رمان آسمانی ها

رمان آسمانی ها پارت ششم

-یه حسی به من داری؟
نفسم بند آمد. دو سال و چهار ماه و هفده روز؟ چه اهمیتی داشت که اولین بار چطور فهمیدم وحید را دوست دارم؟ اصلا او را داخل راهروی دانشکده دیده بودم یا کتابخانه یا داخل حیاط و بعد عاشقش شدم، واقعا چه اهمیتی داشت؟
نفس عمیق کشیدم:
-گذشته ها گذشته
و به سمت در اطاق چرخیدم، وحید پرید و راهم را سد کرد:
-هما برای من نگذشته، تازه شروع شده، عذاب وجدان داره خفه ام می کنه، اینکه تو ده سال پیش فکر می کردی من تو رو می خوام بعد به فرشته پیغام منو رسوندی، اون وقتی که اون سرویس طلا رو واسه فرشته خریدی له ام می کنه، همه ی اون روزا منو…ینی من…ینی یه حسی…
و حرفش را ادامه نداد. شرم در دلم نشست. گفتنش آنقدرها هم که فکر می کردم راحت نبود. اینکه وحید همه چیز را می دانست باعث شده بود، شرمنده شوم.
-هما فرشته هم این دفترو خونده بود؟
سری تکان دادم.
-وای خدا، وای خدا می تونم حس کنم چه عذابی کشیده، بدبخت منو فرشته، همش فکر می کنم زندگیتو خراب کردم، حتما فرشته هم همین حسو داشته
چهره ام در هم شد. دستی به صورتم کشیدم:
-بخواب، آینازو م یبرم اطاق خودم
-آیناز کیه؟ آیناز چیه؟ من دارم در مورد تو می گم، هر وقت یادم میاد این همه سال واسه خاطر من شوهر نکردی روانی می شم
-روانی نشو، من راضی بودم
-ینی چی راضی بودی؟ اگه فرشته عمرش به دنیا بود تا کی مجرد می موندی؟
جوابش را ندادم. نگاهم روی آیناز ثابت ماند که روی زمین به پهلوی دیگرش چرخید.
-با تو ام هما…
سر بلند کردم و به چشمان غمگینش خیره شدم. گفتنش چه فایده ای داشت؟ چیزی را عوض می کرد؟ من تا آخر عمر ازدواج نمی کردم دیگر..
-هما خانوم، زای بیا پتو و بالش را ببر
صدای مشتی باعث شد از وحید فاصله بگیرم. وحید دستانش را میان موهایش فرو برد. از اطاق بیرون آمدم. مشتی پشت در ایستاده بود، بالش و پتو را به دستم داد:
-جای تو را پهن کرد توی اطاقت
لبخند نصف و نیمه ای روی لبم نشست:
-باشه مشتی دستت درد نکنه
نگاهش سنگین بود، خودم را جمع و جور کردم. سری تکان داد:
-من بیدارم تا دیر وقت، شبها دیر می خوابم زای، می دانی که، تازه اگر هم بخوابم خوابم سبک هست
آب دهانم را قورت دادم. مشتی حساس شده بود، باید هم حساس می شد. وحید آمده بود تبریز تا دخترش مرا ببیند؟ کدام عقل سلیمی قبول می کرد تا مشتی قبول کند؟
دوباره وارد اطاق شدم، پتو و بالش را روی تشک گذاشتم، خواستم بروم سمت آیناز اما وحید راهم را سد کردم. عقب گرد کردم تا از اطاق بیرون بیایم، وحید پرید و بین من و در اطاق ایستاد:
-حرفهای من تموم نشده
-الان وقتش نیس
-بعد هم وقتش نیس، جواب سوالای منو بده، اگه فرشته زنده می موند چی می شد؟
دستی به گونه ام کشیدم، اگر فرشته زنده می ماند، چه می شد؟ هیچ نمی شد، من می ماندم و تنهایی های خودم و دلخوش به اینکه دوستم خوشبخت زندگی می کند.
-هیچی، تو و فرشته با هم زندگی می کردین
رنگش پرید:
-پس تو چی؟
-هیچی
دستش را دراز کرد و به بازویم چسبید:
-ینی چی تو هیچی؟ ینی ازدواج نمی کردی؟
دستم را عقب کشیدم:
-من می رم بخوابم
-نه حق نداری بری،
با نگرانی گفتم:
-مشتی حساس شده
-به درک حساس شده، من محرمتم،
-اگه بفهمه محرمیم برای هر دو تا بد میشه، بعد در مورد ما چه فکری می کنه؟ اون که نمی دونه جریان چیه
-اون اگه می فهمید یه نفر ده سال واسه خاطر من احمق زندگیش تباه شده چی کار می کرد؟
و با لحنِ التماس آمیزی ادامه داد:
-هما شب و روزمو گرفتی، وقتی فکر می کنم فرشته هم همین حال و روزو داشت بدجوری قاطی می کنم، وقتی یادم میاد باهات چه رفتاری داشتم دوست دارم خودمو کتک بزنم، یه حس بدی دارم، نمی دونم چجوری بگم، نمی دونی بخدا خبر نداری، تو هیچ وقت می تونی به مشتی جور دیگه ای نگاه کنی؟
زبانم بند آمد:
-ینی چی؟ این چه سوالیه؟
با درماندگی گفت:
-ببین، مشتی مثه پدرته، جور دیگه ای نمی تونی بهش نگاه کنی، بخدا تو هم واسه من همینی، خواهرمی، نمی تونم طور دیگه…
عصبی شدم، دستم را روی گوش هایم گذاشتم:
-باشه جور دیگه نگام نکن، حالا بگیر بخواب منم می خوام برم
از مقابل در کنار نرفت، به دستم چسبید و از روی گوشم پایین کشید:
-طلاقت نمی دم، دیگه نمی تونم طلاقت بدم، الان می فهمم فرشته چی می گفت، ببین، چجوری بهت بگم، می ذارم خودت به این نتیجه برسی که من مرد زندگیت نیستم، خودت دو سه ماه دیگه می فهمی، اگه خودت بفهمی عذاب وجدانم کمتره، این عذاب وجدان لعنتی داغونم نمی کنه، دیگه اذیتت نمی کنم، آدم میشم، اصلا هر چی تو بگی،خوب؟ این جوری خوبه؟ هر وقت تو گفتی، هر وقت تو خواستی می ریم محضر، ولی بخدا هما، بخدا من واسه تو خیلی کوچیکم، خیلی کمم، تو خیلی خوبی، خیلی، خاک بر سرم که اون حرفها رو بارت کردم، مردی مثه من به چه دردت می خوره؟
و چهره در هم کشید:
-کاشکی منو ببخشی، برمی گردیم رشت هر وقت خواستی بیا بچه ها رو ببین، اصلا می خوای آیناز بیاد پیش خودت بمونه، من خاک بر سر هم هر چی تو بگی گوش می دم، فقط نخواه مثه…مثه زنم بهت نگاه کنم، نمی تونم بخدا، وای خدا کمرم داره خم میشه
و واقعا خم شده بود، با کمر خم شده مقابلم ایستاده بود. پشت سرم تیر کشید، حس می کردم هیچ وقت رنگ آرامش را نمی بینم…
سرم را پایین انداخته بودم و استکان چای آیناز را به هم می زدم. وحید زل زده بود به من و چشم از من بر نمی داشت. متوجه ی سنگینی نگاه مشتی و پسرش محمد شدم، لبم را به دندان گرفتم. استکان چای را مقابل ایناز گذاشتم:
-بخور خاله
وحید نفسش را بیرون فرستاد:
-آره، زود بخور باید بریم
مشتی با اخمهای در هم پرسید:
-برمی گردی رشت جانِ زای؟
وحید رو به مشتی گفت:
-سه تایی برمی گردیم، من و آیناز و هما
مشتی خیره خیره به وحید زل زد. نگاهم روی صورت حیرت زده ی عاطفه ثابت ماند که با ظرف مربا در دستش وسط آشپزخانه ایستاد و به وحید چشم دوخت. وحید چشم از مشتی گرفت و نگاهم را غافلگیر کرد. مشتی با اخمهای در هم گفت:
-هما خانوم دو روزه از راه رسیده، نمی آید
وحید تکه ای از نان سنگک جدا کرد و به دهان گذاشت:
-میاد
مشتی گر گرفت:
-برار من می گم نمی آید، اصلا برای چی باید بیاید، اگر می خواست رشت بماند که دیگر نمی آمد تبریز
و با نگاه هشدار دهنده ای به من گفت:
-نه زای؟
همزمان وحید سر بلند کرد و به من زل زد. نگاهم بین مشتی و وحید در گردش شد. آیناز با دهان پر گفت:
-خاله هما، با ما نمیای؟ من غصه می خورمابه چشمان وحید زل زدم، تهِ چشمانش هیچ چیز نبود. حتی ذره ای، حتی نشانه ای که به من ثابت کند کمی برایش مهم هستم، کمی بیشتر از یک خواهر معمولی.
سرش را به نشانه ی سوال تکان داد، همانطور که خیره به او نگاه می کردم، لب زدم:
-بر می گردم رشت…
آیناز روی صندلی عقب به خواب رفته بود. وحید با اخمهای در هم به جاده زل زده بود و رانندگی می کرد. به نیم رخش خیره شدم و یاد مشتی افتادم. با اوقات تلخی بدرقه مان کرد. باورش نمی شد که همراه وحید برگردم. یادم آمد لحظه ی آخر به او گفتم:
“مشتی، به من اطمینان کن، هیچ وقت کاری نمی کنم روح پدر و مادرم و آق بانو عذاب بکشه”
مشتی فقط سری تکان داد و چیز دیگری نگفت. شاید من هم جای او بودم اینطور عصبی و دلگیر می شدم. دو روز پیش آمده بودم تبریز و بعد شوهر دوست صمیمی ام که زیر خاک بود به سراغم آمد و مجبورم کرد همراهش برگردم. خوب اگر من جای مشتی بودم چه فکری می کردم؟
با صدای وحید از افکارم کنده شدم:
-می تونی بعدا یه جوری مشتی رو دست به سر کنی؟
چشم از او گرفتم و من هم به جاده خیره شدم:
-پس خودت می دونی چقدر کارت عجیب غریب بوده که اومدی دنبالم و مجبورم کردی برگردم
-باید حرف می زدیم، چقدر می تونستیم تو خونه ی مشتی مثه دزدا توی اطاق صحبت کنیم؟ اندازه ی ده سال حرف داریم هما
به دست راستش خیره شدم که روی فرمان بود. میلی عجیبی پیدا کردم که دستم را روی دستش بگذارم.
-باید دیگه دور و بر من باشی، نمی دونم دیگه چطوری می تونم جبران کنم، هیچی نمی دونم، مثه آدمی ام که از یه خواب طولانی بیدار شده
دست چپم بی اراده رفت سمت دستش.
-نمی تونم بهت بگم بیا تو خونه ی من با من و بچه هام باش، یه حس بدیه برام، نمی تونم با خودم کنار بیام، نمی دونم چجوری می خوایم با هم سر کنیم هما، ولی می دونم سه چهار ماه دیگه همه چی تموم میشه، می خوام تا دیر نشده زنگ بزنم به تورج، می خوام ببینم واسه اینکه تو رو داشته باشه چقدر تلاش می کنه
قلبم فشرده شد. واقعا فکر می کرد من با تورج خوشبخت می شوم؟ چقدر با اطمینان حرف می زد، یعنی فکر می کرد که سه چهار ماه دیگر خودم به او می گویم جدا شویم؟
افکارم را پس زدم، چشمانم نیمه باز شد، دستانم می لرزید. دستم به سمت دستش رفت. وحید همچنان غرق صحبت بود:
-باید زودتر از اینا می فهمیدم، اما تو آدم تو داری بودی، هیچ وقت نشون ندادی…
دست لرزانم را روی دستش گذاشتم، یکباره دست از صحبت کشید. فشار پنجه هایش دور فرمان شدیدتر شد. بدنم داغ شد، با شرم و اضطراب به نیم رخش زل زدم. منتظر بودم دستم را پس بزند و خودش را عقب بکشد. فهمیدم چه فشاری را تحمل می کند، خواستم خودم دستم را از روی دستش بردارم که یکباره به دستم چسبید و انگشتانم را لا به لای پنجه هایش فشرد، نصف بدنم لمس شد، مغزم از کار افتاد، نفسم را در سینه حبس کردم. باورم نمی شد، دستم را در دستش گرفته بود. تهِ چشمم سوخت، نزدیک بود اشک دور چشمم حلقه بزند که با صدایش میخکوب شدم:
-آره اینجوری خوبه هما، بیا مثه دو تا دوست به همدیگه دست بدیم تا این مرحله از زندگی رو دو نفری به سلامت بگذرونیم، بیا دست برادر و خواهری بدیم، خیلی کارا داریم، شاید تو نداشته باشی ولی من خیلی کارا دارم، باید صد بار این دستو ببوسم هما، باید صد بار دستاتو ببوسم نه واسه اینکه پشتم بودی، واسه اینکه گندکاری هامو بپوشونم، ولی تو برادرتو می بخشی، تو خواهری رو در حقم تموم می کنی، خواهر خوبم، خواهر مهربونم، الهی همه ی غصه هات پر بکشن برن، الهی هیچ وقت درمونده نشی، از من بگذر، از این برادر رو سیاهت بگذر
نفسم را رها کردم. چانه ام لرزید، خواستم دستم را از دستانش بیرون بکشم، اما وحید غافلگیرم کرد، دستم را به لب برد و بوسید، با دست آزادم به پالتو ام چنگ زدم، بوسه اش برادرانه بود، بوسه اش پر از عذاب وجدان بود، صورتم را به سمت پنجره سمت کمک راننده چرخاندم. وحید دستم را به پیشانی اش چسباند، همه ی وجودم زیر بار عذاب وجدان وحید، له شد. حس کردم چقدر تحت فشار است، نسبت به من احساس دین می کرد برای همین دستم را بوسیده بود. بوسیدنش وجودم را له کرده بود…
………………..
دست هایم را داخل پالتو فرو بردم و رخ به رخ وحید ایستادم. آیناز را در آغوش داشت. به چشمانم خیره شد:
-نمی خوام تو رو به زحمت بندازم، ولی می دونم این خواسته ی خودته، آیناز دست تو امانت، هر وقت خواستی بیا وسایلاشو از خونه ببر
و به سمتم آمد و آیناز را که خواب بود، به سمتم گرفت. دستانم را از پالتو بیرون آوردم و به وحید نزدیک شدم. فاصله مان کم و کمتر شد، دست بردم زیر پای آیناز و خواستم سرشانه اش را به آغوش بکشم، چشمم افتاد به زیر گردنِ وحید. نگاهم روی سرشانه و جناق سینه اش چرخید. یک لحظه از ذهنم گذشت که نهایت پستی است که در این موقعیت طالب آغوشش باشم. اما دست من که نبود. ده سال در حسرت دست و پا زدن، ده سال دیدن و فرو خوردن و دم نزدن، حریصم کرده بود. آیناز را در آغوش کشیدم و هر چه تقلا کردم نتوانستم از وحید فاصله بیرم. چشمانم را بستم، سرم خم شد روی سینه اش، انگار متوجه ی نیتم شد که بلافاصله خودش را عقب کشید، به خودم آمدم و سرم را بالا کردم. چشم از من گرفت و با لب های به هم فشرده به سمت ماشینش رفت، لحظه ی آخر ایستاد و به سمتم چرخید:
-هما؟
یک قدم به سمتش رفتم:
-چیه وحید؟
بی مدمه پرسید:
-خواهر برادرا چه جورین؟
گنگ و سردرگم پرسیدم:
-چجوری ان؟
ببا لحنی جدی گفت:
-خواهر و برادرها هم حریم دارن
نگاهم مات شد، به صورتش زل زدم، در ماشین را باز کرد و با التماس گفت:
-حریم خواهر و برادریمونو نشکن
و بعد از کمی مکث ادامه داد:
-خواهش می کنم
خواست داخل ماشین بنشیند، همچنان بی حس و حال به او خیره مانده بودم، با سر به خانه اشاره زد:
-برو تو، سرده، سرما می خورین
سوار ماشین شد و باز هم…و باز هم رفت…
دست آیناز را در دست داشتم و مقابل در ورودی خانه ی پدر فرشته ایستاده بودم. بعد از مراسم چهلم که سر خاکش بود، همگی مستقیما به اینجا آمده بودیم. وحید آنقدر اشک ریخته بود که دلم برایش کباب شد. می دانستم شاید دوست ندارد دور و برش باشم، اما از تهِ دل، نگرانش بودم. دلم نمی آمد بدون دلداری دادنش با آیناز بروم خانه ی خودم. نگاهم روی ویدا این سو آن سو می رفت. خانه چندان شلوغ نبود. فرخ لقا را دیدم که هِن و هِن کنان از راه رسید و مقابلم ایستاد:
-دختر جون اونجا نمون بیا تو
نگاهم را از او دزدیدم، او همه چیز را می دانست. می دانست زن وحید هستم. می دانست نمی خواهم از او جدا شوم. دست برد زیر چانه ام و مجبورم کرد سرم را بالا بیاورم، مادرانه لبخند زد:
-دخترم ما آدم ها چیزی داریم به اسم وجدان، هیچی مثه وجدان ما نمی تونه برای ما قضاوت و داوری کنه، برو تهِ دلت ببین وجدانت چی می گه؟ اگه ازت راضیه یعنی اشتباه نکردی، اگر هم راضی نیس که خوب تکلیف معلومه
و با لبخند سری تکان داد و کمی خودش را به من نزدیک کرد و به آرامی گفت:
-فرشته زن عاقلی بود، خودش بهتر از هر کسی می دونست داره چی کار می کنه، ولی خوب راه تو سخته، الان یه مردی که چهل روزه زنشو از دست داده با دو تا بچه ی بی مادر مقابل تو ان، باید سعیتو بکنی
با بغض به فرخ لقا زل زدم، مرا یاد آق بانو می انداخت. مرا یاد آق بانوی مهربانم می انداخت….
ساعت از یازده شب گذشته بود، کنج سالن روی زمین نشسته بودم. جرات نداشتم تکان بخورم. مدام فکر می کردم مهمان ها با نگاهشان با من صحبت می کنند، هر کس به من نگاه می کرد گمان می کردم با قصد و منظور است. گلناز که اصلا سمتم نمی آمد و در عوض آیناز از آغوش من تکان نمی خورد. مداح آمد و نوحه سرایی کرد و رفت. شام خورده شد و مهمانها یکی یکی رفتند. وحید اما تا لحظه ی آخر از اطاق بیرون نیامد. چند بار ویدا به سراغش رفت اما انگار فایده ای نداشت. با نا امیدی به در اطاق چشم دوخته بودم بلکه یک لحظه وحید را ببینم. نگرانش بودم اما او همچنان داخل اطاق بود. نیم نگاهی به آیناز انداختم که در آغوشم به خواب رفته بود. از روی زمین بلند شدم و او را روی مبل خواباندم. نگاهم رفت پی ویدا که سراسیمه و با چشم گریان لیوان آبی در دست داشت و به سمت اطاق می رفت، به سمتش رفتم:
-ویدا جون چیزی شده؟
با پریشانی گفت:
-وحید داره گریه می کنه، حالش خوب نیس
همزمان فرخ لقا رو به ویدا گفت:
-مادر من می رم خونه، ایشالا به حق فاطمه ی زهرا دیگه اهل این خونه داغ نبینن، خدا بهتون صبر بده
و رو به من لبخند زد و افتان و خیزان به سمت در سالن به راه افتاد، ویدا دستپاچه شد:
-می ری فرخ لقا؟ بذار بیام بدرقه ات
و انگار یادش آمد می خواست برود سراغ وحید که نگاه سرگردانش بین در اطاق و فرخ لقا در رفت و آمد شد. فرخ لقا با مهربانی گفت:
-می رم خودم مادر جون، به کارت برس
ویدا سری تکان داد:
-یه لحظه صبر کنی میام
و یکباره متوجه ی من شد:
-این لیوان آبو میدی به وحید؟
انگار همه ی دنیا از آنِ من شده بود، قلبم از شادی پر شد. لیوان آب را از دستش قاپیدم و به سمت اطاق پا تند کردم….
با احتیاط در اطاق را گشودم و وارد شدم. اطاق در تاریکی فرو رفته بود، تنها نور ضعیف آباژور، آن را روشن کرده بود. چند لحظه طول کشید تا توانستم هیکل وحید را تشخیص دهم که پشت به در، روی تخت نشسته بود. نگاهم روی کمر قوز کرده اش چرخید. صدای بالا کشیده شدنِ بینی اش را شنیدم. چند قدم به سمتش رفتم. با شنیدن صدای تو دماغی اش، میخکوب شدم:
-ویدا واقعا فرشته رفته، نه؟
لب زیرینم را جلو فرستادم و بغض کردم. دلم خواست بروم کنارش بنشینم و سرش را در آغوش بگیرم. آن هیکل قوز کرده همه ی رگ و پی بدنم را می کشید انگار.
-دیگه هیچ وقت نمی بینمش ویدا
لیوان آب را در دستم فشردم، نفسم بند آمده بود. خم شدم و لیوان را کنار دیوار گذاشتم و به آرامی به سمتش رفتم. صدای خفه ی هق هقش را شنیدم. قلبم نزدیک بود از تپش بیوفتد. اشک دور چشمم حلقه زد. دلم برای بی پناهی اش سوخت. کنارش روی تخت نشستم. فاصله مان به اندازه ی یک وجب بود. وحید پشت به من خودش را بیشتر خم کرد و با ناله گفت:
-دلم می خواد بمیرم، هیچ کسو ندارم، فرشته رفت و همه چیز منو با خودش برد
دست لرزانم را بلند کردم و به سمت شانه اش بردم. باید هم احساس بی کسی می کرد، او و فرشته خاطر هم را خیلی می خواستند. دستم را روی شانه اش گذاشتم و او را به سمت خودم کشیدم. مقاومت نکرد، خودش را شل کرد و عقب کشیده شد، شانه اش را به سینه ام تکیه زدم. دستی به صورتش کشید:
-تو منو می فهمی ویدا، نمی فهمی؟
بین ام را بالا کشیدم، می ترسیدم حرفی بزنم و طوفان به پا شود. آب دهانش را قورت داد:
-بچه های بدبختم بی مادری چی می کشن؟ ها ویدا؟
باز هم جوابش را ندادم، سکوتم را که دید سر چرخاند، یکباره با دیدن جا خورد و خودش را عقب کشید. نگاهمان در هم گره خورد. کم کم حیرت جای خودش را به خشم داد، ابروانش در هم شد، دستش را مشت کرد و به تندی گفت:
-تو اینجایی؟ ویدا کو؟
دهان باز کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
-رفت بدرقه ی…
به میان حرفم پرید:
-فکر کنم همین ده دوازده روز پیش بود که یه سری چیزا رو به تو گوشزد کردم، نگفتم حرمت نگه دار؟ گفتم یا نه هما؟ گفم خواهر و برادر هم که باشیم حد و حدود داریم، اینا رو شنیدی یا نشنیدی؟
صورتم لرزید. من که منظوری نداشتم، فقط هیکل قوز کرده اش دلم را ریش کرده بود. دلم نمی خواست حس کند بی پناه است. واقعا منظور دیگری نداشتم.
-چند بار باید یه جمله رو بگم؟ من الان واسه زنم عزادارم، زن من دوست صمیمی خودت بود، الان وقت این…
به میان حرفش پریدم، دوست نداشتم حرکتم را طور دیگری برداشت کند:
-وحید مگه خواهر برادرا واسه همدیگه تکیه گاه نمی شن؟ مگه همدیگه رو بغل نمی کنن؟ مگه وقتی برادر داره گریه می کنه خواهر سرشو نمی ذاره روی شونش؟
و همزمان بغضم ترکید و به گریه افتادم:
-من نخواستم قوز کرده بشینی،
و همزمان دستم را دراز کردم و به بازویش چسبیدم:
-من منظوری نداشتم
و او را به سمت خودم کشیدم:
-الان که ویدا اینجا نیست، تو فکر کن من ویدام، منم…منم…
به خودم فشار آوردم تا این جمله را بر زبان بیاورم:
-منم الان جور دیگه ای نگات نمی کنم
تردید در دلش نشست، همزمان نگاهش رنگ شرم گرفت. کمی بیشتر او را به سمت خودم کشیدم، روی شانه ام خم شد و پیشانی اش را به سر شانه ام تکیه زد. ضربان قلبم بالا رفت. همه ی وجودم لرزید، صدایش را شنیدم:
-بدون فرشته مثه دیوونه هام، دوست دارم سر بذارم به کوه و بیابون
و شانه های ستبرش لرزید و با هق هق گفت:
-خیلی سخته، نبودنش خیلی سخته، بگو چی کار کنم؟ چجوری آروم بشم
عضلات بدنم را منقبض کردم تا کار احمقانه ای از من سر نزدند. به شدت با خودم جنگیدم تا او را در آغوش نگیرم. خواستم یک لحظه خودم را بگذارم جای خواهرش، خواستم در این لحظات او را از خودم نا امید نکنم، تازه داشت به من اطمینان می کرد:
-وحید، کاری رو بکن که فرشته همیشه دوست داشت، برگرد شرکت، دوباره بالای سر کارمندها باش، فرشته از اون بالا می بینه…
بینی ام را بالا کشیدم و ادامه دادم:
-خوشحال میشه، بهت افتخار می کنه، از همه چی دست نکش
و دستم بی اختیار بالا آمد تا به لا به لای موهایش فرو برم. لب باز کرد:
-واقعا اگه بیام شرکت خوشحال میشه؟
-آره خوشحال میشه، منم میام کمکت، میام جای فرشته تا دست و بالت باز بشه و کم کم یه نفرو بیاری جای من، خودتو نباز، فرشته رفته ولی روحش که نرفته، همین جا پیش ماست
و دستم به چند سانتی متری موهایش رسید، یکباره با دستش دستم را پس زد و با بغض گفت:
-خواهر من هیچ وقت دستشو نمی برد لای موهام هما
نفسم حبس شد، دلم شکست، خواستم چیزی بگویم که پیش دستی کرد:
-روی پیشنهادت فکر می کنم، شاید همین روزا برگردم شرکت…
……………….
از پله های شرکت بالا دویدم، امروز اولین روزی بود که به عنوان کارمند قرار بود به همراه وحید داخل شرکتش کار کنم. می دانستم موقتی است، به محض اینکه کمی خودش را جمع و جور می کرد باید می رفتم. اما همین هم غنیمت بود، همین که راضی شده بود بیاید سر کار به اندازه ی دنیا برایم ارزش داشت. آیناز را فرستاده بودم برود مهد. اسمش را نوشته بود مهدکودک. یک هفته طول کشید تا او با محیط مهدکودکش سازگار شود، از یک هفته ی پیش وحید دوباره به شرکت برگشته بود و از امروز من هم پا به پای او کار می کردم. چند ضربه به در زدم و وارد شدم، همه ی نگاه ها به سمتم چرخید. شرم زده به چهره ی تک تکشان نگاه کرد، چشمان امیر صبوری برق می زد، چشم از او گرفتم و به خانوم صولتی خیره شدم که با برگه های در دستش وسط سالن ایستاده بود، برایش سری تکان دادم، با محبت جوابم را داد. به آقای مولایی نگاه کردم با ابروان بالا رفته لبخند زد. نگاهم از فراز چهره ی خانم احمدی و آقای پهلوان و آقای سعادتی گذشت و سر آخر روی وحید ثابت ماند که با چهره ی گرفته مقابل در اطاقش ایستاده بود، لبم را تر کردم و لبخند زدم:
-سلام
سری تکان داد و به آرامی گفت:
-خوش اومدی
و رو به همکارانش کرد:
-بچه ها، خانوم باژبان از امروز موقتا اینجا کار می کنه تا یه ذره اوضاع جمع و جور بشه، البته کارمند که نیست، خودش اینجا صاحب اختیاره
صدای خوشحال خانم صولتی را شنیدم:
-چقدر خوب، شما به گردن بچه ها خیلی حق دارین
سری تکان دادم:
-کاری نکردم، این چه حرفیه
با صدای امیر صبوری سر چرخاندم:
-نفرمایید خانوم باژبان، هرکی ندونه من که می دونم، شما چند بار مثه یه فرشته ی نجات کمکمون کردین، شما واقعا آسمونی هستین
صدای آقای مولایی را شنیدم که رو به او گفت:
-خوش به حال بعضی هاهمه به ملاحظه ی وحید یا شاید هم من، به لبخند نصفه و نیمه بسنده کردند. تهِ دلم سوخت. نیم نگاهی به وحید انداختم، انتظار داشتم چیزی بگوید، گله ای کند. نا سلامتی من زنش بودم. همکارانش نمی دانستند من و او زن و شوهریم، اما او که می دانست. مقابل چشمانش، همکارانش به خواستگاری که از قضا نمی دانست من زنِ شوهر دارم، تیکه می پراندند و وحید فقط نگاه می کرد.
برای چند لحظه نگاهمان در هم گره خورد. پر توقع به او زل زدم، انتظار داشتم فقط یک اشاره به امیر کند، مثلا بگوید وقت این شوخی ها نیست، یا اصلا این را هم نگوید، به من اشاره کند که به دل نگیرم، به همین هم راضی بودم. مقابل چشمان ماتم زده ام نفس عمیق کشید و گفت:
-فعلا پشت میز فرشته توی اطاق من بشین
موقع ادای کلمه ی “فرشته” صدایش لرزید، لجوجانه ادامه داد:
-تا بعد ببنیم میزتو کجا می تونم بذارم
وارد اطاق شد و مرا در بهت باقی گذاشت.
پشت میز فرشته نشسته بودم. نگاهم روی چند ورق و کاغذ مقابلم، ثابت مانده بود. آن سوی اطاق وحید پشت میزش نشسته بود و به من نگاه می کرد. زیر نگاه خیره اش دستپاچه شدم. تا به حال سابقه نداشت اینطور به من زل بزند. همزمان از ذهنم گذشت اصلا من و او همدیگر را می دیدیم تا من بفهمم او به من زل می زند یا نه؟ هیچ چیزمان شبیه آدمیزاد نبود. پلک زدم و سرم را بالا آوردم و با شرم به صورت وحید خیره شدم. با قیافه ای جدی همچنان به من نگاه می کرد. آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم لبخند بزنم که پیش دستی کرد و گفت:
-دیشب زنگ زدم به تورج
لبم را تر کردم. انگار هیچ وقت برای این مرد اهمیت پیدا نمی کردم. حتما زنگ زده بود به تورج که از او بخواهد بیاید ایران مرا عقد خودش کند.
-زنگ زدم در مورد تو باهاش حرف بزنم
چشم از وحید گرفتم و به دستانم خیره شدم، دستانم می لرزید. دلم نمی خواست صدای وحید را بشنوم، با حرفهایش وجودم را به آتش می کشید، باعث می شد خودم را لعنت کنم که چرا وسط زندگی اش ظاهر شدم.
-تورج گفت ازدواج کرده
با شنیدنِ این حرف یکباره سر بلند کردم و دوباره به صورتش خیره شدم.
-با اون دختر اوکراینی ازدواج کرده، اسمش لیزاس یا الیسا یا یه همچین چیزی
پلک هم نزدم، تورج ازدواج کرده بود؟ لبم به نشانه ی لبخند به یک طرف کش آمد. پس بالاخره زندگی او هم سر و سامان گرفت، یادم آمد آخرین بار به من گفته بود لیزا را دوست دارد، گفته بود عاشقش نیست اما دوستش دارد. مطمئن بودم خوشبختش می کند. لبخندم عمیق شد و با خوشحالی گفتم:
-واقعا؟ امیدوارم خوشبخت بشه
جنس نگاه وحید تغییر کرد، با چشمان تنگ شده رو به من گفت:
-تورج به من گفت قدرتو بدونم، گفت هواتو داشته باشم
با شنیدنِ این حرف محبت عمیقی نسبت به تورج در دلم حس کردم. بعد از آق بانو تنها کسی بود که واقعا مرا می فهمید، این همه درد و رنج را می فهمید.
-تورج همه ی این سالها می دونست که حس تو نسبت به من چیه، درسته؟
جوابش را ندادم و سکوت کردم. حس کردم عصبی شد. ابرو در هم کشیدم.
-هما جواب بده
باز هم چیزی نگفتم، انگار خوشش نیامده بود که تورج ازدواج کرده. واقعا انتظار داشت تورج بیاید ایران و با من ازدواج کند؟
با دلخوری به او خیره شدم، سرش را به چپ و راست تکان داد:
-پس تورج هم می دونست، تورج هم از همه چی خبر داشت
و از روی صندلی بلند شد و به لبه ی میزش تکیه زد. لبانم را روی هم فشردم، از ذهنم گذشت که من چه طاقتی داشتم، خدا چه صبری به من داده بود، این همه سختی را چطور تحمل می کردم و دم نمی زدم.
-به من گفت تو یه فرشته هستی که من شانس آوردم که خدا تو رو گذاشته سر راه من، بهش گفتم خودم می دونم هما زمینی نیس
دوباره به دستانم خیره شدم. اینکه تورج چه گفته بود اهمیتی نداشت، مهم خود وحید بود و اینکه حس می کردم نمی توانم دلش را نرم کنم. انگار تصمیم داشت تا آخر عمر مرا نبیند.
چند ضربه به در خورد و در اطاق باز شد، نگاهم روی امیر صبوری ثابت ماند که با لبخند وارد اطاق شد و در حالی که دستی به موهایش می کشید به سمتم آمد و مقابل میزم ایستاد و چند برگه را به سمتم دراز کرد:
-خانوم مهندس یه نگاهی به اینا بندازین، مربوط به نقشه های ساختمونه
و با دستپاچگی کمی به سمتم خم شد، زیر چشمی نگاهی به وحید انداختم، به من نگاه می کرد، نگاهمان در هم گره خورد. ابرو بالا انداخت و پشت میزش نشست….
……………….
دست آیناز را در دست گرفتم و به سمت ماشین رفتم، با شیرین زبانی گفت:
-خاله، امتَب بریم خونمون؟ دلم برای گلنات تنگ تده
لبخند زدم:
-باشه خاله می ریم
-تب هم خونمون بخوابیم؟ پیت بابا بترگ، پیتِ بابا وحید؟
مکث کردم و به چشمان منتظرش زل زدم:
-باشه خاله تو شب اونجا بخواب
-خاله تو هم باید تَب بخوابی
دستی به سرش کشیدم، اطمینان داشتم اگر شب خانه ی وحید می خوابیدم، غوغا به پا می شد. باز هم حرمت خواهر و برادری رو به من گوشزد می کرد.
-خاله من خیلی کار دارم، شما شب بخواب فردا بیا پیشم
نق زد:
-نه، من می خوام تو هم تب بمونی، تو رو خدا خاله
به چشمان مظلومش زل زدم. دخترک بی پناه از خیلی چیزها خبر نداشت، معنی خیلی چیزها را هم نمی دانست. معنی ده سال عاشقی را نمی دانست، معنی ده سال عشق پنهانی را نمی دانست، معنی عشق ورزیدن و پس زده شدن را هم نمی دانست. خواستم چیزی بگویم که با شنیدنِ صدای آشنایی، سر بلند کردم:
-اوا، تویی هما؟
نگاهم روی صورت گرد خاله منیره ثابت ماند. چند سال می شد که خبرش را نداشتم، بعد از اینکه جریان ازدواج من و پسرش به هم خورد دیگر ندیدمش، یعنی خودش با من قطع رابطه کرد. من درگیر مراسم ختم آق بانو بودم و او هم هیچ وقت برای تسلیت سراغ من نیامد. دست آیناز را محکم فشردم. نگاهم روی زن تپل درشت اندامی ثابت ماند که شانه به شانه اش قدم بر می داشت، دست دخترک پنج شش ساله ای در دستش بود. خودم را جمع و جور کردم:
-سلام خاله
صدایم هیجان نداشت، صدایم هیچ نداشت، دیدن خاله ای که سال تا سال سراغ خواهر زاده ی بی کس و تنهایش را نمی گرفت چه ذوق و شوقی برای من می توانست داشته باشد؟
نگاهم روی صورتش چرخید. شکسته شده بود انگار. دور چشمش چروکیده بود. نیم نگاهی به آیناز انداخت و رو به من گفت:
-بالاخره شوهر کردی؟ بچه ته؟
از لحن تحقیر آمیزش خوشم نیامد. آیناز را به سمت خودم کشیدم:
-نه، من…
آیناز رو به او کرد:-این خالمه، مامانم نیست، مامانم…
به میان حرفِ آیناز پرید، صدای خنده ی ریزش عصبی ام کرد:
-نچ نچ نچ، هنوز شوهر نکردی؟ واه واه واه، من گفتم تا الان دخترتم شوهر دادی، کم سن و سال نیستیا خاله
جوابش را ندادم. نگاهم روی دخترک پنج ساله ثابت ماند، صدای خاله را شنیدم:
-پویای من زن گرفته، اینم دخترشه، می بینی چدر خانومه؟ امسال می ره پیش دبستانی، تو کی بچه تو بغل می کنی خاله؟ خدا می دونه، فقط حسرت به دل نمونی
و اشاره به آیناز کرد:
-البته حسرت به دل هم نمی مونی، خاله ی بچه ی این و اون میشی
و سری تکان داد:
-بچه ی کی هست حالا؟ تو که با کور و کچل قهر بودی، با کسی رفت و آمد نمی کردی،
و با لحن کشداری گفت:
-هــــــا…. یه رفیق کنگر خور داشتیا که همیشه خونه ات پلاس بود، نکنه بچه ی اونه؟
نفسم بند آمد، منظورش به فرشته بود. فرشته کنگر خور بود؟ یادم آمد سالها پیش چقدر همین جماعت خون به جگر فرشته کرده بودند. گلناز را هفت ماهه به دنیا آورده بود. ابرو در هم کشیدم، نمی خواستم مقابل چشمان آیناز با او جر و بحث کنم. ریموت ماشین را زدم و آیناز را داخل ماشین نشاندم، ماشین را دور زدم و خواستم داخلش بنشینم که صدای خاله را شنیدم:
-دزدگیر ماشینتو می زنی بگی ماشین داری؟ باشه ماشینم داشتی باشی، کو شوهرت؟ کو بچه ات؟ حسرت به دلت موند دحتر جون، مگه ما رو جواب نکرده بودی به امید یه خواسگار بهتر؟ پس چی شد؟ کو؟ شدی پرستار بچه ی اون رفیقت، نه؟
چشمانم را برای چند لحظه باز و بسته کردم، صدای زن جوان را شنیدم که با حیرت گفت:
-شما قبلا خواسگاری این رفته بودین؟ پویا به من نگفته بود
صدای خاله منیره بلند شد:
-نگفت که نگفت، حالا که فهمیدی چه گلی به سرت زدی؟
و رو به من کرد:
-جواب منو ندادی؟
چشمانم را گشودم:
-خاله این بچه مادرش مرده، وقتی زنده بود که یه جور بهش نیش می زدی، لا اقل دیگه دست از سر مرده اش بردار، فکر نکنم خیلی هم سخت باشه
و در ماشین را باز کردم، صدای زن جوان را شنیدم:
-ینی چی منیر خانوم؟ چرا سر بالا جواب منو میدی؟
خاله منیره رو به او براق شد، استارت زدم و به راه افتادم، دلم پر از غصه بود. نیم نگاهی به آیناز انداختم که با بغض به رو به رو نگاه می کرد، با نگرانی گفتم:
-عزیز خاله؟ چیه؟
صدایش می لرزید:
-دلم واسه مامان فرته تنگ تده، اون خانوم چاقه درباره ی مامان فرته می گفت، آره خاله هما؟
کف دستم را روی گونه ی داغم گذاشتم، این روزها از هر طرف نیش می خوردم و تا تهِ دلم می سوخت. آیناز با بغض گفت:
-مامانمو می خوام
و نزدیک بود به گریه بیوفتد، دوست داشتم به او التماس کنم حال خرابم را بدتر از این نکند، دیگر تحمل نداشتم. یکباره چیزی از ذهنم گذشت، با لحن التماس آمیزی گفتم:
-خاله، غصه نخوریا، شب میریم خونه ی شما، من و تو و گلناز با هم می خوابیم
بینی اش را بالا کشید:
-راس می گی خاله؟
این بار صدای من لرزید:
-آره خاله راست میگم
-بابا وحید هم بیاد با ما بخوابه؟
به دهانم آمد بگویم وحید نمی آید با ما بخوابد، جایی که من باشم هیچ وقت نمی آید، اما به موقع جلوی زبانم را گرفتم، مگر او از دنیای بی رحم بزرگترها چه می فهمید؟
فرمان را چرخاندم و به آرامی گفتم:
-آره، بابا وحیدم میاد با ما بخوابه
ذوق زده دستانش را به هم کوبید، حسرت در دلم نشست….
به چهار چوب در سالن تکیه داده بودم و با شرمندگی به وحید نگاه می کردم. دست به کمر کنار آشپزخانه ایستاده بود و چشم از من بر نمی داشت. لبم را به دندان گرفتم و نگاهم را از او دزدیدم. نمی دانستم دلیل بودنم را اینجا چطور توجیه کنم. بگویم آیناز اصرار کرد که شب به اینجا بیایم؟ نه، وحید با یک نگاه به چشمانم می فهمید که خودم هم ناراضی نبودم.
با صدای پدر فرشته تکان خوردم:
-سلام هما جان، خوبی بابا؟ بیا تو
و خودش را خم کرد و دستانش را از هم گشود:
-بیا بغلم آیناز خانوم
آیناز پر سر و صدا به سمتش دوید و فریازد:
-بابا بتگی، اینقدر با خاله هما می ریم این ور اونور
همانطور شرم زده ایستاده بودم. نگاهم روی گلناز ثابت ماند که دستش را زیر چانه زده بود و زیر چشمی به آیناز نگاه می کرد. گلناز با هیجان گفت:
-بابا بتگ، من و خاله می ریم با ماتین دور می تَنیم، می ریم تَهر باتی،
-خاله رو که اذیت نمی کنی؟
-نه، خاله رو دوست دارم
پدر فرشته به همراه آیناز به آن سوی سالن رفت. متوجه ی وحید شد که به سمتم آمد. دستی به روسری ام کشیدم، دستپاچه شدم. چند قدمی ام ایستاد:
-بیا تو دیگه، چرا اونجا موندی؟
گلویم خشک شده بود. فکر اینکه می دانست به بهانه ی آیناز ساعت ده شب به اینجا آمده ام، کمی عصبی ام می کرد. با دلهره وارد سالن شدم، صدای فریاد آیناز را شنیدم:
-بابایی من و خاله امتَب اینجا می خوابیم، پیشِ تو و گلنات
خون به صورتم دوید، به وحید نگاه کردم، یک دستش را به کمر زد و به من خیره شد. هول شدم و از مقابلش گذشتم، صدایش را شنیدم:
-اون ور که میری دستشوییه، لباساتو تو اطاقِ این وری باید عوض کنی
با خجالت چرخیدم و از کنارش گذشتم…
آیناز با خوشحالی حرف می زد:
-به خاله می گم عروتَک میخوام برام می خره، بعتی وقتا می ریم بیرون غتا می خوریم، توی مهدکودک یه عالمه دوست پیدا کردم،
به گلناز نگاه کردم که با لب های آویزان به خواهرش زل زده بود. تهِ دلم ضعف رفت، به ملایمت رو به او گفتم:
-گلناز؟ خاله دوست داری بیای پیش من؟
گلناز چشم از آیناز گرفت و با اخم سرش را پایین انداخت و با ناخن هایش ور رفت. از روی مبل بلند شدم و با احتیاط به سمتش رفتم و کنارش نشستم، خودش را به گوشه ی مبل کشاند. لبخند زدم:
-عزیز دلم، دوست نداری؟
جوابم را نداد. آیناز فریاد زد:
-خاله هر روت منو می بره بیرون گلنات
گلناز لب زیرینش را جلو فرستاد و شانه هایش را بالا انداخت. دستم را به سمتش دراز کردم و روی موهای پرپشتش گذاشتم. برخلاف انتظارم لج نکرد و فقط کمی خودش را عقب کشید. لبخندم عمیق شد:
-میای خاله؟
متوجه ی وحید شدم که از روی مبل برخاست و به سمت اطاق رفت و همزمان صدایم کرد:-هما یه دقیقه بیا
چشمانم گشاد شد، وحید از من خواسته بود بروم داخل اطاق؟
قلبم تپید، از روی مبل برخاستم و با عجله به سمت اطاق پا تند کردم….
نگاهم روی صورت گرفته ی وحید چرخید. هر دو دستش را لا به لای موهایش فرو برده بود. طاقت نداشتم خیره خیره نگاهش کنم. سرم را پایین انداختم و زمزمه کردم:
-چیزی شده؟
-قراره گلناز هم بیاد تو جبهه ی شما؟
سر بلند کردم و خواستم چیزی بگویم که مجال صحبت به من نداد:
-آیناز که پیش توئه، گلناز هم داری کم کم می کشی سمت خودت، هما جدایی رو برای همه ی ما سخت می کنی
ذهنم روی کلمه ی “همه ی ما” قفل شد. “همه ی ما” یعنی خودش هم؟ خودش هم جز این همه ی ما محسوب می شد دیگر؟
-اون دو تا بچه بهت عادت می کنن، اذیت میشن، منم پا به پای اونا عذاب می کشم، هما چیز زیادی نمونده فقط سی چهل روز دیگه، بعدش…بعدش…
چانه ام لرزید، با بیچارگی به او زل زدم. تا لحظه ی آخر می خواست من بروم. بودنم را کنار خودش و بچه هایش نمی خواست. به پیراهنش زل زدم، پیراهن مشکی که هنوز از تنش بیرون نیاورده بود.
-امیر صبوری چند وقته خیلی پا پی تو میشه، دیروز بازم به من گفت که باهات صحبت کنم، به امیر فکر کن، امیر پسر خوبیه، مثه تورج با معرفته، به اون فکر کن هما، من و بچه هامو فراموش کن، ما سه تا فقط واسه تو مصیبتیم، فقط واسه تو دردسریم، تو یه دختری که هر مردی آرزو داره تو رو داشته باشه، موقعیت های خوبو از خودت نگیر
چشم از پیراهنش گرفتم و به چشمانش نگاه کردم، چشمانش غم داشت، چشمانش دلگیر بود، درست مثل چشمان من. خواستم چیزی بگویم که در اطاق باز شد، به عقب چرخیدم، آیناز سرش را از لای در وارد اطاق کرد و گفت:
-بابایی، خاله می خواد امتب اینجا با ما بخوابه، روی این تخته، تو هم با ما می خوابی؟
صورت وحید سرخ شد، با چشمان از حدقه درآمده به آیناز زل زد، میانه را گرفتم:
-نه، من میرم خونه
صدای وحید را از پشت سرم شنیدم:
-آره دخترم، خاله می خواد بره
آیناز لب برچید:
-خاله تو قول دادی
چشمانم دو دو زد، قول داده بودم، به عالم و آدم قول داده بودم، به فرشته قول دادم و به آق بانو، به مشتی و به پدر و مادرم، به آیناز، به تورج. پس سهم خودم چه بود؟
صدای مصمم وحید را شنیدم:
-تا خونه باهات میام و خودم بر می گردم
سر بلند کردم، از این حمایت های برادرانه اش لجم گرفت:
-شب می مونم، به بچه قول دادم
آیناز دست هایش را به هم کوبید و با خوشحالی در اطاق را بست. خواستم به دنبالش از اطاق بیرون بروم که وحید پرید و راهم را سد کرد و با غضب گفت:
-شب اینجا بخوابی؟ ینی کجا؟ تو این اطاق؟ با من؟
سرخ و سفید شدم. تا به حال به خوابیدن با او حتی فکر هم نکرده بودم.
-حتما روی همین تخت دو نفره، عقلتو خوردی هما؟ بخدا عقلتو خوردی
-تو روی زمین بخواب
-ینی چی من روی زمین بخوابم؟ ببین من یه مَردم، تو داری میای کنار من بخوابی، من یه مردی ام که تو بدترین دوره ی زندگیشه، با این کارات با این رفتارات همه ی ماها رو به هم می ریزی، چرا حالی نمیشه؟
جوابش را ندادم، در اطاق را باز کردم و وارد سالن شدم….
……………………
روی تخت نشسته بودم، آیناز در آغوشم بود. با بهت به دور و برم نگاه می کردم. من اینجا چه کار داشتم؟ اینجا در اطاق خوابِ صمیمی ترین دوستم فرشته. کنار دختر کوچکش، حالا که هیجان فروکش کرده بود و عقل برگشته بود می فهمیدم چه غلطی کرده ام.
آیناز رو به من گفت:
-خاله این روتری رو در بیار
دستم رفت سمت گره ی روسری ام و آنرا محکم نگه داشتم:
-نه خاله، با روسری می خوابم
و ذهنم رفت سمت سریالهای تلویزیونی که زن و شوهر فیلم با روسری کنار هم می خوابیدند. از ذهنم گذشت که حتما وضعیت آنها هم مشابه وضعیت من و وحید بود. محرم هم بودیم و از صد پشت غریبه به هم نا محرم تر.
آینازاز آغوشم بیرون آمد و کنارم روی تخت دراز کشید. چند دقیقه ی بعد در اطاق باز شد و گلناز و وحید با اخمهای در هم وارد اطاق شدند. وحید با لحن تهدید آمیزی رو به آیناز گفت:
-از بس نق نق زدی مجبور شدم امشب اینجا بخوابما
آیناز دستانش را بهم کوبید:
-گلنات بیا پیتَم
به گلناز چشم دوختم که روی رختخواب پهن شده ی وسط اطاق، دراز کشید. چشم از او گرفتم و به وحید خیره شدم که با اخمهای در هم کنارش روی تشک نشست. بلاتکلیف به این جمع عجیب و غریب زل زدم. تنها کسی که خوشحال و راضی به نظر می رسید آیناز بود. خمیازه کشید و با شیرین زبانی گفت:
-یه قته میگی خاله؟
دستی به سرش کشیدم:
-آره عزیزم
-قته ی مامان فرته رو میگی؟
-آره عزیزم قصه ی مامان فرشته رو میگم
به پهلو چرخید و دستش را روی رانم گذاشت:
-بگو خاله
نیم نگاهی به وحید انداختم که با اخم به کف اطاق نگاه می کرد و به آرامی گفتم:
-یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود، یه زن خوب و مهربون بود خیلی خوب بود، مثه فرشته ها، اسمش بود فرشته، مثه اسمش پاک و معصوم بود، این فرشته ی مهربون دو تا فرشته کوچولو داشت
آیناز خمیازه کشید و زمزمه کرد:
-یکیتون گلنات بود یکیتون آینات
-آره عزیزم، اون فرشته ی مهربون خیلی بچه هاشو دوست داشت، همیشه دلش می خواست با اونا باشه، یه بار به یکی از دوستای صمیمیش گفت اگه یه روز من رفتم پیش خدا، اگه یه روزی من نبودم….
بغض بیخ گلویم چسبید و حرفم را نیمه تمام گذاشتم. باز هم به وحید خیره شدم که ابروانش را در هم کشیده بود، نگاهم روی گلناز سر خورد که یکباره از رختخواب جدا شد و به آرامی به سمت تخت آمد و روی لبه اش دراز کشید، میان بغض لبخند زدم، دستم را به سمتش دراز کردم، شانه اش را عقب کشید و اخم کرد و چشمانش را بست، با بغض ادامه دادم:
-گفت اگه یه روز رفتم پیش خدا، رفتنم تو آسمونا تو مراقب بچه های من باش، این فرشته کوچولوها پیش تو امانت باشن
پلک زدم و اشک از گوشه ی چشمم چکید:
-دوستِ این فرشته ی مهربون داشت همه ی تلاششو می کرد تا این فرشته کوچولوها غصه نخورن، آخه مامان فرشته خیلی فرشته کوچولوهاشو دوست داشت
چشم از وحید گرفتم و به گلناز خیره شدم که به آرامی گریه می کرد، خم شدم و پتو را روی هر دو کودک معصوم، کشیدم…..
یک ساعت گذشته بود، گلناز و آیناز به آرامی خوابیده بودند، خودم را چپ و راست کردم تا از روی تخت پایین بیایم، وحید دستی به صورتش کشید و رو به من گفت:
-می ری خونه؟
خیره خیره به او زل زدم. نه، انگار واقعا هیچ چیز نمی فهمید. شاید هم من پرتوقع بودم. سه ماه از مرگ فرشته گذشته بود و انتظار داشتم به همین راحتی فراموش کند. به آرامی زمزمه کردم:
-دیر وقته
-با آژانس برو، صبح ماشینو میارم شرکت
با لجاجت گفتم:
-آیناز پاشه ببینه من نیستم می ترسه
از روی رختخواب بلند شد و با حرص گفت:
-باشه همین جا بمون، من میرم اون اطاق می خوابم
لجم گرفت. از خودم بیش تر از او که تا این حد خودم را خوار و خفیف کرده بودم. با ناراحتی گفتم:
-من که جذام ندارم، همین جا بخواب
دستی به صورتش کشید:
-اینجا؟و با دستش به من و بچه ها اشاره زد. گر گرفتم، خودم هم فهمیده بودم که نباید بیش از این به او می چسبیدم، اما دست من نبود، ده سال سکوت و دم نزدن، ده سال در حسرت بودن، مرا عقده ای کرده بود، خاله منیره راست می گفت که من حسرت به دل شده ام. صدایم لرزید:
-من که نگفتم بیای پیش من بخوابی، روی همین رختخواب بخواب
و با دست رختخواب پهن شده ی وسط اطاق را نشان دادم. پوزخند زد:
-بیرون می خوابم
با عصبانیت گفتم:
-می ترسی نصف شب پاشی بیای توی رختخواب من؟
دهانش نیمه باز شد، با ناباوری به من زل زد و گفت:
-فهمیدی چی گفتی؟
-آره من فهمیدم چی گفتم، تو باعث می شی هر چی از دهنم در بیاد
با عجله از روی رختخواب ها گذاشت و مقابل تخت ایستاد. با دلهره خودم را عقب کشیدم و به دیوار پشت سرم چسبیدم. خودش را خم کرد:
-بار آخری بود که این چرتو پرت از دهنت درومد هما، فهمیدی یا نه؟
صدایش بالا رفته بود، آیناز جا به جا شد و به پهلوی دیگرش چرخید، با نگرانی به او خیره شدم. صدای وحید را شنیدم:
-گفتم فهمیدی؟
-داد نزن بیدار میشن
-به درک بیدار میشن، من بی غیرت توی اطاق مادرشون….
به میان حرفش پریدم:
-اینقدر مادرشون رو به رخم نکش، تو از مادرشون چی می دونی؟ مادر همین دو تا همه ی شماها رو سپرده دست من
-مادر این دو تا نفسای آخرو می کشید، نگران بچه هاش بود، هر کی جای اون بود همین کارو می کرد
دستم را به کمر زدم:
-هر کی جای من بود این کارو نمی کرد؟ مراقب شماها نبود؟
چهره در هم کشید، به زحمت تلاش می کرد صدایش بالا نرود:
-من بچه ی هفت ساله نیستم، مراقبت نمی خوام، من فقط می خوام تو سر عقل بیای، من به درد تو نمی خورم، اصلا راستشو بخواب بهترین مرد روی زمین هم به درد تو نمی خوره، تو خیلی خوبی، فقط همین، اصلا خود فرشته…
از روی تخت بلند شدم و به آرامی از بین گلناز و آیناز گذشتم. رخ به وحید شدم و سرم را تکان دادم:
-خود فرشته راضی بود لحظه ی آخر ازم قول گرفت، گفت راضی نشم طلاقم بدی
وحید جا خورد:
-فرشته راضی بود؟
-آره من بهش قول دادم، خودمم نمی خوام طلاق بگیرم، تو واسه خاطر فرشته داری خودتو اذیت می کنی؟ اون خودش گفت اگه می خوای روحم در آرامش باشه طلاق نگیرم
پوزخند زد:
-دروغ میگی
پوزخند زد:
-دروغ میگی
سکوت کردم، در سکوت به چشمان سرخش زل زدم. نفس هایش تندتر شده بود. چشم از او گرفتم و نگاهم افتاد به انگشتان پاهایش که جمع شده بود و گفتم:
-تا حالا دروغ ازم شنیدی؟
پاهایش سست شد روی رختخوابها نشست، سرم را خم کردم، نگاهم روی تنه ی خمیده اش چرخید. دستانش را لا به لای موهایش فرو برده بود. با بغض گفت:
-به من حرفی نزد، چیزی نگفت، تا لحظه ی آخر به من نگفت
-می دونست حرفشو گوش نمی دی، چی می خواستی بگه؟ ولی به من گفت، گفت جدا نشم، گفت بالاخره دلت نرم میشه، تازه ازم قول گرفته بود به تو چیزی نگم
وحید کف دستش را روی تشک گذاشت و پشت سر هم نفس عمیق کشید. دلم برایش سوخت. کنارش روی تشک نشستم و زمزمه کردم:
-چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟ فرشته خوشبخت رفت، تا لحظه ی اخر خوشبخت بود
بی توجه به من طاقباز روی تشک دراز کشید و هر دو دستش را روی صورتش گذاشت و بلند بلند گفت:
-وای فرشته، وای فرشته با من چی کار کردی؟
به عقب سرچرخاندم، می ترسیدم بچه ها بیدار شوند. با درماندگی خودم را روی صورت وحید خم کردم و به ساعدش چسبیدم:
-وحید، آروم باش، بچه ها تازه خوابیدن
دستش را از روی صورتش کنار زد و به من خیره شد، اشک دور چشمش حلقه زده بود، با ناراحتی گفت:
-دیگه از من چی گفت؟ با تو راحت حرف می زد، بگو از من راضی بود؟ من خیلی بدهکارش بودم، خیلی قولا بهش دادم که نتونستم عمل کنم، از اینا بهت نگفت؟
-بخدا همیشه ازت راضی بود، تو رو خدا اینقدر خودتو اذیت نکن، همیشه می گفت تو بهترین مرد دنیایی، تو از گل نازک تر بهش نمی گفتی
به پهلو چرخید و با صدای خفه ای گفت:
-حسرت یه سرویس طلا روی دلش موند، من خیلی تلاش کردم، نمی شد، هر چی در می اوردم می رفت واسه قرض و بدهی، می خواستم گل و گردنشو طلا بگیرم ولی نشد
به نیم رخش خیره شدم، سرش نزدیک زانویم بود، دستم، دستِ همیشه لرزانم بالا آمد. می خواستم دستم را ببرم لا به لای موهای پر پشت و سیاهش، می خواستم سرش را در آغوش بگیرم. همه ی چیزهای خوب از من دریغ شده بود، حسرت همه چیز روی دلم مانده بود. نمی خواستم حسرت در آغوش کشیدنش هم روی دلم بماند. چشمانم را روی هم فشردم، دستم را روی سر وحید گذاشتم، یک لحظه مثل برق گرفته ها خودش را عقب کشید، چانه ام لرزید. باز هم دستم را روی سرش گذاشتم، این بار کمی سرش را بالا آورد و با چشمان خیس به من زل زد. با صدای گرفته ای گفتم:
-این قدر گریه نکن، بخدا فرشته از تو راضی بود
و دستم از روی سرش سر خورد و کف دستم را روی گونه اش گذاشتم. عکس العملی نشان نداد، به خودم جرات دادم، کف دست دیگرم را هم آن طرف صورتش گذاشتم، کمی سرش را به سمت خودم چرخاندم و آه کشیدم:
-وحید؟
خودش را به سمتم کشید:
-سرمو بذارم روی پات؟
گلویم خشک شد، نزدیک بود قلبم از حرکت بایستد، سر تکان دادم، سرش را یک وری روی زانویم گذاشت و چشمانش را بست. بدنم لمس شده بود. دوست داشتم زار زار گریه کنم. با صدایی که از شوق می لرزید گفتم:
-وح..
به میان حرفم پرید:
-سیس، هما هیچی نگو، هیچی
و من هیچ نگفتم….
………………….
ساعت شش صبح بود، داخل اشپزخانه میز صبحانه را می چیدم. صحنه های دیشب مدام مقابل چشمانم رژه می رفت. وحید سرش را گذاشت روی زانویم. شاید به ده دقیقه هم نکشید، اما برای من به اندازه ی همه دنیا ارزش داشت. بعد از ده دقیقه خودش سرش را عقب کشید و بدون اینکه به من نگاه کند سراپا شد و از اطاق بیرون رفت. یادم آمد به آرامی روی تخت بین آیناز و گلناز دراز کشیدم. فکر نمی کردم وحید برای خوابیدن دوباره به اطاق بیاید، اما آمد. آمد و بی صدا وسط اطاق خوابید. حرفی بینمان رد و بدل نشد. اما من راضی بودم.
-خاله امروز بریم تَهر باتی؟ با گلنات؟
با صدای آیناز تکان خوردم و افکارم پس زده شد. سر بلند کردم و به صورت بانمکش زل زدم که با چشمان پف کرده به من نگاه می کرد. نیم نگاهی به گلناز انداختم که با اخم زیر چشمی به من چشم دوخته بود. شیطنتم گل کرد و همانطور که ظرف شکر را روی میز می گذاشتم، گفتم:
-گلناز که دوست نداره با ما بیاد
آیناز روی صندلی بالا و پایین پرید:
-میاد، خودت گفت منم می خوام بیام
چرخیدم و به سمت سماور رفتم و در حالی که سعی می کردم لبخندم را نبینند جواب دادم:
-من که نشنیدم، باید بلند بگه تا منم بشنوم،
صدای پچ پچ ایناز را شنیدم:
-بگو گلنات، بگو می خوای بیای، مگه دیتَب خودت نگفتی؟صدای گلناز را هم شنیدم:
-خودت بگو دیگه، دوباره بگو،
لبخند زدم و خودم را سرگرم چای ریختن نشان دادم. آیناز فریاد زد:
-خاله الان گفت خودم دوباره بگم، می خواد بیاد بخدا
دو استکان دسته دار را در دست گرفتم و چرخیدم و بدون اینکه به آن دو نگاه کنم، گفتم:
-من که نشنیدم
و هر دو لیوان را مقابل آن دو گذاشتم و به سمت در آشپزخانه رفتم تا پدر فرشته را صدا کنم تا با ما سر میز بنشیند. آیناز پچ پچ کرد:
-بگو دیگه، بعد ما میریم تو غته می خوریا
نرسیده به چهارچوب در با وحید سینه به سینه شدم. حوله ی آبی رنگی روی سرش بود و با آن سرش را خشک می کرد. تهِ قلبم ریخت. هول شدم:
-سلام
هر دو دستش روی حوله ثابت ماند، چهره اش گرفته شد و زیر لب جواب سلامم را داد. دستی به روسری ام کشیدم:
-چایی بریزم؟
-اوهوم
برگشتم تا به سمت سماور بروم، یادم آمد می خواستم آقای موسوی را صدا کنم. دوباره چرخیدم و گفتم:
-الان می ریزم، بشین پشت میز الان میام
از مقابل در کنار نرفت. دست و پایم لمس شد، سر بلند کردم و به او خیره شدم، لبخند زد:
-مرسی بابت دیشب،
نفسم را حبس کردم. تشکر بابت چه بود؟ بابت اینکه سرش را روی پایم گذاشته بود؟
لبخندم رفت عمیق شود، رفت تا این همه غم و غصه از دلم رخت ببندد، با شنیدنِ صدایش مات شدم:
-معذرت می خوام به خاطر بی ملاجظه بودنم
و خودش را از مقابل در کنار کشید. نفس حبس شده ام را رها کردم…
……………
مقابل در شرکت پارک کردم. گلناز و آیناز را به مدرسه و پیش دبستانی رساندیم و تمام را به سکوت گذشت. انتظار داشتم چیزی بگوید. اما هیچ نگفت، حتی نگاهم نکرد. باز هم شده بودم ماهی دور از آب که برای یک قطره ی آب، لَه لَه می زد. با بی حوصلگی از ماشین پیاده شدم، نگاهم روی وحید ثابت ماند که زودتر از من وارد شرکت شد، انگار از من فرار می کرد. ریموت را زدم و به دنبالش وارد شرکت شدم….
بی هدف روی برگه ی زیر دستم، خط می کشیدم. حواسم پی وحید بود که از پنجره به بیرون از خیابان نگاه می کرد. به طرز عجیبی ساکت و کم حرف شده بود. چند بار دهان باز کردم تا چیزی بگویم، از دیشب بگویم، از اینکه من منظوری نداشتم. یا اصلا منظوری داشتم، چرا باید دروغ می گفتم؟ دلم می خواست او را در آغوش بگیرم. هیچ چیز مثل در آغوش کشیدن، غم و رنج را تسکین نمی داد. خودم هر بار دلتنگی به سراغم می آمد می رفتم در آغوش آق بانو. آق بانویی که شش سال پیش برای همیشه از کنارم رفته بود. گلویم را صاف کردم و گفتم:
-گلناز امروز…
و با دیدن نگاه تیزش که روی من ثابت مانده بود، لال شدم. دوباره چشم از من گرفت و به خیابان زل زد. به خودم جرات دادم و زمزمه کردم:
-گلناز می خواد با من و آیناز بیاد شهر بازی، دیگه باهام بد نیست
سرش را چند بار بالا و پایین کرد. دستانم را مشت کردم و با سرسختی ادامه دادم:
-آیناز ورپریده مخشو زده
و لبخند زدم. دوباره چشم از خیابان گرفت و به من زل زد. نگاه خیره اش طولانی شد. گوشه ی مقنعه ام را به داخل چپاندم.
-چیز، می گم شاید اونم بخواد بیاد پیش…
با چند ضربه که به در خورد، حرفم نیمه تمام ماند. سر چرخاندم و به امیر خیره شدم که با چشمان درخشان وارد اطاق شد و گفت:
-با اجازه مهندس
و به سمتم آمد و کنار میزم ایستاد و گفت:
-خانوم مهندس، یه سری نقشه ها هست الان آقای مولایی داره بازبینیشون می کنه، بچه ها گفتن شما هم بیاین،
نگاهم روی صورت بشاشش چرخید. چرا خروس بی محل بود، چرا دست از سرم بر نمی داشت. اصلا چرا وحید چیزی نمی گفت. حتی اگر برایش مثل خواهر بودم، نباید غیرتش به جوش می آمد؟ و با این فکر که باز هم خواهرش باشم، سرم گیج رفت.
-منتظریم خانوم مهندس، تشریف نمیارین؟
عصبی شدم و خواستم دهان باز کنم و به او چیزی بگویم که صدای وحید را شنیدم:
-آقای صبوری؟
بارقه ای از امید در دلم نشست، چرخیدم و به او خیره شدم. به من نگاه می کرد. نگاهش تیره ی پشتم را لرزاند، بالاخره به خودش آمده بود، بالاخره همانی شد که انتظارش را می کشیدم. بعد از این همه سال بالاخره وحید گوشه ی چشمی هم به من نشان داد. با همه ی وجود به دهانش چشم دوختم. همانطور خیره به من گفت:
-قبل از اینکه نقشه ها رو ببینین، با اقای مولایی کمک کنین میز خانوم مهندسو ببرین تو راهروی منتهی به اون یکی اطاق بذارین، از این به بعد اونجا می شینه
امیدهایم پر کشید…
آیناز دست به سینه داخل ماشین نشست، نیم نگاهی به صورت پکرش انداختم. چهره در هم کشیده بود. خودم هم حوصله نداشتم. وحید حسابی تحقیرم کرده بود، چند بار به ذهنم آمد بروم محضر همه چیز را تمام کنم. درک می کردم عزادار فرشته بود، می فهمیدم که چقدر زنش را دوست داشت، اما با تحقیر کردن من که فرشته زنده نمی شد. اصلا تحقیر کردن منِ بدبخت که آزارم به هیچ موجودی نمی رسید، برایش چه فایده ای داشت؟ دوباره به آیناز نگاه کردم که لب زیرینش را جلو فرستاده بود و با خودم گفتم که اگر همه چیز را تمام می کردم، تکلیف آیناز و گلناز چه می شد؟ سعی کردم افکارم را پس بزنم، تک سرفه ای کردم:
-چیه خاله؟
چانه بالا انداخت. لبخند زدم:
-به خاله نمی گی چی شده؟
با ابروهای در هم به سمتم چرخید و گفت:
-خاله، گلنات می خواد بیاد پیتِ تو
ابروانم بالا رفت، با ناباوری زمزمه کردم:
-راست میگی؟
-اوهوم خاله، امروت خودت گفت، گفت به تو بگم می تاری بیاد؟
تازه می پرسید که می گذارم بیاید؟ من از خدایم بود که او هم بیاید پیش من، آن وقت درد بی مادری را راحت تر تحمل می کرد. غم و غصه هایم پر کشید، با عجله گفتم:
-موافقی بریم دنبال گلناز؟
آیناز از جا پرید و ذوق زده گفت:
-می ریم خاله؟
-آره عزیزم میاریمش پیش خودمون
به میان حرفم پرید:
-بعد می ریم تَهر باتی؟
دلم برای نوک زبانی حرف زدنش ضعف رفت، با بدخصوصی گفتم:
-کجا؟
-تَهر باتی
-با کی؟
فریاد زد:
-با گلنات
خندیدم و به آرامی گفتم:
-آره با گلنات….گلناز از من خجالت می کشید، به همراه آیناز روی تختخواب نشسته بود. پشت به هر دو نفرشان روی زمین نشسته بودم و با عجله لباس هایش را داخل چمدان می چپاندم، می خواستم قبل از اینکه وحید به خانه بیاید از آنجا بروم. می دانستم اعتراضی نمی کند. مگر در این پنج شش ماهی که آیناز پیش من بود، حرفی زده بود؟ گلناز هم می آمد چیزی نمی گفت، خودش می دانست بچه ها کنار من راحتِ راحتند. صدای گلناز را شنیدم که به آرامی پچ پچ کرد:
-از دستم ناراحته؟
آیناز فریاد زد:
-نه، دوتِت داره، خودت گفت
لبخند زدم و خودم را سرگرم جمع و جور کردن لباسها نشان دادم. با صدای پدر فرشته سر چرخاندم:
-هما جان، هما خانوم، زحمت همه چیز افتاده گردن تو
از روی زمین بلند شدم و به سمتش رفتم، کمرش خمیده شده بود. چشمانش هم خوب نمی دید، با دلسوزی گفتم:
-شما هم بیاین بریم پیش ما، بچه ها به شما احتیاج دارن
آه کشید:
-می رم پیش خواهرم، اونم شوهرش مرده تنهاست، دلم پیش گلناز بود که دیگه می دونم تو بالای سرشی، الان خیالم راحته، فقط دخترم…
و به من زل زد و چشمانش از اشک پر شد:
-دخترم، دختر گلم، من چجوری باید این همه خوبی رو جبران کنم؟ دستتو ببوسم دخترم؟
خودم را عقب کشیدم:
-آقای موسوی، تو رو خدا این حرفو نزنین، من که کاری نکردم
با دستان چروکیده اش اشک هایش را پاک کرد:
-دخترم، خدا یکی از فرشته هاشو فرستاد بین ما، تو اومدی بین ما که ما باز هم سرپا بمونین
اشک دور چشمم حلقه زد، لبخند زدم و تلاش کردم اشک هایم جاری نشود. آقای موسوی چرخید و از اطاق بیرون رفت، خواستم دوباره به سمت کمد بروم که یکباره گلناز از روی تخت بلند شد و به سمتم دوید و به پاهایم چسبید:
-خاله با من قهری؟
اشکی که می خواستم مهار کنم، روی گونه ام چکید، دستم را روی موهایش کشیدم و با بغض گفتم:
-نه عزیز خاله، تو دختر گل منی
مانتو ام را بوسید:
-منم بیام پیش شما؟
-آره عزیز دلم تو هم بیا
یکباره با شنیدنِ صدای وحید، رگ و پی بدنم کشیده شد:
-سلام بابا خوبی؟ گلناز خونه است؟
صدای پدر فرشته را شنیدم:
-آره هر دو تا هستن، هما هم امده اینجا، مثه اینکه گلناز هم می خواد بره پیشش
آب دهانم را قورت دادم و گلناز را از خودم جدا کردم، دست و پایم لمس شده بود. بی هدف دور خودم چرخیدم. می خواستم چه کار کنم؟ یادم آمد می خواستم لباسهای گلناز را جمع و جور کنم. با بدنی لرزان مقابل کمد نشستم و بینی ام را بالا کشیدم. چند لحظه ی بعد صدای وحید را شنیدم:
-بچه ها اینجایین؟
و یکباره مکث کرد. حتما با دیدن من بقیه ی صحبتش را خورده بود. با دستان لرزان تی شرت آبی رنگی از کمد بیرون کشیدم، گلناز با خوشحالی گفت:
-منم می خوام برم پیش خاله هما
وحید چیزی نگفت، تی شرت را مچاله شده داخل چمدان گذاشتم، دستم رفت سمت سوشرت سفید رنگی و خواستم آن را بیرون بکشم، صدای وحید را شنیدم:
-دخترای من می رین بیرون من می خوام با خاله صحبت کنم
ضربان قلبم بالا رفت. من و او تنها بودیم و او میخواست با من صحبت کند، در مورد چه چیزی می خواست حرف بزند؟ حرفهایش را همین امروز با زبان بی زبانی داخل شرکتش به من فهماند. نمی خواست چشمش به چشم من بیوفتد، خوب من هم گلناز را می بردم پیش خودم تا دیگر بهانه ای باقی نماند. اصلا شاید دیگر شرکتش هم نمی رفتم.
با صدای بسته شدن در اطاق، نفسم را حبس کردم. دستم به همراه سوشرت سفید رنگ، مشت شد. زیر چشمی به وحید نگاه کردم که مقابلم ایستاد. نگاهم روی شلوار جین سورمه ای رنگش ثابت ماند. جرات نداشتم سرم را بالاتر بیاورم. در ذهن نیمه فلجم جستجو کردم که الان باید چه می گفتم، اصلا چه می توانستم بگویم. وحید اما مرا منتظر نگذاشت، دهان باز کرد:
-پس گلنازو هم بردی پیش خودت
لب هایم را روی هم فشردم. حرفی برای گفتن نداشتم.
-باشه ببرش، اونم ببر
به خودم جرات دادم، سرم کمی بالا آمد و روی پلیور قهوه ای رنگش ثابت ماند.
-چی می تونم بهت بگم؟ هر چی بگم مگه تو گوش می دی؟ اصلا هر چی بگم خودم محکوم می شم، ببرش دیگه، این یکی رو هم ببر
دلم گرفت، چقدر بی انصاف بود، فکر می کرد از روی قصد و غرض بچه ها را پیش خودم برده ام.
-من هر چی بگم تو که کار خودتو می کنی
ته دلم به هم پیچید، همانطور که به پلیورش زل زده بودم، دهان باز کردم:
-من که کاری به تو ندارم، خدا رو شکر امروز از اطاقتم پرتم کردی بیرون،
دو زانو مقابلم نشست، ترسیدم و کمی خودم را عقب کشیدم.
-نگام کن هما
نگاهش نکردم، از عصبانیتش می ترسیدم. از اینکه تهِ نگاهش ریشخند و تمسخر ببینم، می ترسیدم.
-می گم نگام کن
بغض کردم، دلم می خواست زار زار گریه کنم.
-نگات نمی کنم
-چرا؟
-وحید برو سر به سرم نذار، گلنازم می برم دیگه اینجا پیدام نمیشه، توی شرکت هم کمتر منو می بینی، همونی شد که تو می خوای
-هما
-اَه وحید بس کن دیگه، تو که بالاخره به آرزوت رسیدی، منم دیگه کم آوردم نمی تونم باهات کل کل کنم، دیگه کمتر بهم نیش بزن
قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید. وحید کلافه دستی به سر و صورتش کشید:
-منظور من این نبود که…
-اصلا هر چی که بود، دیگه تموم شد، من الان میزم تو راهروی منتهی به اون یکی اطاقه، امیر صبوری و آقای مولایی میزمو جا به جا کردم، تو دیگه خیالت راحت باشه
و آنقدر دلم پر بود که دستم را روی صورتم گذاشتم و به گریه افتادم. نمی دانم چند دقیقه گذشت، شاید یک دقیقه شاید هم بیشتر، دستی که روی سرم نشست باعث شد وحشت زده سرم را عقب بکشم. نگاه گریانم روی صورت در هم وحید ثابت ماند، دستش را روی سرم گذاشته بود، جا خوردم و با چشمان از حدقه درامده به او زل زدم. با دیدن صورت گریانم، سری تکان داد و گفت:
-چند وقته خیلی نازک نارنچی شدیا هما، بچه نشو دیگه، یه فرقی باید بین تو و آیناز و گلناز باشه یا نه؟
و اخمش در هم شد، با انگشت شصت به زیر چشمم کشید و اشکم را پاک کرد:
-گریه نکن،
پلک هم نزدم، نگاهم روی دستش که در فضا معلق مانده بود، ثات ماند. به زیر پلک دیگرم هم دست کشید و لبخند زد:
-اطاقمون جدا شد برای هر دوتامون بهتره
و سرش را کج کرد:
-گریه نکن بچه ها می ترسن، فکر می کنن کتکت زدم
و خندید:
-بیا بهت کمک کنم وسایل گلنازو جمع و جور کنیم
و کنارم زانو زد و گفت:
-این دو تا به پست هم می خورن آتیش می سوزوننا، حواست باشه
و سوشرت سفید رنگ را از دستم کشید و ناشیانه تا کرد و داخل چمدان گذاشت و گفت:
-دلم تنگ شد که می تونم بیام بچه هامو ببینم، نمی تونم؟
گلویم به سوزش افتاد، بهت زده به او خیره شدم. پلک زدم و یک قطره اشکِ جا مانده، روی گونه ام سر خورد. وحید دستش را دراز کرد و قطره اشک روی گونه ام را زدود.هفته ی دوم تعطیلات نوروز بود، روزها تکراری می گذشت. وحید بود و خودم و دنیایی از بی تفاوتی. کم کم داشتم عادت می کردم به اینکه وحید نباشد، وحید محبت نکند، وحید حساس نباشد. کم کم داشتم این را قبول می کردم که غیر از اینکه برادر من باشد سهم دیگری در زندگی ام ندارد. دخترانش کنار من بودند، بدون من آب هم نمی خوردند، وابسته شده بودند و جدا کردنشان از من دیگر محال بود. خودش خانه ی پدر فرشته زندگی می کرد و بعضی وقتها می آمد به دیدن دخترانش. روزها همدیگر را داخل شرکتش می دیدم. شرکتی که دوباره کم کم پا می گرفت، همانطور که فرشته می خواست، همانطور که آرزوی فرشته بود. انگار دیگر وحید حضور مرا در آن شرکت هم نمی خواست. خودم هم فهمیده بودم که عملا کاری در آن شرکت ندارم. هر کسی کار مربوط به خودش را انجام می داد و من هم شده بودم نخودی شرکت. تنها دلخوشی این روزهای من خاطره ی آن روزی بود که وحید کنارم نشست و با یکدیگر چمدان گلناز را بستیم و بعد اشک هایم را پاک کرد. همان خاطره را بارها و بارها در ذهنم مرور کرده بودم. سهم من از وحید همین دیده شدن های اتفاقی بود، آنقدر مرا پس زده بود که عقده ای شده بودم….
گلناز کنار پنجره نشسته بود و به حیاط نگاه می کرد. باران بهاری شر شر می بارید. همانطور که موهای آیناز را گیس می کردم رو به او گفتم:
-خاله، چیه عزیز دلم؟ دوست داری بری بیرون؟
دستش را روی شیشه ی بخار گرفته گذاشت و گفت:
-آره دوست دارم برم بیرون، ولی داره بارون می باره
گل سر صورتی را انتهای موهای بافته شده ی آیناز گره زدم و گفتم:
-خوب موافقی همین جا با هم بازی کنیم؟
به سمتم برگشت و بی مقدمه گفت:
-مامانمو می خوام
دستم روی موهای آیناز ثابت ماند. حقیقتش این بود که من هم مادرم را میخواستم، آق بانو را می خواستم، اصلا فرشته را می خواستم. کسی را می خواستم بیاید دست *نو ا زش *ی بر سر خودم بکشد. سرم را پایین انداختم و دسته ای از موهای آیناز را در دست گرفتم:
-قربونت برم، مامان رفته تو آسمون ها
آیناز با صدای گرفته ای گفت:
-تو تِرا مامان ما نمی تی؟
جا خوردم و زیر لب زمزمه کردم:
-من خاله تونم عزیز دلم
آیناز سر چرخاند با لب های آویزان گفت:
-ما می خوایم تو رو مامان تِدا کنیم
زبانم بند آمده بود، آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
-فدای تو بشم، مامان شما، ماماتون…مامان فرشته است
گلناز به هق هق افتاد:
-مامان فرشته که دیگه نیست
آیناز دنباله ی حرف خواهرش را گرفت:
-تو مامان ما بتو
نزدیک بود به گریه بیوفتم، دوست نداشتم جای فرشته را برایشان پر کنم. فرشته یکی بود، آسمانی بود نظیر او دیگر پیدا نمی شد. من که بی معرفت نبودم. باز هم سرم را پایین انداختم:
-بچه ها دوست دارین با ماشین بریم بیرون دور بزنیم؟
گلناز از پنجره فاصله گرفت و به سمتم دوید:
-مامان ما شو، همه ی دوستام تو مدرسه مامان دارن، ولی من ندارم، من بهشون گفتم تو مامان منی
آیناز از روی زمین بلند شد، نیمی از موهایش گیس بافت بود و نیمی دیگر روی شانه رها شده بود. با قیافه ی با نمکی به من خیره شد و گفت:
-منم به دوستام گفتم تو مامانمی
زبانم بند آمده بود. دستی به صورتم کشیدم. پلک زدم تا اشک هایم جاری نشود.
-مامان ما بِتو، آفرین
حرف هایشان آتش به جانم می زد. ذهنم را به دنبال جواب مناسبی زیر و رو می کردم که با صدای آیفون، به خودم آمدم. گلناز به سمت آیفون دوید و فریاد زد:
-بابا وحید اومده…
وحید روی مبل نشسته بود و گلناز و آیناز هر کدام یک طرفش نشسته بودند. رفته بودم داخل آشپزخانه و خودم را مشغول کرده بودم تا مقابل چشمانش آفتابی نشوم. با خودم فکر کردم که این وقت شب اینجا چه می کرد؟ هیچ وقت بعد از ساعت نه شب، برای دیدن بچه هایش اینجا نمی آمد. همه ی وجودم گوش شده بود و به صحبت های او و دخترانش گوش می کردم:
-خوبی بابایی؟ خاله رو که اذیت نکردی؟
صدای آیناز را شنیدم:
-نه، اَتیَت نتَردم، تاته، خاله می خواد بِته مامان ما
پوست لبم را به دندان گرفتم و کشیدم. وحید حیرت زده پرسید:
-ینی چی بشه مامانتون؟
گلناز وسط حرفش پرید:
-ما بهش گفتیم بابایی، ما می خوایم مامان داشته باشیم، همه مامان دارن، ولی ما نداریم
وحید با کلافگی گفت:
-خوب مادرتون، مادر شماها، مامان فرشته….
آیناز با بغض گفت:
-مامان فرته رفته تو آتِِمون
-آره مامان فرشته رفته تو آسمون
صدای گلناز را شنیدم:
-خاله هما بشه مامان ما، من از امشب صداش می کنم مامان هما
با شنیدنِ این حرف، حس گرمی زیر پوستم دوید. مامان هما….
می شدم مادر دو دختر شیرین و دوست داشتنی. می خواستند مرا مامان صدا کنند. چقدر این واژه را دوست داشتم. بچه های فرشته و وحید مثل بچه ی هرگز نداشته ی خودم بودند. دستم را مقابل دهانم گرفتم. فرشته با رفتنش چه کار کرده بود. یعنی می دانست که دخترانش روزی مرا “مامان” صدا می زنند؟ برای همین همیشه می گفت هر چیزی مصلحتی دارد؟
دستم را به دو لبه ی میز آشپزخانه گرفتم و خودم را خم کردم. نزدیک بود توانم به یغما برود. چشمانم را بستم. با صدای بسته شدن در آشپزخانه، سر بلند کردم و به عقب چرخیدم. با دیدن وحید دستپاچه شدم. به در بسته ی آشپزخانه تکیه زده بود و نگاهم می کرد. می دانستم چرا به سراغم آمده اما تقصیر من نبود. من که به دخترانش یاد نداده بودم مرا “مامان” صدا کنند و لجوجانه تلاش کردم این حس خوشایند را که در دلم نشسته بود، پس بزنم.
-شنیدی چی گفتن؟
متوجه ی منظورش شدم و سری تکان دادم. لب هایم لرزید، با دلهره دهان باز کردم:
-من یادشون ندادم
وحید هم سری تکان داد و سکوت کرد. کمی به او زل زدم. اینطور خیره نگاه کردنش مرا معذب می کرد. به سمت چای ساز رفتم و همزمان گفتم:
-الان برات چایی می ریزم
-چایی نمی خوام
حس کردم از در آشپزخانه جدا شد و به سمتم آمد. دستانم لرزید:
-نه، آماده است، الان می ریزم
و استکان کمر باریک را در دست گرفتم و به سمت چای ساز رفتم. از گوشه ی چشم به او نگاه کردم که پا تند کرد و به سمتم پرید و میان من و چای ساز ایستاد. جرات نداشتم به چشمانش نگاه کنم. امشب عجیب و غریب شده بود. دستش را دراز کرد و استکان را از لا به لای انگشتان کرخت شده ام بیرون کشید و روی میز گذاشت و گفت:
-چای نمی خوام هما، بشین می خوام یه چیزی بگم
و همانطور که دستم بین دست هایش بود مرا به سمت صندلی پشت میز هدایت کرد. مسخ شده روی آن نشستم. ضربان قلبم نامیزان شده بود. وحید اما پشت میز ننشست و بالای سرم ایستاد. یک لحظه ترس در دلم نشست، اصلا توان شنیدن توبیخ و سرزنش را نداشتم. من که به بچه هایش یاد نداده بودم مرا مادر صدا کنند، یک دفه خودشان هوایی شده بودند. اصلا چرا می خواست تلافی اش را سر من خالی کند؟
-هما…
به میان حرفش پریدم:
-من بهشون نگفتم، به روح اق بانو من حرفی نزدم، خودشون گفتن، همین نیم ساعت پیش، گلناز جلوی پنجره نشسته بود، من بخدا….انگشت شصتش را روی لبم گذاشت:
-سیس، چی میگی هما؟
لال شدم. چشمان هراسانم بالا آمد و روی چشمان مشکی اش ثابت ماند. دستش را گذاشته بود روی لب من…
نگاه خیره ام را که دید دستش را پس کشید و گفت:
-چند شبه فرشته میاد به خوابم
پلک هم نزدم، گنگ و گیج منتظر ماندم تا ادامه دهد. سکوتم را که دید آه کشید:
-چیزی نمی گه، حرفی نمی زنه، ولی دلخوره، نمی دونم چرا،
و چشم از من گرفت و به استکان روی میز خیره شد:
-توی خواب چادر سفید سرشه…نمی دونم تعبیرش چیه هما، می خوام براش خیرات بدم، تو می تونی حلوا درست کنی؟ به ویدا هم میگم براش نذری بپزه
به تبعیت از او من هم به استکان روی میز زل زدم و گفتم:
-نمی خواد، من خودم براش حلوا و نذری می پزم
-زحمت میشه
-نه، زحمت نیس، برای دوست صمیمیه
جوابم را نداد. خواستم از پشت میز بلند شوم که رو به من گفت:
-بچه ها چی می گن؟ می خوان صدات کنن مامان
پشت سرم تیر کشید. شاید منظوری نداشت اما انگار با این حرفش به دلم چنگ زد، بی آنکه بخواهم لحنم تند شد:
-من بهشون نگفتم
آه کشید:
-اذیت میشن
سردردم شدید شد. دیگر تاب شنیدنِ زخم زبانش را نداشتم. شاید هم نمی خواست زخم زبان بزند و من خسته شده بودم. بغض کردم:
-من کاری نمی کنم که اذیت بشن، خودم بیشتر از همه ی شماها اعصابم داغونه، خودشون گفتن می خوان من بشم مامانشون، منم نگفتم باشه، گفتم مامان شما فرشته است، چی میخوای از جون من؟ من دیگه اعصاب ندارم بخدا…
وحید جا خورد:
-هما؟
-بذار حرفمو بزنم دیگه، بذار بگم که تو نشینی فکر و خیال نکنی، اصلا برو خودت به بچه هات بگو منو همون خاله صدا کنن، من نه دلشو دارم نه جراتشو دارم حرفی بزنم، تو سر بزنگاه میای بالا سرم می پری بهم
وحید دستش را روی میز گذاشت و به سمتم خم شد:
-هما؟ چیه؟
و دستِ ازادش را به سمتم دراز کرد، از این همه نزدیکی کلافه شدم. وقتی مال من نمی شد، وقتی مرا پس می زد، این نزدیکی به چه دردی می خورد؟
از پشت میز بلند شدم:
-خودت می دونی و اونا، اگه منو مامان صدا کنن تو….
حرفم نیمه تمام ماند، در آشپزخانه باز شد و گلناز و آیناز با سر و صدا وارد آشپزخانه شدند، آیناز به سمتم دوید و به پاهایم چسبید:
-مامانی هما بریم بیرون؟ با بابا وحید؟
چشمانم دو دو زد، با اضطراب به وحید خیره شدم، دهان باز کرد چیزی بگوید، که گلناز از دستم آویزان شد:
-مامانی بریم؟
اشک دور چشمم حلقه زد، وحید با صورت گر گرفته گفت:
-بچه ها دیگه نشنوم…
گلناز و آیناز به سمتش چرخیدند، هر سه به او زل زدیم، نگاهش بین نگاه های منتظرمان سرگردان شد. نفس حبس شده اش را رها کرد و از آشپزخانه بیرون رفت…
پشت میز شرکت نشسته بودم، سرم روی برگه های زیر دستم می چرخید. امیر صبوری هر از گاهی می آمد دور و برم و از من سوال می پرسید. چند بار آقای مولایی به او متلک پرانده بود که چرا یک جا بند نمی شود. امیر اما به روی خودش نیاورده بود و همچنان با بهانه و بی بهانه دور و برم می چرخید. فکر من اما درگیر بود. درگیر دختر کوچولوهایی که از یک ماه پیش تا به حال مرا مامان صدا می زدند. حس قشنگی بود. اینکه نزائیده مادر شده باشم حس خیلی قشنگی بود. دنیای هر سه نفرمان از یک ماه پیش تا کنون تغییر کرده بود. حس می کردم مسئولیت بزرگی به گردن من است، دیگر نقش مادری را به عهده داشتم که باید جگرگوشه هایش را زیر بال و پر خود می گرفت.
-خانوم باژبان، یه نگاهی به این حسابهای مالی بندازین، ببینین همه چی خوبه؟
با صدای امیر صبوری سر بلند کرد. چند برگه به سمتم دراز کرده بود. نفسم را کلافه بیرون فوت کردم. دیگر حرکاتش لوس و مسخره شده بود. دیگر چند بار باید به او جواب رد می دادم تا دست از سر من بردارد؟ اگر کناره گیری های وحید نبود، امیر صبوری هم حد و حدودش را می فهمید. چشم از برگه ها گرفتم و به صورتش خیره شدم. یکباره نگاهم روی صورت وحید ثابت ماند که از اطاقش بیرون آمده بود و دست به کمر به من و امیر نگاه می کرد. به عادت همیشه دست بردم سمت مقنعه ام. میانه ی راه دستم متوقف شد. اصلا من برای وحید وجود داشتم؟ مرا می دید؟ برای که می خواستم مقنعه ام را مرتب کنم؟
-آقای صبوری شما اینجا بالای سر خانوم باژبان چی کار می کنین؟
با شنیدنِ این حرف، چشمانم گشاد شد، به تندی سر بلند کردم. وحید چند قدم به سمت میزم آمد و با چشمانی منتظر به امیر زل زد. امیر هول شد:
-راستش من، خوب….خواستم برگه های مالی رو بدم به خانوم مهندس…
وحید برگه ها را از دست امیر گرفت و نیم نگاهی به آن انداخت:
-تایید نهایی با منه، اینا که مربوط به خانوم باژبان نیست، باید نشون من می دادین
لبم به نشانه ی لبخندی کش آمد. گونه هایم گلگون شد، با قدردانی به وحید خیره شدم. بعد از چند ماه بالاخره تکانی به خود داد. انگار رگ غیرتش به جوش آمده بود و همزمان با خودم فکر کردم یعنی من برایش اهمیت داشتم؟
امیر سرش را پایین انداخت:
-بله، این دفه میارم برای شما
و از مقابل میزم کنار رفت. با همه ی وجودم چشم شده بودم و به وحید نگاه می کردم. چند ثانیه نگاهمان در هم گره خورد، نفس عمیق کشید و گفت:
-فکر می کنم شاید بهتر باشه کارهای کمتری به شما بدیم، یکی دو روز در هفته هم اینجا تشریف بیارین کافیه، شاید هم تا اخر ماه کارمند جدید اومد و دیگه شرمنده ی شما نباشیم
مات شدم، انگار کسی یک پارچ آب سرد روی سرم خالی کرده بود، تکان نخوردم. حس حقارت در دلم نشست. همه ی وجودم پر از درد شد. اما این بار دیگر بس بود. دیگر تحمل نداشتم. دیگر نباید اینقدر خودم را خوار و خفیف می کردم. یاد آق بانو افتادم. سال ها پیش به من گفته بود اگر دو نفر یکدیگر را بخواهند، نمی توانم به زور بینشان بایستم. بالا بروم و پایین بیایم آن ها دل در گروی یکدیگر خواهند داشت. چقدر دیر معنی حرف آق بانو را فهمیدم. وحید مرا نمی خواست. حضورم را نمی خواست. چرا اینقدر خودم را به آب و اتش می زدم؟ برای رسیدن به هیچ خودم را اینقدر خار و حقیر کرده بودم. دهان باز کردم تا به او بتوپم، به او بگویم بی احساس ترین مرد روی زمین است، بگویم خسته شدم از اینکه دویدم و به او نرسیدم. بگویم برویم محضر همه چیز را تمام کنیم. اما یادم آمد اینجا کجاست و چند جفت چشم به ما دوخته شده. سر چرخاندم، دستم رفت روی کیف مشکی ام و آن را از روی میز برداشتم و از روی صندلی بلند شدم، صدایم می لرزید، با بغض گفتم:
-من از فردا دیگه نمیام
به وضوح جا خورد، یک قدم به سمتم آمد:
-چرا؟
جوابش را ندادم، پا تند کردم و به سمت در شرکت رفتم، صدای خانوم احمدی را شنیدم:
-خانوم باژبان، هما خانوم؟ ای بابا چی شد؟
به عقب بر نگشتم، طاقتم تمام شده بود. در ذهنم نقشه کشیدم، امروز باید همه چیز تمام می شد. این بند اجباری را از دست و پای هر دو نفرمان باز می کردم. از پله ها پایین دویدم، برخلاف انتظارم صدای وحید را شنیدم که به دنبالم می دوید:
-هما؟ چی شد؟ کجا می ری؟
داخل کوچه شدم، به سمت ماشین پا تند کردم، چند قدمی ماشین بودم که وحید به من رسید، به بازویم چسبید و مرا چرخاند:
-هما؟
نگاهش نکردم، اما غصه ها مثل دملِ چرکی سر باز کردند، صدایم به گوش خودم غریبه بود:
-باشه وحید، دیگه منو دور و بر خودتو بچه هات نمی بینی، امروز میرم دنبالشون می برمشون خونه ات، همونی شد که تو خواستی، می ریم محضر طلاقم بده، هیچی نمی خوام، ینی دیگه کشش ندارم ادامه بدم، بسه هر چی زدی تو سرمو حرف نزدم
به میان حرفم پرید:
-هما، من، باور کن…
-باور کردم وحید، عشقتو باور کردم، تو عاشق فرشته ای، تو همون روزی که اونو تو بوفه دیدی عاشقش شدی، فرشته از سرت نمی ره بیرون، منم آدمی نیستم که با دوست صمیمی خودم رقابت کنم، حتی اگه مرده باشه…
و اشک دور چشمم حلقه زد:
-تو بردی وحید، من بالاخره کم آوردم، بالاخره همونی شد که تو خواستی، یادته می گفتی یه روز میام بهت می گم همه چیزو تموم کنیم؟ امروز همون روزه، وفاداریت قابل تحسینه، اونی که باخت منم، باشه، دیگه نه شرکت میام نه میام پیش بچه ها، نمی دونم کدوم قبرستونی میرم، نمی دونم، ولی از زندگیت میرم بیرون
فریاد زد:
هما….

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!