رمان کبک ها

رمان کبک ها قسمت اول

رمان کبک ها قسمت اول

رمان کبک ها قسمت دوم

رمان کبک ها قسمت سوم

رمان کبک ها قسمت چهارم

رمان کبک ها قسمت پنجم

رمان کبک ها قسمت ششم

رمان کبک ها قسمت هفتم (آخر)

خلاصه :

ایمان بعد از مدتها انتظار با خبر می شود، گلرخ عشق سالهای نه چندان دور زندگی اش، از همسرش جدا شده و به خانه ی پدری اش برگشته. گذشته ها برای ایمان زنده می شود و به یاد می آورد گلرخ چطور به او نارو زد و ازدواج کرد. حال ایمان زخم خورده ی عشقی نافرجام، به سراغ گلرخ می رود….

رمان کبک ها – قسمت اول
با صدای ویبره ی موبایل، هوشیار شدم. با چشمان بسته دستم را روی تشک کشیدم تا موبایلم را پیدا کنم، بدنم کوفته بود. موبایل را در دست گرفتم و پوشه ی پیام را گشودم، یکی از چشمانم راباز کردم و به صفحه زل زدم، پیامی از ایرج بود:
-تموم شد ایمان، جدا شد
بی اختیار پلک دیگرم هم باز شد و نیم خیز شدم. یک بار دیگر پیام را خواندم. نه خواب نبودم، ایرج نوشته بود جدا شده. با انگشت شصت و اشاره پلکهایم را مالش دادم. پس بالاخره جدا شده بود، بعد از چند سال جدا شده بود؟ یک سال یا دو سال؟ اصلا آخرین بار کی او را دیده بودم؟ یادم آمد، چند ماه قبل از ازدواجش، دیگر ندیدمش. اما نه، یک بار هم بعد از ازدواجش او را دیدم، به همراه شوهرش بود، مرا ندید. تازه اگر هم می دید مگر چه کار می کرد؟ دیگر زن مردم بود و پوزخند زدم، “زن مردم”.

با شنیدن صدای خنده ی ریزی، سر بلند کردم و نگاهم به پریوش افتاد که مقابل میز توالت نشسته بود و آرایش می کرد. او را به کل فراموش کرده بودم، دیشب همین جا بود، خانه ی من. روی همین تخت…
-ساعت خواب پسری
بی حوصله سری تکان دادم. هنوز از شوک پیامی که از ایرج به دستم رسیده بود، بیرون نیامده بودم. برای بار سوم به گوشی زل زدم.
جدا شده بود، خوب بعد از این چه می شد؟ من باید چه کار می کردم؟
صدای پری را شنیدم:
-ایمـــــــــان، پاشو دیگه،
پلکهایم را روی هم فشردم، باید فکرم را متمرکز می کردم، اول باید می پرسیدم کی جدا شده. دستانم از هیجان می لرزید، تند و سریع نوشتم:
-کی جدا شده؟
پیام را فرستادم و یک باره از خودم لجم گرفت. سوال از این مسخره تر نبود؟ چه فرقی می کرد؟ دیروز یا یک هفته پیش جدا شده باشد.
-ایمـــــــــان، من بیام پیشــــــــــــــت؟
کلافه از صدای زنگ دار پریوش، گوشی را روی تشک پرت کردم و طاقباز دراز کشیدم و به سقف اطاق زل زدم. هجوم خاطرات عذاب آور گذشته، مرا به هم ریخته بود. دستانم را روی شقیقه هایم گذاشتم تا افکارم را عقب برانم، قلبم تند تند در سینه می تپید. با پایین رفتن تشک، اخمهایم در هم شد. دست پریوش لا به لای موهایم لغزید:
-ایمان چی شد؟ سر درد داری؟
صدای ویبره ی گوشی بلند شد، دوباره نیم خیز شدم و دستم را به سمت گوشی دراز کردم، پریوش به بازویم چسبید:
-اِوا، ناقلا کی اول صبحی اس ام اس داده هوائیت کرده؟
بازویم را کشیدم و به صفحه زل زدم، ایرج جواب داده بود:
-دو هفته است جدا شده، امروز فهمیدم، تصمیمت چیه؟
با این حرف، نفسم تند شد. حالا تصمیم چه بود؟ می خواستم چه کار کنم؟ چند سال منتظر این لحظه بودم تا بالاخره یک روز گلرخ از شوهرش جدا شود. حالا جدا شده بود، حالا دیگر زنِ مردم نبود، و با این فکر “زنِ مردم”، زهرخندی روی لبم نشست.
زنِ مردم، هه…
یک لحظه تصویرش در برابر چشمانم نقش بست، تصویر دورانی که مجرد بود. سرم را به چپ و راست تکان دادم تا تصویرش از مقابل چشمانم محو شود.
یکباره به عقب کشیده شدم، صدای خنده ی پریوش بلند شد:
-بیا ببینم کوچولو، چرا محلم نمی کنی؟
عصبی از این مسخره بازی بی موقع، فریاد زدم:
-تو آدم نیستی پری؟ نمی بینی حوصله ندارم؟ اصلا تو چرا هنوز اینجایی؟ مگه قرار نبود صبح اول وقت بری؟ باز دو تا بهت خندیدم پر رو شدی؟ مگه نمی دونی صبحها باید تنها باشم؟
صدای گلرخ در گوشم پیچید، همان زمانی که هنوز “زنِ مردم” نشده بود:
-ایمان، تنهام نذاری
دندانهایم را روی هم فشردم، که تنهایش نگذارم؟
صدای پریوش مرا از گرداب افکارم، بیرون کشید:
-چرا با من اینجوری حرف می زنی؟
دستانم را مشت کردم، اصلا حوصله اش را نداشتم و او هم موقعیتم را درک نمی کرد. بی هوا هلش دادم، پخش زمین شد. جیغ کشید:
-بی شعور، چه مرگته
موبایلم را برداشتم و از روی تخت بلند شدم:
-هری، برو خونه ات، خوش گذشت
به گریه افتاد:
-تو یهو چت شد؟ اینه جواب خوبی های من؟
رو ترش کردم:
-زر نزن بابا، سیفونو بکش، زیادی گه می خوری
و تی شرتم را از گوشه ی اطاق برداشتم:
-میرم بیرون، تا بر می گردم اینجا نبینمت، وگرنه با اردنگی می زنم درِ…… و می فرستمت بری
از اطاق بیرون آمدم و به سمت در سالن رفتم، صدای هق هق پریوش بلند شد، یک سره فحش می داد و نفرین می کرد. گرمکنم را از روی لبه ی مبل برداشتم و به تن کردم و از خانه بیرون آمدم، فقط می خواستم با خودم خلوت کنم، زنِ مردم، دیگر زنِ مردم نبود، بالاخره جدا شده بود.
با یک بسته سیگار در دستم، از سوپر مارکت بیرون آمدم. نگاهم روی پاکت سیگار چرخ خورد، یادگاری دورانی بود که گلرخ ازدواج کرد و رفت. داغ گذاشت به دلم. همان دوران بود که به سیگار پناه بردم و هی دود کردم و هی خاطراتِ با گلرخ را ورق زدم، هی دود کردم و هی اشک ریختم، دود کردم و تا صبح بیدار ماندم. اما انگار همه چیز جدی بود، گلرخ رفته بود و آن همه آرزوهای قشنگی که درباره ی زندگی با گلرخ، در سر داشتم، همه شان پوچ و تو خالی از آب درآمد. می خواستم خوشبختش کنم، می خواستم بشود عروس خانه ام، اما همه شان حباب بود که خیلی زود ترکید. باندرول دور سیگار را باز کردم و تقه ای به آن زدم، یکی از آنها را بیرون کشیدم. دوباره فکرم مشغول شد، از آن عشق پر شور دیگر چه مانده بود؟ همین اعتیاد به سیگار و دیگر هیچ. هر بار که سیگار سفید را لای صورتم می فشردم، خاطرات تلخ و عذاب آور گذشته برایم زنده می شد. جان کندم تا دوباره سرا پا شدم، که خودم را از آن افسردگی لعنتی که به زمینم زده بود، نجات دادم.
سیگار را آتش زدم و به سمت پارکی که همان دور و بر بود، رفتم. حالا گلرخ مجرد بود. گلرخ سالهای مجردی اش نبود، اما دیگر اسم شوهر در شناسنامه اش خط خورده بود. کام عمیقی از سیگار گرفتم و دودش را از بینی بیرون فرستادم. یاد پیام ایرج افتادم، خوب حالاواقعا تصمیمم چه بود؟ به سراغش می رفتم، آن هم بعد از این همه سال؟ اصلا چه شکلی شده بود؟ قیافه اش جا افتاده تر شده بود یا همان طور مثل گذشته بود؟ صدایش هم همانطور لطیف و پر از ناز، یا لحن صحبتش را تغییر داده بود؟ از روزی که ازدواج کرد، دیگر صدایش را هم نشنیدم.
روی نیمکتی نشستم و به آدمهایی که از مقابلم می گذشتند، زل زدند. چند نفرشان مثل من پر از کینه بودند؟ چند نفر مثل من احساس حماقت می کردند. حس رو دست خوردن خیلی سوزنده بود، آن هم از کسی که همه ی آینده ام را با او برنامه ریزی کرده بودم. نگاهم روی دو دختر جوان ثابت ماند که از مقابل دسته ای از پسران گذشتند. یکی از آنها خم شد و متلکی پراند، دخترک ایستاد و با پر رویی جوابش را داد. لبخند کجی روی لبم نشست، این متلک پرانی و آن جواب تند و تیز مرا به گذشته های نه چندان دور می برد، همان دوران دانشجویی که بیست و دو سه ساله بودم، جوان تر بودم و پر شور و پر از اعتماد به نفس…
ایرج با هیجان گفت:
-بچه ها امشب پدر و مادرم میرن خونه ی یکی از فامیلامون که مرده، داداشمم می برن، خونه خالیه، بیاین پیشم تا نصف شب با همیم
فریبرز با خنده گفت:
-خدا کنه یکی یکی فامیلاتون بمیرن و خونه تون همیشه خالی باشههمگی پرصدا خندیدیم. ایرج دستش را دراز کرد و محکم پس گردن فریبرز کوبید. کوله پشتی ام را روی شانه جا به جا کردم:
-بچه ها ورق و تخته و اینا رو هم آماده کنین، منم دو سه تا سی دی توووووپ میارم
و روی کلمه ی “توپ” تاکید کردم. بچه ها به نشانه ی هیجان، با دستشان به سر و گردنم کوبیدند. کلافه شدم:
-ای بابا، کره بزها چرا می زنین؟
ایرج ذوق زده گفت:
-الان منم دارم فکر می کنم کاش هر روز یکی از این فک و فامیلای ما بمیرن و تو با از این فیلمهای توپ بیای در خونه ی ما، اینم از فواید داشتن خونه ی ویلائیه
با خنده گفتم:
-اگه بهت می گفتم با یه داف مشتی دارم میام چی کار می کردی؟ فکر کنم از مخ می……ی،
و پر صدا خندیدم، فریبرز و حامد دوباره ایرج را دست انداختند، ایرج عقب و جلو می رفت تا از دست لگد پرانی هایشان در امان بماند. نگاهم روی دو دختر جوان ثابت ماند که قدم زنان از کنار ایرج می گذشتند، خواستم به ایرج اشاره بزنم تا حواسش به جفتک پرانی هایش باشد، اما ته دلم بدم نیامد، جفت پا برود وسط ناز و ادایشان. از آن همه با قر و فر راه رفتنشان خوشم نیامد. موذیانه به ایرج نگاه کردم که بی خبر از همه جا، یکباره خودش را عقب کشید و با آن تنه ی هیکلی اش به یکی از آن دو برخورد کرد. بی خود نبود اسمش را گذاشته بودیم گاومیش، درشت اندام بود و اندازه ی ارزن هم عقل نداشت. با صدای عصبی دخترک، سر چرخاند:
-چی کار می کنی؟ راه رفتن بلد نیستی؟ دانشگاه جای این کاراست؟
آنقدر با ناز و عشوه این جمله را بر زبان آورد که من و فریبرز و حامد بی اختیار زیر لب گفتیم:
-واااااای
ایرج گیج و منگ به دخترک زل زده بود، با تفریح به قیافه ی دخترک خیره شدم. قدش کمی کوتاه بود، صورت گرد و سبزه ای داشت. ایرج تکانی به خود داد:
-پس دانشگاه جای چه کارائیه؟
از جواب ایرج به خنده افتادیم. با آن عقل ناقصش، بد جواب نداده بود. دخترک مقنعه اش را که عقب رفته بود، جلو کشید و با عصبانیت گفت:
-یابو هم می خواد بره توی طویله یه عرعری می کنه
ایرج انگار نفهمید دخترک چه حرف درشتی بارش کرد، شاید هم نتوانست در جوابش چیزی بگوید. از این پر روئی اش خوشم نیامد، ابرو در هم کشیدم:
-خوب چرا عرعر نکردی؟
فریبرز و حامد از روی غرض ورزی پر صدا خندیدند. دخترک با نفرت نگاهم کرد:
-تو جورشو کشیدی
جا خوردم، نه انگار کم نمی آورد:
-تو هم عر…
حرفم را قطع کرد:
-تو کاری که بهت مربوط نیس دخالت نکن، تو به عرعرت برس
یک قدم به سمتش رفتم، بیشتر از کپنش زر زده بود. دهان باز کردم تا با خاک یکسانش کنم که متوجه ی ساسانیان شدم، یکی از حراستی های دانشکده بود. با آن هیکل خپلش همیشه سر بزنگاه، همه جا ظاهر می شد:
-آقایون چیزی شده؟
و رو به ایرج کرد:
-باز یقه ی بلوزتو تا نافت باز گذاشتی؟ این پشم و پیلی ها دیدن داره؟
ایرج بغ کرد:
-آقای ساسانی باز گیر دادی به رخت و لباس ما؟
-متفرق شین، یه جا جمع نشین، شماها دانشجوهای دردسر سازین
ساسانیان یک نفس غر می زد و من از پشت سر به دخترک ریزه اندامی نگاه می کردم که با دوستش به سمت ساختمان دانشکده ادبیات می رفت، نفرت در دلم نشسته بود، آن هم برای منی که کینه ی شتری ام بین بچه ها معروف بود، ساسانیان با غرغر از کنارمان گذشت و من نگاهم همچنان روی دخترک ثابت مانده بود که حالا وارد ساختمان شد. با لحن جدی گفتم:
-ایرج، اسم و فامیل این دختره رو تا فردا واسم پیدا کن
ایرج همانطور که دکمه ی پیراهنش را یکی یکی می بست، گفت:
-یه جور حرف می زنی انگار تو پدر خوانده ای منم اینجا دست راستتم
باز هم کوله ام را روی شانه جا به جا کردم:
-آره، دقیقا الان من مارلون براندو ام، این دختره بدجور پا روی دمم گذاشت، کینه شتری ایمان یوسفی تو کل دانشکده که چه عرض کنم، تو کل شهر معروفه، شجره نامه شو در میاری…
فیلتر سیگارم را پرت کردم و از روی نیمکت بلند شدم. قدم زنان به سوی خانه حرکت کردم. هوا سرد بود اما در دلم انگار آتش روشن کرده بودند، از گلرخ کینه داشتم، کینه ام خیلی شدید بود، به این راحتی ها هم از بین نمی رفت. همیشه همینطور بود، اگر کسی سر به سرم می گذاشت، تا تلافی نمی کردم، ارام نمی شدم، حالا مرور خاطرات گذشته هم عصبی ام کرده بود. مقابل در خانه رسیدم، گوشی ام به صدا در آمد، ایرج بود، بی حوصله جواب دادم:
-هوم؟
-ایمان، پیامم رسید؟
در خانه را باز کردم:
-اوهوم
-خوب تصمیمت چیه؟ می خوای چی کار کنی؟
نگاهی به خانه انداختم، پریوش رفته بود. پوزخند زدم، مثل سگ از من می ترسید، می دانست اگر بماند صد در صد با اردنگی پرتش می کردم بیرون. با صدای ایرج به خودم آمدم:
-میگم بهتر نیست کاری….
حرفش را قطع کردم:
-می رم سراغش
برای چند لحظه صدایی از آن سوی خط، به گوش نرسید. مرا خوب می شناخت، می دانست کینه ای هستم.
-ایمان مطمئنی؟ فکر نمی کنی دیگه وقت انتقام گرفتن نیست؟
پوزخند زدم:
-از کجا می دونی می خوام انتقام بگیرم؟ اصلا می خوام برم سراغ عشق قدیمیم،
باز هم چیزی نگفت. به سمت آشپزخانه رفتم و مقابل یخچال ایستادم.
-ایمان من تو رو میشناسم، کینه شتریت معروفه
لبخند زدم:
-این دفه اشتباه کردی، منتظرش بودم که جدا بشه، می خوام باهاش ازدواج کنم
صدایش بالا رفت:
-الان بری سراغش که بهت جواب مثبت نمی ده، تازه دو هفته است جدا شده
شیشه ی آب را از یخچال بیرون کشیدم:
-به وقتش می رم سراغش، الان کجا زندگی می کنه؟-خونه ی باباشه
شیشه را سر کشیدم، خانه ی پدری اش برایش جای خوبی نبود، از همان دوران دانشجویی هم آنجا را دوست نداشت.
-اطلاعاتت خوبه، مثه دوران دانشجویی زبر و زرنگی، الحق که دست راست پدر خوانده ای
با صدای گرفته ای گفت:
-اون الان خودش داغونه ها، ایمان تو که یه ب…
اخم کردم:
-از من داغون تر نیست، تازه اینجوری بیشتر همدیگه رو درک می کنیم
-میگم…
فریاد زدم:
-تو نمی خواد چیزی بگی، برو دنبال کارت، خودم بهت زنگ می زنم
-شرکت نمیای؟
-میام، امروز نه، فردا میام،
تماس که قطع شد، خودم را روی مبل پرت کردم. دستم را روی پیشانی گذاشتم و دوباره خاطرات مرا بین خود کشیدند….
ایرج زنجیر طلایش را بین دو انگشتش گرفته بود:
-اسمش گلرخه، گلرخ ملکی، ترم سوم کارشناسی دبیری زبان و ادبیات،
و به من زل زد. همانطور که زیپ کوله پشتی ام را می بستم، گفتم:
-همین؟
-خوب پس چی؟
-بچه کجاس؟
-همشهریمونه
-خونه اش کجاس؟
ایرج کلافه شد:
-چرت می گیا، مگه من باند مافیا دارم؟ همینم به زور پیدا کردم، فقط می دونم خیلی خودشو می گیره، ناز و عشوه داره
پوزخند زدم:
-عشوه خرکی داره، خرکی شَم نشونش می دم
ایرج یقه اش را صاف کرد:
-چه خوابی واسش دیدی؟ دهن مَهَنِشو سرویس نکنی
با مشت به بازویش کوبیدم:
-واستا نگاه کن، فعلا یه سر بریم دانشکده ادبیات، ببینم برنامه کلاسی این گلرخ حانوم چجوریه
ایرج سری تکان داد:
-فاتحه اش خوندس….
ایرج زیر گوشم پچ پچ کرد:
-بخدا تو مخت ….ده، اومدی بین این جوجه دانشجوهای کارشناسی نشستی که چی بشه؟ آخه دانشجوی ارشد عمران میاد بین اینا؟ اونم چه رشته ی زپرتی، دبیری ادبیات
نگاهم روی در کلاس ثابت مانده بود، هر لحظه امکان داشت گلرخ ملکی سر برسد.
-من که می گم ولش کن این دختره ی نیم متری رو، شنیدم خیلی از خودش می خوره، به …ش می گه دنبال من نیا بو میدی
به صندلی تکیه زدم:
-ایرج کمتر زر بزن، پاشو برو بذار حواسم باشه که می خوام چه غلطی بکنم
و همزمان متوجه ی گلرخ شدم که با دوستش وارد کلاس شد. سرش را بالا گرفته بود و بی توجه به سایر دانشجویان از لا به لای صندلی ها می گذشت، به یک قدمی ام رسید، خیره نگاهش کردم، آنقدر با غرور راه می رفت که به هیچ کس نگاه نمی کرد. متوجه ی من نشد. خواست از کنارم رد شود که یک باره از روی صندلی بلند شدم و راهش را سد کردم، ترسید و دستش را روی قلبش گذاشت:
-هیـــــــع
با خشم به من زل زد، مرا شناخت، با دیدنم یکه خورد. پوزخندی زدم و با تحقیر نگاهش کردم. خودش را جمع و جور کرد و دوباره سرش را بالا گرفت، قبل از اینکه چیزی بگوید، از کنارش گذشتم و از کلاس خارج شدم، چند لحظه ی بعد ایرج خودش را به من رساند:
-ای ول، خوب حالشو گرفتی، دیگه جرات نمی کنه از دو قدمیت رد بشه
سر چرخاندم با لبخند به او زل زدم:
-هنوز حالگیری نکردم، تازه کارم باهاش شروع شده، امروز باید بفهمیم خونه اش کجاست
ایرج با سردرگمی گفت:
-بابا بی خیال، عجب کینه شتری داری تو ایمان، من به جای اون بهت می گم گه خوردم که اون روز زر زدم
دندانهایم را روی هم فشردم:
-به گه خوردن میندازمش….
آرزو هق هق کرد:
-داداش، فشار بابا رفت بالا، زیر زبونی بهش دادم، خیلی نگرانشم
عصبی شدم:
-مگه بالا سرش نبودی که فشارش رفت بالا؟ اون شوهر مفت خورت کدوم گوری بود؟ اگه نمی تونستی ازش نگهداری کنی بیخود کردی که اومدی از خونه ی من بردیش
نالید:
-داداش، بخدا سریع بردمش درمونگاه، دکتر گفت خوبه، آوردیمش خونه ولی بی تابی می کنه
از روی مبل پایین پریدم:
-دارم میام اونجا
و تماس را قطع کردم. پدرم مریض بود، حواس پرتی داشت، خواهرم از او نگهداری می کرد. بعد از مرگ مادرم اوضاع و احوالش بهم ریخته بود. با یادآوری مرگ مادرم، فکم منقبض شد. جریان من و گلرخ که به هم خورد، مادرم سکته کرد.
وارد اطاق خواب شدم و سوئیچ را از مقابل میز توالت برداشتم. به تصویر خودم در آینه، نگاه کردم. چشمانم پر از نفرت و کینه بود. دستم را مشت کردم. مادرم را من کشتم، به خاطر دیوانه بازی های من رفت، به خاطر بی فکری من رفت. آن روزها فقط به فکر خودم بودم، به فکر عشقی که از دستم پریده بود، به دور و برم توجه ای نداشتم. هزار بار مردم و زنده شدم و مادرم، مادر برگ گلم هم بابت حماقتم پر پر شد.
پشت ماشین نشستم، استارت زدم و دوباره هجوم خاطرات، مرا به گذشته برد….
حامد تماس را قطع کرد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-بچه ها من باید برم، پدرم درومد از بس صبر کردم
سرم را به سمت پنجره ی ماشین چرخاندم و چیزی نگفتم. فریبرز دنباله ی حرفش را گرفت:
-داداش به مرگ خودت منم کار دارم باید برم
از آینه ی ماشین نگاهشان کردم:
-کارتونم می دونم چیه، باز با کی قرار ….خوابی گذاشتین؟ حامد قهقهه زد: -قربون آدم چیز فهم، پس درکمون می کنی، قرارمون مهمتره یا کشیک دادن یه نیم تری؟ تازه معلوم نیس کجا مونده، دیگه کسی دور و بر دانشگاه پیدا نیست و چشمکی حواله ام کرد: -تو خودت یه تنه حریفشی پوزخند زدم: -خیل خوب، خوش اومدین فریبرز و حامد از خدا خواسته از ماشین پیاده شدند، رو به ایرج کردم:-می خوای تو هم برو چانه بالا انداخت: -نه، نمیرم با انگشتانم روی فرمان ضرب گرفتم، بیشتر از یک ساعت بود که بیرون دانشگاه منتظر گلرخ بودم، ساعت اتمام کلاسش را می دانستم، ساعت از هفت غروب گذشته بود و هنوز از دانشگاه بیرون نیامده بود. خمیازه کشیدم: -کدوم گوری مونده، ایرج به رو به رو اشاره زد: -داره میاد به سرعت سرم را چرخاندم. خودش بود، مانتوی سفید رنگی به تن داشت. با موذی گری گفتم: -برم روی چاله آبو بپاشم روی سرش که همچین ر…ده بشه به مانتوش؟ و استارت زدم و خواستم ماشین را به حرکت در بیاورم که گلرخ به سمت رنوی مشکی رنگ مدل قدیمی رفت که چند متر آن طرف تر از در دانشگاه، پارک شده بود. قهقهه زدم: -خانوم پرادو داشتن و ما نمی دونستیم؟ و ماشین را به حرکت در آوردم و به سمتش رفتم، ایرج با نگرانی گفت: -می خوای چی کار کنی؟ زیر لب گفتم: -حرف نزن نیگا کن چند متر بیشتر با او فاصله نداشتم، صدای ایرج بالا رفت: -نزنیش ایمان و دستش را به سمت فرمان دراز کرد، فریاد زدم: -دستتو بکش، گلرخ با شنیدن صدای ماشین، سر چرخاند و یکباره وحشت زده خودش را عقب کشید و به بدنه ی رنو چسبید. مثل برق از کنارش گذشتم، از آینه نگاهش کردم، روی پنجه ی پا نشست، کیفش از دستش رها شد و روی زمین افتاد. پر صدا خندیدم: -از ترس زایید
ایرج ترسیده گفت:
-قلبم اومد تو دهنم، اگه بهش می زدی چه غلطی می کردی؟
داخل یکی از کوچه ها پیچیدم و با سرخوشی گفتم:
-ببند بابا، نمی زدم بهش، حالا حالا ها باهاش کارها دارم
ایرج کلافه شد:
-بسشه دیگه، یه دور تو کلاس حالشو گرفتی یه دورم الان
خودم را به سمت آینه جلو کشیدم و با پنجه هایم موهایم را به سمت بالا هدایت کردم:
-هنوز نگفته گه خوردم
-ایمان دیگه داری نامردی می کنی، ولش کن دیگه
عصبی شدم:
-برو پایین، برو فقط می ری رو مخم، یالله
-اگه برم پایین بعد تو چی کار می کنی؟
یکی از ابروهایم بالا رفت:
-هیچ چی، من دنبال این خوشگله میرم تا ببینم خونه اش کجاست، بعد هم میرم خونه ی خودمون و خواهرمو تا آموزشگاه می رسونم، بعد هم میرم یه چرخی تو خیابون می زنم
حالت نگاهش عوض شد:
-میری خونه؟ منم بیام باهات؟
شانه بالا انداختم:
-بیا، ولی تا وقتی کارم تموم نشده چونه تو وا نمی کنیا
ایرج سر تکان داد و دیگر چیزی نگفت. چند دقیقه ی بعد، رنوی مشکی رنگی از مقابل کوچه گذشت، گلرخ با هر دو دستش به فرمان اتومبیل چسبیده بود، ترس را در چشمانش دیدم، نیشخند زدم.
آرزو دوباره تماس گرفت، می خواست بداند کجا هستم، گفت عجله نکنم و آهسته برانم، پدر ارام شده بود. من هم انگار از خدا خواسته سر ماشین را کج کردم و به سمت یکی از محله های قدیمی شهر رفتم…
سر کوچه پارک کردم و به در قهوه ای رنگ چشم دوختم. بعد از چند سال به اینجا آمده بودم؟ شاید سه چهار سال می گذشت، این کوچه و این در قهوه ای رنگ، یاد آور خاطرات کهنه ام بود که همچون دمل چرکی، بیرون زده بود. دوباره سیگاری آتش زدم و کنج لبم گذاشتم. این کوچه هنوز مثل قدیم بود و آن در قهوه ای رنگ هم همانطور دست نخورده باقی مانده بود. قلبم از یادآوری خاطرات گذشته فشرده شد، کام عمیقی از سیگارم گرفتم و به گذشته رفتم….
همانطور که با فاصله پشت سر رنوی مشکی حرکت می کردم، قهقهه زدم:
-خونه شون پایین شهره، چه جای درب و داغونی هم هست، واسه خاطر همین پایین شهر کلاس میاد؟
ایرج دستی به صورتش کشید:
-من و تو مگه کجا زندگی می کنیم؟
براق شدم:
-دیگه همچین محله ی ناله ای هم زندگی نمی کنیم
-خیل خوب بابا، حواستو بده به رانندگیت، ما رو به کشتن ندی حالا
پشت سر ماشین گلرخ، وارد کوچه شان شدم، ماشین را مقابل خانه ی قدیمی با در قهوه ای رنگ، پارک کرد. انتهای کوچه ماشینم را متوقف کردم و با خنده گفتم:
-خونه شونم ازون کلنگی های به درد نخوره
گلرخ از ماشین پیاده شد و به سمت خانه رفت، دوباره ماشین را به حرکت در آوردم و مقابل خانه رسیدم، همزمان در خانه باز شد و زن میانسالی بیرون آمد. از مقابل خانه گذشتم و از آینه نگاه کردم، زن میانسال بی هوا دستش را عقب برد و زیر گوش گلرخ کوبید، هیجان زده گفتم:
-اوه دیدی؟ زدش
و همانطور که با یک دست به فرمان چسبیده بودم، سرم را به عقب چرخاندم، ایرج فریاد زد:
-جلوتو بپا، الان چپه می شیم
با عجله دوباره سرم را برگرداندم و به آینه نگاه کردم، اما دیگر چیزی ندیدم، گلرخ به داخل خانه رفته بود. مثل کسی که کشف بزرگی کرده باشد، گفتم:
-فیلم هندی شد، عجب خوابوند زیر گوشش، چه آتویی ازش گرفتم، چه شود
ایرج با حواسپرتی گفت:
-خیل خوب، بریم خونه، کلاس خواهرت دیر میشه
صدای پخش را بلند کردم و همصدا با خواننده، خواندم:
“اگه یه وقت بغض می کنم، گاهی تبسم می کنم، می خوام بگم عاشقتم”
و فریاد زدم:
-عاشقتم گلـــــــــــرخ
لبخند شیطانی روی لبم نشست. بیچاره اش می کردم، فردا داخل دانشکده که می دیدمش می دانستم چه لیچاری بارش کنم. تا آخر هفته به پایم می افتاد، تا او باشد در مقابل من، زر زر نزند.
……………….
دست به کمر وسط هال ایستاده بودم و به آرزو نگاه می کردم که با دستپاچگی پشت کمر پدرم بالش می گذاشت. با اخمهای در هم گفتم:
-بابا خوبی؟ فشارت چرا رفته بود بالا؟
پدرم خندید:
-ایمان، مادرت کو؟ مادرت نیومد؟
ابروهایم را بالا فرستادم:
-غذای شور خوردی بابا؟
دستهایش را به هم زد:
-برو مادرتو بیار، راهش دوره
آرزو با احتیاط گفت:
-از دیشب همینجوری از مامان می گه، همش یه سره اسم مامانو می بره، صبح دیدم صورتش قرمزه
با خشم نگاهش کردم، نگاهش را دزدید. در یکی از اطاقها باز شد و چند لحظه ی بعد، صدای شاد پرند را شنیدم:
-وای دایی اومده، دایی ایمان جونم
نفس عمیق کشیدم و به سمتش چرخیدم و سعی کردم لبخند بزنم:
-بدو بیا بغلم دایی، دخمل شیطون
و خم شدم و دستانم را از هم گشودم. پرند به آغوشم پرید:-دایی، واسم چی خریدی؟
-هیچی نخریدم دایی، یادم رفت، فردا برات می گیرم
پکر شد:
-بابامم برام چیزی نمی گیره، همش یه گوشه می خوابه
دوباره اخمهایم در هم شد، از پشت سر پرند، به آرزو نگاه کردم:
-این مرتیکه جلوی این بچه…
آرزو به میان حرفم پرید:
-نه داداش، مطمئن باش
پرند را روی زمین گذاشتم و گفتم:
-کدوم گوری هست الان؟
آرزو به سمتم آمد و دستانش را در هم گره کرد:
-داداش تو رو خدا دوباره بلوا به پا نکن
عصبی شدم:
-حرف اضافه نزن بابا
و به سمت یکی از اطاقها رفتم:
-کیومرث، کیو
آرزو به دنبالم دوید:
-داداش، جلوی بچه دعوا نکن
صدایم بالا رفت:
-بچه ات خر نیس، خودش می دونه یه بابای….
آرزو به التماس افتاد:
-داداش
فریاد زدم:
-داداش و درد بی درمون،
و دوباره صدایش کردم:
-کیومرث، لش صاب مرده ات کجاس؟
و در اطاق را یک ضرب باز کردم. چشمم افتاد به کیومرث که کنج اطاق نشسته بود و چرت می زد. با صدای در، سرش را بلند کرد و کش دار گفت:
-مشتـــــــــــی، سر که نیـــــــــاوردی، چه خبــــــــــــــــره؟
به سمتش هجوم بردم:
-معتاد بی غیرت، خواهرمو که بدبخت کردی، لا اقل از دخترت خجالت بکش
بی توجه به من سرش را پایین انداخت، پای راستم را بلند کردم و خواستم با لگد به فرق سرش بکویم که آرزو خودش را بین ما انداخت:
-داداش، تو رو ارواح خاک مامان تمومش کن
با شنیدن اسم مادرم، چهره ام در هم شد. صدای گریه ی پرند را شنیدم که با هق هق گفت:
-دایی می خوای با بابا دعوا کنی؟
آرزو تند و سریع گفت:
-مامانی، چیزی نیس، دایی داره شوخی می کنه، مگه نه ایمان؟
و دستش را روی ساعدم گذاشت و به آرامی فشرد. به چشمان خسته ی خواهرم زل زدم، انگار با چشمانش التماس می کرد که این جریان را تمام کنم. دستم را پس کشیدم و چرخیدم و به سمت در اطاق رفتم، بی توجه به پرند که مثل ابر بهار می گریست از اطاق خارج شدم. چشمم افتاد به پدرم که نیم خیز شده بود، با دیدنم گفت:
-ایمان، صدای مادرت بود؟ نرفتی بیاریش؟
جوابش را ندادم و به سمت در خروجی رفتم، آرزو به دنبالم دوید:
-داداش، صبر کن، کجا میری؟
در را با غضب باز کردم و خم شدم تا کتانیهایم را به پا کنم. زیر لب غر زدم:
-مفت خور عوضی، از حقوق بابای من داره می خوره، بی شرف بی غیرت، شیطونه میگه بزنم دندوناشو بریزم تو شکمش،
آرزو صدایم زد:
-داداش
بی توجه به او ادامه دادم:
-بی خانواده، از دخترشم خجالت نمی کشه
آرزو دوباره صدایم زد:
-داداش کجا میری؟
قد راست کردم:
-بعد تو به من میگی جلوی بچه ات نمی کشه؟ قیافه اش داد می زنه که همین نیم ساعت پیش کشیده، این همه خاسگار رنگ و وارنگو رد کردی که زن این مرتیکه بشی؟ که دو سال بعد از عروسیت بشه یه * دود *یِ بدبخت؟ همینو می خواستی؟
انگار طاقت آرزو تمام شد که صدایش بالا رفت:
-اینو که خودت تایید کرده بودی، خودت گفتی خوبه، جوون سر به راهیه، مثل بقیه نبود که به درد من نخورن
و روی کلمه ی “بقیه” تاکید کرد و باعث شد تکان بخورم و اینبار با دقت به چشمان درشت و عسلی اش زل بزنم که انگار دنیایی از حرفهای ناگفته بود. باز هم گذشته ها مقابل چشمانم، ظاهر شدند….
مقابل در خانه پارک کردم و با دیدن آرزو که کلاسور قهوه ای اش را به سینه چسبانده بود، گفتم:
-دیر کردم؟
به آرامی سلام کرد و سرش را بالا انداخت:
-نه داداش
به ماشین اشاره زدم:
-پس بیا بالا برسونمت
متوجه ی ایرج شدم که تند و سریع از ماشین پیاده شد و با تته پته گفت:
-سلام آرز…چیز خانوم یوسفی، خوبین؟ خانواده خوبن؟ بفرمایید جلو بشینین، عقب بده
رو به ایرج کردم:
-بشین، عقب می شینه
ایرج با عجله گفت:
-آخه عقب چرا، بیان جلو بشینن
آنقدر بابت جریان گلرخ، خر کیف بودم که حوصله ی دقیق شدن در احوال ایرج را نداشتم، همانطور که دوباره داخل ماشین می نشستم، گفتم:
-بشین تعارف خرکی نکن
و رو به آرزو گفتم:
-بشین آرزو
آرزو داخل ماشین نشست و به راه افتادم….
ایرج با عجله صدای پخش را کم کرد:
-ایمان، خواهرت انگار یه چیزی گفت
از آینه به آرزو زل زدم:
-چیه؟
آرزو به آرامی گفت:
-جلوی یه نوشت افزاری بمون من یه بسته کاغذ کلاسور بخرم
سری تکان دادم و دوباره صدای پخش را بالا بردم، چند دقیقه ی بعد، مقابل نوشت افزاری پارک کردم، قبل از اینکه آرزو در ماشین را باز کند، ایرج از ماشین بیرون پرید:
-من می می خرم، شما صبر کنین
با ابروی بالا رفته نگاهش کردم:
-بیا بشین تو ماشین واسه من فردین نشو
همانطور که به سمت پیاده رو می رفت، گفت:
-سریع میام
سری تکان دادم و پوزخند زدم. با آن هیکل درشت و چهار شانه، نیم مثقال هم عقل نداشت. الحق که خوب اسمی برایش گذاشته بودیم، ایرج گاومیش….
خودم را روی تختخوابم پرت کردم و به پهلو دراز کشیدم. دستم را زیر سرم گذاشتم و بی هدف به نقطه ای در فضا زل زدم. خوب، قدم اول این بود که می فهمیدم چه کار می کند، محل رفت و آمدش کجاست، بعد باید کم کم به او نزدیک می شدم. حتما آنقدر شکسته و داغان بود که می توانستم با محبت کردن او را به سمت خودم بکشم. خودم را می شناختم، می توانستم در عرض یکی دو ماه، دوباره مخش را بزنم، اصلا زندگی در آن خانه ی جهنمی، مجبورش می کرد که سریع به در خواست من جواب مثبت دهد، آن وقت با هم ازدواج می کردیم و می رفتیم سر زندگی مان. با این فکر لبخند زدم. زندگی عاشقانه مان شروع می شد، آن وقت جواب آن همه بدبختی را پس می داد، جواب شبهایی که متکای زیر سرم را به دندان می گرفتم تا صدای هق هقم از اطاق بیرون نرود، جواب تک تک آن روزهای عذاب آور را پس می داد. چند سال صبر کرده بودم تا چنین روزی از راه برسد. با صدای زنگ گوشی ام، دستم را داخل جیبم فرو بردم و گوشی را بیرون کشیدم، پیامی از پریوش بود:
-دوباره محتاج من میشی، اون موقع که دست و پات لرزید دیگه پشت گوشتو دیدی اگه منو دیدی
لبم به پوزخندی کج شد، دیگر به پریوش و صد نفر مثل پریوش هم احتیاجی نداشتم. می خواستم آدم شوم و بروم سر زندگی ام، دیگر قرار بود خانه ام از حضور زنان و دختران رنگ و وارنگ خالی شود. برایش نوشتم:
-من هیچ وقت پشت گوشمو نمی تونم ببینم، پس تو رو هم نمی بینم، چقدر بد، نری ازم شکایت کنی
و آیکون قهقهه را هم ضمیمه کردم. لبخندم عمیق شد، باز هم گذشته ها در مقابل چشمانم به رقص در آمد…..
ایرج دستی به سرش کشید:-ما فقط دو روز در هفته توی دانشگاهیم، ولی تو هر روز به خاطر این نیم متری میای دانشگاه، بابا کینه شتریت دیگه از حد گذشته
نگاهی به ساعتم انداختم:
-کمتر مغزم منو تیلیت کن، برو دنبال کارت
با نگرانی گفت:
-ایمان، داداش بخدا می ترسم کارت بکشه به این حراستیه، ساسانیان شوخی نداره ها
بینی ام را بالا کشیدم:
-نقش فرشته ی نگهبانو واسه من بازی نکن
و اخم کردم:
-مگه تو با حامد و فریبرز قرار نداشتی؟
و سری تکان دادم:
-بازم یه دختر فراری به پستشون خورده خونه رو خالی کردن،
و از گوشه ی چشم نگاهش کردم:
-خبر دارم تو هم بعضی وقتها سر قایقو کج می کنی می ری خونشون
دستپاچه شد:
-داداش به جون تو کاری نمی کنم، بخدا بعضی وقتها ازم آب شنگولی می خوان
یقه ی پیراهنم را صاف کردم:
-آره بابا، فقط آب شنگولی می خوان، تو که نمیری بالا چشمت بیوفته به یه دختر ترگل ورگل بعد به دلت صابون بزنی
و چانه بالا انداختم و کش دار گفتم:
-نـــــــه، نـــــــــه، دختر فراریو با آب شنگولی طاق نمی زنی، نـــــــــه، کلاغه خبرای دروغ واسه من آورده
و یکباره لحنم جدی شد:
-خاک تو سر هر سه نفرتون که لیاقتتون همون دختر فراریه
ایرج کلافه شد:
-فقط یکی دو بار پیش اومد
دستم را روی سینه اش گذاشتم و باعث شدم سر جایش بایستد:
-خیل خوب، هر غلطی که می خوای بکن، آخرشم درد و مرض بگیر بیوفت یه گوشه، الانم برو، عشقم داره میاد
و با سر به گلرخ اشاره زدم که از دانشکده ادبیات خارج شد. پا تند کردم و به سمتش رفتم، سرم را بالا گرفتم و با غرور به او زل زدم، او هم سرش را بالا گرفته بود و به آرامی قدم بر می داشت، چشمانم را تنگ کردم و به چند قدمی اش رسیدم، مرا دید، حس کردم دست و پایش را گم کرد، شاید هم ترسید. اما مسیرش را کج نکرد. لبخند شیطنت آمیزی روی لبم نشست، ابروهایم را بالا بردم و با صدای بلندی گفتم:
-کشیده خوردنتم ملسه گلرخ ملکی
میخکوب سر جایش ایستاد، اما من نایستادم و به راهم ادامه دادم و گفتم:
-جلوی در قهوه ای رنگ محله پایین شهر خانوم چادری اومد بیرون، ناز شصتش، هنوز جای کشیده اش روی صورتته
و از کنارش گذشتم، نتوانستم خودم را کنترل کنم و به خنده افتادم. سر چرخاندم وچشمانم روی صورت وا رفته اش ثابت ماند. با دهان نیمه باز نگاهم می کرد. انگشت شصتم را به نشانه ی یادآوری، روی صورتم کشیدم. یکباره *صورت*ش را روی هم فشرد و مسیرش را تغییر داد، سر جایم ایستادم و با چشم تعقیبش کردم، اینبار من جا خوردم، به سمت نگهبانی رفت. دهانم کم کم از هم باز شد، دستم را به کمر زدم و چشمانم را تنگ کردم، وارد نگهبانی شد، متوجه ی ساسانیان شدم که چند دقیقه ی بعد از روی صندلی اش بلند شد. گلرخ بین چهار چوب نگهبانی ایستاد و با دستش به من اشاره کرد. نفس حبس شده ام را آزاد کردم، نه، انگار مظلوم و بی دست و پا نبود. از من به ساسانیان شکایت کرده بود. متوجه ی ایرج شدم که به سمتم دوید:
-ایمان، چی کار کردی؟ نیم متری داره تو رو با دستش نشون میده
نگاهم روی ساسانیان ثابت ماند که با آن هیکل گوشتی پا تند کرد و به سمتم آمد. به من اشاره کرد. سرم را بالا گرفتم و به سمتش رفتم، با ترس میانه ای نداشتم، اتفاقا اینطور بهتر بود، موش و گربه بازی هم عالمی داشت.
ساسانیان نفس زنان از راه رسید:
-یوسفی، بیا ببینم، بیا اینجا
با تحقیر براندازش کردم:
-من که فرار نمی کردم، داشتم میومدم
سرش را با شدت پایین آورد:
-حرف نزن، بچه پر رو، فکر کردی ارشدی دیگه هر کاری خواستی می تونی انجام بدی؟ دکترشم جرات نداره وسط دانشکده مزاحم کسی بشه، تو که سهلی
نگاهم افتاد به گلرخ که پشت سر ساسانیان رسید، با همان ناز و ادا گفت:
-آقای ساسانیان، تا در خونه دنبال من اومده، تعقیبم می کنه
به چشمانش زل زدم، او هم با جسارت به من خیره شد، صدای ساسانیان به گوش رسید:
-آهای، منو نگاه کن، کجا رو نگاه می کنی؟
چشم از او گرفتم و به ساسانیان نگاه کردم که همچنان نفس می زد:
-من دنبال این خانوم کردم؟ من اصلا نمی دونم این خانوم کیه
و رو به گلرخ گفتم:
-خانوم خجالت نمی کشی دروغ میگی؟ من ارشد عمرانم، حتی دو روز در هفته هم به زور دانشگاه پیدام میشه، من اصلا نمیشناسمتون، از بچه های ارشدین؟
ساسانیان انگار حرفم را بار کرده بود که به سمت گلرخ چرخید:
-خانوم مطمئنین؟ خوب نگاش کنین ببینین دنبالتون بوده؟
به میان حرفش پریدم:
-می گم من دنبال این خانوم نبودم، این خانوم اصلا چه چیز قابل توجهی داره که من بیوفتم دنبالش؟ قد رعنا داره؟
و با نگاهی به قد کوتاهش، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و به خنده افتادم. ساسانیان سعی کرد میانه را بگیرد:
-برو دنبال کارت، برو شر به پا نکن
همانطور که می خندیدم، سر تکان دادم:
-معلوم نیس منو با کی اشتباه گرفته
و قهقهه زنان دور شدم
……………….
در شرکت را باز کردم و با اخمهای در هم وارد شدم، منشی با دیدنم از روی صندلی بلند شد:
-سلام مهندس
سری تکان دادم و همانطور که به سمت اطاقم می رفتم، رو به او گفتم:
-مهندس کهن اومدن؟
تند و سریع گفت:
-بعله هستن
-بگید بیان اطاقم
وارد اطاق شدم و کیفم را روی میز پرت کردم. روی صندلی گردان نشستم و فکرم را روی آنچه در ذهنم جولان می داد، متمرکز کردم. بهتر بود اول ایرج را به سراغش می فرستادم. یک دوست قدیمی بود دیگر، می رفت سراغش و از او خبر می گرفت. اصلا راستش را می گفت، می گفت خبر جدایی اش را از یکی از دوستان مشترکمان شنیده. غیر از این هم نبود، خبر را حامد داده بود. آن وقت من هم کم کم خودم را نشان می دادم. با صدای در اطاق، سر بلند کردم و به ایرج زل زدم که وارد اطاق شد. خودم را روی صندلی تاب دادم و با لبخند گفتم:
-خوش خبر باشی ایرج کهن
سرش را به چپ و راست تکان داد:
-کبکت خروس می خونه، اگه می دونستم اینقدر خوشحال می شی، چند سال زودتر این خبرو بهت می دادم
دستانم را روی شکم قلاب کردم:
-چند سال از سر زندگیش رفتم کنار که همچین روزی برسه، نامردی تو کار من نیست، می تونستم بعد از اینکه شوهر کرد برم سراغش و زندگیشو بریزم بهم
مکث کردم و نفسم را بیرون فرستادم، ایرج دستانش را روی سینه جمع کرد. ادامه دادم:
-می تونستم خیلی کارا کنم، ولی نکردم، به جاش منتظر موندم، می دونستم طاقت نمیاره، اون یه آدم پول دوسته، اونقدر حسرت به دل مونده که بدون پول نمی تونه زندگی کنه
*صورت* ایرج به نشانه ی لبخند از دو طرف کش آمد. بی توجه به پوزخندش گفتم:
-یادت باشه واسه تلافی کردن فقط باید صبر کنی، نباید بی گدار به آب بزنی، شده یه سال دو سال ده سال، اصلا شده اندازه ی همه ی عمرت باید صبر کنی
ایرج به سمتم آمد:
-چه لفظ قلمی هم حرف می زنه، خیل خوب حالا، بگو ببینم چی تو سرته
-چند روز دیگه برو سراغش، یا اصلا بهش زنگ بزن، بگو از حامد شنیدی که جدا شده، ازش بپرس حال و احوالش چطوره، بگو اگه دنبال کار می گرده می تونه روی تو حساب کنه
لب زیرینش را جلو فرستاد:
-خوبه، فکر همه چیزو کردی، بعد اونوقت چرا فکر می کنی که اون روی کمک من حساب باز می کنه
دوباره خودم را روی صندلی به چپ و راست چرخاندم:
-حساب باز می کنه، خودتم می دونی که این کارو می کنه
ایرج به سمت یکی از صندلی های کنار دیوار رفت و خودش را روی آن پرت کرد:
-من بعضی وقتها با خودم فکر می کنم تو چجوری با این همه کینه سکته نکردی؟
روی صندلی صاف نشستم وبه چشمان ایرج خیره شدم:
-حس انتقام آدمو سراپا نگه می داره
و به آرامی گفتم:
-وقتی منو تو این شرکت با این دم و دستگاه ببینه پنچر می شه
و با لبخندی بر لب، به گذشته رفتم…..
ایرج یکی از دستانش را به کمر زده بود و غر می زد:
-چی کار داری می کنی؟ آخه تو مگه بچه شدی؟ ولش کن این دختره رو، ای بابا، گوش بده به من
و خم شد و با دستش چند بار روی شانه ام، ضربه زد:
-این جزوه ها رو بده به خواهرت، جزوه های ریاضیه
به میان حرفش پریدم:
-فکتو ببند و کشیک بده کسی نیاد
ایرج کلافه شد:
-مغز نداری تو، آخه چی کار داری می کنی؟ پاشو به حرفم گوش کن، این جزوه رو بده به خواهرت، شاید به دردش خورد
به لاستیک پنچر شده زل زدم و با خنده گفتم:
-چه دهنی ازش سرویس شد، برم سراغ دومی
و با عجله چرخیدم و سمت لاستیک عقب رفتم، صدای ایرج را شنیدم:
-بدبخت این گلرخ ملکی، برم بهش بگم بیاد بهت بگه گه خوردم قال قضیه کنده شه
و صدایش بالا رفت:
-بابا چند تاشو پنچر می کنی؟ نامردی نکن خوب
همانطور که با لاستیک دوم کلنجار می رفتم، گفتم:
-زر نزن، هوامو داشته باش
با صدای “فس” لاستیک، چشمانم برق زد. هر چهار لاستیک را پنچر کردم و با عجله از ماشین گلرخ فاصله گرفتم و داخل ماشینم نشستم، نمی دانم نیم ساعت گذشته بود، یا یک ساعت که گلرخ از دانشگاه خارج شد، به آرامی به سمت ماشینش امد. با همه ی وجود چشم شدم و به او زل زدم، مقابل ماشین ایستاد، چند لحظه میخکوب شد، باورش نمی شد هر چهار لاستیک ماشین پنچر شده باشد. حس کردم دلم خنک شد، صدای ایرج بلند شد:
-بدبخت سکته زد
گلرخ دستش را روی سرش گذاشت و به دور و برش نگاه کرد. یکباره کمرش تا شد و کنار پیاده رو نشست، به گریه افتاده بود. ایرج سری تکان داد:
-بدبخت به گریه افتاد
گریه اش متاثرم نکرد، همچنان سرد و یخی به او نگاه می کردم که سرش را بین دستانش گرفته بود و اشک می ریخت، ماشین را روشن کردم و به راه افتادم، مقابلش رسیدم، دستم را روی بوق گذاشتم و دو بوق کوتاه زدم. سرش را بلند کرد و مرا دید، به چشمان اشکی اش زل زدم:
-کمک نمی خواین؟
با نفرت به من خیره شد، دوباره دستم را روی بوق گذاشتم و بعد از یک تک بوق، از کنارش گذشتم.
با صدای زنگ تلفن، دوباره به زمان حال برگشتم، تماس از آرزو بود. نگران شدم، نکند برای پدرم اتفاقی افتاده بود. هول و دستپاچه گفتم:
-آرزو، چی شده؟ بابا طوریش شده؟
همزمان نگاهم روی اخمهای در هم گره خورده ی ایرج، ثابت ماند. صدای آرزو به گوش رسید:
-داداش نگران نباش، زنگ زدم بگم بعد از ظهر که از شرکت بر می گردی داروی همیشگی بابا رو از داروخونه بگیر، تا چند روز دیگه تموم میشه
ایرج با همان اخمهای در هم چرخید و به سمت در اطاق رفت.
-مطمئنی چیز دیگه ای نیست؟ نکنه برای بابا اتفاقی افتاده؟
-نه داداش، هیچ چی نیست نگران نباش،
نگاهم روی ایرج ثابت ماند که از اطاق خارج شد و در را بست. با غیض گفتم:
-اون شوهر الدنگت نمی تونه بره بیرون این چند قلم دارو رو بخره؟
آه کشید:
-داداش نمی خواد بخری، خودم می رم الان می خرم
کلافه از این همه طرفداری اش، دستی به پشت گردنم کشیدم. تا لحظه ی آخر کارهای آن کیومرث بی شرف را رفع و رجوع می کرد. صدایم بالا رفت:
-واسه من رستم دستان شدی؟ انگار مشکل من خریدن داروهاست، یکی دو ساعت دیگه داروها رو میارم
و باز هم گذشته ها مرا به میان خود کشیدند…
با دستانم روی فرمان ضرب می زدم:
-در آغوش بهار خونه داری، سراغ از گلرخ ملکی داری
و قهقهه زدم:
-با چهار تا لاستیک پنچر چی کار می کنی گلرخ ملکی
ایرج سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت، از گوشه ی چشم براندازش کردم و گفتم:
-چیه؟ تو لبی؟ دیدی حاجیت چی کار کرد؟ دختره سکته نکنه خوبه
ایرج سری تکان داد:
-دلم براش سوخت
پوزخند زدم:
-ببین، اگه می خوای هیچ وقت پس زده نشی همیشه تلافی کن، وگرنه داغون میشی، له میشی
کمربند را روی سینه اش جا به جا کرد:
-آخه اگه به تلافی کردن باشه که تو چند بار پشت سر هم این کارو کردی، ایمان این آخریه خیلی زیاد بود
آفتاب گیر ماشین را پایین زدم و گفتم:
-اگه جلوی ساسانیان اونجوری نمایش نمیومد، یکی دو روز بعد بی خیالش می شدم
و فکم را روی هم فشردم و از بین دندانهای کلید شده ام، گفتم:
-پا گذاشت رو دمم، منم پیاز داغشو زیاد کردم
-ایمان این همه کینه از کجا میاد آخه؟ اون دختره فقط بهت گفت تو عرعر کردی، همین، توی این دو سه هفته تو چند بار اذیتش کردی؟
راهنما زدم و وارد خیابان محله مان شدم:
-تو هم اگه تو خونواده ای زندگی می کردی که خاله و عمو و عمه و زن عمو بزرگه و ننه کوچیکه محلت نمی کردن مثه من عقده ای بار میومدی، ما خودمون خوردیم زمین و پاشدیم، بابای بدبخت من چند ساله از کار افتاده است، از وقتی تو محل کارش سرش ضربه دید دیگه کم کم حال و روزش تغییر کرد، اونوقت یه کدوم از این فک و فامیلا نیومدن دستمونو بگیرن، این حال و روز ماست ایرج، واسه همینه که دلم خیلی از زمینو زمون پره، هر کی پا رو دمم ببذاره بدجوری بهش تو دهنی می زنم
و جلوی خانه پارک کردم و گفتم:
-یه چیزی تو خونه جا گذاشتم، می خوام یه سر برم تا پیش مهندس کرمی، قراره بهم فوت و فن شرکت زدنو یاد بده، بعد از سربازی میرم دنبال کار شرکت، الان میام
و از ماشین پیاده شدم و زنگ در را فشردم، صدای آرزو را شنیدم:
-کیه؟
-آرزو، منم ایمان، برو تو اطاقم روی میز یه پوشه ی نارنجی رنگه برای من بیار
متوجه ی ایرج شدم که از ماشین پیاده شد و با دستپاچگی به سمتم آمد.
-چرا پیاده شدی؟ گفتم الان میام
-هیچ..هیچی
آرزو در خانه را باز کرد و با دیدن ایرج، به آرامی سلام کرد. ایرج انگار به لکنت افتاده بود:
-سل..ام، خوبین،
آرزو زیر لب تشکر کرد و پوشه را به سمتم دراز کرد:
-داداش بفرما
پوشه را از دستش گرفتم و خواستم به سمت ماشین بروم که صدای ایرج بلند شد:
-خانوم یوسفی، اینا…چیزن، جزوه های ریاضی، گفتم شاید برای کنکور به دردتون بخوره،
و اب دهانش را قورت داد:
-جزوه های دبیرستان و لیسانسمه، یه سری تستها رو هم براتون آوردم
اخم کردم و به ایرج زل زدم، انگار تازه متوجه ی رنگ پریده و دستپاچگی اش شده بودم. آرزو مستاصل به من نگاه کرد تا از من کسب تکلیف کند، ایرج جزوه ها را به سمتش دراز کرد:
-بفرمایید
بی هوا جزوه ها را از دستش کشیدم:
-واسه من رستم دستان شدی؟
و آنرا سر و ته کردم و نیم نگاهی به آن انداختم:
-من جزوه داشتم، از من می گرفت
ایرج رو به من کرد:
-آخه گفته بودی جزوه هات کامل نیست
مکث کردم و با نگاهی خیره به او زل زدم. دلیل این خودشیرینی ها چه بود؟ نفسم را بیرون فرستادم و جزوه را به سمت آرزو گرفتم:
-برو تو
آرزو جزوه ها را از دستم گرفت و تند و سریع وارد خانه شد و در را بست. به سمت ماشینم رفتم….
…………….
ضربه ای به در اطاق خورد، آخرین برگه ی پروژه را ورق زدم. پروژه ی نان و آب داری بود. از چند هفته ی دیگر کلنگش را می زدیم.
-بیا تو
در اطاق نیمه باز شد و سر ایرج، بین دو لنگه ی در نمایان گشت:
-نمیری خونه ایمان؟ شرکت تعطیل شده، همه رفتن
سری تکان دادم و از پشت میز بلند شدم، کیفم را برداشتم و به سمت در خروجی به راه افتادم. ایرج چند قدم عقب رفت و با احتیاط گفت:
-چرا اینقدر پکری؟ واسه خاطرِ…
و بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد:
-واسه خاطر کیومرثه؟
نگاه تندی به او انداختم، بلافاصله گفت:
-صداتو شنیدم، داشتی با خواهرت حرف می زدی
همانطور که در شرکت را قفل می کردم، گفتم:
-بی پدر روزگار خواهرمو سیاه کرده، تو خونه هم مواد می کشه، از آرزو لجم می گیره، تا لحظه ی آخر پشت شوهرشه
و چرخیدم و از پله ها پایین رفتم، یک نفس غر می زدم:
-دیروز اونجا بودم می خواستم بزنم لهش کنم، خواهرم نذاشت، می زدمش، بخدا می زدم می کشتمش، نا نداشت از خودش دفاع کنه، یه گوشه افتاده بود و چرت می زد
و نفسم را بیرون فرستادم:
-دخترش هنوز چهار سالش نشده، اصلا انگار دیگه هیچی واسش مهم نیست مرتیکه ی آشغال
و یکباره وسط راه پله ها ایستادم، خاطرات گذشته دوباره از هر سو سر برآورد…
حامد پشت گردنش را می خاراند:
-پسر چه دلی از عزا در آوردیم، این دفه دو نفر بودن، یکیشون سنش بالا بود ولی خوب، واسه ما بد نشد
و چشمکی زد و به فریبرز خیره شد که با خنده حرفش را تایید می کرد. همانطور که از روی نیمکت بلند می شدم، بی توجه به مزخرفات آن دو، رو به ایرج گفتم:
-این دختره گلرخ ملکی چند روزه پیداش نیست
و با خنده گفتم:
-با اون چهار تا لاستیک پنچر چه خاکی تو سرش ریخته؟
قبل از اینکه ایرج چیزی بگوید، فریبرز به میان حرفش پرید:
-بابا ول این این نیم متری رو، به چه دردت می خوره آخه؟ عوضش اگه یکی دو شب پیشو با ما بودی حسابی سر حال میومدی
سرم را تکان دادم:
-بابا ببند اون فک بی صاحابتو، همچین با آب و تاب حرف می زنه هر کی ندونه فکر میکنه دختر شاه پریون مهمونش بوده، بدبختا درد و مرض می گیرین
حامد با لودگی گفت:
-چرت نگو داش، اگه به درد و مرض بود تا الان باید یکدوممون می گرفت، پس چی شد؟ اصلا همین ایرج، همین شازده پسر، این با هر دوتاشون بوده…
ایرج حرفش را قطع کرد:
-از من چرا مایه می ذاری بابا؟
سرم را چرخاندم و با غضب به ایرج زل زدم:
-خاک تو سر بی لیاقتت، چقدر فطرتت پایینه، تو که گفتی همه ی اینا دروغ بوده، گفتی با دختر فراری نمی پری، الحق که خری
و پا تند کردم و به سمت در خروجی دانشگاه رفتم. هر سه نفر به دنبالم دویدند، ایرج تقریبا به التماس افتاده بود:
-جون داداش یکی دوبار بوده،
و با تشر رو به حامد کرد:
-بگو دیگه، چرا نمی گی؟ یکی دوبار بوده یا نه
حامد خندید:
-گاو میش تو چی میگی؟ از هیکلت خجالت نمی کشی چاخان میگی؟ هر کی ندونه فکر می کنه چقدرم تو جلوی ایمان آر ناموسی داری
از دانشگاه بیرون آمدم و به سمت یکی از کوچه ها قدم برداشتم، ماشینم را داخل کوچه پس کوچه ها پارک کرده بودم. متوجه ی دو دختر جوان شدم که به سمتمان می آمدند، چشم از آنها گرفتم و به سمت دیگری نگاه کردم، خواستم مسیرم را کج کنم که ناگهان به سرعت سر چرخاندم. گلرخ بود، مطمئن بودم گلرخ است، آن دیگری هم دوستش بود، همانی که آن روز ایرج وسط ناز و ادایشان جفتک پرانی کرده بود. گلرخ هم مرا دید، با دیدنم قدمهایش کند شد و از دوستش عقب ماند. دوستش به سمتش چرخید و از او چیزی پرسید، گلرخ با سر به من اشاره زد، دخترک دوباره سر چرخاند و به گروه چهار نفره مان نگاه کرد. صدای خنده ی حامد را شنیدم:
-نیم متری رو،
و با دستش به شانه ام کوبید:
-آقا، داداش، مشتی، زیارت قبول
و صدای خنده ی هر سه نفرشان اوج گرفت. دخترک بازوی گلرخ را در دست گرفت و به دنبال خود کشید، چند قدم فاصله بینمان نبود، نگاهم روی صورت گلرخ ثابت ماند که سرش را پایین انداخته بود و به نظر می رسید چانه اش به سینه اش چسبیده. خیره نگاهش می کردم که با صدای دوستش، به خودم آمدم:
-آقا
پلک زدم و به دخترک توپر و سرخ و سفیدی زل زدم که چهره اش را فشن آرایش کرده بود، سر تکان دادم:
-هوم؟
صدای گلرخ را شنیدم:
-نه طناز، هیچ چی نگو
دخترک که حالا می دانستم اسمش طناز است با ناراحتی گفت:
-آخرش که چی؟ می خوای بازم دردسر درست بشه؟
و تند و سریع رو به من گفت:
-آقا چرا اینقدر دوستمو اذیت می کنین؟ کارتون درست نیست
صدای حامد و فریبرز را شنیدم:
-واااااااای، امــــــــــــــان
طناز صورتش را روی هم فشرد:
-آقا خجالت داره، زورتون به یه دختر رسیده، برین با هم سن خودت کل بندازین
و آنقدر این جمله را با ناز و عشوه بر زبان آورد که بی اختیار دهانم از هم باز شد. با نگاه تحقیر آمیزی گفتم:
-تو رو آورده ضامنش بشی؟
و رو به او کردم که همچنان سرش را پایین انداخته بود:
-دختره ی زپرتی، تو که اینقدر ترسویی بیخود می کنی پا رو دم پسر مردم می ذاری
صدایش را شنیدم:
-من از تو نمی ترسم پسره ی لچک به سر، اون شلوارتو با دامن عوض کن،
خون جلوی چشمانم را گرفت، نفهمیدم چه کار می کنم، به سمتش پریدم و به آستین مانتو اش چسبیدم:
-چه زری زدی؟
صدای ایرج را شنیدم:
-ایمان آروم
با این حرف ایرج، جری شدم، تکانش دادم:
-بگو غلط کردم
صدایم بالا رفت:
-همین الان
دوباره تکانش دادم، طناز با ناراحتی گفت:
-چی کار می کنی؟
کسی از پشت دستم را کشید، سر چرخاندم:
-ولم کن
دوباره به سمتش چرخیدم و اینبار نگاه حیرت زده ام، روی صورتش ثابت ماند. گوشه ی لبش ترکیده بود، کنار پیشانی اش هم خراشیده شده بود. به چشمان درشتش زل زدم، دوباره به لب ترکیده اش نگاه کردم. نفهمیدم چطور این جمله به زبانم آمد:
-لبت چی شده؟
لبش، همان سمتی که ترکیده بود به نشانه ی پوزخند، به یک ور کج شد. دستش را عقب کشید و با نفرت نگاهم کرد:
-مرتیکه ی آشغال، ضعیف کش،
و از کنارم گذشت….نایلون داروها را به دست آرزو دادم و موشکافانه به او خیره شدم. زیر نگاه خیره ام دستپاچه شد و به سمت آشپزخانه رفت. نگاهم روی چهره ی پدرم ثابت ماند که با دیدنم، گفت:
-مادرت هنوز نیومده ایمان؟ دیر کرده
جوابش را ندادم. در خانه را بستم و وارد سالن شدم. نگاهم افتاد به پرند که خرس قهوه ای رنگش را در آغوش کشیده بود و با چشمانی ترسیده، به من نگاه می کرد. رو به او گفتم:
-بابات کو؟
با بغض گفت:
-تو اطاقشه دایی
کیفم را روی مبل رها کردم و به سمت اطاق رفتم. بین چهارچوب در ایستادم و به کیومرث زل زدم که طاقباز روی تخت دراز کشیده بود،. باز هم نفرت در دلم نشست، دوست داشتم به سمتش حمله کنم. یکباره سر چرخاند و مرا دید. دیدن چشمان نیمه بازش که نشان می داد معتاد است، کلافه ام کرد. خواستم چیزی بگویم که پیشدستی کرد و سست و بی حال گفت:

-مشتـــــــــی، می بینـــــــــی حال و روزمـــــــــــو؟
با نفرت گفتم:
-آره می بینم، بدبختی خواهرمو می بینم
پلک زد و قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید:
-نمی خواستــــــــم اینجوری بشــــــــــه
همه ی تلاشم را کردم تا صدایم بالا نرود:
-ولی اینجوری شد، بی غیرت اینجوری شد، دو سال بعد از ازدواجتون معتاد شدی، ده بار کمکت کردم ترک کنی و دوباره برگشتی، خواهر دسته گلمو بدبخت کردی،
صدایم لحظه به لحظه اوج می گرفت:
-آرزو خیلی دوست داره که ازت جدا نمیشه، خیلی هم زن نجیبیه که پاشو کج نمی ذاره،
و بالای سرش ایستادم و به این موجود ترجم برانگیز خیره شدم:
-خودم صدبار خواستم طلاقشو ازت بگیرم و با لگد از زندگیش پرتت کنم بیرون
به هق هق افتاد:
-من می خواستــــــــم خوشبختش کنــــــــم
دستم را مشت کردم، می زدمش. می زدم فرق سرش را تا خون بالا بیاورد و باز هم وجودم از کینه پر شد:
-خوشبختش کردی نا رفیق، دستت درد نکنه، اینجوری به من قول دادی، نه؟
و چشمانم را تنگ کردم:
-مگه روزی که اومدی خواسگاریش نگفتم فکر کن داری دخترمو ازم خواسگاری می کنی نه خواهرمو، تو که می دونستی پدرم حواس درست حسابی نداره، مگه نگفتم خودم واسه آرزو پدری کردم، قول ندادی خوشبختش کنی؟ نگفتی اونو رو تخم چشات میذاریش؟
و روی تخت خم شدم تا یقه اش را در مشت بگیرم، صدایش را شنیدم:
-خدا لعنت کنه اونی که اولین بار بهم مواد داد
فریاد زدم:
-خدا تو رو لعنت کنه که موادو کشیدی
و دستم به سمت یقه اش رفت که یکباره به عقب کشیده شدم. سر چرخاندم، نگاهم روی چهره ی نگران آرزو ثابت ماند:
-داداش چی کار می کنی؟
با دیدنش آتش گرفتم. خودم برایش پدری کرده بودم، پدر من که عقل نداشت. از وقتی سرش ضربه خورد، عقلش کم کم تباه شد. حقوق از کار افتادگی اش را به زخم زندگیمان می زدیم. از پانزده شانزده سالگی، خودم شدم مرد خانه، به حساب و کتاب خانه می رسیدم و هوای مادر و خواهرم را داشتم. داروهای پدر را می گرفتم و برای خانه خرید می کردم. پدر هیچ وقت سلامتی اش را به دست نیاورد. روزهای سختی را از سر گذراندیم، روزهایی که هیچ کدام از اعضای فامیل سراغمان نیامدند. همه شان از اول با ازدواج پدر و مادرم مخالف بودند، حالا فرصت خوبی به دست آورده بودند تا تلافی کنند. این دختر را خودم به دندان گرفتم، خودم چهارچشمی مواظبش بودم. اما شوهرش معتاد شد، معتاد بدبختی که دماغش را هم نمی توانست بالا بکشد. حالا خواهرم به من می گفت چه کار می کنم؟ می دانستم چه کار کنم، می خواستم این تعفن را بکشم که از عذاب وجدان خلاصم شوم، کجا اشتباه کرده بودم؟
-داداش تو چرا مدام می خوای بزنی؟ چرا همش می خوای دعوا کنی؟
چشمانم از هم گشاد شد:
-آرزو تو نمی فهمی یا خودتو زدی به نفهمی؟ نمی بینی حال و روزشو؟ از چیش دفاع می کنی؟
به بازویم چسبید و مرا به سمت در اطاق کشاند:
-اون به اندازه ی کافی بدبخت هست، زدن یه بدبخت چه دردی ازت دوا می کنه؟
به مچ دستش چسبیدم:
-خواهرمو می خوام نجات بدم،
و با نگاهی به صورت غم زده اش، دلم ریش شد. مچ دستش را بوسیدم:
-تو دختر منی
چشمانش از اشک پر شد:
-بریم داداش، می دونی که واسه خاطر پرند ازش جدا نمی شم، پدر و مادرش بچه رو ازم می گیرن، این کارو می کنن تا با پسرشون بمونم
صدای لرزان کیومرث را شنیدم:
-من خودم پشتــــــتم آرزو، نگران نبـــــــــاش
سر چرخاندم و به کیومرث زل زدم. چقدر از او بیزار بودم. آرزو مرا کشید:
-بیا داداش
همانطور که به سمت اطاق کشیده می شدم، فریاد زدم:
-من خودم مثه شیر بالا سرشم نفله
و گذشته های بی رحم، قد علم کردند…
گوشی را روی گوشم جابه جا کردم:
-مامان، به چیزی دست نزن تا من بیام
با مهربانی گفت:
-پسرم چیزی نیس، فقط کتابخونه…
صدایم بالا رفت:
-کتابخونه ی به اون سنگینی؟ مگه می تونی جا به جاش کنی؟ دست نزن به هیچی،
-با آرزو دو نفری…
-نه مامان، من الان میام خونه کمکت می کنم
و تماس را قطع کردم. ایرج محطاطانه پرسید:
-چی شده؟
راهنما زدم تا وسط خیابان دور بزنم:
-تا یه جایی می رسونمت، باید برم خونه،باز این مادر من می خواد دکوراسیون عوض کنه،
و سری تکان دادم:
-انگار چقدر زور بازو دارن، می گه با آرزو جا به جاش می کنم، آرزو جون نداره
دستانش را در هم گره کرد:
-می گم، من میام کمکت
اخمهایم در هم شد. این پسر یک مرگش شده بود. مدام می خواست کمک کند و جزوه بدهد و جنتلمن شود. از گوشه ی چشم نگاهش کردم، با اخم به رو به نگاه می کرد. نفسم تند شد. چیزی که در سرم جولان می داد، روح و روانم را به هم ریخت. لبم را به دندان گرفتم و یکباره فکری از ذهنم گذشت:
-باشه، بریم خونه کمکم کن، کتابخونه خیلی سنگینه…
مادر با خوش رویی به استقبالمان آمد، قربان صدقه ی ایرج می رفت:
-پسرم زحمت کشیدی، بخدا من و خواهرش بودیم،
و با نگاهی به قد و بالای درشت ایرج، احتمالا قند در دلش آب شد. ایرج خیلی درشت بود، حتما مادر با خودش فکر می کرد می تواند روی کمکش حساب کند. زیر چشمی به آرزو نگاه کردم که با دیدن ایرج، سرش را پایین انداخت و سلام کرد. ایرج با دیدنش دستپاچه شد. رنگش پرید و رو به من گفت:
-ایمان، کتابخونه کجاست؟
مادرم دستی به روسری اش کشید:
-پسرم اینجاس، بیا، خیر ببینی مادر، ایشالا عروسیت جبران کنم
به لبخند روی لب ایرج زل زدم و پشت سرش به راه افتادم، نگاهم افتاد به پدر که روی مبل نشسته بود و بی هدف به چپ و راست نگاه می کرد. پلک زدم و به آرزو خیره شدم که روسری اش را پایین کشید و کمی آن طرف از مادر ایستاد.
-ایمان، اون طرف کتاب خونه رو بگیر
و خودش به راحتی یک طرف کتابخانه را بلند کرد. با اخمهای درهم به سمت کتابخانه رفتم…
مادر ظرف میوه را مقابل ایرج گرفت:
-پسرم دورت بگردم، کمک حال ما شدی،
ایرج نفس نفس می زد:
-حاج خانوم وظیفه است، کاری نکردم، میوه نمی خورم دستتون درد نکنه
آرزو سینی چای را مقابلش گرفت:
-بفرمایید
ایرج نیم خیز شد و دستش را دراز کرد و استکانی برداشت، دستانش می لرزید. چشمانم را تنگ کردم و به صورت عرق کرده اش زل زدم، سرش را بالا آورد و به آرزو نگاه کرد. آرزو متوجه نشد و چرخید و به سمت من آمد. صورتم را روی هم فشردم. دیگر مطمئن شدم فکرهای عجیب و غریبی در سرش می چرخد. منتظر ماندم تا چای خوردنش تمام شود. بیست دقیقه ی بعد، میان تعارفات و تشکرهای پشت سر هم مادرم، از خانه بیرون آمدیم. مادر که در خانه را بست، معطل نکردم و به یقه ی ایرج چسبیدم، از این حرکتم جا خورد. او را کشان کشان به اولین کوچه کشاندم. ایرج با ناباوری گفت:
-چی شده؟ ایمان؟
محکم او را به دیوار چسباندم و گفتم:
-نا رفیق، چی تو سرته؟ به خیالت که من سر به سر دختر مردم میذارم واسه ناموس خودم بی غیرتم؟
و به یقه اش چنگ زدم و صدایم بالا رفت:
-به خواهر من نظر داری؟جا خورد و تا چند لحظه گیج و گنگ نگاهم کرد. دستهایش بالا آمد و به مچ دستانم چسبید، تکانش دادم:
-ایرج گاو میش، خواهر من مثه برگ گل پاکه، چه خوابی واسش دیدی؟ من به خاطرش آدم می کشم، رفیق می کشم
و با تحقیر به او اشاره زدم و ادامه دادم:
-نارفیق هم می کشم
دستانش از مچ دستم شل شد. دوباره تکانش دادم:
-گاومیش، اینو تو مغز پوکت فرو کن، من واسه بچه ی خودم شوخی سرم نمیشه ها، خواهرم مثه دخترمه، اومدی خونه ی ما دیدی پدره که شیش و هشت می زنه یه مادر ساده داره، دختره هم هفده هجده ساله است، داداشه هم خیار، پس بهترین فرصته که دلی از عزا در بیارم؟
و دوباره محکم او را به دیوار کوبیدم:
-ریز ریزت می کنم ایرج گاو میش،
اخمهایش در هم شد:
-من…
با مشت زیر شکمش کوبیدم، از درد خم شد:
-تو چی؟ نا لوطی، نامرد، به خواهر من؟ به دختر من نظر بد داری؟ گه زیادی خوردی گاو میش، عیب نداره، مجبورت می کنم برگردونی
و پایم را بلند کردم تا با لگد زیر دلش بکوبم که جا خالی داد و خودش را عقب کشید:
-چرت میگی ایمان، من نظر بدی به خواهرت ندارم
به سمتش حمله کردم:
-من چرت میگم؟ پس من جزوه میدم دستش، من میام خونش کتابخونه جا به جا کنم؟ من نگاه گاه و بیگاه بهش میندازم؟ به خیالت که ایمان پپه است، خره نمی فهمه؟
سرجایش ایستاد و مرا به عقب هل داد:
-من به خواهرت نظر بدی ندارم، من..
و نفسش را بیرون فرستاد:
-من آرزو رو دوس دارم
دیوانه شدم و دوباره به سمتش حمله کردم:
-ببند دهنتو، اسمشو نیار، اسمشو نیار گاو میشِ عوضی
دوباره مرا به عقب هل داد:
-با مادر و پدرم میام خواسگاریش
پریدم و به یقه اش چسبیدم:
-از کی خواسگاریش میکنی گاو میش؟ از کی؟
به چشمانم زل زد:
-از تو
دندانهایم را روی هم فشردم:
-فکر کردی من خواهر برگ گلمو میدم به پسری که عرق میده دست همکلاسی هاش؟ با دختر فراری می خوا*به؟ آره گاو میش؟ من دخترمو میدم به یه همچین آدمی؟
و با قدرت او را به عقب هل دادم، تلو تلو خورد. فریاد زدم:
-ساقیِ بدبخت، فکر کردی دو سال دیگه ارشد عمران میشی چه گهی میشی؟ خواهر آفتاب و مهتاب ندیدمو بعد از این همه کثافتکاری که کردی میدمش دست تو؟ مگه همین دو سه شب پیش با حامد و فریبرز نریختین سر دختر فراری، بعد با پر رویی میگی میای خواسگاری خواهرم؟
یک قدم به سمتم آمد و با نگرانی گفت:
-آدم میشم، میرم مشهد آب توبه می ریزم سرم
فریاد زدم:
-حفه شو، توبه ی گرگ مرگه، خواهرمو نمیدم دستت، دیگه هم اسمشو نمیاری، دیگه خودشیرینی نمی کنی، چی فکر کردی ایرج گاو میش؟
و با غرور سرم را بالا گرفتم:
-من خودم مثه شیر بالا سرشم نفله…
وارد خانه شدم، مستقیم به سمت تراس رفتم. می خواستم سیگاری آتش بزنم و به یاد بدبختی های زندگی ام، هی دود کنم و هی دود کنم. یک گوشه ی این شهر، مادرم خاک شده بود و گوشه ی دیگر خواهر بدبختم با شوهر مافنگی اش سر می کرد. یک سوی دیگر این شهر من بودم، منی که سالها بود کینه و نفرت جای همه ی احساسات خوب را در قلبم گرفته بود. از آن ایمان سالهای درس و دانشگاه، دیگر چیزی باقی نمانده بود. روی تک صندلی تراس نشستم و به خیابان زل زد. کام عمیقی از سیگار گرفتم و چشمانم روی پسر جوانی ثابت ماند که راه دختری را سد کرده بود. دخترک چپ و راست می رفت و پسرک باز هم راهش را سد می کرد. با دیدنشان پوزخند زدم، این چپ و راست رفتن ها مرا به گذشته ها می برد….
حامد همانطور که به دنبالم می دوید، گفت:
-داش، با ایرج زدین به تیپ و تاپ هم؟
با اخمهای درهم گفتم:
-به تو ربطی نداره
با احتیاط گفت:
-چاکترم هستم، من که حرفی نزدم، فقط می خوام بدونم چی کار کرده؟
نگاهم روی طناز، دوست گلرخ ثابت ماند که به سمت در دانشگاه می رفت. می خواستم خودم را هر چه سریعتر به او برسانم. باز هم گلرخ چند روزی بود که در دانشگاه پیدا نبود. تصویر *صورت* ترکیده اش حتی یک لحظه از مقابل چشمانم کنار نمی رفت. باید می فهمیدم چه خاکی به سرش ریخته. تند و سریع گفتم:
-زر زر زد، دمشو چیدم
و پا تند کردم، حامد با عجله گفت:
-بابا ولش کن، می دونی که عقل درست و حسابی نداره، پس ما چرا اسمشو گذاشتیم گاو میش، باور کن بعضی وقتها یه چرندی از دهنش در میاد که من و فریبرز هم مات می مونیم،
طناز از دانشگاه خارج شد، حامد همچنان ادامه داد:
-جون داداش وقتی می خواد با دختر فراری ها بپره، قبلش به همشون میگه واسه خودتون فکر و خیال نکنینا، من یکیو دوست دارم و واسش می میرم و از این چرندیات
با شنیدن این حرف، سر جایم ایستادم و به سمت حامد چرخیدم:
-راس میگی؟
حامد سرش را خاراند:
-آره بابا، ببین پسره کلا خله، ولش کن بابا، هر چی گفته بی خیالی طی کن، قهر چیه
صورتم را روی هم فشردم. ایرج عوضی دیگر نزدیک بود اسم خواهرم را بر سر زبانها بیاندازد. دوباره به عقب چرخیدم، طناز در دانشگاه نبود. تند و سریع گفتم:
-من باید برم تا جایی، بعد سر همین جریان باهات کار دارم
حامد سری تکان داد:
-برو به کارت برس، فقط جون من جمع دوستیمونو بهم نریز، هر گهی خورده خودم گوشمالیش میدم
خداحافظی کرده و نکرده از حامد جدا شدم و به سمت در ورودی دانشگاه رفتم. با عجله از دانشگاه خارج شدم. نگاهم روی طناز ثابت ماند که قدم زنان می رفت. پا تند کردم و دویدم، به چند قدمی اش رسیدم:
-خانوم، واستا
طناز سر چرخاند و با دیدنم، اخم کرد، رویش را برگرداند و قدمهایش تند شد. با عجله مقابلش سبز شدم:
-کارت دارم
سر جایش ایستاد و با غضب به من چشم دوخت. مسیرش را کج کرد و به سمت چپ رفت، دوباره راهش را سد کردم:
-میگم باهات حرف دارم
با عشوه گفت:
-مـــــــــن با شمـــــــا حرفی نــــــــدارم
و به سمت راست چرخید، باز هم مقابلش ایستادم:
-دو کلوم حرف حساب دارم، در مورد دوستت گلرخ ملکیه، گوش میدی یا نه؟
سرش را بالا گرفت:
-چی از جونــــــش می خوایــــــن؟ اون خودش هزار تا گرفتــــــــاری داره، اون بلایــــــــی که سرش آوردیـــــــن بس نبـــــــود؟
دستی به چانه ام کشیدم:
-لبش چرا ترکیده بود؟
پشت چشمی نازک کرد:
-شـــــــما باعث شدیــــــــــن
چشمانم گشاد شد:
-من؟ من تا حالا دست روی دختر بلند نکردم،
بینی اش را چین داد:
-بریــــــن کنار می خوام بـــــــــرم
صدایم بالا رفت:
-میگی چی شده یا نه؟ چرا نسیه حرف می زنی؟
باز هم پشت چشمی نازک کرد:
-مگه شمــــــــا چهارتا لاستیــــــــک ماشینشــــــــو پنچر نکردیـــــــــــن؟
به چشمان عصبی اش زل زدم. خوب من پنچر کرده بودم، کار من بود. منتظر نگاهش کردم. با عصبانیت گفت:
-توی خونه کتـــــــک خورد، ماشین گوشه ی حیــــــاطشون افتــــــــاده، شما از بدبختـــــی هاش خبــــــــر دارین؟ می دونیـــــــــن بابت پنچری ماشینـــــش تو چه دردســـــــری افتاده؟ اون روز هم چون ممکــــــن بود درسش حذف بشـــــــه اومد دانشــــــگاه، می بینیــــــــن که بازم پیداش نیس…
حرفش را قطع کردم:
-چرا کتک خورد؟ کی کتکش زد؟
با عشوه حرف زدن از یادش رفت:
-پدرش بهش پولی نداده بابت پنچر گیری ماشین، توی خونه هم اذیتش می کنن
کلافه شدم:
-کی اذیتش می کنه؟ چرا درست حسابی حرف نمی زنی؟ کی کتکش زده؟
دستانش را به کمر زد:
-پدرش و نامادری اش
صورتم از هم وا رفت. نامادری؟ مادر نداشت؟ مادرش کجا بود؟
-مادرش کجاست؟
-مادرش مرده، نامادری اش اذیتـــــــش می کنه، شما هم با اون شاهکار آخریـــــــتون حسابی دستشو گذاشتیـــــــن تو پوست گردوووووو آنقدر “گردو” را با ناز کشید که چندشم شد. افکار مزاحم را پس زدم:
-نامادریش چرا کتکش زده؟ به اون چه ربطی داره که لاستیک ماشین پنچر شده؟
کیفش را روی شانه جا به جا کرد و گفت:
-توی اون خونه به نامادریـــــــش حتی پول بنزیــــــنی که گلرخ می گیـــــــره ربط داره، فقط کافیه بهونه دستش بیوفتـــــــه، شما هم که خوب بهونه ای دستشــــــون دادی
و به سرعت برق و باد از کنارم گذشت…..
…………..
فیلتر سیگار را از تراس به خیابان پرت کردم، آن دختر و پسر جوان هم رفته بودند. در خیابان پرنده پر نمی زد. وارد خانه شدم و حوله ام را برداشتم و به سمت گرماااابه رفتم. این روزها زود گر می گرفتم. حس می کردم مغز سرم داغ می شود. گلرخ چه به روز من و زندگی ام آورده بود. هر چقدر تلاش می کردم از ذهنم بیرون نمی رفت. آنچه در این هفت هشت سال اخیر، بر من گذشته بود، به این آسانی از ذهنم پاک نمی شد. وارد گرماااابه شدم و زیر دوش آب ایستادم، با دستانم موهایم را به عقب فرستادم، دهانم نیمه باز بود و آب شر شر روی سرم می ریخت، دوباره ذهنم به سمت گلرخ کشیده شد، دوست داشتم به او می گفتم از من فاصله بگیرد، که وقتی رفتم سراغش، به من بی محلی کند، تحویلم نگیرد. اصلا اگر ده سال هم پشت در خانه شان نشستم جوابم را ندهد. نقشه ای که برایش کشیده بودم مو را به تن خودم هم سیخ کرده بود. زیر لب تکرار کردم:
-ازم فاصله بگیر، دور و برم پیدات نشه گلرخ، دور و برم نیا
و صدایم لحظه به لحظه بالا می رفت:
-دور و برم نیا
یکباره فریاد زدم:
-ازم فاصله بگیــــــــر
طنین صدایم در گرماااابه، تکانم داد و گذشته ها در ذهنم، رژه رفتند…
زل زده بودم به آرزو و نمی دانستم فکرم را چطور بر زبان بیاورم. آرزو متوجه ی سنگینی نگاهم شده بود و دستپاچه کتابش را ورق می زد. پوست لبم را به دندان گرفته بودم و می جویدم. باید می گفتم، زمان دست دست کردن نبود. آرزو هم مرا درک می کرد. اصلا ما چهار نفر که به غیر از خودمان کس دیگری را نداشتیم. خودمان خوردیم زمین و خودمان به کمک هم بلند شدیم. آرزو دختر قانعی بود، برادرش را می فهمید. با صدایش به خودم آمدم:
-داداش
به چشمان نگرانش خیره شدم:
-چیه؟
-داداش چرا اینجوری نگام می کنی؟ من کاری کردم؟
آب دهانم را قورت دادم و از روی تختش بلند شدم و مقابلش ایستادم:
-نه، تو که کاری به من نداری
سرش را پایین انداخت:
-آخه یه جوری نگام می کنی
یادم آمد می خواهم چه چیزی را با او در میان بگذارم، دل به دریا زدم:
-بگو ببینم آرزو، پول آموزشگاهو تا کی می تونی ببری بدی؟
کمی مکث کرد:
-گفتن تا امروز بیاریم
دستم را داخل جیبم فرو بردم:
-باهاشون صحبت کن بگو تا دو هفته دیگه پولو بهشون میدی
گیج شد:
-ولی تو که پولو به من دادی،
و خم شد و کشوی میزش را باز کرد:
-ایناهاش
نگاهم را از او دزدیدم:
-آرزو پولو احتیاج دارم، اگه میشه بهم بده، دو هفته دیگه بهت پول می دم
آرزو حتی یک ثانیه هم مکث نکرد، پول را از کشو برداشت و دو دستی به سمتم دراز کرد:
-چشم داداش
و حتی نپرسید نیازم چیست، حتی پشت چشم هم نازک نکرد. خجالت زده شدم:
-دو هفته دیگه پولو میدم ببری بدی بهشون
و دستم را روی دستش گذاشتم:
-دختر کوچولو
و لبخند زدم…
عذاب وجدان رهایم نمی کرد. فکر اینکه گلرخ به خاطر شوخی خرکی من به آن حال و روز افتاده بود، نزدیک بود دیوانه ام کند. فکر نمی کردم اوضاعش داخل خانه آنقدر بهم ریخته باشد. دوستش که دروغ نمی گفت، اصلا چه دروغی؟ خودم با چشمانم خودم ترکیدگی لبش را دیده بودم. انگار کسی با مشت به دهانش کوبیده بود. اصلا هر چه که بود، من باعث شده بودم. نمی خواستم اینطور شود. فکر کردم از آن دخترهای تی تیش مامانی است، لحن صحبتش که همین را نشان می داد. من چه می دانستم نامادری فولاد زره دارد و پدری که غلام حلقه به گوش زنش است و با یادآوری اینکه مادرش مرده، قلبم فشرده شد. پول لاستیکها را می دادم به طناز تا به دستش برساند. اصلا دیگر دور این دختر، یک خط قرمز می کشیدم، از یک قدمی اش هم رد نمی شدم. کینه ام از بین رفته بود و حس مزخرف عذاب وجدان، به جای آن لحظه ای رهایم نمی کرد. پول لاستیکها را می دادم و شر را می خواباندم، ایرج راست می گفت، چند بار پوزه اش را به خاک مالیده بودم، این آخری دیگر خیلی زیاد بود. یادم آمد آخرین بار به من گفته بود ضعیف کش. نه من که ضعیف کش نبودم، خودم همیشه از فامیل های بیعارمان گله می کردم که دستمان را نمی گرفتند، به ما سر نمی زدند. اصلا کمک مالی شان را نمی خواستم، همین که می دانستم کسی هست که به یادمان باشد، برایم کافی بود. نه، من ضعیف کش نبودم…
مقابل طناز ایستادم و با اخمهای در هم گره شده رو به او گفتم:
-این سیصد و هفتاد تومنه، حساب کردم پول چهارتا لاستیک دست دو، همین قیمتو داره، بده به دوستت
طناز با نگاه متعجب رو به من گفت:
-بـــــــدم به گلـــــــرخ؟
باز هم جملات را کشدار ادا کرده بود و نزدیک بود همانجا مقابلش بالا بیاورم:
-نه، بدین به بقال سر کوچه،
خواست اعتراض کند که به میان حرفش پریدم:
-خانوم من عجله دارم می خوام برم، بالاخره پولو می گیرن یا نه؟
زیر لب “ایش” غلیظی گفت و پول را گرفت:
-می تونه چهار تا لاستیک بخره تا دیگه تو خونه کتکش نزنن
اخمهایم در هم شد، باز هم یادم آمد که کتکش می زدند. افکارم را پس زدم:
-به چه اسمی پولو بهش میدین؟ توی خونه دردسر درست نشه؟
-تو خونـــــه میگه پولو از مــــــــن قرض گرفتـــــــــه
دندان هایم را روی هم فشردم و موذیانه وسط ناز و ادایش رژه رفتم:
-زَت زیاد حاج خانوم
چشمانش درشت شد:
-من حــــــــاج خانومــــــــم؟
بی توجه به حرفش چرخیدم که بروم، ولی چیزی یادم آمد، سر جایم ایستادم و گفتم:
-خانوم، به گلرخ ملکی بگین، بی حساب شدیم، دیگه کاری به کارش ندارم، ولی این پیغامو بهش برسونین که ایمان یوسفی، ترم دو ارشد عمران گفت ازم فاصله بگیر
و سر چرخاندم و رفتم.
قلبم تند تند در سینه می تپید، احساس می کردم هر لحظه ممکن است شریان های قلبم پاره شود. چشم دوخته بودم به ایرج که گوشی را روی گوشش گذاشته بود و به من نگاه می کرد. گر گرفته بودم. مثل همه ی لحظاتی که اسم گلرخ می آمد اما اینبار خیلی فرق می کرد، اینبار قرار بود صدایش را بشنوم. آن هم بعد از سه سال. چشمانم دو دو می زد، گلویم خشک شده بود. دستم را به آرامی روی سینه ام گذاشتم. دست و پایم یخ کرده بود. دهان باز کردم تا به ایرج بگویم تماس را قطع کند که یکباره انگشت اشاره اش را به نشانه ی “صبر کن”، بلند کرد:
-الو…سلام خانوم ملکی
روح از بدنم پرواز کرد. صدای ظریف گلرخ را شنیدم:
-سلام، شما؟
قلبم آنقدر محکم می تپید که با هر تپش، بدنم تکان می خورد. خودش بود، گلرخ بود. هنوز همان صدای ظریف را داشت و با ناز و عشوه حرف می زد. ایرج خندید:
-یه آشنا
بی اختیار سرم را نزدیک موبایلش بردم و با تمام وجود گوش شدم. بعد از مکث چند ثانیه ای، گلرخ جواب داد:
-ببخشید، به جا نیاوردم
سرم گیج رفت. سه سال گذشته بود، سه سال گذشته بود و من صدایش را در این سه سال، اصلا نشنیدم. حالا بعد از سه سال انگار خون در رگهایم منجمد شده بود. چشمانم از نم اشک سوخت و من با لجاجت دندان هایم را روی هم فشردم تا اشکم جاری نشود. اصلا گریه برای چه بود؟ مرد برای عشقش گریه می کرد، گلرخ برای من چه بود؟ حتی عشق از دست رفته هم نبود. در حقم نامردی کرد و رفت، خودش مرا پس زد. این که دیگر عشق نبود. با صدای ایرج تکان خوردم:
-پس واقعا من سعادت داشتم که بعد از این همه سال هنوز همین سیم کارتو دارین،
به سینه ام چنگ زدم، نفسم تند شده بود. گلویم از خشکی می سوخت. برای چند ثانیه صدایی از گلرخ به گوش نرسید. به تندی به ایرج نگاه کردم. ایرج اخم کرد:
-الو، خانوم ملکی، هستین؟
صدای ظریف گلرخ باز هم به گوشم رسید:
-ایرج کهن؟
چشمانم را بستم، ایرج را شناخت. ایرج قهقهه زد:
-به به، حافظه تون هم خوب کار می کنه، خوبین خانوم؟ ما رو نمی بینین خوش میگذره؟
باز هم با مکث چند ثانیه ای جواب داد:
-به مرحمت شما
ایرج قیافه ی غمگینی به خود گرفت:
-از دوستان خبرو شنیدم، واقعا متاسف شدم
گلرخ بلافاصله پرسید:
-کدوم خبرو؟
چهار انگشت دستم را روی گونه ام گذاشتم و به ایرج زل زدم، ایرج چشمکی به من زد و ادامه داد:
-خبر جدائیتونو
باز هم صدایی از گلرخ به گوش نرسید. ایرج ابروهایش را بالا فرستاد:
-الو؟ خانوم ملکی؟
-از کی شنیدین؟
ایرج نیم نگاهی به من انداخت:
-حامد رستمی، یادتون میاد؟ از بچه های ارشد معماری
طاقت نیاوردم و از روی صندلی نیم خیز شدم، می خواستم با همه ی وجود صدایش را بشنوم. دوباره آن حس مزخرفی که از آن فرار می کردم، ته دلم خود نمایی می کرد. من می خواستم صدایش را بشنوم و به خودم نهیب بزنم که این گلرخ زندگی ام را کن فیکون کرد. که رحم و مروت برای هر کس مباح بود، برای هر کس واجب بود، برای همین گلرخ ملکی، حرام بود. می خواستم ته مانده ی مهر و محبتم به او را در قلبم از بین ببرم. صدای گلرخ همه ی وجودم را لرزاند:
-طناز ذوالفقاری خبرو رسونده، درسته؟
ایرج سرگرم جواب دادن به گلرخ شد و من به گذشته ها کشیده شدم…..
فریبرز و حامد دست به کمر مقابلم ایستاده بودند، فریبرز سرش را به چپ و راست تکان داد:
-داداش بچه شدی؟ با ایرج قهر کردی؟ دوستی ما که برای امروز و دیروز نیست
همانطور که پلک چشمم را می خاراندم، جواب دادم:
-من با ایرج آخرای لیسانس آشنا شدم، پس دوستیمون خیلی هم دیروزی نیس
حامد با مشت به بازویم کوبید:
-کوتاه بیا جون داداش، می خوایم آشتیتون بدیم
رو به او براق شدم:
-بیخود کردین ما دو تا رو آشتی بدین، بازم تو کاری که بهتون مربوط نیس دخالت کردین؟
فریبرز به سمتم خیز برداشت و بی هوا پس گردنم کوبید:
-چرت نگو داش، مثه دخترا لج کردی، پس واسه همینه دیگه هر روز نمیای دانشگاه؟
حق با فریبرز بود، دیگر هر روز به دانشگاه نمی آمدم. دیگر کاری نداشتم، کار هر روزه ام سر به سر گذاشتن گلرخ ملکی بود که با آن جریان ترکیدگی لبش، حسابی از خودم لجم گرفته بود. همان دو روز در هفته را به دانشگاه می آمدم و سعی می کردم نه با ایرج چشم در چشم شوم و نه با گلرخ ملکی. گلرخ که باز هم در دانشگاه پیدا نبود، فقط مشکل ایرج بود که انگار اینبار حامد و فریبرز را واسطه کرده بود. بند کوله ام را روی شانه مرتب کردم و با پوزخند گفتم:
-دو روز در هفته کلاس دارم، اون گاو میش هم عددیه که خودمو ازش قائم کنم؟
و به سمت در دانشگاه به راه افتادم، حامد و فریبرز هم به دنبالم حرکت کردند، صدای حامد را شنیدم:
-داداش تموم کن دیگه، اصلا این پسره چه غلطی کرده که اینجوری برزخ شدی؟
جوابش را ندادم و هر دو دستم را داخل جیب شلوارم فرو بردم. صدای فریبرز بلند شد:

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان کبک ها قسمت اول

رمان کبک ها قسمت دوم

رمان کبک ها قسمت سوم

رمان کبک ها قسمت چهارم

رمان کبک ها قسمت پنجم

رمان کبک ها قسمت ششم

رمان کبک ها قسمت هفتم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!