رمان تقاص فصل نهم (آخر)

رمان تقاص فصل اول

رمان تقاص فصل دوم

رمان تقاص فصل سوم

رمان تقاص فصل چهارم

رمان تقاص فصل پنجم

رمان تقاص فصل ششم

رمان تقاص فصل هفتم

رمان تقاص فصل هشتم پارت اول

رمان تقاص فصل هشتم پارت دوم

رمان تقاص فصل نهم (آخر)

[box type=”success” align=”alignright” class=”” width=””][button color=”red” size=”big” link=”https://drive.google.com/uc?export=download&id=1b-PfOhyCVielAIjN421Qo5PRfvU_bvWC” icon=”” target=”false” nofollow=”false”]نصب برنامه موبایل رمانهای عاشقانه[/button][/box]

همه زار می زدن برای تو .. برای باربد … برای بچه تون … برای خوشبختیتون! اینکه اون چند وقت چی به ما گذشت گفتن نداره. قضیه جاسوسی باربد که لو رفت همه شوکه شده بودیم! اصلاً بهش نمی اومد همچین آدمی باشه. ولی خوب بیچاره عاشقی براش شد داس مرگ. داریوش تموم مدت بیهوشی تو رو توی امامزاده صالح موند. خاله و مامان اینقدر گریه کرده بودن که نا نداشتن. چیزی نبود که نذر نکرده باشیم و دعایی نبود که نخونده باشیم. اگه بلایی سر تو می یومد منم می مردم. آرمین هر از گاهی پیش داریوش می رفت. منم یه بار رفتم ولی داریوش تو قسمت مردونه بود و نتونستم ببینمش. فقط رفتم زیارت کردم و کلی دعات کردم. هر روز که می گذشت تعدادی به موهای سفید داریوش اضافه می شد. این رو آرمین بهم گفت. جرئت اینکه با اون روبرو بشم رو نداشتم. چون می دونستم واقعاً شکسته. روز آخر بیهوشی تو حال داریوش بهم خورد و اونو به بیمارستان منتقل کردن. وقتی با گوشی آرمین تماس گرفتن و خبر رو دادند آرمین سریع پیشش رفت. تموم اون شبا و روزا رو برات گوشه نشینی کرده و به درگاه خدا زار زده بود. من بودم زودتر کله پا می شدم. به خصوص که آرمین می گفت غذا هم درست نمی خوره حرف هم نمی زنه. فقط سرش به سجده و دعاست! وقتی تو بهوش اومدی، قبل از اینکه فرصت کنم خوشحالی کنم، آرمین رو فرستادم سراغش که خبر بده تو بهوش اومدی و حالت هم خوبه. آرمین رفت و سریع برگشت و با خنده گفت:
– تا شنید سرمو از دستش کشید بیرون و رفت امامزاده.
– دوباره واسه چی؟
– گفت نذر کردم وقتی رزا به هوش اومد برم به همه زوار غذا بدم. حالا می رم نذرمو ادا کنم.
– ای بسوزه پدر عشق! آرمین من مطمئنم که خدا رزا رو فقط به خاطر دل عاشق داریوش برگردوند. رزا با اون همه جراحت … کی باورش می شد؟ برگشتش بیشتر به معجزه شبیهه!
با آرمین اومدیم بالای سر تو. گیج و مات بودی و حالت اصلاً خوب نبود. وقتی ساعت ملاقات تموم شد و ما از اتاق خارج شدیم آرمین زمزمه وار گفت:
– این رزا دیگه اون رزای گذشته نمی شه سپیده.
و واقعاً هم که حق با آرمین بود. تو دیگه مثل گذشته نشدی. با جزئیات زیاد کاری نداریم. فقط اینو بدون که من همیشه تو رو برای داریوش می دونستم. وقتی اشک توی چشمای داریوش حلقه می زد انگار توی چشماش اسم تو نوشته می شد. لب که باز می کرد، اول از هر چیز اسم تو رو می آورد. وقتی تو مرخص شدی داریوش هم به اصرار آرمین برگشت اصفهان. چون موندنش دیگه دلیلی نداشت. بعد از یکی دو هفته خبر داد که از مریم جدا شده و می خواد بره شمال. از این واقعه نه ناراحت شدیم و نه خوشحال. هر چند که حالا داریوش آزاد بود که دوباره به سمت تو برگرده، ولی تو دیگه اون رزای قبل نبودی و ممکن بود دیگه اونو قبول نکنی. قضیه سام گفتن نداره خودت همه رو می دونی. فقط من خبر نداشتم که قضیه رو آرمین برای داریوش گفته. چون فکر می کرد قضیه تموم شده اس می خواست بهش بگه که یه موقع دل خوش نکنه. من نمی دونم چرا اینکارو کرد؟ کلی هم سر این قضیه باهاش بحث کردم. ولی خب اونا مردن همدیگرو بهتر می شناسن شاید آرمین کار درستی کرده. من که از کاراشون سر در نمی یارم. در هر صورت بعد از اینکه ماجرای سام ختم به خیر شد و مراسم های باربد هم تموم شد چون می دونستم که داریوش شماله، برای همین هم با خاله صحبت کردم که برای عوض شدن حال و هوای تو، تو رو به شمال ببرند. اونا هم قبول کردند، ولی به داریوش خبر ندادیم تا سورپرایز بشه و واقعاً هم شد! اینقدر به آرمین اصرار کردم که راضی شد علی رغم باردار بودنم منو بیاره پیش شما. چون دلم اونجا بود. توی راه از آرمین خواستم که با داریوش صحبت کنه تا واقعیت رو به تو بگه و دوباره با هم باشید. داریوش هم به شدت افسرده شده بود و من
می دونستم فقط با پیوند دوباره و روییدن عشق توی زندگیتون از افسردگی خارج می شین. قضیه سام رو از زبون خودت شنید و من که نبودم ببینمش ولی مطمئنم دنیا دوباره براش رنگ گرفت. آرمین هم با من موافق بود که شما دو تا باید دوباره با هم باشین. این بود که وقتی رسیدیم آرمین و داریوش برای پیاده روی رفتن کنار دریا. وقتی برگشتن داریوش سریع رفت توی اتاقش. من هم توی یه فرصت مناسب آرمین رو کشیدم کنار و پرسیدم:
– آرمین چی شد؟ چرا داریوش اینجوری کرد؟ بحثتون شده؟
آرمین دستی توی موهاش کشید و گفت:
– بابا این پسره پاک خل شده.
– چرا؟
– بهش می گم حالا بهترین موقعیته که همه چیزو به رزا بگی و ازش خواستگاری کنی، وگرنه از دستت می ره ها. می گه نه اینکارو نمی کنم.
با تعجب گفتم:
– اِ چرا؟
– می گه رزا خیلی حساس و شکننده شده. می گه با اینکارم بیشتر باعث آزارش می شم. دلم نمی خواد فکر کنه دلم براش سوخته.
– یعنی چی؟ خب اگه همه چیزو واسه اش تعریف کنه دیگه رزا برای چی باید فکر کنه که داریوش دلش براش سوخته؟
– چه می دونم! دوساعته دارم سرش داد می کشم، ولی زیر بار نمی ره که نمی ره! می گه رزای من اینجوری راحت تره، منم فقط راحتی اون واسم مهمه، نه راحتی خودم.
– عجب گیری کردیما!
– حتی الکی بهش گفتم یکی از همکارای سپیده خواستگار رزاس و خیلی هم گیر داده، اگه نجنبی رزا پریده.
– خب خب چی شد؟
– هیچی فقط بیشتر بهم ریخت. درست مثل قضیه سام.
اون روز من و آرمین هر چی فکر کردیم عقلمون به جایی قد نداد. نگاهای داریوش به تو گویای همه چیز بود. اون نگاها هنوزم فریاد می کشیدن که برات می میرن، ولی تو دیگه اون رزا نبودی. از همه جا بی خبر بودی و کاری به اطرافت نداشتی. نمی دونی اون شب که حاضر شدی ویلای خاله اینا بمونی داریوش چقدر خوشحال شد! تا وقتی تو اونجا بودی شادی رو می شد توی چشمای داریوش خوند. اون با دیدنت هم شاد و راضی بود. دیگه نسبت به تو حریص نبود. همین که می دونست تو دیگه به کسی تعلق نداری و خودش هم نسبت به کسی متعهد نیست، آرومش می کرد. ولی هر بار که حرف رفتن تو پیش می یومد به هم می ریخت. قبل از تولدش از من خواهش کرده بود که تو رو همراه خودم ببرم. چون می دونست تو دیگه حاضر نیستی پاتو بذاری اونجا و من به قولم عمل کردم و تو رو بردم. خدایا … چی می تونم بگم از لحظه ای که داریوش نگاهش به تو افتاد … رزا تو خیلی احمق بودی که شعله های عشقو توی نگاش نمی دیدی … تو بی احساس بودی که نتونستی شعله های وحشیانه حسادت رو توی نگاش تشخیص بدی، اون زمانی که داشتی با دوستش حرف می زدی …
به اینجا که رسید سپیده دیگه نتونست ادامه بده و اشک تموم صورتشو پوشوند. مریم کنارش نشست و شروع به مالش شونه هاش کرد. من روی صندلی وا رفته بودم و قدرت هیچ حرکتی نداشتم. عقل و احساس حکم
می کرد به سوی داریوش پرواز کنم و اونو از این شکنجه خارج کنم، ولی نمی تونستم. من خودم هم تحت شکنجه بودم. اگه به سمت داریوش می رفتم، درست عین این بود که به باربد خیانت کنم. باربد قبل از مرگش به قضیه داریوش پی برده بود …. من نمی خواستم روحش ازم برنجه …. اصلاً مردم چی می گفتن؟
انگار سپیده ذهنم رو خوند که لبخندی زد و گفت:
– داری به باربد فکر می کنی، نه؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و سپیده ادامه داد:
– من همه چیزو برای مهستی گفتم. چون می دونستم اون از علاقه تو به داریوش خبر داشته. بهش گفتم که داریوش هنوز هم تو رو می پرسته و ذره ای از محبتش نسبت به تو کم نشده، ولی اینو هم گفتم که تو از اون متنفری و تا حقایق برات روشن نشه حتی حاضر نیستی توی صورتش نگاه کنی. مهستی بیچاره هم خیلی ناراحت شد ولی چون متعلق به باربد بودی کاری از دست کسی بر نمی یومد. از ما خواست تا چیزی به تو نگیم، تا زندگی برادرش خراب نشه. ما هم قبول کردیم و تا الان لب از لب باز نکردیم. ولی بعد از اون اتفاق شوم … مهستی بعد از چهلم باربد دفتر خاطراتشو توی خونه تون پیدا کرد. همون موقعی که برای نظافت رفته بود اونجا تا یه سری از وسایل باربد رو هم برداره. دفتر باربد رو بعد از خوندنش به دست پلیس داد تا شاید فرجی بشه و قاتلش دستگیر بشه ولی یه چیز جالبی که توی اون دفتر بود رو قبلش به من نشون داد. باربد آخرای دفترش نوشته بود که مرگو حس می کنه و فقط از بابت تنهایی تو و بچه اش و خطراتی که ممکنه تهدیدتون کنه نگرانه. توی اون دفتر از تو خواسته بود که اگه یه روزی بیوه شدی تنها نمونی و حتماً ازدواج کنی. هر چند که اون قضیه داریوش رو
نمی دونست ولی نوشته بود که می دونه قبل از ازدواج با اون عاشقای زیادی داشتی و ازت خواسته بود که اگه روزی یکی از اونا که واقعاً دوستت داره و قدرتو می دونه ازت خواستگاری کرد بهش جواب مثبت بدی. نوشته بود این تنها خواسته اشه. اون دفتر دست پلیسه اگه روزی بهمون پسش دادن حتماً نشونت می دم. حالا که باربد خودش اینو ازت خواسته به نظر من واجد شرایط ترین فرد برای تو داریوشه چون هیچ کس به اندازه اون تو رو دوست نداره. یعنی نمی تونه دوست داشته باشه. اون که ناخواسته همه اعمال تو بهش الهام می شد. داریوش با همه فرق داره.
سرم رو زیر انداختم و گذاشتم قطره های اشک راه خودشون رو طی کنند. سپیده جلوی پام نشست و گفت:
– عزیزم گریه نکن. فقط برو پیشش. داریوش به تو احتیاج داره. از روزی که برگشتی دوباره از خواب و خوراک افتاده. داره خودشو نابود می کنه. تو رو خدا برو پیشش. عمو چند وقت پیش که رفته بود دیدنش می دونی چه طوری بوده؟
فین فین کردم و گفتم:
– چه طوری؟
– عمو می گفت در اتاق رو بسته بوده و هر چه با خاله ازش خواستن درو باز کنه گوش نمی کرده، تا اینکه عمو درو می شکنه و می رن تو، ولی عمو می گفت داریوش توی دود سیگار داشته خفه می شده و نفسش بالا نمی اومده. درست مثل اون دفعه ای که آرمین داریوشو توی شمال پیدا کرده بود. ولی این بار خیلی شدید تر بوده. به زور
می رسوننش بیمارستان و دو روز تموم می ره زیر چادر اکسیژن. عمو وقتی وضعشو می بینه، اول از همه به یاد تو می افته و بعد از چند هفته کلنجار رفتن با خودش عاقبت تصمیم می گیره به خاطر پسرش کینه ها رو کنار بذاره.
به خصوص که عمو چند وقته پیش سکته هم کرده و حالا می ترسه بمیره و پسرش رو به تنها آرزوش نرسونده باشه. انگار سن آدم که می ره بالا کینه ها کم کم رنگ می بازن. برای همین هم من و آرمین رو اول خبر کرد و باهامون مشورت کرد. ما اینقدر خوشحال شدیم که حد نداشت. بعدش هم که تو رو خبر کرد و تو اومدی اینجا.
سرم رو بالا آوردم و گفتم:
– حالا باید چی کار کنم سپید؟
– باید به طرفش پرواز کنی.
سرمو به پشتی صندلی تکون دادم و گفتم:
– فعلاً نمی تونم … الان … نمی دونم … حس می کنم ذهنم قفله … من یه روز از داریوش متنفر شده بودم … عشق من باربد بود … من با اون زندگی کردم … هشت ساله که داریوشی وجود نداره … چطور می تونم؟! حتی … حتی از خود داریوش هم خجالت می کشم …
سپیده باز خواست چیزی بگه که از جا بلند شدم و گفتم:
– می خوام برگردم خونه … می خوام تنها باشم …
مریم دست سر شونه م گذاشت و گفت:
– حق داری که توی تنهاییت فکر کنی … اما با انصاف باش … داریوش خیلی زجر کشیده خیلی … به خاطر تو … به خاطر عشق تو … اونو دریاب …
بعد لبخندی زد و گفت:
– از خدماه روی سرتون به عنوان خواهر داماد قند بسابم … پس برو و خودت رو برای ازدواج با داداش من اماده کن …
خدایا مریم فرشته بود؟!!! این همه گذشت؟!!! اون خونواده انگار همه پاکباز بودن … خسرو … داریوش … مریم … جواب حرفاش فقط یه لبخند تلخ بود …


دو هفته ای گذشته بود … برگشته بودم تهران فکرم توی شمال بودم، جسمم تهران و وجدانم درگیر باربد … توی این دو هفته رو هر شب رفتم سر خاکش … سنگ قبرش رو شستم … گریه کردم … نالیدم و براش گفتم … می خواستم باور کنه که توی سالهایی که با اون زندگی کردم با همه وجودم کنارش بودم … نمی خواستم بهم شک کنه … نمی خواستم روحش آزار ببینه و تصور کنه هیچ وقت عاشقش نبودم و با فکر یه نفر دیگه کنارش موندم. اینقدر ضجه می زدم روی سنگ قبرش که بی حال می شدم و بعد به زور خودمو می رسوندم خونه … بعد از گذشت دو هفته سپیده بهم زنگ زد گریه می کرد … حالش بد بود … می گفت دکتر سیگار رو برای داریوش قدغن کرده اما داریوش بی تفاوت روزی دو تا پاکت می کشه … گفت اگه به دادش نرسم می میره … وقتش بود که دیگه تصمیم درست رو بگیرم … یاد حرفای باربد توی دفتر خاطراتش افتادم و بعدش برای آخرین بار رفتم سر خاکش … رفتم تا هم ازش اجازه بگیرم و هم وداع کنم … اون روز گریه نکردم … فقط حرف زدم … از اون و از داریوش … اینقدر گفتم تا دلم آروم شد و حس کردم باربد هم راضیه … بعدش لبخندی به عکسش زدم و از جا بلند شدم … برگشتم خونه … باید اماده می شدم و می رفتم سر وقت داریوش … می خواستم یه زندگی دیگه داشته باشم … یه زندگی جدید با عشق اولم … با کسی که این همه عذاب حقش نبود! حقش نبود … به ولله حقش نبود … همین که رسیدم به خونه دم در با پستچی مواجه شدم … یه بسته پستی به نام من آورده بود … با تعجب دفترش رو امضا کردم و بسته رو گرفتم و رفتم تو … وقتی بازش کردم با یه دفتر خاطرات روبرو شدم و یه نامه کوتاه … دفتر رو آرمین فرستاده بود توی نامه برام نوشته بود که دفتر خاطرت داریوشه … فرستاده بود تا بلکه راحت تر بتونم تصمیم بگیرم … بنده خدا خبر نداشت من دیگه تصمیمم رو گرفتم … باید قبل از اینکه یم رفتم شمال با مامان حرف می زدم و همه چیز رو براش می گفتم …


تا وقتی هواپیما تو آسمون به پرواز درنیومده بود، باور نمی کردم که همه چیز واقعیت باشد، ولی با اوج گرفتن هواپیما دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
– آره تندتر بزن … اینقدر تند بزن که از کار بیفتی … خیلی مونده تا به پای عشق داریوش برسی …
دیروز بعد از گرفتن دفتر با مامان حرف زدم و همه چیو براش گفتم … مامان پا به پای من اشک ریخت. باورش نمی شد دخترش چنین روزایی رو از سر گذاشته باشه و باورش نمی شد سرنوشت یه بار دیگه از سر نوشته شده باشه … نگرانی رو توی نگاهش می دیدم … بابت روبرو شدنش با خسرو … اما خوشبختی من بیشتر براش اهمیت داشت … وقتی گفتم می خوام برم پیش داریوش مخالفتی نکرد … از چشماش می خوندم که بزرگترین آرزوش سر و سامون گرفتن منه … منم معطل نکردم و سریع بلیط هواپیام گرفتم برای رامسر و تا به خودم اومدم خودمو توی هواپیما دیدم …
چند دقیقه ای از اوج گیری هواپیما گذشته بود که یاد دفترچه افتادم. هنوز وقت نکرده بودم حتی ورقش بزنم. از توی کیفم بیرون آوردمش، جلد سبز رنگی داشت که وسطش قلب حنایی رنگی قرار داشت و درون آن به انگلیسی نوشته شده بود ” راز من ” با هیجان بازش کردم …
چند صفحه اول خالی بود، ولی تو صفحه چهارم به بعد جملات کوتاهی به چشم می خورد که با خوندنشون اشک از چشمام سرازیر شد:
– ای کاش خوابم رو به یاد می آوردم. ای کاش اون شی زمردی رو به خاطر می آوردم …
– خدای من یعنی واقعیت داشت؟ یعنی واقعاً تو چنین موجودی رو آفریدی؟
– خیلی سرسخته، ولی من رامش می کنم!
– امروز خبر بدی رو شنیدم … اون نامزد داره.
– چرا نمی تونم نسبت به هیچ دختری مشتاق باشم؟ من چه مرگم شده؟!!!
– من چه کردم؟ دستم رو روی اون بلند کردم؟ یعنی واقعاً من بودم که این کارو کردم؟ کاش دستم می شکست.
– به خودم نمی تونم دروغ بگم … اون دختر داره بدجوری منو از راه به در می کنه… یا شایدم نه. تازه داره منو به راه می یاره. معصومیتش … چشمای پاک و بچه گونه اش …
– رزا … آخ رزا یعنی خودت خبر داری که با دل من چی کار کردی؟
– امروز از پشت پنجره ساعت ها تماشاش کردم. توی محوطه مثل نسیم می دوید و بازی می کرد. بعضی وقتا فکر می کنم اون توی زمان بچگی خودش مونده. شاید علت معصومیت و پاکی نگاهش همینه. نگاه همه بچه ها پاک و معصومه. مثل رزا کوچولوی من … رزای من؟!! چه واژه غریبی! حالا دیگه مطمئنم که … عاشق شدم!
– زمان جدایی فرا رسیده … ولی… من اگه دیگه نبینمش دووم نمی یارم!
– دارم دور از آب حیاتم له له می زنم.
– آرمین … داداش عزیزم، دلش برام سوخت و ترتیب یه مسافرت به شمال رو داد. حتی از تصور اینکه قراره دوباره ببینمش ضربان قلبم تند می شه … ولی اون … نامزد داره.
– امروز قراره ببینمش … هنوزم باورم نمی شه.
– اسم نامزد لعنتی اش رضاس … من نمی ذارم رزا رو از من بگیره. به هر قیمتی که شده جلوشو می گیرم. می خوام سر رزام بجنگم. اون ارزش اینو داره که به خاطرش حتی دوئل کنم.
– خدای من … خدای من چطور می تونم ازت تشکر کنم؟ چطور می تونم احساسم رو روی این کاغذ سفید بنویسم؟ همین چند لحظه قبل فهمیدم رضا برادرشه نه نامزدش … وای که رزای شیطون و کوچولوی من داشت منو می کشت. چقدر راحت گول خوردم. گول چشمای پاکشو …
– رزا خسته بود، رفته بخوابه … توی اتاق بغلی منه … وقتی از اینجا رفت هرگز نمی ذارم کسی توی اون اتاق قدم بذاره.
– دارم می رم … با بال و پر شکسته … اون از من نفرت داره … بهش گفتم که چقدر برام عزیزه … ولی رزا ….
– دیگه تحمل ندارم. شاید هفت ساعت نشده که ندیدمش ولی باید برگردم، باید ببینمش … دلم براش تنگ شده انگار به اندازه همه عمرم ازش دور بودم.
– هرگز فکرشو نمی کردم که گریه رزا اینقدر برام دردناک و غیر قابل تحمل باشه … ولی بود!
– خدایا رزا امشب ملکه شده بود … زیبا … خوش هیکل … پر از ناز … طاقتمو زیاد کن خدا … نمی خوام پاکیشو از بین ببرم …
– دیگه طاقت ندارم، کاش بمیرم و از این عذاب خارج بشم … چرا نمی تونه منو دوست داشته باشه؟
به اینجا که رسیدم، چند صفحه ای سفید رها شده بود و دوباره نوشته شده بود:
– خدا به این عاشق دیوونه رحم کرد و معشوقه اش رو به اون برگردوند … به خصوص که حالا اونم دوستم داره … خدایا شکرت!
– هرگز از نگاه کردنش سیر نمی شم. دوست دارم ساعت ها فقط نگاهش کنم.
– بالاخره روز جدایی فرا رسید … هنوز اشک های رزا رو مثل یه خنجر روی قلبم حس می کنم. ای کاش می فهمید با هر قطره اشکی که می ریزه این عاشق دیوونه رو قدمی به سوی جنون هل می ده.
– من می خوامش و هر کاری که بتونم می کنم تا بهش برسم.
– امروز به طور جدی با بابا حرف می زنم.
باز چند صفحه سفید رها شده بود و در آخر دفتر نوشته شده بود:
– افسوس که عاشقی باید تا آخر عمر به دور از معشوقش بمونه … دعا می کنم هر چه زودتر عمر کوتاهم تموم بشه. چون بدون رزا احتیاجی بهش ندارم.
دفتر رو که بستم هق هق گریه ام شدت گرفت. مهماندار لیوانی آب به دستم داد و با مهربونی گفت:
– خانم کمکی از دست من برمی یاد؟ حال شما خوب نیست؟
لیوان آبو گرفتم و جرعه ای نوشیدم. سپس به زحمت لب باز کرده و پرسیدم:
– کی می رسیم؟
لبخندی زد و گفت:
– تا ده دقیقه دیگه هواپیما می شینه.
لبخندش رو پاسخ دادم و سکوت کردم. یاد روزی افتادم که به اصفهان رفتم. توی اون دو سه روز داریوش همیشه ناراحت بود و چشماش پر از اشک … لحظه خداحافظی داریوش از من خواست که از کسی متنفر نشم … با اینکه قصد داشت با حرفاش تخم نفرت رو توی دل من بکاره، ولی بازم طاقت نداشت که ازش متنفر بشم … لحظه آخر داریوش گفت خداحافظ عشق من … وای خدای من داریوش با ، عشقش خداحافظی کرد … چرا اینقدر احمق بودم؟ چرا زودتر نفهمیدم؟
با صدای خلبان که از مسافران می خواست کمربندای خودشون رو ببندن، کمربندم رو بستم. دقایقی بعد توی فرودگاه رامسر به زمین نشستیم. سریع کیف دستیم رو برداشتم و پیاده شدم. هوا بارونی و خیلی سرد بود. سعی کردم این روز رو توی ذهنم ثبت کنم. چون حتم داشتم که بهترین روز زندگیمه است. ساعت هشت شب – دوازدهم دی ماه – با هوایی پر از سوز و سرما. پالتوم رو به خودم پیچیدم و سریع تاکسی به مقصد محمود آباد کرایه کردم. به علت هوای بارونی کمی کند پیش می رفت. نیمه شب بود که به محمود آباد و جلوی ویلای خاله رسیدیم. کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. جلوی در ویلا چند لحظه ای مکث کردم و چند نفس عمیق کشیدم. دستم رو بالا بردم و روی زنگ قرار دادم، ولی جونی برای فشردن زنگ نداشتم. نمی دونستم چه کاری صحیحه؟ یعنی داریوش هنوز هم منو دوست داره؟ دستمو از روی زنگ برداشتم. زمزمه وار گفتم:
– من اینجا چی کار می کنم؟ داریوش اگه منو می خواست خودش قدم جلو می ذاشت.
چند قدم از ویلا فاصله گرفتم. چی کار می خوای بکنی رزا؟ می خوای بری خواستگاری داریوش؟ نمی گی خاله کیمیا تو رو اینجا ببینه چی می گه؟ شاید هنوز هم مخالف باشه! از کجا معلوم که تو رو قبول کنه. شاید بازم خون داریوشو تو شیشه کنه. شاید بعداً هی بهت سرکوفت بزنه که تو اومدی خواستگاری پسر من! وگرنه داریوش که داشت زندگیشو می کرد. تصمیم گرفتم برگردم و منتظر بشینم تا ببینم تقدیر چه خوابی برام دیده. چقدر احمق بودم که بدون فکر تا اونجا اومده بودم! داریوش باید خودش بر می گشت. به سرعت قدم هام اضافه کردم که ناگهان صدای داریوش توی گوشم پیچید:
– رز … دوستت دارم. رز… بی تو هیچم. رز … تنهام نذار خیلی تنهام رز. رز من … عاشقتم!
احساس بر عقلم پیروز شد به سمت در ویلا دویدم و بی درنگ زنگ رو فشردم. لحظه ای بعد صدای خاله تو آیفون پیچید:
– کیه؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدام اونقدر بلند باشه که خاله بشنوه:
– منم خاله جان اگه می شه درو باز کنین.
– شما؟
– خاله من رزام.
چند لحظه ای سکوت حکم فرما شد تا اینکه صدای پر هیجان خاله از جا پراندم:
– وای رزا خاله تویی؟ بیا تو عزیزم.
در ویلا باز شد و من وارد شدم. مسیر تا ساختمون ویلا طولانی بود. من دیگه حوصله صبر کردن نداشتم. شروع کردم به دویدن. جلوی در ویلا، خاله در حالی که شال بلندی روی شونه هاش انداخته بود، منتظرم ایستاده بود. کمی مکث کردم تا از نگاش به احساسش پی ببرم. چشماش می درخشید و معلوم بود از دیدنم خوشحاله. احساسم برانگیخته شد. بی اراده به آغوشش پناه بردم و گفتم:
– سلام خاله.
خاله منو محکم به سینه اش فشرد و گفت:
– سلام عزیز دلم … تو کجا، اینجا کجا؟ تنها اومدی؟
– آره خاله تنهام … اومدم … اومدم…
نمی دونستم چی بگم. ولی بالاخره دلمو به دریا زدم و گفتم:
– داریوش هست خاله؟ اومدم … ببینمش.
خاله با تعجب و حیرت گفت:
– داریوش؟!!
سر به زیر شدم و گفتم:
– آره خاله من همه چیزو می دونم. اومدم که واسه همیشه پیشش بمونم … البته اگه …
حرفم رو نیمه تموم ول کردم. خاله منو از خودش جدا کرد و گفت:
– خدای من چی می شنوم؟ می دونی اگه داریوش بفهمه از خوشحالی دور از جونش سکته می کنه!
با شرم خواستم خودمو شیرین کنم، برای همین گفتم:
– خاله اگه شما مخالف باشین … یعنی …
خاله دستمو کشید و گفت:
– بیا تو ببینم دختر … مگه می تونم مخالف باشم؟ یه عمره دارم نذر و نیاز می کنم که این روزو ببینم. شادی پسرمو ببینم. حالا بگم مخالفم؟ بیا بریم تو تا پشیمون نشدی.
گل لبخند روی لبهام شکفت و نگرانی هام پر پر شد. زمزمه وار گفتم:
– کجاست خاله؟
– خوابه خاله جان … از عصر سر درد گرفت. برای همین قرصش دادم و فرستادمش استراحت کنه.
– می تونم برم پیشش؟
– آره عزیزم توی همون اتاق قبلی خودته.
دیگه منتظر بقیه حرفای خاله نشدم و به سرعت از پله ها بالا دویدم. ولی صدای خاله رو از پشت سرم شنیدم:
– خدایا شکرت که بچمو به آرزوش رسوندی. خدایا ممنونتم که جواب دعاهامو دادی. ممنونم که منو بخشیدی!
و به دنبال این حرف صدای گریه اش بلند شد. جلوی در اتاق که رسیدم نفسم بالا نمی یومد. قلبم اونقدر تند
می تپید که حس کردم الان به دهنم می پره. دستم رو روی دستگیره در گذاشتم. زیر لب اسم خدا رو صدا زدم و در رو باز کردم. اتاق تاریک تاریک بود و طبق معمول مملو از بوی من … روی تخت خوابی که روزی به من تعلق داشت موجودی دراز کشیده بود که حالا حاضر بودم جونم رو فداش کنم. فدای صبوری و وفاش. کنار تخت روی زمین زانو زدم. داریوش عزیزم با آرامش خوابیده بود. مژه های بلندش روی صورتش سایه انداخته بود. بی اراده دستم رو بلند کردم تا روی موهای بلندش بکشم. ولی لحظه آخر پشیمون شدم. هنوزم نمی خواستم اجازه بدم عشقم رنگ گناه به خودش بگیره و کدر بشه. همونطور با عشق بهش زل زده بودم که یهو از خواب پرید و چشماش رو باز کرد. با دیدن من توی اون حالت روی تخت سیخ نشست و با چشمایی گشاد شده به من خیره شد. بدون هیچ حرفی نگاش کردم و لبخند زدم. داریوش چند لحظه توی سکوت خیره نگام کرد و بعد آروم و زمزمه وار گفت:
– می دونم که تو رویای منی … طبق معمول هر شب! رزای من … من دیگه خسته شدم … چرا نمی یای پیشم بمونی … مگه نمی دونی داریوشت بی تو هر لحظه آرزوی مرگ می کنه؟ یعنی تنهایی منو حس نمی کنی؟ خیلی تنهام … بیشتر از اونچه که فکرشو بکنی.
اشکام شدت گرفتن. اخماش در هم شد و گفت:
– چند بار باید بگم پیش من گریه نکن؟ می خوای منو دق بدی؟ بس کن دیگه! … رزا … عزیزم چرا حرف نمی زنی؟ چرا نمی ذاری صدای قشنگت رو بشنوم؟
سکوتم رو شکستم با هق هق گریه گفتم:
– داریوش …
خودشو کشید لب تخت، صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت:
– جان داریوش … الهی داریوش روزی هزار بار فدات بشه. الهی داریوش دورت بگرده که هر وقت صدام می کنی گردش خونم از زور لذت برعکس می شه. ببین رز من… موهای تنم سیخ شده.
دستش رو به سمتم گرفت و من دیدم که راست می گه. هق هق کردم و گفتم:
– داریوش من … من خواب نیستم … واقعیت دارم.
داریوش از تخت پایین اومد و جلوی پام روی زمین زانو زد و گفت:
– هر شب همینو بهم می گی نفسم، ولی تا صبح می شه غیبت می زنه … تو می خوای داریوش رو ذره ذره نابود کنی. بکن عزیزم نابودم کن به آتیشم بکش و بعد خاکسترمو به باد بده. به خدا اعتراض نمی کنم. به خدا هیچی نمی گم. در برابر تو فقط باید سر تسلیم فرود بیارم. من همیشه نابود تو بودم هستم و خواهم بود.
سرم رو لب تخت گذاشتم و با بغض گفتم:
– به خدا من واقعیت دارم داریوش. من اومدم اینجا که بهت بگم هنوز دوستت دارم … داریوش من با بابات و مریم و آرمین و سپیده حرف زدم اونا همه چیزو برام گفتن … اونا بهم گفتن چقدر در حق تو ظلم شده. اومدم ازت بخوام منو ببخشی. ببخش که اینقدر ساده و احمق بودم که عشق پاک و وسیع تو رو با نفرت کدر کردم …
هنوز حرفم تموم نشده بود که داریوش مثل برق گرفته ها ازم فاصله گرفت و برگشت روی تخت. انگار تازه داشت مرز بین واقعیت و رویاشو تشخیص می داد. میون گریه گفتم:
– به خدا اینی که جلوی روی تو نشسته، رزای واقعیه … نه توهم … من رزام. رزای عاشق … عاشق تو …
داریوش از هیجان نفس نفس می زد و قدرت بیان هیچ حرفی رو نداشت. گفتم:
– آره داریوش من اومدم که تا آخر عمر کنار تو و برای تو باشم. همونطور که از اول هم برای تو بودم. دیگه
نمی خوام آزارت بدم. نمی خوام زجرت بدم. داریوش من اومدم اینجا چون می خوامت. تو رو برای خودم می خوام.
چند لحظه طول کشید تا داریوش تونست خودش رو پیدا کنه. دستشو به سمتم دراز کرد، فکر کدم می خواد بغلم کنه، اما اینکار نکرد، لب شالم رو گرفت و به صورتش چسبوند … بعدش شونه هاش لرزید و هق هقش اتاق رو پر کرد. هر دو داشتیم اشک می ریختیم، بعد از چند دقیقه سکوت به حرف اومدم و گفتم:
– داریوش چرا چیزی نمی گی؟ چرا نمی گی دوستم داری؟
داریوش بازم چیزی نگفت. چند دقیقه دیگه هم توی سکوت سپری شد. تا اینکه دوباره خودم به حرف اومدم و گفتم:
– داریوش نکنه دیگه دوستم نداری؟ هان؟
داریوش با هق هق گفت:
– می ترسم حرف بزنم رزا … می ترسم یه دفعه به خودم بیام و ببینم بازم داشتم خواب می دیدم … ولی این بار از همیشه باورش خیلی سخت تره … آخه تو خیلی واقعی هستی … مگه می شه خواب باشی؟
منم هق زدم و گفتم:
– داریوش چند بار بگم که من واقعاً وجود دارم؟ می خوام از زبونت بشنوم که هنوزم منو می خوای ….
– عشق من خیلی بیشتر از اینیه که بخوام توی واژه های ناچیز بگنجونمش … اینقدر وسیعه که توی این واژه های خاکی و زمینی جا نمی شه.
– ولی تو باید بگی دوستم داری … به جبران تموم این سالهایی که نگفتی … به جبران تموم اون حرفهایی که بهم زدی. باید بگی که دروغ گفتی. می خوام از زبون خودت بشنوم داریوش. می خوام همه حرفایی که بقیه بهم زدنو خودت بهم بگی.
شالم رو از روی سرم کشید، توی دستاش مشتش کرد، گذاشت روی چشماش و گفت:
– اگه بخوای حاضرم از الان تا آخر عمر فقط بگم دوستت دارم … به خدا هر چی گفتم دروغ محض بود. رزا من که دیوونه توئم مگه می تونم بازیت بدم؟ من که محتاجتم مگه می تونم ازت سو استفاده کنم؟ رزا منو ببخش. منو ببخش عزیز دلم.
– ببخشمت؟ تو باید منو ببخشی داریوش … برای این همه ندونستن!
شال رو از رویی چشماش برداشت و گفت:
– آه عزیزم این حرفو نزن. من خودم نخواستم چیزی بدونی. رز کوچولوی من طاقت ناراحتی بیشتر رو نداشت. هنوزم نداره … همه چیزو براش جبران می کنم. همه چیزو …
اون شب هر دو ساعت ها اشک ریختیم و از روزها و لحظه های بی هم بودن گفتیم. غم های داریوش هزار برابر غمهای من بود. داریوش از اونچه که آرمین و مریم و عمو خسرو و سپیده تعریف می کردن، عاشق تر بود … بارها عاشق تر. سرم رو لب تخت تکیه داده بودم و داریوش همینطور که با پایین موهام بازی می کرد برام شعر می خوند، همون شعرهایی که عمری محتاج شنیدنشون بودم. هیچ کدوم خوشبختیمون رو باور نداشتیم. حتی منم فکر می کردم که خوابم، ولی خواب نبود. من و داریوش تو دنیای واقعی بار دیگه شیرین وار و فرهاد وار در مقابل هم قرار گرفته بودیم.
برای طلوع خورشید هر دو به دریا رفتیم و روی ماسه ها به صورت دراز کش طلوع زیبای خورشید رو تماشا کردیم. داریوش حتی یک لحظه هم حاضر نبود چشم از من برداره. بعد از اینکه توی ویلا صبحونه رو با خاله که از خوشحالی روی پاش بند نبود خوردیم، داریوش گفت:
– عزیزم همین امشب می یایم خواستگاریت.
– همین امشب داریوش؟!
– آره عزیزم من دیگه نمی تونم صبر کنم. به خصوص که کلی برای داشتنت بی قرار شدم …
بعد از این حرف چشمکی زد که گونه ام گل انداخت،
داریوش با خنده به سمت خاله چرخید و گفت:
– مامان جان شما هم زود وسایل رو جمع کنین که باید بریم تهران برای خواستگاری عروس نازتون.
خاله از ته دل خندید و گفت:
– ولی باید خسرو هم باشه. من می رم اول به اون زنگ بزنم.
همین حرف کافی بود تا داریوش رو از این رو به اون رو بکنه. با خشم روی میز کوبید و گفت:
– نه مامان … نمی خوام اون باشه.
– ولی…
– ولی بی ولی! فکر می کنین یادم می ره عمری رو که از من و رزم تباه کرده؟ من پدر ندارم. خواهش می کنم اصرار بیجا هم نکنین.
به نرمی گفتم:
– داریوش جان پدرت فهمیده که اشتباه کرده. تو هم بهتره که ببخشیشون. من همیشه تو زندگیم خدا رو شکر کردم که آدم کینه ای نیستم. شاید هر کسی دیگه ای جای من بود هیچ وقت نمی تونست باباتو ببخشه ولی من هیچ کینه ای ازش به دل ندارم. دوست دارم تو هم نشون بدی که می تونی ببخشی نشون بده که دلت مثل چشمات، دریاست.
داریوش با لبخندی مهربون گفت:
– رز … بابای من باعث شد تموم این بلاها سر تو بیاد. خودم به درک! ولی به خاطر تو نمی تونم ببخشمش.
– داریوش اصلاً به خاطر من باید ببخشیشون. چون من از روزی که بابات رو دیدم بدجوری بهشون علاقمند شدم. آخه خیلی به تو شبیه هستن.
– رز من … عشق من … تو اون موجود رو نمی شناسی. حتماً اینم یه نقشه اس!
– بس کن داریوش! تو داری از پدرت یه دیو می سازی. من که چیز بدی جز مهربونی ندیدم.
– ولی با همه این حرفا من نمی خوام دیگه چشمم تو چشمش بیفته.
نمی خواستم به هیچ عنوان دیگه حرف از طرد شدن و دوری باشه … می خواستم اینبار دیگه همه چی سر جای خودش باشه … برای همینم گفتم:
– داریوش تو اگه حالا منو داری به خاطر باباته. این بابات بود که منو دعوت کرد و همه چیزو برام تعریف کرد. بابات بود که از من خواهش کرد بیام پیشت … در ضمن مثل همون چند سال پیش هنوز هم شرط من حضور پدرته.
– رزا!!
– داریوش خیلی برام عزیزی اینو از ته دل می گم، ولی دوست ندارم به خاطر من دل کسی رو بشکنی.
– ولی من به خاطر تو …
– خیلی خب اگه به خاطر منه با پدرت آشتی کن.
– یعنی همه این سالها رو فراموش کنم؟
– مهم الآنه که من پیش توام. ازت خواهش می کنم داریوش …
انگشت سبابه اش رو به نشونه سکوت جلوی لبهام گرفت و گفت:
– عزیزم … عمر من، اینو بدون از الآن تا روزی که داریوش زنده اس برای هر چیزی که می خوای نیازی به خواهش کردن نیست. حتی اگه جونم رو بخوای، فقط کافیه بگی می خوام. همین!
بعد رو به مادرش کرد و گفت:
– مامان زنگ بزنین و بگین برای امشب حاضر باشه و خودش رو برسونه تهران.
خاله با شادی از جا برخاست و گونه منو بوسید و گفت:
– قربون عروس گلم برم که اینقدر مهربونه …
لبخندی به خاله زدم و اون با خوشحالی به سمت تلفن رفت. داریوش خم شد توی صورتم و با لبخند گفت:
– تو هم خوب بلدی از عشق من سو استفاده کنی ها! اگه تو نبودی حتی اگه نعوذبالله خدا هم می یومد و می گفت بابات رو ببخش محال بود قبول کنم.
با ناز گفتم:
– یعنی می خوای بگی خیلی دوستم داری؟
داریوش هم با صدایی تحلیل رفته گفت:
– دیوونتم … دیوونه.
داشت سرشو می اورد نزدیک، می دونستم دیگه براش خیلی سخته جلوی خودش رو بگیره برای همینم من خودمو یه کم کشیدم عقب. داریوش هم سریع صاف نشست و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. خاله که برگشت داریوش از جا بلند شد و گفت:
– من می رم دوش بگیرم. مامان هوای رزا رو داشته باش نذاری بره ها.
– وا مادر این چه حرفیه؟
خندیدم و گفتم:
– نترس بابا من دیگه بیخ ریشتم.
اونم با خنده به سمت حموم رفت. خاله دو استکان چایی ریخت و کنارم نشست. از حالتش حس کردم می خواد چیزی بگه ولی نمی تونه. دستم رو روی دست خاله گذاشتم و گفتم:
– خاله جون با عمو حرف زدین؟
خاله از فکر خارج شد و با لبخند گفت:
– آره خاله … خودش منتظر بود و می گفت آماده بودم.
بعد از این حرف دوباره سکوت کرد. خاله درست شبیه بار اولی شده بود که اونو دیدم. هم نگران و ناراحت بود و هم خوشحال. هنوز هم علت مخالف بودن خاله رو با شخص خودم نمی دونستم. چقدر دلم می خواست ازش بپرسم چرا دوست نداشت من عروسش بشم؟ نکنه هنوز هم دوستم نداشت؟ به خاطر داریوش رضایت داده بود؟ با صدای خاله به خودم اومدم:
– بخور عزیزم سرد شد.
چایی رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم. بعد هم بی مقدمه رو به خاله گفتم:
– خاله شما … شما دوست ندارین من …
سکوت کردم. خجالت می کشیدم حرفم رو تموم کنم ولی خاله خودش فهمید منظورم چیه. چون دستمو گرفت و گفت:
– هفت هشت سال پیش که فهمیدم داریوش عاشق شده وحشت کردم. اولش فکر می کردم یه حس ساده زودگذره مثل حسی که به بقیه دوست دختراش داشته برای همین هم سعی می کردم هر طور که شده اونو از تو دور کنم. از جذابیت های تو می ترسیدم. می ترسیدم اینقدر داریوشو غرق کنه که دیگه نتونم بکشمش بیرون. تو برای من و موقعیتم تهدید بودی. می دونم اون موقع پی به مخالفت من بردی که حالا مدام نگرانی بازم مخالف باشم. ولی من برای مخالفتم دلیل داشتم وگرنه تو دختری هستی که هر کسی آرزو داره عروسش باشی…
لبم رو جویدم و بعد از کمی سکوت گفتم:
– می شه دلیلشو بدونم؟
خاله هم به تقلید از من پوست لبش رو جوید و گفت:
– وقتی فکر می کنم می بینم توی تموم این سالها توی وحشت زندگی می کردم. خیلی سخته رزا که بدونی شوهرت مدام تو فکر یه زن دیگه است. تو این دردو نچشیدی ولی من …. همیشه فکر می کردم که سایه شکیلا افتاده روی زندگیم. خوشحال بودم که تهران نیستم تا خسرو یه موقع چشمش به شکیلا بیفته ولی هر بار هم که برای کار می یومد تهران من هزار بار می مردم و زنده می شدم. با اینکه می دونستم شکیلا سر زندگی خودشه با اینحال باز هم وحشت می کردم. تو فکر می کنی من نمی تونستم به سمت دوستای صمیمیم برگردم؟ چرا خیلی راحت می تونستم آدرسشون رو پیدا کنم و دوستیمون رو از سر بگیرم ولی نمی خواستم. نمی خواستم هیچ وقت اسمی از اونها توی خونه ام برده بشه که خدایی نکرده خسرو رو هوایی کنه. نمی خواستم حتی یک بار هم خسرو با شکیلا رو برو بشه. نمی خواستم … نمی خواستم … و این نخواستن اینقدر خودخواهم کرده بود که از خواسته پسرم گذشتم. مدام تو گوشش می خوندم که نامزد داره و نباید به تو فکر کنه. زجر کشیدن داریوشو می دیدم ولی باز هم به خودم فکر می کردم. شاید اگه داریوش لااقل حمایت منو داشت کمی آروم می گرفت ولی وقتی می دید هر دومون با خواسته اش مخالفیم بیشتر عذاب می کشید. به خصوص که من خسرو رو هم پر می کردم. نمی دونم خسرو بهت گفته یا نه ولی من خودم به خسرو گفتم داریوشو تهدید کنه که منو طلاق می ده. می خواستم هر طور که شده داریوش رو از خونواده تو دور کنم. تونستم ولی به چه قیمتی؟ به قیمت شکوندن دل تنها پسرم … نابودی داریوش. ذره ذره جون دادن داریوش. خیلی وقته که فهمیدم اشتباه کردم. من مادر خوبی نبودم وگرنه از خودم و دلم می گذشتم برای اینکه بچه ام به خواسته اش برسه. باید همه جوره کمکش می کردم. مطمئنم اگه می خواستم می تونستم خسرو رو راضی کنم. ولی … وقتی که خواستم دیگه خیلی دیر شده بود. خیلی دیر! چند سالی هست که بزرگترین آرزوم رسیدن داریوش به بزرگترین آرزوشه. حالا که دعاهام مستجاب شده و به آرزوم رسیدم دیگه هیچی از خدا نمی خوام جز خوشبختی شما دو تا که برام خیلی عزیزین.
انگار تازه داشتم خاله رو می شناختم. نباید از دستش ناراحت می شدم. شاید هر کس دیگه ای هم که به جای اون بود همین کار رو می کرد. دلم براش سوخت. واقعاً شریک بودن شوهر با یه زن دیگه که از قضا بدونی اون از تو قدر تره خیلی دشواره. بدون حرف به سمت خاله متمایل شدم و محکم بغلش کردم. خاله هم در حالی که اشک می ریخت محکم منو به خودش چسبوند. با صدای سرخوش داریوش به خودمون اومدیم:
– مامان! اینجوری زنمو برام نگه می داری. گفتم حواست باشه در نره نگفتم که آب لمبوش کنی. اینجوری دیگه چیزیش به من نمی رسه!
از شرم گونه هام رنگ گرفت و گرمم شد. خاله هم با خنده گفت:
– حیا کن پسر!
– حسادت منو تحریک نکنین که اون وقت بد می شه.
با خنده نگاش کردم که دیدم با لبخندی عاشقونه به من زل زده. از موهای طلاییش که حالا به خاطر خیسی تیره تر شده بود و زیتونی می زد آب می چکید. با محبت گفتم:
– عزیزم برو خودتو خشک کن. یه وقت سرما می خوری!
– نترس عشق من! من بعد از داشتن تو ایمنی بدنم خیلی بالا رفته اگه یه شب تا صبح هم توی برف بخوابم هیچیم نمی شه.
– داریوش!
– جان دلم …
– برو خودتو خشک کن.
– ای به چشم. شما هم حاضر شو بریم یه کم قدم بزنیم. کارت دارم.
– چشم.
با داریوش برای پیاده روی به باغ ویلا رفتیم. وسطای باغ رسیده بودیم که داریوش جلوی پام زانو زد. با تعجب بهش خیره شدم و نمی دونستم چه قصدی داره. انتظارم زیاد طول نکشید. دست چپش رو بالا آورد و باز کرد. کف دستش یه غنچه زیبای رز آتشین قرار داشت. با خنده گلو برداشتم و خواستم تشکر بکنم، که در کمال حیرت دیدم زیرش یک حلقه خیلی خوشگل قرار داره. حلقه ظریفی بود و دور تا دورش پر از الماس سفید و زمردهای ریز بود. چشمام پر از اشک شد و گفتم:
– داریوش این چیه؟
داریوش سرش رو زیر انداخت و گفت:
– این حلقه رو همون سال اولی که دیدمت برات خریدم. نگهش داشته بودم که به وقتش بهت بدم. حالا فکر کنم زمانش رسیده باشه که اونو بدم دست صاحبش … عزیزم … خودت خوب می دونی که هزار بار بیشتر از خودم دوستت دارم. حالا آیا حاضری با این مرد عاشق ازدواج کنی؟
حلقه رو از کف دستش برداشتم و همینطور که دستم می کردم، گفتم:
– با کمال میل سرورم!
همون روز به تهران برگشتیم و من فهمیدم مامان همه چیز رو برای بابا هم تعریف کرده. کلی ممنونش شدم که باری از روی دوش من برداشته. بابا خودش باهام خصوصی حرف زد و وقتی خیالش راحت شد که داریوش انتخاب واقعی منه فقط گفت انشالله خوشبخت بشی …
داریوش اینقدر عجله داشت که قرار شد همون شب ساعت هشت به خونه مون بیان.
اولین کاری که کردم دستور دادم تا دوباره تابلوی داریوش رو بیارن و بالای تختم نصب کنن. وقتی پلیس اعلام کرد که دیگه نیازی به خونه و وسایلش برای تحقیق نداره همه وسایل رو به خونه بابا منتقل کردیم و خود خونه رو هم فروختیم. نمی خواستم هیچ چیزی منو به یاد اون روز شوم بندازه. تابلوی داریوش هم جزوی از وسایلم بود. چقدر دلم براش تنگ شده بود. دستی به تابلو کشیدم و زمزمه کردم:
– عشق واهی من، تو واقعاً یه تابلوی جادویی هستی!
دومین کاری که کردم رفتم سر خاک باربد. یک ساعت تموم باهاش حرف زدم. حس می کردم اونم با من هم عقیده است چون اگه نبود مطمئناً دلخوریش رو حس می کردم. شاید از عکسش که بالای سر قبرش بود. همیشه تا موضوعی پیش می یومد که ناراحت می شدم حس می کردم عکس باربد هم اخم کرده. ولی اون روز فقط می خندید. شاد و سرخوش! بعد از درد دل با باربد به خونه برگشتم و به حموم رفتم. موهام رو همونطور خیس خیس ژل زدم تا کمی فر بخوره. سپس کت و دامن قرمز رنگم رو پوشیدم و هماهنگ با رنگش آرایش کردم. تصورش رو هم نمی کردم که یه روزی دوباره با این علاقه به خودم برسم. کفش های پاشنه بلند مشکی رنگم رو هم پوشیدم و برای اخرین بار خودمو جلوی آینه چک کردم.
وقتی کارام تموم شد ساعت هفت و نیم بود، دقیقا همون موقع گوشیم زنگ خورد. همینطور که گوشواره مشکی و قرمزم رو توی گوشم می کردم، جواب دادم:
– بله بفرمایید.
صدای داریوش توی گوشی پیچید و قلبم رو به لرزه انداخت:
– سلام الهه خوشبختی من … عزیز دل من …
خندیدم و گفتم:
– تو با این حرفات داری منو لوس می کنی!
– بهت که گفته بودم، لوس شدنت هم عالمی داره.
– داریوش تو که قراره نیم ساعت دیگه بیای اینجا دیگه چرا زنگ زدی؟
– خوب شد یادم انداختی، وگرنه باور کن یادم رفته بود برای چی زنگ زدم … آخه حواس که برای آدم نمی ذاری.
– داریوش!! بس کن حرفتو بزن.
– هیچی عزیزم می خواستم ببینم کروات چه رنگی بزنم؟
خندیدم و گفتم:
– از من می پرسی؟
– خب می خوام با تو ست بشم عزیز دلم.
– خودت چی فکر می کنی؟
داریوش بدون لحظه ای درنگ گفت:
– قرمز؟
چشمام گرد شد و گفتم:
– باز کی به تو خبر رسونده؟
– باور کن این بار قلبم بهم خبر داد.
– تو خیلی بدجنسی!
– برای اینکه عاشقتم … آدمای عاشق اصولاً بدجنس می شن.
– خیلی خب آقای عاشق بدجنس، زود بیا که دلم برات تنگ شده.
به دنبال این حرف ارتباط رو قطع کردم. قلبم از خوشحالی در حال پرواز بود. گوشی رو روی قلبم فشار دادم که در با شدت باز شد و مهستی جیغ کشون وارد اتاق شد و قبل از اینکه مهلت پیدا بکنم حرفی بزنم، منو توی بغلش کشید و پشت سر هم می گفت:
– عزیزم … الهی قربونت برم … نمی دونی وقتی شنیدم چقدر خوشحال شدم … الهی خوشبخت بشی!
نمی دونستم بخندم یا گریه کنم! چند لحظه بعد رضا هم وارد شد و بعد از مهستی بغلم کرد. سرم رو روی شونه های پهن مردونه اش گذاشتم و گفتم:
– داداشی اینبار راضی هستی؟
– الهی داداش قربونت بره. اگه یه کار درست و حسابی توی طول عمرت کرده باشی همین کاره … داریوش لیاقت تو رو داره و خوشبختت می کنه.
– خیلی دوستت دارم رضا!
– منم دوستت دارم خواهر عزیزم. خودت خوب می دونی که قد دنیا برام عزیزی.
از بغل رضا که بیرون اومدم، دیدم سپیده و سام و آرمین هم جلوی در ایستادن و با چشمایی اشک بار به من نگاه می کنن. خندیدم و به شوخی گفتم:
– ای بابا گمونم فقط خواجه حافظ شیرازی نفهمیده من دارم شوهر می کنم!
سپیده با خنده گفت:
– چرا اتفاقا اونم همین چند دقیقه پیش خبردار شد، چون من برات فال گرفتم.
با خنده دست سامو گرفتم و گفتم:
– خواهرت دیگه داره خوشبخت می شه سام، برام دعا کن!
– دعای یه برادر همیشه بدرقه راه خواهرشه … رزای عزیزم داریوش همون کسیه که لیاقت تو رو داره. دیگه از بابت تو نگران نیستم.
با لبخند دستشو رها کردم و سپیده رو بغل کردم، با آرمین هم دست دادم. همون لحظه مژگان دنبالمون اومد و گفت:
– رزا خانم مادرتون گفتن مهمونها رسیدن.
با عجله همه با هم به سالن رفتیم. هنوز نیومده بودن داخل. جلوی در به انتظارشون ایستادیم. قلبم تند تند توی سینه ام می کوبید، یه بار دیگه احساس رزای هجده ساله رو داشتم. چند لحظه بعد عمو خسرو با قامتی استوار و بسیار خوش تیپ در حالی که کت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود و کروات نباتی رنگی زده بود وارد شد. بی اراده با همه وجودم چشم شدم و به اون و مامان نگاه کردم. نه تنها من که هر کس جریان قدیم رو می دونست خیره مونده بود به اون دو نفر … رنگ مامان پریده بود و تقریباً کنار بابا پناه گرفته بود. بابا به حرمت مهمونا بود که مامان رو نمی کشید توی بغلش، اینو از نگاه نگرانش حس می کردم. خسرو خونسرد و عادی با همه دست داد و به مامان که رسید چند لحظه مکث کرد، لبخندی سرد زد و گفت:
– خوشحالم که دوباره می بینمتون.
مامان سرشو آورد بالا، عزیزم! همین که دیدمش احساس کردم اونم یه دختر هجده ساله اس، رنگش پریده بود ولی گونه هاش گل انداخته بود و این نشون از حال خرابش داشت. سرشو بالا آورد و بدون اینکه مستقیم به خسرو نگاه کنه گفت:
– خیلی خوش اومدین …
یه لحظه از خودم بدم اومد … همه شون رو توی بد موقعیتی قرار داده بودم. چشمم رفت سمت خاله کیمیا اونم وضعش بهتر از مامان نبود! رنگ پریده و مستاصل! ای خدا بگم چی کار کنه من و داریوشو!!! خسرو رفت سمت بابا، همه تن چشم شدم!!! چند لحظه خیره به هم نگاه کردن، درست عین دونفر که می خوان با هم دوئل کنن … آخر سر این خسرو بود که دستش رو بالا آورد … بعد از اون دست بابا هم بالا اومد و با هم دست دادن … بازم خسرو بود که خم شد و گونه بابا رو بوسید … بابا هم جوابش رو داد … تعارفشون در حد دو جمله بود:
– خوشبختم آقای سلطانی …
– خوش اومدین آقای آریا نسب …
تموم شد! خسرو گذشت و رفت سر وقت بقیه … به عینه دیدم که نفس حبس شده توی سینه همه خارج شد. چه وضعیت نفس گیری بود! ولی خوشحال بودم! خیلی هم خوشحال بودم که کینه ها پر زده و به جاش مهربونی به قلبامون لبخند می زنه. واقعاً که چرا ما آدما دوست داریم با کینه قلب سرخمون رو سیاه کنیم؟ قلب فقط جای عشقه نه جای نفرت و دو رنگی… کاش می فهمیدیم! خاله کیمیا زودتر از بقیه به خودش اومد، اومد سمت من و همینطور که با لبخند گونه م رو می بوسید کنار گوشم گفت:
– همیشه نگران این ملاقات بودم، ولی حالا می بینم که به راحتی تموم شد و هیچ اتفاقی هم نیفتاده. انشالله تا آخرش هم همینطور خوب باشه … همه اینا به خاطر توئه عروس قشنگم.
لبخندی زدم و ضمن تشکر گفتم:
– خاله این خودمون هستیم که همه کارا رو واسه خودمون سخت می کنیم.
بعد از خاله کیمیا، چشمم به داریوش افتاد که درست پشت سر مامانش ایستاده بود … دلم براش ضعف رفت. کت و شلوار مشکی پوشیده بود، با پیراهن مشکی و کروات قرمز… درست شبیه اون شب! اما جا افتاده تر و خوشگل تر از اون شب مهمونی … موهاش رو کوتاه کرده و ریشاشو هم سه تیغه کرده بود. صورتش برق می زد و دوباره زیباییش نفس گیر شده بود. سبد گل بزرگی دستش بود که پر از رزای آتشین و نرگس بود. خیلی خوشحال بودم که از یاد نبرده من چه گلایی رو دوست دارم. دسته گل رو گرفتم و آروم گفتم:
– خیلی ممنون. تو خودت گل بودی چرا زحمت کشیدی؟
– می دونم گل واسه گل بردن صفایی نداره، ولی …
وسط حرفش رفتم و گفتم:
– بهتره بریم تو، چون همه رفتن نشستن و منتظر ما هستن.
داریوش ریز ریز خندید و گفت:
– پس آبرومون رفته.
هر دو با خنده وارد سالن شدیم. حرفا خیلی زود به مسیر اصلی هدایت شد. هر دو خونواده راضی بودن و بحثی وجود نداشت. وقتی صحبت از مهریه شد، داریوش بی معطلی گفت:
– همه دارایی من به اضافه شاهرگ گردنم.
همه با چشمایی گرد شده به داریوش نگاه کردیم. انگار همه لال شده بودیم چون کسی حرفی نمی زد. داریوش همینطور که توی چشمای من زل زده بود، گفت:
– چرا اینجوری نگام می کنین؟ خب من اونقدر عاشقم که اگه رزا یه روز تصمیم بگیره ازم جدا بشه بهتره زنده نباشم. همه زندگیم رو به اضافه جونم برداره و بره هر جایی که دلش می ره.
احساست همه به غلیان در اومد و اشک از چشمای همه جاری شد. عمو خسرو اول از همه از جا بلند شد و داریوش رو با مهر سرشار پدری در آغوش کشید و گفت:
– عزیزم من بهت افتخار می کنم!
بابا هم که دیگه یخش حسابی باز شده بود، دستی سر شونه داریوش زد و گفت:
– من هم به داشتن چنین دامادی افتخار می کنم. تو کسی هستی که من راحت می تونم دست دردونه ام رو بذارم توی دستش.
به نوبت همه من و داریوش رو بغل کردن و تبریک گفتن. وقتی نوبت به دادن حلقه رسید، بابا خواست حلقه خودش رو به داریوش بده که داریوش دستش رو بالا آورد و حلقه ای که سالها پیش بهش هدیه داده بودم رو به همه نشون داد و گفت:
– رزای من سالها پیش وجودم رو به نام خودش کرده.
من خجالت کشیدم، ولی هیچ کس سرزنشم نکرد و همه با لبخندی مهربون نگام کردن. وقتی خاله خواست حلقه خودش رو توی دست من بکنه، منم دستم رو بالا آوردم و در حالی که حلقه داریوش رو نشون می دادم، گفتم:
– منم …
خجالت کشیدم ادامه بدم و سکوت کردم. کسی هم منتظر ادامه حرف من نبود چون صدای دست بلند شد و داریوش با علاقه چشمکی بهم زد که باعث شد تپش قلبم چندین برابر بشه. نمی دونم چرا در برابر چشمکای داریوش اینطور از خود بیخود می شدم و قلبم به تقلا می افتاد. تاریخ مراسم عقد و عروسی برای یک ماه بعد، قرار داده شد. خوشبختیم رو بعد از اون حادثه سهمگین باور نداشتم و می ترسیدم یه دفعه از خواب بیدار بشم. وقتی همه حرفا زده شد و خیال همه از بابت این قضیه راحت شد عمو خسرو سرفه ای کرد و گفت:
– خوب … همه چیز که تا اینجا به خوبی و خوشی سپری شده و من دینم رو نسبت به پسر خودم و رزای گلم ادا کردم … حالا می مونه یه چیزی …
همه با کنجکاوی نگاش کردیم … نگاه خسرو از روی تک تک ما رد شد و بعد روی مامان متوقف شد … باز رنگ مامان پرید … مشغول بازی با گوشه روسریش شد و سرشو زیر انداخت … اخمای بابا هم در هم شد … عمو خسرو آهی کشید و گفت:
– می خوام با اجازه فرهاد خان … خصوصی صحبتی با شکیلا خانوم داشته باشم …
قیافه همه ما توی اون لحظه دیدنی بود … اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که عمو خسرو همچین حرفی بزنه. اون لحظه من و داریوش بیشتر نگران مراسم خودمون بودیم. اما مامان و بابا و خاله کیمیا لب مرز سکته بودن چون نمی دونستن هدف خسرو چیه! عمو خسرو از جا بلند شد و گفت:
– فکر کنم بعد از نزدیک چهل سال این حق رو داشته باشم که مستقیم از خود شکیلا یه سری چیزا رو بپرسم … اون موقع نشد! اما تا وقتی که ندونم آروم نمی گیرم … این دینیه که شکیلا به گردن من داره و باید اداش کنه …
بعد از این حرف زل زد به مامان و گفت:
– غیر از اینه؟!!!
مامان آب دهنش رو قورت داد و سرشو به نشونه نفی تکون داد … لرزیدن چونه مامانو حس می کردم … بابا بین دو راهی بدی گیر افتاده بود هم حق رو به خسرو یم داد هم غیرتش چنین اجازه ای رو بهش نمی داد … همه مونده بودیم توی یه حالت سردرگمی که رضا از جا بلند شد و گفت:
– ببخشید بابا … ببخشید مامان … اما حق با آقای آریا نسبه! من هربار اون جریان رو برای خودم ترسیم کردم باز به این نتیجه رسیدم که شما مقصر بودین … حرفی که می زنن هم کاملاً منطقیه!
بابا غرید:
– رضا!
– چیه بابا؟ حرف بدی زدم؟!! مگه غیر از اینه؟!! مامان باید با آقای آریا نسب حرف بزنه و دلیل کارش رو توضیح بده … باید این کار رو بکنه …
باز جمع توی سکوت فرو رفت … عمو خسرو یه قدم به مامان نزدیک شد و گفت:
– لازمه که خواهش کنم؟
بابا آهی کشید، دستشو سر شونه مامان گذاشت و گفت:
– برو شکیلا … می تونی راهنماییشون کنی توی باغ …
مامان با ترس به بابا خیره شد و بابا پلک زد … مامان ناچاراً بلند شد و بعد از نگاهی شرمسار به خاله کیمیا که انگار روح از بدنش پرواز کرده بود رفت سمت در ورودی و عمو خسرو هم همراهش رفت … جمع توی سکوت بدی فرو رفته بود و هیچ کس هم سعی نمی کرد اون سکوت رو بشکنه! داریوش که کنار من نشسته بود سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت:
– عزیزم …
برگشتم به سمتش و گفتم:
– جونم؟
– استرس داری؟!! حس می کنم رنگت پریده!
– نه … فقط یه کم می ترسم …
– ترس برای چی؟!
– نکنه همه چی خراب بشه؟
لبخند زد و گفت:
– دیگه قرار نیست چیزی خراب بشه … چون مرگ هم فکر نکنم بتونه من و تورو از هم جدا کنه … هر اتفاقی می خواد بیفته بیفته!
– یعنی بابات با مامان چی کار داره؟!
– مطمئناً نمی خواد مامانتو آزار بده … فقط می خواد دلیل رفتار مامانت رو بدونه … میخواد از زبون خودش بشنوه و فکر می کنم حق داره …
آهی کشیدم و گفتم:
– امیدوارم همین باشه … من می رم برای مامانت یه لیوان آب قند بیارم … بنده خدا رنگ به روش نمونده …
داریوش لبخندی زد و من از جا بلند شدم …
حرف زدن مامان و عمو خسرو یه ساعت طول کشید اما وقتی برگشتن تو هر دو لبخند به لب داشتن و همین باعث شد خیال همه راحت بشه … به خصوص من و داریوش … البته بابا و خاله کیمیا هنوزم نگاشون نگران بود و مطمئن بودم تا وقتی که همسراشون رو توی خلوت گیر نیارن و باهاشون حرف نزنن آروم نمی شن … منم تصمیم داشتم بعدا از جزئیات این دیدار کامل با خبر بشم … ساعت از دوازده رد شده بود که مهمونا تصمیم گرفتن خونه رو ترک کنن … همون لحظه که همه مشغول خداحافظی بودیم یهو سپیده فریادی از درد کشید و روی مبل پشت سرش ولو شد. از رنگ و روش مشخص بود وقت زایمانش رسیده به خصوص که وارد ماه نهم هم شده بود … آرمین هول کرده بود. نمی دونست باید چی کار کنه. مامان سریع حاضر شد و همراه با آرمین و خاله کیمیا سپیده رو به بیمارستان رسوندند. من و داریوش هم همراهیشون کردیم. برعکس من که دلم شور می زد، داریوش لبخندی زد و گفت:
– بچه سپیده و آرمین خیلی خوش قدمه. دقیقاً شبی که من رسماً تو رو خواستگاری کردم به دنیا اومد. اینجوری باعث شد که من هیچ وقت تولدش یادم نره.
منم باهاش موافق بودم. سپیده رو منتقل کرده بودن اتاق عمل و ساعتای بدی رو همه مون داشتیم سپری می کردیم … برای اینکه وقت کشی کنم رفتم کنار مامان نشستم و صداش کردم:
– مامان …
مامان که مشغول صلوات فرستادن بود نگام کرد و گفت:
– جونم؟
– مامان گلم … برام می گی عمو خسرو بهت چی گفت؟!!
مامان خنده اش گرفت و گفت:
– تو این شرایط هم دست بر نمی داری؟!
– نه … می دونی که چقدر کنجکاوم … بگو مامان …
مامان لبخندی زد و گفت:
– وقتی رفتیم بیرون من داشتم از ترس می مردم … جالبیش اینجاست که خودمم نمی دونستم از چی می ترسم!!! چند لحظه ای سکوت کرد و هیچی نگفت تا من آروم تر بشم …
وقتی یه کم ریلکس تر شدم گفت:
– می دونی اولین بار کی دیدمت؟ یادمه لای در باغمون باز بود و تو داشتی توی باغ سرک می کشیدی … من بین بوته های گل بودم و تو منو ندیدی … سرتو یواشکی از لای در آوردی و تو و خوب خونه مون رو دید زدی … چشمای درشت سبزتو گرد کرده بودی و مشتاقانه همه جا رو نگاه می کردی … من بیچاره به گمون اینکه حوری ای چیزی وارد باغ شده بین گلا خشک شده بود و مبهوت تو مونده بودم … خوب که نگاهاتو کردی سرتو عقب کشیدی و رفتی … نفهمیدم با چه سرعتی خودمو به در رسوندم و پریدم بیرون … دقیقا وقتی از در خارج شدم که تو و یه دختر دیگه همزمان وارد باغ سر کوچه شدین … از اون روز من رسماً دیوونه شدم … دقیقا بلایی که دخترت با یه نگاه سر پسرم آورد … فقط دعا می کردم ساکن همون خونه باشین و برای اینکه مطمئن بشم مدام کشیک می کشیدم تا ببینمتون … یکی دوبار که اونجا دیدمتون مطمئن شدم که متعلق به همون خونه این … دیگه سر از پا نمی شناختم … فهمیده بودم دختر کی هستی … اون دختری که باهات بود خواهرته … یه برادر بزرگتر دارین … کلی چیز در موردتون فهمیده بودم … یه روز که یواشکی داشتم تعقیبتون می کردم شنیدم که به خواهرت گفتی محبوبه شب دوست داری و همون روز یه شاخه محبوبه شب دم خونه تون گذاشتم … وقتی تو برش داشتی داشتم روی ابرا سیر می کردم … خیلی طول کشید تا متوجه من شدی و فهمیدی منم وجود دارم … من روز و شبم شده بود چشمای تو و تو اصلا منو نمی دیدی! تصمیم داشتم کم کم مامانو بفرستم خونه تون که ماجرای فرهاد و کتک کاریمون پیش اومد … هیچ وقت فکر نمی کردم دختری که عاشقش شده باشم برای خودش معشوقه داشته باشه! فرهاد خیلی زرنگ تر از من بود که تونسته بود خیلی زودتر از من قاپ تو رو بدزده …
به اینجا که رسید دادم در اومد …
– این چه حرفیه؟ منم عین شما فرهاد رو اون روز برای بار اول دیدم …
پیچید جلوم و گفت:
– و برای پسری که یه بار دیدیش مراسم عقدت رو با من به هم زدی؟!!! چرا انتظار داری باور کنم؟!!
نمی دونستم بهش چی بگم! واقعاً خطار کار بودم … من نامزد اون بودم اما مدام فرهاد رو می دیدم … درسته که با یه نگاه دلم براش لرزیده بود اما دیدارای بعدیمون باعث شده بود که عاشقش بشم … وقتی سکوتم رو دید گفت:
– من و تو کم با هم تنها می شدیم؟ چرا یه بار! فقط یه بار به من نگفتی منو نمیخوای؟ چرا بی آبروم کردی؟!! چرا نگفتی دلت جای دیگه است؟ اگه به خودم می گفتی فقط دل خودم می شکست … اما تو آبروی منو بردی … بعد از تو مجبور بودم با کیمیا ازدواج کنم چون می دونستم تنها دختریه که بیخیال اتفاق افتاده با من ازدواج می کنه … مادرم داشت سکته می کرد …فقط با ازدواجم می تونستم آرومش کنم … اما دیگه دست رو هیچ دختری نمی تونستم بذارم چون کسی به من زن نمی داد! همه می گفتن ببین پسره چیه که ختره مراسم عقدشو باهاش به هم زد …
حق داشت … هر چی که می گفت حق داشت … یهو بغضم ترکید … نشستم روی یه نیمکت و گفتم:
– تو هر چی می گی حق با توئه … من گناهکارم … خدا هم سالای اول زندگیم خوب تنبیهم کرد و بهم بچه نداد … پدر مادرامون رو خیلی زود ازمون گرفت … منم تقاصش رو پس دادم …
– فقط بگو چرا …
با حال خرابم گفتم:
– چون دوستت نداشتم …
آهی کشید … نشست کنارم و گفت:
– یه عمر این فکر مثل خوره به جونم افتاده بود که من چیزی برای تو کم گذاشتم که تو چسبیدی به فرهاد؟!! هان؟
با هق هق گفتم:
– نه … معلومه که نه …
– چیزی کم داشتم؟
– نه …
– احساسم کم بود؟
– نه …
– پس چرا دوستم نداشتی؟ یه دلیل بیار … قانعم کن!
صورتمو بین دستام گرفتم و گفتم … باید می دونست … از ملاقاتام با فرهاد … از حرفاش … از دل خودم … از عشقمون … وقتی حرفام تموم شد هر دو سکوت کردیم … شاید ده دقیقه ای هیچی نمی گفتیم … آخر سر اون بود که سکوت رو شکست و گفت:
– خیلی بد کردی …
با بغض نگاش کردم … بد کرده بودم اما دوست داشتم ازش بخوام حلالم کنه …
هنوز حرفی نزده بودم که با لبخند تلخی گفت:
– اما متاسفانه تقاصش رو بچه هامون پس دادن …
بهت زده نگاش کردم … رزا تو خیلی چیزا رو راجع به خودت و داریوش به من نگفته بودی و من از زبون خسرو شنیدم! خدا شاهده چقدر به خاطر دل تو و داریوش … به خصوص داریوش دلم خون شد! وقتی حرفاش تموم شد گفت:
– منم بد کردم … باعث شدم دختر تو توی جوونی بیوه بشه … پسر خودمم مطلقه … اما حالا باید هر دو جبران کنیم … ازت یه قول می خوام … بیا هر دو از جونمون مایه بذاریم تا بچه هامون خوشبخت بشن …نه به خاطر خودشون … شاید خودخواهی باشه! اما من به خاطر حسرت دل خودم می خوام داریوش با رزا خوشبخت باشه … می گن هر پدر مادری حسرتای خودشون رو به بچه هاشون تحمیل می کنن … من به تو نرسیدم و این برام شد یه حسرت … یه عقده! یه درد … حالا با دیدن این دو نفر کنار هم به آرامش می رسم … انگار که خودم جوون شدم …
سرمو تکون دادم و گفتم:
– من جلوی تو احساس دین می کنم… پس هر چی که میگی قبوله … فقط … تکلیف کیمیا چیه؟ تاوان چیو پس داد؟
– تاوان؟ من برای کیمیا کم نذاشتم….
– از لحاظ مالی شاید … اما عاطفه چی؟
– خیلی ها توی این رزوگار کثیف طعمه می شن … کیمیا هم طعمه شد … بی گناه اسیر یه مرد دل سنگی مثل من شد … اما من قدر همه خوبی هاش رو می دونم … هیچ وقت بهش خیانت نکردم و تصمیم دارم توی این سالای باقی مونده عمرم باهاش طور دیگه ای زندگی کنم … برای اونم برنامه های جدیدی دارم …
خوشحال شدم و گفتم:
– خیلی خوشحالم …
از جا بلند شد و گفت:
– با اینکه حرفات بیشتر آتیشم زد … اما بالاخره جوابم رو گرفتم … حالا می تونیم بریم تو …
بعدش هم که هر دو اومدیم تو …
آهی کشید و گفت:
– طفلک عمو خسرو … مامان خیلی بدی به خدا!
مامان چپ چپی نگام کرد و خواست جوابمو بده که در اتاق عمل باز شد و پرستار خبر زایمان سپیده رو بهمون داد. همه خوشحال شدیم و خدا رو شکر کردیم … بچه شون یه پسر ناز ملوس بود که با به دنیا اومدنش قلب باباش رو لبریز از شادی و حس پدرونه کرد. دو روزی که سپیده تو بیمارستان بود منم پیشش بودم، ولی بعد از اون همه به خونه رفتیم و من درگیر مراسم ازدواج خودم شدم. عمو خسرو برام سنگ تمام می ذاشت. من و داریوش رو به خرید می فرستاد و اجازه نمی داد هیچ کس همراهمون بیاد. جریان خرید لباس عروسم خاطره ای شد برام … یه مزون جدید به تازگی توی تهران باز شده بود که لباسای عروسش فوق العاده بودن. از داریوش خواستم که به اونجا بریم و داریوش بی هیچ حرفی قبول کرد. وقتی وارد مزون شدیم، فهمیدم که تعریف هایی که در مورد اون شنیده ام بیخود نبوده و واقعاً لباس هاش محشره. چند تایی رو پسندیدم و به اتاق پرو رفتم. نذاشتم داریوش منو توی لباس عروس ببینه و خودم به تنهایی لباس ها رو پرو کردم. همه شون خوشگل بودند و انتخاب برام سخت بود. اما یه چیزی مانع از انتخابم می شد. اونم یه چیز خیلی مسخره و لوس! دلم می خواست برم کیش و همون لباس عروس محشری که یه روزی اونجا دیده بودم رو بخرم، ولی خجالت می کشیدم چنین درخواستی از داریوش بکنم. چون مطمئن بودم بهم می خنده. سالها از اون روز گذشته بود و قطعاً اون لباس فروخته شده بود. وقتی از اتاق پرو بیرون اومدم، تحت تاثیر تفکراتی که در مورد اون لباس توی سرم چرخ می زد، چهره ام گرفته شده بود. داریوش که پشت در ایستاده بود بهم نزدیک شد و آروم پرسید:
– چی شد محبوب من؟
لبخندی زدم و گفتم:
– همه اشون قشنگن، ولی …
– ولی چی معبود من؟
به اینطور حرف زدن داریوش عادت کرده بودم و برام چیز عجیب و تازه ای نبود. لبخندی به روش پاشیدم و گفتم:
– هیچی … هرکدوم رو که تو انتخاب کنی برمی دارم.
داریوش هم لبخندی زد و گفت:
– یه خبرایی توی اون سر خوشگل تو هست … نمی خوای به عاشقت بگی چیه؟
از اینکه همیشه فکرم رو می خواند خنده ام گرفت و گفتم:
– داریوش من چیزیم نیست.
داریوش با اخم ظریفی گفت:
– چرا! خودت هم می دونی که یه چیزیت هست … رزا اگه نگی کتک می خوری ها!
– آخه وقتی چیزی نیست چی باید بهت بگم؟
داریوش آستین مانتومو گرفت و بعد از تشکر و عذر خواهی از فروشنده از فروشگاه خارج شد و منو هم همراهش کشید. بی حرف دنبالش می رفتم. اخم صورت داریوش رو گرفته کرده بود. حالا نوبت من بود که پیله کنم:
– چیزی شده داریوش؟
– نه
– پس چرا اخم کردی؟
– یه کم دلخورم.
– بابت چی؟
– بابت اینکه خانومم منو لایق این نمی دونه که حرف دلشو بهم بزنه. لابد من هنوز اونقدر در نظرش …
پریدم وسط حرفش و گفتم:
– نه داریوش باور کن اینطور نیست.
با همون اخم که غلیظ تر هم شده بود گفت:
– باشه قبول می کنم.
غر غر کردم:
– آره پیداست چقدر قبول کردی. با اون اخمت که با یه من عسلم نمی شه بازش کرد. همیشه همینطوری تا یه کاری بر خلاف میلت بکنم بد اخلاق می شی. خب شاید یه حرفایی رو نشه زد. چقدر تو پیله ای پسر! منو باش
می خوام زن کی بشم!
داریوش که از غرغر های من خنده اش گرفته بود در ماشین رو باز کرد و خندید. از خنده اش شاد شدم و منم خندیدم. وقتی سوار ماشین شدیم، هر چه منتظر شدم داریوش ماشین رو روشن نکرد. پرسیدم:
– چرا راه نمی افتی؟
خیلی جدی گفت:
– منتظرم.
با تعجب نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
– منتظر کی؟
– منتظر کی نه، منتظر اینم که تو حرف دلت رو بهم بزنی و بگی چته؟
از سماجتش خنده ام گرفت. هیچ چیز رو نمی شد ازش پنهان کرد. زیر لب گفتم:
– جهنم بذار فکر کنه زنش دیوونه اس. وقتی خودش می خواد دیگه به من ربطی نداره.
به دنبال این حرف گفتم:
– هیچی بابا … راستش یک دفعه یاد لباس عروسی که توی کیش دیدم افتادم … وقتی یاد اون افتادم، این لباسا جلوه اشون رو برام از دست دادن، ولی دیگه فایده ای نداره و من مجبورم یکی از همینارو انتخاب کنم. البته اگه اون لباسه رو یادت باشه!
داریوش با خنده جذابی کاملاً به سمتم چرخید و گفت:
– معلومه که یادمه … ولی می تونم بپرسم چرا؟
– چی چرا؟
– چرا باید یکی از همینا رو انتخاب کنی و می خوای قید اون لباس رو بزنی؟
– خب برای اینکه کلی از اون سال گذشته و من مطمئنم اون لباس رو فروخته.
– خب بله فروخته.
– پس باید بریم یکی از همون لباسا رو انتخاب کنیم… حالا که اومدیم بیرون، باشه برای یه روز دیگه.
– لازم نیست عمر من.
– چی لازم نیست؟ منو گیج کردی داریوش. اصلاً چطوره من لباس عروس نپوشم؟
داریوش باز لبخند زد و دل منو لرزوند. گفت:
– چرا، ولی همون لباسی رو می پوشی که دوستش داری.
– چی داری می گی داریوش؟ من فکر کردم خودم خل شدم که هوس اون لباس به سرم زده. ولی حالا می بینم وضع تو از من اسفبار تره! … تو خودت هم گفتی اون لباس فروخته شده. اون وقت می گی من همونو بپوشم؟
– بابا یه دقیقه زبون به کام بگیر بذار منم حرف بزنم آخه.
– خب بگو …. آخه حرف که نمی زنی فقط منو گیج می کنی.
خندید و گفت:
– خانومی من گفتم اون لباس فروخته شده ولی تو مهلت ندادی که بگم …. به من فروخته شده.
با حیرت از جا پریدم و گفتم:
– چی؟!
با عشق به چشمای متعجبم خیره شد و گفت:
– همین که شنیدی.
– ولی آخه … چطوری؟ کی خریدیش؟
– همون روزی که تو ازش خوشت اومد.
– هشت سال پیش؟
– بله.
– داریوش پس چرا چیزی نگفتی؟
داریوش که از نگاهش مشخص بود از هیجان زده شدن من لذت می بره، گفت:
– عزیزم من پیش خودم فکر کردم شاید تو لباس دیگه ای دیدی و از اون بیشتر خوشت اومده، این بود که بهت نگفتم یه لباس دیگه هم داری.
دستمو جلوی دهنم گرفتم و گفتم:
– وای داریوش … داریوش تو محشری!
– آدمای محشر همه رو محشر می بینن.
اون روز با هم رفتیم توی سوئیتی که داریوش برای خودش اجاره کرده بود و داریوش لباس رو که توی جعبه چوبی قهوه ای رنگی قرار داشت به دستم داد. با اینکه هشت سال گذشته بود، ولی هنوز هم تک بود و مدلش رو هیچ جایی ندیده بودم. هر چه اصرار کرد لباس رو تنم کنم تا ببینه، قبول نکردم. چون می خواستم روز عروسی غافلگیرش کنم. لباس رو توی جعبه اش برگردوندم کنارش روی مبل نشستم و سوالی که به ذهنم رسید رو پرسیدم:
– داریوش تو برای چی این لباسو خریدی؟
بی معطلی گفت:
– خب معلومه! چون تو ازش خوشت اومده بود.
– ولی اون زمان که تو اینجوری عاشق من نبودی … نمی خواستی با من ازدواج کنی، در ضمن من به تو گفته بودم نامزد دارم. روی چه حسابی لباس به این گرونی رو خریدی؟
موهام رو از روی صورتم کنار زد و گفت:
– رزا من از همون لحظه اولی که دیدمت عاشقت شدم. اوایل باور نداشتم، ولی کم کم باورم شد. البته زیاد هم طول نکشید، دو روز بعد از اینکه دیدمت مطمئن شدم که به شدت می خوامت و تنها قصدم هم ازدواج با توئه. به کسی نگفتم توی سرم چی می گذره، ولی خودم که می دونستم چه مرگمه … وقتی گفتی نامزد داری دنیا رو دو دستی کوبیدی توی مغز من … با این حال یه حسی بهم می گفت اول آخرش مال خودمی. قضیه جلوی در هتل که اتفاق افتاد، دیگه مطمئن شدم که یه لحظه هم بدون تو دووم نمیارم … اون روز توی اون فروشگاه وقتی دیدم از این لباس خوشت اومده با این فکر که شاید یه روز عروس قشنگ خودم بشی خریدمش. آرمین بعدها که فهمید این لباس رو برای چی خریدم بهم می گفت اگه یه روز تو با کسی دیگه ازدواج بکنی لباس رو چی کار می کنم؟ من هم گفتم برات پستش می کنم. چون اون لحظه یه حس عجیبی بهم می گفت تو زن خودم می شی، ولی بعد …
وقتی سکوت کرد، گفتم:
– پس چرا وقتی ازدواج کردم برام پستش نکردی؟
آهی کشید و گفت:
– برای اینکه اولاً من دو روز قبل از مراسمت خبر دار شدم. دوماً اینقدر حالم خراب بود که خودم رو هم فراموش کرده بودم، چه برسه به این لباس.
بعد از این حرف کمی بهم نزدیک تر شد. آب دهانش رو قورت داد و گفت:
– داشتم می مردم رزا، می فهمی؟ داشتم می مردم. از فکر اینکه داری می ری تو بغل …
تو یه لحظه نگاش پر از تمنا و خواهش شد. سریع از کنارش بلند شدم و در حالی که جعبه لباس رو برمی داشتم، گفتم:
– خب داریوش من دیگه می رم خونه. کلی کار دارم که باید انجام بدم خداحافظ.
منتظر جوابش نشدم و سریع از آپارتمانش خارج شدم. اصلاً دوست نداشتم توی این یه هفته آخر مرتکب خطایی بشیم. داریوش برای راحت تر بودن خودش توی تهران این سوئیت رو اجاره کرده بود. اما محل اصلی زندگیمون یه آپارتمان بزرگ سه خوابه بود که عمو خسرو خریده و به نام جفتمون زده بود. برای مراسم عقد تالار یکی از بزرگ ترین هتل های تهران در نظر گرفته شد و برای عروسی هم باغ خونه خودمون. من خواهان این همه بریز بپاش نبودم. به هر حال من یه بار دیگه هم عروس شده بودم، ولی داریوش با پافشاری می گفت:
– اون جشنی که من و تو داشتیم هیچ کدوم لذت بخش نبود. یعنی برای من که جهنم بود! حالا می خوام پیوندم رو با عزیزترین کسم به همه دنیا اعلام کنم و جشنمون رو هم تا اونجایی که در توانم باشه باشکوه می گیرم.
و من مثل همیشه در برابر نگاهش کم آوردم و قبول کردم.


روز جمعه بود. هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم. روز عقد ما … عقد من و داریوش … از صبح به همراهی سپیده و مهستی و مریم رفتم آرایشگاه. باز دوباره قرار بود عروس بشم. لباسم رو هنوز هیچ کس ندیده بود. از همون اول به اتاقی رفتم و زیر دست آرایشگر ساکت نشستم. از ساعت هفت صبح تا ساعت دو بعد از ظهر کارم طول کشید. با دیدن خودم تو آینه لبخند زدم … از قیافه خودم با اون آرایش ملیح خوشم اومد … با اینکه آرایشم زیاد نبود اما خیلی عوض شده بود و گمونم یه جورایی گریمم کرده بود! لباس پر چین و سنگینم رو جمع کردم و به آرومی و خرامان خرامان از اتاق خارج شدم. سپیده و مهستی و مریم با دیدنم سر جاشون ولو شدن و هیچ کدوم نتونستن حرفی بزنن. چرخی زدم و گفتم:
– بچه ها چرا ماتتون برده؟ بد شدم؟
سپیده اولین کسی بود که به خودش اومد. از جا بلند شد و در حالی که اشک از چشمای قهوه ایش جاری بود منو محکم بغل کرد و گفت:
– رزا … تو فرشته ای!
صدای یکی از آرایشگارها در اومد:
– خانم شما که آرایشتون خراب شد! بیا بشین اینجا تا ریملت رو دوباره بزنم، در ضمن عروس به این خوشگلی رو اگه دوبار دیگه اینطوری فشار بدین همه پرستیژش بهم می ریزه.
سپیده رو به زور از من جدا کردن و بعد از اون نوبت مهستی و مریم بود. مریم با بغض گفت:
– واقعاً تو نیمه گمشده داریوش هستی … تو و اون هر دو فوق العاده این!
با محبت به مریم نگاه کردم. حق این دختر این نبود! واقعا لیاقت خوشبختی واقعی رو داشت. اون لحظه به خودم عهد کردم که هر طور شده تا پای جونم بایستم تا مریم هم مثل من طعم خوشبختی رو بچشه!
مهستی جلوم ایستاد و با بغض گفت:
– خوشحالم رزا… خوشحالم که زن داداش خوشگلم دوباره داره خوشبختی رو لمس می کنه. وقتی می بینم داریوش چطور دور و بر تو مثل پروانه می چرخه می فهمم که واقعاً لیاقت تو رو داره.
هر دو رو به آرومی طوری که آرایشم خراب نشه بوسیدم و تشکر کردم. سپیده هم دوباره به جمعمون پیوست و گفت:
– رزا وقتی داریوش اومد اجازه بده من برم اول آماده اش کنم بعد تو بیا جلو. چون اینجوری یک دفعه تو رو ببینه دیوونه میشه و به جای سفره عقد باید ببریمش خُلستان.
خندیدم و گفتم:
– باشه فقط یکی هم باید منو آماده کنه که با دیدن اون خل نشم.
همون لحظه یکی از کارکنان اونجا گفت:
– خانم آریا نسب؟
من و مریم همزمان گفتیم:
– بله.
و بعد به روی هم لبخند زدیم. دختر هم خندید و گفت:
– آقای داماد و فیلمبردار دارن می یان بالا.
بعد رو به بقیه مشتری ها بلند اعلام کرد:
– خانمها یکی از دامادها داره میاد بالا لطفاً روسریهاتون رو سر کنین.
همه به تکاپو افتادن … سپیده با زور منو داخل یکی از اتاق ها هل داد و گفت:
– تو بمون تا صدات کنم.
قلبم مثل قلب گنجشک می زد و هر آن منتظر صدای سپیده بودم که صدام کنه. صدای زنگ در بلند شد و در رو به روی پرنس من باز کردن. مطمئن بودم که زیبایی منحصر به فرد داریوش همه رو میخکوب می کنه توی افکار خوشایند خودم بودم که صدای داریوش بلند شد:
– سپیده جون من خودم رو برای تلف شدن حاضر کردم. صداش کن بیاد تا زودتر از موعد تلف نشدم!
صدای خنده مهستی و مریم و سپیده بلند شد و به دنبال اون سپیده صدام زد:
– رزا بیا. توصیه من توی این داماد اثر نداره.
ضربان قلبم شدیدتر شد. نفس عمیقی کشیدم و آروم آروم وارد سالن شدم. سرم رو زیر انداخته بودم و به هیچ کس نگاه نمی کردم. جلوی داریوش که رسیدم فقط کفش های واکس خورده مشکی رنگش رو می دیدم که برق می زد. صدای آروم داریوش بلند شد:
– سرتو بیار بالا رز من … سرتو بیار بالا بذار ببینمت.
آروم سرم رو بالا آوردم و جنگل چشمام رو توی آسمان نگاهش قفل کردم. اینقدر جذاب شده بود که دیگه نمی تونستم چشم ازش بردارم. کت و شلوار سفید رنگ پوشیده بود با پیراهن سفید و کروات نقره ای. بازم با من ست شده بود چون لباس منم مخلوطی از سفید و نقره ای بود. درست شبیه مانکن های ایتالیایی شده بود. داریوش با دیدن من خیره به چشمام موند و توی سکوت فقط آب دهنش رو قورت داد. هیچ کدوم حال خوبی نداشتیم، دستم رو جلو بردم تا دسته گلم رو از دستش بگیرم … پر بود از گلای یاس … همین که نوک انگشتام اشاره شد به دستش دسته گل از دستش افتاد روی زمین … همزمان با هم خواستیم برای برداشتن گل خم بشیم که دستشو جلوی من نگه داشت یعنی تو نه … من صاف ایستادم و داریوش جلوی پام خم شد … هنوزم چشم ازم بر نمی داشت. دسته گلم رو برداشت و گرفت به طرفم … داشت اشکم در می یومد. احساساتش رو حتی توی سکوت هم حس می کردم. با بغض گفتم:
– خوبی داریوش؟
لبخند تلخی روی صورت داریوش نشست که از مظلومیتش دلم لرزید … بلند شد ایستاد … سرشو جلو آورد و آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت:
– هیچ وقت خودمو اینقدر بی جنبه باور نداشتم! رز … باورت می شه الان توی قلبم زلزله است؟ کار من دیگه از لرزیدن قلب گذشته … رزا به خدا خیلی دوستت دارم. هنوزم باور نمی شه که دیگه مال منی.
چونه ام لرزید و گفتم:
– از امشب تو همه کاره من می شی. اگه می دونی دارم اذیتت می کنم، سرمو ببر و خودتو راحت کن.
داریوش اخم کرد و گفت:
– من وقتی راحت می شم که بدونم تو مال خودمی … دیگه نشنوم از این حرفا بزنی!
صدای فیلمبردار ما رو از اون حال و هوا خارج کرد:
– شما دونفر که ماشالله خودتون بازیگرای هالیوود هستین! دیگه نیازی نیست من بگم چی کار بکنین. فکر کنم بهترین فیلم طول عمرم رو امروز گرفتم.
همه حرفش رو تایید کردن و صدای دست و سوت بلند شد. داریوش لبخندی به من زد و بعد از دادن انعام کارکنان آرایشگاه در رو برام باز کرد تا برم بیرون. قرار بود سپیده و مهستی و مریم با آرمین و رضا برگردن. برام جالب که داریوش هنوزم روی عقیده خودش هست و دستمون می گیره … و چقدر ممنونش بودم! دوتایی به سمت پله ها رفتیم. دو طبقه بود که فیلمبردار گفت با پله برویم. داریوش مدام نگران بود که بیفتم و همه اش مواظب من بود. خنده ام گرفته بود و به کارهاش می خندیدم. حتی فیلمبردار هم خنده اش گرفته بود و سر به سر داریوش می گذاشت. وقتی سوار ماشین شدیم دسته گل رو بوییدم و گفتم:
– داریوش توی بهمن گل یاس از کجا آوردی؟
– عزیزم تو ارزش اینو داری که من واست ماه و خورشید رو هم بیارم، این که چیزی نیست!
بعدش خندید و گفت:
– رزا یکی بزن توی گوش من تا مطمئن بشم که خواب نیستم و توی بیداری به بزرگترین آرزوی زندگیم رسیدم.
با شوق خندیدم و گفتم:
– نیازی نیست بزنمت. دو روز دیگه که مجبورت کردم توی کوچه بخوابی، اون وقت باورت می شه که بیداری و بزرگترین حماقت عمرت رو مرتکب شدی.
– الهی قربونت برم رزا! الهی من فدات بشم! به خدا اگه یه لحظه فقط یه لحظه بعد از این ازت جدا بشم …
وسط حرفش پریدم و گفتم:
– داریوش حیف نیست توی روز به این قشنگی حرف از جدایی بزنیم؟
داریوش لبخندی بهم زد و گفت:
– بله عزیزم حق با توئه. فعلاً باید بخونم:
امشب چه شبی است؟ شب مراد است امشب
قهقهه مستانه ام فضای ماشین رو شکافت و گفتم:
– آقا شعرتون از رده خارجه.
همینطور که ماشین رو روشن می کرد گفت:
– الهی قربون خنده هات برم من فقط از همینا بلدم.
بعدش هم پاش رو روی پدال گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد. سی دی فوق العاده شادی توی ضبط می خوند. منم اینقدر شاد بودم که باهاش می خوندم. داریوش به جای اینکه جلوش رو نگاه کنه، همه حواسش به من بود. گفتم:
– داریوش جان تو که قصد نداری امشب منو بفرستی اون دنیا؟ بابا جلوتو نگاه کن تو رو خدا.
با خنده سرشو تکون داد و گفت:
– آخه لامصب یه دقیقه خودتو بذار جای من. مگه می تونم اینهمه خوشگلی رو ببینم و نگاه نکنم؟
– کلی وقت داری که به من نگاه کنی. فعلاً حواست به جلوت باشه.
– چشم عزیزم امر امر شماست.
اما همون لحظه ماشین رو کنار خیابون کشید و توقف کرد. وقتی نگاه متعجبم رو دید، گفت:
– خوب حالا اگه گفتی نوبت چیه؟
با حواس پرتی شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
– نمی دونم … چرا وایسادی؟
به پشت سرمون که نگاه کردم، دیدم ماشین فیلمبردار هم پشت سرمون ایستاده و فیلمبردار پیاده شده داره از همه زوایای ماشین فیلم می گیره … دوباره به داریوش نگاه کردم و گفتم:
– چی شده؟
داریوش به سمتم چرخید و گفت:
– امروز چه روزیه؟
خندیدم و گفتم:
– خوب معلومه، روز عقدکنون ما!
در حالی که به خوبی متوجه منظورش شده بودم و از شادی توی پوست خودم نمی گنجیدم. اون روز بیست و هشتم بهمن ماه و روز تولدم هم بود. داریوش گفت:
– عزیزم … عشق من … بیست و شش سال پیش توی چنین روزی خدا یه فرشته واسه من آفریده که بیست و شش سال بعد، یعنی امروز اونو به من تحویل بده و منو توی اقیانوس خوشبختی غرق کنه.
لبخندی زدم و گفتم:
– ممنونم داریوش. ممنونم از اینکه یادت نرفته.
اخمی ظریف ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و گفت:
– مگه می شه یادم بره؟ تولدت مبارک همه کس من!
بعد از این حرف دست توی جیب شلوارش کرد و گفت:
– هر چی فکر کردم عقلم به جایی نرسید که برات چی بخرم. برای همین هم مجبور شدم اینو بگیرم. در ضمن هفت تا کادوی دیگه هم پیش من داری که مال از هشت سال پیش تا حالاست. بعداً بهت می دم.
واقعاً نمی دونستم با چه زبونی اول از خدا و بعدا از داریوش تشکر کنم! بغض آلود نگاش می کردم، جعبه نقره ای رنگی از جیبش خارج کرد و گرفت جلوم. با حالتی پر از ذوق و شوق و بغض جعبه رو گرفتم و درش رو باز کردم. ساعت طلایی رنگی توی جعبه به من چشمک می زد. ساعت گردی که زنجیر طلایی بلندی داشت. با ذوق
بچه گونه ای ساعت رو برداشتم و به آرومی در اون رو باز کردم. از چیزی که دیدم فریاد پر ذوقم بلند شد. هدیه اش ساعت نبود، بلکه چیزی شبیه قاب عکس بود. یک طرفش عکسی از چهره خود داریوش بود که به من لبخند می زد و طرف دیگه اش عکس خودم. با یه دنیا احساس توی چشماش خیره شدم و گفتم:
– داریوش خیلی قشنگه! ازت ممنونم.
– خواهش می کنم عزیزم، قابل تو رو نداره. خیلی خوشحالم که خوشحال شدی.
فیلمبردار جلوی ماشین ایستاده بود و از همه حالتای من و داریوش فیلم می گرفت. می دونستم که فیلم عروسیمون محشر می شه! همینطور که زنجیر رو به گردنم می انداختم، گفتم:
– خیلی خوب بهتره دیگه راه بیفتی. الآن همه نگرانمون می شن.
در حالی که نگران نگرانی بقیه نبودم، نگران این بودم که آویزون داریوش بشم و سر و صورتشو غرق بوسه کنم. داریوش هم اعتراضی نکرد، دستی برای فیلمبردار تکون داد که اون سریع به ماشین خودشون برگشت و بعد راه افتاد. وقتی جلوی در هتل رسیدیم، داریوش به سمتم چرخید و گفت:
– رز …
با علاقه بیش از اندازه ای گفتم:
– جانم؟
– بگو دوستم داری.
خنده ام گرفت و گفتم:
– دیوونه! بیا درو باز کن می خوام پیاده بشم همه منتظرن.
با چشمای پر تمناش خیره نگام کرد و گفت:
– بگو رزا. تصور اینکه تو دیگه دوستم نداشته باشی و بهم ترحم بکنی عذابم می ده.
با ناراحتی گفتم:
– داریوش یعنی چه؟ به خدا من دوستت دارم! خیلی هم بیشتر از قبل، ولی خب…
– ولی چی؟
برای اینکه سر به سرش بذارم، چشمکی زدم و گفتم:
– به خاطر حرفایی که اون روز بهم زدی منتظر انتقام من باش.
داریوش لبخند زد و گفت:
– منتظرم … حتی برای مردن … جون من مهریه توئه … این یادت باشه!
از تصور نبودن داریوش رعشه به بدنم افتاد. من یه بار عشقم رو از دست داده بودم نمی خواستم دوباره این بلا سرم بیاد. وقتی در ماشین باز شد از فکر خارج شدم و به کمک داریوش پیاده شدم …
جلوی در بابا با چشمانی پر از اشک نگام می کرد. محبت توی چشماش بیداد می کرد. خدایا چقدر دوستش داشتم نمی دونم! گاوی جلومون سر بریدن و بابا صورت هردومون رو بوسید. از خود بیخود شدم و دست بابا رو بوسیدم. بابا سریع دستش رو عقب کشید. سرم رو روی سینه اش فشرد و در گوشم زمزمه کرد:
– تو همه چیز منی بابا! سعی کن خوشبخت بشی که جز خوشبختیت هیچ آرزویی ندارم.
داریوش هم خواست دست بابا رو ببوسه که بابا نذاشت و پیشونیش رو بوسید. سپس ما رو به داخل هتل راهنمایی کرد … جلوی در سالن مامان و خاله کیمیا و سپیده و مریم و مهستی ایستاده بودن. با اینکه یکی از قوانین هتل این بود که مراسم مختلط نباشه اما عمو خسرو و آرمین و سام و رضا هم پشت سرشون ایستاده بودن. فکر کنم برای مراسم عقد اجازه داده بودن فامیل نزدیک داخل بشن. لباسم آستین سه ربع داشت و جلوشون راحت بودم… اینقدر کل و جیغ کشیدن و دست و سورت زدن که حس می کردم مغزم الان از هم می پاشه. من و داریوش فقط از کارا و هیجاناشون می خندیدم. عمو خسرو قبل از داریوش منو بغل کرد و در گوشم حرفای محبت آمیز زد که به خاطر صدای بقیه یک در میون می شنیدم. بعد از اون مامان و خاله کیمیا و به ترتیب بقیه جلو اومدن … بابا از پشت کمرم رو فشار داد و گفت:
– برو دخترم … عاقد منتظره …
منتظر تر از عاقد من و داریوش بودیم … همراه هم به سمت جایگاه عروس و داماد که وسط سالن بود رفتیم. همه مهمون ها جلوی پامون می ایستادن و با تحسین نگامون می کردن. جایگاه عروس و داماد به قدری قشنگ درست شده بود که دلم نمی یومد نزدیکش بشم. اینم یکی از سورپریز های داریوش بود. جایگاه کامل، غرق توی گلای نرگس بود. از کف زمین گرفته تا روی سفره عقد. جایگاهی هم که قرار بود روش بشینیم مثل کالسکه ای بود که کامل با گلای رز آتشین تزئین شده بود. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و با صدایی تحلیل رفته گفتم:
– خدای من چقدر قشنگه!
داریوش سر در گوشم فرو برد و گفت:
– قشنگ بود، ولی حالا که تو اومدی دیگه هیچ شکوهی نداره.
با چشمایی لبریز از تشکر نگاهش کردم. داریوش لباسم رو جمع کرد و کمک کرد روی صندلی بشینم. بعد از اینکه من نشستم خودش هم نشست کنارم و گفت:
– فقط توی آینه به من نگاه می کنی. دوست دارم وقتی نگات می کنم نگام کنی!
با اخم براش ناز کردم و گفتم:
– چه انتظارایی داری داریوش! اون وقت همه می گن چه عروس پروئیه.
اونم اخم کرد و گفت:
– بذار هر چی می خوان بگن. من به خاطر تو زندگی می کنم و تو به خاطر من …غیر از اینه؟
سرم رو به نشونه منفی تکون دادم. ادامه داد:
– پس نتیجه می گیریم که حرف دیگران اصلاً مهم نیست.
در جوابش فقط لبخند زدم. جمعیت دور تا دور جایگاه رو گرفته بود. داریوش خم شد و زیر گوشم گفت:
– دارم از زور غرور خفه می شم!
– نکنه می خوای خودتو بگیری؟
– هر کس جای من بود و صاحب چنین دختری می شد خودشو می گرفت.
وقتی صندلی عاقد رو نزدیک صندلی من و داریوش قرار دادن و همه سکوت کردن من و داریوش هم هر دو صاف نشستیم و پچ پچامون رو برای بعد گذاشتیم. توی آینه زل زده بودم به نگاه مشتاق داریوش … عاقد خطبه رو می خوند، ولی من دیگه اونجا نبودم. نمی دونم چرا یاد حرفای مامان و خاطره اش افتاده بودم. یاد اون روزی که با اجبار سر سفره عقد با پدر داریوش نشسته بود. اون روزی که هیچ علاقه ای نسبت به مردی که کنارش نشسته بود نداشت و در عوض قلبش برای مردی می تپید که پشت در با چشمای گریون ازش خواسته بود مراسم رو به هم بریزه. صدای عاقد مثل پتک توی سرم فرود می اومد که می گفت:
– خانم رزا سلطانی، فرزند فرهاد سلطانی، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای داریوش آریا نسب فرزند خسرو آریا نسب دربیاورم؟
حس می کردم می گه:
– خانم شکیلا ارحامی فرزند باقر ارحامی آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای خسرو آریا نسب فرزند امیر بهادر آریا نسب در بیاورم؟
درست یاد اون لحظه ای افتادم که مامان با شنیدن این حرف از جا بلند شده و گفته بود حاضر نیست همسر خسرو شه. هنوزم توی آینه خیره چشمای داریوش بودم … چشمامو بستم و وقتی باز کردم جای چشمای داریوش چشمای منتظر باربد رو دیدم با یه لبخند مظلوم گوشه لبش … سریع چشمامو بستم … مامان رو دیدم که جلوی سفره عقد ایستاده و نفس نفس می زنه … یه وقت به خودم اومد که دیدم منم ایستاده ام! همه با تعجب به من نگاه می کردن. رنگ مامان پریده بود سپیده با چشمایی گشاد شده نگام می کرد و با تکون دادن سرش از من می پرسید چه مرگم شده. به پشت سرم که نگاه کردم دیدم داریوش رنگش مثل گچ شده و انگار روح از بدنش پرواز کرده. دست لرزونش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
– رزا نکنه می خوای اینطوری ازم انتقام بگیری؟ … نه رزا! خواهش می کنم اینکارو با من نکن … من طاقتش رو ندارم رزا …
لعنتی! چه مرگم شده بود؟!!! چرا داشتم همه رو قبضه روح می کردم؟!!! سریع حرفش رو قطع کردم و با صدای بلند گفتم:
– با اجازه پدر و مادر و برادرم بله.
همه نفس عمیق کشیدن و بعد یه دفعه صدای دست و سوت و کل بلند شد. انگار یه وزنه سنگین از روی قلبم برداشته شد، با خیال راحت کنار داریوش نشستم و نفس راحتی کشیدم. صدای نفس های بلند داریوش رو هم شنیدم. قبل از اینکه داریوش فرصت کنه حرفی بزنه، سپیده از پهلوم نشگونی گرفت و گفت:
– مرض گرفته فقط می خواستی پسره رو زهره ترک کنی؟ شاید هم می خواستی گربه رو دم حجله بکشی.
مریم از طرف دیگه خم شد و گفت:
– شاید هم می خواست خودشو عزیزتر کنه.
داریوش با صدایی که هنوز هم لرز داشت گفت:
– وقتی اینقدر عزیزه دیگه چه نیازی هست که بخواد اینکارو بکنه؟
مامان هم به جمعمون پیوست و گفت:
– رزا … چرا یهو ایستادی؟ تو که وایسادی قلب منم وایساد! این چه کاری بود دختر؟
با خنده گفتم:
– خدا نکنه مامان! ببخشید یهو جو زده شدم … خودمم نفهمیدم چی شد که ایستادم. باور دوباره خوشبخت شدنم برام سخت بود …
مامان لبخند تلخی زد و گفت:
– انشالله همیشه خوشبخت باشی مامان …
بعدش گونه ام رو بوسید و گفت:
– مبارکتون باشه …
با رفتن مامان و سپیده و مریم، داریوش با اخم به سمتم برگشت و گفت:
– می خواستی منو بکشی؟
با شیطنت گفتم:
– تو خودت گفتی هر وقت خواستم می تونم جونت رو بگیرم.
– بله، ولی نه اینجوری!
– پس چه جوری؟
با صدای دوباره مامان که گفت:
– بچه ها وقت گرفتن کادوهاست.
بحثمون نیمه تموم موند. اون روز اینقدر طلا و جواهر گرفتم که تبدیل به تندیسی از طلا شده بودم. همه رو داخل یه جعبه خیلی بزرگ قرار دادم. چون اصلاً نمی دونستم باید با اونا چی کار کنم. وقتی که دور و برمون یه کم خلوت شد داریوش دستشو جلو آورد و بعد از مدت ها دست یخ کرده ام رو گرفت توی دستش … با لذت چشمامو بستم. سرشو نزدیک آورد و گفت:
– وقتی لمست می کنم … دنیا رو توی دستام حس می کنم! اینو باور کن رز … غرق آرامش می شم.
چشمامو باز کردم، لبخندی به روش زدم و گفتم:
– مطمئن باش هر حسی که داری دو طرفه است …
چند لحظه نگام کرد و بعد گفت:
– قبول نیست!
با تعجب گفتم:
– چی قبول نیست؟!
– چرا کسی نگفت داماد عروسو ببوس؟!
خنده ام گرفت و از ته دل قهقهه زدم … داریوش هم بی پروا خم شد و با عطش گونه م رو بوسید و چند لحظه سرشو همونجا نگه داشت … شرمزده خودمو عقب کشیدم و گفتم:
– اِ داریوش … من و تو وسط سالن نشستیما! همه دارن نگامون می کنن … زشته به خدا!
– دیگه طاقت ندارم رز …
همون لحظه رضا بهمون نزدیک شد و گفت:
– داریوش … این خانوم فیلمبرداره می گه نوبت آتلیه گرفتی … آره؟!!
داریوش از جا بلند شد و گفت:
– آره! نوبت رو گرفتم برای بین مراسم عقد و عروسی …
– پس پاشین برین … انشالله بعدش هم می یاین خونه بابا اینا …
داریوش سری برای رضا تکون داد و چرخید سمت من … همونطور که نشسته بودم دستم رو به سمتش دراز کردم. دستم رو محکم گرفت و کشیدم به سمت بالا … با عذر خواهی از مهمونا از مجلس خارج شدیم. دستم توی دست داریوش قفل شده و بود و یه لحظه هم ولم نمی کرد … در حین رانندگی هم هر از گاهی دستمو به لبش نزدیک می کرد و می بوسید …
– رزا …
– جان رزا؟!
– جانت بی بلا … باورت می شه دلم می خواد الان برم بالای یه کوه از زور خوشی اینقدر داد بکشم که حنجره ام پاره بشه؟
با اخم گفتم:
– خدا نکنه … من حالا حالاها به صدای عشقم نیاز دارم …
– الهی عشقت فدات بشه …
– بهم نگفته بودی قراره بریم عکس بگیرم زرنگ خان!
– این یکی رو استثنائاً یادم نبود …
جلوی در آتلیه که رسیدیم باز خودش در رو برام باز کرد و کمک کرد پیاده بشم. بازوشو محکم بین دستام گرفتم و به نگاه عاشقش لبخند زدم.
عکاسمون یه خانوم جا افتاده حدودا چهل ساله بود که خیلی هم باهامون صمیمی برخورد می کرد و همین جو خوبی ساخته بود. اسمش هم مینا بود و به درخواست خودش ما هم مینا صداش می کردیم. ژست هایی که مینا می گفت باعث شرمنده شدن من و شیطنت بی اندازه داریوش می شد. اولش خوب بود، فقط در حد تکیه دادن به هم و نشستن داریوش روی دنباله لباس من و گل رد و بدل کردن و اینجور کارا … اما کم کم اوضاع قرمز شد …
– رزا … از پشت تکیه بده به سینه داریوش … داریوش جان دستاتو از روی سینه اش رد کن و محکم بچسبونش به خودش … رزاجون سرتو بده عقب و تکیه اش بده به شونه چپ داریوش … داریوش سرتو ببر توی گردن رزا … چشاتو ببند … آهان!
مینا شروع کرد به عکس گرفتن … توی هر ژستی شش هفت تا عکس از زاویه های مختلف می گرفت و برای همین داریوش فرصت پیدا می کرد که شیطنت کنه … اونم داریوشی که تا این سن هیچ زنی رو لمس نکرده بود و حالا پر بود از نیاز و خواهش … من خیس عرق و شرم شده بودم و نمی دونستم چه خاکی تو سرم کنه که لبای داغ داریوش رو توی گردنم حس کردم. شوک زده از جا پریدم که دستای داریوش روی سینه و کمرم محکم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
– هیش!!! آروم باش عشق من …
بعدش آروم گردنم رو بویید و بوسید … با صدای مینا از خدا خواسته از داریوش فاصله گرفتم …
– خیلی خوب عالی بود! داریوش حالا دستتو بنداز دور کمر رزا … رزا جان از پشت کامل خم شو روی دست داریوش … انعطاف بدنت که خوبه ایشالله؟ پای چپتو می خوام بیاری بالا و دور پای داریوش بپیچونی … می تونی؟
خنده ام گرفت! چیزی که من زیاد داشتم انعطاف بود! پامو دور پای داریوش پیچیدم … باز صدای مینا بلند شد:
– خوبه رزا، حالا کروات داریوش رو بگیر توی دستت و محکم بکشش سمت خودت … داریوش اون یکی دستت رو ببر پشت سر رزا … تور پشت سرش رو مشت کن توی دستت … حالا سرتو ببر پایین و رزا رو ببوس …
جانم؟!!!!!! این دیگه نوبرش بود … خیره مونده بودم توی چشمای خمار شده داریوش … آب دهنم رو قورت دادم و سرمو به طرفیین تکون دادم یعنی اینکار رو نکن … خودمم می خواستم … منم تشنه داریوش بودم اما الان توی این وضعیت به شدت ازش خجالت می کشیدم. فشار دست داریوش دور کمرم زیاد شد … زیاد و زیاد تر و سرش اومد پایین … هر چی صورتش به من نزدیک می شد چشمای من بسته تر می شد. همین که چشمام کامل بسته شد، لبای داغ داریوش رو روی لبام حس کردم … صدای چیک چیک عکس گرفتن مینا می یومد … با دست آزادم بازوی داریوش رو چنگ زدم … لباس روی لبام تکونی خوردن و صدای آه کشیدنش رو شنیدم. نمی تونست ازم جدا بشه منم از اون بدتر … مینا هم نمی خواست کات بده و تند تند داشت عکس می گرفت … داریوش از خود بیخود کمرم رو صاف کرد و هر دو ایستادیم روبروی هم … منو کشید توی بغلش و دوباره بوسید … مینا هم عکس می گرفت … انگار دیدن این صحنه ها براش عادی بود … نفس بریده خودمو کنار کشیدم و با گونه های سرخ شده نگاش کردم … دستشو جلو آورد … گونه مو نوازش کرد و گفت:
– رزا … کاش بریم خونه ….
لبخند نشست روی لبم … مینا بی توجه به وضع ما گفت …
– عالی بود بچه ها … حالا رزا دراز بکش روی اون کاناپه … داریوش یکی از زانوهات رو بذار روی کاناپه … اونطرف پاهای رزا … خم شو روی صورتش … رزا کف هر دو دستت رو بگیر سمت داریوش که یعنی می خوای جلوشو بگیری که بهت نزدیک نشه … آهان خوبه …
داریوش بهم لبخند می زد … حرارت تنش رو حس می کردم … دستشو جلو آورد و یکی از دستای بازم رو گرفت توی دستش و فشار داد … خم شد روی صورتم و پیشونیم رو نرم بوسید … بالاخره عکسای مینا تموم شد و قرار شد من و داریوش بریم باغ خونه مون برای مراسم عروسی … نمی تونستم تو چشمای داریوش نگاه کنم و خدا رو شکر می کردم که اونم سکوت کرده … اگه می خواست به روم بیاره آب می شدم می رفتم توی زمین …
جایگاه عروس داماد اونجا هم دست کمی از هتل نداشت و پر از گل بود. همه مشغول پایکوبی بودن و زن و مرد هم جدا نشده بودن. سپیده و مهستی و مریم و سام و آرمین و رضا و بقیه جوونای فامیل همه وسط داشتن می رقصیدن. نگام به مریم خورد، عین یه خواهر واقعی داشت شادی می کرد. یهو نگام میخ شد روی سام … به به! چه کشفی کردم … البته نه مریم حواسش به سام بود و نه سام به مریم … اما چرا که نه؟!!! حسابی محو افکار خوشایند و خبیثانه ام شده بودم که داریوش دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:
– تو فکری خانومی؟
هنوز ازش خجالت می کشیدم، بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
– فکر؟ نه …
خندید و گفت:
– آره معلومه …
قبل از اینکه بتونم جوابشو بدم صدای هیجان زده آرمین کنارمون بلند شد:
– داریوش بجنب! آماده است …
داریوش سری برای آرمان تکون داد و در جواب نگاه متعجب من لبخند زد و گفت:
– با من که می رقصی خانومی؟!!
رقص؟ با داریوش؟! برای اولین بار! از خدام بود … خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم:
– حتما …
سپیده هیجان زده اومد کنارم، نشست روبروی پام و گفت:
– رزا پاشو … باید فنر زیر لباستو در بیارم …
با تعجب گفتم:
– وا چرا؟!! همینطوری می تونم!
– نمی تونی پاشو بهت می گم …
مونده بودم اونا چشون شده ، ایستادم و سپیده بدون اینکه دامن لباسم بالا بره فنر زیر لباس رو در اورد … داریوش جلوم ایستاد و گفت:
– حالا بریم خانومم …
– اینجا چه خبره داریوش؟
داریوش دستمو گرفت و گفت:
– یه رقص به من بدهکاری … یه سالسای شیک!
تازه یادم افتاد … داریوش حسرت داشت که با من سالسا برقصه … بی اختیار خندیدم … باز هجده ساله شدم و سراسر شور و هیجان … دست تو دست هم رفتیم وسط … هیچ کس وسط سالن نبود و همه کنار ایستاده بودن تا رقص عروس و داماد رو تماشا کنن … فیلمبردار هم با هیجان مشغول فیلمبرداری بود … آهنگ پلی شد و من و داریوش شروع کردیم … این رقص کجا و اون رقصی که با آرمین انجام دادم کجا؟!! این رقص پر از حس بود … وقت دست داریوش روی بدنم کشیده می شد و من توی بغلش ولو می شد همه اش واقعی بود نه برای قشنگ تر شدن رقص … وقتی شیرجه می رفتم توی بغل داریوش و پاهامو دور کمرش حلقه می کردم و داریوش می چرخوندم می فهمیدم که دستاش با همه قدرتش منو گرفته که مبادا بیفتم و اتفاقی برام بیفته … وقتی سرشو توی گردنم فرو می کرد، وقتی ادای بوسیدنم رو در می آورد وقتی دستمو می گرفت و می چرخوندم وقتی منو به خودش می چسبوند وقتی وقتی وقتی … همه حرکات واقعی بود و همین باعث شده بود همه بهمون خیره بمونن و حتی پلک هم نزن … وقتی رقص تموم شد توی آغوش داریوش فرو رفتم و صدای سوت و جیغ کر کننده بلند شد … حس می کردم دنیا مال منه. چشمای هردومون برق خاصی داشت. هر دو نفس نفس می زدیم، اما چشم از هم بر نمی داشتیم. بعد از چند ثانیه مکث از هم جدا شدیم دستمو گرفت و برگشتیم سمت جایگاهمون. همین که نشستیم، داریوش با نگاهی پر از خواهش گفت:
– رز…
– جانم؟
– می خوام ببوسمت.
دوباره خجالت کشیدم و گفتم:
– اِ داریوش!
– تو زن منی و من می خوام همین الآن بوست کنم.
داریوش پر از شیطنت شده بود و من شرمنده. همون موقع سپیده و مریم اومدن سراغم که دوباره برای رقص بلندم کنن و من برای فرار از دست داریوش به درخواستشون جواب مثبت دادم. هر چه داریوش بیشتر شیطنت می کرد من بیشتر شرمنده باربد می شدم. گاهی فکر می کردم اون راضیه و به من و خوشبختیم لبخند می زنه. گاهی هم فکر می کردم نه! نه اون خوشحاله و نه خونواده اش که توی مراسم بودن. حتی فکر می کردم بقیه اعضای فامیل هم ریشخندم می کنن. شاید اگه بار اولم بود که ازدواج می کردم و قبلاً یه بار عروس نشده بودم به اندازه داریوش شیطنت می کردم. ولی موقعیتم طوری بود که از خودمم خجالت می کشیدم. چه برسه به دیگران! تا آخر مجلس سعی کردم کمتر کنارش قرار بگیرم و بیشتر بین سپیده اینا بودم. دلخوری از نگاه داریوش مشخص بود، ولی من مجبور بودم ازش دوری کنم. دست خودم نبود، حس خوبی نداشتم! بعد از خوردن شام که با همه تلاشم مریم رو کنار خودم نگه داشتم که با داریوش و دلخوری هاش تنها نشم، همه سوار ماشیناشون شدن و ما رو تا دم آپارتمانمون بدرقه کردن. بابا دست منو توی دست داریوش گذاشت و منو به اون سپرد. خانواده ها هم خیلی زود علی رغم میل من با آرزوی خوشبختی برامون و ریختن چند قطره اشک شادی ترکمون کردن. وقتی همه رفتن داریوش بدون هیچ حرفی دستمو گرفت و کشیدم داخل ساختمون. منتظر بودم حرف بزنه اما هیچی نمی گفت … هر دو سوار آسانسور شدیم. اون هیچی نمی گفتم منم حواسم رو داده بودم به دکمه های آسانسور که یعنی حواسم نیست! از وقتی که از خونه مون بیرون اومده بودیم یه کلمه هم حرف نزده بود. نمی دونستم از دستم ناراحته یا تو فکر نقشه ای برای اذیت کردن منه. هر چی که بود منم ترجیح دادم سکوت کنم و حرفی نزنم. آپارتمانمون توی طبقه چهارم قرار داشت. وقتی جلوی در آپارتمان رسیدیم، داریوش کلید انداخت و در رو باز کرد. قبل از اینکه وارد آپارتمان بشیم، دستش رو جلوی در گذاشت. با تعجب نگاش کردم، سرشو پایین انداخته بود و لباش رو کشیده بود توی دهنش … مجبور شدم سکوت رو خودم بشکنم …
– می شه برم تو؟!
سرشو بالا آورد … غم توی نگاهش بیداد می کرد … بدون اینکه دستشو برداره با صدای گرفته گفت:
– چته رز؟ پشیمونی از ازدواج با من؟!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
– چی؟!!! معلومه که نه!
– پس دلیل فرارت چیه؟! ازم ترسیدی؟ یا ازم بدت اومده؟! تصورت از من چیز دیگه ای بوده؟ از من خوشت نیومد؟! از وقتی بوسیدمت و بعد هم رقصیدیم عوض شدی … دائم فرار می کنی … نگاتو می دزدی … چرا؟!!! تو که منو خوب می شناسی! می دونی طاقت ناراحتیتو ندارم … پس چته؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
– می شه بریم تو؟!! حرف می زنیم با هم …
چند لحظه نگام کرد و بعد دستش رو برداشت. بدون اینکه نگاش کنم رفتم تو … اینبار کل وسایل خونه رو خود داریوش خریده بود و چیزی به عنوان جهیزیه با خودم نیاورده بودم … با اینکه بابا خیلی اصرار کرد اما داریوش زیر بار نرفت … در ازاش بابا هم توی ساختمونی که جدیدا با یکی از شرکاش ساخته بودن و تجاری بود یکی از واحداشو به نام من زد که داریوش مطبش رو اونجا بزنه چون داریوش به میل خودش منتقل شده بود به تهران. مستقیم رفتم سمت مبل های چرمی قهوه ای رنگ و نشستم … داریوش هم با قدمای آروم بهم نزدیک شد، همین که بهم رسید مسیرش رو تغییر داد و رفت سمت آشپزخونه … با تعجب نگاش کردم. توی آشپزخونه مشغول قهوه درست کردن شد و چند دقیقه بعد با دو فنجون قهوه تلخ برگشت و نشست روبروی من … زل زدم بهش … می خواستم حرف بزنه اما اونم منتظر حرفای من بود … دل به دریا زدم و گفتم:
– تو که … انتظار نداری … باربد رو فراموش کنم…
بدون لحظه ای مکث گفت:
– ابداً
– پس … خوب … ببین داریوش یه کم برام سخته! نگاه فامیل … نگاه خونواده باربد … این که همه در مورد من امشب چه فکرایی می کنن … دردناکه برام! از فکرشم گر می گیرم … از طرفی … باربد … خوب درسته که خطار کار بود و به سزای عملش رسید … اما … خوب می ترسم از دستم دلگیر باشه …
داریوش چند لحظه نگام کرد و گفت:
– عاشقت بود؟!
– باربد؟!
– آره … عاشقت بود؟!!!
آهی کشیدم و گفتم:
– خیلی …
– پس مطمئن باش خوشحاله! من اگه یه روزی بمیرم …
پریدم وسط حرفش و با داد گفتم:
– دور از جون …
دستشو بالا آورد و با جدیت ادامه داد:
– اگه من بمیرم از خدامه که تو بعد از من با کسی باشی که برات بمیره و خوشبختت کنه … شک نکن!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
– مردم چی …
– رزا! تو یه تصمیمی گرفتی … به من جواب مثبت دادی … وقتی این کار رو کردی به حرف مردم بها نمی دادی! من اون رزا رو می خوام … زا این به بعدم به حرف مردم بها نده چون هر کاری که بکنی باز یه عده پشت سرت حرف می زنن … خلاف شرع کاری نکن، اما برای دل خودت زندگی کن! باشه؟!
حرفاش آرومم کرد … خیلی زیاد … آهی کشیدم و گفتم:
– باشه …
از جاش بلند شد، فنجون قهوه منو برداشت اومد نشست کنارم فجون رو گرفت جلوم … وقتی گرفتم بهم لبخندی زد و گفت:
– حالا نگام کن …
نگاش کردم … وقتی دیدم هیچی نگفت و توی سکوت مشغول خوردن قهوه اش شد با تعجب گفتم:
– خوب نگات کردم دیگه! چی می خوای بگی؟!
خونسرد گفت:
– هیچی نمی خوام بگم … به خاطر اون لحظه هایی که امشب نگاتو دزدیدی می خوام نگام کنی …
با لبخند به سختی پاهامو زیر لباس جمع کردم چهار زانو نشستم، فنجون قهوه خودمو یه نفس تا ته خوردم و گذاشتمش روی میز، بعدش دستمو زدم زیر چونه م و مشغول تماشاش شدم … دیدن اون همه جذابیت برام پر از لذت بود … با اینکه حسابی لاغر شده بود اما هنوزم خواستنی و تو اوج بود … سعی می کرد خونسرد قهوه اشو بخوره … اما مشخص بود که خونسرد نداره … یکی دوبار از گوشه چشم نگام کرد … تصمیم گرفتم اذیتش کنم … دستمو گذاشتم روی پاش و همین که نگاش چرخید سمتم یه خمیازه مصلحتی کشید … فنجون توی دستش خشک شد و بهم خیره موند … یکی دوبار پلک زدم و به در اتاق خواب اشاره کردم … آروم خودشو کشید سمت من … منم نامردی نکردم رفتم عقب … باز اومد جلو … از جا بلند شدم … اونم بلند شد … یه قدم رفتم عقب … اونم به دنبالم …
وارد اتاق خواب که شدم بی اراده لبخند روی لبام نشست. تموم سطح تخت خواب رویاییمون پر از گلبرگهای گل رز و مریم بود و کف اتاق شمع های کوتاه و بلند روشن شده بود. باورم نمی شد برای اولین شب با هم بودنمون چنین بزمی چیده باشه. مطمئن بودم که از قبل یه نفر رو فرستاده تا شمع ها رو روشن کنن! لابد آرمین! لب تخت نشستم، داریوش لبخند بهم زد و رفت سمت استریوی کنار اتاق و گفت:
– عشق من … اجازه می ده یه آهنگ بذارم؟!!
فقط سرمو تکون دادم و داریوش ضبط رو روشن کرد … خواب خیلی زود مهمون چشمام شده بود. داریوش کنارم نشست و گفت:
– رزا می دونی چقدر برای رسیدن به این شب صبر کرده بودم؟
سرم رو زیر انداختم و چیزی نگفتم. نور شمع ها روی صورتم افتاده بود و می دونستم چهره ام رو خاص کرده.
– چی سرت آوردند که انقد بیقراری
حالت خرابه دیگه طاقت نداری
چقدر پیر شدی اینجا
چقدر اینجا غریبی
چی شد غرورت
به چه روزی رسیدی
دوباره گفت:
– این روزای آخری که داشتم تو تب داشتن و نداشتنت می سوختم، این آهنگ رو دائم گوش می کردم. همه اش حی می کردم این آهنگ رو تو داری برای من می خونی و بیچاره تر می شدم …
شاید تقاص گناهت همینه
که این غم به قلب تو باید بشینه
اون روز که رفتی من این حالو داشتم
منی که به جز تو کسی رو نداشتم
آهی کشید و گفت:
– همیشه فکر می کردم دیگه هرگز چنین شبی توی زندگیم به وجود نمی یاد. فکر می کردم حتی توی خواب هم نمی تونم …
به اینجا که رسید نفس عمیقی کشید و سکوت کرد و چیزی نگفت. سرمو بالا آوردم و نگاش کردم … دو تا دستاشو گذاشت پشت سرش وزن بدنش رو روی دستاش انداخت و گفت:
– می دونی؟!! همیشه آرزو داشتم توی این شب تو کرواتم رو باز کنی … بازش می کنی؟!!!
بگو قسمتم این بود
که اینجوری بمونه
مقصر تو بودی بریدی بی بهونه
بزار نگات کنم تا یکم آروم بگیرم
منم وقتی تو رفتی
دلم میخواست بمیرم
لبخندی زدم و خودمو کشیدم به طرفش … آروم گره کرواتش رو شل کردم و بعد از توی سرش درش آوردم … به این کار عادت داشتم … برای باربد هم زیاد این کار رو می کردم … درست به عادت همون موقع ها تند تند دکمه های پیرهنش رو هم باز کردم به وسط که رسید از داغی نگاش تازه متوجه کارم شدم و سریع دستمو عقب کشیدم که دستمو از مچ گرفت و خودشو کشید به سمتم … شرم صورتمو داغ کرده بود … نالیدم:
– داریوش …
سرشو جلو آورد و زیر گوشم گفت:
– از من خجالت می کشی؟!!! از مــــن؟! از عشقت؟!!!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
– اوهوم ..
لبخندی زد و گفت:
– بیا موهاتو باز کنم …
شاید تقاص گناهت همینه
که این غم به قلب تو باید بشینه
اون روز که رفتی من این حالو داشتم
منی که به جز تو کسی رو نداشتم
یاد باربد افتادم … اونم همینقدر مهربون بود … قلبم آروم شد … سرمو نزدیک بردم و داریوش آروم آروم گیره های سرم رو باز کرد … همینطور که موهامو باز یم کرد هی خم می شد و روی سرم رو می بوسید … همین کاراش داشت دیوونه م می کردم … بی اختیار بغلش کردم … دستش از توی موهام بیرون اومد و دور کمرم حلقه شد … سرم رو به شونه اش تکیه دادم و بی اراده دقیقاً همون سوالی که توی چنین شبی از باربد پرسیده بودم رو پرسیدم:
– داریوش … می شه امشب بیخیالش بشی؟
خودش رو یه کم عقب کشید، صورتم رو گرفت بین دستای داغش و با چشمای ریز شده گفت:
– اینطور می خوای؟!
فقط سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. لبخند زد، خم شد روی صورتم پیشونیمو بوسید و بعد که عقب رفت از جا بلند شد و گفت:
– از الآن تا وقتی که تو آمادگیشو نداشته باشی، من توی اون اتاق می خوابم عزیزم. چون فقط حضورت برام مهمه و هیچ چیز دیگه …
باورم نمی شد! از خودم حرصم گرفت که باربد رو با داریوش مقایسه می کردم. واقعاً که بی وفا بودم. سعی کردم با تکون دادن سرم افکار مسخره رو بیرون بریزم و شبی رویایی رو به داریوش هدیه کنم. به خاطر همینم از جا بلند شدم جلوش ایستادم، مچ هر دو دستش رو گرفتم و گفتم:
– کجای دنیا دیدی که داماد شب عروسی جدا از عروس بخوابه؟
لبخند شیرینی نشست کنج لبش رو زیر لب گفت:
– دیوونه …
سرم رو نزدیک صورتش بردم و گفتم:
– حالا مونده تا این دیوونه رو بشناسی …


صبح خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم. درست نمی دونستم کجا هستم. کمی به در و دیوار قرمز و مشکی رنگ اتاق نگاه کردم و یهویی به یاد آوردم که توی خونه داریوش هستم. سرم رو به سمت داریوش برگردوندم و دیدم مثل یه بچه معصوم کنارم خوابیده و دستم هنوز توی دستشه. با یادآوری دیشب لبخندی صورتم رو پوشوند. همینطور که دستم توی دستش بود، سر جام نشستم و با دست دیگه ام که آزاد بود چشمام رو مالیدم. بعدش آروم دستم رو از دست داریوش بیرون آوردم که بلند شم، هنوز دستم از دستش بیرون نیومده بود که چشماش باز شدن دستم رو محکم گرفت. با خنده گفتم:
– سلام عزیزم صبح به خیر.
داریوش همینطور که دستم رو محکم گرفته بود گفت:
– صبح تو هم به خیر عزیزم.
سعی کردم دستم رو از دستش خارج کنم و گفتم:
– داریوش دستم رو ول کن. می خوام برم.
سر جاش نشست و بدون اینکه دستم رو ول کنه گفت:
– کجا؟
– برم صبحونه درست کنم بابا! چرا ترسیدی؟
لبخند زد و گفت:
– ترس از دست دادنت همیشه با منه.
خندیدم و گفتم:
– مگه زده به سرم که تو رو ترک کنم؟
بعدش آروم دستم رو از دستش در آوردم و گفتم:
– من تا وقتی که نفس می کشم پیش تو می مونم و با تو هستم. حالا هم فقط می خوام برم صبحونه ات رو درست کنم.
بازم نذاشت از جا بلند شم و یهویی بغلم کرد. من که تعادلم رو از دست دادم چپه شدم روی تخت و داریوش هم همونطور که منو توی بغلش نگه داشته بود دراز کشید کنارم و تو همون حال زمزمه وار گفت:
– عشق من … بهتره صبحانه رو بذاری واسه بعد، فعلاً من کارت دارم.
خندیدم و گفتم:
– خوش اشتهای دیوونه!
با صدای زنگ از جا پریدم و خواستم به سمت در بدوم که داریوش اجازه نداد و گفت:
– تو بمون خودم می رم.
سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم و داریوش برای گشودن در از اتاق خاج شد. از جا بلند شدم و ربدوشامبرم رو پوشیدم و جلوی میز توالت از اول شروع به آرایش کردم. صدای سلام تعارف که بلند شد فهمیدم مامان اینها اومدن و بازم برامون صبحونه آوردند. سریع لباس مناسبی پوشیدم و از اتاق خارج شدم. مامان و خاله کیمیا و مهستی و سپیده و مریم بودن. با همه سلام احوالپرسی کردم و همه رو بوسیدم. مامان مثل دفعه قبل صبحونه مفصلی برام آورده بود که با کلی خنده و شوخی همراه داریوش خوردیم. داریوش اینقدر قربون صدقه من می رفت که مامان عصبانی شد و گفت:
– اِ خاله جان مگه تو جونت رو از سر راه آوردی که هی فدای این دختر من می کنی؟
داریوش از ته دل گفت:
– خاله آخه هیچی با ارزش تر از جونم ندارم که فداش کنم.
خاله و مهستی خندیدن و مامان پشت چشمی نازک کرد. پشت دستش زدم و گفتم:
– داریوش قرار نبود اینقدر بی پروا باشی.
داریوش بی توجه به حضور بقیه خم شد و قبل از اینکه بتونم خودم رو عقب بکشم با بی پروایی تموم منو بوسید. سریع خودمو عقب کشیدم و چشام گرد شدن. خاله روی دستش زد و گفت:
– داریوش!
داریوش همینطور که لیوان آب پرتغالش رو سر می کشید، شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
– همینه که هست. من این همه سال از داشتن رزای عزیزم محروم بودم. حالا بهم حق بدین که نتونم جلوی خودم رو بگیرم. زنمه … دوسش دارم … می خوام ببوسمش.
خاله و مامان و مهستی با لبخند از آشپزخونه خارج شدن و من با قهر روم رو برگردوندم. داریوش با یه حرکت سرم رو به سمت خودش برگردوند و گفت:
– اگه یه بار، فقط یه بار روتو از من برگردونی اینو بدون که بدون اینکه بخوای منو کشتی.
با دلخوری گفتم:
– آخه ببین چی کار می کنی! آبروم جلوی مامان اینا رفت.
– رزا جان اونا باید عادت کن. من نمی خوام به خودم ریاضت بدم، برای همین هم هر وقت که خواستم …
وسط حرفش پریدم و گفتم:
– خیلی خب خیلی خب فهمیدم.
– پس دیگه به من خرده نگیر عزیزم.
– خیلی خب شما راحت باش و آبروی منو همه جا ببر.
داریوش با عشق صورتم رو نوازش کرد و گفت:
– از یه عاشق دیوونه انتظاری نباید داشته باشی خانومم.
خندیدم و از سر میز بلند شدم. اون روز همه خانمای فامیل به خونه خودمون اومدن و مراسم اونجا برگزار شد. عصر وقتی همه مهمون ها رفتن داریوش دستم رو گرفت و رو به همه گفت:
– من و رزا می خوایم بریم ماه عسل.
با تعجب به داریوش نگاه کردم و گفتم:
– کجا؟
داریوش دوتا بلیط هواپیما جلوم گذاشت و گفت:
– اول ونیز، بعد هم محمود آباد.
چشمام گشاد شد و گفتم:
– ونیز؟
– آره عزیزم، چون فکر می کنم جای قشنگی باشه. همیشه دوست داشتم برم و حالا می خوام برای اولین بار با محبوبم برم موافقی؟
جیغی از زور خوشحالی کشیدم و در حالی که دستام رو دور گردنش می انداختم، گفتم:
– وای داریوش تو معرکه ای! من ونیزو خیلی دوست دارم، از روی عکساش می دونم که خیلی رویاییه!
– نه بیشتر از تو عزیزم … حالا هم سریع حاضر شو بریم فرودگاه که پرواز برای سه ساعت دیگه اس.
– ولی من که چمدونم رو نبستم!!!
– من اینکارو کردم عشق من. تو فقط کافیه حاضر بشی.
اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت. تند تند با همه خداحافظی کردم و با داریوش راهی فرودگاه شدیم. به درخواست داریوش هیچ کس همراهمون به فرودگاه نیامد. کم کم داشتم می فهمیدم که زندگی با داریوش پر از سورپرایز و اتفاقای عجیبه!!!
دو هفته ای که توی ونیز بودیم بهترین روزای عمر من محسوب می شه. داریوش روز به روز عاشق تر می شد و منو هم عاشق تر می کرد. اینقدر محبت به پام می ریخت که بعضی اوقات خجالت می کشیدم. کلی عکس از شهر توریستی و دیدنی ونیز گرفتیم. بعد از دو هفته به تهران برگشتیم. مامان، بابا، رضا، مهستی، مادر جون و پدر جون، سام و خاله شیلا و حتی خاله کیمیا و عمو خسرو و آرمین و سپیده به پیشوازمون اومده بودن. اینقدر حرف برای زدن داشتم که حد نداشت. پسر کوچولوی سپیده که اسمش رو آرش گذاشته بود، توی بغل آرمین خوابیده بود. سپیده وقتی نگاه پر لذتم رو روی صورت پسرش دید با لبخند گفت:
– من بی صبرانه منتظرم دخترت به دنیا بیاد تا پسرم رو سر و سامون بدم و براش زن بگیرم.
همه خندیدند. از فرودگاه به خونه مامان اینها رفتیم. هر بار که نگام به سام می افتاد بیشتر مصر می شدم که با مریم آشناش کنم. اما از اونجایی که مریم یه بار شکست خورده بود و سام هم پسری نبود که زیر بار هر کسی بره دوست داشتم خودشون از هم خوششون بیاد. در کل آینده روشنی رو براشون آرزو می کردم. خیلی زود از خونه مامان اینا رفتیم چون فردای اون روز قرار بود بریم شمال و نیاز داشتیم که حسابی استراحت کنیم …


قبل از راه افتادن به سمت محمود آباد به بهشت زهرا رفتیم و من جلوی روی داریوش حسابی با باربد درد دل کردم و از خوشبختیم براش گفتم. داریوش هم سنگ قبر رو با گل و گلاب شستشو داد و به باربد قول داد که خوشبختم کنه. بعد از اون به طرف محمود آباد راه افتادیم. ویلای خاله اینا که به تازگی عمو خسرو به نام داریوش کرده بود، هنوز هم سراسر خاطره بود برای من و داریوش. وقتی وارد ویلا شدیم با یاد خاطراتی که با داریوش داشتیم نا خودآگاه از گردن داریوش آویزون شدم و صورتش رو غرق بوسه کردم. داریوش با خنده بغلم کرد و گفت:
– عزیزم بذار بریم تو، بعد …
خیلی آروم زدم توی صورتش و گفتم:
– اِ داریوش بی ادب نشو! یاد خاطراتمون افتادم دلم برات ضعف رفت. واسه همین بوست کردم.
– آخ عزیزم حرف اونروزا رو که می زنی قلبم تند تر می زنه. توی همین ویلا بهم گفتی که دوسم داری عشق من …
– الهی من دورت بگردم!
– خدا نکنه!
لبخندی به هم زدیم و دست تو دست هم وارد ویلا شدیم. یه هفته هم اونجا موندیم و واقعاً خوش گذشت. تموم خاطراتمون رو زنده می کردیم و لذت ماه عسل رو برای خودمون چندین برابر می کردیم. وقتی که برگشتیم زندگی روی روال عادیش افتاد. مرخصی تحصیلی من تموم شده بود و من دوباره به دانشگاه می رفتم. داریوش هم مطبش رو راه انداخته بود و از صبح تا ظهر و از عصر تا شب مشغول بود.
زندگی واقعاً داشت بهمون لبخند میزد. سال بعد وقتی درسم تموم شد با داریوش واحدی با دو اتاق خریدیم و من به عنوان پزشک عمومی و اطفال مشغول کار کنار داریوش شدم. من و داریوش کنار هم هیچی کم نداشتیم، دعواهامون کوتاه بود و لذت آشتی حتی همون قهر و دعواها رو هم شیرین می کرد. کم کم توی زندگی با هم عشقمون پخته شد و از اون شور و هیجان آتشین به یه لذت گرما بخش ملایم تبدیل شد که به هر دومون آرامش می بخشید. وقتی دوسال از زندگیمون گذشت، هوس بچه به سرم زد. با وجود تجربه تلخ سری قبلم دوست داشتم این ریسک رو به جون بخرم و بچه داریوش رو داشته باشم. پس تصمیم گرفتم تصمیمم رو با داریوش در میون بذارم. اما یه کم هم استرس داشتم. می ترسیدم داریوش بازم مثل قدیما دوست نداشته باشه من باردار بشم. با این وجود قصد داشتم راضیش کنم. برای همین یک شب بهترین لباسم رو که داریوش عاشقش بود و رنگ سبز تندی داشت به تن کردم و مطابق میل اون آرایش کردم. غذا رو خودم درست کردم و به سلیقه خودم میز رو چیدم. درست ساعت نه بود که داریوش وارد شد. زودتر از همیشه اومده بود، چون معمولاً نه تازه از مطب خارج می شد و نیم ساعتی طول می کشید تا به خونه برسد. وقتی به پیشوازش رفتم با عشق نگام کرد و چشماش برق زد. کیفش رو به گوشه ای پرت کرد و آغوشش رو به روم باز کرد. با میل به آغوشش پناه بردم و در حالی که خودم رو لوس می کردم گفتم:
– خسته نباشی عزیز دلم.
پیشونیم رو بوسید و گفت:
– درمانده نباشی قربونت برم!
کتش رو از تنش خارج کردم و گفتم:
– بدو بیا سر میز که شام داره صدات می زنه.
– آخ اگه بدونی چقدر گرسنه امه.
با خنده به سمت میز غذا رفتم و گفتم:
– پس بجنب تا سرد نشده.
تا وقتی که رفت دست و صورتش رو بشوره و لباسش رو عوض کنه، غذا رو کشیدم. سر میز نشست و همینطور که دستانش رو با دستمال خشک می کرد گفت:
– عزیزم پس کوکب خانم کجاست؟
چند وقتی بود که زن مسنی رو استخدام کرده بود تا کارای خونه رو بکنه. چون منم شاغل شده بودم وقت نمی کردم به همه کارا برسم. اما اون شب خودم کوکب خانوم رو مرخص کرده بودم که تنها باشیم. در حالی که از ظرف سوپ برایش سوپ می ریختم گفتم:
– فرستادمش مرخصی.
قاشقی از سوپ رو چشید و گفت:
– از کی؟
– ظهر که می رفتیم بهش گفتم بره.
با تعجب پرسید:
– پس کی این غذاهای خوشمزه رو درست کرده؟
چشمکی زدم و گفتم:
– مگه به من نمی یاد غذای خوشمزه درست کنم؟
داریوش دست از خوردن کشید و با تعجب گفت:
– تنهایی؟
– آره خوب مگه چیه؟ قبل از اومدن کوکب هم من خودم برات غذا درست می کردم.
– رزا … عزیزم … تو توی مطب خسته می شی. دوست ندارم با این کارا خودتو خسته تر بکنی. برای چی گفتی بره؟!!
– اینقدر لوسم نکن … منم نیاز دارم بعضی از شبا با شوهرم تنها باشم …
دستم رو بوسید و گفت:
– دیوونه من! یه کاری کنم از تنهایی با من پشیمون بشی …
اینو گفت و با شیطنت چشمک زد. خندیدم و براش غذا کشیدم. وقتی غذا تموم شد با کمک هم میز رو جمع کردیم و پای تلویزیون نشستیم. داریوش نشسته بود و پاهاش رو دراز کرده لب میز گذاشته بود. منم دراز کشیده بودم و سرم روی پاهای داریوش بود. یکی از کانال ها فیلم سینمایی پر هیجانی نشون می داد و داریوش محو فیلم شده بود. با صدایی آهسته گفتم:
– داریوش…
داریوش خم شد و پیشونیم رو بوسید. سپس به همون آهستگی گفت:
– جانم؟
یه کمی خودم رو بالا کشیدم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم. همینطور که با دکمه پیراهنش بازی می کردم گفتم:
– می خوام باهات حرف بزنم.
بی توجه به فیلم، تلویزیون رو خاموش کرد و گفت:
– بفرمایید.
– داریوش من و تو خیلی خوشبختیم. اینو که قبول داری؟
داریوش منو بالاتر کشید و روی پاهاش نشوند و گفت:
– معلومه عزیزم. مگه شک داری؟
در حالی که از نگاه کردن به چشمای خوش رنگش پرهیز می کردم، گفتم:
– نه شک ندارم، ولی …
یک تای ابروی داریوش بالا پرید و گفت:
– ولی چی؟
– داریوش ازت یه خواهشی …
سریع انگشتش رو روی لبام گذاشت و گفت:
– خواهش نه عزیزم، فقط دستور!
دلم رو به دریا زدم و گفتم:
– داریوش من دلم یه بچه می خواد.
چند لحظه هیچ حرفی نزد. به خودم جرئت دادم و سرم رو بالا آوردم. هیچ چیزی رو نمی شد از چشماش خوند، نه تعجب، نه خشم، نه تردید، نه شادی!
– چرا چیزی نمی گی؟
– نمی دونم باید چی بگم.
– تو موافقی؟
خیلی بی روح گفت:
– نه.
با اینکه برای این جواب آماده بودم اما بازم جا خوردم و گفتم:
– اِ چرا؟ داریوش باور کن یه بچه زندگی مارو از اینی که هست شیرین تر می کنه.
– می دونم عزیزم منم بچه دوست دارم، ولی نمی تونم اجازه بدم … رزا هنوز یادم نرفته سر بچه قبلیت … داشتم از دست می دادمت!!! ترس من بی دلیل نبود. نمی تونم بذارم تو درد زایمان رو تحمل کنی. رزا مطمئن باش ما بدون بچه هم خوشبخیتم و هیچ چیزی کم نداریم.
با سماجت گفتم:
– ولی من بچه می خوام داریوش. تو مگه نگفتی دستور بده؟ خب منم بهت دستور می دم.
– چرا من اینو گفتم، ولی نمی تونم با حرفی موافقت کنم که به ضرر تو باشه.
– چه ضرری؟ من یه بار دیگه هم این درد رو تحمل کردم. پس باز هم می تونم.
از جا بلند شد و غضبناک گفت:
– همون یه بار برای هفتاد پشت من بسه!!! بچه یکی دیگه بود و من پا به پای تو زجر کشیدم … نمی ذارم رزا! نمی ذارم!
بعد از این حرف راه افتاد سمت اتاق … سریع دنبالش راه افتادم و گفتم:
– داریوش اذیت نکن دیگه! تو باید به نظر من هم توجه کنی.
ولی حرف داریوش یک کلام بود و هیچ توجهی به حرف من نمی کرد. منم باهاش سر سنگین شدم! یک هفته تموم محل بهشش نمی ذاشتم. داریوش خیلی سعی می کرد خودش رو به من نزدیک کنه، ولی من کاری به کارش نداشتم و به محبت هاش بی اعتنایی می کردم. بعد از یک هفته داریوش جلوی پام نشست و گفت:
– رزا نگام کن …
بدون اینکه توجهی به خواهشش بکنم، روم رو برگردوندم. داریوش دستش رو زیر چونه ام گذاشت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند. با دیدن چشمای پر از اشکش قلبم فشرده شد و خودم رو نفرین کردم که چرا اذیتش
می کنم. داریوش دستم رو گرفت و گفت:
– رزا … جرم من چیه که اینطور مجازاتم می کنی؟ یه بار بهت گفتم اگه نگاتو از من بگیری بدون اینکه خودت خواسته باشی منو می کشی … رزا باور کن دیگه تحمل ندارم … تو رو خدا بس کن …
بی اراده دستم رو دراز کردم و روی گونه اش کشیدم. سرش رو بالا آورد و همینطور که توی چشمام خیره شده بود دستم رو گرفت و هزاران بوسه نثار انگشتام کرد. از این همه محبت دلم به درد اومد و چشمام پر از اشک شد. داریوش طاقت از کف داد و به سمتم خم شد. صورتم رو محکم بین دستاش گرفت و چشمام رو بوسه بارون کرد.
بعد از اون دیگه نتونستم به قهرم ادامه بدم. با اینحال هنوزم توی تب داشتن بچه می سوختم، ولی داریوش به هیچ نحوی زیر بار نمی رفت. سه سال از زندگیمون گذشت و من کم کم به این نتیجه تلخ رسیده بودم که باید برای همیشه قید بچه رو بزنم و همین باعث شد به افسردگی شدید دچار شم. دیگه نمی تونستم سر کار برم. از صبح تا شب و گاهی شب تا صبح گوشه ای می نشستم و به در و دیوار زل می زدم. بعضی اوقات هم بی دلیل زیر گریه می زدم. داریوش پا به پای من آب می شد. با من حرف می زد. مهمونی می داد و منو به زور مهمونی می برد. هر شب منو به رستوران می برد. کادوهای رنگارنگ برام می خرید، ولی هیچ کدوم افاقه نکرد. به ناچار دست به دامن بابا شد و بابا هم با کامران تماس گرفت … کامران با چند جلسه صحبت فهمید من از چی رنج می کشم و به داریوش گوشزد کرد که به خواسته ام توجه کنه. روز آخر وقتی کامران رفت، داریوش پیشم اومد. بی حرف بغلم کرد و ساعت ها توی بغلم موند. من هیچ عکس العملی نشون نمی دادم. دست خودم نبود، ولی دیگه هیچی برام مهم نبود.
داریوش وقتی منو به خودش فشرد با بغض شدید تو گلو گفت:
– همیشه از خودم می پرسیدم تو چته؟ مگه چی کم داری که اینجوری شدی؟ هر چی به دور و برم نگاه می کردم هیچ کمبودی نمی دیدم، ولی امشب فهمیدم ایراد از من بوده … تو به خاطر من به این روز افتادی. خدا منو بکشه که هر دو راحت بشیم … باشه عزیزم هر چی تو بگی. هر چی تو بخوای. من فقط نمی خواستم تو اذیت بشی، ولی اگه قراره بدون بچه هم اذیت بشی پس بهتره بچه دار بشیم. لااقل من بازم خنده تو رو می بینم و این برای من از هر چیزی توی این دنیا زیباتره.
از همون وقتی که فهمیدم حامله ام افسردگی ام برطرف شد و دوباره شاد و سرحال شدم، ولی می ترسیدم به داریوش بگم حامله ام. با اینکه اون موافقت کرده بود، ولی می ترسیدم خوشحال نشه. برعکس حاملگی قبلیم که به شدت بد ویار بودم و مرتب حالم به هم می خورد، این بار اصلاً دل بهم خوردگی نداشتم و دلم چیزای عجیب، غریب می خواست. توی اردیبهشت ماه بودیم، ولی من دلم زردآلو می خواست و به هیچ صراطی هم مستقیم نبودم. بیشتر از این ویارهای عجیب پنهون کاری از داریوش برام عذاب آور بود. تا اینکه یه روز همه چیز برملا شد. توی مطب مشغول کار بودم که حالم به هم خورد. مریضی که توی اتاق بود هول شد و سریع منشی رو خبر کرد. منشی که زنی جا افتاده بود هم با دیدن من با اون رنگ پریدگی و بی حالی ترسید و داریوش رو با فریاد صدا زد. داریوش سریع به اتاقم اومد و وقتی دید من اونطور روی صندلی ولو شدم، بدون هیچ حرف و سوال و جوابی بغلم کرد و از پله ها به پایین سرازیر شد. طبقه همکف مطب یکی از دوستاش بود که دکتر فوق العاده حاذقی هم بود. دوست داریوش با دیدن اون بدون نوبت منو پذیرفت و با یه معالجه سطحی پی به بارداریم برد و چون نمی دونست داریوش از چیزی خبر نداره، گفت:
– درایوش جان تو که ماشالله خودت باید بدونی یه زن باردار کار کردن براش خطرناکه. اونم توی ماه های اولیه بارداری …
رنگ داریوش پرید و گفت:
– باردار؟!
چشمای دوستش گشاد شد و گفت:
– نکنه شماها خبر نداشتین؟ بدون تردید می تونم بگم خانم شما الان سه ماه رو داره.
داریوش بی حال شد و روی صندلی افتاد. دوستش بی توجه به اون از من پرسید:
– شما می دونستین؟
سرم رو زیر انداختم و زمزمه وار گفتم:
– بله…
داریوش باز از جا پرید و گفت:
– تو می دونستی و به من نگفتی؟ چطور دلت اومد به من نگی؟ آخه چرا رزا؟
همین طور که مراقب بودم سرم از دستم خارج نشه سر جام نیم خیز شدم و گفتم:
– چون از عکس العملت وحشت داشتم!
دوست داریوش بی حرف اتاق رو ترک کرد که ما راحت تر باشیم. داریوش موهام رو که از زیر روسری بیرون زده بود کشید و با غیظ گفت:
– حقته حالا یه شکم سیر کتکت بزنم؟
– داریوش یه خورده به من حق بده.
– تو چطور تونستی در حق خودت اینقدر ظلم بکنی؟ سه ماهته، ولی اینقدر از خودت کار می کشی؟ اه لعنت به من که نفهمیدم.
– ببخشید داریوش. من نمی خواستم ناراحتت کنم.
– سرمت که تموم شد می برمت خونه. دیگه حق نداری کار بکنی.
نتونستم مخالفتی بکنم. وقتی سرم تموم شد همراه داریوش به خونه رفتیم. به زور منو روی تخت خوابوند و شروع کرد به آوردن انواع و اقسام غذاهای تقویتی. برای اینکه عصبیش نکنم همه رو خوردم. دست آخر گونه ام رو بوسید و گفت:
– رزا به خدا من هنوز هم می گم واسه تو زوده. آخه عزیزم چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟
بدون اینکه جوابی بدم چشمامو بستم و داریوش هم بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد. یک هفته بعد که برای سونوگرافی رفتیم وقتی شنیدیم بچه ها دوقلو هستن، چنان هردو متعجب شدیم که کم مونده بود شاخ در بیاریم. داریوش که از زور عصبانیت می خواست دکتر رو بزنه، ولی من هم متعجب بودم و هم خوشحال! چقدر دوست داشتم بچه هام یکی دختر باشن و یکی پسر. من اونا رو می پرستیدم! توجه داریوش به من چندین برابر شد. برام پرستار گرفت که توی مواقعی که خونه نیست اون مراقب من باشه. همیشه گوش به زنگ بود که ببینه من چی هوس کردم، برام بخره. مامان و خاله کیمیا و بقیه هم مطلع شدن، ولی به هیچ کس نگفتیم بچه ها دوقلو هستن.
باران ۶۹ آنلاین نیست.
یک روز که به شدت هوس زردآلو کرده بودم خودداری ام رو از دست دادم و به داریوش گفتم. سریع از خونه خارج شد و چند ساعت بعد با پلاستیکی پر از زرد آلو برگشت و من فهمیدم از سرد خونه برام گرفته. واقعاً که داریوش کوهی از محبت بود. هیچ علاقه ای به تکون های بچه ها نداشت و مثل من با اشتیاق برخورد نمی کرد. فقط نگران خودم بود و بس. آرمین مسخره اش می کرد و می خندید. رضا هم که به تازگی دخترش به دنیا اومده بود دلداریش می داد، ولی داریوش مدام نگران بود. وقتی وارد نه ماهگی شدم از تلفنای دقیقه به دقیه اش دیوونه می شدم. تموم تایم کاریش بعد از اینکه هر بیمار رو ویزیت می کرد یه رنگ هم به من می زد. شبا هم تا بیست بار می پرید و وضعیتم رو چک می کرد. خاطره بارداری قبلیم خیلی ترسونده بودش! به شدت می ترسید که منو از دست بده! بالاخره روز موعود فرا رسید. از سر شب درد داشتم، ولی برای اینکه نخوام به زور داریوش بیمارستان برم بروز ندادم. حس می کردم چیز مهمی نیست، ولی بود … درست ساعت سه شب بود که دردم شدت گرفت. اونقدر که بی اختیار دادم بلند شد. داریوش که کنارم دراز کشیده بود و تازه چشم روی هم گذاشته بود، سراسیمه نشست. با دیدن رنگ و روی من و عرقی که از صورتم می ریخت، خودش رو باخت و فقط زمزمه وار در حالی که دستم رو فشار می داد پرسید:
– وقتشه عزیزم؟
با درد سرم رو تکون دادم. با سرعت نور حاضر شد و لباس پوشید. با اینکه خیلی خیلی سنگین شده بودم، بغلم کرد و با دست دیگه اش ساک بچه ها رو برداشت. منو توی ماشین گذاشت و خودش پشت فرمون نشست. اونقدر با سرعت می رفت که وحشت کردم و چشمام رو بستم. دردم شدت گرفته بود و ناله هام تبدیل به فریاد شده بود. وقتی به بیمارستان رسیدیم نگام به داریوش افتاد که صورتش از اشکاش برق می زد! با دیدن چشمای باز من با خشونت گفت:
– من که گفته بودم نمی خوام حامله بشی. گفته بودم طاقت درد کشیدن تو رو ندارم. حالا دیدی؟
نتونستم جوابش رو بدم چون داشتم از زور درد می مردم! پرستاری منو از اون تحویل گرفت و سریع برای اتاق عمل حاضرم کرد. چنان فریاد می کشیدم که همه بیمارا بیدار شده بودن. جلوی در اتاق عمل که رسیدیم از پرستار خواستم چند لحظه صبر کنه. دست داریوش رو گرفتم و با زحمت بوسیدم. سپس توی چشمای غرق اشکش زل زدم و گفتم:
– دار…یوش اگه من… برنگشتم تو… موظفی بچه… هامو بزرگ کنی … نذار… درد بی مادری رو… حس کنن.
داریوش که تا اون لحظه به سختی خونسردی خودش رو حفظ کرده بود به شدت عصبی شد و فریاد کشید:
– خفه شو رزا … خفه شو … تو باید برگردی! وگرنه منم دنبالت می یام. اصلاً بچه ها برام مهم نیستن. فقط تو مهمی! باید برگردی. فهمیدی چی گفتم؟ باید برگردی!
دردم شدت گرفت. خواستم دوباره ازش خواهش کنم که پرستار مهلت نداد و منو داخل اتاق عمل برد.
اصلاً نمی دونم چقدر اونجا موندم. فقط می دونم همون لحظات اول آمپولی بیهوشی به من تزریق کردن و برای سزارین آماده ام کردن. بعد از اون دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی چشمام رو باز کردم حس کردم کسی دستم رو توی دستش گرفته و محکم فشار می ده. چشمام رو که باز کردم داریوش رو کنار تختم دیدم. شکمم بدجور می سوخت … با درد زمزمه کردم:
– داریوش بچه … هام!
داریوش پیشونیم رو بوسید و گفت:
– تا وقتی خوب نشی اجازه نمی دم رنگ بچه ها رو ببینی.
از درد به گریه افتادم و التماس کردم کمکم کنن. داریوش هم با فریاد از پرستار خواست تا آرام بخش به من تزریق کنه. دوباره به عالم بی خبری فرو رفتم. اینبار وقتی چشم باز کردم علاوه بر داریوش بقیه خونواده ام هم حضور داشتن و همه لبخند به لب داشتن. حتی مریم هم بود! دردم هم خیلی کمتر شده بود. با سر به همه سلام کردم و رو به داریوش که از همه به من نزدیک تر بود گفتم:
– پس بچه ها؟
سپیده پسرش رو در آغوش گرفته بود و می خندید. از دیدن خنده اش منم خنده ام گرفت، بیحال گفتم:
– زهر مار چرا می خندی؟
– آخه بچه ام علاوه بر زن، یه برادر زن اخمو هم پیدا کرده.
لبخندی دلنشین چهره ام رو پوشوند و رو به داریوش گفتم:
– می خوام ببینمشون.
داریوش چشمام رو بوسید و گفت:
– باورت می شه منم هنوز اونارو ندیدم؟
– ولی من می خوام ببینمشون.
– باید خوب بشی.
– من خوبم خواهش می کنم داریوش.
داریوش دیگه مخالفتی نکرد و رو به پرستار گفت بچه ها رو بیاوره. مامان با خنده دستمو گرفت و گفت:
– رزا به خدا اگه ببینیشون دهنت باز می مونه.
با این حرف مامان بیشتر مشتاق دیدنشون شدم. پرستار بچه های عزیزم رو در حالی که توی دو پتوی صورتی و بنفش پیچیده شده بودن به دستم داد. با اینکه بخیه هام خیلی می سوخت، ولی توجهی نکردم و با تموم وجود عزیزام رو توی بغلم فشردم. چشمای هر دو بسته بود، ولی پرزهای طلایی رنگ روی سرشون این نوید رو به من می داد که هر دو شبیه داریوش شدن. داریوش با دیدن اون صحنه لبخندی زد و در حالی که لبش رو به دندون گرفته بود از اتاق خارج شد. با تعجب نگاش کردم که رضا با خنده گفت:
– تعجب نکن مامان کوچولو! منم وقتی دیدم مهستی بچه مو توی بغلش گرفته از شوق گریه ام گرفت. آخه
نمی دونی چه صحنه قشنگیه!
خندیدم و گفتم:
– پس لطفاً برین از اتاق بیرون. می خوام به بچه هام شیر بدم.
همه بدون مخالفت به سمت در رفتن. مریم و سام همزمان به در رسیدن و سام با احترام عقب کشید تا اول مرییم بره … باز لبخند نشست روی لبم …
فقط مامان توی اتاق مونده بود تا کمکم کنه به بچه ها شیر بدم. هر دو حسابی مشغول بودیم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم. سرم رو که بالا آوردم دیدم داریوش توی چارچوب در اتاق ایستاده و با لذت مشغول تماشای منه. لبخندی نثارش کردم و گفت:
– داریوش بیا جلو ببینشون … بیا ببین چقدر قشنگ شیر می خورن.
مامان از کنارم بلند شد و جاش رو به داریوش که آروم آروم جلو میومد، داد. داریوش کنارم لب تخت نشست و محو تماشای بچه هاش شد. به شوخی دستم رو جلوی صورتای کوچیکشون گرفتم و گفتم:
– نخیر اصلاً تو حق نداری نگاهشون کنی. تو که دوسشون نداشتی.
داریوش با ملایمت دستم رو کنار زد و گفت:
– تو فکر می کنی مردی روی کره زمین وجود داشته باشه که دوست نداشته باشه بابا بشه؟ نه رزا اشتباه نکن! من هم از خدام بود کسی بهم بگه بابا، ولی تو رو خیلی بیشتر از اون لذت دوست داشتم. حاضر بودم تا آخر عمرم خودم رو از این لذت محروم کنم، ولی تو درد نکشی. یا خدای نکرده تو رو از دست ندم!
بعدش از جا بلند شد و از کشوی میز کوچکی که کنار تخت خوابم بود دو تا جعبه خارج کرد و به دستم داد. با تردید به جعبه ها نگاه کردم و پرسیدم:
– اینا چین؟
– بگیر ببین عشق من.
بچه ها رو که خوابشون برده بود، به دستای مشتاقش سپردم و جعبه ها رو گرفتم. در اولی رو که باز کردم چشمام برق زد. سرویس طلای زرد رنگ که با فیروزه آبی تزئین شده بود. اینقدر قشنگ بود که نمی تونستم چشم ازش بردارم. زمزمه وار گفتم:
– داریوش چقدر قشنگه!
داریوش که از به ذوق اومدن من خوشحال شده بود، گفت:
– امیدوارم از اون یکی هم خوشت بیاد.
تازه یاد جعبه دومی افتادم و با ذوق درش رو باز کردم. اینبار دیگه نتونستم جلوی فریاد خوشحالیم رو بگیرم. سرویس طلای سفید پر از زمردهای سبز رنگ. دستم رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم:
– وای خدای من!
داریوش بچه ها رو به مامان و مهستی سپرد و دستای منو گرفت. با لبخند گفت:
– خوشت اومد عزیزم؟
دستام رو دور گردن اون حلقه کردم و گفتم:
– داریوش باز هم می گم تو محشری!
خندید و گفت:
– خوشحالم که خوشحالی.
– حالا چرا دو تا؟
– چون تو هم دو تا دسته گل به من دادی. دو تا موجود کوچولو که از یه عشق به وجود اومدن. رزا اونا جوانه های عشق من و تو هستن.
در برابر محبت های اون طبق معمول فقط تونستم لبخندی نثارش بکنم. در اتاق باز شد و گلنوش جون و پدر جون با سبد بزرگی از گل های رز و میخک وارد شدن. با دیدن ما لبخند زدند و اشک از چشمای گلنوش جون جاری شد. خودمم گریه ام گرفت. گلنوش جون بغلم کرد و هر دو از ته دل زار زدیم. نبود باربد بدجور آزاردهنده بود. پدرجون که کلافگی داریوش رو دید گلنوش جون رو از من جدا کرد و در حالی که بغضش رو قورت می داد گفت:
– ای بابا خانوم! حالا که وقت گریه نیست حالا وقت شادیه. ما اومدیم بچه های دسته گلشونو ببینم نه اینکه اشکشو در بیاریم. یالا بخندیدن ببینم. زودباشین…
از لحن پدرجون هر دو لبخند زدیم و اشکامون رو پاک کردیم. داریوش هم بچه ها رو توی تخت مخصوصشون گذاشت. کنارم ایستاد و اخم آلود دستمو گرفت. به روش خندیدم تا ناراحتیش رو فراموش کنه. همون لحظه در اتاق باز شد و سام و مریم همزمان اومدن تو … معلوم نبود این زرنگا کجا رفته بودن!!! همینطور که نگاشون می کردم سقلمه ای به داریوش زدم و وقتی داریوش متوجه م شد اشاره به اون دو تا کردم و انگشت حلقه م رو یواشکی نشون دادم … داریوش با دیدن شیطنت من خندید و چشمک زد … مطمئن بودم که اونم فکرم رو پسندیده … می خواستم به محض مرخص شدن با خاله در این مورد حرف بزن … مریم بهترین عروس دنیا می شد …


اسم بچه ها رو با توافق داریوش و بقیه رهام و رها گذاشتیم. داریوش دیوونه هر سه ما بود و بدون ما حتی آبم از گلوش پایین نمی رفت. ساعت ها می نشست و شیر خوردنشون رو تماشا می کرد. بعد که خوابشون می برد توی تخت خوابشون می خوابوند و به سراغ من می اومد. اون عشقش رو بین هر سه ما تقسیم کرده بود و من از این بابت خوشحال و راضی بودم و هستم. سالی سه الی چهار بار ما رو به مسافرت های جور واجور می برد و محبتش رو مثل بارون روی سر ما می ریخت. هیچ وقت نذاشت من کمبود باربد رو توی زندگیم حس کنم و با کمال بزرگواری بهم اجازه می داد که هر سال مراسم سال براش برگزار کنم و خودش توی تموم مراسم کمکم می کرد. با کمک هم یه موسسه خیره هم به اسم باربد دایر کردیم که سرمایه اولیش پول همون آپارتمان مشترک من و باربده. دوست دارم همیشه روحش قرین شادی و رحمت باشه. داریوش برای بچه ها پرستار گرفت که من دست تنها نباشم. مطبمون رو عوض کردیم و یک واحد سه اتاقه خریدیم که یکی از اتاق ها در اختیار بچه ها باشه. تا وقتی که ما توی مطب مشغول کار هستیم، پرستار بچه ها توی اون اتاق که پر از وسایل بازی هم هست از بچه ها مواظبت کنه. توی زندگیم هیچی کم نداشتم و با جرئت می گم خوشبخت ترین زن ایران زمین هستم. تنها دعایی هم که هر شب می کنم اینه که خدا شوهر و بچه هامو برام نگه داره و خوشبختی منو ازم نگیره فقط همین …
کلام آخر … خدایا! ما بنده های نا چیز از تو سپاسگذاریم که قشنگ ترین حس رو که همون عشق و دوست داشتنه در وجود ما قرار دادی. ما انسان ها با هم این حس رو می شناسیم و این همون دلیل زیبایی هست که وقتی به هم نگاه می کنیم، حس می کنیم در حال پرواز توی آسمان هفتم تو هستیم. وقتی با هم صحبت می کنیم آرامشی توی وجود ما سرازیر می شه که ناگفتنیه! این آرامش از همون عشق سرشاری که توی وجود ماست نشات می گیره و به ما احساس امنیت رو هدیه می کنه. خداوندا التماس می کنم این آرامش و امنیت را همیشه برای ما زنده نگه داری و تا ابد آن را از ما دریغ نکنی. آمین یا رب العالمین …
پایان واقعی
۱۰/۵ /۸۷
مرداد ماه

[box type=”success” align=”alignright” class=”” width=””][button color=”red” size=”big” link=”https://drive.google.com/uc?export=download&id=1b-PfOhyCVielAIjN421Qo5PRfvU_bvWC” icon=”” target=”false” nofollow=”false”]نصب برنامه موبایل رمانهای عاشقانه[/button][/box]

رمان تقاص فصل اول

رمان تقاص فصل دوم

رمان تقاص فصل سوم

رمان تقاص فصل چهارم

رمان تقاص فصل پنجم

رمان تقاص فصل ششم

رمان تقاص فصل هفتم

رمان تقاص فصل هشتم پارت اول

رمان تقاص فصل هشتم پارت دوم

رمان تقاص فصل نهم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

یک دیدگاه

  1. خیلی خیلی خیلیییییی …. قشنگ بود خلاصه هرچقدر بگم قشنگ بود کمه
    واقعا ممنونم بابت این رمان قشنگ ??????

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!