رمان ماه من

رمان ماه من پارت اول

رمان ماه من پارت اول

رمان ماه من پارت دوم

رمان ماه من پارت سوم

رمان ماه من پارت چهارم

رمان ماه من پارت پنجم

رمان ماه من پارت ششم

رمان ماه من پارت هفتم

رمان ماه من پارت هشتم

رمان ماه من پارت نهم (آخر)

خلاصه رمان : رمان ماه من از ستاره چشمک زن دختر قصه مرتکب گناه میشه مثل من مثل تو. حالا ممکنِ گناهاش رنگ دار تر و گاهی غیر قابل بخشش باشه… اما بخشیدن و نبخیدنش با پسر قصست که که مجنونِ. مجنون تر از فرهاد!دختر قصمون خیلی اذیت می کنه. خیلی اذیت میشه.پسر قصه صبور و عاشقِ

مقدمه     این روزها مهتایی نیستم که باید باشم از صداها گریزون، در پیِ خلوتی از کنجِ اتاق گم شده ام پشتِ بغضهایِ خویش این روزها آهِ صدایم شنیده می شود از زیرِ آوارِ بغض های فروریخته ام این روزها  می رنجم حتی از دستی که با محبتی خالص پشتم را لمس می کند این روزها مجنونی دارم که معشوقم نیست  این روزها دگر حسی نیست دگر شوقی برای بندگی نیست این روزها تنهایی با من آشناتر از آشناست این روزها چشمهایِ غمگینم را در نگاهِ شادت میبینم من به آروزی پوچم نرسیدم اما تو چه راحت رسیدی به آرزوی بی من بودنَت این روزها دلم پر است از آه هایی از جنس پاییز این روزها بازخواست می کنم خدایم را چرا ظریف؟ چرا او بی تفاوت و من پر از احساس؟ قلبِ کوچکم دگر طاقت ندارد این روزها چه خودخواه می نگرم  به دستانِ گرمی که تحمل می کند سردیِ مرا این روزها چشمانِ همه می بیند دختری از جنس باد با جامه ای همجنسِ برگ این روزها دگر من نیستم اما دلِ داغدارم چقدر تنگ است  برای اصلِ خودم…    ستاره چشمک زن  
فصل اول ( قسمت یکم) 
از شدت دویدن به نفس نفس افتادم. دست از دویدن کشیدم عینک آفتابیم و بالا زدم. سوئی شرت مشکی رنگ آدیداسم و دور کمرم بستم و بازدم محکمی و نثار هوای زمستونی کردم. حسابی عرق کرده بودم و وقتی نسیم زمستونی روی پوستِ صورتم قدم می زد لذتِ غیر قابل وصفی می بردم. شروع کردم به کمی نرمش کردن و انجام حرکات کششی. عادتم بودم بیشترِ روزا صبح برای ورزش بیام پارک اینجوری روحم و آزاد می کردم. کمی جلوتر یه صندلی بود نشستم تا کمی به خودم استراحت بدم و بعدم برم به کارام برسم. چشمام و بستم و سرم و سمت آسمون گرفتم. با این کارم ذهنم پر کشید به گذشته. شش سالِ پیش درست وقتی یه دختر دبیرستانیِ هفده ساله بودم. همینجوری چشمام بسته بود و سرم رو به آسمون بود، که یهو با صدای فحش و دعوا چشام و باز کردم. نفهمیدم قضیه چیه، وقتی دعوا تموم شد یه پسر خوش قیافه نشست کنارم. در حالی که نفس نفس میزد و موهای بلندش تو صورتش ریخته بود گوشیم و گذاشت تو دستم و گفت: ـ مواظب باش دختر نزدیک بود گوشیت و ببره! از یادآوریش لبخند محوی رو لبام نقش بست. یه حسی تو ذهنم گفت همینجوری چشمات و ببند تا الانم یه چیز دیگه ات رو بدزدن! باز کن اون لا مصب و دخترۀ سر به هوا! خندیدم و چشمام و باز کردم و صاف نشستم. اطراف رو از نظر گذروندم، نگاهم رو پیرزنی که داشت با دستگاه های پارک کُشتی می گرفت ثابت موند. ابروهام از تعجب پرید بالا! مــرررســی انعطاف!  همیشه این خانوما اولِ صبحی روحِ من وشاد می کنن، اصلا یه وضعی! پاهاش و گذاشته بود دو طرفِ دستگاه، حاظرم شرط ببندم دستگاه انقدر تند میرفت که هر دفعه یه صد و هشتاد درجه کامل باز می کرد! دستی تکون دادم و سرم و با گوشیم گرم کردم دکمۀ لاکِ گوشیم و زدم تا قفلش باز شه. عکس مازیار بک گراند گوشیم بود و با دیدنش انرژی می گرفتم. بلند شدم و رفتم سمتِ خیابون باید زودتر برم خونه تا دوش بگیرم و آماده شم دیرم میشه. امروز باید زودتر برم دفتر که به چند نفر تا ظهر نشده زنگ بزنم و قرار دادگاهشون رو یادآور بشم.  تا رسیدم خونه سریع آماده شدم و رفتم یه چیزی بخورم. امروز حسابی سرم شلوغِ. مامان تا من و حاضر و آماده سر میز دید شروع کرد به سفارش کردن در مورد خونه. دوباره می خواست بره و نگرانیای بی جا شروع شده بود: ـ مامان: مواظب خونه باش. من امروز میرم مأموریت. نمی دونم شاید یه ماهی نباشم. می دونی که رفتن با خودمِ اما برگشتن نه. ممکنِ دیگه همدیگه… حرفش و قطع کردم و کلافه گفتم: « خواهش می کنم مامان ادامه نده. برگشتنت با خداست و مطمئنا اون دلش نمی خواد خانوادۀ من که تو باشی و بگیره. برو به سلامت مراقب خودتم باش. امیدوارم به زودی بگی بازنشست شدی. اصلا دلم نمی خواد بری تو اون اداره و سازمانِ کوفتی. چه عشقی به کار داری؟ وقتی پدرم و داداشم اونجوری رفتن؟ اونا قدر می دونن اینهمه زحمت رو؟ پس چرا ما داریم اینجوری زندگی می کنیم؟ چرا کمکمون نمی کنن؟ خسته شدم از بس همه گفتن با سهمیه رفته دانشگاه. با سهمیه رفته قبرستون. کو سهمیه؟ تو که یادته من چه شب زنده داریایی که نکردم؟ چرا هوامونو ندارن که حداقل حرف مردم برام زور نداشته باشه؟» مامان می دونست که اگه دوباره گلگیم شروع شه تمومی نداره و از هر دری صحبت می کنم از سر میز بلند شد و من و بوسید. ـ مامان: محدثه اونروز می گفت یکی با ماشین دخترت از پارکینگ اومده بیرون! می دونم که اشتباه دیده! اما مادر بیشتر مراقب باش مردم منتظرن تا چرت و پرت ببافن. یه وقت کسی و نیاری خونه ها. ما دو تا زنیم. در دهنِ مردم و نمیشه بست. نکتار پرتقال و گذاشتم تو یخچال. تکیم و دادم به یخچال و دستمم گذاشتم رو درِش در حالی که با چشم دنبال قرص ویتامین سی می گشتم گفتم: ـ ای بابا مامان شما هم که داری برای مردم زندگی می کنی. مهم نیست هر چی که می گن. منم بچه نیستم که بخوای این حرف و بزنی . حواسم به خودم هست.  ـ مامان: برای مردم زندگی نمی کنم اما با مردم که زندگی می کنم. تو هر چقدر سنم که داشته باشی بازم برای من بچه ای. اگه این سفارشا هم نباشه که دلم آروم نمی گیره دختر. من همیشه آزادت گذاشتم. دوست شدی تجربه خواستی یا هر چیزی! می گن می خوای دزدی کنی دو تا کوچه بالاتر از خونه خودت برو!  ـ من: من هر کاریم کنم صد در صد به محدثه و اکرم و اقدس مربوط نمیشه! والا! به اونا چه! مامان نفس عمیقی کشید و گفت: در هر صورت مراقب خودت باش. پول خواستی کمی تو کِشوم هست بیشترش و برای خونه خرج کردم دیگه وسیله و چیزی برای خونه نمی خواییم همه چی خریدم. ـ من: صبر کن منم دارم میرم تا یه جایی می رسونمت. انقدر سفارش کردی تا صبحونم تموم شه پولِ تاکسی ندی؟ خندیدم و زدم پشتش: « مطمئن باش ازت می گیرم خانومِ پویش!» کنار مامان راه افتادم. هیچ کس باورش نمیشه ما مادر و دختر باشیم. مطمئنم تا حالا هزار بار مامورای زن و دیدید چادر مقنعه مانتو. حتی دستکش. هیچوقت نفهمیدم مامان چجوری می تونه اینهمه چیز رو با هم تحمل کنه مخصوصا تابستونا. تحسینش می کنم که به عقایدش در هر شرایطی پایبندِ. من نقطۀ مقابلشم همیشه باز بودم. باز فکر می کردم. مسلمونم اما مسلمونی که اعتقادات خاصِ خودش و داره. مسلمونی که زور تو بساطش جایی نداره. اعتقادی به چادر ندارم. ترجیح میدم هر چه در باطن دارم با ظاهر نشون بدم. و همینطور وقتی به چادر اعتقاد ندارم اسمِ این پوشش رو خراب نکنم. خدا هر کسی و یه جوری ساخته و من برای آدما با هر طرز فکری احترام قائلم برای همین نخواستم با گذاشتنِ چادر و پیش گرفتنِ راهِ مامان وقتی نمی تونم پایبند باشم، نه به چادر، نه به شخصِ چادری و نه به خودم بی احترامی کنم. گوشه پارک کردم تا مامان پیاده شه دستش رو دستگیره بود که صداش زدم: ـ من: مامانِ خوبم. یه بوس مهمونم می کنی؟ با لبخند برگشت سمتم. عاشق صورت گرد کوچولو و سفیدش که حالا کمی چین و چروک روش جا خوش کرده، بودم صورت مامان تو چادر واقعا خواستنی بود. مامان از اون دسته زناییِ که میشه گفت یه حوریِ. گاهی بهش حسودیم میشه با وجودِ چهل و پنج سال سن فکر می کنم یه زن سی و پنج ساله کنارمِ.  ـ من :دوستت دارم مامانی. یادت نره من فقط تو رو دارما. پس خیلی مراقب خودت باش. چشایِ مهتابیش و که کمی غم داشت دوخت بهم: ـ فدای تو دخترم ما خدا رو داریم. مراقب خودت باش زودی بر می گردم.  فصل اول (قسمت دوم) با احساس سردی روی بازوهام سرم و کج کردم و به زور لای یکی از چشمام و باز کردم. با دیدنِ ساعت نیشم خیلی شیک باز شد. هر روز افتضاح تر از دیروز! مامان که نباشه، مریمم که جیم بزنه، مازیار چتر فولادیش رو اینجا پهن می کنه اونم که اینجا باشه همیشه همینه من خواب می مونم! خدا رو شکر تختم کنار پنجره بود و امروز این سرما زحمت بیدار کردنِ من و کشیده بود! همش تقصیر مازیار بود! خدا نکنه قرار باشه شبی و اینجا صبح کنه مگه میزاره بخوابم؟! عمرا!! خواب؟ یادمِ شش صبح خوابم برد. با یادآوریِ اینکه دیشب پیشم موند نگاهی به کنارم انداختم. اما نبود. شونه ای بالا انداختم. این روزا یه چیزش میشه. مطمئنم می خواد چیزی بگه اما دو دلِ. هر چند که دیشب تا وقتی که حالم بد نشده بود یه چیزایی بهم گفت ولی نه صریح و مستقیم. من کاملا منظورش و گرفتم اما نمی دونم چرا دلم می خواد خودم و بزنم به نفهمی. بلند شدم باید زودتر می رفتم. تو دستشویی نگاهی به چهره ام انداختم. ریملم پخش شده بود دور چشمام و شباهت فاحشی به جنگلیا داشتم. یادم اومد که چند روزی میشه شیر پاکنی که سمیرا برای تولدم خرید تموم شده. برای همین با مایع دستشویی افتادم به جونِ صورتم. معدم حسابی خالی بود. به خاطر دیشبم هست حالم بد شد و بعد از اون چیزی نخوردم. ساپورتِ زخیمِ زمستونیم و با پالتوی خزم و شال و کلاه مشکیم آماده کردم و مشغول آماده شدن شدم. یه آدامس تریدنت تمشک انداختم بالا. مزش و بوی قلیونی که می داد و دوست داشتم. ذهنم هر جا یه سری میزد و بر می گشت. مازیار، کارم، دانشگاه و درس. اما اول باید به زندگیِ شخصیم یه سر و سامونی بدم. باید یه قراری با مازیار بزارم و جدی راجع به مسائل اخیر باهاش صحبت کنم. بنظرم یکم داریم از هم دور میشیم.  کلافه برس که تو گرۀ موهام گیر کرده بود و کشیدم. شاید از یکم بیشتر. نمی دونم تقصیر کدوممون بود. خواسته های گاهاً بیجای مازیار یا شاید غر زدنای من. خوب حق با من بود. تو این چند سالی که با همیم همه جوره کنار اومدم با هر سازی که زده رقصیدم. بیشتر وقتا که مامان ماموریتِ شب و تو خونه من صبح می کنه. اگه واقعا با من بودن و می خواد باید دنبال یه کار باشه. سر انجامی به زندگیش بده تا بتونیم با هم برای همیشه زیر یه سقف زندگی کنیم. اون وقت منم خیالم راحت ترِ، اما مازیار…  اصلا بدجوری ذهنِ پر از مشکلم درگیرِ. چجوری درگیری هام رو از هم جدا کنم؟ وقتی مشکلاتم رو تنهایی به دوش می کشم؟ گاهی احساس می کنم دوست داشتنِ بی اندازم و احساسی که به مازیار دارم باعث شده واقع بین نباشم. باعث شده بدیای مازیار و کمرنگ ببینم. کاش زودتر به فکر افتاده بودم مازیار بیست و هفت سالشه اما هنوزم یه جوونِ آس و پاسِ که حتی یه کار هم نداره تا دلم و خوش کنم. سوئیچ و برداشتم و رفتم پایین. تو پارکینگ از دور یه بوس واسه ماشینِ نوک مدادیم که تازه قالپاقای نو براش انداخته بودم و برده بودمش کارواش فرستادم. ـ من: بَه! مشتی PK ! صبحِ عالی، پرتقـــالی !! اوچـیکِـتم به جانِ تو! بعد از مامان و مازیار عاشقش بودم هر چند دیشب که مازیار تا سر خیابون رفت تا غذا بگیره کلی غر زد و ازش ایراد گرفت. اما باز من دوستش دارم. نگاهی به جزوۀ رو صندلیِ شاگرد انداختم. مثل همۀ جزوه هام. صفحه اول. بسمه تعالی بعدم، مهتا پویش! من مهتا پویش. دختر دوم خانوادۀی پویش. خانوادۀ کم جمعیتی داشتم و کل خانوادمونم به همین چهار نفر خلاصه می شد. یعنی مامان، بابا، ماهان و من. مامان و بابا با هم همکار بودن… با خیالِ صدایِ مامان تو ذهنم که انگار خودش نشسته و این خاطرات رو تعریف می کنه لبخندی رو لبام جون گرفت: « تو یه ماموریت مامان ناخواسته پای بابا رو شکست و بعدم جیم زد! همون موقع مامان خانمی کار خودش و کرده بود! بــله بابا دل از کف داد و عاشق این آهویِ گریز پا شد و بلاخره تو افطاری بزرگی که تمومِ همکارا از قسمتا و مرکزای مختلف دعوت بودن دوباره مامان و دید… یکسال و نیم بعد سر زندگیشون بودن و مامان دو ماهه ماهان و باردار بود!» جالبه تو یکسال عاشق شدن، ازدواج کردن، بچه دار شدن! و جالبتر اینکه واقعا عاشق بودن. اما الان… عشقای الان و نمیشه با قدیم مقایسه کرد.  مازیار بعد از تقریبا پنج سال تازه میگه باید بیشتر با هم باشیم تا من بیشتر بشناسمت! با اینکه دوسش دارم اما واسه این ایدۀ تازه متولد شدش تره هم خورد نمی کنم! واقعا با حرفای دیشبش نا امیدم کرد. دنده و با غیظ عوض کردم. از یه طرف فکرِ بابا و کشته شدنِ داداشم دوباره بعد از چند وقت مثل خوره افتاده بود تو ذهنم و عصبیم کرده بود از یه طرف کارای اخیرِ مازیار.  « ماهان یکساله بود که یک روز مامان و بابا ناراحت رفتن سمتِ بیمارستان برای سونوگرافی! اونا وسطِ یه ماموریت مهم، وجود شخصِ چهارمی رو تو زندگیشون حس کرده بودن! بله مامان منو دو ماهه باردار بود. بابا وقتی شنید با وجود ناراحتی از موقعیت مامان که مجبور بود با وجودِ بارداری ماموریت رو به پایان برسونه، کلی اونروز برای مامان کادو خرید کلی خوشحالی کردن.  تو رستوران نشسته بودن که یه آدمِ بخیل که معلوم نیست الان کجایِ این دنیایِ بزرگ داره بی خیال و بی وجدان زندگی می کنه مغز بابا و بعدم کمر ماهان و هدف گرفت. اون لحظه مامان تو دستشویی بود. کاش مامانم بودش تا حداقل همه با هم می رفتیم. خدا خواست خانوادۀ ۴ نفرۀ ما شد دو نفره. » عصبی با کفِ دست کوبیدم رو فرمون لعنت به هر کی که نمی تونه خوشیِ مردم و ببینه. نیاز داشتم گوشیم و محکم بکوبم به دیوار بلکه حرصم خالی شه! چرا همش خاطره؟! خاطراتی که من ندیده بودم بلکه فقط شنیده بودم. همیشه دلم می خواست از قاتل پدرم و داداشم انتقام بگیرم. دلم می خواست بهش بگم وقتی داشت اینکار و می کرد چهرۀ معصومِ اون بچه جلوی چشاش جون نگرفت؟ بچه ئی که از زندگی نه معنیِ دشمن و درک می کرد نه دروغ و نیرنگ. پشت چراغ قرمز ایستادم. مامان می دونست اما حرف نمیزد. راحت می تونست پیداشون کنه این و از حرفایی که یه روز با قاب عکس بابا می زد شنیدم می دونم که از ترس از دست دادنِ من اقدام نمی کنه. 
با صدای بوق ماشینا به خودم اومدم. اه ماشین خاموش شد. اییییییی… بی آبرو شدم حالا چی کار کنم؟ برگشتم عقب و به ماکسیمای پشت سرم نگاه کردم؟ زهرمار. چرا دس از سرِ بوقِ ماشین بر نمی داره؟ 
با حرص از ماشینم پیاده شدم علیرغم خونسردی همیشگیم اما امروز حسابی کلافه بودم. انگار سر آورده، دلم می خواست ازش بپرسم مگه عروسیِ ننه جونتِ؟! اما حوصلۀ یه جر و بحث دیگه و نداشتم. نگاهِ خمصانمو به ماکسیمای کثیفِ سفید رنگش دوختم. نمی شد بیخیال شم باید می فهمید مریض نیستم تو خیابون اونم پشت چراغی که سبزِ بایستم! هر چند شک داشتم تو زندگیش خیلی با فهم و شور آشنا باشه! با داد گفتم: ـ « چتونه؟ چه خبره؟ مگه نمی بینید ماشین خاموش کرده؟ اینهمه خیابون لابد چاره نباشه می خوای از رو ماشین رد شی؟! رات و بکش از یه ورِ دیگه برو خوب، والا! » شیشه و کشید پایین تا جوابم و بده اما با دیدنِ افسر که نزدیکمون میشد زیر لب شروع کرد به حرف زدن که خوشبختانه من نمی شنیدم.  اما بالاخره زهرش و ریخت وقتی داشت می رفت با گفتنِ: « بگو مجبوری با این لَـگَـنِـت بیای تو خیابون» و یه پوزخند یک بار دیگه حسابی حرصیم کرد. افسری هم که دیگه تقریبا نزدیکم شده بود کم نذاشت و مطمئنم با یاد داشت کردنِ شمارش یا جریمش کرده بود یا نقشه ای براش داشت. نگاهش از بوتِ تا زانوم اومد بالا و رو شال و کلاهِ مشکی رنگم ثابت موند. لابد پیشِ خودش می گه این با این دک و پوزش چجوری سوار یه pk قراضه میشه؟ تو دلم از اینکه به ماشین نازنینم توهین کردم ناراحت شدم! مگه pk دل نداشت هر وقت این ماشین از دستم ناراحت می شد یه بلایی سرش میومد، والا! از بس دیشب مازیار از این ماشین بد گفت تا امروز دیگه وسط خیابون کم آورد! از فکر اومدم بیرون و به افسرِ پیشِ روم که خیلی ریلکس اسکنم می کرد و انگار نه انگار وسطِ خیابونیم نگاه کردم. دستکشایِ چرم مشکیم و با حوصله درآوردم و با طمانینه گفتم: « جناب یه کمک به می رسونی؟!! بدجوری مونده سرِ راه! »  همین حرفم کافی بود تا یه دستگاهی شبیهِ این کارت خوانای تو مغازه ها به همراه یه بسته کاغذ فاکتور مانند بهم بده و با گفتنِ : « اینارو داشته باش.» بره سمتِ ماشینم… رو چمنای وسط خیابون ایستادم. اول ماشین و خلاص کرد و بعدم که مشغول بود. تا ماشین و ببره یه گوشه. با کنجکاوی و اشتیاق به بستۀ برگه های جریمه که اتفاقا گهگاهی زیرِ برف پاک کنِ ماشینم جا خوش می کنه نگاه می کردم. حواسش به من نبود. حدود پنج یا شایدم شش رسیدِ اول امضا شده و آماده بود. فکری خبیث به سرم زد. چه بد، مممم بیچاره استادِ نازنینم. استاد برزِگر تا تو باشی دیگه به من و دوستم گیر ندی، والا !  هر چی رسید امضا شده بود جدا کردم و گذاشتم تو جیب پالتوم. می دونستم جدا از این برگه های جریمه شده باید شماره رسیدا و مبلغا توسط دستگاه فرستاده بشه به مرکز تا این جریمه ها تو سازمان ثبت بشن! اما برای من ثبت شدنش مهم نبود. برای من حالگیری از برزگر خیلی مهم بود، حتی برای چند لحظه! حالا خوبه طفلی با من کاری نداره! شونه ای بالا انداختم، خوب گاهی بد نگاه می کنه! شاید یه وقت شاخش به شاخم گیر کنه! داشت میومد سمتم. بیخیال دستگاهش رو از این دست به اون دست کردم و از جدولا رد شدم. با صدای بلندی گفت: ـ افسر: یه نگاهی بهش انداختم. مشکلش الان حل شدنی نیست. می دونی چرا؟! با سوال نگاش کردم. خوب از کجا باید می دونستم؟ موهای کجم و که کمی از زیر کلاه ریخته بودمش بیرون درست کردم و گفتم: ـ متاسفانه فَنیم مشـکل داره. اما عملیم، عـــــالی! ـ بنزین نداره دخترِ خوب! به فن نمی رسه! ـ من: اِ؟! چه بد! اشکال نداره الان باید برم سرکار دیرم شده. بعداً یه کاریش می کنم. ممنون از کمکتون جناب! وسیله هاش رو ازم گرفت و سوئیچم و داد. ـ افسر: من شیفتِ شب امشبم بر میدارم! کی بر می گردی؟ تا اون موقع بنزین برات جور می کنم! ـ اوه! نه ممنون. من تا ساعت ده بر می گردم اما سر راهم پمپ بنزین هست. دیگه منتظر نشدم حرفی بزنه و راه افتادم. از بس ترافیک و جمعیت تو مغزش هست که من و یادش رفته. خوبه همین چند روز پیش بهم شماره داد. منم رفتم جلوتر خیلی شیک انداختمش دور! دوباره داشت فضا سازی می کرد برای شماره دادن! طفلـــــی دلم برای ذهنِ پرجمعیتش سوخت! نگاهی به گوشیم انداختم. مازیار زنگ نزده بود؟! هر شبی و که پیشم بود بلا استثنا صبحش من یه ملکه ای بیش نبودم! البته با رفتارای مازیار این حس ملکه بودن به من دست میداد! کیف دستیِ کوچیکم و تو دستم جابه جا کردم و برای اولین تاکسی دست بلند کردم، بیخیال منم جدیدا بد بین شدم حتما هنوز خوابِ همه که مثل من سحر خیز نیستن. ای بابا این کار کوفتی نبود منم تا لنگِ ظهری بعد ازظهری چیزی می خوابیدم! وقتی رسیدم دفتر هنوز نه دکتر خاکی پیداش شده بود نه مهندس محمودی! چای ساز رو زدم به برق. متاسفانه آبدارچیمون به دلیلِ نفوذی بودن متواری شده! و الان این وکیلِ ما همون آقای دکتر خاکی دربه در دنبالشِ چون یکی از پرونده های مهم مفقود شده. نشستم پشت میزم و پی سی و روشن کردم. نگاهی به قرارای امروز انداختم. پــوفــ خدا رو شکر مثل هر روز قرارِ تا آخرِ وقت بمونم ! مشغول کامل کردنِ فرم تجدید نظری که دیروز خاکی بهم داده بود شدم که گوشیم زنگ خورد. لبخند و پشت سرشم یه حس مطبوع بهم دست داد. مازیار بلاخره زنگ زد! اما با دیدنِ شمارۀ سمیرا لبخند رو لبم ماسید. 
سمیرا نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت: ـ بنظرت این استاد فلسفه باف نمی گه چرا و به چه جرمی افسر تو پارکینگ دانشگاه من و جریمه کرده ؟!! دستام و گذاشتم رو صندوق و با یه پرش پریدم رو ماشین نشستم. ـ راست میگیا. چرا به ذهنِ خودم نرسیده بود؟ ـ سمیرا: همینه دیگه تو همیشه بی مغز بودی درست مثل پاتریک! حالام بپر پایین دلم نمی خواد بعد از اون برسیم سر کلاس و دو ساعت جلوی درِ کلاس نگاه مظلوممو بکوبم تو صورتش تا دلش رحم بیاد. ـ من: نه عزیزم. بحث این حرفا نیست. یه فکر تازه به سرم زد. باید کاری کنیم که ماشینش و بیرون پارک کنه. سر کلاسم میرسیم، غمت نباشه. سمیرا پوفی کشید و رفت سمت خروجی: ـ سمیرا: ببین می تونی کاری کنی که همین دو وجب جایی که اینجا برای ماشینِ شیکِ هیچی ندارت بهت دادن و ازت بگیرن! ـ گمجو. همین دیروز پشت چراغ قرمز بی آبروم کرد یه کار نکن دوباره قهرش برسه. جرأت داری یه کلمه دیگه بگو خودم می کشمت. دستی به PK نازم کشیدم و گفتم: روحیش خراب میشه بچۀ نازم. والا! سمیرا خندید و گفت: ـ خب داغونِ که خراب میشه دیگه. بیا بریم هر کی ندونه فکر می کنه داره راجع به معشوقش حرف می زنه. ـ من: معشوقم حرف نداره آخه! دیگه چی بگم؟ آخی دلم براش تنگ شده. سمیرا بهم دهن کجی کرد و با گفتنِ : « هنوزم بچه ای» از پیچ گذشت. دیگه تو دیدم نبود. نمی دونم چرا هیچ وقت از مازیار خوشش نمیومد. تازه وارد دانشگاه شده بودم. پسرا اذیت می کردن به خاطر اینکه ترم یکی بودیم. یه روز یکی به سمیرا می گفت چون ترم یکی هستی، هر چی ما می گیم و باید قبول کنی! یه جورایی ازین پسر لاتا بود. هر چند که حالا اخراج شده اما به یمنِ وجودش اون روز که از سمیرا دفاع کردم باهم دوست شدیم. اولا که براش از مازیار تعریف می کردم. گوش می داد، راهنماییم می کرد، اما بعد از اینکه تو مهمونیِ تولدم دیدش اصلا حاضر نیست اسمش رو به زبون بیاره. به منم که می گه کم عقلی اگه دورِ این پسر رو خط نکشی. آیندت با این یعنی تباه. ـ سمیرا: کجا موندی مَهتا؟ مردی؟ ـ نخیر عزیزم! دارم واسه تو فاتحه می فرستم. نگاهم زوم شد رو جنسیس مشکی رنگی که داشت می رفت سمتِ پارکینگ. تا حالا ندیده بودمش. ـ سمیرا: نگاه کن تروخدا حرومت بشه. بیشرف. تو حلقومت گیر کنه. نگاه کن مهتا این ماشینِ منِ ها اونم رانندمِ گفتم ماشین و ببر کارواش زود بر گردون خونه برداشته باهاش اومده دانشگاه. ای حمّال! ـ من: خجالت بکش سمیرا. از رویا بیا بیرون، فانتزیِ ذهنتم قدِ مغزِ گنجشکیته! خوب نمی شه چون تو جنسیس دوست داری دیگه کسی سوار نشه. حالا انگار چه ماشین شاخیِ! من که کلاسم این چیزا رو قبول نداره! اما نگاه کن حرومی عینکشم پلیسِ! سمیرا نگام کرد و جفتمون غش غش زدیم زیر خنده. ـ سمیرا: هی هی . عینکش و زده بالا نگامون می کنه. اصلا استاپ کرده. حرکتم نمی کنه. ووویـــــــی نَنَه قلب منم دارم استاپ می کنه.  ـ من: خیلی خوب نگاش نکن الان فکر می کنه ندید بدیدیم. نگاه نکن! با توام سمیـــــــــرا.  سمیرا دستاش و که اتفاقا یخم بود گذاشت تو دستم و گفت: ـ نگاه کن. فشارم افتاد. عاشق شدم رفت. واییی خدا ازمون چشم بر نمی داره. کاش تو پارکینگ بودیم میومد. اونجا عشوه ای جادویی چیزی مهمونش می کردم حداقل. دستشو فشار دادم و در حالی که از مسخره بازیاش می خندیدم گفتم: ـ نگاش نکن دختر. الان جدی می گیره نمی دونه تو دوباره مسخره بازیت گل کرده که، فکر می کنه چه تحفه ایه. بیخیال بابا. مردشورِ خودش و ماشینش با هم!. ـ من که می دونم از حرصت این حرف و زدی. چشم نداری ببینی سمیرا هم بالاخره دل داد. بلاخره چشمم به جمالِ یار لامپ ال ای دی شد! زیر لب با حرص اسمش و صدا زدم و قدمام و تند تر کردم. تقریبا دنبالم دوید و گفت: ـ خیلی خب بابا ببخشید ناراحت نشو دیگه عاشق نمی شم. قول. تصمیم گرفتم جبران کنم. بگو عمو کَرَم! ـ سمیــــــرا خجالت بکش بابا. می زنمتا. باز چه خوابی برام دیدی؟ ـ جانِ من بگو مهتا. خیلی باحالِ. به نفعتم هست بابا! باور کن این یکی خعـــلی با حالِ مثل اوندفعه نیس! ـ من: خیلی خب! عَمو کَرَم!! ـ سمیرا: نوکرم!!! چشم غره ای بهش که داش غش غش می خندید رفتم و با گفتنِ: « باش تا اموراتت بگذره.» ازش رو گرفتم. 
سعی داشتم تمرکز بیشتر رو این قسمت کلاس داشته باشم چون حسم می گفت استاد از وقتی بهش گفتم حالا که دارید با لهجه بریتیش حرف می زنید کمی از غلظت کلام و لهجتون کم کنید لج کرده و داره غلیظ تر از پیش حرف میزنه. سمیرا با آرنجش زد به پهلوم و باعث شد اخمی که در اثر تمرکز زیاد رو صورتم شکل گرفته بود غلیظ تر شه. ـ سمیرا: مهتا جون قررربونت برم باور کن کار واجب دارم. ببین من زودتر برم بیرون امروز امیر ستوده ازم خواسته ساعت دوزاده ببینمش. ـ من: تو رو خدا سمیرا لال شو. ساعت پنج دقیقه به دوازده هست. الان کلاس تموم می شه. اگه پنج دقیقه دردی دوا می کنه زودتر از جلوی چشمام ناپدید شو. فقط نبینمت. ـ سمیرا: بابا تا من برم دستشویی یه رژی تجدید کنم و ریملی بزنم خودش نیم ساعت کار داره. پس با اجازه، تو سلف میبینمت. این و گفت و دستی برای استاد تکون داد و بعدم از کلاس رفت بیرون. استادم که دل خوشی از سمیرا نداره چشم غره ای بهش رفت و بعد از یه نگاه گذری به من رو به همه گفت خسته نباشید. وسیله هام و جمع کردم و بیخیال از کلاس زدم بیرون. به من چه خوب ؟! یادِ اونروز افتادم. چه ستمی بود. سمیرا رفته بود بالای منبر و داشت حسابی غیبت می کرد. استادم یهو اومد تو کلاس. هر چی به سمیرا ایما و اشاره! مگه متوجه میشد؟ آخرشم سمیرا یه مکثی کرد. استاد گفت: «خب! می گفتی؟!» سمیرا اول خیلی ریلکس گفت: « بین حرفم نپر!!» اما بعد از یکم تجزیه تحلیل یهو جیغ خفه ای کشید و همینجور سر جاش وا رفت. خیلی مردونگی کرد که از این درس حذفش نکرد اما از اون به بعد خیلی با سمیرا کاری نداره. یه جورایی بود و نبودش تو کلاس مهم نیست. تو این فکرا بودم که یکی تنۀ محکمی بهم زد و از کنارم رد شد. دستم و گذاشتم رو بازوم و کمی مالشش دادم. نگاهی به پسری که عین خیالشم نبود و داشت می رفت انداختم. اخم صورتم و پر کرد عجب آدمِ مزخرفی. بلند جوری که بشنوه گفتم: « ببخشید و برای همین روزا گذاشتن.» اما اون خیلی ریلکس تو پیچِ راهرو گم شد و رفت. لا مصب! چه کتی هم تنش بود. از این کت اسپرتا که من حسرت به دل موندم یه بار مازیار بپوشه. همیشه یه تیشرت نازک می پوشه تا اون هیکل عضله ایش رو به رخ بکشه. حتی وسطِ زمستون! گفتم مازیار. نگاهی به گوشیم انداختم. اس ام اس داده بود. از خوندنِ اس ام اسش ناراحت شدم. نوشته بود. ـ « امروز جشن تولدِ نیماست. اگه می تونی شبم بمونی بیام دنبالت. نه که آخرِ شب میام پیشت.» در جوابش زدم: « من کلا امروز خونه نیستم ببخشید. شبم خونه همون دوستت بمون.» همیشه که نمیشه اون ناز کنه. خوبه والا جاهامونم عوض شده. این آخریا هم که دو راه بیشتر برام نمی زاره یا آره یا نه. یا برو یا بیا. یا بمون یا نمون. اه. چقدر اخلاقاش بد شده. ازشم ایراد می گیرم می گه من همینم. از اول همین بودم می خواستی باهام دوست نشی. این حرفاش گاهی من و تا مرزِ جنون می بره و دیوونم می کنه. انگار نمی فهمه با برخوردش دلم ازش می گیره. انگار دیگه مثل اولا براش ارزش ندارم و مهم نیستم. تو سلف بعد از گرفتن نسکافه نشستم و منتظر سمیرا شدم. تا سه باید خودم و می رسوندم دفتر. آقایون ساعت چهار میومدن من باید یه ساعت زودتر می رفتم و به کارام می رسیدم و پرونده ها رو آماده و قرارها رو یاد آوری می کردم. دستم و دور لیوانِ داغ حلقه کردم و به بخارایی که به هر طرف می رفتن خیره شدم.دوباره ذهنم پر کشید سمتِ مازیار.  مازیار اوایل احترام بیشتری بهم می ذاشت. مدل حرف زدنش قابلِ قبول تر بود. اون موقع که دوست شدیم من هفده ساله بودم و مازیار بیست و یک ساله. حالا بعد از شش سال. من دانشجو شدم. کار می کنم. برای خودم ماشین خریدم. اما مازیار هنوزم از باباش خرجی می گیره! یه دیپلم ردیِ بی کار. حتی گاهی من براش شارژ می خرم. آخه خطش دائمی نیست. خطش و باباش وقتی دید پولِ قبضاش سر به فلک می کشه ازش گرفت. سمیرا میگه بی غیرتِ. از حرف سمیرا ناراحت میشم. گاهی هم حق و بهش میدم. مازیار هیچ تلاشی برای زندگیش نمی کنه. اما متاسفانه من تا یه حدی می تونم واقعیت و ببینم. عشق و عادتی که به مازیار دارم نمی زاره زیاد توجه کنم به اینکه آینده ای نیست. به اینکه فقط عشق نیست که مهمِ خیلی چیزای دیگه هم هست. اینارو می فهمم فقط نمی خوام قبول کنم! یه جورایی همش رو می بینم، اما انگار کورم! در مقابلش تا یه حدی می تونم حرف بزنم. همیشه از عشقی که بهش دارم استفاده می کنه و من محکوم میشم. داشتم می گفتم،! یکسال اول همه چی عادی بود. کم کم مازیار که از بود و نبودِ مامانم آگاه شد به بهونه های مختلف میومد درِ خونمون. اوایل می ترسیدم. می گن قتل هم که بخوای انجام بدی اولش سخته قضیه من بود! اوایل رنگم مثل گچ میشد و تا مرز سکته می رفتم. اما کم کم عادی شد. کم کم وقتی حرفامون رنگِ دیگه گرفت وقتی دلم با بودنش یه حس دیگه داشت فهمیدم دل بستم و عاشق شدم. با مرورِ زمان یه نیازایی بود. اون تو نگاهش داد می زد و خواسته هاش و می گفت و من از شرمِ دخترونه خواسته هامو پشتِ دلم پنهان می کردم. من مازیار و دوست داشتم. اونم می گفت عاشقمه! حالا از نظرِ ما و از دیدِ ما که با آدمای عادی خیلی فرق داشت دیگه هیچی نمی تونست قشنگتر از نزدیک به هم بودن باشه. من میمردم برای وقتایی که سرم و میزاشتم رو شونه هاش. کم کم جلوی هم راحت تر شدیم. دیگه جلوش روسری نمیزاشتم. آخه اون عاشق موهای بلندم بود. سعی می کردم وقتی می خواد بیاد براش بهترین لباسم و بپوشم. ولی خیلی چیزای دیگه هم رعایت می کردم. دلم نمی خواست یه وقتی تا جاهایی پیش بریم که پشیمونی داشته باشه چون هر دو بی تجربه بودیم!  حالا دیگه بوس و در آغوش گرفتن و لمس کردن بینمون عادی شده بود. اون هیچوقت معذب نبود. منم کم کم دیگه گونه هام گل نمی نداخت. از روش خجالت نمی کشیدم. به قول معروف دیگه نه شرمی بود و نه حیایی. اما من فقط اینکه سرم رو شونه هاش باشه و دوست داشتمو دلم نمی خواست بیشتر از این پیش برم. روز تولدم بود که مازیار خواست شب… با دستی که خورد پشتم از فکر اومدم بیرون. ـ سمیرا: نبینم غمت و رفیق.  ـ غم چیه؟ تو همیشه عادت داری جفت پا بپری تو فکرِ آدم. برو یه کیک بگیر یادم رفت. زودتر سمیرا باید برم دفتر دیرم میشه. خمصانه نگاهم کرد :  ـ نوکر می خواستی می گفتی برزگر رو بفرستم. به من چه؟ جوابش و ندادم تا بره، خوبه این پشتِ سرِ برزگر حرف زده اما باز جوری رفتار می کنه هر کی ندونه انگار استادِ طفلی دشمن خونیشِ. نمی دونم از روز اولی که برزگر اومد تو کلاس چرا سمیرا شروع کرد به غر زدن و از اون وقت تا حالا میگه من یه روز حالی این و می کنم تو قوطی. مثل اینکه جلو درِ دانشگاه نزدیک بوده با سمیرا تصادف کنه. با احساس اینکه یکی خیلی وقته روم زومِ برگشتم سمتِ بیرون. کسی نبود خیالاتی شدم. کمی از نسکافم و مزه کردم. طعمِ تلخِ تهش و دوست داشتم. درست مثل این روزای من. این روزام تهِش به تلخی میزنه. فکرشم نمی کردم یعنی اصلا دلم نمی خواد فکر کنم من و مازیار ممکنه به بن بست برسیم. دردآورِ. 
تند تند دویدم سمتِ میزم پاهام تو بوتم کج شد و پیچ خورد. و با زانو فرود اومدم زمین! قبل از اینکه ببینم پام چش شد نگاهی به درِ اتاقا انداختم خدارو شکر در بستس متوجه نشدن و گرنه بی آبرو می شدم! با شنیدنِ صدای دوبارۀ تلفن دست از مالش زانوم برداشتم و رفتم سمتش و از همون جلو خم شدم سمتِ جلوی میزم و تلفن و برداشتم: ـ بفرمایید؟ ـ الو سلام. ببخشید می تونم با آقای خاکی صحبت کنم؟ ـ شما خانمِ؟ ـ مرادی هستم، خانم پویش. ـ بله خانمِ مرادی خوب هستین؟ ایشون الان موکل دارن. یک ساعت دیگه تماس بگیرید. بعد از اینکه تماس قطع شد نفس راحتی کشیدم برای یه لحظه همه جا سکوت شد. رفتم سمتِ صندلیم، آخیش داشتم سر سام می گرفتم. همون موقع دوباره زنگ به صدا در اومد. با قیافه زار خودم و انداختم رو صندلی . خدایا امروز چه خبره؟ یا زنگِ در یا تلفن دیگه خسته شدم. هر دو تلفنا رو جواب دادم اما بازم صدا میومد. آرنجم و گذاشتم رو میز و انگشتام و گذاشتم رو شقیقم سرمم داره زنگ می زنه، محمودی از اتاق اومد بیرون و نگاهی عاقل اند سفیه بهم انداخت: ـ محمودی: خانم پویش صدای زنگِ درِ، اونوقت به تلفن جواب میدی؟  این و گفت و خندید. پسرۀ پررو. بهش دهن کجی کردم که برگشت و غافلگیرم کرد. منم خیلی شیک به روی خودم نیاوردم و خودم و مشغول نشون دادم. بعد از اینکه همکارش آقای پناهنده رو به دفترش دعوت کرد اومد سرِ میزِ من کمی خم شد و به من که زل زده بودم به صفحۀ مانیتور خیره شد و گفت: ـ معلومه حسابی خسته اید. می تونید برید. آقای خاکی هم با من. داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. یعنی کم مونده بود بپرم بغلش و ماچش کنم. اما با گفتنِ خیلی ممنون نگاهم و ازش گرفتم و دفتر و باز کردم تا رسیدایی که امروز با کارت خوان پرداخت شده بود رو به دفتر بچسبونم. دستش و گذاشت رو منگنه و یه جورایی با لمس دستم منگنه و از دستم گرفت. ـ محمودی: گفتم که می تونید برید. خسته نباشید. سعی کردم نگاهش نکنم. هیچوقت نتونستم تو این یکسالی که جای آقای مولایی اومده بپذیرمش شاید چون خیلی جوونِ. تو دلم بهش خندیدم، به قولِ خاکی جوجه مهندس. ویندوزِ مربوط به خاکی و قفل کردم و با گفتنِ خسته نباشی کیفم و برداشتم که برم. ـ محمودی: خانمِ پویش. دستم رو دستگیره موند و بدون اینکه برگردم کلافه گفتم: بــله؟ ـ محمودی: خانمِ پویش. پوفی کشیدم و برگشتم سمتش. سوئیچِ ماشینم و گرفت بالا و با ابرو بهش اشاره کرد. از خودم یکم خجالت کشیدم رفتم سمتش دستم و بردم بالا که کلید و بگیرم اما دستش و کشید عقب. محمودی: خسته نباشید. بعدم کلید و بهم داد. دیگه داشت از حدش می گذشت. پررو. حیف که می خواستم از اینجا برم. وگرنه بی آبروش می کردم. من: بهتره رو کارتون تمرکز کنید اصلا دلم نمی خواد نه شما رو بی آبرو کنم. نه خودم بیکار شم. با این حرف ازش جدا شدم و همونجوری مات گذاشتمش. فکر کرده چون با مازیار می گم می خندم می شه با اینم گرم بگیرم. از شانسم یه روز که مازیار اومده بود دفتر این دیدش و از اون روز یه مدلی شده شایدم منظوری نداره و من بد برداشت کردم. دکمۀ آسانسور و زدم. طبقۀ یازدهم بود. این روزا کمی کند شده باید بیان چکش کنن. گوشیم زنگ می خورد. مامان بود. نگاهی به صفحۀ ال ای دی بالای آسانسور که شمارۀ طبقه ها رو به ترتیب نشون میداد انداختم، هنوز نرسیده بود. بیخیال دکمۀ اتصال و زدم و جواب دادم. **** سر راه یه کم سرِ کیسه و شل کردم و برای خودم فلافل و دوغ خریدم! آخه خیلی خسته بودم و حوصله نداشتم حتی برای خودم تخم مرغ درست کنم. مازیار هنوزم بهم زنگ نزده بود. چقدر بی معرفت شده. عین خیالشم نی باهاش قهرم. قهر که نه، اصلا دلم نمی یاد باهاش قهر باشم اما ازش دلخورم. آهی کشیدم. خدایا این چه حسیِ دارم. وقتی حتی یکم ازش دلخورم احساس می کنم قلبم تو زندانِ. تا رسیدم خزم و پرت کردم سر مبل و شال و کلاهمم نمی دونم کجا شوت شد. خودم و پهن کردم رو راحتی و مشغولی خوردن شدم .  با اولین گاز یادِ مازیار افتادم. اون عاشقِ فلافل بود. لقمه بهم زهرمار شد. به زور قورتش دادم. ذهنم رفت سمتِ اون روز که فلافل خریده بودیم. از فلافلای تو ساندویچ من بر می داشت می گفت که ساندویچ من چون دختر بودم سفارشی ترِ و در حقش اجحاف شده.  خندیدم و از گذشته اومدم بیرون. ای خدا. از دستِ مازیار. دیگه نشد تحمل کنم گوشیم و گرفتم مقابلم و تو مبارزه بین بزنم نزنم، بزنم پیروز شد! بعد از دو بار زنگ زدن بلاخره جواب داد. صدای خنده پسر دخترا کاملا به گوشم می رسید. ـ مازیار: بله ؟ بگو؟! ـ من: سلام. خوبی؟  خنده ای کرد و به کسی گفت: « نکن دارم صحبت می کنم» و بعد گفت: ـ ممنون خوبم.  ـ من: چی کار می کنی؟ ـ مازیار: هیچی دارم شام می خورم. جوجه چینی. 
ـ نگاهی به فلافلِ تو دستم انداختم. حالا انگار ساندویچ منم کمی غمگین بود! ـ پس مزاحمت نمیشم بخور. ـ مازیار: ممکنِ صدای گوشیم و نشونم. ناراحت نشو. خودت خواستی نباشی. بای.  بغض راه گلوم و بسته بود. چقدر جدیدا بی عاطفه شده. بی تفاوت و راحت از من می گذره. یعنی حتما باید براش تنوع داشته باشم؟ یعنی مهتایِ خالی رو نمی خواد؟ یعنی این خودِ مهتا نیست که مهمِ؟ تن و بدنِ مهتا ارزشش بیشترِ؟ مگه نمی گه عاشقِ؟ حتما باید بهش باج بدم تا باهام باشه؟ خدایا این تقسیمِ عشقمِ؟ یا گدایی از عشقم؟ روکش و ساندویچ و کشیدم گذاشتمش رو عسلی. رو راحتیا دراز کشیدم، پاهام و تو بغلم جمع کردم و شروع کردم به نوشتنِ چیزای نا مفهموم با انگشت اشارم رو پوستۀ چرمیِ راحتی. « از شبِ تولدم بود که گفت پیشم میمونه. گفت دلش نمیاد تنهام بزاره. اگه بره دلش پیشم می مونه. دلش تنگ می شه. نمی تونه ببینه شبِ تولدم تنهام.  با این حرفا تا آسمون می رفتم، یه دوری تو ابرا می زدم و بعد بر می گشتم رو زمین. عرشی که مازیار رو زمین برام ساخته بود و با هیچی نمی شد عوض کرد. من تو عشقم صادق بودم. اونم بود. یعنی شایدم نبود. اما بود. یاد حرفاش و کاراش که میفتم… نمی دونم چی بگم. اون شب مازیار موند پیشم. بهش اعتماد داشتم اعتمادمم بیشتر شد. تا خود صبح من تو دستای گرمش و آغوشِ پر از محبتش آرامش و حس کردم. مازیار با اینکارش بهم ثابت کرده بود که خودم مهمم نه جسمم. اما راستش بعدش کمی عذاب وجدان داشتم نسبت به اعتمادی که مامان بهم کرده. سعی داشتم دیگه مازیار و نگه ندارم. تویِ این تقریبا شش ماه شایدم کمتر، حدودا چهار یا پنج ماه، بعضی اوقات که مامان ماموریت بود مازیار اصرار می کرد شبا پیشم بمونه. کم کم حس کردم حسِ تو نگاش بیشتر رنگِ نیاز داره. اونجا بود که از مریم دوستِ دبیرستانی و همسایه بالایی کمک گرفتم. بعضی شبایی که مامان نبود اون میومد پیشم و مازیارم حرفی نمیزد کمی پیشمون می نشست و بعد می رفت. اما می فهمیدم عصبی و کلافست. تا بلاخره دیشب. دیشب مریم یه مشکلی براش پیش اومد و خونه نبود مازیار پیشم موند. یه حرفایی می زد. حرفاش بو داشت:  ـ «عشق با هوس قشنگِ. این حرفِ مازیار بود. اما بنظرِ من عشق و هوس هیچوقت نمی تونن کنارِ هم باشن. » «من می خوام بیشتر باهات باشم. من از تعهد خوشم نمیاد. ازدواج اون چیزی نیست که من بهش فکر می کنم.» قطره اشکی که از چشمم سرازیر شد و پاک کردم. دوباره حرفش یادم اومد: « بیا با هم باشیم. اما جدا از هم. حتما لازم نیست ازدواج کنیم و پر از دغدغه شیم.» با حرص نشستم و به تابلوی اِن یکادِ روبه روم چشم دوختم. چند بار خوندمش تا بلکه آرامش مهمونِ قلبِ خستم بشه. یه شُکِ بزرگ بود حرفایی که دیشب مازیار میزد. انگار داشت آمادم می کرد تا یهو یه تیری بزنه و خلاصم کنه. اما شانس اوردم. حالت تهوعی که از غروب داشتم بلاخره کار خودش و کرد و باعث شد مازیار دیگه به حرفاش ادامه نده.  هیچی به اندازۀ این برام زور نداشت که بهم گفت به ازدواج با من فکر نکن. در صورتی که خودش اوایل حتی اسم بچه هم برای آینده انتخاب کرده بود. با این افکار چند تا فحش به خودم دادم. الحق که من هنوز بچه دبستانی بودم. الحق که احساساتم شده بود عین این دبیرستانیا که امروز عاشقن فردا فارغ. اما کو؟ چرا من فارغ نمی شم؟ شاید حق داره قلبم که انقدر بی قرار و بچه گانه فکر کنه.  سعی کردم بشم همون دختر لوسی که مامانش همیشه نازش و می کشید. چرا مازیار اینجوری نیست؟ چرا من خودم نیستم؟ چرا همش کوچیک شدن؟ اما یعنی من دارم خودم و کوچیک می کنم؟ نه من فقط دارم از عشقم می گم. از عشق. از عشق گفتن هیچوقت به معنیِ حقارت نبوده. 
سرم و از شیشه آوردم بیرون و گفتم:  ـ یعنی چی آقای بهادری؟ من الان چی کار کنم؟  ـ متاسفم دخترم امروز آقای بَرزِگر مهمون داشتن و یه ماشین اضافه تو پارکینگِ. من دور از چشم بقیه اجازه دادم ماشینت و تو پارکینگ مخصوص بزاری اما امروز دیگه نمیشه کاری کرد. دیروزم مهمونشون اومده بود مجبور شد پشت ماشینای دیگه پارک کنه، که بعد کلی دردسر داشتیم. سمیرا که حسابی قاطی کرده بود چند تا فحش زیر لب به برزگر داد، به غر غراش توجه نکردم و رو به بهادری گفتم: ـ آقای بهادری اجازه بده برم. ماشینِ من کوچیکِ یه جوری میزارمش که مزاحم کسی نشه. یه ربع دیگه کلاسم شروع میشه دیر میشه برم خیابون پایین پارک کنم دیدید که اینجا دیگه جا نیست. کلافه سری تکون داد و دستش و بین موهایِ جوگندمیش کشید و گفت:  ـ چه کنم که همتون دخترایِ من هستید؟ برو. برو ولی برای من دردسر نشه ها. لبخندی به روش پاچیدم و گفتم: ـ خیالتون راحت هر کی پرسید می گم شما نبودید که ما اومدیم داخل. سمیرا رو من خم شد و گفت: ـ بله می گیم آقای برزگر پست رو تحویل گرفته بود، اون بهمون اجازه داد! دیگه معطل نکردم و در حالی که می خندیدیم گازش و گرفتم سمتِ سرازیریِ پارکینگ. سمیرا سرش و از پنجره آورد بیرون و با صدای بلند گفت: ـ کَرِتیم حاجی بهادر!! بعد غش غش زد زیر خنده. رسیدیم پایین. نیشم که تا پشت سرم باز بود و جمع کردم حواسم به پسری جمع شد که با تعجب ایستاده بود و در حالی که دستش رو در ماشین بود به ما نگاه می کرد. آروم زدم رو پای سمیرا تا حواسش جمع شه. سمیرا خودش و جمع و جور کرد و زیر لب گفت: ـ همون دیروزیِ هستا. همون عینک پلیس، ماشین جنسیس. بیشرف چه کیفِ نازی داره. به جانِ خودم کل ایران و گشتم همچین کیفی پیدا نکردم. در حالی که پیچ و دور میزدم گفتم: ـ ببند سمیرا لب خونی می کنه.  نشد خیلی چهرش رو ببینم چون سعی کرد با رو گرفتن از ما تعجبش رو مخفی کنه. تونستم ته پارکینگ یه جا پیدا کنم. بعد از پارک ماشین بی توجه به اون که هنوزم تو ماشین بود و نمی دونم چی کار می کرد رفتیم بیرون. وقتی از دیدش پنهان شدیم قدمام و تندتر کردم و به سمیرا گفتم زودتر بیاد چون ممکن بود از ما بپرسه چرا اینجا پارک کردید یا مثلا کی اجازه داد اینجا پارک کنید و دردسر شه. به چهرۀ عبوسش که میومد از این گیر سه پیچا باشه. ـ سمیرا: ای جــــان! خوب بپرسه من کاملا در خدمتشونم توضیح می دم براشون! ـ من: سمــــــیرا بابا دس بردار زشته این کارات! راستی سمیرا! بهادری گفت این استادِ جدیدِ؟! ـ نه بابا فکر کنم گفت مهمونِ یا یه همچین چیزایی. مهمونِ برزگر. چیه نکنه دل دادی؟ ـ برو بابا. ما که دل دادیم، اما نه به این. بعدم تو من و میشناسی از آدمایی که اینجوری نگاه می کنن خوشم نمیاد. سمیرا زد بهم و با تشر گفت:  ـ اونوقت تو کِی دیدی اینجوری نگاه می کنه؟ ای بی سر و پایِ هیز.  بی توجه به حرفاش رفتم سمتِ تابلویی که بچه ها دورش جمع شده بودن و به چیزی نگاه می کردن. بعد از چند لحظه که به نتیجه ای نرسیدم پشییمون شدم از اینکه ایستادم فکر نمی کنم چیز مهمی باشه زدم به سمیرا و گفتم: بیا بریم.. مهم نیست. اما سمیرا دستم و سفت گرفت و گفت: ـ اون دفعه هم به حرفِ تواِ کم عقل گوش کردم دیگه . واستا ببینیم چیه! سمیرا با قد نسبتا کوتاهش چند ثانیه یه بار می پرید ببینه چه خبره و گهگاهی به پسرا بلند فحش میداد و با لفظ نردبون یا زرافه سعادتمندشون می کرد. ـ ببخشید خانوم. آقای برزگر الان تو کدوم سالن هستن؟ صدای گیرایِ پسری بود که از پشت اینو ازم پرسید. دلم میخواست چهرش رو ببینم اما خودم و کنترل کردم و گفتم: ـ با آقای برزگر چی کار دارید؟ دوباره صداش اومد: ـ می خواستم باهاشون صحبت کنم. سمیرا رفت جلوتر و چون جایی برام نبود من موندم بیرون. ـ من بهتره نرید پیشش حتما برای نمره، آره؟ ببینید این استاد جز پول چیزی نمی بینه. کلا نافش و گذاشتن لای پول خاک کردن! اصلا یه وضعی داریم ما! شما هم خودت و سبک نکن. چون بدونِ اینکه حرفات رو بشنوه بهت شماره حساب میده! نمی دونم این حرف و از کجام آوردم چون همه برزگر رو از رو جدیت و خوب بودن تحسین می کردن. اما دانشجو جماعت عادت داره به صفحه گذاشتن! صداش که حالا انگار یکم رگه های خنده توش داشت بلند شد و گفت: ـ جدا؟ یادم باشه در برخورد با ایشون خیلی مراقب باشم. آخه من اصولا باج به کسی نمی دم. معلومه شما هم دلِ خوشی ندارید از استاد به این خوبی. اما من مهمونِ ایشون هستم!! دیروز تو همین کلاس بودن اما امروز نیستن! خانم می دونن باید کجا پیداشون کنم؟ یا من برم؟ اییییییییی یعنی این همون آقای مهمونِ؟ همون کیف قشنگِ؟ یـــا قمر! مهتا پر. مهتا دود. خدایا به دادم برس. عقب عقب از جمع بچه ها جدا شدم و برگشتم سمتش. سرم و انداختم پایین و گفتم: ـ ای وای. من و آقای برزگر یکم با هم شوخی داریم! جدی نگیرید! یه وقت حرفی نزنید منو وسطِ ترمی آلاخون والاخون کنید یه تای ابروش و انداخت بالا و در حالی که لبخند جذاب و محوی تو صورتش نمایان بود، بی توجه به حرفِ آخرم دوباره خواستش رو تکرار کرد: ـ کجا می تونم پیداشون کنم؟ سمیرا در حالی که فحش می داد اومد سمتم. ـ سمیرا: بیا بریم مهتـا. بابا مگه این درازکا می زارن ببینم چه خبره؟ از خیرش گذشتم… سمیرا با دیدنِ پسرِ حرفش نصفه موند. دستِ منم که داشتم به درِ کلاس اشاره می کردم از مدلِ حرف زدنِ سمیرا تو هوا موند و حرفم و خوردم. پسر که حالا اخم داشت و خیلی با جذبه شده بود گفت: ـ فهمیدم. ممنون از راهنماییتون خانم! وقتی رفت سمیرا زحمت پایین آوردنِ دستم و کشید و گفت: ـ ای خدا یعنی خواب میبینم؟ دیدی چطور خودش رو به من نزدیک می کنه؟ داره تو رو واسطه قرار میده! نگاه کلافم که ناشی از بی آبروییم بود و دوختم به سمیرا و با عصبانیت گفتم: ـ دهنِ تو چرا قفل و کلید نداره؟ یکم ادبش کن بابا. اومدی خرابتر کردی. گندت بزنن که گند کاشتم 
  
چند لحظه بعد از دوستِ استاد برزگر رفتیم سمتِ کلاس. استاد زودتر از همیشه اومده بود. امیدوارم چیزی نگه که جلوی یه تازه وارد خجالت زده بشیم. اما آخه اون سنش خیلی بیشتر از ما می زد شاید بیست و هشت یا نه بهش می خورد. سر کلاس ما چه کاری می تونه داشته باشه؟ شونه ای بالا انداختم. خوب منم همچین سطحم پایین نیست دیگه آخراشم. سمیرا در زد و در کلاس و باز کرد. استاد صحبتش و قطع کرد و به ما نگاه کرد با لهجۀ قشنگ و غلیظِ بریتیشش اجازه داد که ما بشینیم: ـ بفرمایید بشینید. این و گفت و مشغول حرف زدن شد. من درست پشتِ سمیرا بودم با این حرف آسوده از اینکه حرفی نزده نفسم و فوت کردم بیرون و جلوی موهام که کج ریخته بود تو صورتم رفت بالا.  نگاهم چرخید دورِ کلاس و درست ردیفِ اول رو مهمونِ استاد ثابت شد. داشت من و نگاه می کرد، با لبخند. وقتی نگاهم و متوجه خودش دید ادای من و در آورد و موهاش و فوت کرد بالا بعد لبخند شیطونی زد و خیلی شیک نگاهش و ازم گرفت! اخمی کردم رو صندلیِ کنار سمیرا نشستم. پسرِ ادایِ من و در میاره. بی ادب! جالبه تا من حواسم هست می خنده اما کلا آدمیِ که اخمو و ساکتِ. این و خودم دیدم با چشم! کم کم کلاس گرم شد. بحث و چَلِنج بینِ بچه ها و بود و هر کسی ایدش رو یه جوری بیان می کرد. برای اولین بار استاد اجازه داده بود دختر و پسرا تا این حد راحت بحث کنن و از هر دری حرف بزنن. اصولا بحث از سیاست تو کلاسِ ما بدونِ اینکه خودمونم متوجه باشیم توسط استاد کنترل می شد و تا یه حدی اجازۀ پیشرفت داشتیم بعد از اون نسخش و می پیچید. خیلی وقت بود بچه ها صحبت می کردن و دوستِ استاد با دقت به چهره ها نگاه می کرد. بنظرم بیشتر از اینکه حواسش به حرف باشه به حرکت ها بود. انقدر با دقت گوش می داد حتی متوجه نگاه های خیرۀ منم نمیشد! خوب چیکار کنم؟ برام جالب بود چون بدجوری تمرکز کرده بود رو بچه ها! اعصابم خورد شده بود. استاد حق نداشت بزاره بحث تا این حد ادامه پیدا کنه جو متشنج شده بود، اونم بحثای ممنوعه. البته اسمش ممنوعه بود چون با احساسم بازی می کرد. و گرنه حرف دلِ جوونایی که دارن این مملکت و میسازن چرا باید ممنوعه باشه؟ بلاخره یکی از بچه ها کم آورد و رفت بیرون.  با رفتنِ همکلاسیمون استاد رفت نزدیکِ دوستش و گفت: ـ کافیه؟ البته این و فقط من اونم از رو لب خونیشون فهمیدم. برام جای تعجب داشت استاد که کمِ کم باید پنجاه و پنج سنش باشه چطور دوستی به این جوونی و جنتلی داره؟ و اینکه چرا باید از اون بپرسه کافیه یا نه؟ یعنی بحث به خواستِ اون ادامه پیدا کرده بود؟ پسر بلند شد و بعد از دست دادن با استاد با گفتنِ خسته نباشید و تشکر و ابرازِ تاسف برای گذشته از کلاس رفت بیرون. سمیرا اومد کنار گوشم و گفت: ـ سمیرا: هی هی نفهمیدم دقیق اما پسرِ روانپزشکِ یا شایدم روانکاو یا اصلا شاید خودش روانیِ! اومده بود اینجا نمی دونم چی چی یاد داشت برداره. قبل از اینکه بیاییم خودش رو معرفی کرده بود این دو روز مهمونِ کلاسمون بوده. دیروز سر کلاس ترم یکی ها امروزم ما. متفکر سری تکون دادم و گفتم: ـ پس حدسم درست بود. اخه اصلا بهش نمیومد که دانشجو باشه.  تو دلم فکر کردم . آخه بحثای ما چه ربطی به روانپزشکی داره؟ حتما باید این و بپرسم تا حس کنجکاویم ارضا بشه! سمیرا به سقف کلاس نگاه کرد و آروم همونطور که با نفساش حرف میزد گفت:  ـ خدا رو شکر، اگه همسنمون بود خوب نمی شد، آخه من دوست ندارم شوهرم همسنِ خودم باشه. با تعجب نگاش کردم. لبخند گشاد و دندون نمایی زد و گفت: ـ خدا رو چه دیدی شاید از من خوشش اومده باشه. دیگه داشتم جدی می گرفتم. سمیرا هر پسر جدیدی می دید برای خنده از این حرفا می زد اما فکر کنم الان داشت جدی حرف میزد. متفکر داشتم به رفتارای سمیرا فکر می کردم که با آرنجش زد بهم و گفت: ـ دیوونه شوخی می کنم جدی نگیری. این پسر دو روزی اینجا کار داشت و رفت. شاید دفعه بعد که همدیگه و می بینیم اون دنیا باشه اونم چون پشت سر خودش و ماشینش جلسه گذاشتیم. سری تکون دادم و گفتم: ـ دیگه داشتم نگرانت می شدم. با صدای استاد به خودمون اومدیم. ـ پویش، حسنزاده، بیـــرون!!! با سمیرا نگاهی رد و بدل کردیم. سمیرا بلند شد و وسیله هاش رو برداشت. دستش و گرفتم اما خیلی جدی دستش و کشید و رفت بیرون. دخترۀ دیوونه. با استرس به استاد خیره شدم، نه نمی تونست همچین کاری با من بکنه. خیلی ریلکس نشست پشت میزش و عینکش و پرت کرد رو دفترش. ـ استاد: خانمِ پویش، شنیدید که چی گفتم؟ فکر کنم دوستتون بیرون منتظرن بفرمایید به ادامۀ صحبتاتون برسید. سرم و انداختم پاینن. زیرِ نگاه سنگینِ پسرا واقعا عذاب آور بود. الهی دکمۀ شلوارت جلوی همه باز شه، زیپت پاره شه. وسیله هام و برداشتم اما بازم دلم نمیومد برم بیرون. با صدایی که می لرزید گفتم: ـ متاسفم استاد. عینکش و زد و شروع کرد به صحبت کردن. پوفی کشیدم و نشستم سر جام. گر گرفته بودم. از یه طرف بحثای پیش اومده از یه طرفم برزگر. چقدر دلم می خواست برای یکبار هم شده حالِ این برزگر رو بگیرم. 
  
زانوهام وتو شکمم جمع کردم پُکِ عمیقی به قلیونم زدم و به دودش خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم که باعث شد باقیِ دود های مونده تو ریه ام هم خالی بشه. نگاهی به ساعتِ لنگر مانند سفره خونه انداختم . عقربه ها ۶ رو نشون میدادن. نیم ساعت از وقت قرارمون گذشته اما مازیار هنوز نیومده. خوبه گفتم که به خاطر تو یه ساعتی دیرتر می رم دفتر. خوبه می دونه برای این یه ساعتم کلی بهونه جور کردم. یدونه از شکلات سنگی ها رو انداختم بالا تا سنگینیِ دو سیب بیشتر از این دامنگیرِ سرم نشه! ـ خانم چیزی لازم ندارید؟ صدای پسری که هر چند دقیقه میومد تا مطمئن بشه مشتری هاش چیزی نیاز ندارن و راضی اینجارو ترک می کنن بود. شلنگ رو دور قلیون پیچیدم. لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ صورتحسابم لطفا.  سری خم کرد و از کنار تختم رفت. یه اس ام اس برای مازیار زدم. ـ « نیومدی، شایدم دیر اومدی. من رفتم! »  پولی که تو صورتحساب نوشته بود رو گذاشتم رو میز. کفشم و پوشیدم و راه افتادم. از پله های مارپیچی گذشتم. دیگه از تو سفره خونه کسی نمی تونست من و ببینه. یه آینه قدی گذاشته بودن. نگاهی به خودم انداختم و کمی لبام و بهم مالیدم تا رژ لبم پخش بشه. کسی از پشت بغلم کرد و در گوشم گفت: ـ خوشگلـی عزیزم خیالت راحت! حالت مورب مانند پله ها این اجازه رو نمی داد که بتونی پشت سرت رو ببینی. جا خوردم ، اما نترسیدم. مازیار بود. چه عجب آقا تشریف فرما شدن. برگشتم و با اخم نگاش کردم.  ـ الانم نمیومدی. ـ خواب موندم! خوب می خواستی بیدارم کنی! ـ من: واقعا که مازیار. باورم نمیشه بیست و هفت سالت باشه. مثل پسرای بیست ساله می مونی . یکم با معنیِ مسئولیت تو زندگیت آشنا شو. دستاش و رو سینه قفل کرد و با ژست خاصی نگام کرد: ـ چشم عزیزم سعیِ خودم می کنم. کلافه زدمش کنار که برم.  ـ من: تازه می خوای سعی کنی؟ من هیچی، اصلا من به درک یعنی نمی خوای تو زندگیت یه هدف و برنامۀ خاص داشته باشی؟ ـ بیکاری؟! هدف برای چی؟ بیا بریم پایین عزیزم اونجا حرف می زنیم. ـ مازیــــار! ـ گفتم که پایین حرف می زنیم. ای بابا زشته آخه من الان اومدم بالا دوباره برم پایین. وقتی دید نمی رم برگشت و دست منو گرفت و تقریبا دنبالِ خودش کشید. نمی دونم چرا نمی تونستم خیلی مقابلش بایستم. شایدم چون همیشه یه جوری قضیه و جمع می کنه و نمی شه که مقاومت کنم. وقتی نشستیم با دست زد کنارش رو فرشِ لاکی رنگِ تخت و گفت: ـ مازیار: بیا بشین کنار من. تو که می دونی همیشه جات کجاست!  وقتی دید با حرص نگاش می کنم لبخندی مهمونِ صورتش کرد و با لحن مهربونتری درخواستش و تکرار کرد. ای خـــدا خوب اگه نمی گفتم خودم می رفتم اصلا دلم نمیاد وقتی هست ازش جدا باشم. در حالی که ته چهرم می خندید رفتم کنارش. دستش و انداخت دور گردنم و به پسری که اومده بود سفارش بگیره سفارشمون و داد. وقتی پسر رفت چونشو گذاشت رو سرم و دستم و گرفت.  ـ مازیار: پریشب حالت بد بود. خوبی؟! بهتر شدی؟ ـ اوهوم. تازه یادت افتاد بپرسی؟ مهمونیِ دیشب خوش گذشت؟ ـ مازیار: آره جات خالی، بد نبود. لج کردی که نیومدی، نه؟ ـ از دستت ناراحت بودم. امروزم می خواستم یکم راجع به یه سری مسائل حرف بزنیم که دیر اومدی. ـ مازیار: الان بگو می شنوم. اتفاقا منم باهات حرف دارم. ـ پس اول تو بگو. البته یه لطفی کن و تکراری حرف نزن. اصلا دلم نمی خواد معنی و منظورِ حرفای پریروزت و درک کنم چه برسه به اینکه دوباره بشنومشون. ـ مازیار: چرا عزیزم؟ حقیقت تلخِ؟ من موندم تو عشقِ تو. تو چجوری عاشقی؟ ـ اگه عاشقی به اون چیزاییِ که تو فکر می کنی پس من استثناء هستم و مدلم فرق می کنه. لطفا برای رسیدن به خواسته های خودت عشق من و زیرِ سوال نبر. ـ مازیار: من این چیزا رو نمی فهمم مهتا. من یه نیازایی دارم. توام داری. حتی نیازِ تو بیشترم هست. نمی دونم وقتی من هستم توام هستی. وقتی ناز هست و نیازم هست چرا نباید لذت ببریم؟ چرا سعی داری رو آتیشِ احساساتت خاک بریزی؟  ـ بحث این حرفا نیست. سعی نکن با این حرفایی که خودتم نمی تونی نقطه منطقی توش ببینی من و توجیهم کنی. من برای توام. این چیزیِ که از ته قلب می خوام و خواستۀ توام هست! اما بهتره یه چیزایی بینمون مرزِ مشخص داشته باشه. نمی خوام خودم و با خواسته هام معامله کنم، که آره تو اینکار و کن منم اونکار و می کنم! نه بحث این حرفا نیست. اما ترجیح می دم تو خودت و بشناسی با مسئولیت آشنا بشی، ترجیح می دم یه تعهدی به هم داشته باشیم بعد برای با هم بودن وقت بیشتری میزاریم.  مازیار کلافه من و از خودش جدا کرد و تو صورتم نگاه کرد: ـ مازیار: منظورت از درک درست چیه مهتا؟ چکار کنم که درکم درست باشه؟ ـ من: تا حالا شده به این فکر کنی خیلی زشته از بابات پول تو جیبی می گیری؟ به این فکر کردی دیگه خودت مرد شدی؟ ـ مازیار: چی می خوای بگی مهتا؟ تو که نمی خوای مرد بودنِ من و ببری زیرِ سوال؟! شک داری بهم ثابت کنم ، ها؟! ـ من: خجالت بکش مازیار این چه طرزِ حرف زدنِ؟ من می گم چطور می تونی خواسته هایی ازم داشته باشی که می دونی تو مخم نمیره؟  تا همین الانشم من خیلی زیاده روی کردم. یه چیزایی و به خاطر تو گذاشتم کنار. مثل حرمت به خودم به خونه ای که توش زندگی می کنم به مامانم. اما بیشتر از این دیگه نه. یه قدمم تو برای من بردار اینجوری دلمم خوش می شه توام عشقت اندازۀ من هست. دستش و گذاشت رو دستم که رو پاش بود. سرم و بالا کردم و نگاهم تو نگاش قفل شد. چشمای درشت و آبیش یه حرفایی میزد که درکشون نمی کردم یا شایدم نمی خواستم که درک کنم. ـ مازیار: ببین مهتا تو اگه من و دوست داری. اگه می خوای باورت داشته باشم با… حرفش و قطع کردم دستم و از زیر دستش کشیدم بیرونو به نشونه کافیه بردم بالا… ـ من: کافیه مازیار. بسه نمی خوام بشنوم. نمی خوام برای رسیدن به خواسته هایِ نفسانیت از عشق و احساسم استفاده کنی. کلافه دستی به موهاش کشید و گفت: ـ باشه مهتا. بهتره یکم هر دومون فکر کنیم. یه مدت دوری باعث میشه هم راحت تر تصمیم بگیری. هم یه فرصت به هر دومون دادیم. با نا باوری سرم و تکون داد: ـ فرصت؟ تصمیم؟ فرصتِ چی؟ تصمیم برای چی؟ نمی فهمم. باور کم نمی تونم پسرِ پیشِ رومو ، مازیار این سه چهار ماه رو درک کنم. یهو خیلی تغییر کردی. صد و هشتاد درجه با اون پسر سادۀ بیست و یک ساله تفاوت داری. حتی یک ابسیلون هم به شش سال پیش شباهت نداری. پوزخندی زد و فاصله ای که من ایجاد کرده بودمو از بیرون برد سرم و با دستش آورد بالا: ـ مازیار: آدما فرق می کنن مهتا. مغز و فکرم رشد می کنه درست مثل جسم.  ـ من: جالبه. اما طرز فکرِ تو همینطور مغزت یه جورایی بر عکسِ جسمت رشد کرده نه؟!!! آدما هر چی سنشون میره بالاتر بیشتر خواستارِ آرامش و سر و سامون رسیدنن. چونم و گرفت و سرم و برگردوند سمتِ خودش. ـ مازیار: مشکلِ تو چیه مهتا؟ ازدواج؟!!! ـ من: برات متاسفم که من و نشناختی. نه خواستارِ من تنها مهم نیست. همونطور که منِ تنها نمی تونه این رابطه و نگه داره. کاری که من تا امروز می کردم، تلاشِ یکطرفه. از این به بعد برای دوستیمون هیچ تلاشی نمی کنم. اگه خواستی بسم الله. نخواستی همه چی تموم. باور کن مازیار جدی می گم. سعی کن به من احترام بزاری همینطور به خودت. از رو تخت بلند شدم. و کفشام و پوشیدم با صدایِ کمی بلند گفت: ـ بعدا راجع بهش حرف می زنیم. چیزی نگفتم و زدم بیرون. دلم نمی خواست گریه کنم. از یه طرفم انقدر خودم و کوچیک و حقیر می دونستم که دوست داشتم بشینم وسطِ خیابون و به حالِ دلم زار بزنم.  نشستم تو ماشین و با هزار جور فحش به کسی که ماشینش و بدون کوچیکترین فاصله از ماشینِ من پارک کرده بود فحش دادم. با غیظ گاز دادم که از بینِ دو ماشین رفتم بیرون. اما تو لحظه اخر سر ماشین گیر کرد به ماشین جلویی و یه خراشِ بزرگ روش نمایان شد. با مشت کوبیدم رو فرمون. لعنتی! لعنتی! خدا می دونه که حالا چقدر باید خسارت این لگن و بدم. 
  
سمیرا که از پشت بغلم کرده بود، کیفش و گذاشت رو صندلی و اومد رو به روم زانو زد. دستام و گرفت تو دستش و گفت: به قولِ عمو خسرو که می گفت: هر خرابی رو میشه درست کرد ! به جز ذاتِ خراب… دستم و از تو دستش کشیدم بیرون چشم غره ای بهش رفتم: ـ من: اه ه ه!! خواهش می کنم سمیرا دست بردار. مازیار ذاتش خراب نیست. اون فقط یکم تحت تاثیر دوستاش قرار گرفته خودش پسرِ خوبیه. شاید راست می گه شاید باید کمی فرصت به خودمون بدیم. سمیرا لبخندِ تلخی زد و گفت: ـ ساده ای دوستِ من. تو خیلی ساده ای، مثلِ عشقِ بی ریات. مازیار تمومِ دوستاش و درس میده. اونوقت تو می گی از اطرافیان یاد گرفته؟! لبخند سمیرا رو دوست نداشتم یه مدلی بود. انگار داشت با لبخندِ پر از معنیش یه خطِ سیاه می کشید رو افکار مثبتِ من نسبت به مازیار. چشمایِ پر از خواهشم و دوختم بهش و گفتم: ـ من : من احساس می کنم تو باید یه چیزی رو برای من بگی و روشنم کنی. اونم از شب تولدم به بعد. من دوستتم حرف بزن سمیرا.  فشار خفیفی به دستاش دادم تا بلکه احساسم و بیشتر و بهتر درک کنه. ـ سمیرا: گلم به گفته های دیگران توجه نکن. گفته های دیگران و یه جور راهنمایی ببین. یه چراغ قرمز، شایدم سبز. خودت ببین. با چشمِ باز. همیشه می گن تا ندیدی باور نکن. من حرفی نمی زنم تا خودت ببینی. من هر چیزی که بگم هیچ فایده ای نداره جز اینکه شاید رابطمونم سرد شه. تو الان کوری! شاید یه روز چشمت باز شه که دیر شده اما مطمئنم زودتر از اونم تو با هیچ تلنگری از دنیای سادگیت بیرون نمیای. فقط نظرِ من و راجع به مازیار بدون، اون مثل آهن می مونه فقط به دردِ لایِ جرزِ دیوار می خوره! اومدم حرف بزنم. اما دستش و آورد بالا و مانع شد. ـ سمیرا: خواهش می کنم مهتا. فقط خودت ببین. درست ببین. برای یک روزم شده صرفِ نظر از عشقت بشین خوبیا و بدیارو بچین کنارِ هم. اونوقت میبینی که خوبی فقط از تو بوده. بدی های مازیار برای تو اصلا دیده نمیشه! از سمیرا رو گرفتم و به آسمون لبریز از غم چشم دو ختم: ـ من: دلم برای دویدن زیر بارون تنگ شده سمیرا.  سمیرا بلند شد و دستاش و باز کرد و یه دوری چرخید. لبخندی زدم و گفتم: ـ دیوونه بشین همه بد نگاه می کنن. ـ سمیرا: بلند شو مهتا. اینم بارون. ببین خدا چقدر دوست داره. فقط تویی که ازش دوری دختر. ببین به حرفت گوش داد. بلند شو. باید روحت و بشوری. نباید غمگین باشی. بیا بریم بیرون منم هوس کردم زیر این بارون بدوم.  با خنده دنبالش رفتم. کیفامون سپردیم به بهادری و رفتیم بیرون. واقعا نیاز داشتم به بارون. بوی بارون، بوی نیتراتی که از خاک بلند شده بود و من عاشقشم. یه حسِ مطبوع.  مثل آدمی که بعد از یه روزِ پرکار تو حموم جسمش و شستشو میده اما من داشتیم روحم و می شستم از اینهمه تحقیر و دلشکستگی. حرفای سمیرا باعث نمیشه من مازیار و فراموش کنم. من باهاش حرف میزنم. مطمئنم اونم دلش نمی خواد همه چیز تموم شه. الان یه انرژیِ مضاعف گرفتم. یه ارادۀ قوی برای ساختنِ یه زندگی! اما نمی دونم… مازیارِ الان و دیگه نمیشناسم گاهی می ترسم از اینکه راحت بگه خدافظ. می ترسم که براش فقط یه تجربه بوده باشم و بس. گاهی خیلی حرفا رو با تردید می زنم که مبادا ترکم کنه. اما چرا، چرا باید اینجوری باشه؟ دویدن زیرِ بارون به جز یه موشِ آبکشیده یه روحِ سرشار از انرژی به وجود آورد. ای کاش شال و کلاه سرم بود. دانشگاهِ ما هم چه گیرایی مییده ها! تو شیشه های رفلکس یکی از ساختمونا به خودم نگاه کردم. آب از موهای بلندم که حالا در اثرِ بارون صاف شده بود و چسبیده بود به صورتم می چکید. قطره های آب به پوست برنز صورتم با اون رژگونه های بژ و رژلب گلبه ای جذابیتِ دو چندادن داده بود. صدای سمیرا که با نفساش حرف می زد و بیخِ گوشم بود باعث شد از خودم چشم بگیرم و یدونه بزنم تو کلش! ـ سمیرا: چه س … س ی! خوردنی شدی عجقِ من! ـ سمــــیرا!!! تا دمِ در دانشگاه دنبال هم دویدیم. دوستش داشتم. هر وقت که حالم گرفته بود می دونست چیکار کنه که یکم شاد شم.با یاد آوریِ مازیار دوباره دلم گرفت. اما سعی کردم فعلا بهش فکر نکنم. این مسئله تنهایی حل شدنی نیست. فکر کردن بهشم تنهایی اکی نیست! باید خودشم باشه تا به یه نتیجه ای برسیم. با سر و صدا وارد اتاقک کوچیکِ بهادری شدیم. سمیرا با ذوق و هیجان گفت:  ـ وایییی خیلی سرده ه ه… خیلی خوش گذشت جاتون خـــــالی. کیفای مارو بدید تا برزگر با این قیافه ندیدتمون بریم. بزار کلا نفهمه امروز اومدیم. نمی ریم کلاس! بهادری تک سرفه ای کرد و صداش صاف کرد.  ـ بله خانم، کیفاتون رو همون صندلیِ. از بخاری فاصله گرفتم و کامل رفتم تو اتاقک امکان نداره بهادری اینجوری با ما سنگین حرف بزنه! محالِ! با دیدنش سر جا خشکم زد، مُردم، سکته زدم، نیشم و که تا پشتِ کلم باز بود و بستم و با صدای بریده و آرومی گفتم: ـ س. سلام! 
  
دو دستش و کشید رو صورتش و بلند شد. نفسش و صدا دار داد بیرون و گفت: ـ پویش! حسنزاده! از امروز تا روزی که من تو این دانشگاهم و با من درس دارید یک جلسه غیبت برابرِ با پاس نشدنِ این درستون،! زود برید سر کلاس. همین الان! عقب عقب رفتم و با سمیرا زدیم بیرون. من که هنوز از ترس رنگم مثل گچ بود اما سمیرا الکی هی می خندید. خوبه دیگه بی آبرو شدیم هیچ، دیگه حتی اگه خودمونم مُردیم نمیشه غیبت کرد و حتما باید حاضر باشیم. ـ ببند سمیرا! هر چی می کشم از گورِ تو بلند میشه. سمیرا که کلا از بعد از بازی کردنمون انرژی گرفته بود. بازدمش و طولانی کرد و گفت: ـ تا تو باشی دیگه هوس نکنی تو این هوای مطبوع زیر بارون بدویی!! وااای فهمیدی چی شد؟ خودش میگه از کلاس برو بیرون الان خودش گفت برو سر کلاس. آخیش راحت شدم دیگه نمی خواد دو ساعت برم مراسم پاچه خواری به جا بیارم. سر کلاس همه با تعجب نگاهمون می کردن . حتما پیشِ خودشون می گفتن خدایا شفا بده گناه دارن. من و سمیرا ام که تا به هم نگاه می کردیم می زدیم زیرِ خنده. دیگه واقعا فکر کنم یه چیزمون شده بود.  ـ من: سمیرا تو خجالت نمی کشی تو روی برزگر نگاه کنی؟ خیلی زشت شد. ـ نه بابا حوصله داری. فقط شانسِ خرکیم خیلی به دادم رسید که پیشِ بهادری بهش حرفی نزدم واِلا بی آبرو میشدم. ـ امیدوارم به رومون نیاره. ولی قبول داری خیلی کنار میاد؟ مخصوصا با تو سمیرا. تو با اینکه غیبتشو کردی اما چیزی بهت نگفت. خداییش نمیشه منکرِ معرفتش شد. سمیرا بیخیال گوشیش و که داشت ساعتش و تنظیم می کرد ول کرد رو میز و گفت: ـ ولـــشش کن بابا! و بعد کمی دهنش و کج کرد و اداش رو در آورد. ـ پویش، حسنزاده!! تک خنده ای کردم، حواسم به یکی از همکلاسی هام که پشت سرم بود و با خنده نگاهمون می کرد جمع شد تا خواستم حرفی بزنم در کلاس باز شد و استاد وارد شد.  نگاهِ گذرایی به کلاس انداخت و یه مکثِ چند ثانیه ای هم بینِ من و سمیرا داشت. نمی دونم چی دید یا چه مدلی بودیم که سری تکون داد و احساس کردم ته چهرش خندید. **** یه دور دیگه به نوشتۀ تو برگه A4 نگاه کردم. « به یک خانوم مسلط به فتوشاپ و کرل نیازمندیم.»  دوباره حرفایی که به خاکی زده بودم و از ذهن گذروندم: ـ « آقای خاکی درسام سنگین شده و کلاسام بیشتر. همینجوری که می بینید گاهی مجبور میشم به جز اون وقتایی که طی کردیم زنگ بزنم و مرخصی بگیرم. اینجوری هم شما نمی تونید درست و حسابی به کاراتون برسید چون مجبورید خیلی کارا مثل: تکمیل پرونده، تایپ فرما و بستنِ قرار داد رو به عهده بگیرید و من هم نمی تونم درست رو زندگیِ شخصیم و درسم تمرکز کنم. مخصوصا که منشیِ دو نفر هستم. چطوره که زنگ بزنم به صاحبانِ فرمایی که برای درخواست استخدام منشی فرم پر کرده بودن، بیان یه مصاحبه ای بشه من هم تا زمانی که یه منشی خوب پیدا شه در خدمتتون هستم.» با یاد آوریِ جوابِ خاکی مصمم دستکشِ سیاه رنگ و از دستم در آوردم و دستم و گذاشتم رو دستگیره فلزیِ سردِ مغازه و هلش دادم به داخل.  از برخوردِ در به آویزِ ناقوس مانند رو سقف صدایی بلند شد که توجه پسرِ در حال گذاشتن کارتِ عروسی رو ردیف ها و دخترِ پشت سیستم رو به من جلب کرد.  لبخندِ کمرنگی مهمونِ صورتم کردم و رفتم نزدیکتر. پسر دستاش رو گذاشت رو شیشه مغازه و گفت: ـ خوش اومدید. می تونم کمکتون کنم؟  خیلی ریلکس رو صندلیای کنار میز دختر که برای مشتری ها بود نشستم و گفتم: ـ خسته نباشید! برای نوشته پشتِ شیشه اومدم. من هم به فتوشاپ مسلطم و هم کرل. پسر سری تکون داد و دختری که پشتش به من بود صندلیش رو چرخوند سمتِ من .  ـ دختر: بله عزیزم. ما یه طراح خوب و با استعداد می خواییم همونطور که می دونی اینجا مشتری های خاصی داره. یه طراحِ می خواییم که پر از ایده باشه. ـ من: بله متوجه هستم. خوب راستش من تا حالا طراح نبودم. بدون هیچ تجربه ای پا پیش گذاشتم. با این حرفم دختر و پسر نگاهی به هم انداختن و پوزخند پسر از چشمم دور نموند. ـ من: اما…  سرم و خم کرد و از تو کیفم فلشم رو درآوردم و گرفتم سمتِ دختر. ـ من: تو این یه سری کار هست که من برای دلِ خودم طراحیشون کردم. می تونید با دیدنِ اینا با سبکِ کارم و وسعتِ دیدم آشنا بشید. دختر فلش رو ازم گرفت و پسر هم رفت کنارش. چون می دونستم صد در صد نمونه کار می خوان اینا رو به تنهایی تو فلشِ خالیم ریختم و آوردم. می دونستم که بدشون نمیاد. چون من مدرکِ بین المللیم رو با نمره صد گرفتم و کلا کارام تو آموزشگاه حتی از معلمم هم بهتر بود. برای همین خواستم قبل از اینکه نا امیدم کنن کارام رو دیده باشن. خیلی آروم بحث می کردن. پسر گه گداری دستش رو میزاشت رو مانیتور و چیزی نشون میداد.  ـ دختر: خانومی کارات قابلِ تحسینِ اما راستش. نگاهی به پسر که رو میز خم شده بود و آرنجش رو تکیه گاهِ دستش کرده بود انداخت و ادامه داد: ـ راستش. باید یه کاری هم برای ما همینجا انجام بدی تا ما بتونیم تصمیم نهائی رو بگیریم. ـ من : باشه حتما مشکلی نیست. من حرفی ندارم. فقط قبلش یه چیزی رو مشخص کنم. من تمام روز نمی تونم اینجا باشم. یعنی یه جورایی من سفارش رو از شما می گیرم و تو خونه کار رو انجام میدم.  ـ پسر: ما هم کارمون به همینصورتِ. مشکلی نیست. همه امکانات از قبیل فونت ها و براش ها، همینطور شیپ ها و پترن های مختلف در اختیار شما قرار می گیره.  سری تکون دادم و بلند شدم. ـ من: خب، من آماده ام تا کاری که می گید رو انجام بدم. فقط نیم ساعت وقت دارم و نیم ساعت برام کافیه. ـ پسر: می خوام لمینت مغازمون رو با استفاده از همین رنگ ها، یعنی مشکی قرمز و طوسی مدل دیگه طراحی کنی! نگاهی بهش انداختم و بی تفاوت گذاشتمش رو میز.  ـ باشه. پس شروع می کنم. 
  
گوشۀ لبم رو به دندون گرفته بودم و پاهام ناخواسته از روی عصبانیت رو زمین ضرب گرفته بود. نمی دونم این چند سال کجای کارم اشتباه بوده؟ چرا نتونستم به این رابطه عمق ببخشم که الان بترسم؟ اصلا اگه عشقی هست چرا باید بترسم؟  من که تا حالا فکر می کردم همه چیز در حیطۀ کنترلمِ باید فکر این باشم که چطوری اول زندگیِ مازیار رو بسازم بعد یه فکری به حالِ دوستیمون بکنم. اما آخه چرا من؟ یعنی مازیار نمی بینه که چه اوضایی داره؟ با صدای زنگ موبایل پاهام و که رو زمین بودن و هنوزم گهگاهی یه لرزشی از عصبانیت توش میوفتاد، رو مبل تو شکمم جمع کردم و به شماره نگاه کردم. غریبه بود. بیخیال به مجسمه های مشکی رنگِ رو اپن چشم دوختم و جواب دادم: ـ بله؟ ـ الو. سلام. مــهــتا خانم؟! گوشی رو از این دست به اون دست کردم و با مکث کوتاهی گفتم: ـ خودم هستم، بفرمائید؟ اما در کمالِ تعجب گفت اشتباه گرفته و قطع کرد. با ابروهای بالا رفته به صفحه گوشیم خیره شدم. اما اینکه اسمم رو می دونست. خودم شنیدم گفت مهتا خانم.  شونه ای بالا انداختم بهتره کنجکاو نباشم چون اگه مزاحم باشه خوشش میاد اما آخه دختر بود. بیخیال شدم هر کی باشه دوباره زنگ میزنه. با بوی برنجی که درومده بود با عجله خودم رو به آشپزخونه رسوندم. به به دسته گل در حدِ اعلا! اشکال نداره خوب تهش یه کم حالت ته دیگ شده دیگه، منم که دوست دارم! تلفن و برداشتم و همونجور که برای خودم ماست میریختم و تو فکرم برای سفارشای جدید دنبال طرح می گشتم شمارۀ مازیار رو از رو حافظه تلفن پیدا کردم و دکمۀ تماس رو زدم. وقتی دیدم جواب نمیده بی خیال ظرف ماست رو گذاشتم رو اپن در قابلمه و برداشتم. بخارش خیلی بخار نداشت! چون فقط کمی حرارت به صورتم داد. همون موقع تلفن یه تک زنگ خورد. عادتِ مازیار بود که اینجوری زنگ بزنه تا من زنگ بزنم. زندگیِ ما داریم؟ مردم به گوشی میس میندازن مازیار به خونه! فوری شمارش رو گرفتم دوستش برداشت و گفت مازیار گوشیش رو تو سفره خونه جا گذاشته.نگاه کن تروخدا دیگه دوستاشم سالِ ما رو شناختن! ـ من: مگه سفره خونه بود؟ با کی؟ دوستش مِن مِنی کرد و در کمالِ تعجب گفت: ـ ببخشید شما؟ ـ من: یعنی چی؟ منظورتون و متوجه نمیشم؟ ـ منظورم اینه که شما کدوم دوستش هستید؟  ـ مگه مازیار به جز مهتا دوست دختر دیگه ای هم داره؟ چرا اینجوری حرف می زنید؟ مگه شمارم تو گوشیش سیو نیست؟ شروع کرد به عذرخواهی اما انقدر عصبی بودم که تلفن و قطع کردم و محکم کوبیدم رو اپن.  از حرص زیادم یه قاشق پر از لوبیا پلو داغ گذاشتم تو دهنم که باعث شد هایِ بلندی کنم و یه قاشق ماست بریزم تو حلقم. پوفــــ سوختم. گندت بزنن زندگی. ـ مامان: تقصیرِ خودتِ. می خواستی اولا به خودت احترام بزاری و غذا رو بریزی تو بشقاب دوما اجازه بدی تا خنک شه.  با تعجب سرم و بالا کردم و به مامان نگاه کردم. ـ مامان: سلام دخترِ مامان حواست کجاست؟ ـ من: سلام، همینجا! غافلگیرم کردی! خسته نباشی. کی اومدی؟! ـ مامان: سلامت باشی. همین الان. خودم آروم در و باز کردم. خواستم ببینم این محدثه راست می گه یا نه؟ دیدم نه بابا، دخترِ من؟ دخترِ دیبا؟ محالِ.  یه جرقه ای از عذاب وجدان و تو دلم حس می کردم. اپن و دور زدم و رفتم نزدیکِ مامان و صورتش و بوسیدم. ـ من: تا لباست و عوض کنی سفره رو می ندازم. ـ مامان: باشه مرسی عزیزم. اتفاقا خیلی گشنمه. این و گفت و ازم فاصله گرفت همینجور که مشغولِ آماده کردنِ ظرفا بودم بلند گفتم: ـ کارا خوب پیش رفت؟ ـ مامان: هی بدک نبود. راستی من امشب مهمون دارم. توام خونه باش، باشه؟ ـ من: نــــه؟ شـــــام؟  ـ مامان: آره عزیزم. نه نداره. آآآآره. ـ آخه مرغ نداریم. کی هست حالــــا؟ چه عجب یه بار این مامانِ ما دوستاش و آورد خونه. فکر می کردم خجالت می کشی من و بهشون نشون بدی. ـ حواست کجاست مهتا؟ قبل از اینکه برم ماموریت کلی خرید کردم. فقط کمی میوه بخر. یکی از دوستام با دخترش. اینارو گفت و اومد سمتِ آشپزخونه، توجهم بهش جلب شد و نگاهش کردم. اخمِ شیرینی کرد و با لبخند جذابش گفت: ـ این چه حرفیه؟ من به وجودِ تو افتخار می کنم. ظاهر و باطنت یکیِ این مهمِ دختری. خندیدم و نگاهِ پر از قدردانیم و بهش دوختم. ـ خیــــلی دوستت دارم مامان. تو خیلی خوبی. مامان برگشت سمتِ اتاق و در همون حال گفت: ـ منم دوستت دارم. تو همۀ دنیایِ منی. همۀ امیدم به زندگی.  از اینهمه محبتی که در عرض چند ثانیه به قلبم سرازیر شده بود پر از آرامش و انرژی شدم. خدایا شکرت برای مامانِ خوبم.  با یادآوریِ مهمونا با صدای بلندی پرسیدم: ـ من: راستی کدوم دوستت میاد ؟ من نمیشناسم؟ داشتم از آشپزخونه میومدم که قابلمه و بزارم مامان و و رو به روم در حالی که بلوزِ مازیار تو دستش رو هوا بود دیدم !! بیخیال به بلوز تو دستش نگاهم و بهش دوختم و تکرار کردم: ـ من : نگفتی کدوم دوستت؟ ـ مامان: مهتا این و میشناسی؟ رو تختت بود! 
  
از کنار مامان رد شدم تا چشم تو چشم نشیم لبم و گاز گرفتم و در حالی که هم شرم زده بودم و هم کمی هل شده بودم گفتم: ـ ای بابا اتاقِ شریکی این مشکلات رو هم داره دیگه جای لباس عوض کردن اتاق رو سرچ کردی؟! مامان جان این لباسِ مریمِ. شبا گاهی میاد پیشم شما که تا حالا چند بار دیدیش. دیشب اینجا بود. این و کثیف کرد، منم گفتم در بیاره همینجا براش بشورم. از لباسای من پوشید بعدم که یادش رفت ببره. اینم بلوزِ داداشِ مریمِ براش کوچیک شده داده مریم بپوشه! ـ مامان: باشه دخترم عصبانیت نداره. من که بازخواستت نکردم فقط تعجب کردم! اینهمه توضیح لازم نداشت! ای بابا! یعنی می خواد بگه فهمیدم هل کردی! چه کنیم دیگه از فواید مادرِ نظامی داشتنِ! کنترلِ تلوزیون رو برداشت و نشست رو به روم. تصمیم داشت تلوزیون رو روشن کنه اما نمی دونم یهو چرا پشیمون شد و در حالی که خودش رو با کاسۀ ماستش مشغول کرده بود گفت: ـ مهتا احساس می کنم اعصابت ضعیف شده. کم تحمل شدی. اینا اذیتم می کنه. مهتای قبل صبور و پر از آرامش بود، آرامشی که وقتی نگاهت می کردم به منم القا میشد. اما الان وقتی نگاهت می کنم تو رفتارت و حرکاتت، تو چشمات چیزی جز آشفتگی نمی بینم. دخترم چیزی هست که اذیتت می کنه؟ به من بگو؟ قول میدم مادرت نباشه بلکه دوستت باشم. بشقاب پر شده از لوبیا پلو و گذاشتم جلوش و گفتم: ـ نه مامان خیالت راحت. زندگیِ دیگه گاهی وقتا یهویی پاچه گیرت میشه جز خودتم کسی نمی تونه حلش کنه. پس بهتره ذهنِ کسی جز خودتم درگیرش نباشه! ـ مامان: در هر صورت اصلا دلم نمی خواد ناراحت و دمغ ببینمت. اگه سر کار رفتن اذیتت می کنه دیگه نمی خواد کار کنی. اگه چیزی می خوای فقط بهم بگو ذهنت رو درگیر نکن. چشمام و برای چند لحظه بستم تا آرامش از دست رفتم و بر گردونم، لبخندی مهمونِ صورتش کردم و گفتم: ـ اولا که از دفتر اومدم بیرون مامان گلی. حالا دیگه کارایی مثل طراحی به عهده دارم. و بعد اینکه من هیچ مشکلی تو زندگیم ندارم. نه با کار کردنم نه با سطحِ فرهنگیم و نه با سطحِ زندگیم. و خیلی هم خدا رو شاکرم برای این زندگی و مامانِ با درکی که بهم داده. وجودِ تو خلأ خیلی چیزها رو پر می کنه. ـ مامان: خدا رو شکر. من چیزی جز رضایتِ تو از زندگی نمی خوام. همۀ زندگیم تویی. سری تکون دادم و مشغول شدم. چند لحظه ای به سکوت گذشت. تا اینکه مامان با حرفش باعث شد دست از خوردن بکشم و نگران بهش نگاه کنم: ـ مامان: مهتا اگه یه روزی کسی بهم زنگ زد اجازه برای خاستگاری خواست نظرت چیه مامانم؟ تا حالا به این مسئولیت بزرگ فکر کردی؟ ـ مکثی کردم. کمی آب برای خودم ریختم. و با صدای ضعیف و آرومی گفتم: ـ مامان من فکر نکنم حالا حالاها این خونه و ترک کنم.  ـ مامان: اینجا خونۀ خودتِ دختری. اما می خوام همه موقعیت ها رو در نظر بگیری که بعد پشیمون نشی.  من: امیدوارم با موندنِ من مشکلی نداشته باشی مامان. با تردید اضافه کردم: ـ حالا خبریه؟ الان منظورتون اینه که که کسی باهاتون حرف زده که ارزش فکر کردن داره؟ ـ مامان: تو تا هر وقت که بخوای می تونی اینجا باشی دخترم . تو بگو تا آخر عمر. امیدِ من تویی رضایتِ تو هم خوشحالیِ منِ. اما سر و سامون گرفتنت آرزومِ. خبری که هست. ارزش هم دارن. اما مطمئن باش وقتی تو میگی نه یعنی نه. تو سنی نداری مادر. فکرت و مشغول نکن. فقط خواستم مشورت کرده باشم، خوب من حرفی از تو نداشتم. ـ ممنون مامان. تو دلم یک بار دیگه شخصیت آروم و با درکِ مامان رو تحسین کردم. خوب من نمی تونستم ازدواج کنم. مازیارم که با موقعیتش خیلی جسارت می خواد پا پیش بزاره. مطمئنم مامان هر چقدر هم که نظرِ من براش محترم باشه نمی تونه اجازه بده شخصی مثل مازیار وارد خونمون بشه یا اصلا به من فکر کنه. می دونم که مامان مازیار و شخصیتش رو رد می کنه. خودمم نمی تونم اجازه بدم هر چقدرم که عشق باشه زندگیمون و بدونِ هیچ پایه ای شروع کنیم و به تباهی بکشیم. *** تو خیلی شبیه برادرمی باور کن راست می گم. چشمایِ اون سبزِ. گاهی هم یشمی. اما با اینکه تو چشات این رنگی نیست من احساس می کنم خیلی به هم شباهت دارین. تو خیلی خوشگلی. لبخندی به ذوقِ بیش از حدش زدم و تشکر کردم. سمیرا تو کاغذ نوشت: ـ « به گمونم چشمش تو رو گرفته! هی خدا. خوش به حالت. چه خواهر شوهری گیرت اومده!» کاغذ و مچاله کردم تا مبادا رادا بفهمه ما چی نوشتیم. و دوباره برگشتم سمتش. و اونم صحبتهاش رو از سر گرفت: ـ داداشِ من و دیدی. اما خوب خیلی اینجا نمیاد. شک دارم توجه زیادی داشته باشی. آخه دیدم تو کلا به پسرا توجه نمی کنی. اصلا یه چیزایی هست که نمیشه گفت. ایشاالله به زودی می فهمی. خواستم بگم عزیزم. من کسی و دوست دارم اینه که پسرای اطرافم چیزی به جز یه آدمِ عادی نیستن. حداقل اینجوری متوجه میشد که یه وقت تو فکرش من و برادرش رو کنارِ هم تصور نکنه! این چند وقته چنیدن بار از داداشش بهم گفته بود، اما سمیرا تو جاش جابه جا شده و تک سرفه ای کرد بعدم رو به رادا گفت: ـ کلا مهتا یکم نسبت به جنسِ مخالف بی تفاوتِ. اینجوری نیست که چشمِ سبز ببینه دست و پاش و گم کنه! حالا قضیه چیه ؟ چرا انقدر مبهم حرف می زنی؟ رادا چشمای کشیدش رو با خوشحالی رو من نگه داشت و گفت: ـ همین ویژگی ها منحصر به فردشِ که… نشد حرفش رو کامل کنه در کلاس باز شد و استاد زمانی وارد کلاس شد. و بعد هم دیگه بحثی بینمون صورت نگرفت. به خاطر اینکه ماشین بنزین نداشت نشد بیارمش دانشگاه. سمیرا هم که کلا قربونش برم کلا پررو! کلی سرم غر غر کرد که قرارِ تو این سرما پیاده تا خونه خواهرش بره و من خیلی بی فکرم! بلاخره بعد از کلی نفرین به جونِ من و یه دوری که تو گوهر دشت زدیم . در نهایت سمیرا رضایت داد که بره خونه خواهرش و بعد از خریدنِ یه عروسک کوچولو برای خواهر زادش سر سیزدهم از هم جدا شدیم اون رفت و منم خیابونِ تموم نشدنی و درازِ گوهردشت رو قدم به قدم پشت سر گذاشتم تا رسیدم به ایستگاه تاکسی. بدونِ حرفی نشستم جلو و منتظر حرکتش شدم. بعد از چند دقیقه که دو مسافر نشستن و هنوز جای خالی بود و می دونستم تا جای خالی پر نشه راننده قصدِ حرکت نخواهد داشت. از ماشین پیاده شدم و گفتم: ـ دو نفر حساب می کنم لطفا حرکت کنید. یه کم لباسام کم بود و هوا به شدت سرد، شاید اگه مسافر دیگه ای هم سوار نمی شد دربست می گرفتم. اما خوب خدا با من بود. برای من پنج تومن می تونه کرایه ماشینِ چند روزم باشه چرا یهو بدمش پولِ تاکسی دربس؟  پولِ معطل مونده تو دستم و دادم بهش و دیکشنریِ جیبیِ تزاروسم رو باز کردم. برای بار سوم شروع کردم از صفحه اول کتاب رو خوندن.تا آخرِ این ترم کل این دیکشنری رو باید تموم می کردم. و من هنوز یه جاهایی ضعف داشتم چون توضیحِ تو کتاب برام کافی نبود.  با صدای گوشیم انگشت اشارم و گذاشتم بینِ دو طرفِ کتاب و اس ام اسی که ازجانبِ مازیار بود رو باز کردم: ـ چطوره فردا صبح قبل از کلاست تو پارکِ کنارِ دانشگاه ببینمت؟ 
سرم رو سینۀ پهن و مردونۀ مازیار بود. از تکیه کردنم رو شونش حقیقتا به طور غیر قابل وصفی لذت می بردم. اما راستش معذب بودم. من و مازیار تو پارک. مکانِ عمومی که شاملِ همه مدل رهگذری میشه. اصلا دلم نمی خواست این کارِ ما باعث منحرف شدن و یا درگیر شدنِ ذهنِ یه کودک یا شایدم یه نوجوون بشه.  برای همین خودم رو کمی عقب کشیدم و سعی کردم از مهار دستای گرمش و سینۀ پهن و پر از وسوسش فاصله بگیرم.  ـ مازیار جای درستی نیست عزیزم.  ـ مازیار: بیخی مهتا! تو خونتون که انگار اومدم امامزاده. احساسِ الانت گرمتر و بیشتر از وقتیِ که تو خونه بغلت می کنم. نمی دونم چرا تو خونه ازم فرار می کنی و راحت نیستی. پس بزار همینجا از فرصت استفاده کنم.  ـ من: مازی اذیت نکن بابا تو خیابون که جای اینکارا نیست توام که یه جوونِ تازه به بلوغ رسیده نیستی خودت رو کنترل کن عزیزم.  کلافه دستش و انداخت پشت نیمکتِ سبز رنگ پارک و گفت:  ـ باشه. اینم کنترل! بیا حداقل نزدیکترم. لبخندی زدم و تکونی تو جام به خودم دادم که مثلا نزدکتر شیم اما مازیار نفسش و سخت داد بیرون و خودش چسبید بهم. ـ مازیار: مهتا به حرفای اونروزمون فکر کردی؟ اونروز که بی نتیجه موند. بعدشم تو سر یه شوخیِ دوستم کلی دعوا راه انداختی و یه هفته مشغولِ رفعِ سوء تفاهم بودیم. حالا که همه چیز خوبه. بیا راجع بهش حرف بزنیم. خودم و با دکمه های مدلیِ سر آستینِ پالتوم گردم کردم و دلخور گفتم: ـ آره چقدرم که دلخوریم و رفع کردی. آخرشم که خودم بهت زنگ زدم. و اینکه بنظرِ من اون قضیۀ تو سفره خونه تموم شدست. بهتره بحثش رو پیش نکشی. ـ مازیار: این رابطه رو دو نفر تشکیل دادن. نمی شه که یکی راضی باشه و نظر اون یکی نادیده گرفته شه. ـ من: خوب عزیزم. من ناراضیم تو راضی. اینه حرفت؟! حالا می خوای چیکار کنی؟ وقتی من می گم حد خودت و بدون و می گم دلم نمی خواد؟ اگه قرار باشه به حرفِ تو گوش بدیم که من نادیده گرفته میشم. ـ مازیار: مهتا تو باید به من بیشتر توجه کنی. من یه چیزایی رو ازت می خوام. توام باید برای من باشی و برآوردشون کنی.  ـ حالم بد میشه. از تو نه اما از حرفات که پر از هوسِ خیلی. مازیار یکم فکر کن، آخه بی معرفت مگه فهمیدنِ یه زن چقدر سختِ؟ ـ مازیار: انقدر خودت و اذیت نکن مهتا. نیازِ جفتمونِ. قول میدم بهت بد نگذره. هوس کدومِ دختر؟ تو یعنی من و نشناختی؟ من اگه هوس داشتم که خیلی وقت پیش کارم و می کردم. اما دلم می خواد خودت بخوای. اونجوری بیشتر بهم خوش می گذره! چشم غره ای بهش رفتم و بلند شدم. ـ من: باید برم دیرم شده. پشت سرم بلند شد و سوئی شرتش رو از رو دستم برداشت و کلافه گفت: ـ ای بابا توام که همیشه بحث رو به نفع خودت به اتمام می رسونی و خیلی راحت من و از سرت باز می کنی. صبرم داره تموم میشه ها. در ماشین و باز کردم و نشستم. وقتی دید جوابی ندادم خودشم نشست. ـ من: برسونمت یا میای از جلوی دانشگاه میری؟ کلافه دستی تو موهای چربش کشید و گفت: ـ برو سمتِ دانشگات. استارت زدم و با یه گاز کلاج سریع راه افتادم. زیر چشمی نگاهی به مازیار که دوباره اون روش بلند شده بود انداختم. خواستم مثلا رابطمون و یکم درست کنم. روز به روز داره بدتر میشه و احساس می کنم که کنترل هیچ چیز دستِ من نیست. مازیارِ که کلا بهونه گیر شده و با هیچی راضی نمیشه. همین نساز بودنش دلیلِ سردیِ رابطمونِ که سلول به سلولِ وجودم این سردی و احساس می کنه. ـ مازیار: ببین مهتا من دوستت دارم اما خدا نکنه صبرم تموم شه. تو مالِ منی . دلم می خواد همه جوره باهات باشم. تمام و کمال. همینی که من می گم مهتا!! ما باید با هم باشیم، باید! اومدیم و با هم بودیم و فهمیدیم جذابیتی برای هم نداریم اونوقت چی؟!! اونوقت دیگه ازدواج کردیم و نمی تونیم جدا شیم. پوزخندی زدم و تو دلم یه بار دیگه به خودم ناسزا گفتم که هنوز مازیار و نشناختم. که نشناخته دل دادم. خودم و سرزنش کردم نه برای انتخابم بلکه برای اینکه شش سالِ پیش باید فکرِ یه همچین روزی رو می کردم. ـ من: جدا؟ تو عشق و تو چی میبینی؟ محبت و چجوری می بینی؟ جذابیت؟ جذابیتی که همش خلاصه شه تو نیازای جنسی رو نمی خوام. بحث من ازدواج نیست. بحث من بی هدف بودنِ تواِ.  مطمئن باش. اگه توام بخوای من باید بشینم درست فکر کنم. تصمیم به یه تجدیدِ نظر اساسی تو وجودم راجع بهت شکل گرفته مازیار. احساسم می گه هنوز مونده تا بشناسمت. بی توجه به اینکه رانندگی می کنم مچِ دستم و محکم گرفت. باعث شد دستم از رو فرمون بلند شه و منحرف شم. انگار خودشم فهمید چی کار کرده. زود دستش و کشید. زدم کنار و ماشین و پارک کردم. با داد گفتم:  ـ دیوونه معلوم هست چی کاری می کنی؟ نزدیک بود برم تو لاینِ بغل. این غریزۀ شکل گرفته تو وجودت انقدر ارزش داره ؟ در جوابِ من مازیار خیلی بلند تر ادامه داد: ـ «به جهنم! به جهنم مــــهتــا… ببین هر چی گفتی به سازت رقصیدم. تو این شش سال حسابی بهت حال دادم! الان می گم با من باش می گی نه؟ باشه حرفی نیست. پس برو خوش باش!  یا اینکه بمون و یاد بگیر به من نباید نه بگی. فهمیدی مهتـــــا؟ یا همه چیز تمومِ یا حرف، حرفِ منِ!!! بلاخره یه جور باید به من ثابت شه که تو بهم عشقی داری! همه چیر بینِ ما تموم. همونطور که تو نمی خوای منم نمی خوام. دیگه نمی خوام صدات و بشنوم چون همش یه مشت توجیهِ مسخره تحویلم میدی و یه مشت حرفِ مسخره تر.» از دایرۀ باورم خارج بود. حرفای مازیار دور از ذهن نبود اما دور از وجدان بود. هر لحظه بیشتر گر می گرفتم. اما حرفای آخرش. کلا خاموشم کرد. لهم کرد. ـ مازیار: هه آخه دختر چه فرقی می کنه بکارتی باشه یا نه وقتی من همه جورِ لمست کردم؟ شما دخترای الان نو برید به خدا. به رو به رو خیره بودم. با بسته شدنِ محکمِ درِ ماشین یه تلنگری نشست تو وجودم. بغضِ سرکوب شدم و با هر زوری بود قورتش دادم… سرم و گذاشتم رو فرمون… صدای شکستن اومد. صدای خورد شدن. شکستنی نه از جنس کریستال … از جنس احساس… یکی تو سرم فریاد می زد دنبالِ تیکه هاش نباشید. تو وجودش شکسته. دستتون به وجودش نمی رسه. اینجا یه دل شکسته

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان ماه من پارت اول

رمان ماه من پارت دوم

رمان ماه من پارت سوم

رمان ماه من پارت چهارم

رمان ماه من پارت پنجم

رمان ماه من پارت ششم

رمان ماه من پارت هفتم

رمان ماه من پارت هشتم

رمان ماه من پارت نهم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!