کسی زنم بشه
فرشته به آرامی خندید:
-کچلی بهت میاد
-جون من؟ بابا آخرشی، حسابی شارژم کردی
به وحید زل زدم که با دیدنِ لبخند فرشته انگار جان گرفته بود. با دیدن شادی که بعد از ماه ها به این خانه آمده بود، قلبم از خوشی لبریز شد. تورج رو به وحید کرد:
-ببین شرکتو تا یه حدی سر و سامون دادم، بعد از اون دیگه با خودته، نمی تونی فقط بشینی توی خونه ات و تکون نخوری، خود فرشه هم راضی نیس
و رو به فرشته گفت:
-تو راضی هستی فرشته؟
فرشته لب هایش را روی هم فشرد و سرش را به چپ و راست تکان داد:
-نه، این وضعو دوست ندارم، زندگیم به هم ریخته، سربار دوستم شدم، شوهرم خونه نشین شده، اینجوری عذاب می کشم
تورج پیشانی اش را خاراند:-دیدی شازده؟ دیدی همونیه که من گفتم؟ داری زنتو اذیت می کنی، از همین الان همه چیزو جبران کن، چرا شماها جوری رفتار می کنین انگار خدای نکرده فرشته نیس؟ بابا اینجاس، سر و مر و گنده،
و شانه بالا انداخت:
-اجازه ندین دنیا ازتون سواری بگیره، من هیچ وقت اینجوری نبودم، وقتی از ایران رفتم روزهای بدی داشتم، غربت و تنهایی و خیلی چیزای دیگه کمرمو تا کرد، بعضی وقتها فکر می کردم از شدت غصه تا فردا دووم نمیارم، تنهایی داشت ذره ذره جونمو می خورد، گذشته از اون همه چیزو اینجا ول کرده بودم و باید دوباره سرپا می شدم، نمی دونین چقدر سخت بود بچه ها، نه پدر و مادر و نه دوست و هم زبون، هیچ کس دورو برم نبود، یه وقت به خودم اومدم دیدم دارم از دست میرم، خودم به خودم کمک کردم و امید دادم، شماها هم باید همین کارو بکنین،
تورج می گفت و من با خودم فکر می کردم که مشکل فرشته که تنهایی و افسردگی نبود، اصلا مشکلش زمین تا آسمان با تنهایی فرق داشت. آه کشیدم، اصلا چه انتظاری داشتم؟ تورج داشت همه ی تلاشش را می کرد، داشت از ته مانده ی توانش استفاده می کرد و این جمع آشفته را سر و سامان می داد. من همین کار را هم نتوانسته بودم انجام دهم. نشسته بودم ور دل فرشته و وحید و پا به پای آنها اشک می ریختم.
با قدردانی به او خیره شدم که رو به وحید کرد:
-مثه یه شوهر خوب از فردا برو سر کارت، برو تو شرکت، اینجا نشین عزا نگیر، قوی باش وحید، بذار همه بتونیم روی تو حساب کنیم،
و سر چرخاند و نگاهمان در هم گره خورد، با مهربانی لبخند زد و دوباره به سمت وحید چرخید:
-نگران اوضاع شرکت نباش، این حسابدارت صبوری هوای همه چیزو داره
صدای فریاد گلناز، حرفش را قطع کرد:
-همون عمو صبوری که می خواد با خاله هما عروسی کنه
چشمان تورج درشت شد، با ناباوری به من زل زد، آه کشیدم و به گلناز خیره شدم که خودش را پشت مبل پنهان کرد. بعد از چند ثانیه سکوت، تورج سری تکان داد و زمزمه کرد:
-مبارک باشه خاله هما، چه بی خبر
خواستم بگویم “هیچ خبری نیس، فقط یک صحبت کودکانه است” که با صدای ضعیفِ فرشته، جا خوردم:
-نه تورج، تا تو هستی که صد تا امیر صبوری حق نداره پا پیش بذاره، مگه نه وحید؟
و به آرامی خندید، غصه هایم از یادم رفت، دردهایم از یادم رفت، فرشته خندیده بود، دوستِ آسمانیِ من، خندیده بود…
…………….
یکی دو هفته گذشته بود، به شیمی درمانی چهارم نزدیک می شدیم، فرشته همانطور بود مثل گذشته، تغییری نکرده بود. حتی گاهی اوقات فکر می کردم اوضاعش روز به روز بدتر هم می شود. تنها تغییر مهم وحید بود. در طول روز حداقل سه چهار ساعت به شرکتش می رفت. از نظر من معجزه بود، حضور تورج برای همه ی ما نعمت بود. با همه ی مشغله ی کاری اش آمده بود ایران، کنار ما. از آن یاس و ناامیدی روزهای اول خبری نبود. تهِ تهِ دلم امید داشتم که فرشته خوب می شود، جشن تکلیف دخترانش را می بیند، عروسی شان را می بیند. اصلا شاید همه با هم می رفتیم اطریش عروسی تورج و لیزا همان دخترک اهل کرواسی. امید دوباره همه مان را سراپا کرده بود.
آن روز به همراه تورج بودم. خودش از من خواسته بود همراهش باشم. می دانستم می خواهد با من خلوت کند، چشمانش پر از سوال بود و من حتی تک تکِ سوالاتش را هم می دانستم. به قطرات باران که روی شیشه می بارید خیره شدم. برف پاک کن به آرامی عقب و جلو حرکت می کرد. باران همیشه برایم آرامش بخش بود.
-پس به سلامتی قراره ازدواج کنی، چه بی خبر
پلک زدم و زیر لب گفتم:
-چه ازدواجیه که خودم خبر ندارم؟
-اینجوری میگی دلم نسوزه؟ دل من هفت ساله سوخته هما، ملاحظه ی منو نکن
دست بردم سمت پخش ماشین و دکمه اش را فشردم، صدای خواننده ی قدیمی در فضای ماشین پیچید. تورج دستش را دراز کرد و از داخل داشبورت کاور سی دی را بیرون کشید و گفت:
-دلم هوای اون شعر به سوی تو رو کرده، کدوم سی دی هستش؟
نیم نگاهی به چهره ی گرفته اش انداختم و با دستم به سی دی اشاره زدم. همانطور که به سمت پخش خم شده بود، گفت:
-چی شد به امیر صبوری جواب مثبت دادی؟
از آینه به عقب نگاه کردم و گفتم:
-من به کسی جواب مثبت ندادم، گلناز یه بچه است، حرف یه بچه رو چسبیدی که چی بشه؟
صدای خواننده قلبم را فشرد:
“به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی”
-پس فرشته چی گفت؟ حتما یه چیزی هست، نگو نیس، اصلا دیگه وقتشه که ازدواج کنی، فقط مطمئن شو آدم خوب…
و حرفش را قورت داد و سر چرخاند و از پنجره به خیابان زل زد. کلافه شدم. خاطرات هفت سال پیش مقابل چشمان زنده شد. هفت سال پیش که تورج به خواستگاری ام آمده بود همه چیز اینطور بهم ریخت، آن وقتها آق بانوی مهربانم زنده بود، آن وقتها می خواست پا درمیانی کند تا تورج را بپذیرم. حتی به قیمت از دست رفتن آق بانو هم نتوانستم تورج را به چشم شوهرم نگاه کنم. اصلا نتوانستم هیچ کس را به چشم شوهرم نگاه کنم.
“یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من تا هستم من اسیر روی تو ام به آرزوی تو ام…”
با ناراحتی گفتم:
-اگه چیزی بود حتما می گفتم، یه خواسگاری ساده بود منم گفتم نه
به سمتم چرخید، چشمانش سرخ بود:
-پس ینی اگه من دوباره ازت خواسگاری کنم ممکنه به من بگی بعله؟
جا خوردم، هنزو مثل آن وقتها روی خواسته اش مصر بود، هیچ چیزی این مرد تغییر نکرده بود. خواستم جوابش را بدهم که گوشی ام به صدا درآمد، اخمهایم در هم شد :
-ببخشید، یه لحظه
به صفحه اش نگاه کرد، تماس از خانه بود، تهِ دلم خالی شد:
-الو؟
صدای فرشته را شنیدم، برعکسِ این چند ماه گرفته نبود:
-سلام هما
بی اختیار لبخند زدم:
-سلام،
-هما من دارم یه کاری می کنم، ینی بچه ها مجبورم کردن منم دلم نیومد بگم نه
-چی کار؟
-دارم خونه رو برات تمیز می کنم
صدایم بالا رفت:
-فرشته به چیزی دست نزنیا، تو رو خدا بگو این چه فکریه به سرت زده؟
با مهربانی گفت:
-من که کاری نمی کنم، بچه ها تمیز می کنن وحید هم هست، ویدا هم می خواد بیاد، بچه ها خوشحالن، خودمم همینطور، تو رو خدا راستوش بگو تو راضی نیستی؟
-این چه حرفیه؟ اونجا خونه ی خودته من فقط می خوام اذیت نشی،
-نه من اذیت نمیشم، تازه می دونی چی پیدا کردم؟ کتابهای قدیمی دوره ی دانشگاهتو، دست خط هر دو تامون لا به لای اونا هست، یه دفتر قهوه ای هم پیدا…
یکباره تماس قطع شد، خون در رگهایم یخ بست. یک دفتر قهوه ای، یک دفتر قهوه ای پیدا کرده بود. آن دفتر قهوه ای همه ی زندگی ام بود، همه ی هست و نیستم بود، سنگ صبور سالهای تلخ و شیرین زندگی ام بود. با آن دفتر پدر و مادرم را از دست دادم، عاشق شدم، آق بانو را از دست دادم. آن دفتر را فرستاده بودم برود لا به لای خاطراتم گم و گور شود، حالا افتاده بود دست فرشته؟
انگار با پتک به سرم کوبیده شد، راهنما زدم و ماشین را به کناره ی خیابان کشاندم. اگر آن دفتر لعنتی را می خواند، اگر ان را می خواند چه می شد؟ آن هم در این موقعیت که تک تکمان جان کنده بودیم تا روحیه اش را به دست بیاورد. اشک دور چشمم حلقه زد، با وحشت گفتم:
-خدایا رحم کن، دانای علی کمکم کن، خدایا غلط کردم، بی جا کردم
صدای نگران تورج را شنیدم:
-چیه؟ چی شده؟ فرشته طوریش شده؟
تازه می پرسید فرشته طوریش شود؟ اگر آن دفتر را می خواند حتما طوریش می شد، من بدبخت می شدم، بیچاره می شدم.
با دستان لرزان دکمه ی موبایل را فشردم، روشن نشد، باطری اش تمام شده بود. دستی به صورتم کشیدم.
-هما چته؟ چی شد؟ فرشته چی گفت؟
یادم آمد تورج همه چیز را می دانست، سنگ صبورم بود، هراسان سر بلند کردم و با بغض گفتم:
-دفت..دفترم افتاده دست فرشته
گیج و سردرگم پرسید:
-کدوم دفتر؟ دفتر چیه؟
صورتم را گاز گرفتم، ای کاش بلای آسمانی نازل می شد و مرا جا به جا می کشت، صدایم بالا رفت:
-دفتر خاطراتم، از وحید نوشته بودم، نوشته بودم دوستش دارم، اگه فرشته اونو بخونه، وای تورج، چی کار کنم؟ چی کار کنم؟
و بی اختیار صدایم بالا رفت:
-تو رو خدا بگو چه غلطی بکنم؟ اگه بخونه بیچاره میشم، موبایلتو بده، موبایل بده،تورج آب دهانش را قورت داد:
-موبایل ندارم، چیزی ندارم، هیچی چی
چانه ام لرزید، نفسهایم کشدار شد. تورج با دست روی داشبورت کوبید:
-روشن کن برسیم خونه، زود باش
به خودم امدم، راست می گفت باید خودم را به خانه می رساندم…
از ماشین بیرون پریدم و به دنبال دست کلید، کیفم را جستجو کردم. همه ی بدنم می لرزید. بیش از یک ساعت زمان برد تا از آن سوی شهر به خانه برسم. باران شلاقی باعث شد پشت ترافیک سنگین بمانم. در خانه را باز کردم، خواستم وارد خانه شوم، اما پاهایم یاری نکرد. نمی دانستم با چه صحنه ای مواجه می شوم، شاید در خانه را باز می کردم و فرشته توی صورتم تف می کرد، شاید به صورتم سیلی می زد. اصلا حقم بود، هر کاری می کرد حقم بود، حاضر بودم زیر دست و پایش جان بدهم اما در مورد من و وحید فکر بد نکند. وحید پاک ترین مرد روی زمین بود، من هم کسی نبودم که زندگی بهترین دوستم را به هم بزنم. صدای تورج را شنیدم:
-بریم تو دیگه هما، چرا موندی؟
سر چرخاندم و به او خیره شدم، قطرات باران از انتهای موهایش می چکید. سرش را بین شانه هایش فرو برده بود، بغض کردم:
-می ترسم برم تو
-برو تو هما، آخرش که چی؟ اصلا شاید دیر نشده باشه، شاید دفترو نخونده، فرشته آدم فوضولی نبود
دستانم را مقابل صورتم گرفتم و به هق هق افتادم:
-داشت تجدید خاطره می کرد، حتما خونده، الان در مورد من چی فکر می کنه؟
تورج از کنارم گذشت و به سمت در ورودی رفت و همزمان گفت:
-بجای غمبرک زدن راه بیا، شاید اصلا اون چیزی که تو فکر می کنی نباشه، تازه من شاهدم، خودم بهش میگم…
به دنبالش دویدم، باران شر شر روی سرم می بارید، به میان حرفش پریدم:
-تو هفت ساله از ایران رفتی، قبلش بگی شاهد بودی این هفت سالو چی کار کنم؟ آق بانو هم که مرده، مشتی هم همون هفت سال پیش رفت تبریز
تورج ایستاد، به سمتم چرخید، از سر تا به پا خیس شده بود، یکباره به سمتم پرید و به آستین پالتو ام چسبید:
-بیا بریم بالا، تا کی می خوای فرار کنی؟ بالاخره باید باهاش رو به رو بشی، فرشته غلط می کنه جور دیگه ای در موردت فکر کنه، اصلا اون آدمی نیس که بخواد این فکرا به سرش بزنه
خودم را پیچ و تاب دادم تا دستش از روی پالتو ام شل شود، محکم به پالتو ام چسبیده بود. به التماس افتادم:
-من نمیام بالا، اصلا خودت برو بالا باهاش حرف بزن، تو رو خدا، تو رو قرآن،
چشمانش درشت شد:
-چرا اینجوری قسم تند و تیز می خوری؟ اگه نیای بالا فکر می کنه چیزی بوده، من کنارتم، من تا آخرش کنارتم
خودم را عقب کشیدم و زار زدم:
-نمیام بالا، تورج تو رو به ابوالفضل قسم خودت برو، تو رو به دانای علی قسم می دم…
مرا به سمت خودش کشید، خودم را خم کردم، به زحمت تلاش کرد صدایش بالا نرود:
-شاید دفترو نخونده، کولی بازی در نیار، تا کی می خوای خودتو ازش قائم کنی؟ بالاخره شب که باید بیای تو همین خونه ور دلش بخوابی، راه بیا هما
با دستم روی دستش کوبیدم:
-نه، من بالا نمیام، اصلا میرم از این به بعد توی اون یکی خونه ام زندگی می کنم، اونا هم همین جا باشن
تورج بی توجه به التماس هایم مرا کشید، دندانهایم روی هم برخورد می کرد. دوست داشتم همه ی اینها کابوس باشد، یک کابوس وحشتناک. از همان کابوس هایی که وقتی چشم باز می کردم و می فهمیدم حقیقت ندارد، نفس حبس شده ام را از سر آسودگی رها می کردم….
هر دو مقابل در سالن ایستادیم، با صدای خفه ای گفتم:
-می ترسم
تورج با اخمهای در هم گفت:
-نترس من اینجام
و دستش را روی دستگیره ی در گذاشت و به آرامی در را گشود و وارد شد و مرا به دنبال خودش کشید. وحشت زده وارد سالن شدم، خانه در سکوت فرو رفته بود، با چشمان وغ زده دور تا دور سالن را از نظر گذراندم، انگار کسی خانه نبود، تورج محطاتانه صدا زد:
-وحید، خونه ای؟ فرشته؟
صدایی به گوش نرسید، تورج آستینم را رها کرد و به سمت یکی از اطاق ها رفت. تلو تلو خوردم، چرا کسی جواب نمی داد؟ وحشت جای خود را به نگرانی داد، به قدم هایم جان دادم و به سمت اطاق قدیمی آق بانو و مشتی به راه افتادم، فرشته به همراه وحید، شب ها آنجا می خوابید. آب دهانم را قورت دادم و چند ضربه به در زدم:
-فر…فرش…فرشته؟
صدایی به گوش نرسید، صورتم را گاز گرفتم و در را گشودم، کسی داخل اطاق نبود، چشمم داخل اطاق چرخید، رخت و لباسهای فرشته و وحید هم داخل اطاق نبود. گلویم خشک شد، نکند رفته بودند؟ و با این فکر ذهنم جرقه زد. دستگیره ی در را رها کردم و به سمت پله ها دویدم، تورج صدایم زد:
-چی شد؟
جوابش را نداد، از پله ها بالا دویدم، باید می رفتم به اطاق خودم، فرشته آخرین بار از اطاق خودم با من تماس گرفته بود. دوباره چشمه ی اشکم جوشید، چقدر من بدبخت و بدشانس بودم، الان وقت خواندن آن دفتر بود؟ با پشت دست اشک هایم را پاک کردم، تورج هم پشت سرم از پله ها بالا دوید. به سمت اطاقم رفتم و یکباره آن را گشودم، اطاقم تمیز و دست نخورده بود، وسایل های اطاقم گرد گیری شده بود. نگاهم از روی تختخوابم گذشت و روی میز تحریرم ثابت ماند، با دیدن دفتر قهوه ای رنگم روی آن، قالب تهی کردم. توانم از دست رفت، پس بالاخره دفتر را خوانده بود. چشمانم را بستم و به چهارچوب در تکیه زدم.
-فرشته کجاس؟
با صدای تورج تکان خوردم، بدون اینکه به سمتش بچرخم، زمزمه کردم:
-رفته، دفترو خونده
صدایش حیرت زده شد:
-مطمئنی؟
-آره، اونا روی میزم گذاشته
-چی نوشته بودی توش؟ چیز خاصی نوشته بودی؟
سرم را تکان دادم:
-آره، از وقتی که دانشجو بودم نوشتم، تا وقتی آیناز به دنیا اومد
و شانه هایم لرزید:
-رفته، وسایلاشو جمع کرده رفته
تکیه ام را از چهارچوب در جدا کردم و به سمت میز رفتم و مقابل آن ایستادم. دستم روی دفتر رنگ و رو رفته ام لغزید. همدم سالهای بی کسی ام بود، سنگ صبورم بود، اما رازداری نکرد، اینبار رازداری نکرده بود. بی اختیار آنرا گشودم، آخرین ورق نوشته شده اش، تا خورده بود، یادم نمی آمد آن را تا زده باشم، هیچ وقت دفترم را تا نمی زدم. چشمانم گشاد شد، با دیدن قطرات اشک روی دفترم نزدیک بود قلبم از کار بایستد، اشکهای فرشته بود انگار. نگاهم روی آخرین جملاتی که در دفترم نوشته بودم، لغزید:
“دفترم این آخرین باریه که برات می نویسم، دیگه می خوام بفرستمت بری لای خرت و پرت ها خاک بخوری، آق بانو و مشتی نیستن، وحید و فرشته هم سرشون گرم دو تا دختراشونه، منم می خوام فقط نفس بکشم و زندگی کنم، آق بانو قبل از مرگش به من گفته بود به وحید با چشم احترام نگاه کن، دفترم وقتی نمی تونم عشقشو از سرم بیرون کنم دیگه چه فرقی می کنه چجوری نگاهش می کنم؟ دیگه نمیام سراغت، دیگه چیزی برات نمی نویسم، دردهامو می ریزم توی سینه، تا آخر عمرم با کسی در مورد وحید حرفی نمی زنم، فقط آق بانو می دونست که اونم پر کشید و رفت، با این راز میرم زیر خاک، نمی ذارم هیچ کس بفهمه، حتی وحید، حتی فرشته…دفترم برای همیشه خداحافظ”
سطر سطر نوشته هایم، از اشک خیس شده بود، دستم را مقابل دهانم گرفتم، فرشته همه چیز را فهمیده بود. اگر بلایی بر سرش می آمد هیچ وقت خودم را نمی بخشیدم. تورج با بی قراری پرسید:
-خونده هما؟
به سمتش چرخیدم، به چشمان اشک آلودم خیره شد و وا رفت….
چند دقیقه گذشته بود و جز صدای هق هقم صدای دیگری به گوش نمی رسید، دوست داشتم جا به جا بمیرم. چه افتضاحی به پا شده بود، دیگر با چه رویی به صورت فرشته نگاه می کردم. با یادآوری اشک هایش روی برگه های کاغذ، قلبم آتش گرفت. با صدای تو دماغی گفتم:
-چه خاکی تو سرم بریزم تورج؟
تورج چند ثانیه به من زل زد و نفس عمیق کشید:
-بریم در خونه ی بابای فرشته
چشمانم درشت شد:
-چی؟
-زودباش بریم، اگه الان نری دیگه نم یتونی باهاش رو به رو بشی، برو براش همه چیزو توضیح بده
یک قدم عقب رفتم:
-نه من نمیرم، من نمی تونم
-حرف گوش کن هما، این تنها راهه
چانه بالا انداختم:
-من حاضرم بمیرم ولی…
فریادش باعث شد دوباره یک قدم عقب تر بروم:
-نه تو نمی میری، اونی که می میره فرشته است، می میره و حسرت ابدی روی دلت می مونه، عذاب وجدان بیچاره ات می کنه، هر بار به چشمای معصوم دختراش زل می زنی به خودت میگی من باعث شدم مادرشون بمیره، من مرگشو جلو انداختم
دستم را مقابل دهانم گرفتم، تورج چه می گفت؟ او هم که از مردن فرشته حرف می زد، مگر نگفته بود زنده می ماند؟ مگر نگفته بود امید داشته باشیم؟
-تو گفتی امید…
-اینقدر حرفهای منو یادم ننداز، آره من گفتم بازم میگم، اما الان شرایط فرق می کنه، الان یه اتفاقی افتاده که تو مجبوری از خودت و پاکی خودت دفاع کنی
سرم را تکان دادم:
-من نمی تونم، من..
نعره زد:
-نمی تونی؟ نمی تونی هما؟ پس داری به فرشته میگی که حق با اونه و تو پاک نیستی، داری اینجوری بهش می فهمونی که هر فکر غلطی که توی ذهنش اومده درسته، هما من عاشق همچین دختری نشدم، تو آسمونی هستی، آسمونی ها پاکن، برو ثابت کن
دستم را روی قلبم گذاشتم، قلبم نزدیک بود از دهانم بیرون بزند، نفس هایم خش دار شد.
-آسمونی ها یه دل دارن اندازه ی دنیا، دلاشون دریاییه، برای خوشبختی رفیق سینه سوخته ان، نذار فرشته با این فکر بمیره که تو بد بودی
کف دستم را روی دهانم گذاشتم، گریه امان نمی داد، گریه…امان…نمی داد…
………………
داخل حیاط خانه ی پدری فرشته ایستاده بودم، با همان لباسهای خیس که به تنم چسبیده بود. دست و پایم حس نداشت. به تورج نگاه کردم که تلاش می کرد با من چشم در چشم نشود. تا چند دقیقه ی دیگر فرشته را می دیدم، نمی دانستم چه بگویم، چطور از خودم دفاع کنم، فقط آمده بودم اینجا چون انگار حق با تورج بود، اگر فرشته با این فکر می مرد که من در حقش نامردی کرده ام، هیچ وقت خودم را نمی بخشیدم. تورج به آرامی گفت:
-بریم بالا
انگار به سلاخ خانه می رفتم، یا انگار پای چوبه ی دار بودم، از ذهنم گذشت که محکوم به اعدام در آخرین لحظات عمرش چه حسی داشت؟ اصلا انگار آخرین لحظات عمر خودم بود. پلک چپم پرید. در ورودی باز شد، وحید با ظاهری آشفته بین دو لنگه ی در ظاهر شد. با دیدنش قلبم فرو ریخت، سعی کردم به او نگاه نکنم. بی مقدمه گفت:
-بچه ها، فرشته دیوونه شده، دو ساعت پیش یه دفه جیغ کشید، گریه کرد، مجبورمون کرد از خونه ی هما بریم، نتونستم آرومش کنم، سریع اومدیم، هرچی با موبایلت تماس گرفتم خاموش بودی هما، نمی دونم چی شده، بخدا حالش خوب بود، داشتیم خونه رو تمیز می کردیم، یه دفه…
و یکباره با صدای فریاد گلناز سر چرخاند:
-بابا، مامانی گریه می کنه
وحید مستاصل به سمتمان چرخید:
-تو رو خدا بیاین ببینین چشه، دارم دیوونه می شم
دستی به چشمانم کشیدم، تصمیم را گرفتم، مرگ یکبار و شیون هم یکبار…
اینبار پشت در اطاقِ فرشته ایستاده بودم، احساس می کردم هر لحظه ممکن است غش کنم. صدای هق هق فرشته از اطاقش به گوش می رسید، قلبم هزار پاره شد. دستم را چند بار برای گرفتن دستگیره ی در دراز کردم و پس کشیدم. وحید به سمتم آمد:
-من می رم تو ببینم چی شده
تورج راهش را سد کرد:
-هما میره، تو بیرون باش
وحید به سمتش چرخید:
-چرا من نرم؟
-تو اگه می تونستی آرومش کنی تا الان کرده بودی
وحید لب برچید:
-چی میگی تورج؟ زنمه،
تورج سرد و یخی گفت:
-منم نگفتم خواهرته
وحید صدایش را بالا برد:
-مرتیکه چی می گی تو؟ زنم داره می میره، صداشو میشنوی یا کر شدی؟ تو این هاگیر واگیر متلک بار من می کنی؟
و خواست به سمت اطاق بیاید، تورج دستش را گرفت:
-گفتم تو نرو، من کر نیستم ولی انگار تو کری
آیناز و گلناز هراسان شدند:
-بابایی دعوا نکن، بابایی
-بابا جونی تو رو خدا
صدای پدر فرشته را شنیدم:
-خدایا کاشکی بمیرم پرپر شدن بچه مو جلوی چشم خودم نبینم
صدای وحید بالاتر رفت:
-تورج نذار رفاقتمون بهم بخوره، می خوام برم پیش زنم، به تو هیچ ربطی نداره
-زنت نمی خواد تو پیشش باشی، هما میره پیشش
-چرا نمی خواد؟ بی شرف اصلا تو چه کاره ای می گی منو نمی خواد؟
سرسام گرفتم، دیوانه شدم، همه چیز را تمام می کردم، می رفتم به پای فرشته می افتادم و می گفتم مرا ببخشد. اصلا تف کند توی صورتم اما مرا ببخشد. و با این تصمیم خودم را داخل اطاق پرت کردم و در را بستم. نگاهم افتاد به فرشته، به دوست صمیمی ام، به خواهرم، به خواهر آسمانی ام، روسری روی سرش نبود، دیدنی سر بی مویش باعث شد همه ی وجودم از درد پر شود. صورت بی ابرویش هم زیبا بود، آسمانی بود. با دیدنم هق هقش اوج گرفت:
-هما، تو بی معرفت ترین دوست دنیایی، هما تو خیلی بدی
اشک هایم چکید، نفهمیدم چه می کنم، به سمتش دویدم، خودم را زیر پایش انداختم:
-فرشته غلط کردم، بخدا اونجوری که تو فکر می کنی نیس، فرشته تو رو ارواح خاک اعظم خانوم به حرفم گوش کن، فرشته تو رو به حرمت دوستیمون به حرفم گوش کن، تو رو به روح آق بانو بذار حرف بزنم…
و سرم را خم کردم تا پایش را ببوسم، پایش را عقب کشید:
-تو بی معرفتی هما، تو بی معرفتی، خیلی بدی هما، چرا نفهمیدم، چرا من هیچ وفت نفهمیدم؟ چرا خوشبختی رو از تو گرفتم؟
پیشانی ام را به موکت طوسی چسباندم و زار زدم:
-فرشته بخدا چیزی بینمون نبود، بخدا راس میگم
-آخه چرا من نفهمیدم؟ چطوری به جبران اون همه خوبی باعث شدم این همه سال تنها بمونی؟ منو ببخش خواهر خوبم، همای من، دوست خوبم، منو ببخش آسمونی
و دستش را روی سرم گذاشت، اشک های بند آمده بودند، نمی توانستم حرف بزنم.چند دقیقه گذشته بود و من به همان حالت سجده باقی مانده بودم. فرشته با ملایمت به سرم دست می کشید، حرف ها تا پشت دهانم می آمد و توان نداشتم دهان باز کنم و چیزی بگویم. تنها صدایی که به گوش می رسید صدای جر و بحث تورج و وحید بود، وحید عربده می کشید و می خواست وارد اطاق شود اما تورج اجازه نمی داد، پدر فرشته می خواست مانع درگیری آن دو شود و آیناز و گلناز هم گریه می کردند. با صدای فرشته گوش هایم تیز شد:
-نمی خواستم دفترو بخونم، آدم فوضولی نیستم خودتم می دونی، بازش کردم فکر کردم دفتر جزوه هاته، اسم خودمو و وحیدو دیدم کنجکاو شدم، تو بذار به حساب مریضیم، تو فکر کن مریض شدم عقلمو خوردم
و صدایش لرزید:
-وقتی نوشته هاتو خوندم، وقتی خوندم…
به هق هق افتاد:
-هما از خودم بدم اومد، یادم اومد هشت نه سال پیش تو کتابخونه ی دانشگاه پل طالشان با هم حرف می زدیم، یادمه به شوخی بهت گفتم وحید آدم خوبیه مخشو بزن، هما نفهمیدم تو وحیدو می خوای، چقدر من خر بودم
شانه هایم لرزید، او چه تقصیری داشت؟ او که گناهی نداشت، او هم دلش پیش وحید بود، وحید هم خاطرش را می خواست. اصلا آق بانو گفته بود نمی شود به زور بین دو نفر ایستاد. با یادآوری آق بانویی که دیگر وجود نداشت، قلبم سنگین شد. ای کاش بود، ای کاش بود و خودش فرشته را آرام می کرد.

-الان می فهمم چرا شب عروسیم نخواستی بیای، وای هما با اون حالت با من اومدی خرید عروسی، برام سرویس طلا خریدی، ازم نگهداری کردی، به وحید کمک کردی، تو چه طاقتی داری هما، من چقدر بدبختم هما، چقدر بدبختم که هیچ وقت نتونستم خوبی هاتو جبران کنم، همیشه باعث شدم عذاب بکشی، به خاطر من این همه سال عروسی نکردی و تنها موندی
سر بلند کردم، چشمان زیبایش پف کرده بود، با گریه گفتم:
-تو رو خدا با خودت اینجوری نکن، همه چیز مال گذشته است، دیگه تموم شده، اصلا از اون حس چیزی با من نمونده، اون یه حماقت دوره ی جوونی بود
-نه تموم نشده، اگه تموم شده بود ازدواج می کردی، با تورج یا امیر یا چند تا خواسگار خوبی که تو این سالها واست اومد ازدواج می کردی، پس تو هنوز وحیدو دوست داری
از خجالت گر گرفتم، چشم از فرشته گرفتم، توان نداشتم به صورتش خیره شوم. داشت از علاقه ی من به همسرش می گفت. سرم را پاینی انداختم:
-فرشته…من، نه اصلا دوست..دوستش…وحید برام فقط شوهر توئه همینو بس
خودش را جلو کشید و با دستانش صورتم را قاب کرد و مجبورم کرد سرم را بلند کنم:
-نه، دیگه گول نمی خورم هما، می دونم هنوز دلت پیششه، من همه ی اون دفترو نخوندم، ولی می دونم دوستش داری، توی دانشگاه خیلی ها وحیدو دوست داشتن، چون آدم خوبی بود، می تونست هر کسی رو خوشبخت کنه، منم نه سال خوشبخت زندگی کردم، ولی دیگه بسِّه، دیگه من مهم نیستم، من که می میرم، من که میرم اون دنیا…
دلم لرزید، با وحشت به میان حرفش پریدم و گفتم:
-فرشته از مردن حرف نزن، تو زنده می مونی، بالای سر بچه هات…
-نه، من می میرم، میرم اونجا پیش مادرم و برادرم، میرم پیش آق بانو
و میان گریه لبخند زد:
-میرم گوششو می کشم که از اون اول قضیه رو می دونست و به من چیزی نگفت
و دوباره چشمه ی اشکش جوشید:
-اما تو زنده می مونی، تو می مونی بالای سر بچه هام، تو بزرگشون می کنی
دستم را روی دستانش گذاشتم:
-با هم بزرگشون می کنیم، قربونت برم از رفتن نگو، تو رو خدا از این حرفا نزن
-من رفتنی ام، چیزی نمونده که برم، اصلا دیگه نمی خوام زنده باشم، هر چی زندگی کردم بسه، ولی تو که زندگی نکردی، نوبت توئه، دیگه نوبت زندگی کردن توئه
با گریه گفتم:
-فرشته هذیون میگی، چی میگی؟ تو رو خدا همه چیزو فراموش کن، من غلط کردم که توی اون دفتر…
-نه نه، من باید می فهمیدم، باید می فهمیدم این همه سال تو چی کشیدی، می تونستی زندگی منو بهم هم بریزی، اصلا می تونستی به ما کمک نکنی، دستمونو نگیری، آخه تو چرا اینقدر خوبی هما؟
و بینی اش را بالا کشید:
-من باید جبران کنم، باید تلافی کنم، ببین هما تو و وحید ازدواج می کنین، تو می شی مادر بچه های من، وقتی من رفتم، وقتی که مردم جای منو برای اون سه تا پر می کنی، به من این قولو بده، قول بده…
خودم را عقب کشیدم، نگاه هراسانم روی صورت فرشته چرخید، دیوانه شده بود، دفترم را خواند و عقلش را از دست داد. در دل به خودم بد و بیراه گفتم، من باعث شدم که دیوانه شود. خدا مرا نمی بخشید، اصلا حقم بود که مرا نبخشد. ترسیده گفتم:
-فرشته، خوبی؟ حالت خوبه؟
-من خوبم، خیلی خوبم، دیگه از مردن نمی ترسم، دیگه برام سخت نیس، می دونم تو قراره مادر بهتری واسه بچه هام باشی، وحید یه زن خوب پیدا می کنه، اصلا می دونی چرا مادرم مرد؟ می دونی چرا من و تو اینقدر بی کس و تنها بودیم؟ یادته همیشه می گفتم توی هر کار خدا یه حکمتی هست؟ حکمتش این بود که منم برم و تو بمونی، حکمتش این بود که هر دو تا خوشبخت زندگی کنیم
چشمانش را بست، اشک های بی رحم روی گونه اش چکیدند:
-فقط دلم می سوزه که نیستم و خوشبختی تو و وحیدو از نزدیک نمی بینم
دوباره بغضم ترکید:
-تو چجوری تو این هاگیر واگیر از من و شوهرت میگی؟ چجوری از عروسی میگی؟ فرشته تو حالت…
صدایش بالا رفت:
-باید زن وحید بشی، همین فردا باید باهاش ازدواج کنی، مردنم نزدیکه، امروز فردا می میرم، اصلا دیگه نمی خوام برم شیمی درمانی، می خوام این روزای آخر عمرم آروم باشم، می خوام خوشبختی تو رو ببینم، آرامش بچه هامو ببینم، خوشبختیِ وحید، وحید…وحید…
و یکباره دستش از روی دستم شل شد و عقب رفت، از جا پریدم:
-فرشته، خوبی؟ فرشته؟
چشمانش بسته بود، به پشت روی زمین افتاد، از تهِ دل زار زدم:
-فرشته، یا امام زمان
به ثانیه نکشید که در باز شد و وحید و تورج خودشان را داخل اطاق پرت کردند، وحید نعره زد:
-فرشته چی شد؟ یا حضرت عباس
به خودم تکانی دادم و بالای سر فرشته رسیدم، دست گذاشتم روی قلبش، قلبش می تپید، از سر آسودگی چشمانم را بستم. صدای گریه ی آیناز و گلناز در فضای اطاق پیچید. وحید دست برد و فرشته را مثل پر کاه از روی زمین بلند کرد و گفت:
-بریم بیمارستان، تو رو خدا بریم
آیناز با گریه گفت:
-مامان فرتِّه، مامانمو می خوام
تورج رو به من کرد:
-سوئیچو بده
گیج و گنگ به کیفم اشاره زدم، به سمت کیفم پرید و آن را از روی زمین برداشت گفت:
-با بچه ها بمون، ما دو تا می ریم
و به سمت در اطاق دوید، لحظه ی آخر سر چرخاند و لبخند اطمینان بخشی به من زد و رفت. به خودم که آمدم، آیناز در آغوشم اشک می ریخت.
تا غروب منتظر برگشتن وحید و تورج و فرشته ماندم. آنقدر گریه کرده بودم که سرم سنگین شده بود، آیناز و گلناز در آغوشم بودند که با مانتو و روسری روی سرم همانجا روی زمین، به خواب رفتم. با باز شدن در اطاق، از جا پریدم، نگاه خواب آلودم روی صورت پف کرده از گریه ی وحید، ثابت ماند، یکباره هوشیار شدم و به خودم تکانی دادم، فرشته در آغوشش بود. با صدای گرفته ای گفتم:
-فرشته چطوره؟ خوبه؟
بر خلاف انتظارم جوابم را نداد، با اخمهای در هم به سمت تختخواب دو نفره شان رفت و فرشته را روی آن خواباند. مجال فکر کردن به وحید و رفتار عجیب و غریبش نبود، به سمت فرشته رفتم، به هوش بودم، دستش را در دست گرفتم:
-فرشته جونم، خوبی عزیزم؟
چشمان بی فروغش را به صورتم دوخت و لبخند زد:
-خیلی خوبم هما، خیلی
پیشانی اش را بوسیدم:
-بهتر هم می شی
لبخندش عمیق شد:
-آره، می دونم بهتر می شم، با آرامش می رم، دیگه آرومملب هایم لرزید:
-فرشته تو رو خدا اینجوری نگو
سری تکان داد و به پشت سرم زل زد:
-به وحید هم گفتم، گفتم عقدت کنه، فقط همینو می خوام
آنقدر جا خوردم که چشمانم گشاد شد، ضربان قلبم بالا رفت. فرشته چه کار کرده بود؟ حالا دلیل اخم های در هم وحید را می فهمیدم. بدنم گر گرفت، از خجالت دوست داشتم بمیرم. لبم را به دندان گرفتم. حالا وحید در مورد من چه فکری می کرد؟
-فرشته می شه این بحثو تموم کنی؟
صدای وحید بود که با بد اخمی فرشته را مخاطب قرار داده بود، فرشته هم اخم کرد:
-بهت گفتم این آخرین خواسته ی منه، نمی خوای که حسرت به دل بمیرم؟
-کی گفته تو می میری؟ چرا داری با روان من بازی می کنی؟ این چرندیات چیه میگی؟ مغزتو خوردی؟
خودم را عقب کشیدم و سراپا ایستادم، انگار فرشته واقعا مغزش را خورده بود. من زن وحید شوم؟ نه، امکان نداشت. وحید شوهر فرشته بود، همیشه هم شوهرش باقی می ماند. من این وسط کجای معادله بودم؟یک دختر یتیم بدبختِ تنها که در آستانه ی سی سالگی هیچ دلخوشی نداشت. همه ی آدم های خوب دور و برش را از دست داده بود و بهترین دوستش هم چند صباحِ دیگر می رفت.
با صدای فرشته تکان خوردم:
-وحید توی بیمارستان چی گفتم؟
-من به تو چی گفتم؟ گفتم این حرف همین جا خاک بشه یا نه؟ گفتم یا نه؟
زمزمه کردم:
-بچه ها بیدار می شن
وحید به سمتم چرخید، چشمانش دو کاسه ی خون بود، با تشر گفت:
-رفیقت خل شده، روانی شده، میگه تو رو عقد خودم کنم، اونم کِی؟ همین فردا…
فرشته به میان حرف وحید پرید:
-هما من میخوام تو زن وحید بشی، اصلا همین جا تو رو واسه وحید خواسگاری می کنم
پلک زدم، پشت سر هم پلک زدم، یاد دفترم افتادم. چند سال پیش با ذوق و شوق داخلش نوشته بودم وحید می خواهد از من خواستگاری کند، همان دورانی بود که وحید می خواست فرشته را از من خواستگاری کند، حالا فرشته مرا برای شوهرش خواستگاری می کرد. نگاهم دور تا دور اطاق چرخید و روی چهره های معصوم آیناز و گلناز ثابت ماند. به زحمت دهان باز کردم:
-فرشته الان وقت این حرفها نیس
فرشته نیم خیز شد:
-پس کی وقتشه؟ دیگه وقتی نمونده، دارم میرم، چرا نمی فهمین؟ من دارم میرم
و یکباره به سرفه افتاد. دوباره چشمه ی اشکم جوشید، چه کار کرده بودم که خدا این روزهای سخت را نشانم می داد؟ آزار من به مورچه هم نمی رسید.
وحید دستپاچه شد:
-فرشته، آروم باش، خودتو اذیت نکن
و دستش را به سمت فرشته دراز کرد، فرشته دستِ وحید را محکم در دست گرفت و میان سرفه های کش دارش گفت:
-عقد..عقدش کن….عقدش کن وحید…
صدای هق هق وحید را که شنیدم دستم لمس شد:
-فرشته چی میگی تو؟ این فکرای چرت و پرت چیه؟ کیو عقد کنم؟ این که خواهر منه، من زن دارم فرشته، تو زن منی، تو خانوم خونه ی منی، چرا داری دیوونم می کنی، چی میگی تو؟
قلبم فشرده شد، وحید گفته بود من خواهرش هستم، فرشته به سرفه افتاده بود، فرشته حالش خوب نبود، وحید عصبی بود. اصلا نمی دانستم درد بی درمان خودم چیست.
فرشته با به گلویش چسبید:
-بچه هام بی مادر…نمی مونن، هما همه تونو…خوشبخت می کنه،
وحید دستی به سر فرشته کشید:
-استراحت کن، به خودت فشار نیار، تو حالت خوب نیس، باشه بعدا حرف می زنمی، باشه خانوم؟
و خواست از روی تخت بلند شود که فرشته به بازویش چسبید و با ناله گفت:
-تو زندگیم…هیچ وقت، هیچ وقت…هیچی ازت نخواستم،
و سرفه امانش نداد، خودش را خم کرد. وحید ترسید:
-آروم عزیزم، فرشته آروم، خانوم آروم
صدای نق نق آیناز را شنیدم که تازه از خواب بیدار شده بود:
-مامان فرته، اومدی؟
گلناز هم بیدار شد و روی زمین نشست و چشمانش را مالید. فرشته با دست به من اشاره کرد که بچه ها را از اطاق بیرون ببرم. اشک هایم را پاک کردم و خم شدم:
-پاشین بریم بیرون
گلناز لج کرد:
-نمیام
با التماس گفتم:
-خاله تو رو خدا لج نکن
خودش را عقب کشید:
-نمیام
صدای سرفه های خفه ی فرشته روانم را به هم ریخت، دست گلناز را کشیدم:
-بیا بریم دیگه
آیناز به مانتو ام چسبید:
-می ترسم خاله
گلناز فریاد زد:
-نمیام اصلا
وحید چرخید و نعره زد:
-گمشو بیرون دیگه بچه
و از یقه ی لباسِ گلناز کشید و به سمتم هلش داد:
-برو بیرون
گلناز به گریه افتاد، فرشته نفس عمیق کشید:
-با همه چیزت…ساختم وحید…وقتی می خواستیم…عقد کنیم یادته؟ به خاطر مادرم…که داشت می مرد عقدو جلو انداختیم…با همه ی بی پولی و نداریت ساختم
وحید دوباره دستی به پیشانیِ فرشته کشید:
-می دونم عزیزم، می دونم، همیشه پیشِ تو رو سیاه بودم
گلناز را کشیدم و به سمت در اطاق رفتم.
-نه، رو سیاه نبودی، من زن خوشبختی بودم، من خوشبخت بودم باهات وحید
گلناز دستم را گاز گرفت، تا مغز استخوانم تیر کشید. نگاه وحشت زده ام روی وحید ثابت ماند که شانه هایش می لرزید:
-منم خوشبختم، خوشبختم که تو زنمی
-خواسته ی اول و آخرم…اینو ازت می خوام…باید گوش کنی…دیدی دکتر چی گفت؟ دیدی امروز چی گفت؟
دوباره دستم تیر کشید، گلناز باز هم دستم را گاز گرفته بود. ذهن سودا زده ام به تکاپو افتاد، دکتر چه گفته بود؟ دکتر چه درد بی درمانی گفته بود؟
-وحید بذار…خوشبخت برم، خواهش می کنم،
و اینبار سرفه امانش نداد، مایع سبز رنگی از دهانش بیرون ریخت. با مشت و لگد گلناز به خودم آمدم، کتکم می زد. در اطاق را باز کردم، اول آیناز را فرستادم برود داخل سالن. خم شدم و گلناز را در آغوش کشیدم، نگاهم افتاد به دستم کبود شده بود، گلناز به موهای سرم چسبید و کشید، سرم خم شد با بدبختی گفتم:
-گلناز، خاله موهامو کندی
جیغ کشید:
-مامانمو می خوام، ولم کن می خوام برم پیش مامانم
حس کردم هر لحظه امکان دارد پوست سرم از ریشه کنده شود، دست کوچکش را گرفتم:
-گلناز، خاله کشتی منو
یک جفت جوراب مردانه مقابلم ظاهر شد، تورج بود. او را به کل فراموش کرده بودم، دست برد و دستان گلناز را از سرم جدا کرد:
-دخترم، گلناز خانوم، عمو؟ چیه؟ چی شده؟ دلت میاد موهای خاله رو می کشی؟
صدایش غم داشت، درد داشت، صدایش دل شکسته بود انگار. سر بلند کردم و به چشمان غم زده اش خیره شدم، با دستان کبود و لرزان، موهای به هم ریخته ام را زیر روسری چپاندم. دستِ تورج روی سر گلناز بود که در آغوشش هق هق می کرد. چند ثانیه به من خیره شد، نگاهش عجیب و غریب شده بود، یکباره بی مقدمه لبخند زد، نم اشک در چشمش درخشید، آب دهانم را قورت دادم. گلناز را در آغوشش تاب داد و به سمت پدر فرشته رفت که روی مبل نشسته بود و آیناز را در آغوش گرفته بود و اشک می ریخت. گلناز را کنارش نشاند، دوباره به سمتم آمد و به آرامی گفت:
-دستتو ببینم
با صدای لرزانی گفتم:
-دکتر چی گفت؟
سکوت کرد، صدایم بالا رفت:
-تورج؟
-گفت اذیتش نکنیم روزای آخرشه، دیگه نیاریمش بیمارستان
دستم را همان ستی که گلناز دندان گرفته بود روی دهانم گذاشتم، با ناباوری گفتم:
-دکتر گفت؟
تروج سر تکان داد.
-فرشته از کجا می دونه؟
-فکر کردیم بیهوشه، ولی بهوش بود شنید
و دستش را دراز کرد تا دستم را بگیرد، میانه ی راه دستش متوقف شد. به چشمانم زل زد:
-از دستم رفتی هما
نگاهم روی اجزای صورتش چرخید، او هم که هذیان می گفت، فرشته امروز و فردا می رفت و او هذیان می گفت، وحید هذیان می گفت و خود فرشته، اصلا خودش هذیان زده بود. فهمیده بود که به زودی می رود، دیوانه شده بود. چشمانم را روی هم فشردم، صدای جیغ هیستریک گلناز عصبی ام کرد، تورج با بغض گفت:
-تو زن وحید میشی، من می دونم، خود فرشته مجبورتون می کنه عقد هم بشین، من باید برم ، من دوباره باید برگردم اطریش، این دفه واسه همیشه میرم دیگه اینجا کاری ندارم، دیگه هیچ وقت نمیام ایران…
دو روز بود آمده بودم خانه ی خودم. یعنی وحید به من گفت به خانه برگردم. گفت خودش خبر حال فرشته را به من می دهد. دوست نداشتم از آنجا بیرون بیایم. حال فرشته خوب نبود، حال فرشته اصلا خوب نبود و هر لحظه احتمال می دادم فاجعه اتفاق بیوفتد، همانی بشود که دکتر گفته بود. تورج هم پیدا نبود، او هم گم و گور شده بود، آخرین بار در خانه ی پدری فرشته به من گفته بود بر می گردد اطریش و دیگر هم ایران نمی آید. بعد از آن دیگر خبری از او نداشتم و دلم مثل سیر و سرکه می جوشید، دوست داشتم زنگ بزنم از وحید حال فرشته را بپرسم اما رو نداشتم. می دانستم جر و بحث آن ها بر سر من بود. فرشته اصرار داشت وحید مرا عقد کند. و یک لحظه حس کردم چقدر این جمله برایم سنگین است، من بشوم زن وحید؟ زن رسمی اش؟ پس فرشته چه می شد؟ دوست صمیمی ام چه؟ این چه سرنوشتی بود که من و فرشته داشتیم. این همه بدبختی برای چه بود آخر؟
به سمت دستشویی رفتم، تا صورتم را بشویم. دو روز بود که اضطراب دیوانه ام کرده بود. ذهنم رفت سمت تورج، باید با او تماس می گرفتم، اصلا دلیل این دو روز بی خبری چه بود؟ چرا وحید و فرشته تماس نگرفتند؟ چرا وحید خبر فرشته را نمی داد؟ نرسیده به دستشویی ایستادم. شاید باید با خانه ی فرشته تماس می گرفتم، باید صدایش را می شنیدم. “من زن وحید شوم” دیگر چه صیغه ای بود؟ میان این همه بدبختی فقط همین را کم داشتیم. به سمت تلفن رفتم، دستم به گوشی نرسیده بود که صدای آیفون بلند شد. به سمت آیفون رفتم، با دیدن وحید درون مانیتور جا خوردم. یک اتفاقی افتاده بود، یک بلای آسمانی رسیده بود، وگرنه وحید اینجا چه می کرد؟ دکمه را فشردم و به سمت جالباسی دویدم، روسری ام را به سر کشیدم و از سالن بیرون رفتم….
هوا سرد بود، باران نم نم می بارید، بی توجه به بلوز و شلوار نازکی که به تن داشتم، مقابل وحید ایستاده بودم. نگاه هراسانم از سر تا به پا روی هیکلش چرخید. لباسهایش کثیف بود، بوی ترشیدگی باعث شد بینی ام را چین دهم. چشم از تی شرتش گرفتم و به صورتش زل زدم، چشمانش پف کرده و سرخ بود. فرشته از دست رفته بود، آمده بود همین خبر را به من بدهد. دستانم رفت سمت دهانم، می خواستم از تهِ دل جیغ بکشم. می خواستم خودم را بزنم، دوستم رفته بود، بچه هایش بی مادر شده بودند. چشمانم گشاد شد، اشک تا پشت پلکم راه باز کرد و یکباره با صدای وحید تکان خوردم:
-هما حال فرشته خیلی بده،
پلک زدم، فرشته زنده بود. وحید گفت حالش بد است. “حالش بد است” یعنی اینکه زنده بود. همین هم برای من غنیمت بود، همین هم خوب بود.
-ببین از صبح روی من آورده بالا، هر بار بالا آورد بغلش کردم، چسبوندمش به خودم، لباسامو ببین، استفراغ فرشته اس
دهانم را بستم، بغض بیخ گلویم چسبید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!