رمان آسمانی ها

رمان آسمانی ها پارت پنجم

-دیروز جیغ می کشید، نمی دونم چشه، می گه باید ما عقد کنیم، خل شده، دیوونه شده، من نمی دونم چشه هما، می گه عذرائیلو می بینه، می گه می خوام بهش جون بدم ولی شماها نمی ذارین، نفرین می کنه هما، نفرینم می کنه
سرم را پایین انداختم. به خودم دلداری دادم که کابوس است، خواب است، یک خواب وحشتناک. اصلا بختک است. و واقعا هم بختک بود، بختک بود که آمده بود وسط زندگی همه ی ما.
-هما میگه ازت راضی نیستم، یه حرفایی می زنه همه ی تنم آتیش می گیره، التماس می کنه عقد کنیم، راستشو بگو چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ حرفی شده؟
نگاه هراسانم روی چشمان سرخش ثابت ماند. به او باید چه می گفتم؟ به او می گفتم زنت فهمید که من سالها عاشق تو بودم، که هنوز هم دوستت دارم؟ نه، اینها که گفتنی نبود.
-تورج امشب پرواز داره، داره میره اطریش
با شنیدنِ این حرف قلبم از کار ایستاد، خواستم چیزی بگویم که مجال نداد:
-اونم خل شده، تنهام هما، من راضی شدم، راضی شدم عقدت کنم
چشمانم دو دو زد، لال شدم. انگار کسی دست انداخته بود داخل سینه ام و قلبم را فشار می داد. وحید دستی به ته ریشش کشید:
-می دونم خل شدم، می دونم دیوونه شدم، ولی زنم داره می میره، بخدا می دونم خواسته ی زیادیه، ولی عقدمون صوریه، هر وقت تو گفتی فسخش می کنیم، بخدا من نامردی نمی کنم، تو خواهر منی، همیشه خواهر منی، می ترسم هما، تو رو خدا بازم در حقم خواهری کن، فرشته عقلشو از دست داده، این دم آخری…این دم آخری بذار آروم بره
سرم گیج رفت، صدای وحید در سرم تکرار شد، گفت “عقد کنیم، عقدمون صوریه، تو همیشه خواهر منی، فرشته این دم آخری آروم بره”
“دم آخری” یعنی فرشته داشت می رفت؟ راه نفسم بسته شد. فرشته داشت می رفت، داشت پر می کشید و می رفت.
-گفته واسه عقد آقا رو بیاریم خونه، فکر همه چیزو کرده، بخدا خودم بعدا یه شناسنامه ی دیگه برات می گیرم، اصلا به اون حاجی میگم توی شناسنامه چیزی ننویسه، فقط یه صیغه بخونه و خلاص، هما مثه همیشه برای من و فرشته خواهری کن، بخدا تا آخر عمرم غلام حلقه به گوشت می شم، تو رو خدا دست برادرتو بگیر
و دستش را به سمتم دراز کرد:
-دست منو بگیر هما
کلافه شدم، خواستم فریاد بزنم “تو برادر من نیستی، اگه برادر منی چجوری می خوای منو عقد کنی؟”
-یه چیزی بگو هما، تورج که نتونست کمکم کنه، گفت خودتون می دونین، خودم می دونم چقدر به هم ریخته، من الان فقط به زن خودم فکر می کنم، هیچی برام مهم نیس، بچه ام مهم نیس چه برسه به تورج، هما خواهش می کنم، یه صیغه می خونیم تموم میشه و فسخش می کنیم، بعد از اینکه فرشته…بعد از اینکه…
و گریه امانش نداد و بغضش شکست، میان هق هق گفت:
-هما، بخدا خودم فسخش می کنم، تو رو خدا هما، تو رو به روح پدر و مادرت این آخر آخر ها، این دم آخر….
هر دو دستم را روی سرم گذاشتم. خدایا چرا اینطور شد، چرا به اینجا کشید؟ ده سال پیش که برای اولین بار وحید را دیدم و عاشقش شدم، بارها از تو خواستم او را به من بدهی، جرا اینطور او را به من می دادی؟ چرا فرشته را می بردی پیش خودت؟ اصلا وحید را هم نمی خواستم، دیگر هیچ کس را نمی خواستم، فقط فرشته زنده می ماند، بالای سر بچه هایش می ماند برایم کافی بود.
به وحید زل زدم که دست برد سمت تی شرت کثیفش و آن را به سمت بالا کشید:
-ببین، استفراغ زنمه، میاره بالا، چیزی نمیخوره ولی میاره بالا، تو رو به بزرگی و پاکی خودت قسم می دم هما، راضی شو، برای منم سخت بود ولی وقتی بدونی عزیزت داره جلوی چشمت پر پر می زنه، واسه خاطرش آدم هم می کشی یه صیغه که چیزی نیس، چیزی نیس هما، تو رو خدا…
سرم را پایین انداختم، این ها همه کابوس بود، همین حالا از خواب بیدار می شدم، همین حالا بیدار می شدم و فرشته را می دیدم که با لبخند هر دو کودکش را در آغوش گرفته بود و تنها نگرانی اش، ازدواج نکردن من بود.
-هما جان، هما، تو رو به روح مادرت و آق بانو، تو رو قرآن هما…
وحید همچنان التماس می کرد، چشمانم را بستم.
…………………
ترسیده بودم. نگاه هراسانم دور تا دور اطاق می چرخید، انگار تازه به خودم آمده بودم، نشسته بودم وسط اطاق روی صندلی، نگاه فرشته روی من ثابت مانده بود، نگاهش نور نداشت، فروغ نداشت. نگاهش هیچ نداشت، اما لبش می خندید، اما همه ی وجودش می خندید. چشم از او گرفتم و به وحید زل زدم، رنگش پریده بود، چشم از فرشته بر نمی داشت. سرم را برگرداندم، پدر فرشته به آرامی اشک می ریخت. ویدا کنارش ایستاده بود، چشمان او هم سرخ بود. چشم از او گرفتم و به مرد محضردار خیره شدم که روی صندلی نشسته بود، با حیرت به این جمع ماتم زده نگاه می کرد. آب دهانم را قورت دادم، راستی راستی انگار امروز مراسم عقد کنان من بود. محضردار دفترش را باز کرد. نگاهم را از او گرفتم و دوباره به فرشته زل زدم، رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود. گوشه ی لبم لرزید. از خودم بدم آمد، من باعث این همه مصیبت بودم. او که خوب بود، او که چیزیش نبود. یک هفته ی پیش می خواست خانه ام را تمیز می کرد، دفتر خاطراتم را که خواند از پا افتاد. نگاه غم زده ام را که دید، سری تکان داد و به آرامی گفت:
-خوشبخت بشی هما
اشک دور چشمم حلقه زد، یاد تورج افتادم. دو سه ساعت پیش با من تماس گرفت، برگشته بود اطریش، صدای او هم غم داشت، صدایش درد داشت. خط به خط حرفهایش در ذهنم حک شده بود:
-اطریشم هما، برگشتم، نشد بمونم، نتونستم بمونم، وقتی قسمت دو نفر با هم نباشه، فلک هم بیاد پایین مال هم نمی شن، برگشتم چون درسته مال من نشدی ولی طاقت اینم نداشتم ببینم مال کس دیگه ای، حتی اگه اون آدم صمیمی ترین دوستم باشه، اومدم اطریش تا منم برم دنبال زندگی خودم، اینجا یه دختر خوب هست، اینجا لیزا هست، آسمونی نیس، مثه تو نیس، اما دختر خوبیه، شاید خوشبخت شدیم درست مثه تو که با هر کی باشی خوشبخته، حتی اگه وحید باشه، مراقب خودت باش آسمونی، مراقب وحید باش، مراقب بچه های فرشته باش، اگه عمر فرشته به دنیا بود که خودت می دونی باید از وحید دل بکنی و از زندگیش بیای بیرون، آسمونی ها هیچ وقت وسط خوشبختی دو نفر نمی مونن اگه نبود…اگه نبود خوشبختی رو به اونها هدیه کن، خوشبخت باشی هما، برای خوشبختی منم دعا کن…
-آماده این؟
با صدای محضر دار به خودم آمدم. گفته بود آماده ام؟ من آماده ی چه بودم؟ من اینجا وسط اینها چه می کردم؟ دخترهای وحید و فرشته کجا بودند؟ فرشته چرا اینقدر رنگ پریده بود؟ وحید چرا اشک می ریخت. چانه ام لرزید. محضر دار داشت خطبه می خواند، داشت می گفت دوشیزه ی مکرمه. به خودم نگاه کردم مانتوی عقدم مشکی بود شلوار لی سنگشور به پا داشتم، روسری ام مشکی بود. مشکی پوش بودم اصلا. دوباره به فرشته نگاه کردم، سرفه امانش را برید. وحید نیم خیز شد، فرشته با دست به او اشاره کرد تا روی صندلی بنشیند.
-بنده وکیلم؟
به سمت محضردار چرخیدم، می خواست مرا به عقد وحید در آورد؟ بعد از این همه سال، آن هم در این موقعیت. تورج باز هم رفته بود، فرشته داشت می مرد، وحید التماسم کرده بود.
دوباره به فرشته نگاه کردم، برایم سر تکان داد. لبم را به دندان گرفتم، نمی خواستم گریه کنم، دهان باز کردم:
-بله….
………………..
کسی دور و برمان نبود. فقط من و فرشته داخل اطاق بودیم. روی تخت دراز کشیده بود، من هم روی لبه ی تخت نشسته بودم. گفته بود همه بروند بیرون، گفته بود فقط خودم و خودش بمانیم. دو ساعت از عقد من و وحید گذشته بود و حالا من و فرشته هوو بودیم. نفسم سنگین شد. فرشته دستش را دراز کرد و روی گونه ام گذاشت، صورتم را چرخاندم و کف دستش را بوسیدم. لبخند زد:
-خوشبخت بشی هما
سرم را به چپ و راست تکان دادم:
-فرشته…
دستش را روی دهانم گذاشت:
-هیچی نگو، فقط گوش کن
و سرفه ی خفه ای کرد:
-تو خیلی خوبی ها…در حفم کردی، من همیشه مدیونتم…هیچ وقت نتونستم خوبی هاتو جبران کنم…همیشه هوامو داشتی، این دم آخر هم یه لطفی در حقم کن…بچه هامو سپردم بهت…بچه هامو زیر پر و بالت بگیر…وحید خیلی دل نازک شده، کمکش کن…می دونم می خواد بعد از اینکه من مردم طلاقت بده، قبول نکن…زیر بار نرو
زمزمه کردم:
-فرشت…
دوباره دستش را روی دهانم گذاشت و به سرفه افتاد:
-وقتی…برام نمونده هما…وقتی ندارم…گوش کن…قول بده راضی نمی شی…طلاق بگیری…قول بده
-فر…
-قول بده، تو می تونی…وحیدو به زندگی برگردونی…این قولو بده
به گریه افتادم:
-فرشته الان…
-قول بده هما…عذرائیل اومده…منو ببره، وقت دار…تموم می شه…قول بده
بغضم را قورت دادم:
-قول می دم…قول میدم
میان سرفه، لبخند زد:
-قول دادی…سر قولت بمون…باشه؟
سری تکان دادم. با سر به کمد پشت سرم اشاره زد:
-برو کشوی اولو…باز کن یه جعبه توشه برام بیار…زود باش
از روی تخت بلند شدم و به سمت کشو رفتم، داخلش جعبه ی جواهر بود، همان جواهری که برای عقد فرشته خریده بودم. فرشته می خواست چه کار کند؟
به سمتش رفتم. جعبه را از من گرفت و آن را گشود. نگاهش روی سرویس طلا ثابت ماند، در جعبه را بست دوباره به سمتم دراز کرد، نیمه ی راه دستش شل شد، با عجله جعبه را گرفتم:
-خوبی؟
سری تکان داد:
-این مال تو…کادوی عقدت
پشت دستم را روی دهانم گذاشتم تا هق هقم خفه شود. نفس عمیق کشید:
-پخشو رو روشن می کنی؟ شعر هفتو بذار
از جا پریدم و به سمت ضبط صوت رفتم، دستانم می لرزید. دکمه ی هفت را فشردم، صدای خواننده باعث شد اشک به چشمم هجوم بیاورد:
“به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی
به سمت فرشته چرخیدم. چشمانش را بسته بود، با صدای ضعیفی گفت:
-به بچه ها…بچه هام…بگو بیان، به وحید…بگو بیاد
و نفسش بریده بریده شد. به سمتش دویدم:
-فرشته
به زحمت لبخند زد:
-سلامتو…به آق بانو…می رسونم، به مادرت، به پدرت…به مادر خودم…به داداش فرهادم
با گریه گفتم:
-فرشته
-وقتی فهمیدم…وحیدو این همه سال…می خواستی…از خدا خواستم منو ببره…نخواستم خوب بشم…دیدی تو یه هفته…منو برد؟
-فرشته کاش خدا منو ببره ولی تو زنده بمونی
-تو باید بمونی…پیش بچه هام…پیش وحید…تو باید زندگی کنی
“یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من”
-بگو بچه هام…بیان
و نفسش به شماره افتاد. به سمت در اطاق دویدم و آن را گشودم. وحید پشت در ایستاده بود، با دیدنم وحشت زده شد:
-ها؟
نتوانستم چیزی بگویم، به اطاق اشاره زدم، وحید خودش را داخل اطاق پرت کرد، گلناز و آیناز به دنبالش دویدند. بین چهارجوب در ایستادم. وحید مقابل تخت فرشته زانو زد:-فرشته خانوم، خانوم خودم، فرشته
فرشته به زحمت گفت:
-دیگه کاری…ندارم، دارم میرم…دلم براتون…تنگ میشه
وحید با التماس گفت:
-تو رو خدا خانوم، تو رو قرآن بمون
فرشته پلک زد یک قطره اشک از گوشه ی چشمش چکید:
-وخید…من با تو خوشبخت…بودم، نوبت…هماست
وحید سرش را روی لبه ی تخت گذاشت و زار زد. گلناز و آیناز با گریه فریاد زدند:
-مامانی، مامان
فرشته دستش را با سستی بالا آورد و به سر گلناز کشید، آیناز با گریه گفت:
-مامان فرته، خیلی دوست دارم
فرشته به آیناز خیره شد، اشکها بی رحمانه می چکید. دوست داشتم خودم را به در و دیوار بکوبم. حس می کردم دیگر تحمل را ندارم. واقعا فرشته داشت از میان ما می رفت. صدای خواننده قلبم را تکه تکه کرد:
“کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم به غیر نامت کی نام دیگر ببرم”
فرشته با آخرین توانش گفت:
-هم…ا…جونِ تو…جونِ این..این..این…ا
و دستش از روی گونه ی گلناز شل شد و روی سینه اش افتاد و با چشمان نیمه باز به سقف اطاق، زل زد. نفسم بند آمد، دو زانو بین چهار چوب نشستم. وحید سرش را بالا آورد، به شانه های فرشته چسبید و از تهِ دل نعره زد:
-فرشته نرو فرشته جان، بمون خودمو غلامیتو می کنم، فرشته
دستم را روی سینه گذاشتم و به مانتو ام چنگ زدم. ویدا و پدر فرشته به داخل اطاق دویدند، پدرش فریاد زد:
-یا حضرت عباس، یا حضرت عباس
صدای خواننده همچنان به گوش می رسید:
“اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی….”
نگاه گریانم روی چشمان نیمه باز فرشته ثابت ماند، فرشته به آسمانها پر کشیده بود…
آرد را داخل تابه، روی شعله ی ملایم تفت می دادم. صدای سوزناکِ عبدالباسط در فضای خانه پیچیده بود که قران تلاوت می کرد. بغض بیخ گلویم چسبید، صبح فرشته را خاک کردیم و حالا من داشتم برایش حلوا درست می کردم. برای مراسم ختمِ دوست صمیمی ام حلوا درست می کردم. بینی ام را بالا کشیدم و دوباره آرد های طلایی شده را هم زدم. صدای فرخ لقا، دختر عمه ی مادر وحید را شنیدم:
-خسته شدی مادر، از صبح سرپایی
با پشت دست اشک هایم را پاک کردم. جوابش را ندادم، یعنی دهانم باز نمی شد تا چیزی بگویم.
-این بچه های طفل معصوم هلاک شدن، وحید هم که حسابی از پا افتاده، فرشته زن خوبی بود، خیلی خوب بود
لب هایم لرزید، بی اختیار زمزمه کردم:
-آسمونی بود
و بر خلاف انتظارم صدایم را شنید و گفت:
-آره مادر، آسمونی بود، آزارش به مورچه هم نمی رسید، قربون مصلحت خدا برم که هر چی خوبه گلچین می کنه
سر چرخاندم و به فرخ لقا زل زدم. صورتش گرد و مهربان بود، مرا یاد آق بانو می انداخت. با دیدنِ نگاه خیره ام، گفت:
-بمیرم الهی، دورادور می دونم چقدر با فرشته ی خدابیامرز صمیمی بودی، برای هم مثه خواهر بودین
ذهنم روی کلمه ی “فرشته ی خدا بیامرز” قفل شد. واقعا فرشته رفته بود. دیگر شده بود خدابیامرز. دیگر برای دیدنش باید می رفتیم سر خاکش.
-مادر وحید هم حالش خوب نیس، عروسشو خیلی دوست داشت، خدا نکنه زن خونه بمیره، تارو پود خونه از هم میشکافه مادر
سر چرخاندم و باز هم آرد ها را به هم زدم. اشک ها مجال نمی داد. به یاد وحید افتادم، صبح موقع دفن روی خاک ها افتاده بود و نعره می زد. گلناز و آیناز آنقدر جیغ کشیدند و فرشته را صدا کردند که مادر وحید دو بار از حال رفت. مرگ فرشته کمر همه مان را شکسته بود.
-از مهمون ها کسی نمونده، شش هفت نفری بیشتر نیستن، اگه شام هم خواستن منم می تونم بپزم، اگه دوست داشتی برو خونه ات استراحت کن مادر
با این حرفش تکان خوردم. می رفتم خانه ام؟ پس وحید چه؟ گلناز و آیناز چه؟ آن ها را چه کار می کردم؟ فرشته آنها را سپرده بود دست من، اصلا خودم…خودم هم…اصلا من…
و لبم را گاز گرفتم، به احساساتم مجال طغیان ندادم. چند ساعت پیش فرشته را دفن کرده بودیم، قرار نبود به چیز دیگری فکر کنم. از سر بیچارگی آه کشیدم، دست من نبود، فکرها می آمدند توی سرم. وحید می آمد توی سرم. دلم می خواست بروم پیشش دلداری اش بدهم. دلم می خواست دست بکشم به سرش…دلم می خواست…
با صدای گریه ی آیناز، به خودم آمدم:
-خاله
با دیدن چشمان سرخش دلم به درد آمد. آب بینی اش راه افتاده بود، لباس هایش خاکی بود. یاد آن وقت هایی افتادم که فرشته همیشه لباس تمیز به تن بچه هایش می کرد، بچه هایش مثل دسته ی گل بودند. به خودم نهیب زدم که این رسم امانت داری است؟
رو به فرخ لقا کردم و با صدای خش داری گفتم:
-شما بالای سر این حلوا می مونین؟
سری تکان داد. به سمت آیناز رفتم:
-جانم عزیز دلم؟
با هق هق گفت:
-مامان فرتمو می خوام، مامانمو می خوام، مامانم کِی میاد؟
فرخ لقا آه کشید. صورتم لرزید، به این طفل معصوم چه می گفتم؟
دستی به سرش کشیدم:
-عزیز دلم، بیا بریم لباساتو عوض کنم، برات قصه بگم
با هق هق گفت:
-مامان فرته کو؟
چشمانم را روی هم فشردم. چطور به این دخترک شش ساله می فهماندم که مادرش دیگر برنمی گردد؟
دستش را در دست گرفتم:
-بیا عزیز خاله، مامان رفته پیشِ…پیشِ…
و نتوانستم حرفم را ادامه دهم. باز هم اشک ها روی گونه ام سر خورد. به همراهش وارد سالن شدم و به دنبال گلناز چشم چرخاندم، گوشه ی سالن در آغوش ویدا گریه می کرد، خم شدم و آیناز را در آغوش گرفتم و به سمتشان رفتم. مقابلشان ایستادم، به ویدا اشاره زدم. ویدا با گریه سری به نشانه ی تاسف تکان داد. دستم را دراز کردم و به شانه ی آیناز چسبیدم:
-خاله، میای با هم بریم توی اطاق؟
سر چرخاند و یکباره فریاد زد:
-نمیام، با تو جایی نمیام، دوسِت ندارم، تو خاله ی بدی هستی
یخ زدم، با دهان نیمه باز به او خیره شدم. صدایش بالا رفت:
-نمی خوامت، هیچ وقت دوسِت ندارم
هق هق آیناز هم بلند شد. ویدا دستی به سرش کشید:
-عمه، آروم باش فدات بشم
-بهش بگو بره، نمی خوام ببینمش
وار رفتم، نمی دانستم چه شده. نمی دانستم چرا از من بدش آمده بود. نگاهم رفت پی آیناز که بینی اش را به سرشانه ام می مالید. سرم را پایین انداختم و به سمت اطاق فرشته به راه افتادم.
………………….
آیناز به آرامی اشک می ریخت، به خودم فشار آوردم تا گریه نکنم اما دلم پر از درد بود. لباس های کثیفش را عوض کردم و گفتم:
-خاله، دوست داری شب پیش من بخوابی؟
سرش را تکان داد:
-آره
خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم:
-می خوای برات قصه بگم؟
-آره، مثه مامان فرته برام قته بگو، بغلم کن
مثل فرشته که نمی شد، مثل فرشته که نمی شد برای این دخترک مادری کرد. فرشته چیز دیگری بود.
دست بردم سمت گونه اش و اشک هایش را پاک کردم، یکباره در اطاق باز شد، با ورود وحید به داخل اطاق، جا خوردم. بی اختیار دستم رفت سمت روسری ام که عقب رفته بود و خواستم آنرا جلو بکشم، تهِ ذهنم جرقه زد، وحید که دیگر نامحرم نبود، مَحرم بودیم، دستم میانه ی راه ثابت ماند. به صورت نزارش خیره شدم، صورتش در همین چند ساعت شکسته شده بود. نگاهی به من انداخت و یکباره چشم از من گرفت:
-اینجایی؟
آیناز از روی تخت بلند شد و به سمتش رفت:
-بابایی
و به پاهایش چسبید. وحید سر سری دستی به سرش کشید.
-بابایی من تَب پیتِ خاله هما می خوابم
وحید سر بلند کرد و به من خیره شد، دوباره چشم از من گرفت و به کف اطاق زل زد:
-نه بابایی، خاله شب می ره خونه ی خودش
غم در دلم نشست، نگاه دلخورم روی صورت وحید ثابت ماند. چرا داشت مرا بیرون می کرد؟ اصلا از دیروز تا الان چه اتفاقی افتاده بود؟ غیر از اینکه…غیر از اینکه فرشته رفته بود پیش خدا؟
و اشک دور چشمم حلقه زد. آیناز لج کرد:
-بابایی من می خوام پیتِ خاله هما بمونم
ابروهای وحید در هم گره خورد:
-نه بابایی، گفتم که خاله می خواد بره خونه ی خودش
و رو به من کرد و بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
-کی میری هما؟
دهانم باز ماند. چرا اینطور می کرد؟ این همه آدم اینجا در این خانه بود، ما که اینجا تنها نبودیم، همه می توانستند بمانند و فقط من باید می رفتم؟
از روی تخت بلند شدم، گریه ی آیناز شدت گرفت. با صدای لرزانی گفتم:
-برم؟
باز هم نگاهم نکرد:
-آره دیگه برو، مرسی امروز خیلی زحمت کشیدی
همین؟ زحمت کشیده بودم؟ اینکه زحمت نبود، برای دوستم این کار را کرده بودم، دوستی که دیگر بین ما نبود. تشکرش را نمی خواستم، چرا باید می رفتم؟ پس تکلیف خودش و بچه ها چه می شد؟ پس تکلیف قولی که به فرشته دادم چه می شد؟ تکلیف خودم…
و به خودم آمدم و باز هم جلوی پیش روی افکارم را گرفتم.
وحید به سمت در اطاق رفت:
-هر وقت خواستی بری بگو
و دست آیناز را کشید:
-بیا
آیناز مقاومت کرد:
-نمیام، خاله هما رو می خوام،
وحید عصبی شد:
-من اعصاب ندارما، راه بیا ببینم
با نگرانی چند قدم به سمتشان رفتم:
-آقا وحید؟
نگاهم نکرد:
-چیه هما؟
دلم شکست. چه کار کرده بودم آخر؟
-می خوام آیناز…
به میان حرفم پرید:
-میشه اول روسریتو بکشی جلو بعد با من حرف بزنی؟بی اختیار دستم را بلند کردم و به سرم کشیدم، روسری کمی عقب رفته بود. همین؟ برای همین بود که نگاهم نمی کرد؟ مگر نمی دانست محرمیم؟ اصلا در این آشفته بازار وقت فکر کردن به این چیزها بود؟ فرشته رفته بود و آیناز و گلناز بهانه اش را می گرفتند، وحید نگران دو تار مویی بود که دیدنش لا اقل از سوی او حرام نبود، گناه نبود؟
روسری را پایین کشیدم:
-آقا وحید؟
سر بلند کرد و به من زل زد:
-چیه؟
جا خوردم. چقدر تلخ بود، صورتم را به طرفین کش دادم، نباید گریه می کردم، اما دست من نبود. با بغض گفتم:
-با آیناز می رم خونه، میشه؟
آیناز به سمتم پرید به پاهایم چسبید:
-خاله منم میام، باتِه؟
با بغض به وحید زل زدم، دوباره چشم از من گرفتم و کلافه نفس عمیق کشید و گفت:
-باشه ببرش،
دیگر نمی خواستم که به من نگاه کند. خم شدم و آیناز را در آغوش گرفتم، بی صدا اشک می ریخت. روسری ام عقب رفت، هراسان دست بردم سمت روسری ام تا آن را جلو بکشم. چرخیدم تا کیفم را از روی میز توالت بردارم، ناگهان نگاهم افتاد به قابِ عکس فرشته که روی میز توالت بود، با لبخند به دوربین نگاه می کرد. آیناز با انگشت به قابِ عکس اشاره کرد و با بغض گفت:
-خاله، مامانم پیتِ خدا هم می خنده؟
با بغض گفتم:
-آره خاله، می خنده
و چرخیدم و خواستم از کنار وحید بگذرم که دهان باز کرد:
-همین روزا واسه اون جریان میریم محضر
لب هایم را گاز گرفتم. از بالای سر آیناز به او خیره شدم، باز هم نگاهم نکرد. اخمهایم در هم گره خورد، از کنارش گذشتم.
روی تختم دراز کشیدم، آیناز به آغوشم خزید و دستش را دور کمرم حلقه کرد. دلم گرفت. آه کشیدم و روی موهایش بوسه زدم. با بغض گفت:
-خاله، مامانم همیته گوتمو بوس می کرد
اینبار خم شدم و نرمه ی گوشش را بوسیدم و به آرامی گفتم:
-بخواب عزیز خاله
خمیازه کشید و گفت:
-من می دونم چرا گلناز دیگه دوسِت نداره
چشمانم را تنگ کردم و پرسیدم:
-چرا؟
خودش را به من چسباند و چشمانش را بست:
-به من گفت تو می خوای مامان ما بِتی، بابا تو رو آورد خونمون و مامان فرته رفت، آره خاله؟ تو گفتی مامان فرته بره؟
با لب های آویزان به آیناز زل زدم. به یاد جیغ های هیستریک گلناز افتادم، او چه تقصیری داشت؟ او خیلی چیزها را نمی دانست، او اصلا چیزی نمی دانست، او که از راز بین من و فرشته خبر نداشت، حتی وحید هم چیزی نمی دانست. با یاد آوری چشمان غم زده ی وحید، دوباره دلم به درد آمد، محترمانه مرا از خانه بیرون انداخته بود. گونه ام را به سر آیناز چسباندم، روزهای سختی پیش رو داشتم انگار…
…………………
مراسم سوم فرشته به پایان رسیده بود. از سر خاک باز می گشتیم، همگی مان آنقدر اشک ریخته بودیم که دیگر جانی در تنمان باقی نمانده بود. چشمانم نیمه باز بود، حتی نمی توانستم خوب پلک بزنم. وحید آنقدر گریه کرده بود که احتمال می دادم هر لحظه از حال برود. تلو تلو خوران به سمت ماشین آمد. نگاهم روی صورت رنگ پریده ی گلناز ثابت ماند. با گریه ناخن می جوید. همگی کنار ماشین من ایستادیم. رو به ویدا گفتم:
-شما با کدوم ماشین می رین؟ ماشین هست اصلا؟
بینی اش را بالا کشید:
-من و مامان و بچه ها و فرخ لقا با ماشین شوهرم می ریم خونه ی وحید اینا
سری تکان دادم:
-جا نمی شین که، این همه آدم کجا میخواین بشینین؟ چند نفر بیاین توی ماشین من، فرخ لقا و بچه ها و وحید بیان با من بریم
گلناز خودش را پشت سر وحید پنهان کرد و فریاد زد:
-من با اون نمیام
عضلات بدنم منقبض شد. یاد حرف آیناز افتادم که گفته بود گلناز فکر می کند من آمده ام جای مادرشان را بگیرم. چشم از او گرفتم و رو به وحید گفتم:
-شما چی می گین؟
وحید دستش را به صندوق ماشین تکیه زد و گفت:
-نمی دونم، هیچی نمی دونم
-پس شما بیاین با بچه ها تو ماشین من، فرخ لقا هم میاد با ما، اصلا مادر جون هم بیاد با ما بریم
آیناز به سمتم آمد و به مانتو ام چسبید:
-بریم خاله
در عقبِ ماشین را باز کردم، گلناز جیغ کشید:
-من نمیام، دوست ندارم باهاش جایی برم
عرق کردم، خجالت زده شدم. حس کسی را داشتم که انگار موقع دزدی مچش را گرفته باشند و نمی دانست چه جوابی بدهد. وحید بی حوصله از بازوی گلناز گرفت و او را به سمت صندلی عقب هل داد:
-برو بشین
و رو به فرخ لقا کرد:
-بشین دختر عمه
گلناز چرخید و به سمت ویدا دوید:
-من دوست ندارم با اون جایی بیام
وحید چشمانش را درشت کرد:
-چته دیوونه شدی؟ بتمرگ توی ماشین ببینم
دستم را مشت کردم، ناخنم کف دستم فرو رفت. گلناز چرا اینطور شده بود؟ اصلا چطور باید به او می فهماندم نیامده ام جای فرشته را بگیرم. آیناز را از خودم جدا کردم و به سمتش رفتم و با التماس گفتم:
-عزیز خاله، بیا بغلم، قربون شکل ماهت بشم
از تهِ دل جیغ کشید:
-دوسِت ندارم، تو اومدی جای مامانمو بگیری، تو خواستی مامان فرشته بره پیش خدا
زبانم بند آمد، آب دهانم خشک شد. چند لحظه صورت خیس از اشک گلناز را تار دیدم. همانطور مسخ شده سر جایم ایستادم و به او زل زدم. لب هایم را به داخل دهانم کشیدم پلک زدم و به فرخ لقا خیره ماندم که به من نگاه می کرد. ویدا دو زانو مقابل گلناز نشست:
-عمه، کسی نمی خواد این کارو کنه، این چه حرفیه؟
و دست برد سمت بازوی گلناز:
-بیا اصلا با ما بریم خونه، خوبه؟
گلناز بازویش را عقب کشید:
-من خودم می دونم، خودم اون شب دیدم که اونو بابام کنار هم نشستن، تو و بابا به منو آیناز گفتین بریم تو یه اطاق دیگه ولی من از لای در دیدم، نخیرم، من خودم می دونم چی شده، اومده بشه مامان ما، ولی من مامان فرشته ی خودمو می خوام
لبم را گاز گرفتم، آبرویم جلوی فرخ لقا رفت. اگر این حرف دهان به دهان پخش می شد چه؟ آن هم درست سومین روزی که فرشته را خاک کرده بودیم. صدای جیغ های سرسام آور گلناز در قبرستان پیچید. مادر وحید با بغض گفت:
-عزیز دلم، این حرفها رو نزن، قربونت برم
یاد حرف فرشته افتادم. گفته بود جان من و جان این بچه ها. گلناز یک دختر بچه ی هفت ساله بود، دردهای من و مادرش را نمی فهمید. اما من که هفت ساله نبودم. به سمتش رفتم و مقابلش زانو زدم:
-خاله…
مجال نداد حرف بزنم، به سمتم پرید و از موهایم کشید. دوباره به موهایم چنگ انداخته بود، یاد آن روزی افتادم که تورج هنوز ایران بود، موهایم را کشیده بود، تورج نجاتم داد. از درد چشمانم پر از اشک شد. صدای قدم هایی را شنیدم، ویدا بود که به سمت گلناز پرید تا دستش را از موهایم جدا کند. صدای فرخ لقا را بلند شد:
-ای وای، دختر من، مادر چرا اینجوری می کنی؟ عزیز جان
دستان گلناز از سرم جدا شد و دسته ای از موهایم را از ریشه کند. به سرم چسپیدم و از پس پرده ی اشک به چهره ی برافروخته اش زل زدم. جیغ کشید:
-تو می خوای بیای رو تخت مامان فرشته بخوابی، من می دونم
دستم را مقابل دهانم گرفتم نزدیک بود از حال بروم، یکباره کسی با سرعت نور از کنارم گذشت و به سمت گلناز پرید و از پیراهنش گرفت. وحید بود. چشمانم دو دو زد. ویدا با نگرانی به سمتش رفت:
-وحید جان
وحید ویدا را پس زد:
-عقب وایسا تا من این توله سگو آدم کنم
گلناز دست و پا زد:
-بذارم زمین، بابایی بد، تو اونو اوردی مامان ما بشه، من مامان فرشتمو می خوام
نگاهم رفت پی مادر وحید که ناگهان از حال رفت و روی زمین نشست. ویدا جیغ کشید:
-مامان؟ مامان
فرخ لقا هیکل گردش را به زحمت تکان داد و بالای سر مادر وحید رفت. آیناز هراسان شد و به گریه افتاد. چشمان وحشت زده ام روی وحید ثابت ماند که گلناز را با یک دست بلند کرد و به ماشینم چسباند و تکانش داد:
-لال میشی یا نه؟ لال میشی؟
و دوباره تکانش داد:
-چه مرگت شده که همه رو ریختی به هم؟
گل سر گلناز باز شد و موهای سیاهش روی شانه اش رها شد. موهایش مثل موهای فرشته، سیاه و پر پشت بود. مثل موهای مادرش صاف بود. مادرش…این دختر مادری بود که به او قول داده بودم بالای سر بچه هایش بمانم. به خودم آمدم، به سمت وحید دویدم و کنارش ایستادم:
-آقا وحید تو رو خدا ولش کن
بدون اینکه سر بچرخاند، گفت:
-برو ماشینو روشن کن، دخالت نکن
و باز هم گلناز را تکان داد:
-نمی بینی حال و روز منو؟ نمی فهمی چمه؟ می فهمی یا نمی فهمی؟ بزنم دندوناتو بریزم تو شکمت؟
و باز هم تکانش داد، حس کردم هر لحظه ممکن است دل و روده ی گلناز از دهانش بیرون بیاید، عصبی شدم و دستم را به سمت بازوی وحید دراز کردم:
-ولش کن، کشتیش،
پسم زد:
-شنیدی گفتم ماشینو روشن کن یا نه؟ باید آدمش کنم تا دوباره از این شکر خوری ها نکنه
صدای من هم بالا رفت:
-این یه بچه است؟ اصلا مگه موهای سر تو رو کنده که دخالت می کنی؟
و اینبار با هر دو دست بازویش را در آغوش کشیدم. انگار برق به بدنش وصل شده بود که گلناز را رها کرد و به سمتم چرخید و با چشمان از حدقه درآمده گفت:
-واسه چی به من دست می زنی؟
زبانم بند آمد، به گلناز نگاه کردم که به سمت ویدا دوید. آب دهانم را قورت دادم:
-واسه اینکه…واسه ی…
-می خوای همه بفهمن صیغه شدیم؟ می خوای واسه جفتمون بد بشه؟ چرا دستمو گرفتی؟به لبم دست کشیدم، فرشته یک چیزی می دانست که گفت وحید دل نازک شده. اما این که دل نازکی نبود، دیوانگی بود. وحید دیوانه شده بود. لبم را تر کردم:
-داشتی می کشتیش
-بچه مه، می خوام بکشمش، تو چرا به من دست می زنی؟
و منتظر جوابم نماند:
-نه اینجوری نمیشه، می دونم چی کار کنم
به عقب چرخید و رو به ویدا کرد:
-با هما میرم تا جایی میام، شماها برین خونه
و به من اشاره زد:
-بشین بریم محضر، زود باش
لب هایم لرزید:
-محضر چرا؟
عصبی سر تکان داد:
-خودت می دونی چرا، زود باش بریم
ذهنم به تکاپو افتاد. نباید می رفتم، به فرشته قول داده بودم. اصلا کدام قول، چه کشکی چه دوغی، قبل از اینکه به فرشته قول داده باشم، خودم عاشق وحید بودم، فرشته ی مهربانم مرا به او رسانده بود و حالا به همین راحتی باید می رفتم محضر؟ نه، نمی خواستم این رشته ی نازک را با دستانِ خودم ببرم. اگر وحید آنقدر احمق بود که این همه عشق و علاقه را نمی فهمید، اگر دخترش عقل نداشت و درک نمی کرد، من که نفهم و کم عقل نبودم. دوستش داشتم، برایش می جنگیدم. فرشته به من گفته بود بجنگم. گفته بودم سخت است اما من می توانم. سرم را بالا گرفتم و به چشمانش زل زدم:
-نمیام
پلک هم نزد، خیره خیره به من نگریست. انگار متوجه ی حرفم نشد که با ناباوری پرسید:
-چی؟
یک قدم عقب رفتم:
-نمیام محضر
-چرا نمیای؟
ذهنم را به دنبال جواب قانع کننده، بالا و پایین کردم. چرا نمی رفتم، چرا نباید می رفتم؟ به او چه می گفتم؟ فرخ لقا چند قدمی ما بود، ویدا و مادرش، دخترانش….
-نمی خوام جدا شم
دهان وحید نیمه باز ماند. لبش به نشانه ی لبخندی کش آمد. هراسان شدم، به عقب چرخیدم تا ببینم دیگران در چه وضعیتی هستند، مادر وحید هنوز روی زمین بود، گلناز روی جدول نشسته بود و اشک می ریخت، آیناز کنارش روی زمین نشسته بود. در این آشفته بازار وحید می گفت برویم محضر؟ نه، نمی رفتم. سر چرخاندم، با دیدنش که در یک قدمی ام بود جا خوردم، با نگاه سرد و سوزنی دوباره پرسید:
-چرا نمی خوای جدا شی؟
-چون بچه هات به من احتیاج دارن، اصلا خودت…خود…
و نتوانستم حرفم را ادامه دهم، وحید به آستین پالتو ام چسبید و مرا به سمت ماشین کشاند:
-ما به هیچ احدی احتیاج نداریم، امشب می خوام به مهمونا بگم هر کی بره خونه ی خودش، ویدا و مادرم برن خونه ی خودشون، بچه های منن خودم بزرگشون می کنم
خودم را سفت کردم تا نتواند مرا بکشد، اما فایده ای نداشت، مرا به سمت ماشین برد، با دستم به در صندلی عقب که باز مانده بود چنگ انداختم. وحید بین راه ایستاد، رهایم کرد چرخیدم و رو به رویش ایستادم. با بهت گفت:
-هما چه مرگته؟ چته تو؟ می گم بریم محضر
با ترس سرم را به نشانه ی نه بالا انداختم. به سمتم آمد، ترسیدم و یک قدم عقب رفتم، تعادلم را از دست دادم و روی صندلی عقب ماشین ولو شدم، وحید به سمتم آمد و دوباره به بازویم چسبید:
-پاشو
وضعیت اسفناکی بود، روی صندلی پهن شده بودم و وحید رو به من خم شده بود. مرا به سمت خود کشید و با عصبانیت گفت:
-تو مگه زن منی که نمی خوای جدا شی؟
لب هایم لرزید، خوب من زنش بودم، زن عقدی اش بودم. صورتِ آسمانی فرشته آمد مقابل چشمم. اصلا این بار می خواستم برای خودم بجنگم. فرشته راضی بود، خودش عقدمان کرده بود، خودش مجبورمان کرده بود. بغض کردم و با گریه گفتم:
-آره من زنتم، زن عقدی تو ام، خودت گفتی بعله، خودت عقدم کردی، چند روز پیش کر بودی که صدای بعله ی خودتو نشنیدی؟
دستش از روی پالتو ام شل شد. نگاه شوک زده اش روی صورت گریانم چرخید، کمر راست کرد و گفت:
-هما؟ منم وحید، شوهر فرشته، شوهر دوستت، برادرت، هما…
به هق هق افتادم:
-تو برادر من نیستی
دستش را به سقف ماشین تکیه زد و خودش را خم کرد و چند بار نفس عمیق کشید.
دستش را به سقف ماشین تکیه زد و خودش را خم کرد و چند بار نفس عمیق کشید.
چند دقیقه ی طاقت فرسا گذشته بود. با دستان مشت شده همچنان روی صندلی عقب دراز کشیده بودم. نگاهم روی نیم رخ رنگ پریده ی وحید ثابت ماند. کمر صاف کرد و به سمتم چرخید، نگاهمان در هم گره خورد، به آرامی گفت:
-بریم محضر هما، باشه؟
لحنش التماس آمیز بود، دلم برایش کباب شد، دلم نمی خواست بروم، دلم نمی خواست این بندی که ما چهار نفر را به هم متصل می کرد، پاره کنم. با چانه ی لرزان گفتم:
-نه، تو رو خدا،
چشمانش گشاد شد، از ته دل نعره زد:
-حرف گوش کن، بیا بریم، من حالم خوب نیس، کمرم داره زیر این همه فشار میشکنه، این چه شوخیه خرکیه؟ این گه بازی ها رو تموم کن، می خوای منو بخندونی؟ باشه بیا
و عصبی خندید و ادامه داد:
-هه هه هه، خیل خوب، خندیدم، مرسی که به فکرمی، الان بریم باشه؟ دختر خوبی باش و بیا بریم، تو که گلناز نیستی، هستی؟ هفت سالت نیس، می فهمی، عقل داری
و صدایش لحظه به لحظه اوج گرفت:
-تو نزدیک سی سالته، حرفهای یه مردو می فهمی، حرفهای کسی که زنش سه روزه مرده می فهمی، نمی فهمی هما؟ نمی فهمی؟
و یکباه ساکت شد و منتظر به من چشم دوخت. آب دهانم را قورت دادم، برای گفتن چیزی که نوک زبانم آمده بود، جسارت می خواستم. به چشمان خیسم دست کشیدم و به آرامی گفتم:
-تو رو خدا
سرش را عقب کشید، چشمانش دو کاسه ی خون شد. یک قدم به سمت در ماشین برداشت. وحشت زده خودم را جمع کردم، سرش را محکم به سقف ماشین کوبید:
-نمیای؟
و یکباره دیگر کوبید:
-بازم نمیای؟
دستام لرزید، گر گرفتم، صدای جیغ گلناز و آیناز را شنیدم. صدای التماس های ویدا و فرخ لقا در گوشم پیچید. وحید دوباره سرش را به سقف ماشین کوبید، صدای گورومپ که از برخورد سرش با سقف ماشین ایجاد شده بود، قلبم را فشرد:
-نمیای دیگه؟
دستم رفت سمت دهانم تا جیغ نکشم، هراسان گفتم:
-میام میام، نزن، نکوب تو رو خدا، میام، باشه بریم، بریم
وحید با شنیدنِ حرفم خودش را شل کرد و کنار در ماشین روی زمین ولو شد، از پشت پرده ی اشک به او خیره شدم که قوز کرده به سنگ فرش قبرستان زل زده بود. پلک زدم، اشک ها باریدند…
………………
مقابل ساختمان چند طبقه پارک کردم. حس از بدنم رفته بود، واقعا آمده بودیم اینجا تا از هم جدا شویم. تمام طول مسیر به سکوت گذشت، نه وحید حرفی زد و نه من چیزی گفتم، از گوشه ی چشم حواسم به پیشانی ورم کرده اش بود. دلم می خواست سرش را در آغوش بگیرم. حتما درد امانش را بریده بود. اما با آن قیافه ی برزخی و آن اعصاب ضعیف، اگر کوچیکترین حرفی بر زبان می آوردم طوفان به پا می شد. اول رفتیم خانه ی خودش و من شناسنامه هایمان را برداشتیم. شناسنامه ام سفید بود، مشکل همان برگه ی صیغه نامه بود. مشکل من که نبود، من از خدایم بود شناسنامه ام سیاه شود. وحید نمی خواست، وحید کوتاه نمی آمد. با صدای وحید به خودم آمدم:
-پیاده شوسر چرخاندم و به او خیره شدم که با اخم های در هم در ماشین را باز کرده بود و آماده بود تا پیاده شود. دوباره به رو به رو نگاه کردم. دستانم دور فرمان سفت شد. به دنبال راه حل، ذهنم را بالا و پایین کردم. چیزی به ذهنم نرسید. به آسمان ابری خیره شدم، دلم می خواست معجزه شود، اصلا دلم می خواست زلزله شود و این ساختمان شش طبقه با خاک یکسان شود تا نتوانیم به محضر برویم. پلک چپم پرید. دوباره به وحید نگاه کردم، انگار متوجه ی تردیدم شد که سر چرخاند و با اخم به من زل زد. با دیدن پیشانیِ ورم کرده اش، تهِ دلم خالی شد. دست راستم از دور فرمان شل شد، خواستم به پیشانی اش دست بکشم، با صدایش از جا پریدم:
-شنیدی گفتم پیاده شو؟
به چشمان عصبی اش خیره شدم. این وحیدی که مقابلم بود با آن وحیدی که می شناختم زمین تا آسمان فرق داشت. از ذهنم گذشت که هر کس عزیز از دست می داد حال و روزش اینطور دگرگون می شد؟ پس من چرا دوام آورده بودم، من این همه داغ عزیز دیدم و سراپا بودم، نکند ایراد از من بود؟
-هما؟
پشت پلکم سوخت، چیزی از ذهنم گذشت، آن روزهای دور به یادم آمد. روزهای سخت زندگی وحید و فرشته. آن روزهایی که وحید ادعا می کرد جبران می کند. به دنبال دست آویز بودم تا به آن چنگ بزنم. نفهمیدم چه می کنم، حرفها مسلسل وار بر دهانم جاری شد:
-یادته اون وقتها، یادته چند سال پیش به من گفتی به حق آقا امام رضا خوشبخت بشم؟ به خود امام رضا قسم خوردی جبران می کنی
وحید پلک هم نزد، خیره خیره به من نگاه می کرد. گیج شده بود. مجال فکر کردن هم به او ندادم:
-گفتی هر کاری در حقتون کردم برام جبران می کنی، من که کاری براتون نکردم، من برای شماها هیچ کاری نکردم، فرشته خواهرم بود، از هر کسی به من نزدیک تر بود، ولی تو باید پای قسمی که خوردی بمونی
دست وحید از روی دستگیره ی ماشین شل شد. گنگ و سردرگم گفت:
-هما اون صیغه یه سیاه بازی بود واسه خاطر فرشته، زنم داشت می مرد، عقلشو خورده بود، خواستم این روزای آخر آروم از دنیا بره، نفرینم می کرد گریه می کرد، مگه نیومدم در خونه ات نگفتم دو سه روز بعد تمومش می کنم؟ مگه قبول نکردی؟ یه دفه چت شد؟ تو باور کردی؟ اصلا خودت چطوری می تونی؟ یه دختر مجرد با یه مرد زن مرده که دو تا بچه داره چه صنمی داره؟ فرشته عقلش تباه شده بود فرشته…
سرم را به چپ وراست تکان دادم:
-نه، فرشته عقلش سر جاش بود، عقلش تباه نشده بود، فرشته تا لحظه ی آخر بهوش بود
وحید طولانی نگاهم کرد، نگاهش تا مغز استخوانم را سوزاند. با شک پرسید:
-ینی چی که عاقل بود؟ تو چیزی می دونی؟
لب هام را روی هم فشردم و سرم را روی فرمان گذاشتم. شانه هایم لرزید:
-با تو ام، می گم تو چیزی می دونی که من نمی دونم؟
تو دماغی گفتم:
-تو قرار بود جبران کنی، قسم خوردی جبران کنی
با شنیدنِ صدای عصبی اش میخکوب شدم:
-باورم نمیشه، این همه سال کنار فرشته بودی تا یه همچین روزی برسه؟ آره هما؟ مثه کفتار منتظر بودی فرشته بمیره که بچسبی به من؟ راستشو بگو چقدر دعا کردی که فرشته بمیره؟ ینی همه ی اون روزایی که دست ما رو گرفتی با منظور بود؟
چشمانم را روی هم فشردم، می دانستم اگر حقیقت را بفهمد در مورد من طور دیگری فکر می کند.
-چرا چشماتو بستی؟ از من خجالت می کشی؟ اون وقتا که فرشته ی بدبخت رختخوابی شده بود، وقتی می دیدیش خجالت نمی کشیدی؟ اصلا نکنه روزای آخر حقیقتو بهش گفتی و باعث شدی زودتر بمیره؟ آره هما؟
چشمانم را از هم گشودم، به صورت خیس از اشکِ وحید زل زدم. من آزارم به مورچه هم نمی رسید، وحید چقدر بی انصاف شده بود. با گریه گفتم:
-قضیه اصلا اینجوری نیس….
-پس قضیه چجوریه؟ هما من فکر می کردم تو آسمونی هستی، فکر می کردم اگه دو تا فرشته تو دنیا باشه، یکی زن منه یکی تو، همه ی این سال ها دعا می کردی فرشته بمیره؟ که الان به من بگی باید جبران کنم؟ چقدر به فرشته فشار آوردی که مجبورم کرد اونجوری عقدت کنم؟ تهدیدش کردی هما؟
و به هق هق افتاد:
-بخدا کاریت ندارم، کاری نمی کنم، فقط راستشو بگو، بگو تهدیدش کردی یا نه؟ می خوام بدونم روزای آخر چقدر عذاب کشید؟ منِ احمق فکر کردم فرشته راحت رفته اون دنیا، چقدر اذیتش کردی؟ به زن بدبختم چی گفتی؟ بهش گفتی من می رم زن می گیرم نامادری میاد سر بچه هاش؟ الهی بمیرم، فرشته، این دوستت چه بلایی سرت آورد؟
سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم، وحید عقلش را خورده بود، مرگ فرشته دیوانه اش کرده بود.
-تو راس می گی من تا اینجا بهت مدیونم
نگاهم روی دستش ثابت ماند زیر بینی اش گذاشت و ادامه داد:
-همه ی زندگیمو بهت مدیونم، باشه، می خوای طلاقت ندم؟ به درک هما، فهمیدی؟ به درک، اگه بدونم اینجوری من و فرشته از زیر دینت میایم بیرون تا ابد عقد من بمون، ولی تو روز خوش نمی بینی، روز خوش نمی بینی خاله قلابی، اون گلناز بدبخت عقلش از من بیشتر بود، اون بهتر تو رو شناخت، من چقدر خر بودم، وقتی اونقدر سریع راضی شدی باید می فهمیدم یه کلکی تو کارته، تورج چقدر خر بود، تورج بدبخت، ولی شانس آورد که زنش نشدی، عوضش شدی بلای جونی من، ای خاک به سر همه ی ما که این همه سال نشناختیمت،
و بینی اش را بالا کشید و خواست از ماشین پیاده شود که انگار یاد چیزی افتاد و دوباره نشست و اینبار کامل به سمتم چرخید و انگشت اشاره اش را به نشانه ی تهدید، بالا آورد:
-دور و بر خونه ام نبینمت، میری می تمرگی توی خونه ی خودت، لیاقت تو همون پسرخاله ی چلغوزت بود که نشد زنش بشی، نشد در و تخته به هم جور بیان، چقدر من حرص خوردم به خاطر تو، چقدر فرشته ی بدبخت حرص خورد
و هق هقش شدید شد، با یادآوری فرشته، اشک دور چشمم حلقه زد.
-وای به حالت تو رو دور و بر بچه هام ببینم، وای به حالت اگه تو رو سر قبر فرشته ببینم، خواستی طلاقت ندم که نمی دم، ببینم چقدر دووم میاری؟ خاله قلابی، فرشته قلابی،
فریادش در سرم پیچید:
-آسمونیِ قلابی
و از ماشین پیاده شد و در را بهم کوبید. حرفهایش مثل مته در سرم فرو رفت. با حرفهایش قلبم را کند و کف دستم گذاشت و رفت. از پشتِ شیشه ی ماشین به آسمان زل زدم. تصویر فرشته لا به لای ابرهای تیره مقابل صورتم نقش بست که غمگین بود، اشک از چشمم چکید…
هفت روز گذشته بود، هفت روز گذشته بود من در بی خبری مطلق دست و پا می زدم، حتی جرات نکردم برای مراسم شب هفت، سر خاک فرشته بروم. بی کسی و تنهایی آدم ها را زبون و ترسو می کرد. من هم می ترسیدم بروم قبرستان و با وحید رو به رو شوم، می ترسیدم دوباره تحقیرم کند، له ام کند. برایم قابل تحمل نبود. تمام این هفت روز را در خانه ی خودم، در تنهایی مطلق خودم ضجه زدم، اشک ریختم، فرشته را صدا کردم، مادر و پدرم را صدا زدم، آق بانوی مهربانم را صدا زدم. چقدر خودم را کنترل کردم تا با خانه ی وحید و فرشته تماس نگیرم. دلم پیش گلناز و آیناز بود، می ترسیدم تماس بگیرم و آن سوی خط کسی جوابم را ندهد. ترسو شده بودم، تنهایی از من دخترک بی پناه و ترسو ساخته بود. هفتم فرشته حلوا پختم و بین همسایه ها پخش کردم. نشستم کنار آلبوم عکس های قدیمی، آن دورانی که من و فرشته دانشجو بودیم، آلبوم را ورق زدم و اشک ریختم. دلم برای گلناز که حالا دیگر دوستم نداشت، تنگ شده بود. دلم حتی برای وحید بد اخلاقِ بی انصاف تنگ شده بود. دلم برای نوک زبانی حرف زدن آیناز تنگ شده بود، طفلک عادت داشت شب ها کنار مادرش بخوابد، حالا دخترک معصومم چه می کشید؟
ساعت ده شب بود، روی سرامیک سرد خانه نشسته بودم. بلاتکلیف بودم و نمی دانستم آینده ام چه می شود. نگاهم افتاد به مچ دستم، مچ دستم لاغر شده بود، وزن کم کرده بودم. غذا نمی خوردم. با شنیدنِ هر صدایی از جا می پریدم، اعصابم ضعیف شده بود. دستم را لا به لای موهایم فرو بردم که یکباره صدای گوشی ام بلند شد. با بی حوصلگی دستم را دراز کردم و گوشی را از روی مبل برداشتم. شماره برایم ناشناس بود:
-الو؟
صدای گرفته ی زنی درون گوشی پیچید:
-الو، هما جون
مکث کردم، صدا آشنا بود، صدای ویدا بود. کمرم صاف شد:
-ویدا خانوم شمایین؟
-آره عزیزم
دست کشیدم به صورتم، یک اتفاقی افتاده بود، وگرنه ویدا چرا باید با من تماس می گرفت؟
-چی شده؟
صدای هق هقش را شنیدم:
-هما جون، آیناز
چشمانم گشاد شد:
-آیناز چی؟
-حالش خوب نیس، چند روزه افتاده تو رختخواب، طفل معصوم همش مادرشو صدا می کنه، شما رو صدا می کنه
انگشت سبابه ام را گاز گرفتم، می دانستم دوام نمی آورد. می دانستم طاقت ندارد.
-چند روزه می خوام بهتون زنگ بزنم، ولی وحید تهدید کرده، قسمم داده به روح فرشته که زنگ نزنم، نمی دونم چشه، شما هم که یه هفته است اینجا نیومدین، ولی امروز دیدم اگه این بچه یه چیزیش بشه، روح فرشته از من دلخور میشه
از روی سرامیک بلند شدم:سر چرخاندم و به او خیره شدم که با اخم های در هم در ماشین را باز کرده بود و آماده بود تا پیاده شود. دوباره به رو به رو نگاه کردم. دستانم دور فرمان سفت شد. به دنبال راه حل، ذهنم را بالا و پایین کردم. چیزی به ذهنم نرسید. به آسمان ابری خیره شدم، دلم می خواست معجزه شود، اصلا دلم می خواست زلزله شود و این ساختمان شش طبقه با خاک یکسان شود تا نتوانیم به محضر برویم. پلک چپم پرید. دوباره به وحید نگاه کردم، انگار متوجه ی تردیدم شد که سر چرخاند و با اخم به من زل زد. با دیدن پیشانیِ ورم کرده اش، تهِ دلم خالی شد. دست راستم از دور فرمان شل شد، خواستم به پیشانی اش دست بکشم، با صدایش از جا پریدم:
-شنیدی گفتم پیاده شو؟
به چشمان عصبی اش خیره شدم. این وحیدی که مقابلم بود با آن وحیدی که می شناختم زمین تا آسمان فرق داشت. از ذهنم گذشت که هر کس عزیز از دست می داد حال و روزش اینطور دگرگون می شد؟ پس من چرا دوام آورده بودم، من این همه داغ عزیز دیدم و سراپا بودم، نکند ایراد از من بود؟
-هما؟
پشت پلکم سوخت، چیزی از ذهنم گذشت، آن روزهای دور به یادم آمد. روزهای سخت زندگی وحید و فرشته. آن روزهایی که وحید ادعا می کرد جبران می کند. به دنبال دست آویز بودم تا به آن چنگ بزنم. نفهمیدم چه می کنم، حرفها مسلسل وار بر دهانم جاری شد:
-یادته اون وقتها، یادته چند سال پیش به من گفتی به حق آقا امام رضا خوشبخت بشم؟ به خود امام رضا قسم خوردی جبران می کنی
وحید پلک هم نزد، خیره خیره به من نگاه می کرد. گیج شده بود. مجال فکر کردن هم به او ندادم:
-گفتی هر کاری در حقتون کردم برام جبران می کنی، من که کاری براتون نکردم، من برای شماها هیچ کاری نکردم، فرشته خواهرم بود، از هر کسی به من نزدیک تر بود، ولی تو باید پای قسمی که خوردی بمونی
دست وحید از روی دستگیره ی ماشین شل شد. گنگ و سردرگم گفت:
-هما اون صیغه یه سیاه بازی بود واسه خاطر فرشته، زنم داشت می مرد، عقلشو خورده بود، خواستم این روزای آخر آروم از دنیا بره، نفرینم می کرد گریه می کرد، مگه نیومدم در خونه ات نگفتم دو سه روز بعد تمومش می کنم؟ مگه قبول نکردی؟ یه دفه چت شد؟ تو باور کردی؟ اصلا خودت چطوری می تونی؟ یه دختر مجرد با یه مرد زن مرده که دو تا بچه داره چه صنمی داره؟ فرشته عقلش تباه شده بود فرشته…
سرم را به چپ وراست تکان دادم:
-نه، فرشته عقلش سر جاش بود، عقلش تباه نشده بود، فرشته تا لحظه ی آخر بهوش بود
وحید طولانی نگاهم کرد، نگاهش تا مغز استخوانم را سوزاند. با شک پرسید:
-ینی چی که عاقل بود؟ تو چیزی می دونی؟
لب هام را روی هم فشردم و سرم را روی فرمان گذاشتم. شانه هایم لرزید:
-با تو ام، می گم تو چیزی می دونی که من نمی دونم؟
تو دماغی گفتم:
-تو قرار بود جبران کنی، قسم خوردی جبران کنی
با شنیدنِ صدای عصبی اش میخکوب شدم:
-باورم نمیشه، این همه سال کنار فرشته بودی تا یه همچین روزی برسه؟ آره هما؟ مثه کفتار منتظر بودی فرشته بمیره که بچسبی به من؟ راستشو بگو چقدر دعا کردی که فرشته بمیره؟ ینی همه ی اون روزایی که دست ما رو گرفتی با منظور بود؟
چشمانم را روی هم فشردم، می دانستم اگر حقیقت را بفهمد در مورد من طور دیگری فکر می کند.
-چرا چشماتو بستی؟ از من خجالت می کشی؟ اون وقتا که فرشته ی بدبخت رختخوابی شده بود، وقتی می دیدیش خجالت نمی کشیدی؟ اصلا نکنه روزای آخر حقیقتو بهش گفتی و باعث شدی زودتر بمیره؟ آره هما؟
چشمانم را از هم گشودم، به صورت خیس از اشکِ وحید زل زدم. من آزارم به مورچه هم نمی رسید، وحید چقدر بی انصاف شده بود. با گریه گفتم:
-قضیه اصلا اینجوری نیس….
-پس قضیه چجوریه؟ هما من فکر می کردم تو آسمونی هستی، فکر می کردم اگه دو تا فرشته تو دنیا باشه، یکی زن منه یکی تو، همه ی این سال ها دعا می کردی فرشته بمیره؟ که الان به من بگی باید جبران کنم؟ چقدر به فرشته فشار آوردی که مجبورم کرد اونجوری عقدت کنم؟ تهدیدش کردی هما؟
و به هق هق افتاد:
-بخدا کاریت ندارم، کاری نمی کنم، فقط راستشو بگو، بگو تهدیدش کردی یا نه؟ می خوام بدونم روزای آخر چقدر عذاب کشید؟ منِ احمق فکر کردم فرشته راحت رفته اون دنیا، چقدر اذیتش کردی؟ به زن بدبختم چی گفتی؟ بهش گفتی من می رم زن می گیرم نامادری میاد سر بچه هاش؟ الهی بمیرم، فرشته، این دوستت چه بلایی سرت آورد؟
سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم، وحید عقلش را خورده بود، مرگ فرشته دیوانه اش کرده بود.
-تو راس می گی من تا اینجا بهت مدیونم
نگاهم روی دستش ثابت ماند زیر بینی اش گذاشت و ادامه داد:
-همه ی زندگیمو بهت مدیونم، باشه، می خوای طلاقت ندم؟ به درک هما، فهمیدی؟ به درک، اگه بدونم اینجوری من و فرشته از زیر دینت میایم بیرون تا ابد عقد من بمون، ولی تو روز خوش نمی بینی، روز خوش نمی بینی خاله قلابی، اون گلناز بدبخت عقلش از من بیشتر بود، اون بهتر تو رو شناخت، من چقدر خر بودم، وقتی اونقدر سریع راضی شدی باید می فهمیدم یه کلکی تو کارته، تورج چقدر خر بود، تورج بدبخت، ولی شانس آورد که زنش نشدی، عوضش شدی بلای جونی من، ای خاک به سر همه ی ما که این همه سال نشناختیمت،
و بینی اش را بالا کشید و خواست از ماشین پیاده شود که انگار یاد چیزی افتاد و دوباره نشست و اینبار کامل به سمتم چرخید و انگشت اشاره اش را به نشانه ی تهدید، بالا آورد:
-دور و بر خونه ام نبینمت، میری می تمرگی توی خونه ی خودت، لیاقت تو همون پسرخاله ی چلغوزت بود که نشد زنش بشی، نشد در و تخته به هم جور بیان، چقدر من حرص خوردم به خاطر تو، چقدر فرشته ی بدبخت حرص خورد
و هق هقش شدید شد، با یادآوری فرشته، اشک دور چشمم حلقه زد.
-وای به حالت تو رو دور و بر بچه هام ببینم، وای به حالت اگه تو رو سر قبر فرشته ببینم، خواستی طلاقت ندم که نمی دم، ببینم چقدر دووم میاری؟ خاله قلابی، فرشته قلابی،
فریادش در سرم پیچید:
-آسمونیِ قلابی
و از ماشین پیاده شد و در را بهم کوبید. حرفهایش مثل مته در سرم فرو رفت. با حرفهایش قلبم را کند و کف دستم گذاشت و رفت. از پشتِ شیشه ی ماشین به آسمان زل زدم. تصویر فرشته لا به لای ابرهای تیره مقابل صورتم نقش بست که غمگین بود، اشک از چشمم چکید…
هفت روز گذشته بود، هفت روز گذشته بود من در بی خبری مطلق دست و پا می زدم، حتی جرات نکردم برای مراسم شب هفت، سر خاک فرشته بروم. بی کسی و تنهایی آدم ها را زبون و ترسو می کرد. من هم می ترسیدم بروم قبرستان و با وحید رو به رو شوم، می ترسیدم دوباره تحقیرم کند، له ام کند. برایم قابل تحمل نبود. تمام این هفت روز را در خانه ی خودم، در تنهایی مطلق خودم ضجه زدم، اشک ریختم، فرشته را صدا کردم، مادر و پدرم را صدا زدم، آق بانوی مهربانم را صدا زدم. چقدر خودم را کنترل کردم تا با خانه ی وحید و فرشته تماس نگیرم. دلم پیش گلناز و آیناز بود، می ترسیدم تماس بگیرم و آن سوی خط کسی جوابم را ندهد. ترسو شده بودم، تنهایی از من دخترک بی پناه و ترسو ساخته بود. هفتم فرشته حلوا پختم و بین همسایه ها پخش کردم. نشستم کنار آلبوم عکس های قدیمی، آن دورانی که من و فرشته دانشجو بودیم، آلبوم را ورق زدم و اشک ریختم. دلم برای گلناز که حالا دیگر دوستم نداشت، تنگ شده بود. دلم حتی برای وحید بد اخلاقِ بی انصاف تنگ شده بود. دلم برای نوک زبانی حرف زدن آیناز تنگ شده بود، طفلک عادت داشت شب ها کنار مادرش بخوابد، حالا دخترک معصومم چه می کشید؟
ساعت ده شب بود، روی سرامیک سرد خانه نشسته بودم. بلاتکلیف بودم و نمی دانستم آینده ام چه می شود. نگاهم افتاد به مچ دستم، مچ دستم لاغر شده بود، وزن کم کرده بودم. غذا نمی خوردم. با شنیدنِ هر صدایی از جا می پریدم، اعصابم ضعیف شده بود. دستم را لا به لای موهایم فرو بردم که یکباره صدای گوشی ام بلند شد. با بی حوصلگی دستم را دراز کردم و گوشی را از روی مبل برداشتم. شماره برایم ناشناس بود:
-الو؟
صدای گرفته ی زنی درون گوشی پیچید:
-الو، هما جون
مکث کردم، صدا آشنا بود، صدای ویدا بود. کمرم صاف شد:
-ویدا خانوم شمایین؟
-آره عزیزم
دست کشیدم به صورتم، یک اتفاقی افتاده بود، وگرنه ویدا چرا باید با من تماس می گرفت؟
-چی شده؟
صدای هق هقش را شنیدم:
-هما جون، آیناز
چشمانم گشاد شد:
-آیناز چی؟
-حالش خوب نیس، چند روزه افتاده تو رختخواب، طفل معصوم همش مادرشو صدا می کنه، شما رو صدا می کنه
انگشت سبابه ام را گاز گرفتم، می دانستم دوام نمی آورد. می دانستم طاقت ندارد.
-چند روزه می خوام بهتون زنگ بزنم، ولی وحید تهدید کرده، قسمم داده به روح فرشته که زنگ نزنم، نمی دونم چشه، شما هم که یه هفته است اینجا نیومدین، ولی امروز دیدم اگه این بچه یه چیزیش بشه، روح فرشته از من دلخور میشه
از روی سرامیک بلند شدم:-الان خوبه؟ دکتر بردینش؟
-غمباد گرفته بچه ام، داره از دست می ره
با کف دست روی رانم کوبیدم، صدای آیناز در سرم پیچید که نوک زبانی مادرش را صدا می کرد:
“مامان فرته”
و با وحشت گفتم:
–تو رو خدا اینجوری نگین، الان میام اونجا
-وحید با ماشینم اومده دنبالت، فقط خواستم بگم، خواستم…
صدایش را نشنیدم، ذهنم روی حرفی که به زبان آورده بود ثابت ماند، وحید آمده بود دنبال من. یعنی می آمد اینجا در خانه ام؟
و از اینکه تا چند دقیقه ی دیگر با او رو به رو می شدم، قالب تهی کردم.
-الو هما جون؟ هما؟
به خودم آمدم:
-بله؟ جونم؟ من…من چیز، من الان خودم میام
-هما جون خواستم بگم اگه میشه آینازو ببر پیش خودت، این بچه تلف میشه، این بچه که مادر نداره، دلش به تو خوشه، میشه؟ می بریش پیش خودت؟
پیش خودم؟ بیاورمش پیش خودم؟ من که از خدایم بود، گلناز را هم می آوردم پیش خودم. ویدا دو بچه ی کوچک داشت، یک مادر مریض داشت. پدر فرشته هم شب ها می رفت پیش خواهر خودش، کسی نبود بالای سر این بچه ها بماند.
-باشه باشه حتما، امشب می برمش پیش خودم
و خواستم تماس را قطع کنم که تا قبل از رسیدن وحید از خانه بیرون بروم، جرات رو به رو شدن با او را نداشتم.
-هما جون ببخش این مدت زنگ نزدیم، از ترس وحید جرات نداریم کاری کنیم، خیلی عصبی شده، بخدا الان گلناز از دستش کتک خورد
لب هایم را روی هم فشردم. وحید دخترش را کتک می زد، به من تهمت می زد، این آن وحیدی که می شناختم نبود.
تند و سریع گفتم:
-اومدم ویدا جون، نیم ساعت دیگه اونجام
-گفتم که وحید تو راهه
ضربان قلبم بالا رفت:
-نه نه، الان میام
و منتظر جوابش نماندم و تماس را قطع کردم. مثل دیوانه ها دور خودم می چرخیدم، هول شده بودم. آیناز ناخوش بود، همه ش تقصیر من بود، من احمق آنقدر ترسیدم که به سراغشان نرفتم. اگر بلایی بر سرش می آمد چه خاکی بر سرم می ریختم؟ به سمت جا لباسی دویدم و مانتو ام را به تن کردم، به کیف و روسری ام چنگ زدم و داخل حیاط پریدم و به سمت ماشینم رفتم، دستم به دستگیره ی ماشین نرسیده بود که زنگ در به صدا در آمد. تهِ دلم فرو ریخت. می دانستم وحید پشت در است، دستانم یخ شد. هنوز وسط حیاط ایستاده بودم، کسی با مشت به در کوبید، به پاهایم جرات دادم و به سمت در رفتم و آن را گشودم. با دیدنِ وحید، حس از بدنم رفت. دستش را به دیوار تکیه زده بود. اخمهایش در هم بود. یک لحظه ی گذرا به من نگاه کرد و سریع نگاهش را دزدید. از ذهنم گذشت چقدر لاغر و نحیف شده. ریش هایش بلندتر شده بود. بدون اینکه سلام کند گفت:
-نمی دونم چرا همیشه باید گره ی کارام به دست تو باز بشه، دخترم مریضه، حالش خیلی بده، آیناز تو رختخوابه، باید بیای بالای سرش، اسم تو و فرشته رو صدا می کنه، فرشته که نیس، ولی تو هستی، باید بیای
و با اضطراب گفت:
-میای؟
نگاهم روی صورتش چرخید، نگاهش را هم از من دریغ می کرد، نفسم را بیرون فرستادم:
-الان با ماشینم میام
-من ماشین دارم، بیا بریم، فقط زود باش
به سمت ماشین چرخیدم و همزمان گفتم:
-گفتم که با ماشین…
با کشیده شدنم به عقب، حرفم نیمه تمام ماند. وحید به بازویم چسبیده بود:
-تا تو ماشینو بیاری بیرون طول می کشه، الان یه دقیقه هم واسه من یه دقیقه است، فقط بیا
نگاهم روی دست مردانه اش ثابت ماند، چشمم افتاد به روسری ام، در دستم بود، سر بدون پوشش جلوی وحید بودم. دست آزادم رفت سمت موهایم، برای اولین بار بدون روسری مقابلش بودم، مجال نمی داد روسری را روی سرم بگذارم و همانطور مرا به سمت در حیاط می کشید. میان چهارچوب ایستاد و نیم نگاهی به کوچه انداخت، یکباره سر چرخاند و روسری را از دستم کشید و روی سرم انداخت:
-برو بشین تو ماشین
خواستم چیزی بگویم که با دیدن دو پسر غریبه که از مقابل در گذشتند، نفسم بند آمد. پس برای همین روسری را روی سرم انداخته بود. به خودم نهیب زدم که به چه چیزی دلخوش کرده ام؟ این مرد چهارشانه ی عصبی، همان مردی بود که یک هفته مجبورم کرده بود داخل خانه بتمرگم و حتی سر خاک عزیز ترین دوستم هم نروم…
صدای وحید پنجه به اعصابم کشید:
-نمی خواستم بیام دنبالت، اما طاقت دیدن یه مرگ دیگه رو ندارم، اگه این بچه بمیهره منم می میرم، یه ساعت بشین پیشش شاید بهتر شد، فقط خواهش می کنم تمنا می کنم التماس می کنم حرفی نزنی تا عصبی بشه، نه به اون و نه به گلناز، اصلا از اینکه زن منی حرفی نزن، کسی رو حساس نکن
به نیم رخش نگاه کردم. چطور اینقدر راحت می برید و می دوخت و تن من می کرد. به خودم جرات دادم و به آرامی گفتم:
-من نمی خوام این کارو بکنم
-آره می دونم، تو ماهی، تو گلی، تو فرشته ای، تو بهترینی
چشم از او گرفتم و از پنجره به خیابان خلوت زل زدم.
-گلناز حساس شده، مراقب باش جلوی اون چیزی نگی
نفسم به شماره افتاد، چرا وحید هر چه به دهانش می آمد نثار من می کرد؟ انگار راستی راستی باورش شده بود که من همه ی این سال ها منتظر بودم تا فرشته به آسمانها پر بکشد. به سمتش چرخیدم و صدایم بالا رفت:
-اینقدر به من نگو چی کار کنم و چی کار نکنم، اگه اینقدر گلناز و حساسیت هاش برات مهمه چرا امروز کتکش زدی؟
مکث کرد و با اخمهای در هم به رو به رو زل زد، یکباره دهان باز کرد:
-زدم که زدم، بچه مه زدمش،
-تو بیخود زدیش، پس فردا هم سرشو ببر چون بچه ته
فریاد زد:
-زدمش چون وقتی فهمید دارم میام دنبالت دوباره جیغ و داد زد، مجبور شدم بزنمش تا خفه خون بگیره، تو با کارات باعث شدی من روی بچه ام دست بلند کنم
دستانم را مشت کردم و روی داشبورت کوبیدم:
-پس همین جا نگه دار من پیاده می شم، نمیام خونه ات، فردا هر اتفاقی بیوفته پای من گیره، حتما فردا گلناز تب کنه واسه اینه که امشب منو دیده، من نمیام
و با کف دست به شیشه کوبیدم:
-گفتم همین جا نگه دار، می خوام برم خونه
و از اینکه دیگر نمی توانستم برای آیناز کاری انجام دهم، قلبم به درد آمد. صدای وحید را شنیدم:
-آروم باش
-نمی خوام آروم باشم، روانیم کردی، من که تو هر چی گفتی گوش دادم، یه هفته است تمرگیدم خونه ام، حتی هفتم فرشته هم نیومدم سر خاکش
و چانه ام لرزید:
-نگه دار دیگه
خودم را خم کردم و سعی کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم. صدای وحید را شنیدم:
-باشه، تا خونه لال میشم، چیزی نمی گم، فقط بیا، آیناز داره هلاک می شه، تو که کینه ای نبودی، تو آسمو…
و بقیه ی حرفش را خورد. آه کشیدم.
…………..
وحید جلوتر از من وارد خانه شد، با دلهره کنار در ورودی ایستادم و زیر چشمی دور تا دور خانه را از نظر گذراندم. چشمم افتاد به ویدا که با چشمان سرخش چند قدم آن طرف تر ایستاده بود. پلک زدم، نگاهم روی فرخ لقا ثابت ماند که با مهربانی برایم سر تکان داد. آب دهانم را قورت دادم. می ترسیدم با اهل خانه رو به رو شوم، می ترسیدم هر کسی چیزی نثارم کند. می ترسیدم وحید آبرویم را برده باشد. نگاهم افتاد به پدر فرشته که روی مبل نشسته بود و با دستمال کاغذی اشک چشمش را پاک می کرد. گلناز کنارش نشسته بود، دو طرف صورتش سرخ بود. عصبی شدم. حتما جای ضربه های سیلی وحید بود. خواستم به او بتوپم اما به موقع جلوی خودم را گرفتم، با صدای ویدا تکان خوردم:
-خوش اومدی هما جون، برو تو اطاق، آیناز اونجاس
سرم را پایین انداختم و خواستم به سرعت از سالن عبور کنم که صدای جیغ گلناز را شنیدم:
-ازت بدم میاد، خیلی ازت بدم میاد
ته دلم تیر کشید، متوجه ی وحید شدم که میانه ی راه برگشت و خواست به سمت گلناز برود که راهش را سد کردم و با التماس گفتم:
-تو رو خدا
نیم نگاهی به من انداخت و نفسش را بیرون فرستاد و به سمت اطاق رفت…
بالای سر آیناز نشسته بودم و اشک می ریختم، چشمانش گود رفته بود. پوست به استخوان شده بود. دستی به پیشانی اش کشیدم، چشمانش نیمه باز شد، با همه ی ناخوشی اش مرا شناخت:
-خاله هما اومدی؟
-آره عزیز دلم، پیش تو ام
به سرفه افتاد:
-منو… می بری…پیتِ خودت؟
-آره، آره عزیزم، الان می برمت
و دست بردم زیر سرش تا از روی تخت بلندش کنم، همزمان وحید خم شد و به بازویم چسبید:
-کجا می بریش؟
سر بلند کرد، صورتمان چند سانتی متری یکدیگر بود، چشمانم را درشت کردم:
-می برمش خونم
-نمی ذارم ببریش
عصبی شدو بازویم را عقب کشیدم:
-حالش خوب نیس
دستش را محکم نگه داشت:
-یه ساعت بشینی پیشش خوب میشه
با اخم به او خیره شدم، دوباره زودتر از من نگاهش را دزدید. صدای آیناز را شنیدم:
-می خوام تَب پیتِت بخوابم
وحید همچنان به بازویم چسبیده بود، با غیض گفتم:
-تا وقتی خوب بشه پیشم می مونه، بعد بیا ببرش
آیناز به گریه افتاد:
-نمی خوام از پیتِ تو برم
خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم:
-نه عزیزم، من همیشه پیشت می مونم
و رو به وحید گفتم:
-بذار ببرمش
بازویم را فشرد:
-هما…
نیم نگاهی به آیناز کردم که به آرامی ناله می کرد. از دست وحید و بی فکری اش عصبی شدم و گفتم:
-تو که می گفتی بهت دست نزنم، حالا چی شد فرت و فرت چسبیدی به بازوی من؟
کمر راست کرد و نفس عمیق کشید:
-هما با من کل ننداز، من این روزا اعصاب…
منتظر جوابش نماندم، چرخیدم و همانطور که از اطاق بیرون می رفتم، گفتم:
-آژانس بگیر برام
صدایش را شنیدم:
-خودم می برمتون، شبه بیرون امن نیس
شاید حمایتش تنها برای دخترش بود اما به دل من نشست، باز هم کدورت ها را از یاد بردم….
ده روز گذشت. آیناز هنوز نزد من بود، گودی زیر چشمم کم کم از بین می رفت، به شدت به من وابسته شده بود و از کنارم تکان نمی خورد. دلم پیش گلناز مانده بود، حاضر نشد همراهم به خانه ام بیاید. وحید شب ها می آمد به خانه ام، چند دقیقه آیناز را می دید و می رفت، طبق یک قرار ناگفته بین من و وحید، من طبقه ی بالا می ماندم و تا وقتی که وحید به خانه اش برمی گشت، پایین نمی آمدم. حس می کردم ذره ذره آب می شوم، اما وحید انگار اینها را نمی دید، وحید خیلی چیزها را نمی دید. می دانستم همه ی اطرافیانش سر خانه و زندگی خودشان رفته اند. خاک مرده سرد بود دیگر، آدم ها کم کم به نبود عزیزانشان عادت می کردند. نمی دانم چقدر طول می کشید تا وحید و بچه هایش به رفتنِ فرشته عادت کنند، اما این را می دانستم که خدا اگر عزیزی را می برد، به عوض آن صبرش را هم به بازماندگانش می داد….
آیناز روی مبل، نشسته بود و با عروسکی که به تازگی برایش خریده بودم، بازی می کرد. با لبخند محزونی به او زل زدم، نیم رخش شبیه وحید بود. دلم می خواست ساعت ها به او خیره شوم. با صدای زنگ گوشی ام تکان خوردم و آن را در دست گرفتم:
-الو
-سلام خانوم باژبان
صدای امیر صبوری را شناختم:
-سلام، خوبین؟
-خوبم به مرحمت شما، چند لحظه وقت دارین؟
کمی این پا و آن پا کردم، امیدوار بودم در این آشفته بازار بحث خواستگاری از من را پیش نکشد. و یکباره مغز سرم تیر کشید. من که دیگر یک دختر مجرد نبودم، خیر سرم شوهر داشتم، هر چند شوهرم اصلا مرا همسر خودش نمی دانست.
-الو، خانوم باژبان؟
-بله، بله بفرمایید
-خانوم باژبان، ببخشید تو این موقعیت مزاحم می شم، شاید زمان خوبی نباشه، ولی مجبور شدم، در رابطه با شرکته، خیلی هزینه ها زیاد شده، بچه ها ممکنه هر لحظه کارو ول کنن برن، بازم همه چی عقب افتاده، آقای مهندس گوشی رو جواب نمی ده، به عنوان آخرین راه حل گفتم زنگ بزنم به شما، شاید بتونین کمک کنین، اگه نه که همه ممکنه تا چند روز دیگه برن
تهِ دلم ریخت:
-مگه مهندس کوشان شرکت نمیان؟
-نه نمیان، تلفن منو هم جواب نمی دن، شما می گین تکلیف چیه؟ چی کار کنیم؟
یک لحظه فرشته مثل برق و باد مقابل چشمم نقش بست. با خون دل شرکت را سراپا نگه داشته بود، حیف بود اگر شرکت تعطیل شود.
-آقای صبوری میام شرکت، تا یه ساعت دیگه میام، خودم هزینه ها رو می دم، مگه قرار نبود همه پشت مهندس باشین؟ پس چی شد؟
با صدای بوق پشت خطی، نگاهی به گوشی ام انداختم، وحید پشت خط بود، دست و پایم را گم کردم:
-آقای صبوری من پشت خطی دارم، بمونین شرکت خودمو می رسونم،
و سریع دکمه ی اتصال را فشردم:-الو؟
صدای وحید باعث شد ضربان قلبم بالا برود:
-الو؟
لبم را گاز گرفتم:
-سلام، خوبی؟
و منتظر بودم جوابم را بدهد، که با سردترین لحن ممکن گفت:
-گوشی رو بده به آیناز
یخ زدم. همین؟ گوشی را بدهم به آیناز. فقط همین. یعنی اگر آیناز اینجا پیش من نبود، همین دو کلمه حرف را هم به من نمی زد، هیچ چیز نمی گفت. با لب های آویزان به سمت آیناز رفتم، همه ی وجودم پر از درد بود، گوشی را به سمتش دراز کرد:
-بگیر آیناز، بابا وحیدته
عروسکش را رها کرد و با خوشحالی گفت:
-آخ جونم،
و با دستان کوچکش گوشی را روی گوشش گذاشت:
-بابا وحید
از آیناز فاصله گرفتم. دلم گرفته بود، از پله ها بالا رفتم تا وارد اطاقم شوم، صدای آیناز را شنیدم:
-آره بابایی، میام بیرون
آه کشیدم، واقعا وسط زندگی این سه نفر چه کار می کردم؟ بعد از این همه سال تنهایی چه بلایی بر سر خودم و زندگی خودم آورده بودم. وحید اصلا مرا نمی دید.
-با خاله هما نریم؟ دوست دارم اونم بیاد
سرم را به چپ و راست تکان دادم، خوب آیناز با پدرش می رفت بیرون، من هم سری به شرکت می زدم. مطمئن بودم همراهی من با وحید آخرین چیزی بود که او به آن تمایل داشت…..
دست آیناز را در دست گرفته بودم و بین چهار چوب در حیاط منتظر بودم تا وحید از راه برسد. خوشحال بودم که لا اقل برای دخترانش وقت می گذارد.
آیناز سرش را به عقب خم کرده بود و به من نگاه می کرد. با دیدن نگاهِ خیره اش، لبخند زدم:
-چیه خاله؟
-خاله می ته بیای با ما زنتِگی کنی؟
به چشمان درشتش زل زدم. می رفتم با آن ها زندگی می کردم؟ فکر نمی کردم هیچ وقت این اتفاق بیوفتد. وحید هیچ وقت راضی به زندگی با من نمی شد. سعی کردم لبخند بزنم:
-خاله میام بهتون سر می زنم
خودش را به من چسباند:
-نمی خوام از پیتِ تو برم
-تو که از پیشم نمی ری خاله، الان با بابا میری بیرون، یکی دو ساعت دیگه میای خونه، باشه؟
سرش را کج کرد:
-باته
با متوقف شدن ماشین، سر بلند کردم، نگاهم روی وحید ثابت ماند که از ماشین پیاده شد، چشمم افتاد به گلناز که روی صندلی جلو نشسته بود، با دیدنش لبخند زدم، اخم کرد و سرش را به آن سو چرخاند. وحید به سمتمان آمد. زیر لبی به او سلام کردم. سری تکان داد و دستش را برای آیناز از دو طرف گشود، آیناز به سمتش دوید و به آغوشش پرید. بند کیفم را روی شانه جا به جا کردم و به سمت ماشینم رفتم، صدایش را شنیدم:
-بیرون می ری؟
ذوق زده شدم، بالاخره مرا دید، بالاخره مرا مخاطب قرار داد. با خوشحالی چرخیدم و در حالی که تلاش نمی کردم لبخندم را پنهان کنم، گفتم:
-آره،
آیناز را بغل کرد و به سمت ماشین رفت:
-باشه برو
مات و مبهوت به او زل زدم که آیناز را داخل ماشین نشاند و به سمت در راننده رفت، متوجه ی سنگینی نگاهم شد، در ماشین را باز کرد و رو به من سری تکان داد:
-کاری داری؟
سینه ام سنگین شد، به زحمت دهان باز کردم:
-نه
-پس خداحافظ
سوار ماشین شد و مقابل چشمان غم زده ام، گاز داد و رفت. همین، گفت خداحافظ و رفت…
………………..
مقابل در ورودی شرکت، بالای پله ها ایستاده بودم و با امیر صحبت می کردم. زیر چشمی به من نگاه می کرد و رنگ به رنگ می شد. نفس عمیق کشیدم:
-امید مهندس کوشان به شماست، نباید تنهاش بذارین، اوضاع روحیش خوب نیس، من که گفتم پول کم آوردین من هستم، خوب زودتر می گفتین که بازم حقوق اونا عقب نیوفته
دستی به موهایش کشید:
-روم نشد، آخه چقدر شما باید جور مهندسو ماها رو بکشین؟ چرا خودشون به فکر نیستن؟ چرا نمیان یه سری به شرکتشون بزنن؟
بسته های پول را به سمتش گرفتم:
-امروز فردا میاد، یه ذره به زمان نیاز داره، اینم پول
با شرمندگی پول ها را از دستم گرفت. خواستم از پله ها پایین بروم که صدایم زد:
-خانوم باژبان؟
لبم را گاز گرفتم، صدا زدنش طور دیگری بود، می دانستم چرا اینطور صدایم می کرد. نفسم را حبس کردم:
-بله؟
-می گم، خانوم باژبان رو پیشنهادم فکر کردین؟ همون…همون پیشنهادی که چند ماه پیش بهتون دادم،
نفسم را رها کردم و به صورت گل انداخته اش خیره شدم. اگر می فهمید دیگر یک دختر مجرد نیستم باز هم اینطور مقابلم سرخ و سفید می شد و به من پیشنهاد ازدواج می داد؟
خواستم بگویم من زن شوهر دارم، اما چهره ی عصبی وحید که پیش چشمم آمد دلم را لرزاند. از خشم و عصبانیتش می ترسیدم. اگر این خبر بین کارمندهایش می پیچید، اوضاع از این که بود، بدتر می شد.
لبم را تر کردم:
-من که گفتم به ازدواج فکر نمی کنم
-خوب نمیشه از امروز یه ذره بیشتر فکر کنین؟
با شنیدنِ صدای وحید، چشمانم گشاد شد:
-چه خبره؟
سرم را چرخاندم، پایینِ پله ها ایستاده بود و با عصبانیت به من نگاه می کرد. دستانم لرزید، زورکی لبخند زدم:
-سلام
امیر حیرت زده گفت:
-مهندس، کجایین؟ می دونین چقدر دنبالتون گشتم؟ اوضاع شرکت به هم ریخته
وحید با عجله از پله ها بالا آمد و مقابل امیر ایستاد. نگاهش روی بسته های پول ثابت ماند. روسری ام را تا روی ابروانم پایین کشیدم. از ذهنم گذشت که حتما از اینکه با امیر صحبت کرده ام، غیرتی می شد. حتما نیش و کنایه ای بار هر دو نفرمان می کرد. مثل دختران هجده ساله دستانم سرد شد، وحید رو به امیر کرد:
-این پولا چیه؟
-اینا رو خانوم باژبان زحمتشو کشید، کم آوردیم مهندس، نزدیکه شرکت تعطیل بشه، بخدا خانوم باژبان اگه نبودن تا الان دوبار شرکت می خوابید، هربار کمکمون کردن، تو رو خدا بیاین سر کار، روح خانوم مهندس هم راضی نیس اینقدر خودتونو اذیت کنین
وحید دست به کمر به من خیره شد، نیم نگاهی به او انداختم. صورتش سرخ بود. ترسیدم، دیگر مجال ماندن نبود. زیر لب خداحافظی کردم و با عجله از پله ها پایین دویدم، صدای قدم هایش را پشت سرم شنیدم. صدایم کرد:
-هما؟
داخل کوچه ایستادم، به سمتش چرخیدم. مقابلم ایستاد و چشمانش را تنگ کرد:
-این یکی کجای نقشه بود؟ تا کجا می خوای منو مدیون خودت کنی؟
پلک زدم و به یقه ی پیراهنش خیره شدم. یقه ی پیراهنش کدر شده بود.
-می خوای کاری کنی که تا ابد نتونم ببرمت محضر؟ چرا جدا نمیشی بری با همین امیر ازدواج کنی؟ یه پسر مجرد بدون بچه، زن مرده هم نیس،
و یک قدم به سمتم برداشت:
-تهِ این بازی کجاس؟
سرم را پایین انداختم و به کفشهای واکس نخورده اش زل زدم. هیچ وقت نمی فهمید که این همه سال فقط برای او و فرشته خودم را به آب و آتش زده ام. جوابش را ندادم و پشت به او به سمت ماشینم به راه افتادم، از پشت سر صدایش را شنیدم:
-اگه آیناز به من نمی گفت که می خوای بری شرکت، تو هم نمی گفتی، نه؟ می خوای با این کارات له ام کنی؟ ده ساله داری همین کارو می کنی و خبر نداشتم، ده ساله له ام کردی
طاقت نیاوردم، نیش و کناسه هایش عصبی ام کرد، به تندی چرخیدم و به چشمانش زل زدم:
-تو داری له ام می کنی، به زن عقدیت میگی بره با یه نفر دیگه عروسی کنه، به اندازه ی یه دوست قدیمی برام غیرت نداری وحید
رنگش پرید، کمی صدایش را بالا برد:
-من بی غیرتم؟ به من میگی بی غیرت؟ آره من بی غیرتم، اگه بی غیرت نبودم که زورکی زن نمی گرفتم، اونم کی، کسی که فکر می کردم تا آخر عمر خواهرم می مونه، اگه بی غیرت نبودم که روز سوم زنم با تو جر و بحث نمی کردم که بریم محضر، آخرش هم به خاطر دِینی که بهت دارم نتونم کارو تموم کنم، اگه بی غیرت نبودم…
دستم را روی گوش هایم گذاشتم، بی رحم بود، بی رحم ترین مرد روی زمین.
…………………
ساعت از ده شب گذشته بود، با دستان در هم گره کرده وسط سالن قدم می زدم، چرا وحید آیناز را به خانه نیاورده بود؟ آیناز هنوز مریض بود، خوب نشده بود. ممکن بود دوباره تب کند و به رختخواب بیوفتد. پوست لبم را به دندان گرفتم و کشیدم، باز هم وحید با من سر لج افتاده بود. به چشمان خسته ام دست کشیدم. طاقتم به پایان رسیدم، به سمت موبایلم دویدم و شماره اش را گرفتم، بعد از ده بوق جواب داد:
-الو؟
همزمان صدای گریه درون گوشی پیچید. با نگرانی گفتم:
-سلام
-سلام
-چرا آینازو نیاوردی؟
-آیناز نمیاد
صدای هق هق شدیدتر شد. صدای آیناز را تشخیص دادم که میان گریه اسم مرا بر زبان می آورد. ریشه ی ناخنم را به دندان گرفتم:
-بچه داره گریه می کنه، صداشو میشنوم
-آروم میشه
صدایم بالا رفت:
-چجوری آروم میشه؟ حالش بد میشه
-دخالت نکن هما
صدای آیناز از فاصله ی نزدیک تری به گوشم رسید، انگار کنار وحید ایستاد:
-می خوام با خاله صحبت تنم، خاله هما رو می خوام
قلبم از جا کنده شد. انگار بچه ی خودم بود که زار می زد، با التماس گفتم:
-گناه داره، حالش بد میشه، بیارش اینجا
صدای او هم لرزید:-این بچه رو به خودت عادت نده، چرا داری زورکی ماها رو به خودت می چسبونی؟
آیناز هق زد و بریده بردیه گفت:
-خاله هما…من مریض میتم…می تم، بازم…مریض می تما…
دستم را روی یقه ام گذاشتم و آن را پاینی کشیدم، گر گرفته بودم:
-اون بچه که گناهی نداره
-منم گناهی ندارم هما، منم گناهی ندارم که باهام اینجوری می کنی، چرا انگ بی غیرتی به من می زنی؟ حس کسی رو دارم که این همه سال رو دست خورده
سرم را تکان دادم:
-رو دست نبود، تو رو خدا مسائلو با هم قاطی نکن
آیناز زار زد:
-مریض می تم بعد همه تون غصه می خورینا
دستم را مقابل دهانم گذاشتم تا ناله ام را خفه کنم:
-وحید آیناز….
-عادت می کنه
صدایش را شنیدم که انگار پیشانی آیناز را بوسید و زمزمه کرد:
-بابایی تو رو به روح مادرت گریه نکن
با کف دست به سرم چسبیدم:
-وحید
-بابا دست از سر زندگی ما بردار، نمی خوایمت، زورکی چسبیدی به ما، داری محبت می کنی همه مونو بگیری تو مشتت، آخه یه بدبختی مثه منو دو تا مادر مرده مثه بچه های من به چه دردت می خورن هما؟ ها؟ به چه دردت می خورن؟ تو رو خدا اینقدر اذیتمون نکن
و منتظر جوابم نماند و تماس را قطع کرد. مثل دیوانه ها شدم، صدای آیناز هنوز در گوشم بود. گفت مریض می شود همه مان غصه می خوریم. چقدر باید سختی می کشیدم؟ اصلا مگر خدا به جز من بنده ی دیگری نداشت؟ چرا هر چه عذاب داشت یک جا برای من نازل کرده بود؟ من که دیگر رمق نداشتم. وسط سالن خم شدم. باید کاری می کردم. باید می رفتم سراغ وحید، باید به حرف هایم گوش می کرد. ذهنم رفت پی دفترم. همان دفتری که فرشته خوانده بود، باید آن را می بردم نشان وحید می دادم. باید می تمرگید یک گوشه ای و آن را می خواند و اینقدر به من سرکوفت نمی زد که با نقشه ی قبلی وسط زندگی شان آمده ام. اشک های فرشته روی صفحه ی آخر دفترم بود. باید می خواند و می فهمید که هیچ وقت برای هیچ کدامشان نقشه نکشیده بودم. تصمیم را گرفتم، به سمت طبقه ی بالا دویدم….
………………..
باران نم نم می بارید. باد سرد صورتم را می سوزاند. مقابل در خانه ی وحید ایستادم و دستم را روی زنگ گذاشتم. دفتر جلد قهوه ایم را در آغوش داشتم. زیر لب زمزمه کردم:
-فرشته خودت گفتی بجنگم، خودت گفتی راهم سخته، مجبورم فرشته، تو که می بینی وحید داره چی کار می کنه، آیناز گلناز دارن هلاک می شن
صدای وحید درون آیفون پیچید:
-کیه
-منم
مکث کرد برای چند لحظه جوابم را نداد، خواستم چیزی بگویم که صدای عصبی اش را شنیدم:
-ینی وقتی می گم دور و برمون نیا به شک میوفتی؟ التماست می کنم بدتر میکنی؟
-وحید
صدایش را نشنیدم، انگار گوشی را روی آیفون گذاشته بود. زیپ بارانی ام را بالا کشیدم. خواستم دوباره زنگ در را فشار دهم که صدای قدم هایی را از حیاط شنیدم، آب دهانم را قورت دادم، در حیاط باز شد، وحید با چشمان به خون نشسته به من زل زد:
-چیه هما؟
-وحید
-چیه؟ فقط بگو چیه؟ فقط بگو من چه غلطی بکنم که تو همه چیزو تموم کنی؟
به دفترم زل زدم، جلدش را فشردم:
-وحید من….
مرد میانسالی از مقابل خانه گذشت و رو به وحید گفت:
-سلام مهندس
وحید زیر لب جوابش را داد و یکباره دست دراز کرد و به بازویم چسبید و مرا به داخل خانه کشاند:
-بالاخره آبرومو می بری، آخر یه شبه سکته ام می دی
و در را پشت سرش بست، از ترس لرزیدم، صورتم از قطرات باران خیس شده بود، با دلهره گفتم:
-اینو بخون، این، این…این دفتر…
و دفتر را به سمتش گرفتم:
-بخونش
حس کردم چقدر تلاش می کند صدایش بالا نرود، با چشمان گشاد شده گفت:
-نمی خوام چیزی بخونم، این دیگه چه موش و گربه بازیه؟ تو چی از جون ما می خوای؟ چرا یه دفه از این رو به اون رو شدی؟
سرم را تکان دادم:
-وحید بخونش، فقط اینو…من به فرشته قول….
دفتر را از دستم کشید و به میان باغچه پرت کرد:
-بابا نمی خوام بخونم، نصف شبی با یه دفتر اومدی در خونه داری آبروی منو می بری؟ نمی فهمی میگم همه چی سیاه بازی بود؟ نمی فهمی؟
نگاه هراسانم روی دفتر نازنینم ثابت ماند. وحید کمی مرا به عقب هل داد:
-تو رو به روح مرده و زنده ات دست از سر زندگی من بردار، تو رو به نون و نمکی که با هم خوردیم ولمون کن برو سر زندگی خودت
و دست برد لا به لای موهایش:
-برو هما
و به سمتم آمد:
-برو برای همیشه برو
عقب عقب به سمت در خانه رفتم، وحید سرش را به آسمان خم کرد و نالید:
-فرشته، کجایی فرشته؟ نمی بینی چی به روزم اومد؟ دیدی با من چی کار کردی خانوم؟ دیدی؟
دستم رفت سمت در خانه و آنرا گشودم. چشمه ی اشکم خشک شده بود. وحید هر دو دستش را پشت گردنش به هم قفل کرد. از خانه اش بیرون آمدم و در را بستم…..
چمدان کوچکم را مقابل در طوسی رنگ گذاشتم و زنگ در را فشردم. از اینجا خاطرات خوبی داشتم، خاطرات دورانی که پدر و مادرم زنده بودند. سه نفری می آمدیم مقابل همین در طوسی رنگ می ایستادیم، از همان دوران تا الان رنگ در همین رنگ بود، تغییری نکرده بود. صدای غریبه ای از آیفون به گوش رسید:
-بویروز(بفرمایید)
گره ی روسری ام را در دست فشردم و گفتم:
-سلام، منم هما
مرد به ترکی چیزی گفت که نفهمیدم، یکباره صدای مشتی را تشخیص دادم که فریاد زد:
-یا بسم الله، یا بسم الله، هما خانوم آمده؟ هما خانومم آمده تبریز؟
با شنیدنِ صدای مهربانش، تهِ دلم قرص شد. در این دنیا که غیر از او کسی برای من نمانده بود، همه یکی یکی رفته بودند. یکی رفته بود اطریش و دیگری رفته بود زیر خاک. مشتی اما همین جا بود، همین جا چند قدمی من. چند دقیقه ی بعد که در خانه باز شد، با دیدن چهره ی شکسته ی مشتی غم در دلم نشست، چقدر پیر شده بود. دستانش را از هم گشود:
-زای، صفا آوردی، خانه مان روشن شد
دستانم را از هم گشودم و به سمتش رفتم، مقابلش ایستادم. به موهای یک دست نقره ای اش خیره شدم. اشک دور چشممان حلقه زده بود، مشتی لب برچید:
-هما خانوم جان بغلت کنم زای؟ اجازه می دی؟
بدون اینکه چیزی بگویم به آغوشش خزیدم و زمزمه کردم:
-تو پدر منی مشتی، این چه حرفیه
سرم را که بوسید، غم از دلم پر کشید….
عاطفه زن مجتبی، استکان چای را مقابلم گذاشت و با لهجه ی آذری گفت:
-چه عجب کردین، روشن شد اینجا
مشتی زل زده بود به من و چشم از من بر نمی داشت، با احتیاط پرسید:
-آمدی بمانی دیگر، نه زای؟
سری تکان دادم:-آره مشتی، اومدم یکی دو هفته بمونم، مزاحم نمی شم، می رم هتل
مشتی چشم غره ای نثارم کرد:
-همین مانده بروی هتل، می خواهی روح آق بانو از من دلگیر بشه؟ همین جا می مانی
-آخه…
عاطفه به میان حرفمان پرید:
-راس می گه هما خانوم، مگه ما مردیم که می خواین برین هتل؟
زیر لب زمزمه کردم:
-دور از جونتون
صدای غمگین مشتی دلم را سوزاند:
-فرشته رفت زای، نه؟
آه کشیدم و با بغض گفتم:
-آره مشتی، یه ماهه که رفته
-هی روزگار، چه خانوم نازنینی بود، دنیا همینه جانِ زای، آدمهای خوب پر می کشن میرن، مثل آق بانوی من که رفت
سر بلد کردم و به چشمان چروکیده اش خیره شدم:
-دوست دارم برم سر خاکش
چشمانش برق زد:
-می ریم دختر من، یکی دو ساعتی استراحت کن می ریم، من هر روز باید بروم بهش سر بزنم وگرنه شب ها می آید به خوابم گله می کنه از من…
از قبرستان که برگشتیم، غروب شده بود. آنقدر سر خاک آق بانو اشک ریختم تا سبک شدم. دلم از دست وحید گرفته بود، سر آخر کاری کرد که مجبور شدم از رشت بروم. اگر آنجا می ماندم، خودم را نفرین می کردم. خودم را لعنت می کردم. همه ی سالهای تنهایی ام را برای اینکه به او نرسیده بودم عذاب می کشیدم، بعد از این هم انگار برای اینکه به او رسیده بودم و همسرش بودم باید با درد و عذاب طی می شد. بیش از نمی توانستم این همه بدبختی را تحمل کنم، اصلا شاید این دو هفته که می گذشت، برمی گشتم رشت و به وحید می گفتم برویم محضر و همه چیز را تمام کنیم. به گوشی ام نگاه کردم، از آخرین باری که وحید را دیده بودم دو روز می گذشت، نه او تماس گرفت و نه من تماس گرفتم. دفترم هم داخل باغچه ی حیاطش زیر باران افتاده بود. اصلا به درک، از تهِ دل می خواستم آن دفتر هزار تکه شود، رازدار خوبی نبود. از وقتی مشتم را پیش فرشته وا کرد، دیگر چندان برایم اهمیت نداشت چه بر سرش می آید. سرم را روی بالش گذاشتم و از خستگی بیهوش شدم….
……………….
با صدای ویبره ی گوشی ام، چشمانم نیمه باز شد. برای یک لحظه با سردرگمی به دور و برم خیره شدم، یادم آمد تبریز بودم. اینجا هم اطاق نوه ی مشتی بود. سری به نشانه ی تاسف تکان دادم، اطاق دخترک را گرفته بودم. مشتی بالاخره کار خودش را کرد و نگذاشت به هتل بروم. پلک زدم و نیم نگاهی به گوشی ام انداختم. با دیدن شماره ی وحید، خواب از سرم پرید. خواب نما شده بودم یا حقیقت داشت؟ وحید با من تماس گرفته بود؟ دستم رفت روی دکمه ی سبز، اما یادن شب آخری افتادم که مرا با حقارت از خانه اش بیرون انداخت. دیگر حماقت کافی بود. دکمه ی قرمز را فشردم و گوشی را روی رختخواب پرت کردم. دوباره سرم را روی بالش گذاشتم، حس دلسوزی در دلم نشست. شاید اتفاقی افتاده بود، شاید آیناز مریض شده بود، نکند وحید باز هم گلناز را کتک زده بود؟ شاید پدر فرشته بد حال شده بود؟ اصلا خودش؟ شاید خودش…و با این فکر زبانم را گاز گرفتم. با صدای گوشی از جا پریدم، پیام رسیده بود، پوشه را گشودم، پیامی از وحید بود:
“آیناز می خواد باهات حرف بزنه، جواب بده”
ذهنم رفت پی دخترکِ لاغر اندام چشم ابرو مشکی که نوک زبانی حرف می زد. با هر کسی لج می کردم، با آیناز نمی توانستم لج کنم. گوشی در دستانم لرزید، اسم وحید روی صفحه خاموش و روشن شد، سریع دکمه ی سبز را فشردم:
-الو، عزیز خاله؟
-هما
با شنیدنِ صدای وحید قالب تهی کردم. او که گفته بود آیناز می خواهد صحبت کند. یکباره چه شد؟
-هما؟
هول شدم:
-سلام
و دسته ای از موهایم را کشیدم تا بتوانم نفس نامیزانم را کنترل کنم.
-کجایی؟
لبم را تر کردم:
-خونه ام
-دروغ نگو، من دیروز و امروز اومدم در خونه زنگ زدم پس چرا درو باز نکردی؟
گیج شدم، وحید آمده بود در خانه ی من؟ آخر چرا؟
-صدا…صدای زنگو نشنیدم
-پس الان دیگه میشنوی، درو باز کن پشت درم
مکث کردم، گلویم خشک شد. وحید پشت در خانه بود؟
-باز کن هما
دور تا دور اطاق را از نظر گذراندم، چشمم افتاد به قاب عکس نوه ی مشتی که روی میز تحریرش بود. ریشه ی ناخنم را به دندان گرفتم و کشیدم.
-هما باز کن، باید حرف بزنیم
-در مورد چی؟
-دفترتو آوردم
نگاهم روی قاب عکس ثابت ماند. گفت دفترم را آورده، همان دفتر جلد قهوه ای که آن شب پرت شده بود بین گل و لای باغچه. اصلا دیگر آن دفتر کوفتی را نمی خواستم.
-آیناز کجاست؟ خوبه؟
و از این سوال بی ربطی که بر زبان آورده بودم، کلافه شدم.
-آیناز بد نیس، خوبه، درو باز کن باید حرف بزنیم
-نه
حس کردم عصبی شد:
-تو یه عالمه توضیح به من بدهکاری، این در لامصبو باز کن
از روی زمین بلند شدم و وسط اطاق ایستادم:
-چه توضیحی؟
-چیزایی که تو این دفتر نوشتی
چشمانم گشاد شد:
-دفترو خوندی؟
سکوت کرد. نفس عمیق کشیدم. خوانده بود؟ دفترم را خوانده بود؟
-الو؟
-آره خوندم
قلبم فرو ریخت. پس بالاخره خوانده بود.
-این دفتر ورقاش زرد شده، بید زده است، پس نمی تونه مال یکی دو هفته پیش باشه، ینی واقعا قدیمیه، این چیزا…اینایی که…
مکث کردم. لبم را به دندان گرفتم. صدای فریادش مرا از جا پراند:
-باز این درو دختر، باز کن دیگه
و صدای ضربه هایی که به در می کوبید به گوشم رسید. با عجله گفتم:
-خونه نیستم،
-کجایی؟ بگو بیام همونجا
-من رشت نیستم اصلا،
حیرت زده گفت:
-ینی چی؟ کجایی پس؟
دوباره فریاد زد:
-کجایی هما؟
-تب..تبری..تبریزم
-تبریزی؟
-آره، بخدا تبریزم
با کنجکاوی پرسید:
-پیش مشتی؟
-آره آره-امشب با بچه هام میام اونجا
اضطراب در دلم نشست:
-اینجا چرا؟
-حرف دارم باهات
-چه حرفی
-باید بدونم اینایی که تو این دفتر نوشتی ینی چی، تو واقعا این همه سال…اصلا اون روزی که اومدم باهات حرف بزنم فکر کردی می خوام از تو….همه ی این سالها تو منو…
و یکباره سکوت کرد و حرفش را ادامه نداد. به پیشانی ام دست کشیدم.
-این همه سال، ده سال، ده سال با ما بودی، تو این ده سال….
باز هم مکث کرد و اینبار بی مقدمه گفت:
-میام تبریز
-نه، تبریز نیا
-میام، میام اونجا همه با هم بر می گردیم رشت
به میان حرفش پریدم:
-من نمیام
-تو میای، یه هفته دیگه چهلم فرشته است، باید همین جا تو رشت باشی، باید حرف بزنیم
بین چهار چوب در ایستاده بودم، شنل قهوه ای رنگم را دور خودم پیچیدم. هوا یخبندان بود، نگاه تب دارم روی صورت وحید ثابت ماند. بالاخره خودش را به تبریز رساند. چشم از او گرفتم و به آیناز خیره شدم که با خوشحالی به سمتم دوید:
-خاله هما
خم شدم و او را در آغوش کشیدم. از فراز سرش به وحید نگاه کردم، دستانش را به کمر زده بود و چشم از من بر نمی داشت. آیناز بلبل زبانی کرد:
-بابا وحید گفت میایم اینجا، خیلی خوسال تدم، گلنات نیومد، ولی من اومدم
گونه اش را بوسیدم، دستش را دور گردنم حلقه کرد:
-دیگه از پیتِ من نرو
نفس عمیق کشیدم و چشمانم را بستم.
-برو وسایلاتو بردار بر می گردیم
با صدای وحید چشمانم را گشودم، چهره اش در هم بود. از ذهنم گذشت که ریش به صورتش می آمد. آب دهانم را قورت دادم و به آرامی گفتم:
-الان وقت برگشتن نیس
-الان بر می گردیم، من این همه راه نکوبیدم بیام تبریز واسه مهمونی
آیناز را در آغوشم جا به جا کردم:
-من دیروز رسیدم، به مشتی گفتم دو هفته می مونم
ابروانش بالا رفت:
-دو هفته؟ چه خبره؟ صبح بر می گردیم
سرم را به چپ و راست تکان دادم:
-گفتم که تا دو هفته…
-منم گفتم فردا، ما باید حرف بزنیم
خواستم چیزی بگویم که صدای لخ لخ دمپایی را از داخل حیاط شنیدم، به دنبالش صدای مشتی به گوش رسید:
-کیه؟ هما خانوم، زای کی آمد دم در که رفتی؟
نفسم را بیرون فوت کردم و از مقابل در کنار رفتم. مشتی نگاهی به کوچه انداخت و با دیدنِ وحید جا خورد:
-سلام جانِ قوربان، تو اینجایی؟
و بعد از چند ثانیه مکث، ادامه داد:
-صفا آوردی، بیا داخل
و سری تکان داد:
-تسلیت می گم به تو پسرم، غم آخرت باشه
وحید به سمتش آمد و به گرمی دستش را فشرد:
-مرسی مشتی، تازه می فهمم بدون آق بانو چی کشیدی
آیناز چشمانش را مالش داد:
-تلام
مشتی دستی به سرش کشید:
-سلام زای
و رو به وحید کرد:
-بیا داخل پسرم
و نگاه استفهام آمیزش روی صورتم ثابت ماند. نگاهم را دزدیدم، وحید با احترام سر خم کرد:
-مزاحم نمیشم مشتی، میرم هتل
-آخر چرا؟ هتل چرا؟ خانه ی به این بزرگی برای تو جا نداره زای؟ خوب کردی آمدی حال و هوا عوض کنی
وحید کمی دستپاچه شد:
-نه، من…حال و هوا، چیز آیناز بهونه ی هما رو گرفته، برای همین آوردمش تبریز
مشتی چند ثانیه خیره به وحید زل زد. من هم بودم شوکه می شدم، دلیل از این بهتر پیدا نکرده بود؟ این همه راه کوبیده بود بیاید تبریز چون دخترش بهانه ی مرا گرفته بود؟
سرم را لا به لای موهای آیناز فرو بردم. مشتی سرفه ی مصلحتی کرد:
-حالا هر چی، شب که نمی ذارم بروی هتل، بیا تو
و خودش جلوتر از ما وارد حیاط شد و صدا زد:
-مهمان داریم صاحب خانه
نیم نگاهی به وحید انداختم و خواستم وارد خانه شوم، به سرعت خودش را به من رساند و سرش را خم کرد:
-باید تنها حرف بزنیم، همین امشب
با اخم به او زل زدم و پچ پچ کردم:
-همین امشب نمیشه، مشتی که نمی دونه محرمیم، بمونه برای فردا
-تا فردا من روانی میشم، گفتم همین امشب
اخمهایم غلیظ شد:
-گفتم نه
-هما من میگم…
یکباره مشتی به سمتمان چرخید، وحید خودش را عقب کشید و رو به آیناز گفت:
-بابایی، خوشحالی خاله رو دیدی آره؟ قربونت برم دخترم
لبخند محوی روی لبم نشست، موهای آیناز را بوسیدم، در آغوشم به خواب رفته بود….
………………
تشک را از دست مشتی گرفتم:
-من می برم مشتی
مشتی چپ چپ نگاهم کرد:
-من هنوز پیر نشدم زای
-می دونم مشتی، ولی دوست ندارم واسه مهمون من شما خم و راست بشی
و تشک را در آغوش کشیدم، مشتی من و من کرد:
-هما خانوم جان، گوله دختر، این پسره این همه راه آمده اینجا دخترش تو را ببینه، با عقل جور در نمیاد که
لبم را به دندان گرفتم، نمی دانستم به مشتی چه بگویم. بعد در مورد من چه فکری می کرد. انگار حق با وحید بود، هر چقدر این ماجرا هم می زدیم، شورتر می شد.
-نمی دونم مشتی، بعد از اینکه فرشته رفت بچه اش از دوریش تب کرد، حتما چشمش ترسیده که اومده اینجا، اخه آیناز به من وابسته است
مشتی سری تکان داد:
-خیل خوب زای، ببر تشکش را بینداز، بعد بیا پتو و بالش ببر، سریع بیای از اطاق بیرون ها
ابروانم بالا رفت و حیرت زده به مشتی خیره شدم، نگاه خیره ام را که دید چشمانش درشت شد:
-ها؟ تو دختر منی، الان مرد غریبه داخل خانه هستش، من باید حواسم به تو باشد، تو یادگار آقا و خانومی….
وارد اطاق شدم، وحید کنج اطاق نشسته بود، سر آیناز روی پاهایش بود، با موهایش بازی می کرد. با ورود من سر بلند کرد، نگاهم را دزدیدم و تشک را وسط اطاق پهن کردم. از گوشه ی چشم حواسم به وحید بود که به ارامی آیناز را جا به جا کرد و از جا بلند شد. قلبم تپید. یک قدمی ام ایستاد و با صدای آهسته ای گفت:
-حرف بزنیم؟
-امشب نه
-دقیقا همین امشب
-چی بگیم؟
-از اول بگو، از اون دو سال و چهار ماه و هفده روز بگو، اولین بار کی فهمیدی که یه…یه حسی…
نفس عمیق کشید و ادامه داد:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!