رمان آسمانی ها

رمان آسمانی ها پارت اول

خلاصه رمان :فرشته و هما دو دوست بسیار صمیمی هستند که حضور وحید در زندگی شان، تاثیر عمیقی بر سرنوشت هر سه نفر می گذارد.. … پایان خوش رمان بر مبنای حقیقت نوشته شده. شروع وقایع برای دهه ی هشتاد هستش.

“دفتر خوبم، نمی دونی چقدر خوشحالم، نمی دونی چقدر ذوق دارم، باورم نمیشه، دقیقا بعد از دو سال و چهار ماه و هفده روز، بالاخره می خواد باهام صحبت کنه، حس می کنم رو ابرا هستم، وای چقدر خوشحالم، ینی تو می گی به من چه جوری می گه؟ اول می گه خانوم من دوستتون دارم، شاید هم بگه می خوام بیام خواسگاریتون، نه نه، فکر کنم بگه کِی می تونم با خانواده مزاحم بشم؟ وای وای وای، مزاحم چیه؟ اون نفسه منه، عشق منه، عمر منه، خدایا ممنونم ازت. بالاخره دعاهام سر نماز جواب داد، بالاخره وحید تصمیم گرفت حرف دلشو به من بزنه، وای دفتر جونم نمی دونی چقدر خوشحالم، دوست دارم برم آق بانو رو بغل کنم محکم فشارش بدم، مادر و پدرم که رفتن پیش خدا، ولی آق بانو هست، می رم محکم بغلش می کنم یه ماچ گنده از اون لپهای سرخ و سفیدش می کنم، وای دفترم چقدر نذر دارم، باید برم امام زاده هاشم، باید برم بقعه ی خواهر امام، وای وای وای، خدایا می دونستم صبر کنم نتیجه می گیرم، داری تنهایی هامو تموم می کنی، با وحید ازدواج می کنم میاد توی همین خونه، نه، نه، غرورش میشکنه، اصلا بهش میگم اگه دوست داشت سه دنگ خونه رو از من بخره، وای نه خدا جون، این چه حرفیه آخه؟ خوب خوب، هر جا اون گفت زندگی می کنیم، این خونه بمونه برای آق بانو و مش غلام رضا.
آره آره، اون بنده های خدا به گردن من خیلی حق دارن، این بهترین کاره، مغازه ها رو هم که اجاره می دم اگه وحید خواست از پولش استفاده می کنیم، اگر هم خوشش نیومد می ذارم برای بچه هام پس انداز بشه، وای دفتر جونم، دفتر خوشگلم، رفیق روزای تنهایی، سنگ صبورم، بچه های من و وحید چجوری می شن؟ من حتما یه دختر خوشگل دارم مثه وحید، دقیقا شکلِ خودش، مثه خودش ناز و ملوس، بخورم اون دختره ی ور پریده رو، دست و پاهاشو بخورم و بجوئم، هاهاهاها، دیوونه شدم دفتر جونم، بخدا از ذوقِ، تو که خودت شاهدی چقدر برات درد دل کردم، چقدر همین جا اشکهامو ریختم روی ورق هات، چقدر خدا خدا کردم که وحید بالاخره دهن باز کنه حرف دلشو بزنه، بخدا این دردو حتی به فرشته هم نگفتم، وای دفتر جونم اگه فرشته بفهمه که سه سال یه همچین رازی رو توی دلم نگه داشتم و حتی به اون که صمیمی ترین دوستمه نگفتم، دونه دونه موهامو می کنه، هاهاهاهاها، ولی نه اون خیلی ماهه، خیلی خوبه، مثه اسمش فرشته است، حتما خوشحال میشه، اون از همه بیشتر نگران تنهایی های منه، الهی درد و بلای فرشته هم بخوره تو سر من، هاهاها، رو آب بخندم الهی، چه سرخوشم من…
با شنیدن صدای آق بانو، سرم را از روی دفتر خاطرات دویست برگم، بلند کردم:-کول باشوما(خاک بر سرم)، نکن مشتی، اینجوری نیستا، می زنی وسایل این دخترو میشکنی
صدای مش غلام رضا را شنیدم:
-بخدا سر مرا بردی زن، من از دست تو باید سر بذارم به کوه و بیابان
لبخندی روی لبم نشست. باز هم آق بانو و مش غلام رضا سر مسئله ای با هم نساخته بودند. خودکارم را لای دفترم گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم. نفس عمیق کشیدم، امروز بهترین روز زندگی من بود، یعنی بهتر بگویم دیروز بهترین روز زندگی ام بود. وقتی وحید با من تماس گرفت و گفت که امروز می خواهد با من حرف بزند، دنیا برایم گلستان شد. دو سال و چهار ماه و هفده روز منتظر بودم تا بالاخره وحید دهان باز کند و از علاقه اس به من بگوید. چه شب هایی که در تنهاییِ خودم اشک ریختم، سر سجاده دعا کردم تا خدا وحید را به من بدهد. همه ی زندگی ام شده بود وحید. پسرکِ چشم پاک و مهربان سال بالایی مان، که از همان ترم اول دانشگاه دل مرا برد. دل منی که بعد از فوت پدر و مادرم مرده ی متحرک بودم. که اگر آق بانو و مش غلام رضا نبودند، اگر فرشته دوست صمیمی ام نبود، خودم را خلاص می کردم و می رفتم پیششان.
به ساعت روی دیوار نگاه کردم، ساعت از دوازده گذشته بود، به سمت کمدم رفتم و مانتوی ماشی رنگم را بیرون کشیدم و به تن کردم، صدای آق بانو را شنیدم:
-اونجوری نگیر، از لبه اش بگیر، خدایا این مرد بالاخره منو می کشه
لبخند روی لبم نشست، چقدر آق بانو را با آن لهجه ی شیرین آذری اش، دوست داشتم. مقابل آینه ایستادم و مقنعه را به سرم کشیدم. به خودم زل زدم، لپ هایم گل انداخته بود، تا یکی دو ساعت دیگر به همراهِ وحید در باره ی آینده مان صحبت می کردیم. دوست نداشتم ناز و عشوه ی دخترانه بیایم. اصلا پسری مثل وحید که کل دانشگاه روی سرش قسم می خورد که دله یک دله کردن نداشت. دستی به ابروهای پر پشتم کشیدم، دستم رفت سمت رژ لب های مقابل آینه. صورتی کم رنگ را انتخاب کردم و به لبم کشیدم، اهل آرایش نبودم، امروز هم آرایش نمی کردم. وحید همینطور ساده مرا پسندیده بود. با شنیدن صدای مش غلام رضا، ابروانم بالا رفت:
-وای خدا، زن نکن این کارو بلا می سر(دردت روی سرم)، بابا تو لبه رو کج گرفتی خانم جان، آئو، دیوانا بوکودی امَرَه(دیوونه کردی ما رو)
کوله پشتی ام را از روی تخت برداشتم و در اطاقم را باز کردم و وارد راهرو شدم، از بالا نرده ها به طبقه ی پایین سرک کشیدم. طبق معمول هر دو بر سر جا به جایی وسایلِ خانه، سر و صدا به پا کرده بودند. سریع از پله ها پایین دویدم و گفت:
-ای بابا، چرا این وسایل های سنگینو جا به جا می کنین؟ آق بانو مگه تو آرتوروز نداری؟ مشتی شما هم آرنجت درد می کنه، صبر کنین بیام کمک
و کوله پشتی ام را روی مبل سلطنتی وسط سالن گذاشتم و به سمتشان رفتم. آق بانو با همان لبخندهای آرامش بخشش، گفت:
-گوربانوم سنه گیزیم(قربونت برم دخترم)، تو دست نزن، ما اینجا باید این کار ها رو بکنیم، نکن دختر گلم، تو امانتی دست ما هما خانوم
به آرامی او را عقب زدم و لبه ی میز قهوه ای رنگ را در دست گرفتم:
-اولا که هما خانوم نه و فقط هما، بعدشم شما خونواده ی منین، من و شما نداره که، منم باید کمک کنم
و رو به مش غلام رضا کردم و با خنده گفتم:
-مشتی، خانومتو اینجا غریب گیر آوردی بهش زور میگی؟
مشتی چشمانش را درشت کرد:
-چی گویی زای؟(چی می گی عزیز) من به این چی میگم؟ این خودش همش بهانه میاره،
سری تکان دادم:
-خیلِ خوب، کجا بذاریمش آق بانو
آقا بانو دستانش را در هم گره کرد:
-بیارینش اینور تر، کنار پنجره بذارین هما خان…، چیز هما…ای بابا گیزیم جان،
لبخند زدم:
-باشه، یا علی بگو مشتی
و میز را بلند کردم و به همراه مشتی به سمت پنجره ی سرتا سری سالن رفتم. آق بانو به دنبالمان آمد:
-نزنین به در و دیوار ها، احتیاط کنین آنام جان(مادر جان)، بخدا این وسایل قیمتیه، آهان بذارین همین جا
میز را رها کردم و به سمت آق بانو چرخیدم:
-فدات بشم آق بانو، چقدر حرص و جوش این وسایل های منو می خوری آخه؟ این چهار تا تیر و تخته مهمه یا اعصاب خودت؟
و خم شدم و لپهای عرق کرده اش را بوسیدم. خودش را عقب کشید:
-عرق کردم ننه
خندیدم:
-خوشمزه بود
و کوله پشتی ام را از روی مبل برداشتم و از در سالن بیرون رفتم. مقابل ورودی خانه خم شدم تا کفشهایم را به پا کنم. آق بانو با نگرانی گفت:
-ناهار نمی خوری؟
همانطور که بندِ کفشم را می بستم، در جوابش گفتم:
-با فرشته تو دانشگاه یه چیزی می خوریم
مشتی مقابلم ایستاد:
-زای(کنایه از عزیز)، آروم رانندگی کنیا، به موقع بیا خانه، ما دو تا پیرمرد پیرزن رو چشم به راه نذاریا گوله دختر(دختر گل)، امروز تا شش کلاس داریا
کمر راست کردم و به صورت مهربانش خیره شدم:
-نگران نباش مشتی، غروب خونه ام،
-با کدام ماشین میری زای؟ با پراید میری؟
دستی به مقنعه ام کشیدم:
-نه، پژو بیرون کوچه پارکه، صبح یه سر رفتم بیرون، با اون میرم، خداحافظ
و چرخیدم و از پله ها پایین رفتم. صدای قربان صدقه ی آق بانو را از پشتِ سرم شنیدم:
-چقدر این دختر ماهه بخدا، خدا به حق اباالفضل برای ما نگهش داره،
نفسم را از سر آسودگی بیرون فرستادم. خوشحال بودم که آق بانو و مشتی کنارم هستند. اگر آنها نبودند که در و دیوار این خانه ی درندشت، مرا می خورد، تنهایی مرا می کشت. با صدای زنگ گوشی ام آن را از کوله ام بیرون کشیدم، شماره اش آشنا نبود:
-الو؟
صدای فرشته درون گوشی پیچید:
-هما سلام
مکث کردم:
-سلام، فرشته توی؟
-آره از تلفن عمومی دانشگاه زنگ می زنم، کجایی؟
-تازه دارم از در خونه میام بیرون، نیم ساعت دیگه می رسم جلوی دانشگاه، بعد میریم دو تایی ناهار می خوریم
-باشه بیا منتظرم، خداحافظ
تماس را قطع کردم. حس خوبی زیر پوستم دوید. دوباره یاد وحید افتادم، امروز وحید حرف دلش را به من می زد، امروز درهای خوشبختی به روی من باز می شد. امروز دوباره در دفترم از لحظاتِ خوبی که در کنار وحید، سپری کرده بودم می نوشتم. از خانه بیرون آمدم و در را بستم…
سوئیچ را در دست گرفتم و به سمت پژو چهارصد و پنجِ سفید رنگم رفتم، در فکر و خیالاتِ شیرینم سیر می کردم، حواسم نبود، اصلا در این دنیا نبودم انگار. مگر می شد تا چند ساعت دیگر با وحید صحبت کنم و روی زمین باشم؟
دستم را روی قلبم گذاشتم تا نفسم بالا بیاید، با شنیدنِ صدایی از جا پریدم:
-دختر خاله، منو دیدی هول کردی؟
سراسیمه سر چرخاندم، با دیدن پویا صورتم در هم شد. صورتم را روی هم فشرد. به پراید یشمی رنگش تکیه زده بود و بی پروا نگاهم می کرد. پوزخند کجی روی صورتش نشست:
-علیک سلام هما خانوم، خبری از ما که نمی گیری هیچی، از خاله تم نمی پرسی؟
لب هایم لرزید. از خودش و مادرش و بقیه ی اعضای خانواده ام چه خیری دیده بودم که خبرشان را بگیرم؟ هجده ساله بودم که پدر و مادرم در یک تصادف پر کشیدند و رفتند. آن وقت این جماعتِ فرصت طلب مثل کفتار دور و برم را گرفتند، به هر بهانه ای پول هایم را بردند، یک روز به بهانه ی بی پولی، روز دیگر به بهانه ی کوفت، روز بعد به بهانه ی زهر مار. من هم یک دختر چشم و گوش بسته که بیشتر نبودم. غم از دست دادن پدر و مادر آنقدر مرا فلج کرده بود که حتی به امور شخصی خودم هم نمی توانستم برسم. یک روز همین آق بانو و مشتی که از کودکی داخل خانه مان کار می کردند، مرا به کناری کشیدند، آق بانو با زبان بی زبانی به من گفت به خودم بیایم، گفت اگر دیر بجنبم این همه پول و اموال یک شبه به باد خواهد رفت. حرفهایش را نمی فهمیدم، اصلا برایم مهم نبود چه می گوید. پدر و مادرم که رفته بودند، پول و اموالشان را می خواستم چه کار؟ بدون حضور آنها، مال دنیا برایم پشیزی ارزش نداشت. مشتی اما حرفی زد که مغز استخوانم را سوزاند:
-زای، تو پول و اموال برات مهم نیست، باشه قبول، ولی برای آقای خدا بیامرزت مهم بود، می دونی چقدر عرق ریخت تا خشت خشتِ این زندگی را جمع کرد دخترِ من؟ اینا که مال بادآورده نیست که اجازه بدی به باد بره، روحِ آقا و خانوم داره عذاب می کشه گولِ زایمشتی به یادم آورد که پدرم چقدر زحمت کش بود، که اهل حرام و حلال بود. مشتی باعث شد بعد از مدتها تکان بخورم، که بدانم من زنده هستم و باید برای آن چیزی که پدرم به خاطرش زحمت کشیده بود، زندگی کنم. با همه ی فامیل قطع رابطه کردم، یعنی وقتی دیدند که دیگر یک پول سیاه هم برای خرده فرمایشاتشان نمی دهم، خودشان کم کم از اطرافم پراکنده شدند. تنها همین آق بانو و مش غلام رضا برایم ماندند و تنهایی های مرا پر کردند، می توانستد بروند تبریز پیش بچه هایشان، اما نرفتند. کنارم ماندند و کم کم مرا به زندگی برگرداندند. اما حالا این پسرخاله ی تحمیلی چند ماهی بود که می آمد دور و برم و من هم خوب می دانستم دردش چیست، یعنی خودش به من گفته بود که چه مرگش شده. تکانی به خود دادم و سر چرخاندم تا در ماشین را باز کنم، صدای قدمه ایش را از پشت سرم شنیدم:
-دختر خاله، قبلنا دخترا یه چیزی داشتن به نام ادب و تربیت، اونم دود شد رفت هوا؟
نفس عمیق کشیدم، دوست نداشتم جوابش را بدهم. اصلا دهان به دهان گذاشتن با آدمی مثل او در شانِ من نبود. در ماشین را باز کردم و خواستم داخلش بنشینم که دستش را دراز کرد و از کوله ام کشید:
-هما؟
نفسم را فوت کردم و به سمتش چرخیدم و به آرامی گفتم:
-وسط کوچه جای این کارا نیست، یکی از همسایه ها ببینه چه فکری می کنه؟
دستش از روی کوله ام شل شد، اما با طلبکاری گفت:
-خوب ببینه، غریبه که نیستم، پسرخاله تم، پسرِ خاله منیره ات که البته سال به سال خبرشو نمی گیری، البته می تونی براشون توضیح بدی که الان یه ساله خواسگار پر و پا قرصِ شما هم هستم
در ماشین را بستم و به آن تکیه زدم و بی توجه به جمله ی دومش، گفتم:
-من اگه خبر خاله رو نگیرم اونقدر کَس و کار داره که خبرشو داشته باشن، خاله چقدر خبر منو می گیره؟
دستانش را به کمر زد:
-دیگه بی انصاف شدیا، مادر من مگه همین چند وقت پیش بهت زنگ نزد؟
-خاله منیره زنگ زد ازم بپرسه هنوز روی حرفم هستم…
به میان حرفم پرید:
-به غیر از اون هم…
صدایم را بالا بردم و من هم حرفش را قطع کردم:
-که من بهش گفتم آره خاله هنوز سر حرفم هستم و نمی خوام با پسرت ازدواج کنم
سکوت کرد و با چشمانِ آتشین به من خیره شد، پلک زدم و به گنجشگی که روی کابل برق نشسته بود، زل زدم. صدایش را شنیدم:
-نکن اینجوری هما، با کی لج می کنی؟ این همه مال و اموال و خونه و زندگی رو بی سر و صاحاب گذاشتی که چی؟
نفسم را با حرص بیرون فرستادم، دردش را می دانستم، درد خاله ام را هم می دانستم، اصلا درد خواستگارانِ ریز و درشتم را می دانستم. این همه مال و اموال پدر خدابیامرزم، بدجور چشمشان را گرفته بود.
-خوب بود منم مثه اون خواسگارای شارلاتانت بیام بگم خودتو می خوام و عاشق جمالتم؟ دختر من دارم صادقانه میام جلو، قبلا هم بهت گفتم نه اینکه ازت بدم بیاد ولی این همه مال و اموال سر پرست می خواد، زنِ من شو یه عمر کنار هم مسالمت آمیز زندگی می کنیم، اصلا شاید کم کم عاشق هم شدیم،
عصبی شدم، با خودم تکرار کردم که “نباید جوابشو بدم، باید سوار ماشین بشمو برم، باید برم دانشگاه، فرشته منتظرمه، بذار اینم هر چقدر می خواد چرند ببافه”
و با این فکر، چرخیدم و دوباره در ماشین را باز کردم، صدای عصبی اش را شنیدم:
-منتظری شاهزاده ی سوار اسب بیاد سراغت؟ دختر خاله از خواب خرگوشی بیا بیرون، هر کی بیاد جلو واسه خاطر این همه پول و مال باد کرده است که تو بلد نیستی چجوری ازشون استفاده کنی، همه ادای عاشق ها رو برات در میارن، ولی من عین کف دست صاف و صادق اومدم می گم قصدم چیه، سر یه سال همه ی این ملک و املاک میشه ده برابر
داخل ماشین نشستم، چانه ام لرزید. حقیقت مثل پتک بر سرم کوبیده شد، پویا راست می گفت، چه در این چند سال بعد از فوت پدر و مادرم و چه همان سال هایی که زنده بودند، هر کس در خانه مان را زد به طمع مال پدرم بود. هیچ کس برای خودم جلو نیامد. هرچند زیبایی آنچنانی نداشتم، هرچند صورتم مثل فرشته ها نبود، اما بالاخره دختر که بودم، ادم که بودم. ولی هیچ کس مرا برای خودم نخواست.
در ماشین را بستم و استارت زدم. صدای نحس پویا را شنیدم:
-مادر من خاله ی خودته، از شر نیش و کنایه ی مادر شوهر در امانی، مطمئن باش با این همه پولی که داری سرت هوو نمیارم، خل که نیستم این همه پول از دستم در بره، از خر شیطون پیاده شو
پایم را روی پدال گاز گذاشتم و ماشین از جا کنده شد، از آینه به پویا خیره شدم که دست به کمر وسط کوچه ایستاده بود. یک لحظه از او و از خودم و از خاله منیره و از این دنیای لعنتی متنفر شدم. پویا بی کسی و تنهایی ام را با بی رحمی به صورتم کوبیده بود. به رخم کشیده بود که هیچ کس مرا برای خودم نمی خواست. به جز آق بانو و مشتی، به جز فرشته، به جز وحید…
و دوباره یادم آمد وحید امروز به من پیشنهاد ازدواج می داد. مطمئن بودم خودم را می خواهد، به مال و اموالم نظر ندارد، با اینکه خودش از یک خانواده ی معمولی بود، با اینکه پولدار نبود، اما خودم را می خواست. اصلا یک دانشکده مهندسی بود و یک وحید لطفی که شاید خیلی از دخترها آرزویشان بود وحید به آنها گوشه ی چشمی نشان دهد. نه، پویا اشتباه می کرد، بالاخره کسی پیدا شده بود که فقط خودم برایش اهمیت داشته باشد. خدا از آن بالا بیچارگی هایم را دیده بود، اینبار در رحمتش را برای من باز کرده بود. از محله ی گلسار بیرون آمدم و وارد کمربندی شدم، تا به دانشگاه پل تالشان برسم.
فرشته با چهره ای گرفته مقابلم نشسته بود. حال و روز من هم از او بهتر نبود، پویا و چرندیاتی که به زبان آورده بود، روزم را به گند کشید. به چشمان درشت و غمگین فرشته زل زدم. زیر چشمانش سیاه شده بود، با صدای گرفته ای گفتم:
-دیشب خوب نخوابیدی فرشته؟
فرشته آه کشید:
-نه، حال مامانم خوب نبود
صورتم را به هم فشردم، مادرش اعظم خانم، مریض احوال بود، سرطان خون داشت. با ابروهای در هم گره شده گفتم:
-بازم بردینش بیمارستان؟
-دیروز که از شیمی درمانی آوردیمش خونه حالش بدتر شد
و یکباره اشک دور چشمش حلقه زد:
-مادرم می میره هما
قلبم فرو ریخت. نمی دانستم در جواب فرشته چه بگویم. مادرش زن خوبی بود، حیف بود که بمیرد. اما سرطان که شوخی نداشت. سعی کردم حرف امیدوارانه ای بزنم:
-دیوونه امیدت به خدا باشه، همیشه لحظه ی آخر معجزه می کنه
سرش را به چپ و راست تکان داد:
-نه هما، اگه حمکتی توی کار خدا باشه معجزه نمی کنه
و هر دو دستش را مقابل صورتش گرفت و با صدای خفه ای گفت:
-سه سال پیش برادرم مرد الانم که نوبت مادرم شده، خدایا مصلحتتو شکر، حکمتت چیه؟
قلبم فشرده شد. سه سال پیش برادر جوانِ فرشته هم به خاطرِ بیماری سرطان از دنیا رفت. یادم آمد مرگ برادرش کمر اعظم خانم را شکست. از پنجره ی بوفه، به حیاط دانشگاه زل زدم. صدای فرشته را شنیدم:
-مامان اعظمم میگه هم خوشحالم که میرم هم ناراحتم
و یکباره بغض تهِ صدایش نشست:
-یه حرفهایی می زنه هما دلم آتیش می گیره، میگه میره دیدن فرهاد برای همین خوشحاله، ولی دلش پیش من و بابا می مونه، دیروز دستشو گرفتم قسمش دادم به ارواح خاک فرهاد که اینجوری نگه، تازه می فهمم تو چی کشیدی هما
و دستش را دراز کرد و روی دستم گذاشت. چشم از حیاط گرفتم و به چشمانِ مهربانش زل زدم که به خاطر سوزش اشک، سرخ شده بود. نگاهم روی چادر مشکی اش چرخید و روی صورت لرزانش ثابت ماند. سعی کردم جمله ی تسلی بخشی بر زبان بیاروم. اما هر چه به خودم فشار آوردم چیزی بر زبانم نیامد. خواستم از وحید بگویم تا حواسش را پرت کنم، اما در این موقعیت گفتن از وحید که دردی را دوا نمی کرد. با چشمان غم زده به او خیره شدم. دستش را از روی دستم برداشت و زیپ کیفش را باز کرد و دو بسته ی هزار تومانی بیرون کشید و به سمتم دراز کرد:
-هما دستت درد نکنه، ببخش یه ذره دیر شد
با چشمان گرد شده به او زل زدم:
-این چیه؟
-این دویست تومنی که بابت داروهای مامان اعظمم ازت گرفتم، قرار بود یه ماهه باشه، ولی شد چهل روز، شرمنده ام بخدا
دستش را پس زدم:
-دختر من احتیاجی ندارم، بمونه پیشت
سرش را تکان داد:
-نه هما، در دیزی بازه حیای گربه کجاس؟ امیدوارم خدا هر چی می خوای بهت بده، همیشه توی بی پولی کمکم کردی
با ناراحتی گفتم:
-مگه دنبالت کردم؟ تو که هر وقت پول می گیری سریع بر می گردونی، بمونه پیشِت، اعظم خانوم خرج دوا و دکتر داره
پول را روی میز گذاشت و به سمتم سر داد:
-می دونی که نمی گیرم، حساب حسابه، نگران نباش پول حقوقمو گرفتم بابا هم کمک کرد،
به میان حرفش پریدم:
-اصلا پول داری تو دست و بالت؟
-آره دارم مامان بزرگ، نگران نباشبا بی میلی بسته های پول را از روی میز برداشتم، می دانستم مرغش یک پا دارد و به آن دست نمی زند. ریال به ریالِ قرضش را باز می گرداند. دوست داشتم کمکشان کنم. خانواده ی سطح بالایی نبودند، پدرش کارمند بازنشسته بود، خودش بود و مادرش و برادری که سه سال پیش فوت شده بود، مادرش مریض بود و مخارجی درمانش سر به فلک می کشید. فرشته پاره وقت در یک شرکتِ مهندسی کار می کرد، هر زمان که به پول نیاز داشت از من قرض می کرد و بعد تا قران آخرش را پس می داد. هیچ وقت به من مدیون نشد.
با صدای مسئول بوفه، از افکارم کنده شدم:
-دو تا سوسیس کوکتل و دو تا دوغ، میز شماره سه بیاد بگیره
از پشت میز برخاستم، فرشته با شرمندگی گفت:
-ببخش هما، تو حتما می خواستی برنج بخوری، چون من کوکتل سفارش دادم….
حرفش را بریدم:
-تعارف رشتی نکن فرشته موسوی، یه بار ناهار میام خونه تون برایم یه قرمه سبزی مشتی بپز
لبخند زورکی روی لبش نشست. از میز فاصله گرفتم….
……………
از بوفه بیرون آمدیم، فرشته نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-نیم ساعت وقت داریم تا کلاس شروع بشه، کاش می شد یه سر بریم تا خواهر امام، ولی وقت نمیشه، دکتر تورانی هم که می دونی چجوریه، دو دقیقه دیر کنیم راه نمی ده
با دستپاچگی دور تا دور حیاط را از نظر گذراندم، به دنبال وحید چشم می چرخاندم. با حواس پرتی گفتم:
-باشه پس سر وقت میریم کلاس
صدای فرشته را شنیدم:
-الان که کلاس نداریم، کجایی تو دختر؟ هپروتی؟
واقعا هم در هپروت بودم، با دیدن وحید که به سمتمان می آمد دست و پایم را گم کردم. ضربان قلبم بالا رفت، نگاهم روی هیکلش ثابت ماند. قد بلند و میانه اندام بود، ساده و شیک لباس می پوشید. موهایش مشکی بود و صورت همیشه می خندید. آب دهانم را قورت دادم، گلویم خشک شده بود. امروز از من خواستگاری می کرد. باید به فرشته می گفتم، راستی اگر می فهمید عکس العملش چه بود؟ از دستم ناراحت نمی شد که چرا از این ماجرا به او چیزی نگفتم؟ اما آخر من به ملاحظه ی مریضی مادرش امروز به او چیزی نگفته بودم. خوب شاید می گفت چرا در این دو سال حرفی نزدم؟ اصلا او که می دانست من چه آدمی تو داری هستم، حتی امروز از مزاحمت پویا هم چیزی نگفتم. مادر خدا بیامرزم همینطور بود. اصلا سنگ صبور من دفتر خاطراتم بود و بس. وای خدایا این افکار مالیخولیایی جه بود؟ نگاهم روی وحید ثابت ماند، به چند قدمی مان رسید. با تکان دست فرشته به خودم آمدم:
-هما، خوبی؟ هما
پلک زدم و به سمتش چرخیدم:
-آره آره خوبم، چی شده مگه؟
-چند بار صدات کردم حواست نبود
خواستم چیزی بگویم که صدای وحید را شنیدم:
-خانوما سلام
سراپایم لرزید. صدای مردانه اش قلبم را تکان داد. نمی توانستم جلوی لرزش بدنم را بگیرم. فرشته زودتر جواب سلامش را داد:
-سلام آقای کوشان
سرچرخاندم و به چشمان درشتش زل زدم:
-سلام
به رسم ادب سر خم کرد:
-خوبید خانوما؟
لبخند زدم:
-ممنون، شما خوبی؟
صدای فرشته هم بلند شد:
-به مرحمت شما
نگاهم رفت سمت کیف دستیِ چرمی اش. الحق که مهندسی برازنده اش بود، این ترم هم فارغ التحصیل می شد و می رفت. اما نه، نمی رفت، زن و شوهر می شدیم، مرد خانه ی ماتم زده ی من می شد و با این فکر لبخندم عمیق شد. با صدای وحید تکان خوردم:
-وقت دارید چند لحظه مزاحمتون بشم خانوم باژبان؟
زیر چشمی به فرشته نگاه کردم که با ابروی بالا رفته به من زل زده بود. باز هم گلویم خشک شد. خوب از دلش بیرون می آوردم، او دلش پاک بود، معصوم بود، اصلا مثل اسمش آسمانی بود، از من دلگیر نمی شد. و در دلم برای خودم عذر و بهانه آوردم:
“خوب من خودمم همین دیروز فهمیدم که وحید خاطرمو می خواد، تقصیر من که نبود”
و در دل قربان صدقه ی فرشته رفتم:
“فدات بشم فرشته جون، بخدا تو حال و روزت خوب نیست، من وسط این همه گرفتاری از خواسگاری وحید می گفتم؟”
-خانوم باژبان
دستپاجه سر بلند کردم:
-بله؟
-خانوم پرسیدم وقت دارین؟ مزاحم که نیست؟
لبم را به دندان گرفتم:
-نه، خواهش می کنم
صدای فرشته را شنیدم:
-هما من یه سر می رم کتابخونه
هول شدم:
-باشه برو منم میام
فرشته از ما فاصله گرفت و به سمت کتابخانه رفت، از پشت سر به چادرش زل زدم، چادر برازنده اش بود.
-خانوم باژبان
چرخیدم و به وحید خیره شدم، نگاهش مهربان بود. تاب نگاه مهربانش را نیاوردم و سرم را پایین انداختم.
-ببخشید خانوم وقتتونو گرفتم، راستش چند وقته با خودم کلنجار می رم که چی کار کنم، دیگه دیروز زدم به سیم آخر، این ترم هم فارغ التحصیل میشم، خواستم همه چیز یه سره بشه، می دونم اینجا وسط دانشکده هم درست نیست، شاید باید مثه این دختر پسرهای جوون شما رو می بردم رستورانی کافی شاپی، نمی دونم والله رسم و رشوم چه جوریه
خون به صورتم دوید، به کفشهای مردانه اش زل زدم، واکس خورده و تمیز بود.
-خانوم خیلی فکر کردم، همه ی جوانب رو در نظر گرفتم، همه ی موقعیتها رو در نظر گرفتم، اول می خواستم به یکی از پسرهای کلاس بگم، ولی دیدم بی ادبیه، برای همین مستقیم اومدم جلو
لپهایم گل انداخت، نوک انگشتانم سرد شد:
-می دونین خانوم، اصلا فکر می کنم اینجوری هم بهتره، تو رو خدا منو پسر بی ادبی ندونین، من هول شدم بخدا
و دستی به میان موهای پر پشتش کشید:
-خنده داره، آدم اینجور مواقع نمی دونه چی بگه
و کمی این پا و آن پا کرد و نفس عمیق کشید. دستپاچگی اش باعث شد در دل قربان صدقه اش بروم. سرم را پایین انداختم و چشمانم را بستم، صدایش در گوشم پیچید:
-من خاطر خانوم موسوی رو می خوام، فرشته موسوی،
خون در رگهایم یخ بست…
سرم را بالا کردم و با دهان نیمه باز به وحید خیره شدم. فرشته موسوی، دوستم، دوستِ صمیمی من، پس وحید خاطر فرشته را می خواست، یعنی من برایش مهم نبودم، مرا دوست نداشت. قرار بود مرا واسطه کند تا پیغامش را به فرشته برسانم. قلبم از درد مچاله شد. اشک تا پشت چشمانم آمد. وحید دستی به میان موهایش کشید:
-خانوم تو رو خدا یه چیزی بگین دلِ من بیاد بالا، اینجوری که شما به من نگاه می کنین فکر کنم باید قید خانوم موسوی رو بزنم
و قبل از اینکه من چیزی بگویم، با نگرانی گفت:
-کسی تو زندگیشونه؟
فکم منقبض شد، چهره ی فرشته مقابل چشمانم نقش بست. خار حسادت بی رحمانه در دلم نشست. دستم را مشت کردم و خواستم بگویم “آره، یه نفرو می خواد”. دوست داشتم فرشته از چشم وحید بیوفتد. با بدبختی به سنگفرش حیاط زل زدم. خدایا دو سال صبر کردن، دو سال منتظر ماندن برای اینکه وحید حرفِ دلش را بزند، همه به یک چشم بر هم زدن دود شد و به هوا رفت؟ مرا نمی خواست؟ فرشته را می خواست؟ اصلا فرشته چه برتری به من داشت؟ نه زیبایی خیره کننده داشت و نه خانواده ی آنچنانی، اضلا نکند چادرش به دل وحید نشسته بود؟ سرم را پایین انداختم، اما من هم دختر جلف و بد لباسی نبودم، پس این فرشته چه کار کرده بود که دل وحید اینطور برایش پر پر می زد؟
و یکباره به خودم آمدم. چقدر من بد بودم، چقدر بد ذات بودم، فرشته روحش هم از این ماجرا خبر نداشت، آن وقت من در ذهنم او را تحقیر می کردم و تهمت می زدم؟ نفسم را فوت کردم.
-خانوم باژبان؟ خانوم کسی تو زندگی خانوم موسوی هست یا نه؟تصمیم را گرفتم، می گفتم هست و او هم دست از سر فرشته بر می داشت و شاید اصلا می آمد به سمت من. با بیچارگی به چشمان مضطربش خیره شدم، تا همین ده دقیقه ی پیش مطمئن بودم مرا می خواهد. آه کشیدم:
-نمی دونم
دروغ گفتم، می دانستم، کسی در زندگی فرشته نبود، هیچ کس نبود، همه ی زندگی اش خانواده اش بود. پدر پیرش و برادری که از دست داده بود و مادری که شاید تا دو سه ماه بیشتر زنده نمی ماند.
-خانوم باهاشون صحبت کنین، خواهش می کنم، شرایط منو براشون بگین، دستم خالیه ولی می تونم خودمو بکشم بالا، سربازی نمیرم، کفالت مادرم رو دارم، اصلا راضیشون کنین یه جلسه با من حرف بزنن، این کارو انجام می دین؟
باز هم به خودم فشار آوردم تا اشکهایم جاری نشود. به فرشته هیچ چیز نمی گفتم، اصلا حرفی نمی زدم، اصلا دلم می خواست بلای آسمانی بیاید و….
چشمانم را روی هم فشردم، نه، چظور دلم می آمد فرشته را نفرین کنم؟ همه ی خوبی های دنیا در او بود، پاک بود و مهربان، مثل کف دست صاف و صادق و با معرفت بود. معلوم بود کسی مثل وحید عاشق او می شود، چانه ام لرزید، اما من هم بد نبودم، نامهربان و مغرور و بی معرفت نبودم. صدای فرشته در گوشم پیچید:
“خدایا مصلحتتو شکر، حکمتت چیه”
-خانوم باژبان خوبین؟ چی شد خانوم؟
به آرامی سر بلند کردم، حس از بدنم رفته بود، کوله پشتی ام را روی شانه جا به جا کردم:
-خوبم، چیزی نیست
-با خانوم موسوی صحبت می کنین؟
و آنقدر با التماس این جمله را بر زبان آورد که دلم گرفت. سری تکان دادم:
-باشه صحبت می کنم
-من کی مزاحم بشم برای اینکه بدونم جوابشون چیه
پلک زدم:
-خودم خبرتون می کنم
-جسارتا خانوم من موبایل ندارم، تلفن خونه رو یاد داشت می کنین؟
مثل مرده ی متحرک سر جایم ایستادم و به وحید زل زدم. جدی جدی من واسطه شده بودم تا خبر خواستگاری وحید را به گوش فرشته برسانم؟
……………….
فرشته خودش را به سمتم کشید و پچ پچ کرد:
-شیطون، وحید کوشان چی کارت داشت؟
به چشمان خسته اش خیره شدم، بی آنکه بخواهم خار حسادت دلم را نیش زد. نه، به او نمی گفتم که وحید خاطرش را می خواهد، سرد و یخی گفتم:
-کار مهمی نداشت، چرت و پرت گفت
یکی از ابروانش بالا رفت:
-چه چرت و پرتی؟
دسته ای از موهایم را زیر مقنعه چپاندم:
-اَه هیچی فرشته، گیر دادیا
صدای چند تن از دانشجویان بلند شد:
-آروم، چه خبره؟
-داریم مطالعه می کنیما
نگاهم روی چشمان رنجیده ی فرشته ثابت ماند، از اینکه با او تندی کرده بودم، پشیمان شدم. سری تکان داد:
-من منظوری نداشتم، فقط می خواستم بگم اگه قضیه خواسگاری و ایناست قبول کن، وحید کوشان آرزوی نصف دخترای دانشگاهه
آب دهانم را قورت دادم. فرشته هم از وحید خوشش می آمد، مگر نه؟ دوستش داشت، غیر از این بود؟
پچ پچ کردم:
-آرزوی تو هم هست؟
و از ذهنم گذشت چرا من چیزی از احساسات فرشته نمی دانستم، چون چند سال درگیر فوت برادر و بیماری مادرش بود؟
فرشته سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. چشمانم را درشت کردم:
-چرا جواب نمی دی؟
آه کشید:
-من که درگیر مامان اعظمم هستم هما، ولی اگه تو رو می خواد دست دست نکن
صورتم لرزید. خاطرش را می خواست، فرشته هم خاطر وحید را می خواست، اصلا چه کسی بود که خاطر وحید را نخواهد؟ با اخلاق ترین دانشجوی دانشکده بود دیگر. نتوانستم خودم را کنترل کنم و از روی صندلی بلند شدم، فرشته حیرت زده سر بلند کرد:
-چی شد؟
بی آنکه بخواهم صدایم بالا رفت:
-می رم خونه
صدای اعتراض دانشجویان بلند شد:
-ای بابا، چه خبرتونه آخه؟
-بابا برید بیرون از کتابخونه
با گامهای بلند به سمت در کتابخانه رفتم، فرشته به دنبالم آمد. داخل راهرو شدیم، فرشته مقابلم پرید:
-هما؟ چرا یه دفه داری میری؟
صدایم می لرزید، باید می رفتم، نمی توانستم در دانشگاه بمانم، عصبی بودم و می ترسیدم دهان باز کنم و حرفی بزنم و از خواستگاری وحید پرده بردارم. آب دهانم را قورت دادم:
-آق بانو..آق بانو حالش خوب نیست، باید برم خونه
-ای وای، چرا؟ چی شده؟
-نمی دونم فرشته باید برم ببینیم چی شده دیگه،
و چند قدم از او فاصله گرفتم، با مهربانی گفت:
-منم بیام هما؟
-نه خودم میرم…
داخل ماشین نشستم، خودم را رها کردم، اشکهای داغ روی گونه ام سر خورد. همه ی رویاهای شیرینم مثل حباب ترکید. وحید مرا نمی خواست، آن همه گریه های شبانه نتیجه نداشت، یادم آمد می خواستم امشب در دفترم از خواستگاری وحید بنویسم، امشب باید چه می نوشتم؟ اینکه وحید مرا پس زده بود؟
بغضم شکست، از ته دل فریاد زدم:
-خدایا، وحیدم از من گرفتی؟ بازم تنها موندم؟
سرم را روی فرمان گذاشتم و هق هقم اوج گرفت….
در را باز کردم و با صورت بر افروخته وارد سالن شدم، ورودم آنقدر ناگهانی بود که آق بانو از جا پرید، با نگرانی به سمتم آمد:
-هما خانوم چی شده گیزیم؟
چند بار پشت سر هم آبِ دهانم را قورت دادم. بغضِ لعنتی پایین نمی رفت. آق بانو مقابلم ایستاد:
-هما خانوم جان، گریه کردی؟ دردلرین منیم جانیما دَیسین(درد و بلات به جونم)، چی شده آخه؟ اصلا چرا زود اومدی خونه؟
نگاهم روی مشتی ثابت ماند که با چهره ی نگران به من خیره شده بود، جواب آق بانو را ندادم و به سمت راه پله ها رفتم تا به طبقه ی بالا بروم. آق بانو به دنبالم آمد و به آرامی دستم را گرفت:
-گیزیم، منی دَلی ائلدین(دیوونم کردی)، چرا نمی گی چی شده؟
صدای مشتی را شنیدم:
-زای چی بوبوسته دَره(عزیز چی شده؟)، زهره ترکمان کردی که
سر جایم ایستادم و پشت سر هم نفس عمیق کشیدم، کاش مادرم زنده بود، کاش بود و می رفتم به آغوشش و از دردهایم می گفتم، از بدبختی هایم می گفتم. از اینکه عشق زندگی ام عاشق دوست صمیمی ام بود. نتوانتسم خودم را کنترل کنم و هق زدم، آق بانو با صدای لرزان گفت:
-گیزیم، گریه می کنی؟ کسی اذیتت کرده؟ تو دانشگاه چیزی شده؟
طاقتم را از دست دادم و خودم را در آغوش مهربانش رها کردم و زار زدم:
-آق بانو
سرم را *نو ا زش * کرد:
-چرا گریه می کنی؟ باشوا دولانیم(دورت بگردم)
میان هق هق گفتم:
-کاش مامانم زنده بود آق بانو، کاشکی بودسکوت کرد و دیگر چیزی نگفت، انگار فهمید حال و روزم خوب نیست، تا توانستم در آغوشش زار زدم.
چهار زانو روی مبل وسط سالن، نشسته بودم، یکی از زانوانم را در آغوش کشیده بودم و به پارکت سالن نگاه می کردم. آق بانو با صدای محزونش آواز آذری را زمزمه می کرد:
“کوچه لره سو سَپ میشم یار گلنده توز اولماسون
هله گلسین هله گتسین آرالیخدا سوز اولماسون”
از کودکی بارها این آواز را از دهانِ آق بانو و یا حتی از تلویزیون شنیده بودم اما شنیدنش اینبار همه ی غم های عالم را به دلم می نشاند. بی آنکه بخواهم قطره اشکی از چشمم چکید و روی گونه ام سر خورد. به آرامی بینی ام را بالا کشیدم. آق بانو یکباره ساکت شد. فهمیدم که متوجه شد که به گریه افتاده ام. چانه ام را روی زانویم گذاشتم و در دل دعا کردم تا چیزی از من نپرسد. با صدای مشتی، تکان خوردم:
-زَنای(کنایه از خانومم)، تو از همون اول هم عاشق من بودی، این آوازو خواندی به یاد دورانِ جوانی
پلک زدم، صدای آق بانو را شنیدم:
-نه که خودت یادت رفته چقدر منو می خواستی؟ پاشنه ی در خونه ی ما رو از جا کندی
آه کشیدم. خوش به حالشان، همدیگر را می خواستند و با هم ازدواج کردند و سه پسر هم ثمره ی ازدواجشان بود. مثل من که بد شانس نبودند. باز هم بینی ام را بالا کشیدم. صدای آق بانو مرا به خود آورد:
-گیزیم، تو قصه ی خاطر خواهی مشتی رو می دونستی؟
سر بلند کردم و سعی کردم صدایم نلرزد، اما صدایم عجیب گرفته بود:
-یه چیزایی مامان تعریف کرده بود برام
آق بانو زیر لب گفت:
-خدا رحمتش کنه،
و صدایش بلا رفت:
-می خوای برات ماجرا رو بگم؟
فهمیدم که می خواهد حواسم را پرت کند. دوست داشتم به او بگویم حوصله ی شنیدنِ هیچ چیز را ندارم، اما نگاهم که به چشمانِ نگرانش افتاد، باعث شد زبان به دهان بگیرم. پیرزن که گناهی نداشت، اینکه وحید دوست صمیمی ام را می خواست و به من علاقه ای نداشت که تقصیر او نبود. با همان صدای گرفته گفتم:
-باشه، بگو آق بانو
مشتی ذوق زده به میان حرفمان پرید:
-بذار من بگم زای، من سربازیم افتاده بود تبریز، همش هجده سالم بود، رفتم اونجا، همش خدا خدا می کردم زودتر برگردم رشت، آب و هوایش سرد بود به من نمی ساخت، خلاصه زای جان، شش ماه از خدمتم گذشته بود، یکی از این روزا چشمم افتاد به این آق بانوی خودمان، به من چشمک زد دلِ مرا برد
صدای اعتراضِ آق بانو بلند شد:
-مشتی؟ من کی به تو چشمک زدم؟
مشتی قهقهه زد، با همه ی بی حوصلگی ام لبخند روی لبم نشست. مشتی لبخندم را که دید چشمانش برق زد. می دانستم به خاطر من با آق بانو شوخی می کند. آق بانو ادامه ی حرف را گرفت:
-خودِ این مشتی منو دید و یک دل نه صد دل عاشق من شد گیزیم، اومد خواسگاریم ولی آقام مخالفت کرد، یه بار اومد دوبار اومد، حتی دو بار هم آقام کتکش زد
اینبار با کنجکاوی به مشتی زل زدم. نگاه خیره ی مرا که دید سری تکان داد:
-آره جانِ زای(کنایه از عزیز)، دوبار پدرش مرا کتک زد، عموهاشم کمکش کردن
و سری تکان داد:
-هی هی پدر عاشقی بسوزه، مرخصی گرفتم آمدم رشت دست به دامان مادرم شدم، گفتم بریم تبریز من یه دختر لپ قرمزی رو می خوام
آق بانو نخودی خندید. مشتی آه کشید:
-مادرم گفت تو که این همه کتک خوردی آخر دختره خودش هم خاطر تو را می خواد؟ نریم اونجا سنگ روی یخمان کنند، زای جان اینو که گفت دلم مثل سیر و سرکه جوشید، گفتم نکنه دلش با من نیست و برای همین پدرش مخالفت می کنه، دوباره سراسیمه برگشتم تبریز و چند روز کمین کردم سر کوچه شان، توی یه بعد از ظهر داغ وسط کوچه گیرش انداختم
آق بانو دوباره نخودی خندید، با دیدن خنده های از تهِ دلش، لبخندم عمیق شد.
-رفتم جلویش را گرفتم، دقیقا یادمه یه چادر گلدار سرش بود، یه بقچه هم بغلش، می خواست بره گرماااابه زنانه
و قهقهه زد. با همه ی گرفتگی ام به خنده افتادم.
-بهش گفتم تو خاطر مرا می خوای؟ اگر مرا بخوای ده بارم آقات مرا بزنه بازم میام خواسگاری
و رو به آق بانو گفت:
-تو بقیه شو بگو خانوم جان
آق بانو روی مبل جا به جا شد:
-من جوابشو ندادم گیزیم، اون وقتها که نمی شد با پسر غریبه وسط کوچه حرف زد، فقط یه لبخند زدم سرمو انداختم پایین، توی دلم گفتم سن ابالفضل خودت به دلش بنداز که منظورمو بفهمه
مشتی به میان حرفش پرید:
-آره زای جان، ماهِ بعد مرخصی گرفتم آمدم رشت مادر خدا بیامرزمو برداشتم رفتم تبریز خواسگاریش، ولی پدرش که راضی نمی شد، هی مرا سر می دواند، خدا رحمتش کنه، دستش از دنیا کوتاهه، اما مرد خوبی بود
ایبار با کنجکاوی پرسیدم:
-چطوری راضی شد؟
آق بانو آه کشید:
-گیزیم یه روز مشتی جلوی آتام(بابام) رو وسط بازار گرفته بود، شبش آقای خدا بیامرزم اومد خونه داشت با آنام(مادرم)، حرف می زد من حرفهاشونو شنیدم، به آنام گفتش این پسر رشتی دست از سر دخترمون بر نمیداره، حتما اینا همدیگه رو می خوان، وقتی دو نفر دلشون پیش هم باشه تو اگه بالا بری پایین بیای هم نمی تونی جداشون کنی، حتی اگه به زور هم بینشون جدایی بندازیم بالاخره یه روزی یه جایی اینا بازم می رسن سر راه هم، پس بهتره واسطه ی شَر نشیم
با شنیدن این حرف، نفس در سینه ام حبس شد. حرفهای آق بانو رگ و پیِ بدنم را می کشید انگار:
-آقام بی سواد بود گیزیم ولی مرد دنیا دیده ای بود، گفتش به زور که نمیشه به کسی که خاطر یکی رو می خواد بگی نه، باید قضا و قدر تصمیم بگیره، من به خاطر دلِ خودم بگم دختر نمی دم یا الکی بگم دخترم تو رو نمی خواد؟ بالاخره که چی؟ مگه عقل نداره نمی فهمه؟ بعد اینجوری خدا قهرش می گیره که بینِ خوشبختیِ دو نفر موندیم
نفسم به شماره افتاد، چرا همین امشب باید آق بانو این حرفها را بر زبان می آورد؟ همین امشب که من تصمیم گرفته بودم پیغام وحید را به فرشته نرسانم؟
-خلاصه اینکه بعدش آقام اومد از من هم پرسید که مشتی رو می خوام یا نه، منم سرخ و سفید شدم و آقام هم حرفِ دل منو فهمید و آخرش اجازه داد ما عقد کنیم، فقط شرط کرد تبریز زندگی کنیم که مشتی هم قبول کرد، توی تبریز پسرام به دنیا اومدن، بیست و پنج سال بعد که مادرش زمین گیر شده بود من و مشتی و پسر کوچیکه اومدیم رشت و مشتی با بابای خدابیامرزت آشنا شد و همینجا تو همین خونه آخرین بچه ام عروسی کرد و اونم رفت تبریز، اون وقتها تو چهار ساله بودی ننه
حتی پلک هم نمی زدم، فقط جملاتی که از زبان آق بانو بیرون آمده بود، در سرم رژه می رفت:
” گفتش به زور که نمیشه به کسی که خاطر یکی رو می خواد بگی نه”
باز هم چانه ام لرزید، دلم انگار هزار تکه شده بود. حق با پدر آق بانو بود. من که به زور نمی توانستم بینشان جدایی بیاندازم، وحید مرا نمی خواست، دلش پیش فرشته بود. فرشته هم بدش نمی آمد وحید خاطرش را بخواهد. این وسط من منتظر بودم معجزه شود؟ معجزه که برای هر چیز پیش پا افتاده ای اتفاق نمی افتاد. بعض در گلویم جا خوش کرد. دوست داشتن من که پیشِ پا افتاده نبود. با همه ی وجودم وحید را می خواستم، دو سال بود که شب و روز دعاهایم شده بود خواستن وحید. پلک زدم، پرده ای از اشک مقابلی چشمانم کشیده شد. از روی مبل بلند شدم. آق بانو با نگرانی نیم خیز شد:
-هما خانوم، چی شد؟ باشوا دولانیم، ناراحت شدی؟ پر حرفی کردیم، نه؟
سعی کردم لبخند اطمینان بخشی بزنم، اما نتیجه ی تلاشم چیزی جز لرزش لب هایم نبود. مشتی با اضطراب گفتم:
-زای، سر درد شدی؟
به زحمت چانه بالا انداختم:
-نه مشتی، فقط خسته ام
آق بانو از روی مبل بلند شد:
-گوربانوم سنه گیزیم، شامتو بیارم اطاقت؟
دلم برای نگرانی های مادرانه اش ضعف رفت. هر چند مادرم نبود، اما به گردنم حقی مادری داشت. نفس عمیق کشیدم:
-نگران نباش آق بانو، یه چرت می خوابم بهتر میشم
و از پله ها بالا رفتم و وارد اطاقم شدم….
خودم را روی تختم پرت کردم، اشک از هر دو چشمم جاری شد. نگاهم روی میز تحریرم ثابت ماند، دفترچه ی خاطراتم هنوز روی آن بود. با دیدنش یاد آن همه ی احساسات فوران شده ام افتادم که چند ساعت پیش روی کاغذ نوشته بودم. از خودم لجم گرفت. در تمام این دو سال حماقت کرده بودم، وحید هیچ وقت مرا دوست نداشت. با عصبانیت از روی تخت نیم خیز شدم و به سمت دفترم هجوم بردم تا ریز ریزش کنم، خواندن جملاتی که خوش خیالی ام را به رخم می کشید به چه دردی می خورد؟ دستم به سمت دفتر نرسیده بود که گوشی ام به صدا درآمد. نگاه خیسم روی صفحه اش ثابت ماند. تماس از خانه ی فرشته بود. با دیدن شماره اش قلبم فرو ریخت. دستم سمت گوشی ام رفت، به لرزش دستم خیره شدم. دکمه ی سبز رنگ را فشردم:
-الو؟
صدای مهربان فرشته درون گوشی پیچید:
-سلام هما، خوبی؟
چهره ی وحید مقابل چشمانم ظاهر شد، لبم را به دندان گرفتم تا هق هق نکنم.
-الو، هما؟ الو
گلویم را صاف کردم:-خوبم، تو خوبی؟
-قربونت برم، آق بانو خوبه؟ چطوره؟
آب دهانم را قورت دادم:
-خوبه، چیزیش نبود، سر درد داشت الان بهتره
-خدا رو شکر، دلم هزار راه رفت، خودت خوبی؟ صدات انگار گرفته
پلک زدم و باز هم اشک روی گونه ام چکید. صدای آق بانو در سرم پیچید:
“حتی اگه به زور هم بینشون جدایی بندازی بالاخره یه روزی یه جایی اینا بازم می رسن سر راه هم”
با کف دست اشکهایم را پاک کردم، در یک لحظه تصمیمم را گرفتم:
-فرشته، باید یه چیزی بهت بگم
لحنش نگران شد:
-چی؟ چیزی شده؟
-امروز، امروز وحید کوشان…
به میانی حرفم پرید:
-وحید کوشان چی؟ حرفِ بدی بهت زد؟
صورتم را از داخل گاز گرفتم. چقدر سخت بود، چقدر طاقت فرسا بود، امروز در دفترم از بچه های خودم و وحید نوشته بودم، از قیافه ی دخترم که شبیه وحید می شد، نوشته بودم…
-الو، هما؟ وحید چی؟
آبِ دهانم را قورت دادم:
-وحید امروز در مورد…در مورد خواسگاری از تو با من حرف زد
چند لحظه صدایی از فرشته به گوش نرسید. احتمالا شوکه شده بود، حق داشت، من هم بودم شوکه می شدم. چشمانم را بستم و ادامه دادم:
-ظهر بهت نگفتم چون به خاطر مادرت حالت خوب نبود، منم بابتِ آق بانو اعصابم خورد بود، وحید می خواد باهات حرف بزنه
و یکباره صدایم لرزید، سرفه ی مصلحتی کردم و میانی سرفه های نمایشی، بریده بریده گفتم:
-آب دهنم…پرید تو…حلقم
و لبم را گاز گرفتم و به آرامی بینی ام را بالا کشیدم. صدای فرشته را شنیدم:
-راس میگی؟ خودش گفت؟
-آره خودش گفت، روش نمیشد به تو بگه، از من خواست بهت پیغامشو برسونم
صدای هیجان زده اش باعث شد قلبم تیر بکشد:
-وای هما، وحید کوشان منو می خواد؟ باورم نمیشه
با بی حالی روی تختم ولو شدم. دستم را مقابل دهانم گرفتم، تنم از شدت هق هقی که به زور خفه می کردم، تکان می خورد.
-واقعا وحید کوشان منو می خواد؟ وای خدا وحید، هما هما، دختر خوب، همای خوبم، خیلی خوشحالم، نمی دونم چی بگم
چشمانم را بستم، خوش به حال فرشته، خوش به حالش. آنقدر خوب بود، آنقدر مهربان بود که حتی نمی توانستم از اینکه چرا وحید او را انتخاب کرده، ایرادی بگیرم. من هم بد نبودم، اما فرشته آسمانی بود، زمینی نبود. باید هم وحید عاشقش می شد….
تماس که قطع شد، نگاهم روی دفتر خاطراتم ثابت ماند، به زحمت از روی تخت بلند شدم و پشت صندلی نشستم. خودکار را در دست گرفتم و نوشتم:
“دفترم، دلم اندازه ی تموم دنیا گرفته، می دونی چرا؟ دفترم وحید منو نمی خواست، وحید فرشته رو می خواست، از منم می خواست پیغامشو به فرشته برسونم، فرشته هم خاطر وحیدو می خواد، من این وسط زیادی ام، من این وسط الکی دلمو خوش کردم، فقط می تونم بگم خوش به حالشون، خوش به حال فرشته که وحید مال اون میشه، اصلا خوش به حال وحید که فرشته اینقدر خوبه، کاشکی منم اندازه ی فرشته خوب بودم، کاشکی منم مثه اون بودم، ینی تو میگی اگه مثه اون بودم وحید عاشق من می شد؟ دفتر خوبم اول نمی خواستم به فرشته بگم، می خواستم بدخصوصی کنم، ولی آخرش چی؟ مگه دو نفر که دلشون پیش همه می تونیم از هم جدا کنیم؟ نمی دونی چقدر سخت بود که به فرشته بگم عشقم اونو میخواد، قلبم هزار تیکه شد دفتر خوبم، ولی گفتم، فرشته خوشحال بود، خوش به حالش دفترم، دیگه تنهای تنهام، هیچکی رو ندارم، فقط تو برام موندی، آق بانو مونده و مشتی…”
قطره اشکم روی کاغذ چکید، جوهر آبی خودکار پخش شد…
داخل حیاط دانشگاه منتظر فرشته بودم، صبح با دانشجویان ترم پایین تر کلاس داشت، به خاطر مریضی مادرش ترم قبل حد اقل واحد را برداشته بود. از صبح او را ندیده بودم، نمی دانم چرا می خواستم چهره اش را لحظه ای که دوباره از پیشنهاد وحید برایش می گفتم ببینم. باز هم چانه ام لرزید، به همین راحتی خوشبختی از میان دستانم پریده بود.
-خانوم باژبان، خوبین؟
با صدای وحید همه ی وجودم گر گرفت. به سختی خودم را جمع و جور کردم و سعی کردم لبخند بزنم، دستانم را از مقابل صورتم کنار زدم و به چشمان درشتش خیره شدم.
-چیزی شده؟ خوبین؟
سری تکان دادم و برای صدمین بار در این چند ساعت از ذهنم گذشت که چرا وحید از آنِ من نشد؟
با لبخند گفت:
-ببخشید من خیلی عجولم، نتونستم منتظر باشم تا شما تماس بگیرین
و مِن و مِن کرد:
-با خانوم موسوی صحبت کردین؟
لبم را به دندان گرفتم، می ترسیدم مقابلش به گریه بیوفتم. بند کوله پشتی ام را فشردم:
-آره
با نگرانی گفت:
-چی گفتن؟ قبول کردن با من صحبت کنن؟
پلک زدم و باز هم به کفشهای واکس خورده اش خیره شدم. پولدار نبود، اصلا پولدار نبود، زندگی ساده ای داشت، اما جَنم داشت و می خواست روی پای خودش بایستد. همین که خرج خودش و مادر پیرش را می داد برای هر کسی که از زندگی اش با خبر بود، ارزش داشت. فقط یک خواهر بزرگتر از خودش داشت که چند سال پیش رفته بود خانه ی شوهرش.
-خانوم؟ حالتون خوبه؟
چشم از کفش هایش گرفتم و دوباره به صورتش زل زدم و سری تکان دادم:
-آره، قبول کردن
چهره اش از هم باز شد:
-جدی خانوم؟ همیشه خوش خبر باشین، چقدر خوشحالم کردین
و یکباره مکث کرد:
-خودشون هم تشریف آوردن که
و دست برد سمت یقه ی تی شرتش و آن را صاف کرد. با نگرانی سر چرخاندم، فرشته در دو قدمی ام ایستاده بود. به صورت گل انداخته اش زل زدم، با دیدن وحید رنگ به رنگ شد. دستی به گونه ام کشیدم. وحید رو به او گفت:
-سلام خانوم موسوی
فرشته با خجالت جواب داد:
-سلام
نگاهم بین وحید و فرشته در رفت و آمد شد. یکباره به خودم آمدم، من آنجا بین آنها چه کار می کردم؟ آق بانو راست می گفت، بینِ دو نفر که همدیگر را می خواستند نمی شد جدایی انداخت، قضا و قدر بالاخره کار خودش را می کرد، لبخند زورکی زدم:
-من میرم
فرشته هول شد:
-هما کجا میری؟
سری تکان دادم:
-میرم خونه دیگه، آقای کوشان هستن که
و به وحید اشاره زدم. فرشته با خجالت نیم نگاهی به او انداخت و رو به من گفت:
-آخه کارت داشتم
نفس خسته ام را بیرون فرستادم:
-خوب توی ماشین منتظرت می مونم
و عقب عقب حرکت کردم، نگاهم روی دستان وحید ثابت ماند که در هم گره کرده بود، فرشته چادرش را روی سرش جا به جا می کرد، باز هم بغض لعنتی در گلویم گیر کرد، سر چرخاندم و از دانشگاه خارج شدم.
……………..
نیم ساعت گذشته بود و مقابل پراید نوک مدادی ام ایستاده بودم. از پشتِ نرده ها به وحید و فرشته نگاه می کردم که آرام آرام به سمت در خروجی دانشگاه حرکت می کردند. غم عالم به دلم نشست. با سستی زیپ کیفم را باز کردم تا سوییچ را از آن بیرون بکشم، صدای پویا پنجه به اعصابم کشید:
-دختر خاله؟
چشمانم را بستم، میان این همه بدبختی حضور او را کم داشتم. به سمتش چرخیدم، با دیدنش که با ژست همیشگی مقابلم ایستاده بود، عصبی شدم. لبخند زد:
-علیک سلام
نگاهم روی یقه ی باز پیراهنش ثابت ماند. سرم را کج کردم:
-اینجا چی کار می کنی؟
با طلبکاری گفت:
-نکنه این جا هم بیام کار بدیه؟
کلافه شدم:
-ینی تصادفی اومدی اینجا جلوی در دانشگاه؟ابروانش بالا رفت:
-اومدم دعوتت کنم واسه شام بیای خونه ی ما، مامانم گفت بیام اینجا
پشت چشمی نازک کردم:
-خاله نمی تونتس به من تلفن بزنه؟
آه کشیدم:
-ممنون، حوصله ی مهمونی ندارم
پوزخند زد:
-چیه؟ شام با فقیر فقرا بهت نمی چسبه؟ تو قبول کن بیای منم قول می دم برات از رستوران چلو برگ بگیرم
با غضب به چشمان گستاخش زل زدم. بی ملاحظه بود. جوابش را ندادم و سوئیچ را از کیفم بیرون کشید، چند قدم به سمتم آمد:
-بهت برخورد
در سکوت ریموت ماشین را زدم، صدایش را از پشت سرم شنیدم:
-من برای هر کسی اینقدر وقت صرف نمی کنما
طاقتم تمام شد و سر چرخاندم:
-میشه بری؟
چشمانش را تنگ کرد:
-جواب مامانو چی بدم؟
-به خاله سلام برسون بگو نمیام، ازش تشکر کن
دستش را روی در ماشین گذاشت:
-ناراحت میشه ها، می خوای از الان مادر شوهرت باهات چپ بیوفته؟
چشمانم را درشت کردم:
-سیس، یواش، این حرفها چیه؟
و خواستم در را ببندم که با دستش مانع شد:
-خوشت نیومد؟
در را به عقب هل دادم:
-اینجا جلوی در دانشگاهه، همه نگاه می کنن
خندید:
-خوب نگاه کنن
با نا امیدی به چپ و راست نگاه کردم، توجه یکی دو تن از دانشجویان جلب شده بود. با شنیدن صدای فرشته، دلم بالا آمد:
-هما؟ چی شده؟
به سمت صدا چرخیدم، هما و وحید دوشادوشِ هم با عجله به سمتمان می آمدند. ته دلم قرص شد، هر چند دیدنشان کنار هم باعث شد قلبم را تیر بکشد. پویا با دیدن فرشته، پوزخند زد:
-هنوز این املِ عقب افتاده باهات رفیقه؟ همیشه هم سنگتو به سینه می زنه، اوووف شوهر کرده؟ چه شوهر سوسولی هم داره
با شنیدن کلمه ی شوهر، سرم به دوران افتاد. وحید شوهر فرشته می شد؟ شوهرش می شد دیگر، همین روزها، شاید یک ماه دیگر، شاید دو ماه دیگر. آه کشیدم.
-خانوم باژبان؟ آقا مزاحم شدن؟
با شنیدن صدای وحید سر بلند کردم، چند سانتی متر از فرشته بلند تر بود، چقدر هم به هم می آمدند. دلم سوخت، دلم برای خود بدبختم سوخت، بی اختیار اشک دور چشمم حلقه زد. فرشته به سمتم آمد:
-بمیرم برات، بازم اذیتت کرد؟
و رو به وحید گفت:
-آقای پویا بخدا این دختر گناه داره، چطوری دلتون میاد وقت و بی وقت مزاحمش بشین؟ اگه می دونستین چه دختر پاک و آسمونی رو به روتونه اینقدر اذیتش نمی کردین
و به سمتم چرخید و با پر چادرش اشک هایم را پاک کرد. چادرش خوش بو بود، یک لحظه مرا یاد آق بانو انداخت. وحید رو به فرشته گفت:
-شما ایشونو میشناسین خانوم موسوی؟
فرشته مرا در آغوش کشید و به آرامی گفت:
-بله ایشون پسرخاله ی خانوم باژبان هستن، ولی متاسفانه خیلی اذیتشون میکنن
پویا با تمسخر گفت:
-شما هم فرشته ی نجات ایشونی
با گریه گفتم:
-برو مزاحمم نشو
پویا عصبی شد:
-ادا بازی در نیار، مگه من لولو خور خوره ام؟
صدای وحید باعث شد قلبم بتپد:
-خانوم باژبان گفتن مزاحم نشین، می بینید که حالشون خوب نیست
سرم را بلند کرد و با چشمان خیس از اشک به او زل زدم. از من حمایت کرده بود، چه می شد اگر مرا می خواست؟ اگر بین این همه کفتار که برای من و مال و اموالم دندان تیر کرده بود، مرا می خواست؟
فرشته باز هم پر چادرش را به صورت خیسم کشید و مرا در آغوشش فشرد:
-گریه نکن عزیزم، آقای کوشان اینجاست
لحظه ی آخر به چشمان وحید زل زدم، با نگرانی به من خیره شده بود. باز هم تهِ دلم فرو ریخت..
فرشته داخل ماشینم رو به من نشسته بود، با سنگینی نگاه خیره اش، بینی ام را بالا کشیدم:
-خوبم، نگران نباش
با اضطراب گفت:
-قربونت برم من، چقدر تو رو حرص می دن آخه؟
لب برچیدم:
-وقتی پدر و مادر آدم بالای سر آدم نباشن، گرگ ها از هر طرف میان دیگه
-خدا رو شکر وحید کوشان دمشو چید
راهنما زدم:
-می دونم که از رو نمی ره
و یکباره چیزی به ذهنم رسید و با من و من گفتم:
-وحید کوشان بهت چی گفت؟
حس کردم گل از گل فرشته شکفت:
-راستش گفت به فکر ازدواجه و دنبال دوستی های مدت دار نیست،
از ذهنم گذشت یعنی ممکن بود فرشته نخواهد به همین زودی ازدواج کند؟
-اجازه خواست تو همین ماه بیاد خونمون واسه خواسگاری
امیدم دود شد و به هوا رفت. باید حدس می زدم که نه فرشته اهل دوستی است و نه وحید به خودش اجازه می دهد که چنین پیشنهادی بدهد.
-هما حس می کنم خوشبخت ترین دختر روی زمینم، کیه که نخواد با وحید کوشان ازدواج کنه؟
سعی کردم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم. راست می گفت، چه کسی بود که نخواهد همسر وحید کوشان شود. خوش به حال فرشته، وحید نصیب او شده بود….
……………
صدای آق بانو را شنیدم که با تلفن صحبت می کرد:
-باشوا دو لانیم، چرا اینقدر عصبانی هستین؟ بخدا من از همه جا بی خبرم،
از بالای نرده به سالن طبقه ی پایین نگاه کردم. آق بانو با چه کسی صحبت می کرد؟
-الله منی اولدورسون(خدا مرگم بده)، این حرفها چیه منیر خانوم؟ بخدا این دختر تنهاست اینقدر اذیتش نکنین
لب هایم را روی هم فشردم و از پله ها سرازیر شدم. صدای آق بانو لرزید:
-من کوچیک شمام منیر خانوم، اون خدا بیامرزها دستشون از دنیا کوتاهه
کنار آق بانو ایستادم، با پشت دست نم اشکش را گرفت. اخمهایم در هم شد، با دستم به او اشاره زدم تا گوشی را بدهد. به آرامی به گونه اش چنگ زد. دستم را دراز کردم و گوشی را از دستش کشیدم، صدای جیغ خاله منیرم از گوشی بیرون زد:
-زنیکه ی غربتی، پاشدی اومدی وسط خونه زندگی دختره چنبره زدی؟ آخه عقده ای می خوای پول و مالشو بکشی بالا؟ حالا واسه من بزرگتری می کنی؟ اون دختره ی احمق حالیش نیست که دو تا انتر دور و بر خودش نگه داشته…
نفسم را بیرون فرستادم و گفتم:
-شما به این دختره ی احمقو این دو تا انتر چی کار داری خاله؟
خاله منیر با شنیدنِ صدایم، جا خورد. چند لحظه مکث کرد و با خنده ای که عصبی ام می کرد، گفت:
-ئه، سلام خاله جون خوبی؟
-خوبم خاله، از احوالپرسی هاتون
انگار آماده ی انفجار بود:
-خاله من باید گله کنم یا تو؟ خودت ازمون کناره گرفتی، خودت ما رو آدم حساب نمی کنی، خوب شایدم حق داری، منم دو تا ماشین داشتم و شش تا مغازه تو گلسار و منظریه، یکی از خونه هام منظریه بود و یکی هم گلسار بود و زمین و ملک و املاک داشتم تو مطهری، خاله که سهله، واسه خدا هم بندگی نمی کردم، خبر دارم جلوی دانشگاه چطوری پسرمو سکه ی یه پول کردی، بازم اون دوستِ عزیزت فرشته اومد پشتتو گرفت، از این ور هم آق بانو نیش و کنایه می زنه که تو رو اذیت نکنیم، نکنه ما دیو دو سریم و خودمون خبر نداریم؟ به خیالت که دوستتو و کنیز خونه واسه ی تو کَس و کار میشه؟ از ما بریدی که چی؟ ترسیدی پولاتو بکشیم بالا؟ بعد به پسر من گله می کنی که ما خبرتو نمی گیریم؟ دیگه باید چی کار کنیم؟ مگه دعوتت نکردم ناهار بیای خونه؟ خوب چی؟ چی شد؟ چرا نیومدی؟ گوشیتم که خاموش بود تا الان که من نتونم زنگ بزنم….
خاله منیره یک نفس متلک می گفت و گله می کرد. این روزها حوصله ی خودم را نداشتم، چه برسد به او و مزخرفاتش. تماس را قطع کردم. سر چرخاندم و نگاهم روی چشمانِ سرخ آق بانو ثابت ماند، با هق هق گفت:
-گیزیم، ما اینجا مزاحمتیم؟ به ابوالفضل قسم اگه بدونیم ذره ای مزاحمیم میریم تبریز پیش پسرامون، بخدا اگه یه ذره چشممون به مال و اموالت باشه، گوربانوم سنه، خاطر خودت واسه من و مشتی عزیزه، تو اینقدری بودی من بزرگت کردم
و با دستش کمرش را نشان داد و دوباره با صدای لرزانی گفت:
-همین قدی بودی می نشستی بغلم، خانوم و آقا مثه پروانه دور ما بودن، تو فکر می کنی ما چشمون به پول توئه؟ بخدا اگه اینجوری فکر کنی همین امشب میریم
بغضم گرفت و با دردمندی گفتم:
-آق بانو؟
یکباره مکث کرد و با چشمان خیس از اشکش به من زل زد. با بغض گفتم:
-بسِّه آق بانو، باشه؟
انگار از چشمانم دردهایم را خواند، به سمتم آمد:-گیزیم؟
دستانم را از هم گشودم، به آغوشم آمد، هر دو گریستیم….
…………….
به همراه فرشته پشت یکی از میزهای بوفه نشسته بودم. فرشته ذوق زده گفت:
-امشب وحید میاد خواسگاریم
مسخ شده به او زل زدم. هنوز یک ماه از اولین صحبتشان نگذشته بود، وحید به خواسگاری اش می رفت؟
نگاهم روی لبخندش ثابت ماند:
-می خوام تو هم باشی
سرم را به چپ و راست تکان دادم:
-من کجا بیام؟
خودش را به سمتم کشید و دستش را دور شانه ام حلقه کرد. لیوان چای را روی میز گذاشتم. به اندازه ی کافی دیدن او و وحید در کنار هم، مرا به هم ریخته بود، شب خواسگاری اش کجا می رفتم؟ می رفتم خانه ی دوستم و از دست رفتن عشقم را می دیدم؟ نه، برای من کافی بود. فرشته خودش را خم کرد و گونه ام را بوسید:
-من می خوام تو باشی، تو بهترین دوست منی
لبخند کج و کوله ای روی لبم نشست:
-من تا حالا نشنیده بودم کسی به صمیمی ترین دوستش بگه شب خواسگاری بره در خونه اش
-خوب پس تو اولیش میشی
بی حوصله گفتم:
-نه فرشته، نمیام، آق بانو و مشتی تنهان، می خوام پیششون باشم
فرشته اخم کرد:
-هما اذیتم نکن، من که خواهر ندارم، تو رو خدا بیا، آق بانو و مشتی دو ساعت تنها باشن چیزی نمیشه
نه، محال بود به آنجا بروم. طاقت نداشتم، دیدن آن دو در کنار هم اذیتم می کرد. اصلا من که قضا و قدر الهی را پذیرفته بودم، دیگر این همه عذاب برای چه بود؟ نه دعا کردم بینشان جدایی بیوفتد و نه کاری کردم که نظرشان نسبت به یکدیگر برگردد. سعی کردم مسیر صحبت را تغییر دهم:
-حال مامانت چطوره؟
سری تکان داد:
-اصلا خوب نیست، خیلی داغون شده،
-بازم میره شیمی درمانی؟
-آره می بریمش، همه ی موهاش ریخته هما، مدام روسری می بندم دور سرش که هی دست نکشه به سرش، آخه گریه می کنه می گه موهام ریخته
عصبی شدم. اعظم خانم بیچاره زن خوبی بود.
-برای خرج و مخارج خواسگاری دست و بالت خالی نیست؟
لبخند زد:
-یه جوری سر و تهشو هم میارم، نگران نباش
مکث کردم و به چشمان غمگینش خیره شدم. سرنوشت هر کدام ما یک جور شده بود. زیپ کیفم را گشودم و بسته ی هزار تومانی را بیرون کشیدم:
-بیا فرشته
حیرت زده شد:
-این چیه؟
-دستت باشه، بالاخره شب باید میوه و شیرینی بخری، تازه خرج دوا و درمونِ اعظم خانومم هست
دستم را پس زد:
-نه، اصلا حرفشم نزن
لبخند بی روحی روی لبم نشست:
-قرضه فرشته، فقط قرضه، مطمئن باش تا قرون آخرشو ازت می گیرم، مثه دفعات قبلی، هوم؟
به بسته ی هزار تومانی خیره شد و من تهِ دلم ریخت. امشب وحید می رفت خانه شان و همه چیز رسمی می شد. به آرامی دستش را دراز کرد و پول را از من گرفت:
-هما تو چرا اینقدر خوبی؟ چجوری جبران کنم؟
به دهانم آمد بگویم “خودتو از جلوی پای وحید بکش کنار”، اما به موقع خودم را کنترل کردم، دل وحید با او بود، مرا که نمی خواست. موش دواندن بین آنها چه فایده ای برای من داشت؟
…………………..
مشتی با محبت رو به آق بانو گفت:
-زنای، آمدی دانای علی دلتو صفا دادی، ها؟ سبک شدی؟
آق بانو لبخند زد:
-آره مشتی، اَلروز آقریماسین(دستت درد نکنه)، دلم باز شد
مشتی رو به من کرد:
-دست این گوله دختر درد نکنه، ما دو پیرمرد پیرزن را آورد اینجا دلمان تازه شد
چشم از مشتی گرفتم و به آسمان پر ستاره ی بالای سرم زل زدم. امشب شب خواسگاری فرشته بود و من هر چه با خودم جنگیدم، نتوانستم به خانه شان بروم. تحملش خارج از توانایی من بود، می ترسیدم وسط مجلس یکباره به پای فرشته بیوفتم و قسمش دهم به روح برادرش که دست از سر وحید بردارد. نه، این کار من نبود. بر هم زدن زندگی دو نفر، کار من نبود.
-برای منیر خانوم دعا کردم گیزیم، از خدا خواستم به راهِ درست هدایتش کنه
چشم از آسمان گرفتم و به آق بانو خیره شدم. کوه غم روی شانه هایم سنگینی می کرد.
-تو چه دعایی کردی گوله دختر؟
به یاد گریه هایم کنار ضریح دانای علی افتادم. چند بار از ذهنم گذشت از دانای علی بخواهم بین فرشته و وحید فاصله بیاندازد، اما زبانم نچرخید. مادر خدا بیامرزم همیشه می گفت نباید برای کسی شر بخواهیم، اول از همه دامن خودمان را می گیرد. نفس عمیق کشیدم:
-از خدا خواستم شما دو تا همیشه پیش من بمونین
مشتی و آق بانو با قدر شناسی به من خیره شدند، هر سه سلانه سلانه به سمتم ماشینم حرکت کردیم….
پشت میز تحریرم نشسته بودم، برگه ی سفید دفترم به من چشمک می زد، نوک خودکارم را روی آن گذاشتم تا باز هم بنویسم، با صدای زنگ گوشی ام تکان خوردم، تماس از فرشته بود. صورتم را روی هم فشردم، ساعت دوازده شب بود، این وقت شب چه کارم داشت؟ دل به دریا زدم.
-الو؟
صدای سرحالش درون گوشی پیچید:
-سلام بی معرفت
لبخند زدم:
-خوبی فرشته؟
صدایش بالا رفت:
-بدجنس چرا نیومدی؟ تا لحظه ی اخر چشمم به در بود
-آق بانو و مشتی رو بردم دانای علی زیارت
-دقیقا همین امشب و همون ساعت خواسگاری من باید می بردیشون؟
-گناه دارن بنده های خدا، دلشون پوسید توی خونه
خندید:
-نمی پرسی چی شد؟
مکث کردم، دوست نداشتم بدانم چه شد. حتما قول و قرار ازدواج گذاشته بودند دیگر. خودش ادامه داد:
-اومدن خونمون، وحید خیلی خوش تیپ شده بود، مادر و خواهرشم خیلی مهربونن، مامان و بابا راضی بودن، قرار گذاشتیم برای بله برون و این چیزا، احتمالا تا شش ماه دیگه عقد کنیم و وحید پس اندازی جمع کنه و یه سال بعدش هم عروسی
عقد می کردند، به همین راحتی. بی درد سر، زن و شوهر می شدند. دستم را روی گونه ی تب دارم گذاشتم و به زحمت دهان باز کردم:
-مبارک باشه فرشته، به پای هم پیر بشین
-تو که نیومدی، یکی طلبم، منم روز خواسگاری تو نمیام، وحید از تو پرسید، اونم دوست داشت تو باشی
سرم را پایین انداختم، حرفی برای گفتن نداشتم. فرشته با سر خوشی گفت:
-بهش گفتم برای عقد از موهاش می کشم میارمش
و از تهِ دل خندید…
تماس که قطع شد، با دستانِ لرزان نوک خودکار را روی ورق دفترم گذاشتم و نوشتم:
“دفترم، وحید امشب رفت خواسگاری فرشته، من از عمد نرفتم، طاقت نداشتم ببینم وحید مال یکی دیگه میشه، با آق بانو و مشتی رفتیم بقعه ی دانای علی، از ته دل دعا کردم خدا به من صبر بده، سخته، خیلی سخته، نفسم بالا نمیاد، کاش همه چیز خواب بود، فرشته خیلی خوشحاله، خوش به حالش، خدایا، خدایا….”خودکار از دستم رها شد، دیگر نتوانستم ادامه دهم، همه ی وجودم از درد پر شده بود.
-استاد خسته نباشین
با صدای یکی از پسران دانشجو، استاد نگاهی به کلاس انداخت و عینکش را روی چشمش جا به جا کرد:
-خیل خوب، بقیه ی درس باشه برای هفته ی آینده
همهمه ی دانشجویان به هوا برخاست. با بی حوصلگی کلاسورم را بستم، نیم نگاهی به فرشته انداختم که موذیانه به من زل زده بود. لبخند زدم:
-هوم؟
-امروز می خوای زود بری خونه؟
بی حوصله شانه بالا انداختم و از روی صندلی بلند شدم، فرشته با دست چپ پلک چشمش را ماساز داد. نگاه شوک زده ام روی برق انگشتری اش ثابت ماند، چشمانم سیاهی رفت. حلقه ی ساده ای بود، اما برقش انگار می خواست چشمانم را کور کند. فرشته نگاه خیره ام را که دید، دستش را پایین آورد و نگاهی به انگشترش انداخت و با لبخند گفت:
-حلقه ی بله برونمه، قشنگه؟
قبل از اینکه چیزی بگویم، با خجالت ادامه داد:
-راستش می دونم خیلی ساده است، ینی خودم خواستم ساده باشه، وحید دستش خالیه
برای من قیمت آن انگشتر اهمیت نداشت، مهم این بود که آن انگشتر نشان می داد فرشته برای همیشه از آنِ وحید شده. نفسم را بیرون فرستادم و به زحمت گفتم:
-خیلی قشنگه، به دستت میاد فرشته
فرشته از روی صندلی بلند شد:
-قربونت برم،
از کنارش گذشتم، به دنبالم آمد:
-کجا میری تو؟ بمون سورپریز برات دارم
-می رم خونه
به بازویم چسبید:
-ای بابا، تو که الان یه چیز دیگه گفتی، لوس نشو هما
یکی دو تن از دانشجویان به من تنه زدند و از کلاس بیرون رفتند، فرشته از بازویم کشید و مرا به بیرون از کلاس هدایت کرد. کلاسورم را به سینه چسبانده بودم، فکرم لحظه ای از حلقه ی در دستِ فرشته منحرف نمی شد. چرا آن حلقه در دستان من نبود؟
با صدای فرشته تکان خوردم:
-ئه، اوناهاشن
سر چرخاندم و به صورت گل انداخته اش زل زدم. به من نگاه کرد و یکی از ابروانش بالا رفت، نگاه خیره اش روی اجزای صورتم چرخید:
-خوبه، امرزو خوب شدی
و گوشه ی مقنعه ام را صاف کرد:
-تو رو خدا اخم نکن، هاپو کومار شدیا
و دوباره دستم را کشید:
-بیا بریم ببینم، آبروی منو بخریا
گیج و گنگ پرسیدم:
-چی شده آخه؟ چرا همچی می کنی؟
با خنده گفت:
-بیا می فهمی
به دنبالش کشیده شدم، نگاهم از روی دانشجویان گذشت و روی صورت وحید ثابت ماند. قلبم تپید. وحید بود، خودش بود با آن صورت سفید و چشمان درخشان، با بینی مردانه و صورت نه چندان کلفت. لبم را روی هم فشردم. نگاه بی قرارم روی دستانش چرخید، حلقه ای به دست نداشت. یادم آمد برای بله بران که پسر حلقه به انگشت نمی کرد. آب دهانم را قورت دادم و نگاهم روی پسر جوانی که در کنارش ایستاده بود، ثابت ماند. یکی دو بار او را به همراه وحید دیده بودم. پسر قد بلند و میانه اندامی بود، چهره ی معمولی داشت. فرشته یک لحظه سر چرخاند و با لبخند به من زل زد. معنی نگاهش را نفهمیدم. اصلا جایی که وحید حضور داشت من هیچ چیز نمی فهمیدم.
-سلام خانوما
با صدای وحید، سراپا لرزیدم و به آرامی سلام کردم. فرشته دستم را رها کرد و به سمت وحید رفت:
-خوبی؟
و من از ذهنم گذشت که چقدر زود با یکدیگر صمیمی شده بودند.
-سلام خانوم
چشم از فرشته گرفتم و به پسر جوان زل زدم. صدای وحید را شنیدم:
-خانوم باژبان، ایشون از بچه های خوب مهندس شیمی هستن، تورج توانا
و رو به تورج گفت:
-ایشونم که باید بشناسین، دوست خوبِ خانوم بنده، سرکار خانوم باژبان
ذهنم روی کلمه ی “خانوم بنده” قفل شد. باز هم حقیقت ِ عریان به من دهن کجی کرد. فرشته خانمش بود دیگر. فرشته زنش بود. با صدای تورج تکان خوردم:
-خوشبختم خانوم
به آرامی زمزمه کردم:
-ممنون
صدای وحید بلند شد:
-خوب، بریم بیرون؟ برای ناهار؟ همین رستورانِ بغل دانشکده
و رو به من کرد:
-موافقی خانوم باژبان؟
فرشته میانه را گرفت:
-صد در صد موافقه، شما چی آقای توانا؟
تورج سری تکان داد،چشمانم را تنگ کردم و به فرشته زل زدم، نگاهش را از من دزدید. فکری از ذهنم گذشت، اما لجوجانه سعی کردم آن را پس بزنم. دوباره بازویم کشیده شد، فرشته مرا به دنبال خود می کشید….
به منوی روی میز زل زده بودم. نا خواسته اخم هایم در هم شده بود، فکر موذی مثل خوره روح و روانم را می خورد. امکان نداشت این ناهار اجباری برای آشنایی من و تورج باشد. نه، فرشته با من این کار را نمی کرد. صدایی در سرم فریاد زد:
” چرا نباید این کارو بکنه؟ مگه می دونه تو عاشق نامزدش هستی؟ باز چرت و پرت گفتی؟”
قلبم سنگین شد، از خودم بدم آمد. من عاشق نامزد دوستم بودم. فرشته دستش را روی میز گذاشت، نگاهم روی حلقه ی ساده اش ثابت ماند. چرا این حلقه در دستان من نبود؟
-آره خانوم باژبان؟
دستپاچه سر بلند کردم و به وحید زل زدم، با چشمانی منتظر به من نگاه می کرد. خودم را جمع و جور کردم:
-ببخشید حواسم نبود
وحید مودبانه گفت:
-عرض کردم مصدعِ اوقات که نشدیم؟
به تته پته افتادم:
-نه، خواهش می کنم این چه حرفیه؟
رو به تورج کرد:
-تو هم که کاری نداشتی؟
تورج روی صندلی جا به جا شد:
-نه مهندس
وحید خندید:
-یه ماه مونده تا مهندس بشم داداش
با شنیدن خنده ی ملایمش، بی اختیار لبخند زدم. چقدر خنده هایش شیرین بود. صدای تورج بلند شد:
-بابا بذار دلمون خوش باشه، بین خودمون که می تونیم همدیگه رو مهندس صدا کنیم؟ نظر شما چیه خانوم باژبان؟
از اینکه مرا مخاطب قرار داده بود، جا خوردم. نیم نگاهی به او انداختم، با لبخند به من نگاه می کرد. حالتِ نگاهش اذیتم نمی کرد. پلک زدم و به فرشته زل زدم، با ابروی بالا رفته و دهان نیمه باز مرا زیر نظر داشت، نفس عمیق کشیدم، پیام را گرفتم، نقشه ی وحید و فرشته بود تا مرا با تورج آشنا کنند. غم در دلم نشست. با دلخوری به وحید نگاه کردم. متوجه ی نگاهم نشد، رو به تورج کرد:
-تورج، این هما خانوم از دخترای گلی دانشکده مهندسیه ها
با شنیدنِ اسمم از دهان وحید، آب گلویم خشک شد. مرا به اسم صدا کرده بود. دستانم لرزید، حس خوبی در دلم نشست. فرشته لبخند زد:
-هما خانومه بخدا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!