رمان هیچ کسان 2

رمان هیچ کسان ۲ پارت اول

رمان هیچ کسان ۲ پارت اول

رمان هیچ کسان ۲ پارت دوم

رمان هیچ کسان ۲ پارت سوم

رمان هیچ کسان ۲ پارت چهارم

رمان هیچ کسان ۲ پارت پنجم

رمان هیچ کسان ۲ پارت ششم

رمان هیچ کسان ۲ پارت هفتم

رمان هیچ کسان ۲ پارت هشتم (آخر)

نیم ساعتی میشد که توی مطب مهراب منتظر بودیم.دیگه داشتم کلفهه می شدم.بدبختانه اونجاسیگار هم نمی تونستم بکشم…

  • چرا مهراب همیشه اصرار داره ما رو توی مطبش ببینه؟مجید – چون احمق .
  • تو تا حال خونه ش رفهتی؟
    مجید – آره، ولی می دونی اساسا مهراب معتقد که آموزش های مربوط به جن گیری جزو کارش محسوب میشن برای همین دوست نداره کسی به خاطر این کار بره خونه ش.
  • اما اینجوری که ضرر می کنه! می تونه به جای دیدن ما یه مریض ببینه که یه پولی همگیرش بیاد.
    مجید – گفتم که احمق .
  • راستی مهراب چرا خودش جن گیری نمی کنه؟
    مجید – بهش نمی سازه.یادمه اون زمان که از این کارا می کرد اکثر مواقع تن و بدنش کبودمیشد.اینه که دیگه الن فهقط مردم رو خر می کنه.
  • اگه برای منم همچین اتفاقایی پیش بیاد چی؟مجید – برای من که پیش نیومده، تو هم امیدوار باش.نزدیک سه ماهه که برای آموزش میام پیش مهراب.همه چیز رو خیلی خوب توضیح میده،جوری که هر نکته ای کامل توی ذهنم می مونه اما گاهی اوقات مجبورم بعضی چیزا رویادداشت کنم…مثل دعاها.حفظ کردن متن های عربی واقعا کار سختی !
    بلخره کسی که داخل اتاق بود بیرون اومد و نوبت ما شد.با مجید وارد اتاق شدیم و بامهراب سلم و احوالپرسی کردیم…
    مهراب – من دیروز منتظرت بودم.
  • اتفاقا منم دیروز می خواستم بیام اما مجید نذاشت، گفت برنامه رو موکول کنیم به امروز کهخودش هم بیاد.
    مهراب – خب،فهکر می کنم این جلسه ی آخر باشه.
  • واقعا؟
    چند ثانیه فهکر کرد و گفت : نه …یه جلسه ی دیگه هم باید بیای.
  • بلخره جلسه ی آخره یا نه؟
    مهراب – نه نه…جلسه ی آخره.یادداشت هات همراهته؟- آره، اوردمشون.
    یادداشت ها رو از کیفم بیرون اوردم و بهش دادم.مهراب در حالی که داشت صفحه هات روورق می زد گفت : چقدر خوبه که تو حرفهای منو یادداشت می کنی، اینجوری یادت نمیره.امامجید یادداشت نکرده برای همین هر روز به من زنگ می زنه و وقتمو می گیره.
    مجید – دروغ میگه…اصل هم اینجوری نیست.من اصل خوشم نمیاد بهش زنگ بزنم.
    مهراب – آره، تو درست میگی…
    مجید – معلومه که من درست میگم.
    مهراب – درست گفتم ، جلسه ی آخره.هر سوالی داری بپرس…اگه چیزی رو یادت رفهتهبگو تا دوباره برات توضیح بدم.
  • حس می کنم اگه بخوام یه کیس رو حل کنم، توی تشخیص مورد مشکل داشته باشم.همشفهکر می کنم در این زمینه گند می زنم…!
    مهراب – همه اولش همین حس رو دارن.مثل مجید…اوایل خیلی خنگ بازی درمی اورد،جوری که همش فهکر می کردم این بشر هیچی نمیشه!
    مجید – خفه شو.
    مهراب – به هر حال…اولین کاری که باید بکنی اینه که از ممراجع توضیح بخوای، گاهیوقتا باید زیر زبونش هم بکشی.چون بعضی ها روشون نمیشه بگن چی کار کردن.
  • چرا؟
    مهراب – خب بعضی از کارای زشت آدم باعث یه سری آزار و اذیت ها از طرف جن هامیشه…به خاطر همین بعضی ها روشون نمیشه بگن دیگه…متوجه میشی چی میگم؟- تقریبا…اما نه کامل.
    مهراب – مهم نیست.داشتم می گفتم…اطلعاتی که میگیری رو یادداشت کن، البته اینضروری نیست اما اگه یادداشت کنی به خودت کمک کردی.معمول نوع آزار و اذیت هامشخص می کنه که مشکل طرف چیه.
  • اگه همه ی کارایی که گفتی رو انجام دادم ولی باز هم نفهمیدم مشکل از کجاست اونوقتچی؟ منظورم اینه که کی لزم میشه که از یه جن راهنمایی بخوام؟
    مهراب – همیشه در آخرین مرحله این اتفاق میفته.تا جایی که من می دونم تو از طرف جنهای شیعه مأموری…بنابراین نمی تونیم بگیم تو نسبت بهشون برتری خاصی داری که بهفهرمانت باشن…در واقع مطیع تو نیستن، چون می دونی که ملک برتری تقواست.
  • پس این قضیه ی اشرف مخلوقات چی میشه؟
    مهراب – اون مصداق این بحث نیست.داشتم می گفتم، وقتی دیدی به ته خط رسیدی ازشونکمک بخواه…راهنماییت می کنن.
  • فههمیدم…آخرین مرحله.
    مهراب – البته اینم بهت بگم…شاید هم پیش بیاد که خودشون قبل از تو پیش دستی کنن وموضوع رو بهت بگن و لزم نباشه چیزی ازشون بخوای.
    مجید – بعضی وقتا هم اون جن یا جن هایی که مردمو اذیت می کنن، خودشونو بهت نشونمیدن و دلیلو بهت می گن.دو سال پیش یه همچین چیزی برای یکی از دوستام توی تبریزاتفاق افهتاد.
  • چه جالب! اینجوری خیلی آسون میشه.
    مجید – زیاد دلتو صابون نزن ، این جور جن ها چون نمی خوان آزار و اذیت هاشونو تمومکنن از همون اول خیال جن گیرو راحت می کنن…یه جورایی شعارشون یا مرگ یا انتقام .
  • اونوقت در این نبرد کی برنده ست؟
    مجید – معلوم نیست…هر کی خوش شانس تر باشه.اما خب…ما سعی می کنیم برنده باشیم.- آخرش دوستت موفهق شد؟!!
    مجید – نه.جن ها تهدیدش کردن که اگه ادامه بده بچه هاشو آتیش می زنن، اونم جا زد.
  • اگه همچین موردی برای منم پیش اومد چی؟
    مهراب – تو چرا انقدر بدبینی؟ اجازه بده وارد کار بشی بعد اگه از این اتفاق ها برات افهتاد یهفهکری می کنیم.تهش این که مورد رو پیگیری نمی کنی.
  • باشه…درک شد.
    مهراب – پس از امروز من و مجید، اولین موردی که به پست مون خورد رو می فهرستیمپیش تو.اگر هم در حین کار به مشکل خوردی به ما زنگ بزن.
  • باشه حتما.یه سوال دیگه دارم که هیچ وقت بهش اشاره نکردین.از کسایی که مشکل شونوحل می کنم چقدر دستمزد بگیرم؟
    مجید – اون دیگه به ممرام خودت بستگی داره.اما اینو بدون، هــمـه پول می گیرن…اولینباری هم که خودت با سورن اومدین پیشم، من پولمو از سورن گرفهتم.
  • جدی میگی؟!! بهم نگفته بود…
    مجید – رفهیق با معرفهتی داری.
  • حال چقدری ازش گرفهتی؟
    مجید لبخندی زد و گفت : من معمول به این سوال جواب نمیدم.اما اگه دوست داری بدونیبرو از خودش بپرس.
    بزودی با مهراب خدافهظی کردیم و از مطبش بیرون اومدیم.چون به گفته ی خودش جلسه یآخر بود، کاری زیادی نداشتیم.سوار ماشین مجید شدیم و راه افهتادیم.
    مجید – خونه میری؟
  • نه ، میرم پیش سورن.باهاش کار دارم…می تونی منو تا اونجا برسونی؟
    مجید – آره، تا اونجا که راهی نیست، منم کاری ندارم.راستی ماشینتو چی کار کردی؟- فهروختمش.
    مجید – چرا ؟!
  • خیلی درب و داغون شده بود.
    مجید – پس الن واسه کا رت چی کار می کنی؟
  • همین روزا یه کاری ردیف می کنم…خسته شدم بس که از اینجا تا تهران مسافهر بردم.
    مجید – خلصه یه وقت گشنه نمونی!
  • نه ، نگران نباش.برای چند ماه خرجی داریم.
    مجید – اگه پول لزم شدی روی من حساب کن.
  • حتما…مرسی.
    مجید منو جلوی خونه ی سورن پیاده کرد.هر چقدر هم اصرار کردم بیاد داخل، راضی نشد وزود رفهت.
    در حیاط باز بود و بدون اینکه زنگ بزنم رفهتم تو.وارد حیاط که شدم دیدم صاحبخونه یسورن از پشت پنجره داره نگاهم می کنه.عجب مرد فهضولی !چون دوست بابای سورن همهست، هر اتفاقی اینجا بیفته گزارش میده.
    چند ضربه به در زدم و چند لحظه بعد سورن درو باز کرد.
    سورن – زود اومدی.
  • جلسه ی آخر بود، زیاد طول نکشید.سورن تو از دست این صاحبخونه ت چی می کشی؟سورن – عذاب.
  • الن دم پنجره وایساده بود داشت منو می پایید.
    سورن – جدیدا شغلش شده اینکه درو باز بذاره بعد پشت پنجره کشیک بده ببینه کی میاد تو.
  • عجب خری !
    سورن رفهت توی آشپزخونه و منم روی مبل نشستم.چند ثانیه بعد با یه کاسه تو دستشبرگشت.توی کاسه یه مایع آبی رنگ بود که سورن داشت با قاشق مه مش می زد.
  • این چیه؟!
    سورن – رنگ مو.
  • تو واقعا مخلی! دیگه دانشگاه هم که تموم شد.واسه کی می خوای دلبری کنی؟
    سورن – اول که من واسه دل خودم موهامو رنگ می کنم، ثانیا بهم میاد.تازه با این مش تیکه ای که گذاشتم نمی تونم برم سر کار، باید یه دستشون می کردم.
  • حال چه رنگی می خوای بزنی؟
    سورن – یه جور بلوند مپررنگه.حس کردم بهم میاد…تازه واریسمین هم گرفهتم که طبیعی تربشه.
  • چی؟
    سورن – واریسین…رنگو خوشگل تر می کنه.
  • راستی مگه کار گیر اوردی؟
    سورن – آره، برای جفت مون…توی دفهتر یکی از دوستای بابام.البته دوست صمیمینیستن، فهقط با هم سلم علیک دارن.
  • به نظرت اگه با همون لیسانس یه کار گیر می اوردیم بهتر نبود؟
    سورن – نه، چون اونجوری میشدی یه مشاور حقوقی در پیت.ولی اینجوری مچم و مخم کاردستمون میاد…تازه وکالت هم می کنیم و چند وقت دیگه خودمون یه دفهتر می زنیم.
  • می ترسم دفهتر طرفهو به باد بدیم!
    سورن – نترس…الکی که این همه درس نخوندیم.
  • خب…الن من باید تنها برم یا تو هم میای؟
    سورن – منم میام…چند دقیقه وایسا من این رنگو بزنم، بعد میریم.
  • دقیقا چند دقیقه طول می کشه؟سورن – نیم ساعت.
  • باشه.صبر می کنم.
    سورن – چه احساسی داری از اینکه جن گیر شدی؟- هیچی.
    سورن – همین؟ چرا مثه آقا جواب میدی؟!
  • آقا کیه؟
    سورن – آقا امام خمینی دیگه، اون لحظه که اومد تهران….اصل ولش کن.میشه یه بار هممنو واسه ی این مراسم جن گیریت ببری؟- نه.
    سورن – چرا؟
  • چون شاید بعدش مجبور بشم خودتو جن گیری کنم.
    با سورن برای خرید بیرون اومده بودیم.باید یه سری لوازم کار می خریدم.گویا سورن هممی خواست برای خودش لباس بخره.من چیز زیادی نمی خواستم بگیرم برای همین تصمیمگرفهتیم اول بریم سراغ خریدهای من.
    بعد از چند دقیقه گشتن بلخره تونستیم یه فهروشگاه بدلیجات پیدا کنیم.فهروشگاه بزرگی بود ویه فهروشنده ی خانم داشت…
    سورن – چی می خوای بگیری؟
  • چند تا انگشتر.
    سورن – خیلی خوبه، منم کمکت می کنم.
    از فهروشنده خواستیم انگشترهای مردونه ش رو بهمون نشون بده.
    من داشتم به انگشترها نگاه می کردم که سورن به فهروشنده گفت : ببخشید میشه گوشوارههاتون ببینیم؟ ترجیحا از این کوچولو نگینی ها باشن.
  • می خوای گوشواره بخری؟
    سورن – آره، خیلی وقته تو فهکرشم.الن فهرصت خوبی …تو هم هستی.
  • اگه من نبودم چه فهرقی می کرد؟سورن – الن می تونم برای تو هم بخرم.
  • دستت درد نکنه، من گوشم سوراخ نیست…در ضمن گوشواره هم دوست ندارم.
    سورن – گوش های منم سوراخ نیستن.ولی بلدم سوراخشون کنم.ببین، گوشت رو انقدر محکممی گیری تا بی حس بشه، بعد یه سوزن رو فهرو می کنی تو گوشت…البته بگم، باید سوزن ضد عفونی باشه.
  • در هر صورت من نمی خوام.
    سورن – باشه، هر جور میلته.
    برام مهم نبود انگشترها چه شکلی اند.همه رو توی دستم امتحان می کردم و هر کدوم کهاندازه بودن رو کنار می ذاشتم.حدود بیست سی تا جدا کردم، طوری که فهروشنده یه جورینگاه می کرد…
    سورن – همه ی اینا رو می خوای بخری؟
  • آره، لزم دارم.
    سورن – اینا دقیقا برای چه کاری اند؟
  • چون اینا فهلزی اند، اگه یه مدت توی دستم باشن یه قسمتی از روحمو جذب میکنن…انگشتر چوبی خودم این کارایی رو نداره.
    سورن – کاربردش چیه؟
  • توی جن گیری لزمشون دارم.
    فهروشنده – مطمئنید همه شونو می خواین؟
  • بله، فهکر می کنم دیگه کافهی باشه…همینا رو می برم.
    فهروشنده واقعا داشت بد نگاه می کرد…سورن هم اصرار داشت که برای من گوشواره بگیره!
    داشت روانی م می کرد…
    سورن – بهراد یه سوال، روح به گوشواره هم می چسبه؟
    با این حرفهش خندم گرفهت و گفتم : من گوشواره نمی خوام، انقدر گیر نده.زودتر هم هر چیمی خوای بگیر تا بریم.
    سورن – باشه، هر جور راحتی.
    بعد یکی دو ساعت گشتن توی پاساژها کارمون تموم شد و راهی خونه شدیم.
    سورن – چه احساسی داری از اینکه نسترن داره ازدواج می کنه؟…فهقط نگی هیچی که بالگد پرتت می کنم بیرون!
  • اتفاقا بابت این یه مورد خیلی خوشحالم.این اواخر، مخصوصا عید خیلی بهم پیله میکرد.یه بار هم نزدیک بود سرمو به باد بده…واست تعریف کردم.( اونایی که نمی دوننبرن هیچ کسان ۱ رو بخونن)
    سورن – آره گفتی، مثه اینکه مسعود هم گوششو پیچونده بود…راستی مسعود چطوره؟ چندروز پیداش نیست!
  • جیم زده…عمه مژگان می خواست عقد نسترن و علیرضا رو بندازه خونه ی مسعود.اونمرفهت مأموریت.
    سورن – یعنی واسه عقد نمیاد؟!
  • واسه عقد میاد…ولی دقیقه نود.
    وقتی رسیدیم خونه هوا کامل تاریک شده بود.با اصرار من سورن دیگه خونه ی خودشنرفهت و پیشم موند.هر دو توی پذیرایی نشسته بودیم.سورن بعد چند لحظه سکوت گفت:
    گفتی شام چی داریم؟
  • نگفتم، هنوز بهش فهکر نکردم…ولی نگران نباش، گشنت نمی ذارم.
    سورن – مشروب نداری؟
  • نه ، تو ترکم.
    سورن – تو ترکی یا پول نداری؟
  • در واقع هر دوش…اینا رو ولش کن.چند تا جمله ی مفهومی فهلسفی به من بگو که توی جنگیری هام ازشون استفاده کنم.
    سورن – می خوای جلوی مشتری هات فهیلسوف جلوه کنی؟- آره…یه همچین چیزی.
    سورن – اتفاقا یه دونه بلدم…شاعر میگه؛ دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی ست که اگرباز ستانند دو چندان گردد.
    اینو گفت و زد زیر خنده…
  • خیلی بی تربیتی!
    سورن – من فهقط نقل قول کردم عزیزم، شاعر یکی دیگه ست.
    همین لحظه موبایلم زنگ خورد.از روی میز برش داشتم و دیدم مهرا ب…
  • جانم مهراب جان؟
    مهراب – سلم پسر خوب، چطوری؟
  • ممنون ، خوبم.
    مهراب – یه خبر خوب برات دارم، حدس بزن چیه؟
    تا خواستم مثل حدس بزنم و جواب بدم خودش گفت : نمی خواد حدس بزنی، خودممیگم.امروز یه مریض داشتم که فههمیدم مشکلش جن زدگی .
  • خب به سلمتی.
    مهراب – منم آدرس و شماره ی تو بهش دادم.احتمال فهردا میاد سراغت.خوشحال شدی، نه؟!
  • ای…اما یه ذره استرس دارم.
    مهراب – مهم نیست، درست میشه.
  • حال مشکلش چی هست؟
    مهراب – اینی که اومده بود پیش من بابای طرف بود،خودشو ندیدم.ولی مثه اینکه حالشزیاد خوب نیست.از حرفهاش فههمیدم مشکلش افهسردگی و این چیزا نیست…به هر حال این کیس دست تو رو می بوسه.ببینم چی کار می کنی.
  • باشه، سعی خودمو می کنم سوتی ندم.ممنون که خبرم کردی.
    مهراب – خواهش می کنم.سلم برسون، فهعل…
    قبل اینکه باهاش خدافهظی کنم گوشی رو قطع کرد.
  • نمی دونم این مهراب چجور روانشناسی که اصل به حرف آدم گوش نمیده!
    سورن – چی شد؟ واست سوژه گیر اورده؟
  • آره، از شانس بد همین روز اولی همه ی ملت جن زده شدن!
    سورن – اشکال نداره.دیر یا زود باید باهاش رو به رو میشدی.فهقط مواظب باش خیط موننکنی.
  • چشم جناب.
    سورن – خب دیگه، حال هم پاشو برو غذا رو ردیف کن…خیلی گشنمه.
  • باشه الن میرم.
    رفهتم توی آشپزخونه اما انقدر این تماس مهراب فهکرمو مشغول کرده بود که کامل هنگکرده بودم .اصل نمی دونستم باید چی درست کنم!
    اون لحظه خواسته ی قلبی م این بود که طرفهم دختر نباشه! وگرنه به هیچ وجه نمی تونمتمرکز کنم.البته اگه سورن بود حتما از این موضوع استقبال می کرد اما خب، من میونه یخوبی با این جور شرایط ندارم.از اون گذشته می ترسیدم برم و وضعیت رو براشون بدترکنم!…مجید می گفت گاهی اوقات دخالت جن گیر وضعیت رو بدتر از چیزی که هست میکنه.
    سعی کردم از این فهکر و خیال ها بیرون بیام…یه بسته ماکارانی از داخل کابیت بیرون اوردمو سرگرم درست کردن غذا شدم.همین حین بود که صدای زنگ درو شنیدم.می خواستم ازآشپزخونه بیرون برم تا در حیاط رو باز کنم که دیدم سورن قبل از من دست به کار شده.بیاهمیت به اینکه کی پشت در ، برگشتم تا به غذا برسم…
    جلوی گاز وایساده بودم و ماکارانی هایی که توی آب ریخته بودم رو مهم می زدم.فهکرم خیلیمشغول بود و اصل متوجه اطرافهم نبودم که یهو یه نفر دستش رو با خشونت دور گردنمحلقه کرد و به سمت خودش کشید…البته سریع متوجه شدم که مسعود …چون جدیدا خیلیخشن ابراز احساسات می کنه!
    مسعود – چرا نیومدی استقبال عموت؟
  • فهکر نمی کردم تو باشی.ول کن مسعود، گردنم درد گرفهت.
    مسعود دستشو برداشت و گفت : من که محکم نگرفهته بودم!
  • آره… به نظر خودت اینجوری .
    مسعود – بیا، اینو واسه تو گرفهتم.
    برگشتم و دیدم یه بطری مشروب گذاشته روی میز.
  • حال که من می خوام ترک کنم از در و دیوار مشروب مفت می باره!
    مسعود – مگه می خوای ترک کنی؟- اگه اجازه بدی.
    مسعود – خب زودتر می گفتی که منم تو خرج نیفتم.حال اشکال نداره…بیار من و سورنترتیبشو می دیم.
    هنوز هوا کامل روشن نشده بود که زنگ موبایل سورن به صدا دراومد.صداش من ومسعود رو هم بیدار کرد اما سورن فهورا قطعش کرد.موبایل سورن در فهاصله ی چند دقیقه،سه چهار بار زنگ خورد.آخرش مسعود عصبانی شد و گفت : یه بار دیگه صدای موبایلتوبشنوم کتک می خوری!
    سورن آروم گفت : ببخشید… اشتباه شد!
    با خیال راحت می خواستم به خوابم ادامه بدم که سورن اومد بالی سرم و گفت : بهراد پاشو،زودباش.
  • چرا؟
    سورن – باید بریم سر کار.
  • از امروز؟!
    سورن – آره دیگه، یارو منتظرمونه.
    گرچه دوست نداشتم اما مجبور بودم.فهرصتی بود که به هیچ وجه نمی خواستم از دستشبدم.به زور از جام بلند شدم و با سورن رفهتیم توی اتاق تا مزاحم خواب مسعود نشیم.
    روی تخت نشستم و سعی کردم بیدار بمونم!
  • برات صبحونه درست کنم؟
    سورن – نه نمی خواد.الن استرس نرسیدن دارم، از گلوم پایین نمیره.بهراد فهقط سعی کنلباست رسمی باشه.ترجیحا هم کت بپوش.
  • خودم می دونم، پخمه که نیستم!
    سورن – پس زود حاضر شو، مدارکتم بیار.باید یه سر هم بریم خونه ی من تا لباسامو عوضکنم.
    پنج دقیقه ای آماده شدم و راه افهتادیم.طولی نکشید که به خونه ی سورن رسیدیم و اونمکاراشو انجام داد…
  • ساعت چند باید اونجا باشیم؟سورن – هشت.
  • خوبه، بیست دقیقه وقت داریم.
    سورن – راستی دیشب ، حوالی ساعت سه از اتاق زیرشیروونی صدای راه رفهتن میومد!
    متوجه شدی؟
  • نه، خیلی خسته بودم.
    سورن – اما من شنیدم، یه ذره هم ترسیدم.ولی شما دو تا عین خرس خوابیده بودین.
  • خرس خودتی.منم قبل چند بار از بال صدا شنیدم…از مجید پرسیدم گفت اشکال نداره.
    سورن – یعنی چی اشکال نداره؟!! نمی تونی کاری کنی دیگه صدا نیاد؟
  • مجید می گفت خودش هم بعضی وقتا توی خونه ش با همچین صداهایی مواجه میشه.میگفت کار جن های خاکی .
    سورن – جن خاکی؟! یعنی یه چیزی تو مایه های کرم خاکی؟!
  • نه…نه به اون شکل! یادته چند وقت پیش بهم گفتی که توی شمال یه جن هایی وجود دارنکه قدشون تقریبا دو وجب ؟سورن – آره یادمه.
  • اونا جن های خاکی اند.اساسا توی خاک زندگی می کنن اما هر از گاهی هم بیرونن…اینصداها مربوط به زمان هایی میشه که بیرون خاکن.در کل آزاری به آدم نمی رسونن.
    سورن با لحن تمسخر آمیزی گفت : واقعا خیالمو راحت کردی!
  • تو می ترسی، نه؟ یادمه چند ماه پیش توی جریا ن اتفاقاتی که برای من میفتاد، همیشه سپرمدافهع بودی!
    سورن – من نگران خودتم…دوست ندارم خونه ت بشه بزرگراه شیاطین!
  • نگران نباش.دیگه اجازه نمیدم اون اتفاقا تکرار بشن.
    سورن – باشه…قبول.ولی از من میشنوی یه فهکری واسه این سر و صداها بکن.
    بلخره به دفهتر آقای معظمی رسیدیم ، اونم نامردی نکرد و فهی الفور دو تا پرونده ی حقوقیداد دستمون.از شانس بد، من مجبور شدم برم دادگستری.توی دادگستری هم سگ صاحابخودشو نمی شناخت و به قدری شلوغ بود و کارا بی نظم پیش می رفهت که تا ظهر علفشدم.نزدیک ساعت یک و نیم بود که برگشتم دفهتر.
    وقتی رسیدم سورن توی اتاقی که بهمون داده بودن داشت یه پرونده رو می خوند.با ضربه ایکه به در زدم متوجه حضورم شد و چشم از پرونده برداشت.
    سورن – چی شد؟ پنجر شدی؟!
    روی صندلی نشستم…
  • پدرم در اومد ! کاش هیچ وقت حقوق نمی خوندم.
    سورن – عیب نداره، عادت می کنی.در عوض حقوق ثابت می گیری، هی هم توی جاده دندهعوض نمی کنی.
  • باور کن اونو ترجیح میدم…
    سورن – چرت نگو، یعنی تو دوست داری شوفهر باشی؟!
  • بی خیال…تو تمام مدت اینجا بودی؟
    سورن – نه، اما زود برگشتم و چند تلفن کردم.این پرونده ای که دست من خیلی جالبه.
  • چرا؟ مگه چه جوری ؟
    سورن لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : پرونده ش کیفری …وقتی خوندمش کلی
    خندیدم.قضیه اینه که یارو با رفهیقش توی یه خونه ی روستایی زندگی می کردن، بعد یه روزاین پشت دیوار قایم میشه که یهو بپره جلوی رفهیقش تا بترسونش و یه حالی ببره…( سورنبه این قسمت تعریفش که رسید شروع کرد به خندیدن، منم با اینکه اصل نمی دونستم قضیهچیه می خندیدم )… خلصه این رفهیقش هم که نمی دونسته موضوع از چه قراره، تا مرززهره ترک میره و از ترس شروع می کنه به دویدن.انقدر می دوه که میفته توی دره و جانبه جان آفهرین تسلیم می کنه.
    ما همچنان داشتیم به مرگ طرف می خندیدم که آقای معظمی چند تا تق به در زد ، من وسورن هم لل شدیم و ایستادیم.اون لحظه هر چی سعی می کردم نمی تونستم نیشمو ببندم.اونمبا تأسف به حالمون منچ منچی کرد، سری تکون داد و رفهت.
    البته ما مپر رو تر از این حرفها بودیم که با این چیزا خجالت بکشیم.دوباره نشستیم و من گفتم:
    حال واسه یارو چه حکمی بریدن؟
    سورن – حکمش که شبه عمد .ما قرار براش تخفیف بگیریم.
  • خوب شد این پرونده رو من ندادن.
    سورن – آره، طرفهو می فهرستادی بالی دار.
    خیلی گشنم بود اما پولی نداشتم و روم نمیشد پیشنهاد ناهار بدم…از این هم خجالت می کشیدمکه سورن پول غذا رو حساب کنه.مجالی هم نبود برگردم خونه.
    در همین حین که داشتم دنبال یه راه چاره می گشتم سورن دست به کار شد و برای جفت مونسفارش غذا داد.زیاد برام خوشایند نبود ولی خب کاری هم از دستم برنمی اومد.
    موقع غذا موبایلم شروع کرد به زنگ زدن.به شماره نگاه کردم، آشنا نبود.می خواستم جوابندم ولی یا د تماس دیروز مهراب و کسی که قرار بود بهم زنگ بزنه افهتادم و جواب دادم.
  • الو؟
  • خسته نباشید،آقای ماکان؟
  • بله خودمم.
  • من نجفی ام.شماره تونو از دکتر رمضان گرفهتم.
  • بله ، امرتون؟
    نجفی – ایشون در مورد من باهاتون صحبت نکردن؟
  • فهقط گفتن یه مشکلی دارین که من می تونم کمکتون کنم، اما خیلی تلگرافهی گفتن… واردجزئیات نشدن.
    نجفی – میشه یه جا همدیگه رو ببینیم؟- حتما.
    قرار بر این شد که ساعت پنج بعد از ظهر بیاد خونه ی من.با اینکه کمی استرس داشتم امافهرصت خوبی بود که توی این بحران مالی یه پولی به جیب بزنم.
    کارمون تا ساعت چهار طول کشید.بعد از کار سورن منو تا خونه رسوند و رفهت.وقتی واردخونه شدم دیدم کفش های مسعود روی تراسن.تعجب کردم که هنوز نرفهته بود!
    وارد پذیرایی شدم و دیدم اونجاست…
  • سلم ، فهکر نمی کردم اینجا باشی!
    مسعود – سلم.خسته بودم واسه همین تا ظهر خوابیدم.دیگه منتظر شدم تا تو رو ببینم بعدبرم.
  • چیزی شده؟مسعود – نه.
  • مطمئنی؟مسعود – آره.
    کتم رو دراوردم و انداختم روی مبل.داشتم می رفهتم توی آشپزخونه که گفتم : ناهار خوردی؟مسعود – آره…فهکر می کردم تو هم میای ، برای تو هم درست کردم.
    با این حرف مسعود از رفهتن به آشپزخونه منصرف شدم و برگشتم.
  • دستت درد نکنه، شب دخلشو میارم.
    مسعود از جاش بلند شد و گفت : من دیگه باید برم…
  • بمون یه چایی با هم بخوریم.
    مسعود – نه ، ممنون.خونه کار دارم.فهعل خدافهظ.
  • خدافهظ.
    به نظرم مسعود مشکوک میزد! شایدم اشتباه می کنم…در هر صورت مثل همیشه نبود.
    به خاطر قرار ساعت پنج دیگه لباس هامو عوض نکردم…یعنی حوصله شو نداشتم.فهقط تویپذیرایی نشستم و منتظر موندم.توی اون مدت همه ی نکاتی که مهراب بهم یاد داده بود رومرور کردم.
    هنوز ساعت پنج نشده بود که صدای زنگو شنیدم و رفهتم تا درو باز کنم.بعد از سلم و علیکازش دعوت کردم که بیاد داخل.یه مرد پنجاه و دو سه ساله بود.تقریبا هم سن و سال بابایخودم.
  • چیزی میل دارین ؟نجفی – نه ممنون.
  • تعارف که نمی کنید؟نجفی – نه …میشه بشینید؟
  • بله حتما، بفرمائید.
    از چهره ش معلوم بود که اصل اعصاب نداره.چشماش کامل قرمز بودن و خیلی کم پیشمیومد که به من نگاه کنه…
    نجفی – پشت تلفن گفتم که آدرس شما رو از دکتر رمضان گرفهتم.
  • بله ایشون یکی از دوستان خوب من هستن.
    با لحنی عصبانی گفت : من فهکر می کردم ایشون می تونه به ما کمک کنه…
  • اگه دکتر رمضان تشخیص دادن که باید بیاین پیش من، شک نکنید که تشخیص شون درستبوده.مشکل تونو بگین لطفا.
    نجفی – پسرم مشکل داره…
    همین که فههمیدم طرف پسره کلی اعتماد به نفسم بال رفهت…
  • پسرتون چند سالشه؟نجفی – بیست سال.
  • خب…توضیح بدین، دقیقا مشکلش چیه؟
    نجفی – چند وقت پیش پسرم همیشه از این شاکی بود که موقع خواب روش بختک میفته،اوایل ماهی یکی دو بار همچین اتفاقی میفتاد تا اینکه کم کم شد هفته ای سه چهار شب.
  • مشکل تنفسی نداره؟
    نجفی – نه ، دکتر بردیمش…از این نظر مشکلی نداره.
  • وقتی بیدار چی؟ اتفاقی براش نمیفته؟
    کمی فهکر کرد – نمی دونم…من زیاد خونه نیستم.اطلع دقیقی ندارم.حال به نظر شمامشکلش چیه؟ شما می تونید براش کاری کنید؟
  • بله، مسلما میشه کمکش کرد.
    چند لحظه سکوت برقرار شد و من به فهکر یه راه چاره بودم…
    نجفی – اگه ممکنه شما یه دعا یا وردی چیزی بنویسین، پولش هم هر چقدر شد من تقدیم میکنم.
  • من نمی تونم همینجوری یه چیزی به شما بدم چون ممکنه وضع پسرتون بدتر بشه.مشکل پسر شما با چند مورد مطابقت می کنه.برای اینکه مطمئن بشم باید پسرتونو ببینم.
    نجفی – فهکر نمی کنم بیاد اینجا…
  • چرا ؟ نمی تونید راضیش کنید؟
    نجفی – وال چی بگم…الن دو هفته ای میشه که نه با کسی حرف می زنه ، نه به حرفکسی گوش میده.فهقط یه گوشه ساکت میشینه، حتی غذا هم نمی خوره.
  • یعنی دو هفته س غذا نخورده؟! من تعجب می کنم چطور شما بعد این همه مدت تازه بهفهکر چاره افهتادین!
    جوابی نداد، فهقط با شرمندگی سرشو پایین انداخته بود…واقعا هم خجالت آور بود! دقیقا منویاد بابای خودم می انداخت…توی خونه ی ما هم اینجوری بود که تا کسی رو به قبله نمیشداز دکتر خبری نبود!
  • چاره ای نیست…من میام می بینمش.البته اگه مانعی نداره.در اون صورت به احتمال زیادمی تونم کاری براش بکنم.
    نجفی – الن وقت دارین بریم؟
  • آره…الن کاری ندارم.فهقط چند لحظه اجازه بدین وسایلمو بردارم.
    رفهتم توی اتاق و هر چیزی که فهکر می کردم لزمه رو توی کیفم گذاشتم.دوباره اومدم تویپذیرایی و کتمو برداشتم و راه افهتادیم.
    از وقتی سوار ماشین شده بودیم سکوت کرده بود و یه کلمه هم حرف نمی زد.انقدر همعصبی به نظر می رسید که منم ترجیح دادم حرفهی نزنم و حتی سیگار هم نکشم.داشتم به اینفهکر می کردم که ازشون چقدر پول بگیرم.به خودم قول داده بودم که اگه وضع مالی طرفخوب نباشه، زیاد برای پول بهشون فهشار نیارم…البته با توجه به ماشین نجفی، بهش نمیومدوضع مالی بدی داشته باشه.ولی باید خونه شون رو هم می دیدم تا مطمئن بشم.
    بعد از چند دقیقه ماشینو جلوی یه خونه نگه داشت و هر دو پیاده شدیم.آقای نجفی زنگ زد ووارد خونه شدیم.خونه ی بزرگی بود اما اصل شیک نبود.به نظر می رسید زیاد بهش اهمیتنمیدن.
    هنوز توی حیاط بودیم که پرسیدم : خیلی وقته اینجا زندگی می کنید؟نجفی – بله، تقریبا هفده هجده سالی میشه.
    همسر آقای نجفی جلوی در ورودی منتظرمون ایستاده بود.سعی می کرد لبخند بزنه امامشخص بود که حال خوبی نداره.
    وقتی وارد خونه شدم سنگینی فهضا کامل روم تاثیر گذاشت.احساس می کردم هیچ انرژیمثبتی اونجا وجود نداره.خونه شون اصل نور گیر نبود و با اینکه چراغ ها رو روشن کردهبودن اما باز هم مشکل روشنایی داشت.
    نجفی – پسرم توی اتاقشه…اونطرف.
  • میشه یه لحظه بشینید، من چند تا سوال دارم.
    همه نشستیم و من با دقت به اطراف نگاه کردم.سقف خونه مشکلی نداشت و از این بابتخیالم راحت شد.آشپزخونه ماپن بود و بهش دید داشتم…فهقط مونده بود اتاق ها که باید درموردشون می پرسیدم.
  • اسم پسرتون چیه؟نجفی – فهرزان.
  • فهرزند دیگه ای ندارید؟
    نجفی – چرا ، دو تا دختر هم دارم…یکی شون ازدواج کرده و یکی شون هم مدرسه میره.
    تا این جمله ی آقای نجفی تموم شد از توی آشپزخونه صدایی شبیه به کشیده شدن صندلیروی زمین اومد و آقا و خانم نجفی با نگرانی به اون سمت نگاه کردن.منم جا خوردم اما نهبه اندازه ی اونا…
  • لطفا اهمیت ندین…من تا قبل از اینکه بیام اینجا به چند تا موضوع که می تونه به پسرتونمربوط باشه فهکر کردم اما بعد از اینکه خونه تونو دیدم، به نظرم احتمال این هم وجود دارهکه مشکل از خونه تون باشه.
    نجفی – یعنی باید این خونه رو عوض کنیم؟
  • نه لزوما…من باید اول پسرتونو ببینم تا دقیق نظر بدم.فهقط یه سوال، غیر از پسرتون بقیهتوی خونه مشکل خاصی ندارن؟ چیزی که شبیه به مشکل پسرتون باشه؟
    نجفی – نه ، فهقط گاهی اوقات از همین صداهایی که شنیدین ، از اتاق ها می شنویم.البتهبیشتر شب ها…
  • یعنی این اولین باری بود که توی روز از این صداها می شنوید؟نجفی – بله، فهکر می کنم…
  • خب…مهم نیست.میشه پسرتونو ببینم؟نجفی – بله حتما، بفرمائید…
    هر دو از جامون بلند شدیم و رفهتیم سمت راهرویی که چند تا در توش بود.آقای نجفی بهیکی از درها اشاره کرد.
  • ناراحت نمیشه اگه برم داخل؟نجفی – نه، بفرمائید…
    انتظار داشتم بره و به پسرش اطلع بده که می خوام وارد اتاقش بشم، تا حداقل معذبنباشه.اما وقتی دیدم عین خیالش هم نیست منم کوتاه اومدم.چند تا ضربه به در زدم و وارداتاق شدم.چراغ خاموش بود اما اتاق یه پنجره ی خیلی بزرگ با پرده های توری داشت وچون هوا هنوز گرگ و میش بود با اون نور کم هم می تونستم ببینم.
    دیدم که پسره کنار پنجره نشسته و به دیوار تکیه داده.سلم کردم اما توجهی نکرد…انگاراصل نشنید.جلو رفهتم و با فهاصله ی کمی کنارش نشستم.چند ثانیه سکوت برقرار شد.پرده روکمی کنار زده بود و به بیرون نگاه می کرد.یه لحظه هم چشم از حیاط برنمی داشت.با دقتسمتی که بهش خیره شده بود نگاه کردم اما کسی اونجا نبود…یا لاقل من نمی دیدم!
    چند لحظه بعد سکوت رو شکستم و گفتم :” می خوای با هم حرف بزنیم؟!”…اما جوابی ندادو دوباره گفتم : من می تونم بهت کمک کنم…کافهیه بهم بگی چه مشکلی داری.
    باز هم جوابی نداد…انگار فهقط جسمش توی اتاق بود و اصل صدای منو نمی شنید.همینلحظه صدای باز شدن درو شنیدم.فهکر کردم شاید آقای نجفی باشه که اومده داخل.سرمو بهسمت در چرخوندم و در کمال تعجب دیدم در بسته ست! احساس می کردم یه نفر توی اتاقهست که داره به ما نگاه می کنه.در وهله ی اول سعی کردم نترسم چون می دونستم بعضیاز شیاطین از ترس تغذیه می کنن و در عین حال نمی دونستم با چی طرفهم!
    جای نشستنم رو تغییر دادم و این بار روی به روی فهرزان نشستم.باز هم نگاهش به بیرونبود.به چهره ش نگاه کردم…یکی از خوشگل ترین پسرهایی بود که توی عمرم دیدهبودم.صورتش از همه نظر بی نقص بود.ناراحت به نظر می رسید اما به هیچ وجه حرفهینمیزد.احساس کردم حرف زدن باهاش فهایده ای نداره و به عنوان آخرین جمله گفتم : نمیخوای با من حرف بزنی؟
    وقتی دیدم خیال نداره جوابمو بده دیگه ادامه ندادم و بلند شدم تا از اتاق بیرون بیام.دستموسمت دستگیره ی در دراز کردم تا بازش کنم اما قبل از تماس دست من، در خود به خودباز شد.کمی مکث کردم ، یه نفس عمیق کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.آقا و خانم نجفی پشت در اتاق با نگرانی منتظر بودن.ازشون خواستم بریم توی پذیرایی و اونجا حرف بزنیم.
  • هیچ کسی نیست که پسرتون باهاش حرف بزنه؟
    نجفی – نه، عرض کردم خدمتتون…دو هفته ای هست که نه با کسی حرف می زنه ، نه غذامی خوره.
  • متاسفانه چون حرفهی نمیزنه من نمی تونم دلیل مشکلشو بفهمم!
    خانم نجفی – یعنی نمی تونین کاری کنید؟!
  • چرا…می تونم،اما یه کم وقت لزم دارم…حداقل تا فهردا شب.اگه حرف می زد همین النیه کاری براش می کردم.
    نجفی – حدس شما چیه؟
  • من به دو مورد مشکوکم…اما بهتره الن چیزی نگم.شما تا فهردا شب اقدامی نکنید، منباهاتون تماس می گیرم.
    بعد در کیفمو باز کردم و پاکت کاغذی سداب رو از توش بیرون اوردم.پاکت رو سمت خانمنجفی گرفهتم و گفتم : توی این پاکت حدود یه پیمانه سداب هست.اینو توی آب جوش، مثلچایی مدم کنید و بهش بدین بخوره.
    خانم نجفی – آخه هیچی نمی خوره! چجوری بهش بدیم؟- به زور بریزین تو دهنش.
    با این حرفهم هر دوشون جا خوردن…به نظر خودم زیاد هم تعجب آور نبود…!
    نجفی – یعنی چجوری؟!
  • نمی دونم، هر جور که خودتون صلح می دونید…می تونید دستاشو محکم بگیرید و یکیدیگه هم اینو به زور بریزه توی دهنش.به هر حال باید به خوردش بدین…فهقط حواستون باشهبیشتر از یه فهنجون بهش ندید چون فهشارشو می ندازه.
    آقای نجفی منو تا مدم در همراهی کرد و منم دوباره براش همه چیزو در مورد سداب توضیحدادم.خیلی اصرار کرد که منو تا خونه برسونه اما من احمق قبول نکردم! نمی دونم چرا اونلحظه شکسته نفسی م گل کرده بود! رسیدم سر خیابون و یادم افهتاد که دو زار پول ته جیبمنیست.کلی به خودم لعنت فهرستادم…
    دست کردم توی جیب های شلوارم دیدم خبری نیست.به جیب های مکتم دست کشیدم و متوجهیه چیز کاغذی شدم.دستمو توی جیب کتم بردم و دیدم دو تا ده هزارتومنی توی جیبمه.اولشکلی تعجب کردم اما فهورا فههمیدم کار مسعود .احتمال اون لحظه که کتمو انداختم روی مبلاینو گذاشته توی جیبم…خیلی بامرامه. …
    وقتی وارد کوچه شدم هوا کامل تاریک شده بود.هنوز به خونه ی خودم نرسیده بودم که دیدمدر ویلی همسایه بازه…هیچ وقت درشو باز ندیده بودم چون خیلی وقت بود صاحبش اینجازندگی نمی کرد.( همون ویلیی که کلیدش دست اسدی بود – هیچ کسان ۱) چند لحظهمکث کردم و به داخلش نگاهی انداختم.ویلی خیلی بزرگ و شیکی بود و بیشتر چراغ هاشهم روشن گذاشته بودن.حدس زدم که صاحبش برگشته.دوباره به راهم ادامه دادمو و رسیدمجلوی در. کلیدو از کیفم بیرون اوردم و وارد خونه شدم.کلید چراغ تراس بغل در بود.چراغوروشن کردم و هنوز دو سه قدم از در ورودی دور نشده بودم که یه نفر چند ضربه به در زد.
    برگشتم سمت در و بازش کردم.دیدم یه دختر پونزده شونزده ساله پشت در و فهورا بهمسلم کرد.انقدر هم سریع کلمه ی “سلم” رو ادا کرد که یه لحظه نفهمیدم چی گفت…منم کهگیـــج!بعد چند ثانیه تازه دو زاریم جا افهتاد و جوابشو دادم.در حالی که سعی می کرد داخلحیاط رو نگاه کنه گفت : ببخشید، من دختر همسایه بغلی تونم…تازه اومدیم.گربه م از دیوارپرید توی حیاط شما…میشه بیام بگیرمش؟
    جوابی ندادم.فهقط از جلوی در کنار رفهتم و با دست به داخل اشاره کردم.اونم سریع اومد تو وشروع به گشتن حیاط کرد.توی کوچه جلوی در وایسادم تا کارش تموم بشه و بیادبیرون.همین لحظه یه خانمی از اون ویل بیرون اومد و با صدای بلند گفت : “یگانه”.وقتیجوابی نیومد هی پشت سر هم صدا می کرد…توی هر ثانیه پنج بار می گفت یگانه! قشنگداشت می رفهت روی اعصابم.
    بلند گفتم : خانوم! دخترتون اینجاست…داره دنبال گربه ش می گرده.
    خدا رو شکر دیگه از جیغ و داد دست کشید و ازم تشکر کرد.البته خودمم از خودم تشکرکردم که همه رو از شر اون صدای مهیب نجات دادم!
    ده دقیقه دم در منتظر موندم، دیگه داشتم از پا میفتادم بس که خسته بودم.از ساعت هفت صبحبیدار بودم و یه عالمه دغدغه ی فهکری و کاری داشتم.
    خلصه این دخترخانم منو کلی معط ل خودش کرد تا اینکه بلخره با یه گربه ی زر د بیریخت توی بغلش برگشت.دوست داشتم بزنم گربه رو لت و پار کنم!
    یگانه – ببخشید آقا، مرسی.
  • خواهش می کنم.
    می خواستم درو ببندم که گفت : ببخشید!
    دوباره درو باز کردم…
    یگانه – شما تنها زندگی می کنید؟!
  • بله ، با اجازه تون.
    یگانه – آخه از خونه تون صدای حرف زدن میومد! انگار دو نفر داشتن با هم جر و بحثمی کرد. …
  • بعضی وقتا دوستام میان اینجا…کلید خونه رو دارن.خدافهظ.
    قبل از اینکه درو ببندم باز هم توی حیاط رو نگاه کرد.عجب فهضولی بود! ولی در کل یه کمنگرانم کرد…باید توی همه ی اتاق ها دعا بذارم تا چنین اتفاقایی پیش نیاد.با اینکه خودم جنگیر شدم اما باز هم نمی تونم جلوی ترسمو بگیرم.چون مجید می گفت خیلی کم پیش میاد کهجن ها خودشونو به آدم ها نشون بدن…مگر اینکه دلیل مهمی داشته باشن.
    رفهتم توی اتاق و لباس هامو عوض کردم.آبی به دست و صورتم زدم و رفهتم سر وقت غذاییکه مسعود برام گذاشته بود.تمام مدت فهکرم درگیر مشکل اون پسره، فهرزان بود.فهقط بیستدرصد احتمال می دادم که مشکل از خونه شون باشه چون اگه اینجوری بود، حتما بقیه یاعضای خانواده هم آسیب می دیدن.
    بعد از غذا کمی استراحت کردم…ساعت نزدیک ده شب بود که تصمیم گرفهتم از بیندعاهایی که مهراب بهم داده بود، چند تا رو برای مداوای فهرزان جدا کنم تا بعدا تصمیم بگیرمکه کدوم می تونه مشکلشو حل کنه.دفهترچه ی یادداشتم رو ورق زدم و روی سه چهار تا دعاعلمت گذاشتم.
    همش توی ذهنم ماجرا رو مرور می کردم اما به راه حل نمی رسیدم…کلفهه شده بودم.تمامجزئیاتو روی کاغذ نوشتم و چندین بار مرورش کردم ولی بی فهایده بود…هیچی به ذهنم نمیرسید.تنها راه حلش این بود که خود فهرزان بهم بگه چه اتفاقی براش میفته که اونم متأسفانهزبونش بند اومده بود! معلوم نبود چه بلیی سرش اورده بودن که مات و مبهوت شده بود…
    برای اینکه ذهنم آروم بگیره و از اون آشفتگی بیرون بیاد رفهتم توی آشپزخونه و وضوگرفهتم.برگشتم توی اتاق و قرآن رو از داخل کمد بیرون اوردم.مهراب همچین مشکلتی روپیش بینی کرده بود و برای همین یه سری دعا برای این جور مواقع بهم داده بود که منم لیقرآن گذاشته بودمشون.قرآن رو برداشتم و رفهتم توی پذیرایی کنار دیوار نشستم.قبل از اینکهقرآن رو باز کنم گفتم : خدایا منو به خاطر تمام غلط هایی که کردم ببخش.
    بسم ال گفتم و قرآن رو باز کردم.باید قبل از خوندن اون دعای مخصوص سوره های حمد وفهلق و ناس رو می خوندم.این سوره ها رو به امید اینکه خدا یه در خیری به روم باز کنه وبتونم راه حل این موضوع رو پیدا کنم خوندم.بعد شروع کردم به خوندن اون دعا…
    دعا حدودا سه چهار برگ بود…هنوز اوایل خودنش بودم که متوجه صدای ضعیفی دراطرافهم شدم.مثل صدای حرف زدن بود…توجهی نکردم و همچنان به خوندن ادامه دادم.دعارو به صورت زمزمه می خوندم و حواسم به دور و ورم بود.
    یهو از گوشه ی چشم متوجه یه حرکت توی اتاق شدم.سرمو بال اوردم و دیدم سه نفر کهانگار پارچه ی سفید نازکی روی خودشون انداخته بودن، دارن به آرومی از سقف پایینمیان…خوشبختانه قد و قامتشون به اندازه ی عروسک بود و خیلی کوچیک به نظر میرسیدن.آروم آروم پایین اومدن و اون سمت اتاق رو به روی من قرار گرفهتن.انگار داشتن باهمدیگه پچ پچ می کردن…من بقدری ترسیده بودم که خشکم زده بود و نمی تونستمکوچکترین حرکتی کنم…فهقط عرق سرد بود که از سر و صورتم پایین می ریخت.متوجهحرفهاشون نمی شدم تا اینکه یکی شون با صدای ضعیف و زیری به اون یکی گفت : این پسرداره چی کار می کنه؟
    یکی دیگه از اون افهراد در جوابش گفت : می خواد با این دعاها جنیان رو هلک کنه.
    بعد اون کسی که سوال پرسیده بود گفت : به خدا قسم اگه به این کار ادامه بده فهقط خودش روبه کشتن میده.
    لحظه ای بعد اون سه نفر دیگه توی اتاق نبودن.از دعا خوندن دست کشیدم و با بدبختیخودمو به آشپزخونه رسوندم.انقدر با عجله رفهتم که نفهمیدم چجوری اون راه رو طی کردم.یهلیوان برداشتم و گرفهتم زیر شیر آب…می خواستم آب بخورم بلکم حالم بهتر بشه اما لیوان آبجوری تو دستم می لرزید که هی از این ور اون ورش آب می ریخت.
    سعی کردم آروم باشم…روی زمین نشستم و کمی آب خوردم.نمی دونستم حرفهاشونو جدیبگیرم یا نه! اما به نظر میومد یه تهدید جدی باشه.می ترسیدم برگردم توی اتاق ها و باموجود عجیب غریبی رو به رو بشم.اما چاره ای نبود…باید حتما می رفهتم.می خواستم بهمجید یا مهراب زنگ بزنم و قضیه رو براشون بگم.
    از آشپزخونه بیرون اومدم و پریدم توی اتاق خواب که نزدیک ترین اتاق بهم بود.موبایلمو ازجیب کتم بیرون اوردم و شماره ی مجید رو گرفهتم.همین که جواب داد فهورا رفهتم سر اصلمطلب و جریانو براش تعریف کردم. …
  • نظرت چیه ؟ اینو باید جدی بگیرم؟مجید – فهکر نمی کنم.
  • یعنی چی؟
    مجید – خودت که می دونی، ما هم بارها گفتیم.جن ها خیلی دروغگو اند…اصل نمیشه بهحرفهاشون اعتماد کرد.به نظر من تو هم اعتنا نکن.
  • تو رو خدا یه جوری منو مطمئن کن!…احساس می کنم دارم جا می زنم.
    مجید – یه ذره به اعصابت مسلط باش…ببین، اگه ازت نمی ترسیدن حتما بهت حمله میکردن، کتکت می زدن یا چه می دونم!…خودت که تجربه شو داری.بهت اطمینان میدم ازتترسیدن.اینجوری خواستن منصرفهت کنن ولی تو نباید جا بزنی.الن هم سعی کن نترسی چونفهقط وضعیت خودتو بدتر می کنی.
  • باشه، فههمیدم…سعی می کنم.
    مجید – یادت نره، جا نزن. برای هر کسی اولش از این چیزا پیش میاد.تازه تو خوش شانسبودی…مهراب همیشه درگیری فهیزیکی داشت.
  • ممنون که باهام حرف زدی…حس می کنم بهتر شدم.
    مجید – خواهش می کنم.مواظب خودت باش.فهعل…
  • خدافهظ.
    حوالی یک ظهر بود.دست از کار کشیده بودیم و داشتیم استراحت می کردیم.سورن یه ظرفغذا با خودش اورده بود.خلصه همه چیز به کام من شد و دیگه لزم نبود از بیرون چیزیبگیرم…اما مشکل این بود که ابله بشقاب با خودش نیورده بود و هر دو داشتیم توی قابلمهغذا می خوردیم…
    سورن – دیشب همش خواب های دری وری می دیدم…باور کن روحم صد جا رفهت! ولیفهقط دو سه تاشو یادم مونده.برام تعبیرش کن، زودباش.
  • خفه شو دارم غذا می خورم.
    سورن – بهراد موبایلتو دربیار وگرنه یه تف می ندازم وسطش که دیگه نتونی بخوری!
  • حقا که خیلی خری…حال بنال ببینم چی خوابی دیدی.
    موبایلمو برداشتم و کتاب تعبیر خواب رو باز کردم…
    سورن – اولش خواب دیدم که توی روستای پدربزرگم ایم…همه مون بودیم.
  • همه مون؟ یعنی منم بودم؟
    سورن – نه یعنی خانوادگی همه جمع بودیم.داشتم می گفتم ، بعد توی حیاط شون یه اسبروی زمین افهتاده بود که بدنش زخمی شده بود.ببین تعبیرش چی میشه؟فهورا توی فههرست خواب اسب زخمی رو پیدا کردم…
  • نوشته » دیدن اسب زخمی نشانه ی آن است که دوستان به دردسر خواهند افهتاد
    «….خـــاک بر سرت!
    سورن – ای بابا… .چی کار کنم دیگه خواب که دست خودم نیست!
  • خب بقیه شو بگو، دیگه چه خوابی برامون دیدی؟
    سورن – دیگه اینکه…آهان، بعد خواب دیدم که سر یه پشت بومم.انگار اصل توی یه شهردیگه بودیم…بعد یهو پشت بوم فهرو ریخت.اما من پریدم روی پشت بوم همسایه و در رفهتم.
  • نوشته » اگر خواب ببینید بام خانه ای در حال فهرو ریختن است، علمت آن است که بامصیبتی ناگهانی مواجه خواهید شد «. بسه دیگه، مرده شور اون خواب هاتو ببره.
    سورن – فهکر کنم تعبیر خوابت مشکل داره!
  • خفه شو این بهترین تعبیر خواب دنیاست ، مشکل از خواب های خودته.النم علی الحسابیه چیزی صدقه بده تا بیچارمون نکردی!
    سورن با بی خیالی گفت : باشه باشه. …
  • سورن ، بعضی وقتا تو اعصاب خردکن ترین آدمی میشی که می شناسم! راستی گفتی اینغذا رو خودت درست کردی؟
    سورن – نـــه … مامانم.این روزا خیلی در صدد منو خر کنه.
  • چرا؟
    سورن – گیر داده منو بفرسته خونه ی بخت.
  • تو هم که بدت نمیاد.
    سورن – اتفاقا اصل دوست ندارم.مگه سامان زن گرفهت چه گلی به سر خودش و ما زد؟- راستی سامان نزایید؟
    سورن خندید و گفت : اوووو ، پارسال زایید.
  • یعنی الن یه سال که عمو شدی؟
    سورن – آره ولی نمی ذارن برادرزاده مو بغل کنم.
  • با شناختی که ازت دارم ، به نظرم کار درستی می کنن.حال دختره یا پسر؟سورن – پسر.
    هیچ وقت به سورن نگفته بودم که چقدر از داداشش متنفرم! در عین حال مطمئنم اونم از منبدش میاد…اصل شبیه سورن نیست، هیچ رقمه.هر وقت هم منو می بینه یه نگاه چپی بهم میندازه… کل خیلی تفلون .
    کم کم هوا داشت رو به تاریکی می رفهت.توی اتاق نشسته بودم و هی اوراد و دعاهامو بال وپایین می کردم اما تا اون لحظه به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم! دو راه داشتم…یکی اینکه برمپیش نجفی و بگم آقا من کم اوردم و نمی تونم مشکلتو حل کنم، یا با حدس و گمان پیش برم ویه دعا بهش بدم.بیشتر تو فهکر راه دوم بودم که یه پولی هم به جیب بزنم، ولی می ترسیدمپسره رو سر به نیست کنم! اونوقت با یه عمر عذاب وجدان چه کنم؟!
    آخرش با خودم گفتم گور پدر یه لقمه نون! میرم اونجا و میگم نمی تونم براتون کاریکنم… .فهوقش مهراب یا مجید مشکلشو حل می کنن دیگه.
    حال این وسط سورن هم اومده بود پیش من…روم نمیشد بهش بگم بیا برو خونه ی خودت،من جایی کار دارم.حوصله ی شام درست کردن هم نداشتم…در واقع برام اعصابی نموندهبود که فهکر این چیزا باشم.
    تصمیم گرفهتم اول با نجفی یه تماس بگیرم و باهاش هماهنگ کنم که دارم میرم اونجا.گوشیرو برداشتم و شمارشو گرفهتم…
    نجفی – بله ؟
  • سلم آقای نجفی، حالتون خوبه؟نجفی – بله، شما خوبین؟- مرسی، منو شناختین؟نجفی – بله بله…
  • حال پسرتون بهتر شده؟ اون جوشونده رو بهش دادین؟نجفی – جوشونده رو بهش دادیم، اتفاقا چند کلمه هم حرف زد.
  • جدی ؟ چی گفت ؟
    نجفی – بیشتر از خوردن ممانعت می کرد.با التماس به ما می گفت که نمی خوره.باوربفرمایین به زور بهش خروندیم!
  • همین هم جای امیدواری داره…البته سداب زیاد هم بدمزه نیست، نمی دونم چرا دوستنداشته بخوره!
    نجفی – می گفت وضعیتو بدتر می کنه.
  • که اینطور… فهکر نمی کنم تنهایی به این نتیجه رسیده باشه…
    نجفی – منظورتون چیه؟
  • هیچی…میشه من امشب فهرزان رو ببینم؟نجفی – بله حتما.
  • پس من یک ساعت دیگه مزاحمت شون میشم.
    نجفی – منتظرتون هستیم.
  • فهعل ، خدافهظ…
    نجفی – خدافهظ.
    احساس کردم حال که سداب ، فهرزانو به حرف اورده ، منم می تونم وادارش کنم چیزی بگه.
    سریع با کاغذ یه پاکت کوچیک درست کردم و دو قاشق سداب توش ریختم.چند تا دعا هم کهفهکر می کردم شاید به دردم بخورن رو توی کیفم گذاشتم.قصد داشتم اول برای سورن یهچیزی درست کنم، بعد راهی خونه ی نجفی بشم.
    خیلی وقت بود توی اتاق نشسته بودم و سورن رو تنها گذاشته بودم.قبل از اینکه برای آمادهکردن شام دست به کار بشم رفهتم تا به سورن یه سر بزنم.کنار ورودی پذیرایی ایستادم و دیدمتلویزیون روشن و سورن هم رو به روش نشسته اما انگار اصل حواسش به تلویزیوننبود…حتی متوجه من هم نشد.تا اینکه صداش کردم و تازه از فهکر بیرون اومد…
    روی زمین نشستم و گفتم : واسه شام چی درست کنم؟
    یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت : مگه چیزی هم داری؟!
  • آره بابا ، هنوز به پیسی نخوردم.
    سورن – نه…چیزی نمی خورم.
  • مطمئنی؟
    سورن – آره ، گشنم نیست.
  • خیلی خب… .من الن باید برم پیش اون یارویی که مهراب بهم معرفهی کرده بود، ولی زودبرمی گردم.
    سورن – باشه ، برو.من اینجا هستم…
    بلند شدم تا آماده بشم ، قبل از اینکه برم گفتم : مطمئنی چیزی نمی خوری؟!
    سورن اعصابش از دستم خرد شد، با لحنی جدی گفت : اگه گشنم شد خودم میرم یه چیزیمی خورم.
  • باشه. …
    سورن – داری میری سوییچ ماشین هم ببر.الن تاکسی گیرت نمیاد.
  • خودت لزمش نداری؟سورن – نه ، ببرش.
    وقتی به خونه ی نجفی رسیدم هوا کامل تاریک شده بود.ماشین سورن رو جلوی در پارک کردم و زنگ زدم.طولی نکشید که نجفی اومد و درو باز کرد.بعد از سلم و احوالپرسی گفت: چقدر خوب شد که اومدین!
  • چیزی شده؟

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان هیچ کسان ۲ پارت اول

رمان هیچ کسان ۲ پارت دوم

رمان هیچ کسان ۲ پارت سوم

رمان هیچ کسان ۲ پارت چهارم

رمان هیچ کسان ۲ پارت پنجم

رمان هیچ کسان ۲ پارت ششم

رمان هیچ کسان ۲ پارت هفتم

رمان هیچ کسان ۲ پارت هشتم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!