رمان نفرین یک جسد

رمان نفرین یک جسد پارت اول

رمان نفرین یک جسد پارت اول

رمان نفرین یک جسد پارت دوم

رمان نفرین یک جسد پارت سوم

رمان نفرین یک جسد پارت چهارم

رمان نفرین یک جسد پارت پنجم

رمان نفرین یک جسد پارت ششم

رمان نفرین یک جسد پارت هفتم (آخر)

خلاصه رمان : رمان نفرین یک جسد داستان در مورد دختریه که به خاطر درآوردن خرج خودش وارد یه خونه میشه تا همدم یک زن میانسال باشه،اما متوجه میشه اون خونه زیاد شرایط طبیعی نداره….

صل اول:
اگه زورم میرسید دست می انداختم گردن استاد وخفه اش میکردم.ساعت سه بعد از ظهر به خاطر این کچل،موندم دانشگاه ودارم شُر شر عرق میریزم.مابقی کلاسها از هفته پیش تموم شده بود اما این آقا میخواست نونش حلال باشه وبه زور بره تو بهشت.ترانه با آرنج به بازوم زد.با حرص نگاهش کردم:دستمو شکوندی! چته؟
انگشت اشاره اشو جلوی صورتش چرخوند:همه چیم میزونه؟
-آره خبر مرگت
ترانه یه دختر لاغر ۱۹ ساله یعنی همسن خودم.سفید پوست با چشمهای سبز ودرشت وموهای فر(البته موقت)خرمایی.فوق العاده شیک پوش وخوش آرایش.با اینکه قدش از من بلندتر بود وبه یک متر وهفتاد میرسید بازم همیشه کفش های پاشنه بلند میپوشیدو با این کارش قدش از من که همیشه اسپورت پام میکردم یه سروگردن میزد بالا. با۵۰% پسرهای دانشگاه رفیق بود.البته دله نبودا !! بر اساس منفعتش رفیق میشد.من نمیدونم وقتی استاد یه مرد کچل وخپله.دانشجوها هم همه دخترن واسه چی هر دقیقه از من میپرسه میزونه یا نه!
با دلخوری گفت: مگه نگفتی میزونم!
از فکر بیرون اومدم:چرا گفتم.چطور؟
با لبخند لوسی گفت: پس واسه چی زوم کردی روم؟
چشمهامو خمار کردم وبا عشوه گفتم: میخوام بخورمت هلو
خودشو بیشتر لوس کرد وبا لحن حاوی اعتمادبه نفس گفت:از همون اولش هم معلوم بود بهم نظر داری..
ابروهامو تو هم کردم:خفه شو بابا. نِی * دود*.
خودم خنده ام گرفت با این لفظ حسابی زدم تو بُرجَکش.احساس کردم کلاس ساکت شده به استاد نگاه کردم که با غضب به ما دوتا زُل زده بود.تا دید دارم نگاهش میکنم گفت: ان شاء الله تموم شد دیگه؟!
همه دخترا به سمت ما برگشتن.بدون حرفی فقط نگاه کردم.ترانه پیش دستی کرد:ببخشید استاد ادامه بدید.
سری از روی تاسف تکون داد ودوباره شروع کرد به سخنرانی.
بالاخره یه ربع به پنج از بس التماس کردیم رضایت داد که بریم.به محض خروج راهمو به سمت راه پله کج کردم،ترانه دستمو گرفت:کجا عطیقه؟
-عطیقه خودتی.یعنی چی کجا،خب بریم دیگه!
دستشو به سمت صورتش گرفت وگفت:با این قیافه؟
منظورش این بود که بریم سرویس بهداشتی تا خانوم تجدید آرایش کنن.با خواهش گفتم:به خدا خوشکلی ترانه.همه چیت خوبه.
چشماشو که مثل چشای گربه بود نازک کرد:خواهش مهناز جونم.قول میدم یکی دودقیقه بیشتر طول نکشه.
ودستمو گرفت وبه سمت سرویس بهداشتی کشوند.من هم با غرغر گفتم:آره جون عمه ات!کمتر از یه ساعت شد اسممو عوض میکنم.
دروباز کرد ودوتایی با هم وارد شدیم.ماشالله مثل اینکه یه وعده کلاس هم اینجا برگزار میشد.انگار همه بچه ها به خاطر اومدن به اینجا داشتن یه ساعت التماس استادو میکردن. ترانه خندید وگفت:حالا میخوای اسمتو چی بذاری؟
-چی؟
کیفشو به دستم داد:حواست کجاست؟میگم اگه زودتر از یه ساعت آماده بشم اسمتو چی میذاری؟!
درحالی که نگاهم به دخترهای دیگه بود:میزارم سپهر رسولی.
با صدای بلند خندید وگفت:خیلی باحال میشه معلومه بهش فکرمیکنیا نه!
قیافه امو ترش میکنم واُغ میزنم.باز میخنده وکیف لوازم آرایشش رو درمیاره.
سپهر رسولی … بی خیال ارزش توضیح دادن هم نداره. پَد پنککم رو در میارم وفقط زیر چشامو میکشم و رژم رو تجدید میکنم. میشینم روی نیمکت ومنتظر عروس خانوم میشم.ابتدا دور چشمشو تمیز کرد وبعد مشغول کشیدن خط چشم ومداد مشکی ونقره ای و همه مُخَلفاتِ ممکن که به چشم مربوطه.چه اعصابی داره این! حالا واجب بود حرف هم بزنه: کیوان میگه رنگ روشن بهم نمیاد.راست میگه؟
دستمو روی صورتم گذاشته بودم واز بین انگشت شصت واشاره ام نگاهش میکردم.با علامت سر حرف کیوانِ دیلاق رو تایید کردم.نگاهشو ازم گرفت:هردوتون غلط کردین.حسودیتون میشه پسرها به من نگاه کنن.
پشت چشمشو کشید وبعد نوبت دنباله اش بود.ادامه داد: میگم به نظر تو با فرشید برم مهمونی کلاسم بیشتر حفظ میشه یا کیوان؟
با اینکه فرشید خوش تیپ تر بود اما از لج ترانه گفتم: کیوان.
-خاک تو سر سلیقه ات مهناز. حیف فرشید نیس؟
یهو جیغ کشید.کُفری گفتم:چی شد؟
با لوس بازی دستمالی برداشت: یکی نشدن.تابه تا شد.(روشو به طرفم کرد)نه؟!
تابلو دنباله های خط چشمش تابه تا بود اما حوصله ام سررفته بود گفتم:نه خوبه.
چشماشو گرد کرد یه نگاه به آینه انداخت ودوباره به من: مگه چشمای تو کجه دختر؟! به این ضایعی!
وشروع کرد به پاک کردن.با کلافگی گفتم:ترانه من ساعت هفت بلیط دارم.توروخدا زود تر.
-اوووه.حالا کو تا هفت؟
-باید برم خوابگاه وسایلامو جمع کنم یا نه؟
-امروز تو چته؟ بی حوصله ایا!
سرمو به طرف راست خم کردمو دستمو تکیه گاهش: اصلاً دوست ندارم تنها سوار اتوبوس شم.وقتی نسرین هم باشه بیشتر حال میده.
روشو به سمتم کرد:خوب شد؟
-آره بابا خوبه.
جواب داد: بی خیال.نشستی بلوتوثتو روشن کن تا خونه حالشو ببر.
خم شد ورژ گونه اش رو برداشت.جواب دادم:که فیلمهای مبتذل بگیرم!
چشماشو تنگ کرد:آخ بمیرم که تو چقدر هم از این دست فیلمها بدت میاد!!
دوتایی باهم خندیدیم.پرسیدم: راستی مهمونی کجا قراره بری؟!
لبخند زد وگوشه چشمی نگاه کرد:دیدم نپرسیدی شک کردم.آخه مهناز وبی تفاوتی!!!
ادامه داد: شاهین پسرخاله ام از لندن اومده.میخواد مهمونی بده اونم فقط به دوستاش من رو هم دعوت کرده وگفته با “بوی فِرندَم” برم(زیر لب گفت) بد بخت خارج ندیده.
این بچه اصلاً واسش فرقی نمیکرد،حتی غیبت فک وفامیلاشم میگفت.جواب دادم: چشمتون روشن! تو ترم تابستون برمیداری؟
فوراً جواب داد: نه بابا حوصله داری! تو این وحش گرما کی اعصاب درس وکلاس داره!
حالا نوبت موهاش بود که مرتبشون کنه.پرسید:توچی؟
-بذار ببینم این ترم چه میکنم.ترم پیشو که گند زدم.
ساعت پنج وربع شده بود یعنی ما نیم ساعت بود که اینجا بودیم.دستشویی هی پر وخالی می شد اما ترانه همچنان پای ثابت آینه بود.با عصبانیت گفتم:ترانه بس کن دیگه!
دویید به سمت کیفش: ببخشد ببخشید.رژمو بزنم بریم.
رژ لبش رو هم زد ودوتایی خارج شدیم.کیفشو رو دستش جابجا کرد: خب خانوم رسولی برنامه چیه؟
با عصبانیت گفتم:رسولی وزهرمار! بار آخرت باشه ها.
با صدای بلند خندید. کامیار که از بچه های ترم بالایی بود وبرحسب اتفاق ترانه جان با ایشون هم رفاقت کوتاه مدتی رو پشت سر گذاشته بودن. با صدای کشداری رو به ترانه گفت:جوووون!
بدون اینکه بهش توجهی کنیم از کنارش رد شدیم.با کنایه گفتم:چی شد!!! سرد برخورد کردی؟
قیافه حق به جانبی گرفت وکمی مقنعه اش رو مرتب کرد وبا صدای کلفت گفت: اون دیگه یه مهره سوخته است.واسم نفعی نداره
این بار من خندیدم.سرویس واحد دانشگاه داشت از جایگاه خارج میشد که هیجان زده به سمتش دوییدم وپریدم بالا.اما ترانه با طمانینه وکلاس تمام سوار شد وکنارم نشست: خاک توسرت مهناز که مایه آبروریزی خجالت نمیکشی میدویی.خب این نشد با سرویس بعدی میرفتیم!
خودم هم از این حرکت سبُکم خنده ام گرفت.خب جو گیر شده بودم دیگه..بعد از اینکه از سراشیبی خارج و وارد جاده هراز شدیم رو بهم گفت:حالا چه اصراری هست بری خونتون؟ همه اش دو هفته دیگه تا امتحانا مونده.
با تعجب گفتم: دو هفته کمه؟
-خب بیا خونه ما با هم درس بخونیم
نیشخندی زدم:حتماً هم ما با هم میتونیم درس بخونیم! نه عزیز برم خونه شرایط بهتری دارم.(توی دلم به این حرفم خندیدم)
میدون قائم پیاده شدم وهمدیگه رو بوسیدیم.داخل خیابون خوابگاه که شدم با مهران داداشم که یک سال از من کوچکتر بود تماس گرفتم بعداز ۷-۸ تا بوق در حالی که نفس نفس میزد جواب داد: بله؟
-سلام.خوبی؟ کجایی؟
-سلام.سالن
-داری چیکار میکنی؟
صدای نفسش واسه ثانیه ای قطع شد: داریم تمرینِ یه قل دو قل میکنیم واسه فردا مسابقه داریم.
خندیدم:چته چرا عصبانی هستی؟
-هیچی.کی میای؟
-ساعت هفت بلیط دارم.چطور؟
-همینطوری.نزدیک بودی بگو بیام دنبالت.
-باشه.اتفاق خاصی که نیفتاده؟
صداش حالت خشکی گرفت:اگه جداییشونو فاکتور بگیریم.نه اتفاق خاصی نیفتاده.
با این که توقع طلاق بابا ومامان رو داشتم اما دلم ریخت.فقط همینو کم داشتم تا بیشتر گوشه گیر شم. پرسیدم: الان پیش کی هستی؟

  • الان که تو سالنم.ولی کلاً خونه خودمون با مامان.
    با تعجب گفتم: بابا چی ؟
  • باباهم هست.زندگی خوب وخوشی داریم.
    همه رو برق میگیره ما رو … ننه ادیسون.
    این هم دور از انتظار نبود.مامان جایی رونداره بره خونه هم که به اسم باباس.کلافه گفتم: من نمیدونم چرا شارژمو واسه صحبت با تو هدر میدم.کاری نداری؟
  • از اولش هم نداشتیم.خدافظو منتظر جواب من نشد.پشت در رسیدم زنگ رو زدم.صدای خانم نعمتی(سرپرست)اومد: بله؟
    -باز کن.مهناز ناصری ام.
    خوابگاه ما…در واقع پانسیون ما متشکل از هشت تا اتاق بود که اتاق ما طبقه اول از بالا انتهای راهرو ، رو به خیابون که درب خوابگاه توش قرار داشت بود.یه سوییت دو خوابه هم سر دیگه حیاط بود.جمعاً تو هر اتاقی ۴ الی ۸ نفر میشدیم که بسته به اندازه اتاق متغیر بود.اتاق ما ۶ نفره بود.سه تخت خواب دوطبقه.که تخت خواب من والمیرا -که من طبقه بالایی بودم- نه روبروی در بود نه پنجره،کلاً تو نقطه کور اتاق بودیم.
    الهه توی اتاق بود.بقیه رفته بودن.سلام کردمو خودمو انداختم روی تخت المیرا.جواب سلامم رو داد وپرسید: ساعت چند میری؟
    -شیش ونیم.
    -پس زودتر پاشو وسایلتو جمع کن.با هم بریم.من میرم میدون وامیستم.
    از جام بلند شدم.ساکم رو قبل از کلاس جمع کرده بودم.فقط باید آرایشم رو تمدید میکردم.جلوی آینه قدی ایستادم،آرایشم خوب بود فقط باید چشمامو مشکی تر میکردم.در کمد دیواری رو بازکردم و نگاهی به مانتوهام انداختم رو به الهه:کدومو بپوشم که بیشتر بهم بیاد؟
    از جاش بلند شد ودر حالی که نگاهش به مانتو ها بود گفت: دوست داری چطور به نظر بیای؟
    خندیدم وگفتم:پسرکُش؟
    باصدای بلند خندید وبهم نگاه کرد:مهناز تو هم؟
    ادای گریه در آورد ودستشو جلوی دهنش گذاشت:کی تورو خرابت کرد؟!
    زدم پشتش: بگو کدومو بپوشم؟
    قیافه جدی گرفت ودستشو تکون داد:متاسفم شما با این لباسها عمراً پسر کش بشی.
    بعد پاشو گذاشت لبه کمد ورفت بالا واز آخرین ردیف مانتوی سفید تترون نسرین رو برداشت وبه سمتم گرفت: این خوبه.نه تنها پسرکش میشی دختر کش هم میشی .خودت هم کشته میشی.
    خندیدم ومانتو رو ازش گرفتم.این تنها مانتوی نسرین بود که اندازه ام میشد.آخه این از بقیه اش گشاد تر بود.البته من زیاد چاق نبودما!نسرین زیادی لاغر بود.لباسامو عوض کردم وبا الهه رفتیم اتاق سرپرستی. بعد از دقایقی سرویس آژانس اومد ودوتایی به طرف میدون هزارسنگر به راه افتادیم.
    الهه میدون پیاده شد ومن رفتم ترمینال.ساعت از هفت گذشته بود که سوار اتوبوس شدم وبه سمت خونه راهی شدم…
    پدرم مکانیک بود وبا من ۱۸ سال اختلاف سنی داشت مادرم هم ازم۱۶ سال بزرگتر بود.فکرکنم با این توضیح مختصر دلیل بچه بازی پدرومادرم تا حدی روشن شده باشه. قدم ۱۶۰ وزنم هم بالای شصت البته آخرین بار که خودمو وزن کرده بودم عید بود که قاعدتاً الان کمتر شده بود چون به ظاهر لاغر تر شده بودم.سبزه چشم وابرو مشکی مهران هم کپی من.البته اون لاغر وقد بلندتره.یه دانشجوی نسبتاً تنبلم که ترم قبل یعنی ترم اول مشروط شده بودم.البته از لحاظ ذهنی خنگ نبودم به خودم زحمت خوندن نمیدادم.در این مورد هم مهران کپی من.جدا از اون هیچ وقت شرایط خونه مساعد نبوده .چون از ۳۶۵ روز سال مامان وبابا ۳۶۰ روز باهم قهر بودن.اون پنج روزش رو هم احتمالاً یادشون میرفته که زن وشوهرن.الان هم که طلاق گرفتن…ما هیچ فامیلی نداریم چون مامان وبابا به خاطر اینکه با هم فرار کرده بودن از جانب خونواده هاشون طرد شده بودن.
    -بیا دخترم نون وپنیر
    از فکر بیرون اومدم.پیرزنی که کنارم نشسته بود داشت بهم نون وپنیر تعارف میکرد: مرسی نمیخورم
  • دستهام تمیزه ها!
    لبخند زدم : عادت ندارم توی ماشین چیزی بخورم.
    قبل از اینکه دوباره تعارف بزنه هندزفریمو گذاشتم توی گوشمو به بیرون زل زدم.طبق معمول به یکی از آهنگهای گوگوش گوش میدادم.نه اینکه از گوگوش خوشم بیاد بیشتر از خود متن آهنگ خوشم می اومد. ساعت از یازده شب گذشته بود که اتوبوس برای صرف شام جلوی یک رستوران بین راهی توقف کرد.عادت نداشتم چیزی بخورم البته پولی هم دیگه ته کیفم نمونده بود.یه رانی هلو خریدمو رفتم نمازخونه. آینه جیبیمو درآوردم،نگاهی به صورتم انداختم همه چی به قول ترانه میزون بود.شالمو مرتب کردمو رژ لبم رو هم پررنگ تر.بیست دقیقه ای گذشت اومدم بیرون بند کفشهامو بستم وکنار اتوبوس منتظر ایستادم.جوونی که از مسافرهای اتوبوس بود به سمتم اومد وکنار ورودی ایستاد وزل زد بهم.زیر این مدل نگاه ها معذبم مخصوصا وقتی تنهام.باز حالا اگه طرف قیافه داشته باشه یه چیزی!یارو سیاه ِ تاس معلوم هم بود سربازه.با صدای نخراشیده ای رو بهم گفت:دانشجویی؟
    سرمو به نشونه تایید تکون دادمو قبل از اینکه ادامه بده از اتوبوس فاصله گرفتم.احساس کردم کسی پشت سرم داره میاد.گوشه چشمی نگاه کردم خودش بود.پرسید:بچه کجایی؟
    یهو با غیظ نگاهش کردم.خودش حساب کاردستش اومد چون ازم فاصله گرفت.نمیدونم چرا یکی مثل ترانه این همه پیشنهاد از پسرهای خوش تیپ داشت ومن…البته چیز عجیب ودور از انتظاری نبود.خب ترانه از همه لحاظ از من سر بود.قیافه، تیپ،ثروت وسرزبون و… من چی!؟ یه دختر چاق و تنبل وگوشه گیر و از لحاظ خونواده هم که بی ثبات.احساس میکردم اگه بچه ها پی به شرایط خانوادگیم ببرن سوژه میشم. صدای شاگرد راننده که انگار هنجره اش لوله بخاری بود توی محوطه پیچید. سریع رفتم وسرجام نشستم. به گوشی مهران اس دادم: نیم ساعت دیگه میرسم.از جام بلند شدم وکنار صندلی راننده ایستادم: آخر کمربندی پیاده میشم.
    پیاده شدم وچشم چرخوندم مهران در حالی که به موتورش تکیه داده بود دستهاشو به دو طرفش باز کرد و بلند فریاد زد: هم وطن خوش آمدی.
    نزدیکم شدو محکم زد پشتم: چطوری مزمز؟
    شاکی گفتم: دردم گرفت مهران چه خبرته؟
    به هم دست دادیم وبه سمت موتورش براه افتادیم.

    دورکمرشو محکم چسبیدم :مهران جون مامان یواش تر برو.شالم از سرم افتاد!
    اما گوشش بدهکار نبود هر دقیقه تک چرخ هم میزد با وجود ساکی که بینمون بود به سختی خودمو خم کرده بودم به سمتش تا نیفتم.به خونه که رسیدیم در حالی که پیاده میشدم محکم زدم پشت گردنش و گفتم: هر وقت از زندگی سیر شدم دوباره سوار موتورت میشم.
    نیشخندی زد:یعنی هنوز زندگی رو دوست داری؟
    حالم گرفته شد.راست میگفت ما خیلی پوست کلفت بودیم که هنوز به زندگی ادامه میدادیم.
    لامپها خاموش بود.از مهران تشکر کردمو به اتاقم اومدم.با دیدن منظره روبروم اومدم بیرون.مهران هنوز توی هال بود انگار توقع داشت که برگردم.با تعجب گفتم: چرا مامان تو اتاق منه؟
    خندید: مثل اینکه طلاق گرفته ها!! توقع که نداری هنوز اتاقهاشون یکی باشه.
    این حرفو زد وبه اتاق خودش رفت.بله من با مادرم هم اتاقی شده بودم.یه تخت دیگه هم روبه روی تخت من سمت دیگه اتاق بود ومادرم اونجا خوابیده بود.من نمیدونم این دیگه چه مسخره بازیه!!
    فقط مانتومو درآوردم وخزیدم زیر پتو وخوابم برد.
    [
    فصل دوم:
    شیشه رو پایین دادم وهوای مطبوع صبحگاهی تابستونی رو داخل ریه هام کردم.آقا کسرا با خشکی تمام گفت: شیشه رو بدین بالا سرما میخورین!
    درهمون حالت با لبخند گفتم: هوای به این گرمی سرما کجا بوده!
    انگار گوشهاش کر بود چون دوباره حرفشو با همون لحن تکرار کرد مثل نواری که به عقب برگشته باشه: شیشه رو بدین بالا سرما میخورین!
    انگار حرف زدن با این تانکر بی فایده بود.شیشه رو دادم بالا وتکیه دادم.تو این یکساله که دانشجو بودم تابحال بابلسر نیومده بودم.این اولین بار بود زیاد به محله ها آشنایی نداشتم.کنجکاوی هم به خرج نمیدادم که اسم خیابون وکوچه حفظ کنم.اصراری هم به دونستن بیشتر نیست هر وقت خواستم برم بیرون با زهرا تماس میگیرم.
    رو به کسرا پرسیدم: شما با خانوم شریفی نسبتی دارین؟
    جوابی نشنیدم.با خودم گفتم نکنه کره یاگوشهاش سنگینه!.شونه هامو بالا انداختم وبه بیرون خیره شدم. به گوشی زهرا پیام دادم: این یارو کَره؟
    جواب داد: کسرا رومیگی؟ نه بابا کلاً کم حرف میزنه.
    وارد یه کوچه شدیم که اون ته مَها سبزی چشم نواز دریا دیده میشد.کوچه سنگ وخاکی بود وباریک ، احساس میکردم اگه کسرا واسه یه لحظه تعادلش رو از دست بده آینه بغل های ماشین اسقاطیش به دیوار میخورن وکنده میشن.تقریباً وسطهای کوچه کمی گشادتر میشد هنوز تا ته کوچه کلی راه بود.توی همین قسمت گشادتر یه دربزرگ وسنگین شبیه در قلعه بود آدم از دیدن بیرونش وحشت میکرد خدا داخلشو ختم به خیر کنه.کسرا تندی از ماشین پرید پایین ودروبازکرد.سرمو همون داخل ماشین خم کردمو از شیشه جلو سعی کردم داخلو دید بزنم اما زیاد موفق نشدم.چند دقیقه ای گذشت وکسرا سروکله اش پیدا شد نشست پشت فرمون وآهسته داخل حیاط شدیم.استرسی که میشم ته دلم خالی میشه وپیچ میخوره.با دیدن منظره باغ روی صندلی عقب ماشین یخ میزنم.یه باغ خیلی بزرگ زیبا ولی وهم انگیز مثلاً تابستونه اما کلی برگ خشک شده روی زمینه انگار سالها پاییزو بهار با هم مخلوط شده بودن وکسی دست به سر وروی باغ نکشیده بود. درِ سمت من توسط کسرا باز شد: بفرمایین خانوم ناصری.
    به خودم اومدم واز جام کنده شدم بدون اینکه به کسرا نگاه کنم در حالی که چشم میچرخوندم تا زیبایی باغ رو توی یه نگاه تجزیه وتحلیل کنم گفتم: ممنون .
    یه استخر خیلی بزرگ درست وسط حیاط بود که توش لجن بسته بود وروش کلی برگ بود یه عمارت بزرگ وقدیمی سر دیگه باغ بود که با جایی که من ایستاده بودم فاصله زیادی داشت.ویه ساختمون نسبتاً نوساز وکوچکتر هم همین ابتدا وجود داشت به غیر از محوطه کوچکی جلوی هر ساختمون و اطراف استخر سرتاسر باغ پر بود از درختان کاج.احساس کردم کسی پشت پنجره اتاق زیر شیروانی عمارت قدیمی ایستاده وقتی متوجه نگاه من شد از پنجره فاصله گرفت.رو به کسرا گفتم: کسی اونجا زندگی میکنه؟
    کسرا با سردی جواب داد: نه.
    وقبل از اینکه ادامه حرفمو بزنم با تحکم گفت: لطفاً در مسائلی که به شما مربوط نیست دخالت نکنین.
    خیلی بهم برخورد تصمیم گرفتم اصلاً با این مرد خشن همکلام نشم.جلوجلو به سمت ساختمون نوساز راه میرفت.سرمو به سمت تراس گرفتم.پیرزنی خوش استایل عصا به دست با مَنِشی شاهانه ونگاهی مغرور به من زل زده بود بی اخیار در حین راه رفتن سرمو به نشونه سلام تکون دادم و از زیر تراس رد شدیم ودیگه ندیدم جواب سلاممو داد یا نه!
    البته ساختمون نوساز که میگم همچین تازه ونو نبود! نسبت به عمارت ته باغ تازه بود واِلا این هم دست کم از زیرخاکی نداشت.
    **فصل سوم:
    دستهامو محکم روی گوشم گذاشتم.خیر سرم اومده بودم خونه درس بخونم اما از روزی که اومدم همه اش شاهد متلک های مامان وبابا به هم بودم این دو هفته بهم زهر شده بود خداروشکرکه فرداش قرار بود برگردم.دستهامو که همچین حجاب خوبی برای نشنیدن صداها نبود رو ازروی گوشهام برداشتم احساس کردم صدای یکیشون قطع شده.از اتاقم اومدم بیرون.مامان روی راحتی جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت گریه میکرد.به سمت آشپزخونه رفتم واز یخچال لیوان آبی برداشتم.لیوان آب رو به دستش دادم ازم گرفت: مرسی مهناز جون.
    روی مبل کناری نشستم: بازم دعوا !! خسته نشدین؟
    لیوان رو روی میز گذاشت وبا انگشت های ظریفش شروع کرد به مالیدن شقیقه هاش:خجالت هم نمیکشه!
    پرسیدم: مگه بابا چی میگفت؟
    قیافه حق به جانبی گرفت: به من میگه بیا بریم خونه دوستم مهمونی!
    طوری نگاهم کرد که انگار منتظر بود طرفشو بگیرم اما من با خونسردی گفتم: خب باهاش برو.
    چشمهاشو گرد کرد:هیچ معلوم هس چی میگی؟ مثلاً ما ازهم طلاق گرفتیما!!!
    از کوره در رفتم: طلاق !! کو؟ من که جدایی نمیبینم!خجالت هم خوب چیزیه
    از جام بلند شدم ودرحالیکه از عصبانیت پامو به زمین میکوبیدم به سمت اتاقم اومدم ودر روبستم.
    از توی اتاق داد زدم:این دفعه برم دیگه برنمیگردم تا شما دوتا بچه تکلیفتونو روشن کنید.
    به نظرم از مامان من پررو تر تو عالم وجود نداشت.طلاق گرفته بود اما همچنان داشت تو خونه پدرم زندگی میکرد.از پول بابام که خرج میکرد هیچ!، مهریه اش رو هم میخواست.واز پدرم هم بدبخت تر وجود نداشت که اول زنشو طلاق داده بعد داره مهریه اش رو میده.
    به گوشی نسرین پیام دادم: بلیط واسه ساعت چنده؟
    جواب داد: ساعت هشت صبح.کاش قبول میکردی امروز میرفتیم.
    من هم از خدا خواسته جواب دادم:باشه.زنگ بزن تعاونی اگه داره امروز میریم
    یه ربع بعد به گوشیم اس داد: ساعت هشت امشب حرکت.
    به ساعت نگاه کردم ساعت سه بود. وسایلهامو جمع کردم ولباسهامو از روبند برداشتم.به گوشی مهران پیام دادم: از بابا واسم پول بگیر.امشب میرم
    فوراً زنگ زد.جواب دادم:جانم؟
    -سلام.چی شد؟مگه فردا نمیخواستی بری؟
    -چرا.اما به دلیل صمیمیت خانواده امشب میرم که دلم بیشتر تنگ شه.
    -لوس نکن خودتو!! چیزی شده باز؟
    -همون شرایط همیشگی.حالا واسم پول میگیری یانه؟
    -چقدر میخوای؟
    -زیاد بگیر تابستون هم میمونم
    با صدای بلند خندید: بابا هم داد!!
    وبعد ادامه داد: بعد از دانشگاه میرم گاراژ هر موقع خواستی بری بگو خودم میام میبرمت.

    نتونسته بود زیاد واسم پول بیاره.همون قدر هم که کنده بود خودش کلی بود.البته بابا آدم خسیسی نبود،این چند وقته یه خورده دستش تنگ بود. چند دقیقه ای منتظر موندیم تا نسرین هم برسه بعد از مهران خداحافظی کردمو سوار اتوبوس شدیم.
    نسرین با خنده گفت: چه تیپی زدی!!
    زدم به پیشونیم:آخ دیدی چی شد؟
    طفلک با ترس گفت:چی شد؟
    -مانتوتو جا گذاشتم.
    با یه حالت خنده داری نگاهم کرد: مانتوی من دست تو چیکار میکرد؟!
    -میخواستم بیام اینجا پوشیدم.
    -کدومو؟
    -سفیده.
    -ای درد ! گذاشته بودم هوا گرمی بپوشمش.
    بعد با محبت گفت:اشکال نداره حالا همه اش سه هفته میخوایم بمونیم اونجا.
    با خونسردی گفتم:واسه تو نگفتم که!خودم میخوام تابستون اونجا بپوشم
    با تعجب گفت: مگه ترم تابستون برمیداری؟
    -اوهوم
    -پول ریختی به حساب دانشگاه؟
    با تعجب گفتم:پولِ چی؟
    -یه مقدار باید پول بریزی تا تابستون سایت انتخاب واحد واست باز بشه که دیگه فرصتش تموم شده.
    تو صندلیم فرو رفتم: وای…
    حالا باید چیکار میکردم؟ ابداً دوست نداشتم سه ماه تابستونو برگردم به خونه…کسرا ساکم رو گذاشت پشت در.چند ثانیه بعد خانومی حدوداً ۴۰-۴۵ ساله اومد نزدیک وساکم رو برداشت. سلام کردم.جوابی زیر لب گفت وبا دستش هدایتم کرد که داخل بشم.با دو دستم کیف دستی کوچکم رو جلوی شکمم گرفته بودم.یه سالن نسبتاً بزرگ که پر بود از تابلو ها واشیاء با طرح های قجری. مبل های سلطنتی .پرده های ضخیم وقهوه ای سوخته با کتیبه های هخامنشی.طرح کلی خونه قهوه ای بود. بیشترش هم تیره.(کلاً دکور ناشیانه بود،انگار هدف فقط گذاشتن اشیاء گرون قیمت بوده وفخر فروشی) حال وهوای خونه بوی مرگ میداد.حتی پرده ها رو هم جمع نکرده بودن که لااقل نور بیرون فضای خونه رو زنده کنه.یکی نیست به من بگه تو حرف نزنی میمیری! رو به اون خانوم گفتم: چرا پرده ها رو جمع نمیکنی؟ اینجا خیلی تاریکه!
    جواب داد: خانوم نمیذارن
    پرسیدم: چرا!! آخه روشنتر باشه قشنگیه خونه بیشتر به چشم میاد که!
    یهو صدای خش داری از پشت سرم گفت: اون پرده ها هیچ وقت کنار نمیرن.
    یا حضرت فیل! از نزدیک خیلی وحشتناک تره.شبیه مومیاییه.نفسم توی سینه ام حبس شد.همون پیرزنه روی تراس بود.چند تا پله پایین اومد وهمونجا روی راه پله ایستاد.همینطوریش که از من بالاتر ایستاده بود سرش رو هم بالا گرفت وبه سختی به من نگاه کرد: اسمت چیه؟
    به جون خودم اسممو یادم رفت.همینطوری نگاه کردم.خانومه به پهلوم زد:خانوم با شماست.
    به خودم اومدم:مهناز
    دوباره با همون حالت پرسید: چند سالته؟
  • نوزده
  • خیلی جوون نیستی برای کار کردن!
    سرمو پایین انداختم ودر دلم خونواده ام رو سرزنش کردم .جواب دادم: به پولش احتیاج دارم.
    سرشو تکون داد ودر حالی که دوباره به سمت اتاق های بالایی میرفت با صدای بلند گفت: زری اتاقو به مهناز نشون بده.
    زری خم شد وساکم رو از روی زمین برداشت گفت:به دنبالم بیاین

فصل پنجم :
-مهناز یه چیزی!
هدفونو از گوشم درآوردم: چیزی گفتی؟
نسرین: من تابحال این موقع شب تو راه نبودم.حالا ماشین از کجا گیر بیاریم؟
(نسرین یک سال از من جلو تر بود اما به دلیل اینکه تو اکثر درسهاش در جا زده بود میشد گفت فقط ۱۰-۱۲ واحد جلو بود.)
راست میگفت ما همیشه طوری حرکت میکردیم که هوا روشنی اینور میرسیدیم اما ایندفعه ساعت ۱۲- یک شب میشد.ساری رو که رد کردیم فکری به سرم زد.سریع با ترانه تماس گرفتم.کلی بوق خورد بعد زمانی برداشت که فکر کردم خوابه ومیخواستم قطع کنم.در حالی که مثل همیشه اول صدای قهقهه اش اومد جواب داد:جونم عشقم؟
-مرگ! سلام
-سلام خوبی؟
-مرسی.ترانه جون زیاد شارژ ندارم.کجایی؟
صدای بوق اشغال اومد.تاخواستم فحش بدم گوشیم زنگ خورد.ترانه بود،فوری جواب دادم: دربدر چرا قطع میکنی؟
خودشو لوس کرد: خب،خودت گفتی شارژ نداری دیگه!!
خنده ام گرفت:قربونت جیجر.حالا بگو کجایی؟
با یه حالت کشدار وبا منظوری گفت: با شاهینم.چطور؟
به یادم اومد که شاهین پسرخاله اشه.بی تفاوت گفتم: یعنی نمیتونی بیای دنبالم؟
با نگرانی گفت: کجایی؟

  • توراهم تا ۲۰ مین دیگه میرسم.
  • باشه میام.اتفاقاً ما هم بیرونیم.
  • مرسی ناناز.پس میدون هزارسنگر منتظرم باش.
    با خنده گفت:به روی چشم.منتظر هستیم..ومو به سمت نسرین کردم.شبیه گاوهای وحشی شده بود انگار داشت منو پارچه قرمز میدید ومیخواست شاخم بزنه.ناخوداگاه لبخند زدم.یهو قاطی گفت: واسه چی زنگ زدی به اون لک لک!مگه خودمون اینجوری ایم؟
    ومچ دستشو کج کرد. از لفظش خنده ام گرفت: راست میگیا! ترانه خیلی شبیه لک لکه.
    وبا صدای بلند خندیدم.
    نسرین با عصبانیت: کوفت.زنگ بزن بگو نمیخواد بیاد
    با خنده از جام بلند شدم: حالا که زنگ زدم.
    کمی خودمو به سمتش خم کردم: خاک تو سرت داره با پسرخاله اش میاد.بذار ببینیم چه شکلیه!
    لبهاشو غنچه کرد.کمی فکر کرد وبعد با حالتی که انگار به نتیجه رسیده باشه گفت: وای بحالت اگه پسره زشت باشه!
    اون هم از جاش بلند شد.سرعت اتوبوس کم شد.شاگرد راننده داد زد:هزار سنگر..
    ودوباره تکرار کرد.به اتفاق نسرین پیاده شدیم.با فاصله کمی از ما ۲۰۶ آلبالویی ترانه پارک شده بود.به محض اینکه شاگرد راننده ساکم رو از بغل ماشین درآورد.ترانه وشاهین هم از ماشین پیاده شدند.نگاه گذرایی به شاهین انداختم وبه سمت ترانه دویدم.همدیگه رو بغل کردیم.بعد از تو بغلش دراومدم ورو به شاهین سلام کردم.نسرین هم با هردوی اونها سلام کرد.شاهین یه جوون نسبتاً قد بلند،حدوداً ۲۷-۸ ساله سفید پوست چشمهای قهوه ای روشن با موهای خرمایی مجعد.تقریباً شبیه به ترانه بود.وقدش با ترانه که کفش پاشنه ده سانتی پاش کرده بود برابری میکرد.شاهین پشت فرمون نشست وترانه هم کنارش من ونسرین هم پشت نشستیم.در حالت عادی که بی ریخت بودم،با گذشت چند ساعت توی اتوبوس قشنگ آرایشم ماست شده بود وصورتم کپک زده بود.من مونده بودم شاهین به چیِ من هر دقیقه از آینه ماشین زل میزنه.احتمالاً داشت توی دلش دختر خاله خوشکلشو به خاطر دوستی با من سرزنش میکرد.
    با صدای ترانه به خودم اومدم: مهنازی! بریم خونه ما؟
    فوراً جواب دادم:نه عزیز.تا همینجاش هم مزاحم شدم بسه.
    قیافه اش رو لوس کرد: چه مزاحمتی؟نکنه دوست نداری بیای؟
    مهربون نگاش کردم: نه دیوونه! باید برم خوابگاه.ناسلامتی فردا اولین امتحانه.ایشالله یه شب دیگه.
    هرچند به ظاهرش میخورد راضی نشده باشه اما گفت: قول دادیا!
    بهش لبخند زدم.جای تعجب داشت که شاهین اصلاً حرف نمیزد.اگه موقع سلام کردن صداشو نشنیده بودم.مطمئن میشدم که لاله.رو به ترانه گفت: کدوم طرف برم؟
    ترانه هم بهش آدرس خوابگاه رو داد.
    ابتدا نسرین پیاده شد.درحالی که داشتم پیاده میشدم رو به ترانه گفتم:بازم شرمنده که مزاحم شدم.
    ترانه مشکوک نگاهم کرد: چی شده تو جوجه مودب شدی هی تعارف تیکه پاره میکنی؟!!!
    با دست زدم پشت سرش: گمشو لوسسس
    شاهین هم خنده اش گرفت.رو به اون هم تشکر کردم، با طمانینه جواب داد: خواهش میکنم وظیفه بود.
    از ماشین پیاده شدم.خنده ام گرفته بود.چه وظیفه ای؟
    نسرین زنگ خوابگاهو زد.پس از دقیقه ای در باز شد به گوشی ترانه اس دادم: میذاشتی این طفلک پاش به ایران باز بشه بعد تورش میکردی!
    جواب داد:گول نخور هنوز موفق نشدم.
    …..
    تو آلاچیق نشسته بودمو سرم رو روی میز گذاشته بودم.گرما اَمونم رو بریده بود.با صدای زهرا سرم رو بلند کردم.چشمهامو به زور باز کردم: دیدی؟
    کتابشو روی میز گذاشت با قیافه ناراحت گفت:آره.
    از قیافه اش میشد فهمید چند شدم.دوباره سرمو روی میز گذاشتم.زهرا تو دیدم بود،گفتم : افتادم.نه؟
    با دلخوری گفت: چرا درس نمیخونی مهناز.با ۹ افتادی.یکم میخوندی قبول بودی.
    ابروهامو بالا انداختم: دلت خوشه ها!! واقعاً فکر میکنی برگه ها رو تصحیح میکنن؟
    ابروهاش تو هم رفت: نه پس به هرکی با توجه به چشم وابروش نمره میدن!!
    با حالت خواهرانه ای ادامه داد: دیوونه.تا الان سه تا درس رو نمره اشو زدن.دوتا رو با ده پاس کردی. یکیش رو هم که افتادی. با این وضع پیش بری این ترم هم مشروطیا! حد اقل این آخریو بخون.
    واسم اصلاً مهم نبود حتی اگه اخراج میشدم.بی تفاوت گفتم: واسه اون قضیه چیکار کردی؟
    اون که بی تفاوتی من رو دید بیخیال شد وگفت: به بابا ومحمد داداشم سپردم، یه چند مورد پیدا شد.یکیش حقوقش کم بود یکی ساعت کاریش بد بود، خلاصه هر کدوم یه عیبی داشت.ترانه چیکار کرد؟
    با کلافگی گفتم: وای خدا گفتی ترانه..دیوونم کرده.هر چی مورد کاری پیدا کرده یا منشی بوده یا مسئول فروش یا هر چیزی که احتیاج به بَرورو داشته.شغل های اون به درد تیپ خودش میخورن نه منِ پَخمه.
    توی فکر فرو رفت: یه مورد دیگه هم هست اگه جور بشه اون خوبه.
    بعد رو به من:اشکالی نداره اگه طرفهای ما باشه که!(منظورش بابلسر بود)
    سرمو بلند کردم: نه فرقی نمیکنه. حالا چی هس؟
  • پرستاری.
    فوری گفتم: من کهنه مُهنه نمیشورما! اعصاب بچه هم ندارم.
    خندید: حالا کی گفت بچه اس؟
  • پس چی؟
  • طرف یه پیرزنه .از اون تر وتمیزها.البته هنوز اوکی نشده.اون ماموریت مامانه.هروقت راضی شد تو اولین گزینه ای.اگه درست بشه بیشتر نقش همدم داری تا پرستار.
    میشد گفت مورد خوبی بود.حداقل مجبور نبودم تو محیط عمومی کار کنم.اتاق مربعی شکلی بود بهش میخورد ۲۵ متری باشه.یه قسمت از دیوار نیم متری به شکل مستطیل داخل تَر بودو یه میله هم به فاصله یک و نیم متری از زمین، از دوطرف مستطیل رد شده بود بهش میخورد جای آویز لباس باشه.یه دست رخت خواب هم گوشه اتاق بود. یه پنجره بزرگ رو به دریا داشت. البته فقط جهتش به دریا بود، دریایی دیده نمیشد.چون یه عالمه درخت توی باغ بود ودر انتها یه دیوار خیلی بلند. جلوی پنجره ایستادم وبی توجه به حضور زری گفتم: چه آدمهای عجیبی!
  • چیزی گفتین؟
    سرمو به سمتش برگردوندم.خداروشکر حرف بدی نزده بودم ولی دستپاچه گفتم: چرا ته باغ دیواره؟این طوری که دریا دیده نمیشه!
    چند ثانیه ای نگام کرد.انگار دوست داشت باهام حرف بزنه اما هنوز بهم اعتماد نداشت.سرشو انداخت پایین ودر حالی که از اتاق خارج میشد گفت: کاری داشتین صِدام کنین.دستشویی، حموم هم بین اتاق شما وخانومه.
    واتاق رو ترک کرد.یاد حرف زهرا افتادم که میگفت خانوم شریفی آدم عجیبیه وبا کسی رفت وآمد نداره.میگفت بعد از مرگ دخترش دیگه از خونه بیرون نیومده.از بخت خودم خنده ام میگیره: مثلاً از خونه خودمون میخواستم فرار کنم که سه ماه تابستون تشنج اعصاب نداشته باشم اما حالا…
    از ساکم وسایل هامو درآوردم.۴-۵ دست بیشر لباس نیاورده بودم با دوتا مانتو که یکیش کتان کاغذی کرم رنگ بود واون یکیش هم مشکی.خداروشکر مانتو هامو با آویزش آورده بودم.اون دوتا رو آویزون کردم.مابقی لباسهام رو هم تا کردمو گذاشتم زیر جالباسی رو زمین.آینه ام که سایز متوسطی داشت رو از کیفم درآوردم گذاشتم لبه پنجره.لوازم آرایش هام رو هم جلوش چیدم.تنها کتابی که با خودم آورده بودم کتابی بود که استاد فارسی عمومی به عنوان منبع ترم یک بهمون معرفی کرده بود.چون شعرهاش قشنگ بود به کسی نبخشیده بودمش. نگاهی به اتاق انداختم: عجب منظره ی باشکوهی!!
    روی فرش چهارزانو نشستم.من مونده بودم زهرا از چی ثروت اینا تعریف میکرد.یعنی نداشتن یه تخت واسه من بگیرن بذارن تو اتاق که من رو زمین نخوابم!!!!
    با صدای زنگ موبایلم از فکر کردن به این اتاق رویایی بیرون اومدم.شماره ترانه بود.اصلاً اعصاب حرف زدن با این دختره پرچونه رو نداشتم.سایلنت کردم وبعد از قطع شدنش خاموش کردم.حوله ام رو برداشتم واز اتاق اومدم بیرون.در اتاق خانوم شریفی باز بود.کمی سرمو خم کردم ، روی یک صندلی چوبی نشسته بود واز پنجره روبه تراس به بیرون زل زده بود.رد نگاهشو دنبال کردم داشت به همون خونه قدیمیه نگاه میکرد.با صدای زری نگاهمو از خانوم گرفتم: میخواین برین حموم؟
  • بله
    با قیافه ای عبوس گفت: آب گرمه میتونین تشریف ببرین
    یه بچه ۵ ساله هم میتونست از لحن زری تشخیص بده که منظورش اینه که فضولی ممنوع!!
    سری تکون دادم.زری به سمت آشپزخونه رفت.دوباره به اتاق نگاه کردم تا ببینم عکس العمل خانوم شریفی نسبت به فضولی من چی بوده.اما اثری از اون نبود.صندلی هنوز همونجا بود.مگه چند ثانیه حرف زدن من با زری طول کشید!تو دلم گفتم: پیرزن جِرقی عجب واکنش سریعی داشت!!!موم که چه عرض کنم! تاریکخونه.یه رختکن یه متری داشت که به وسیله یه در نازک آهنی زنگ زده از حموم ۶ (۲×۳) متری جدا شده بود.لابد خونوادگی میومدن حموم که اینقدر بزرگ ساخته بودنش . همه ابعادش هم با کاشی های قهوه ای تیره پوشیده شده بود.کلید لامپ درست پشت در اولی بود.لامپش از این زرد پُرمصرفهای قلمبه کم نور بود که من از بچگی از این لامپها بدم میومد یه جورایی غصه ام میگرفت. با دیدن دوش آب خنده ام گرفت.انگار اول لوله اش رو جویده بودن بعد به شیر آب وصل کردن.یه سردوش آهنی زنگ زده هم به سرش وصل بود درست روبه روی شیر آب یه آینه بدون قاب به دیوار بست داده شده بود.من هنوز در حیرتم که ثروتی که زهرا ازش حرف میزد کجاست!!!!
    شیر آب سرد رو تاآخر باز کردم.با پام لگن وکاسه ای که زیر شیر بود رو کنار زدم وزیر لب گفتم: این حجری ها هنوز از تشت ولگن استفاده میکنن!
    وشیر مخصوص دوش رو باز کردم ابتدا چند قطره آب چکید وبعد با ضربه مهیبی که به سرم وارد شد علت استفاده از لگنشون رو فهمیدم.سرم رو چسبیدم وسردوشی رو که کنده شده بود رو از روی زمین برداشتم وبه گوشه ای گذاشتم. خدا رو شکر فاصله ام با دوش زیاد نبود واِلا حتماً سرم میشکست.آروم وبی صدا مثل بچه آدم لگن رو کشیدم زیر شیر آب و شیرِدوش رو بستم.به شامپوهای توی رختکن نگاهی انداختم. جالب بود که شامپو بچه هم بینشون بود،با خودم گفتم حتماً مال نوه اشه.شامپو بچه رو برداشتم ابتدا سرم رو خیس کردمو بعد طبق عادت رو به آینه ایستادم، چشمهامو بستم وشروع کردم به کف مالی کردن سرم.احساس کردم باد خنکی به بدنم خورد به سرعت چشمهامو باز کردم از نَدیدن تصویر خودم توی آینه جاخوردم.سریع چشمهامو آب زدم ودوباره نگاه کردم اما من توی آینه بودم.نفسمو بیرون دادم.چند بار سوره ناس رو خوندم قلبم به شدت میزد.زود خودمو آب کشیدم ایندفعه با چشمهای باز.فقط حوله ام رو از زیر بغلم تا نزدیک زانو هام به دورم پیچیدم ولباسهام رو زدم زیر بغلم ودویدم از حموم بیرون.به محض خروجم جوونی که رو مبل نشسته بود در حالی که سرشو به سمت بالا میگرفت گفت: بالاخره بیدارشدی مادر!
    اما با دیدن من سریع سرشو پایین انداخت وبا عصبانیت گفت: این چه وضعیه خانوم؟
    از شدت دستپاچگی میخواستم برگردم توی حموم اما با یادآوری اون اتفاق پشیمون شدم وبه سمت اتاقم دویدم.پشت در نشستم.چند ثانیه طول کشید تا تنفسم به حالت عادی برگرده.عجب حمومی بود!!! چهره پسره اصلاً شبیه به مادرش نبود.سبزه، موهای مشکی نسبتاً بلند ولَخت که اون هارو به عقب زده بود.اندام نسبتاً درشتی داشت با اینکه جوون بود اما تیپ مردونه ای زده بود.با خودم گفتم حتماً به شوهره رفته. هرچی که بود تا اینجا در اولین برخوردهام با اعضای خانواده گند زده بودم.خدا رو شکر حوله ام بزرگ بود!از جام بلند شدم ولباسهامو پوشیدم.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان نفرین یک جسد پارت اول

رمان نفرین یک جسد پارت دوم

رمان نفرین یک جسد پارت سوم

رمان نفرین یک جسد پارت چهارم

رمان نفرین یک جسد پارت پنجم

رمان نفرین یک جسد پارت ششم

رمان نفرین یک جسد پارت هفتم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!