رمان آسمانی ها

رمان آسمانی ها پارت هفتم (آخر)

دستم را از دستش بیرون کشیدم و ریموت ماشین را زدم و داخلش نشستم، روی کاپوت ماشین کوبید، بی توجه به “هما، هما” گفتن هایش استارت زدم و به راه افتادم.
دیگر توان نداشتم، دیگر توان ادامه دادن نداشتم.
………………..
آیناز با هیجان گفت:
-مامانی هما، ما امروت قراره با تو بریم پارک، ما دخترای خوبی بودیم
گلناز با خنده فریاد زد:
-مامانی تو باید بشینی روی تاب ما هلت بدیم
آیناز دستانش را به هم کوبید:
-یکی من هل می دم یکی گلنات
اشک دور چشمم حلقه زد. فرشته های بی گناهِ من نمی دانستند چه در سرم می گذرد. داشتم آنها را می بردم به خانه پدربزرگشان، می خواستم آنها را بسپارم به پدرشان و برای همیشه بروم گم و گور شوم. لبم را به داخل دهانم کشیدم تا صدای هق هقم بلند نشود. گلناز فریاد زد:
-سرسره بازی
آیناز دنباله ی حرف خواهرش را گرفت:
-تاب باتی
-بابا وحید هم میاد مامانی؟
-آره بابا وحید میاد، ما رو می بره پیتا بخوریم
اشکها روی گونه ام چکید. یعنی دیگر جگر گوش هایم را نمی دیدم؟ خوب شاید می توانستم هفته ای یکبار بروم مقابل مدرسه ی هر کدامشان و برای چند دقیقه از دور تماشایشان کنم.
-بستنی می خوریم،
-اینقدر می خوریم تا بِتِکیم
از ذهنم گذشت اگر مدرسه شان را عوض می کردند دیگر چطور پیدایشان می کردم؟ شاید زنگ می زدم به وحید….
و با این فکر لبم را گاز گرفتم. نه، به وحید زنگ نمی زدم. دیگر به او کاری نداشتم. دیگر توان سر و کله زدن با او را نداشتم. شانه هایم لرزید، چه تصمیمی سختی بود. به امید چه کسی این دو طفل معصوم را از خودم جدا می کردم. حالا می فهمیدم چرا فرشته به آرامی پر کشید و رفت، بچه هایش را سپرده بود به من. خیالش از بابت آن ها راحت بود. یادم آمد لحظه ی آخر گفته بود “جان من و جان اینها”، اما نشد، جان من جان آنها نشد. روحش از آن بالا شاهد بود که نتوانستم. هر کاری کردم نشد. چقدر اشک می ریختم و ضجه می زدم، وحید مرا نمی خواست. هیچ وقت مرا نمی خواست. با یک دست به فرمان چسبیدم و دست دیگرم را مقابل دهانم گرفتم، بغضم ترکید و زار زدم. صدای هراسان آیناز را شنیدم:
-مامان هما، مامانی چی تده؟
گلناز از پشت سر دستان کوچکش را دور گردنم حلقه کرد، با گریه دست مهربانش را در دست گرفتم و بوسیدم. دخترانم را می بردم تا به پدر بی عاطفه شان بسپارم. دیگر نمی دیدمشان. صدای گریه ی آیناز و گلناز که در فضای ماشین پیچید، دوست داشتم بمیرم….
……………..
قیامت به پا شده بود. وسط حیاط ایستاده بودم و به زحمت تلاش می کردم آیناز و گلناز را از خودم جدا کنم، وحید مات و مبهوت به ما نگاه می کرد. آِیناز با هق هق گفت:
-دختر خوبی می تم، دیگه نمی گم بریم تهر باتی، قول می دم، تو رو خدا نرو
و خم شد و دستم را بوسید:
-مامانی، ما تنها می تیم، بخدا خیلی تنها می تیم
دنیا دور سرم چرخید، چه مادر بی عاطفه ای بودم. اما انگار راه دیگری نبود. باید این رشته بریده می شد. هر کس می رفت پی زندگی خودش. اما سخت تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم. کمرم نزدیک بود بشکند. با بغض زیر چمدان لباس های آیناز و گلناز کوبیدم و رو به وحید گفتم:
-این لباساشون، اینم دخترات، صحیح و سالم، می دونم خیلی اذیتت کردم، ولی دیگه تمومه
گلناز وسط حیاط نشست و دست و پایش را دور پاهایم حلقه کرد:
-تو رو خدا نرو، من نمی خوام تو بری، بازم بی مامان می شم، شبا برامون کی قصه بگه؟
و گونه اش را به ساق پایم چسباند و رو به وحید ناله زد:
-مامانمو می خوام بابا، نذار بره
چشمانم را روی هم فشردم. چشمانم ساهی می رفت. با گریه گفتم:
-میام جلوی مدرسه بهتون سر می زنم بچه ها،
و گریه ام اوج گرفت:
-تو رو خدا بذارین من برم
آیناز دوباره دستم را بوسید و با هق هق گفت:
-دیگه نمی گم…پیتا بخر…بخری، دیگه نمی گم، به خدا…قول می دم
به چشمان سرخ از گریه اش خیره شدم. مشکل من پیتزا خریدن که نبود؟ حاضر بودم تا تهِ دنیا برای هر دو نفرشان هر چه می خواستند بخرم، یک ماه به من لذت مادر بودن را فهمانده بودند. تنهایی هایم رفته بود. چشم از او گرفتم و به وحید زل زدم که به گریه افتاده بود. جا خوردم، او دیگر چرا اشک می ریخت؟ مگر همین را نمی خواست؟ مگر نمی خواست نباشم؟ مگر نمی خواست بروم بمیرم و خودم را نیست و نابود کنم؟ خوب من هم که داشتم همین کار را می کردم. به سمتمان آمد و آیناز را از پشت سر در آغوش گرفت و سعی کرد دستانش را از دور پاهایم جدا کند، آیناز دست و پا زد:
-نه، نمیام، می خوام با مامان هما باتَم، ولم کن، بابایی بد
وحید با گریه گفت:
-عزیز بابا، دخترم…
آیناز جیغ کشید:
-مامانمو میخوام، مامانم
چشمانم را بستم، زیر لب زمزمه کردم:
“خدا بکشتت هما، خدا بکشتت”
و خم شدم و دستان گلناز را کشیدم، گلناز بریده بریده گفت:
-چون…اولا باهات بد بودم…می خوای بری؟ بخدا دوست دارم…بخدا
به نفس نفس افتادم، اشکم روی کاشی های حیاط چکید. چیزی نگفتم. دستش از دور پاهایم شل شد، خودم را عقب کشیدم، گلناز جیغ کشید:
-من دوست دارم
آیناز فریاد زد:
-بخدا دختر خوبی میتم
عقب عقب به سمت در حیاط رفتم. وحید و دخترانش گریه می کردند. چشمانم نمی دید، چشمانم هیچ نمی دید. تمام شده بود. یک زندگی تمام شد. روزهای خوب هم تمام شد. در حیاط را باز کردم و بیرون پریدم. به سمت ماشینم دویدم، از امشب چطور زندگی می کردم، نه آیناز بود و نه گلناز، وحید هم نبود. هیچ چیز نبود. صدای جیغ های هیستریک بچه ها، پاهایم را سست کرد، برای چند ثانیه به ذهنم آمد برگردم داخل حیاط هر دو را در آغوش بگیرم و بگویم
“غلط کردم، بخدا نمی خوام جایی برم”
اما به زحمت جلوی خودم را گرفتم، به آسمان زل زدم، آسمان ابری بود. یک لحظه حس کردم تصویر غم زده ی فرشته از پشت ابرهای تیره و تار به من نگاه می کند. شرم زده شدم. چشم از آسمان گرفتم و داخل ماشین نشستم، خواستم استارت بزنم که با دیدن وحید که خودش را مقابل ماشین انداخت جیغ خفه ای کشیدم. با دست به من اشاره زد نروم، عصبی شدم، استارت زدم، چرخید و کنار پنجره ی ماشین آمد با مشت به شیشه کوبید. صورتش از اشک خیس شده بود، چشم از او گرفتم، فریاد زد:
-یه جمله میگم بعد برو، بخدا فقط یه جمله میگم
دستی به صورت خیسم کشیدم، شیشه را پایین آوردم، وحید با هق هق گفت:
-امروز…امروز…
فریاد زدم:
-می دونم واسه دخترات ناراحتی، عادت می کنن
و قلبم فشرده شد. وحید سری تکان داد:
-هما، امروز….به ولله قسم امروز من از دست امیر عصبی بودم، بخدا…به روح فرشته، به روح پدرم…به مرگ این دو تا بچه ها…من از دست امیر عصبی شدم که مدام میومد بالای سرت، غیرتی شدن بلد نیستم، چون هیچ وقت تو و فرشته کاری نکردین من غیرتی بشم، همیشه خوب بودین، همیشه سر به زیر بودین
و میان گریه بینی اش را بالا کشید:
-من خواستم به اون بفهمونم تو کسی رو داری..یکیو داری، می خواستم بگم من هستم….من….
ضربان قلبم کند شد، نه این حرفها از وحید بعید بود. می خواست گولم بزند، حال و روز بچه هایش عصبی اش کرده بود، به خاطر آنها داشت مرا خر می کرد. او هیچ وقت برای خاطر من قدم بر نمی داشت. من برایش هیچ هم نبودم. دستم روی دنده رفت، وحید ناله زد:
-خواستم بهش بفهمونم تو مالِ اون نمیشی …تو مالِ یکی هستی، مالِ..مالِ
پایم را روی پدال فشردم، فریادش را شنیدم:
-به روح بابام، به روح فرشته….
ماشین به راه افتاد، تصویرش را از آینه دیدم که روی زانوانش خم شد، از ته دل جیغ کشیدم.
چهل و هشت ساعت گذشته بود. چهل و هشت ساعت گذشته بود و من در بی خبری مطلق دست و پا می زدم. خبری از وحید نبود، خبری از آیناز و گلناز نبود. نمی دانستم طفل معصوم ها چه می خورند، چه کار می کنند. شاید گریه می کردند، شاید هم یادشان رفته بود. سرم را به چپ و راست تکان دادم. نه محال بود از یادشان برود. دو بار مادر از دست دادن که شوخی نبود. آیناز بدون من می مرد، گلناز دق می کرد. چند بار به سرم زد بروم سراغشان و هر دو را به خانه برگردانم. اما پاهایم یاری نمی کرد. حالا که کار به اینجا کشیده شده بود، باید تا تهش را یک تنه می رفتم. منتظر بودم من و وحید برویم محضر جدا شویم و بعد شاید مغازه هایم را یکی یکی می فروختم و می رفتم و شاید هم برای همیشه از رشت می رفتم، می رفتم پیش مشتی مهربانم. پنجه هایم را لا به لای موهایم فرو بردم. چرا این ساعت های آخر، اینقدر کشدار شده بود؟ چرا وحید تماس نمی گرفت و نمی گفت برویم محضر قال قضیه را بکنیم؟
دستی به چشمان پف دارم کشیدم. دو شبانه روز گریه کرده بودم. بی هدف از روی مبل بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم، انگار صدای آیناز را شنیدم که گفت:
“مامان هما”
بین راه ایستادم و به تندی سر چرخاندم، خانه در سکوت فرو رفته بود. لب هایم را روی هم فشردم. خیالات بود، توهم بود، نه آینازی بود و نه گلنازی. بعد از این هم قرار نبود دیگر وجود داشته باشند. دستم را به لبه ی مبل گرفتم و چشمانم را بستم و چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم. با صدای گوشی ام چشمانم را گشودم. با خودم گفتم شاید پیامی از وحید باشد. اصلا نکند آیناز تب کرده بود، یا شاید هم گلناز؟
و با این فکر به قدم هایم جان دادم و به سمت گوشی ام دویدم. پیام را گشودم، با دیدن اسم وحید، تهِ دلم ضعف رفت، پیامش را خواندم:
“آماده شو نیم ساعت دیگه می ریم محضر، همه چی تمومه”
نفسم را حبس کردم. می دانستم مرا نمی خواهد. می دانستم هیچ وقت مرا نمی خواهد. بهترین تصمیم همین بود که از زندگی اش بیرون بروم، خودش می دانست و دخترانش، و با یاد آیناز و گلناز، اشک دور چشمم حلقه زد….
………………….
در خانه را بستم و به سمت وحید چرخیدم. لحظه ی اول حسرت زده به داخل ماشین خیره شدم. با ماشین ویدا به دنبالم آمده بود. فکر کردم دخترانش را هم آورده. انتظار داشتم بیاوردشان، اما با دیدنِ ماشین خالی، امیدهایم دود شد. یعنی به همین راحتی با نبود من کنار آمده بودند؟ و با این فکر دلم گرفت. صدای وحید را شنیدم:
-سلام، بشین
و خودش زودتر از من داخل ماشین نشست. چهره اش را خوب ندیدم، یعنی اصلا نگاهش نکردم. خواستم در عقب را باز کنم اما از ذهنم گذشت که این بچه بازی ها، آن هم دقیقا لحظاتِ آخر با هم بودنمان چه معنی داشت. در ماشین را باز کردم و داخلش نشستم. وحید به راه افتاد. فضای ماشین برایم سنگین بود. نه او حرفی می زد و نه من چیزی می گفتم. چند بار به دهانم آمد بپرسم “دخترها چطورند؟ خوبند؟ آیناز که تب نکرده؟” اما جلوی زبانم را گرفتم. اگر یک کلمه در مورد دخترانش می گفت، پای اراده ام سست می شد و سر به سینه زنان می رفتم سراغشان. نفس عمیق کشیدم و خودم را به سمت پنجره متمایل کردم. صدای وحید را شنیدم:
-این چند لحظه رو هم تحمل کن، تموم میشه
دستم مشت شد، یک لحظه خواستم سر بچرخانم و با مشت محکم تخت سینه اش بکویم. من تحمل می کردم یا خودش؟ مطمئن بودم شب و روز آرزوی دیدن این لحظه را داشت. آرزو داشت چنین روزی از راه برسد و از شر من خلاص شود. جوابش را ندادم. دستم را بردم سمت چشمم و اشکم را پایین نیامده پاک کردم. چند دقیقه در سکوت طی شد، با شنیدنِ صدای خواننده، انگار کسی قلبم را فشرد:
“به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی”
ضربان قلبم نا میزان شد، درد بدی در سرم پیچید. دوست داشتم عق بزنم و بالا بیاورم. نفس های عمیق کشیدم اما فایده نداشت، این شعر و این خواننده، با آن سوزی که در صدایش داشت، حالم را دگرگون کرده بود.
“نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی”
تحملم به پایان رسید، خودم را یک ور کردم و دستم به سمت پخش دراز شد، خواستم دکمه ی آف را فشار دهم که ناگهان وحید به دستم چسبید:
-بذار باشه
نگاهش نکردم، صدایم لرزید:
-می خوام خاموشش کنم
-گفتم بذار باشه
صدایم تبدیل به ناله شد:
-اذیتم می کنه
-منو اذیت نمی کنه
دستم را عقب کشیدم، دستم را محکم نگه داشت، دست دیگرم را به سمت پخش دراز کردم، دو سه انگشتش را باز کرد و همانطور یک دستی به دست دیگرم چسبید و همزمان گفت:
-گفتم بذار باشه
چشمانم را بستم:
-سر درد می گیرم
-الان همه چی تموم میشه سردردتم خوب می شه
نگاه دلخورم از دستان در هم قفل شده مان جدا شد و روی صورتش ثابت ماند. با دیدن چشمان گود رفته اش جا خوردم. زیر چشمانش دو هاله ی کبود بود. ته ریش داشت، اصلا سر و وضعش آشفته بود. مرا یاد زمانی می انداخت که فرشته روزهای آخر عمرش را می گذراند. آن وقتها حق داشت اینطور آشفته باشد، فرشته را، زنش را، عشقش را داشت از دست می داد، اما حالا چه؟ حالا که باید به قول معروف خوش خوشانش باشد چرا اینطور به هم ریخته بود؟
“تا هستم من اسیر روی تو ام به آرزوی تو ام اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی، به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی، فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی”
وحید نگاهم نکرد، حواسش به رانندگی بود، زمزمه کرد:
-خاموشش نکن
و دستش را شل کرد، هر دو دستم را از بین دستان مردانه اش بیرون کشیدم و به پشتی صندلی تکیه زدم. این راه چرا اینقدر طولانی شده بود. چرا به محضر نمی رسیدیم؟ اصلا وقت گرفته بود، مگر نه؟ وقت گرفته بود برویم توافقی جدا شویم. فکر همه چیز را کرده بود. اصلا کدام محضر بود؟ چرا اینقدر از محله ما و خودش دورتر را انتخاب کرده بود؟ حتما نمی خواست آشنایی من و او را همراه یکدیگر ببیند. بینی ام را چین دادم، امیدوارم بودم وجدانش آسوده باشد، من که از او گذشته بودم، امیدوار بودم خدا هم از او می گذشت….
………………….
نیم ساعت گذشت، در تمام این مدت چشمانم را بسته بودم، آهنگ که تمام می شد وحید دکمه ی پلی بک را می زد و باز هم غم دنیا را به دلم می نشاند. سرسام گرفته بودم، نقطه ضعفم را فهمیده بود و حتی این لحظات آخر هم سر به سرم می گذاشت. چشم باز کردم و کلافه دستی به سر و صورتم کشیدم. به رو به رو خیره شدم، یکباره با دیدن قبرستان جا خوردم. نگاه حیرت زده ام روی صورت وحید ثابت ماند. با اخم های در هم به فرمان چسبیده بود. به خودم جراتی دادم:
-اینجا چرا اومدیم؟
کوتاه جواب داد:
-کار دارم
-تو قبرستون چی کار داری؟
-کار دارم
-ینی چی کار داری؟ ما قرار بود بریم محضر،
-می ریم
عصبی شدم:
-چرا تلگرافی حرف می زنی؟ قبرستون چی کار داری؟
دست دراز کرد و دوباره دکمه ی پلی بک را فشرد. به مرز جنون رسیدم، دستم را دراز کردم، دوباره به دستم چسبید، جیغ کشیدم:
-نمی خوام این آهنگو بشنوم، نگه دار پیاده میشم، می خوام برم خونه
-الان دوتایی پیاده می شیم
-همین الان می خوام پیاده شم
ماشین را متوقف کرد، به من زل زد. نی نی چشمانش مرا یاد آیناز انداخت. دستم را پس کشیدم. با ملایمت گفت:
-می خوام برم سر خاک فرشته، تو نمیای؟
تکان خوردم. خاک فرشته، فرشته، دوست صمیمی ام، خواهرم، همدمم…
از روی فرشته خجالت می کشیدم، امانت دار خوبی نبودم. چانه بالا انداختم و با صدای لرزانی گفتم:
-نمیام
سری تکان داد:
-باشه، بشین میرم سر خاکش فاتحه می خونمو میام
و از ماشین پیاده شد و رفت…..
بیست دقیقه گذشته بود، وحید نشسته بود مقابل قبر فرشته و تکان نمی خورد. تمام مدت او را زیر نظر داشتم، یا اشک می ریخت و یا به قبر دست می کشید. اما انگار خیال نداشت بلند شود. تهِ دلم خالی شده بود. حس کسی را داشتم که به دوستش بی اعتنایی می کند. حالا که تا اینجا آمده بودم بهتر بود من هم می رفتم سر خاکش و کمی خودم را سبک می کردم. می رفتم عقده هایم را بیرون می ریختم، شاید فرشته مرا درک می کرد، شاید از گناهم می گذشت. در ماشین را باز کردم. پاهای بی حسم را به زحمت از ماشین بیرون آوردم، همه ی وجودم می لرزید.، به سمت قبر به راه افتادم.
بالای سنگ مرمر سیاه ایستادم و به اسم زیبای فرشته خیره شدم. آن همه خوبی و نجابت رفته بود زیر خاک…وحید نباید هم باور می کرد. مگر من باور کرده بودم؟ همیشه فکر می کردم روزی از روزها فرشته می آید و با خنده و شوخی می گوید به یک سفر طولانی رفته و حالا برگشته.
بینی ام را بالا کشیدم و کنار قبر زانو زدم و دستم را روی سنگ قبر گذاشتم و خواستم فاتحه بخوانم که صدای وحید هشیارم کرد:
-بالاخره اومدی؟
به نیم رخش زل زدم. چشمانش سرخ بود. بدون اینکه به من نگاه کند، گفت:
-اگه شده تا فردا هم اینجا می نشستم تا از ماشین پیاده شی
ابرو در هم کشیدم و با صدای خفه ای گفتم:
-چرا؟
-حرف دارم باهات
دستم را عقب کشیدم و با سوء ظن پرسیدم:
-چه حرفی
-خیلی حرفها
کمی جا به جا شدم. تحمل شنیدن متلک نداشتم. من که داشتم از زندگی اش می رفتم، این دم آخر نمی خواست دست از سرم بردارد؟
-هما، می خواستم جلوی فرشته یه سری چیزا رو بهت بگم، خواستم فرشته شاهد باشه
سری تکان دادم:
-من نمی خوام بشنوم
-باید بشنوی، بعدش می ریم محضر قول میدم
قول می داد؟ من که می دانستم مرا می برد محضر، اصلا از خدایش بود. داشت وعده می داد؟ خودش از تهِ دل می خواست این نمایش کمدی هر چه سریعتر تمام شود. خواستم نیم خیز شوم که نگاهم کرد:
-بشین هما، فقط ده دقیقه
نگاهم در نگاه گود افتاده اش ثابت ماند. نتوانستم بر خلاف میلش بلند شوم. همانجا کنار قبر روی زمین نشستم. چشم از من گرفت و به سنگ قبر چشم دوخت:
-من عاشق فرشته بودم، عاشق یه زن آسمونی، همون دوران درس و دانشگاه، زندگی خوبی باهاش داشتم، خیلی خوب، از بچه هام بیشتر دوستش داشتم، فکر نمی کردم یه روزی بره، اما رفت، وقتی مجبورم کرد تو رو عقد خودم کنم، خبر دل تو رو نداشتم، نمی دونستم اون دوران تو هم یه حسی به من داشتی، اصلا قلب من جایی برای حس یه زن دیگه نبود، اونم تویی که همیشه دست منو گرفتی، مثل یه خواهر خوب…
از حرفش خوشم نیامد. می دانستم حرف را به اینجا می کشاند، با عصبانیت نیم خیز شدم، از روی قبر خم شد و با هر دو دست به بازوانم چسبید:
-بشین
صدایم بالا رفت:
-برادر مهربون، بریم محضر خواهرتو طلاق بده، پاشو
تکانم داد:
-بشین همه ی حرفهامو گوش کن
شانه ام را بالاو پایین کردم:
-حرف ها تمومه، این داستانو خودم از برم، خودم می دونم چقدر همدیگه رو دوست داشتین، همه رو می دونم
-نه تو یه چیزو نمی دونی،
-نم یخوام بدونم، نمی خوام وحید،
-تو نمی دونی که دیگه خواهرم نیستی، خواهر برادریمون تموم شد، تو به من امید دادی، به من فهموندی آسمونی ها یکی نیستن، آسمونی ها می تونین بیشتر از یکی باشن، به من نشون دادی فرشته می دونست داره چی کار می کنه
و وحشیانه تکانم داد:
-بذار حرفهامو بزنم، بذار بهت بگم
سرم به عقب خم شد، با ناباوری به او زل زدم، نفسم بالا نمی آمد. خواهر و برادری تمام شده بود، نه، این یک شوخی احمقانه بود حتما….
وحید مجال نداد بیشتر از این در افکارم بمانم و وسط فکر و خیالم آمد:
-تو یه مردو از وسط نیستی برگردوندی به زندگی، تو نشونم دادی عشق نمی میره، تو نشونم دادی فرشته چرا با خیال راحت رفت، این همه یه تنه جنگیدی، نمی خوای واسه بقیه اش دو تایی بجنگیم؟
دو تایی بجنگیم؟ دو تایی؟ “دو تایی” یعنی من و او با هم. شوخی می کرد، شوخی اش خیلی بی رحمانه بود. دوباره اشک دور چشمم حلقه زدد، با ناله گفتم:
-داری اذیتم می کنی
-اذیت نیس هما، تو به همه ی ما امید دادی، بچه هامو زیر بال و پرت گرفتی، این همه مدت تلاش کردی زندگی کنم، خواستی منو با محبتت سر پا کنی، اوایل خیلی سخت بود، هنوزم برام سخته، خیلی سخته، ولی من آدمم آهن که نیستم، تو یه آدم زمین خورده رو بلند کردی، باعث شدی بفهمم هنوز چیزایی تو زندگیم هست تا براشون نفس بکشم، یه آسمونی رفت و یه آسمونی موند، شاید برای همیشه عاشق فرشته باشم، اما مهرت تو دلم نشست، تو دیگه خواهرم نیستی،
چشمانم سیاهی رفت. حس می کردم اینها خواب و رویاست، اصلا این واقعیت نبود، یک رویای شیرین بود که هر لحظه ممکن بود از هم بپاشد.
بازوانم را رها کرد، خودش را کنارم کشید و سرش را به چپ و راست چرخاند:
-تو آرومم کردی، اون شبی که اومدی با بچه ها توی اطاق خوابیدی، شبی که سرمو گذاشتم روی پات، از فرشته گفتم، گوش کردی حرف نزدی، گریه کردم چیزی نگفتی، وقتی دستهاتو گرفتم، وقتی بچه ها تو رو مامان صدا کردن، دیدم همونی شد که فرشته یک هفته قبل از مرگش گفت و من باور نمی کردم، الان با چشم خودم می بینم، تو برام یه آسمونی دیگه هستی، یه جنس دیگه، یه نوع دیگه، فرشته نیست اما تو همین جا پیش مایی، پیش منی، نمی خوام باز هم آسمونی ها از دستم برن، بمون و یه فرصت به هر چهار نفرمون بده، شاید طول بکشه تا مرد ایده آلت بشم، اما به خاطر فرشته به خاطر خودم به خاطر تو تلاش می کنم،
نگاهم پشت سر وحید روی پیرمرد قرآن خوانی ثابت ماند که پشت به ما روی قبری نشسته بود و به آرامی قرآن زمزمه می کرد. صدای وحید انگار از دوردستها به گوشم می رسید:
-من توی این چند ماه دفترتو بارها و بارها خوندم، دختری که هیچ وقت زندگی دوستشو خراب نکرده می تونه زندگی به هم ریخته ی دوستشو هم جمع و جور کنه، می تونه یادگاری های دوستشو خوشبخت کنه، تو می تونی بازم همه ی ما رو سرپا نگه داری، خودتم خوشبخت می شی
پلک زدم، قطره ی سمجی از چشمم چکید. وحید دستش را دراز کرد و به صورتم دست کشید:
-اون روزی که اومدی چمدون گلنازو ببندی، اون روز که اشکهاتو پاک کردم، دیدم برام چیزی بیشتر از ویدایی، انگار جنس دوست داشتنم مثه ویدا نیس، دلم نرم شد هما، واسه همین روی امیر حساس شدم، ولی نمی دونم چجوری نشون بدم که به تو بر نخوره، می دونم سابقه ام پیشت خرابه، واسه همین همش گند می زنم، نمی تونم مثل دورانی که با فرشته بودم عاشق پیشه باشم، اما می تونیم دو نفری این راهو بریم، همونی که فرشته می خواست، همونی که تو می خوای…همونی که من…من….
و لبخند زد:
-همونی که من می خوام
دهانم نیمه باز شد، این وحید بود که مقابلم نشتسه بود و از احساساتش می گفت. به چشمان خیسم دست کشیدم. یعنی بالاخره دل خدا به حال من سوخته بود؟ قرار بود من هم طعم خوشبختی را بچشم؟
زمزمه کردم:
-وحید؟
-جونِ وحید؟ جونم هما؟
حس کردم دلم از خوشی لبریز شد. من جانِ وحید بودم؟ همین حالا خودش گفت، خواب نبود رویا نبود. شاید هم بود، شاید هم بود و من رفته بودم به هپروت. دستم را دراز کردم و به سمت صورتش بردم، دستم را میانه ی راه گرفت و به لب برد و بوسید:
-این واسه همه ی این ماه هایی که بودی و به ما امید دادی
و دواره دستم را بوسید:
-این برای همه ی اذیت های ناخواسته ام
یک بار دیگر بوسید:
–این برای آیناز و گلناز
و همانطور که روی دستم خم شده بود،شانه هایش لرزید و با بغض گفت:
-این برای اینکه تو و فرشته آسمونی هستین، همیشه آسمونی می مونین، همیشه
با دیدنِ اشک هایش، گریه ام تبدیل به هق هق شد. دست دیگرم با روی سرش گذاشتم، یکباره سر بلند کرد و با چشمان سرخ گفت:
-دو روزه نخوابیدم، دارم فقط فکر می کنم، بچه ها که حالشون گفتنی نیست، صد بار با التماس ازم خواستن بیام دنبالت، اما این دو روز لازم بود، حد اقل برای من لازم بود، خاطراتت مثه خوره افتاد به جونم، دیدم اگه نباشی فلج می شم، می دونم بهت عادت کردم، اما عادت خشک و خالی نیست، یه محبتی تهِ دلم هست، به خودم که نمی تونم دروغ بگم، فقط باید با خودم کنار میومدم، این دو روز فرصت خوبی بود، دیدم نمی خوام نباشی، همه ی ما به تو احتیاج داریم، تو هم به ما احتیاج داری، جا نزن هما، آینده رو می سازیم
و با دلهره گفت:
-قبول؟
دستم زیر چشمان گود رفته اش نشست، همانجا که سیلی از اشک به راه افتاده بود، وحید چشمانش را بست و زیر لب گفت:
-فرشته، فرشته اینجایی؟ خوشبختی ما رو می بینی؟ می بینی فرشته؟
و دستم را به سمت خود کشید، داغ شدم، موجی از خوشبختی در دلم نشست. در آغوشش بودم، در آغوش وحید، در آغوش مردی که ده سال از عمرم را به پایش گذاشته بودم. حس کردم ممکن است قلبم از کار بیوفتد. نیم رخم روی سینه اش بود، صدای تند ضربان قلبش را می شنیدم، دستانش را دور شانه ام پیچید، دستم دور کمرش حلقه شد. می دانستم فرشته راضی است، به آسمان زل زدم، به آسمان نیمه ابری. تصویر فرشته را دیدم، به من لبخند می زد، تصویر آق بانو را دیدم انگار با خوشحالی نم اشکش را پاک می کرد، تصویر پدر و مادرم را دیدم، هر دو می خندیدند. حلقه ی دستم دور کمر وحید تنگ تر شد، با بغض گفتم:
-وحید؟
سرم را بوسید:
-جانم خانوم؟ جانم
-بچه ها کجان؟
-خونه ان، بهشون قول دادم مامانشونو بر می گردونم، قرار بریم تَهرِ باتی
و میان گریه خندید، چشمانم با بستم، بینی ام را بالا کشیدم. صدای مرد نوحه خوان همچنان به گوش می رسید. دوباره به آسمان زل زدم باز هم تصویر فرشته را دیدم، انگار با لبخند برایم دست تکان می داد.
پایان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!