رمان گروگانگیر

رمان گروگانگیر پارت اول

رمان گروگانگیر پارت اول

رمان گروگانگیر پارت دوم

رمان گروگانگیر پارت سوم

رمان گروگانگیر پارت چهارم

رمان گروگانگیر پارت پنجم

رمان گروگانگیر پارت ششم (آخر)

خلاصه:

داستان راجع به دختریه که هجده سال از عمرش رو در فرانسه همراه مادر و برادرش گذرونده…
تا اینکه سر و کله ی پدرش پیدا میشه و طی اتفاقاتی برای زندگی کوتاه با پدرش به ایران میره…
پدرش پلیس و توی عملیات و مبارزه با یه باند قاچاق بوده و ناخاسته دخترش وارد بازی میشه و طعمه ی مافیا قرار میگیره…فرانسه-پاریس

از کلاس کنگفو خارج شدم به سمت فراری قرمز رنگ داداشیم رفتم…
بدون اینکه درش رو باز کنم از روی در پریدم و پشت فرمون نشستم…
اهنگ مورد علاقم رو گذاشتم و صدا رو تا اخرین حدّ بالا بردم با گاز وحشتناکی از محل پارک در اومدم، حوصله ی خونه نداشتم تصمیم گرفتم برم شانزلیزه و یکم خرید کنم…
برای همین بدون رعایت قوانین که هیچوقت تو مخ من جا نمیگرفت فرمون رو سمت راست چرخوندم…
صدای بوق ماشین از پشت سرم اومد واسش رو هوا بوس فرستادم خوش باشه ، هرچند نفهمید و چند تا فحش از زبان بوق بهم داد…
صدای زنگ موبایلم باعث شد ضبط رو کم کنم…نگاهی به صفحه موبایل انداختم و با دیدن عکس نوژن شکلکی داغون برای عکسش در اوردم و جواب دادم: جونم؟
نوژن- زهرمار جونم، باز تو دیدی من خوابم ماشین منو بردی
بلند خندیدم تا حرصش بیشتر در بیاد و گفت:حالا که اتفاقی نیوفتاده ماشینت سالمه
نوژن-با اون دست فرمونه دیوونه ی تو بعیده سالم باشه…بیا خونه

  • یکم برم خرید بعد میام
    نوژن- بیا خونه بهت میگم…مامان ناراحته به منکه چیزی نمیگه، بیا شاید به تو گفت
    ابروهام از تعجب بالا رفت:ناراحته!!! مگه جلسه های دوستانه و باشگاه و کاشته گونه و پروتز لب و تتو ابرو و زیبایی اندام و خرید های هرروزه و دوستای خفن میذارن مامان نارحت بشه؟
    نوژن در حالی که معلوم بود خندش گرفته گفت:مامان اینارو بشنوه میکشتت…پاشو بیا خونه ببین چه مشکلی داره
    بازدمم رو با حرص دادم بیرون و در حالی که مسیرم رو تغییر میدادم گفتم:باشه اومدم
    بدون خداحافظی تلفن رو قطع کردم …
    واسم عجیب بود که چیزی مامانم رو ناراحت کنه…
    مامان اصلیتش روسی بود اما تو ایران زندگی میکرده که به طور اتفاقی با پدرم اشنا میشن و ازدواج میکنن…
    نمیدونم بینشون چی پیش میاد یعنی مامان نگفت که بدونم…وقتی من سه سالم بود و نوژن هفت سالش سر یه چیزی که اونم نمیدونم از بابام جدا میشه و بساطش رو جمع میکنه ( که البته من و نوژن هم جزء بساطش بودیم) میاد فرانسه پیشه برادرش و با ارث پدری میترکونن…
    همیشه برام عجیبه و جای سوال داره که چرا با وجود اینکه هجده سال از اون روز میگذره حتی یکبار هم بابام رو ندیدم البته نوژن میگه متوجه شده چندباری مامان تلفنی با بابا صحبت میکنه و میگه:”تو قول دادی دیگه سمت بچه ها نیای قسم خوردی” اما منکه این چیزا تو مُخم نمیره و باید خودم ته و توی همه چیز رو در بیارم افتادم دنبال حل این مسئله…
    اما کنجکاوی من همانا و گیج شدنم همانا…
    دریغ از یک عکس که طی جاسوسی مفیدم از بابام پیدا کنم…
    خودم رو به همون اسمش تو شناسنامم دلخوش کردم ” بهروز ماجد “
    باز خوش به حاله نوژن که یه چیزایی از بابا یادشه…
    طی تحقیقاتی که از نوژن به عمل اوردم فهمیدم که اون زمان مامان و بابا مدام باهم دعوا میکردن و مامان از بابا مبخواسته بین اونو شغلش یکی رو انتخاب کنه، این دعوای هر روزه ی اونا بوده و اخر هم به طلاقشون ختم میشه…
    گاهی فکر میکنم اصلا پدری تو زندگیه ما وجود نداشته اما با علم اینکه ما نمیتونیم از زیر بُته در بیایم و پدری در به وجود اومدن ما نقش داشته اروم میشم…
    اخه هیچ نشونی ازش نیست حتی چهره ی من و نوژن هم شبیه مامانه ،من صورت گردی دارم با چشمای ابی که البته گاهی به سرمه ای میخوره پوستم سفیده و بینی و لبم هم خوش فرمه موهای بورمم به مامان رفته قد بلند و باریک که به قول نوژن شکننده ام…
    از ماشین پیاده شدم و رفتم تو خونه…
    نوژن داشت فیلم میدید با صدای در سمتم برگشت و با نیمچه اخم گفت:بالاخره اومدی؟
    یه لبخند خیلی گشاد زدم و گفتم:نه هنوز نیومدم
    بعد سوئیچ ماشین رو پرت کردم طرفش که اونم رو هوا گرفت و به طرفم اومد لپم رو کشید و برگشت به در اتاق مامان اشاره کرد و گفت:دو ساعته از اتاقش در نیومده
    یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم:میرم ببینم موضوع چیه
    هنوز اولین قدم رو برنداشته بودم که در اتاقش باز شد و با چشمای سرخ شده از اشک اومد بیرون…
    من و نوژن یه نگاه مشکوک بهم انداختیم و همزمان رو به مامان گفتیم:چی شده؟
    مامان نگاهش رو به ما دوخت و بعد از چند ثانیه نفسش رو با اه بیرون داد و گفت:من امشب یه مهمونی دارم که نمیخوام موقع اومدنش شما خونه باشید
    نوژن-کیه مهمونتون؟
    مامان اخم کرد و گفت:فقط کاری که گفتم رو کنید
    نوژن با بی قیدی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:به هر حال من دارم شام میرم بیرون شب هم نمیام
    مامان سرش رو تایید کنان تکان داد و گفت:خوبه
    بعد به من نگاه کرد و گفت:تو هم برو یه جایی
    با اعتراض گفتم:مامان من تازه از کلاس کنگفو اومدم، خسته ام
    با تحکم گفت:ناژین انقدر رو حرفه من حرف نزن
    با حرص نگاش کردم و گفتم: اجازه ی تعویض لباس که میدین
    سرش تکان داد و با گفتن خیلی زود به اتاقش رفت…
    رو پاشنه ی پا سمت نوژن چرخیدم وکاراگاهانه نگاش کردم:یعنی کیه مهمونش؟
    مثل همیشه بیخیال شونه بالا انداخت و گفت: از کجا بدونم، من رفتم دیرم شد
    ای خدا چی میشد نوژن هم مثل من فضول بود…خداییش تیم خوبی میشدیم دوتایی…
    رفتم سمت اتاقم که توی راهرو قرار داشت…یه راهروی کوتاه که اتاق من و نوژن روبروی هم اونجا بود، راهروییکه به سالن دید نداشت و اونروز چقدر به کار من اومد…
    دیدم هنوز که مهمون مامان نیومده پس یه دوش بگیرم…
    یکساعت بعد یه جین تیره و تاپ ابی پوشیدم موهامم که خشک کرده بودم بالایی بستم و رفتم از اتاق بیرون…
    اما انگار زیادی دیر شده بود و مهمون مامان اومده بود، صداها واضح بود پس ترجیح دادم توی راهرو بمونم و برای هزارمین بار از فالگوشی لذت ببرم…چیزی که واسم عجیب بود مامان با مهمونش که یه مرد بود با زبون ایرانی صحبت میکرد…
    ایرانی رو تقریبا بلد بودم البته یکم توش لنگ میزدم اما خوب و واضح میفهمیدم…
    صدای نیمه بلند مامان منو از افکارم شوت کرد بیرون:بس کن بهروز تو قول دادی
    مرد-میشا یکم انصاف داشته باش
    صدای پوزخند مامان:انصاف!!! من انصاف داشته باشم ، ببین کی داره از انصاف حرف میزنه…مردی که زن و بچش رو به کشورش به مردم کشورش فروخت
    یه لحظه هنگ کردم…حرفه مامان رو تو ذهنم هلاجی کردم ” زن و بچه ” یعنی اون مرد بابامه…بیشتر به مَخم فشار اوردم…مامان بهروز صداش کرد، تو شناسنامه منم…
    صدای مرد مانع از ادامه ی افکارم شد:من مسئول بودم…اگه دیدی انقدر راحت راضی شدم بچه ها باهات بیان و حتی قول دادم سراغشون نیام بخاطر نجات جون خودشون بود…من اونموقع تو عملیات خطرناکی بودم شما که خانواده ی من بودید رو هم خطر تهدید میکرد، مجبور شدم حضانت بچه ها رو بهت بدم…مجبور شدم که قول بدم سراغشون نیام ، من بخاطر اون قول لعنتی هجده سال با عکس کودکی بچه هام سر کردم…هردفعه زنگ زدم خواهش کردم التماس کردم بذاری بچه هام رو ببینم با تهدید و گریه زاری اونا رو ازم دور کردی…دیگه طاقت ندارم…نوژن و ناژین بچه های منم هستن حق نداری انقدر سنگ دل باشی
    مامان فریاد زد:من به سختی بزرگشون کردم نمیذارم ازم بگیریشون نمیذارم
    مرد-اونا بچه های هردومون هستن…فقط ماله تو نیستن که بخوام ازت بگیرمشون
    مامان-چرا…چرا حالا به فکرشون افتادی؟
    دوست داشتم بابام رو ببینم…انقدر واس اینکار عجله داشتم که دیگه به هیچی فکر نکردم و از مخفیگاهم خارج شدم…بابا داشت میگفت:میشا من بچه هامو…
    که با دیدن من حرفش قطع شد و با چشمای گرد شده زوم شد روی من…
    مثل ادمای مسخ شده نگام میکرد…
    من هم…
    حالا که میدیدمش میفهمیدم که چقدر به نوژن شباهت داره…
    مامان با قطع شدن حرف بهروز رد نگاهش رو دنبال کرد تا به من رسید و با دیدن من وحشتزده برخاست و دستاش رو جلو دهانش گذاشت و با صدایی که میلرزید گفت:ناژین تو…تو خونه ای!؟
    اصلا جاش نبود که بگم نه من الان بیرونم مجسمه ی مسخ شدم جلوت واستاده…
    یه لبخند رو لبای بهروز نشست…یه لبخندی که من حس کردم قشنگه و دوست داشتنی واسه همین منم لبخند زدم…
    بهروز بلند شد و همانطور که اهسته سمتم میومد گفت:این…این ناژین کوچولوئه منه؟
    مامان سمتم دوید و بازوم رو کشید و منو پشتش قائم کرد و گفت:نه…این ناژین دختره منه…فقط من
    بهروز بیتوجه به حرف مامان اومد سمتم به یه قدمیم که رسید ایستاد و گفت:چه بزرگ و خوشگل شده
    صدام در نمیومد یه حسی داشتم…یه حس غریب، شایدم یه حس عجیب…حسی که وادارم میکرد بپرم بغلش و عقده های پدر نداشتن رو خالی کنم…اما مامان مانع بود، یه مانعی که من درک میکردم خیلی بزرگه…
    مانع با قطره اشکی که از چشمای بهروز سرازیر شد شکست…
    دستای مامان از دور بازوهام افتاد…
    این یعنی اجازه میده برم بغلش… هنوز تو شک و دو دلی بودم که دیدم تو بغل بهروزم…طوری منو به خودش میفشرد که به حرف نوژن رسیدم استخونام داشت میشکست، هیچی نگفتم چون به اغوشش نیاز داشتم…اون لحظه برام مهم نبود چرا دیر اومده…
    کجا بوده…
    چرا ترکمون کرده…
    اون لحظه فقط اغوش پر محبتش مهم بود…اغوشی که گرم بود خیلی گرم…
    خیلی طول کشید که منو از خودش جدا کرد، چشمم به مامان افتاد داشت گریه میکرد…
    اونشب بهروز زود رفت…بدون اونکه چیزی رو توضیح بده رفت اما گفت برمیگرده گفت زود برمیکرده تا نوژن رو هم ببینه اما من میترسیدم دوباره برگرده ایران نمیخواستم بره…
    احمقانه بود که ازش کینه ای نداشتم…
    نوژن داشت من نداشتم…
    اما با این حال باید توضیح میداد باید میفهمیدم چی باعث شده ترکمون کنه…
    اونشب بعد از رفتن بهروز مامان رفت تو اتاقش و بیرون نیومد ، من موندم و یه دنیا سوال بی جواب.وی هواپیمای فرانسه-ایران نشسته بودم و به اتفاقات اخیر فکر میکردم به اینکه همه چیز چه زود اتفاق افتاد، به دیدار کوتاهه بهروز و نوژن که حتی نوژن اجازه نداد بهروز توضیح بده…به بیرون رفتنای هر روزم با بهروز…به نگرانی های مامان بابت این وابستگیه من به بهروز…
    اما من تازه بابامو پیدا کرده بودم و حاضر نبودم تحت هیچ شرایطی اونو از دست بدم…
    وقتی که بهروز همه ی گذشته رو برام توضیح داد حس کردم دیگه هیچ کینه ای ازش ندارم…
    بهروز-من قبل از ازدواج با میشا وارد دانشکده ی افسری شدم وقتیبا میشا ازدواج کردم مصادف بود با زمانی که به ارزوی کاریم رسیده بودم…هنگامیکه تو دو ساله شدی من وسط یه عملیات بزرگ بودم…یه عملیات خطرناک و بزرگ که خطرش من و خانوادم رو هم تهدید میکرد، میشا اون زمان گیر داده بود که من طلاق میخوام من دوستش داشتم و تموم اون مدت تو و نوژن رو بهونه ی نگه داشتنش کردم…اما وقتی دیدم کار من شمارو وارد خطر میکنه تصمیم گرفتم هرطور شده شما رو از خودم دور کنم اول پیشنهاد یه مسافرت به فرانسه رو دادم اما اون ساز مخالف زد که طلاق میخواد…در اخر تسلیم شدم و از اونجایی که موقعیت منو خوب میدونست حضانت شما رو خواست منم که میدونستم نگه داشتنتون پیشه خودم خطره قبول کردم اون زمان من تو موقعیت بدی بودم میشا خوب میدونست من سر قولم میمونم واسه همین ازم قول گرفت که سراغتون نرم وگرنه بچه ها رو با خودش نمیبره…منم چاره ای نداشتم قبول کردم، هردفعه خواستم بیام ببینمتون پشت تلفن با گریه و زاری قول و قسممو گوشزد کرد…اما ایندفعه دیگه نتونستم، اینکه دوتا همخونم دارن پا به پای من نفس میکشن و من ازشون دورم عذابم میداد…من نوژن رو درک میکنم که اونطور باهام برخورد کنه…راستش فکرش رو هم نمیکردم تو انقدر خوب باهام کنار بیای.
    اما من کنار اومدم…با پدرم واژه ای که سالها واسم حسرت شده بود…من دوستش داشتم …میخواستم که همیشه کنارم باشه برای همین وقتی پیشنهاد داد یه مدتی رو برم ایران پیشش با کله قبول کردم، با دعواهای مامان و اخم و قهر نوژن هم کوتاه نیومدم…بهروز با قول اینکه چند ماه دیگه من رو برمیگردونه مامان رو کمی راضی کرد…
    بهروز رفت تا منم بعد از درست شدن کارام برم پیشش…
    و حالا من بعد از گذشتن از اشک و ناله ی مامان و نگاهای دلخور نوژن تو هواپیما نشستم و میرم سمت کشوری که ازش فقط یه اسم میشناسم اونم تو شناسنامم… “تهران”

ایران-تهران

ضربه ای به در خورد و بعد از ان سرگرد امینی وارد شد…چشمانش میدرخشید و لبخند پهنش نشان میداد که چقدر خوشحاله…
سرهنگ ماجد سر بلند کرد و با دیدن چهره ی شادش گفت: چی شده امینی؟
امینی جلو رفت دستانش را روی میز حائل کرد و گفت:رادش رو توی مرز سیستان بلوچستان درست وقته جابجایی محموله گرفتنش
سرهنگ ماجد نیمخیز شد:خودش رو؟
امینی-بله،محراب رادش
سرهنگ لبخند پهنی زد و سرش را تکان داد:دیدی امینی همونطور که حدس میزدم…طبق اطلاعاتی که به ما دادن او محموله هفته ی اینده وارد میشد میدونستم اطلاعات درستی به ما نمیرسه برای همین گفتم از دوهفته قبلش اونجا رو زیر نظر بگیرن
امینی-بله، یکی از بزرگترین مافیا دستگیر شد
سرهنگ ماجد پشت صندلی اش ایستاد و گفت:درسته، محراب رادش یکی از بزرگترین مافیا بود…اما چیزی که برام عجیبه اینه که چرا خودش برای تحویل محموله رفت
امینی-محموله ایندفعه با دفعه های قبل فرق داشته…علاوه بر اینکه به مقدار سه برابر دفعه ی قبل هروئین داشته بلکه به همون اندازه شیشه هم همراهشون بوده
سرهنگ ماجد کمی چانه اش را خاراند و گفت: بازم عجیبه
کمی صدایش را بالا برد و گفت:عسگری؟
در باز شد و سربازی وارد شد احترام نظامی گذاشت: بله قربان
سرهنگ ماجد-پرونده ی محراب رادش رو بیار
عسگری دوباره احترام نظامی گذاشت:چشم قربان
و از اتاق خارج شد…
امینی روی یکی از صندلی ها نشست و گفت:امروز دخترتون میاد؟
بهروز با دو انگشت گوشه ی چشمش را فشرد و گفت:اره ساعت ۷ میرسه باید برم دنبالش
امینی-نمیخواین برین خونه؟
بهروز-نه خواهرم رفته خونم تا تدارک یه مهمونی رو واسه امشب ببینه
امینی-اگه بخواین من میتونم کارارو دنبال کنم
بهروز-نیازی نیست فعلا کاری ندارم
ضربه ای به در خورد و عسگری با پوشه ای زیر بغل وارد شد و بعد از احترام نظامی ان را دست امینی داد و از اتاق خارج شد…امینی لای پرونده را باز کرد…نگاهی به متون ان انداخت و بعد چند عکس از روی ان برداشت و به برد زد و شروع به مطرح کردن اطلاعاتش کرد:این پنج نفر فرزندای محراب رادش هستن که چهارتاشون دسته راسته رادشن و در تمومی کارها و جابجایی محموله ها همراهیش میکنن…
به یکی از عکس ها که پسری سبزه و چشم و ابرو قهوه ای بود اشاره کرد:شروین رادش سی و چهار ساله لیسانس الکترونیک…همه کاره بعد از پدرش
به دختری تپل با پوستی سفید اشاره کرد:شینا رادش سی ساله فوق لبسانس ادبیات یکی دیگه از همراهای رادشه
به دختری دیگر که شبیه شینا با هیکلی لاغر تر بود اشاره کرد:شهره رادش بیست و هشت ساله لیسانس معماری یکی دیگه از همدست ها
به پسری چهار شانه و هیگلی اشاره کرد:شایان رادش بیست وهفت ساله دیپلم تجربی نفر چهارم
و به پسر اخری اشاره کرد:شهاب رادش بیست و پنج ساله فوق لیسانس روانشناسی…این پسرش تو کاراش نقشی نداشته توی انگلیس زندگی میکنه اما بازم نباید نادیده گرفته بشه…مادرشون بیست ساله پیش توسط یکی از قاچاقچیان رغیبشون کشته شده…این تموم اطلاعات حاضر ماست
بهروز همانطور که به عکس ها نگاه میکرد گفت:پس این چهار نفر به اندازه ی پدرشون خطرناک هستن…محراب رادش کی به تهران منتقل میشه؟
امینی-طی چند روز اینده
بهروز طبق عادت چانه اش را خاراند و گفت:مطمئنن هیچ اطلاعاتی راجع به بچه هاش نمیده اما باید مراقب بچه هاش باشیم…بگو خونش رو زیر نظر بگیرن
امینی-چشم
بهروز-تموم رفت و امدها و تماس های تلفنیشون کنترل بشه
امینی-چشم
بهروز سری تکان داد و گفت:میتونی بری
امینی خارج شد و بهروز همچنان دست به سینه به عکس ها خیره شده بود.امینی وارد اتاق شد با دیدن سرهنگ که کتش را میپوشد گفت:دارین میرین؟
بهروز-اره باید زودتر اونجا باشم…دخترم جایی رو بلد نیست
امینی نفس عمیقی کشید و گفت:خونه ی رادش رو تحت نظر گرفتیم اما کسی اونجا نیست
بهروز همانطور که یک دستش در استین کت و دست دیگرش اویزان بود ایستاد و گفت:منظورت چیه؟
امینی-پرس و جویی که از مستخدم خونه کردیم گفت از ایران رفتن
بهروز چنگی به موهایش زد و گفت:ممنوع و الخروج نبودن؟
امینی-مدرکی نداشتیم، اما ما لیست پروازا رو چک کردیم اسمی ازشون نبود…احتمالا هوایی نرفتن
بهروز پوزخندی زد و گفت:از کجا معلوم رفته باشن؟
امینی ابروهایش را بالا داد:یعنی چی؟
بهروز-یعنی یه جاسوس بین ما داشته باشن که قبل از ما خبر رو به اونا برسونه اونا هم صحنه رو طوری درست میکنن انگار که از ایران رفتن
امینی کمی قدم زد و در همان حال هم فکر کرد…
بهروز کتش را کامل پوشید و گفت: به هرحال ما فعلا مدرکی از اونا نداریم اما باید پیداشون کنیم و زیر نظر بگیریمشون…اونا میتونن اندازه ی پدرشون خطرناک باشن، مخصوصا وقتی پدرشون تو دسته ماست
امینی-خونه همچنان زیر نظره برای اطمینان چندتا مامور هم بین مرز ها میذاریم
بهروز همانطور که سمت در میرفت گفت:خوبه…مشکلی پیش اومد اطلاع بده، خداحافظ


وای کمرم…چرا انقدر این چمدون من سنگین شده ، از اونطرف باربر واسم اورد، چشم چرخوندم ببینم از همون باربرای فرانسه اینجا هم هست یا نه اما چیزی ندیدم، شایدم بود و من نمیدونستم کدومان…دوباره خم شدم و تموم زور و بازوم رو جمع کردم چمدون یکم تکون خود اما فقط یکم…همونطور که داشتم به مخلفات توی چمدون بد و بیراه میگفتم یه صدایی از پشتم اومد…همون صدایی که ما بهش میگیم فرشته ی نجات:خانوم میتونم کمکتون کنم؟
برگشتم طرف صدا…
یه پسر قد بلند و چشم و ابرو مشکی موهای نیمه بلند که لَخت تو صورتش ریخته بود به رنگ مشکی با لب و بینی خوش حالت درکل خیلی خوشگل بود…
یه ابروم و بالا انداختم و به هیکلش نگاه کردم…خوش هیکل بود اما لباسای مارکدارش نشون نمیداد که باربر باشه…
شونه هام رو انداختم بالا و با خودم گفتم شاید اینجا اینطورین
-اره لطفا کمکم کنید
پسر با یه حرکت جوانمردانه چمدون رو برداشت و روی چرخ خودش گذاشت و حرکت داد…
منم کنارش قدم برداشتم ، بدون اینکه بفهمم حرفم درسته یا نه گفتم:شما باربر هستید؟
درجا ایستاد و با چشمای گرد شده سمتم برگشت منم ایستادم و با یه لبخند خوشگل نگاش کردم…
تو صداش تعجب موج میزد:به من میخوره باربر باشم
شونه ای بالا انداختم و گفتم:منکه نمیدونم باربرای اینجا چطورین
بلند خندید و چرخ رو به حرکت در اورد…
منم کنارش قدم برداشتم…
گفت:نه من باربر نیستم ، متوجه شدم چمدون براتون سنگینه خواستم کمکتون کنم

  • ممنون
    پسر-خواهش میکنم، شما از کجا میاین؟
    -فرانسه
    ابروهاش رو بالا داد و گفت:برای تفریح اومدین؟
    -نه اومدم پیشه پدرم، من ایرانی هستم
    پسر-به چهرتون نمیاد…اما خوب ایرانی صحبت میکنید
    -شما چی؟
    پسر-من از لندن میام، اونجا با مادر بزرگم زندگی میکنم و سالی یکبار میام ایران دیدن خانوادم
    -چه جالب
    پسر-افتخار اشنایی با چه کسی رو دارم؟
    -ناژین ماجد هستم… و شما؟
    یه لبخند از اونایی که ادم غش میکنه زد و گفت:من هم شهاب…
    صدایی مردی صحبتش را قطع کرد:اقای رادش تشریف بیارید از اینطرف
    شهاب نگاهی به مرد کرد و رو به من گفت:راننده اومده دنبالم ، میتونیم برسونیمتون
    نگاهی به اطراف کردم و انگار که دارم با خودم حرف میزنم اروم گفتم:بهروز گفته بود میاد دنبالم
    جفت ابروهاش رفت بالا و گفت:بهروز !!؟
    بهش نگاه کردم:بله پدرم
    خندید…
    شهاب-اهان ، خب پس من میرم شما همین چرخ رو هدایت کنید…خوشحال شدم از اشناییتون
  • من هم همینطور
    باهاش خداحافظی کزدم و چرخ رو سمت دیگه ای هول دادم که از دور بهروز رو دیدم برام دست تکون داد…با سرعت بیشتری رفتم پیششرمان گروگانگیر
    خونه ی بهروز خیلی بزرگ بود همونطوری که تصورش رو میکردم ، یه حیاط پر از دار و درخت و خونه ی دوبلکس…
    روی ایوان چندنفری ایستاده بودند و با لبخند و بعضی ها هم با اشک نگام میکردن…
    نمیشناختمشون اما چهره هاشون یه جورایی اشنا بود…
    یه خانم اومد جلو و با اشک و بغض گفت:الهی قربونت بشم ناژین…چه بزرگ شدی
    با تعجب نگاش کردم…قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم محکم بغلم کرد و زد زیر گریه…
    حرکتی نکردم تا اینکه بهروز اومد جلو و گفت:بهار جان بهتره بریم داخل اینجا سرده
    بهار ازم جدا شد و دستش رو پشت کمرم گذاشت:بریم داخل عزیزم
    و بدون اینکه اجازه بده بقیه رو ببینم من رو برد داخل خونه…
    داشتم به اطراف نگاه میکردم که بهروز گفت:بیا با بقیه اشنات کنم
    برگشتم بهش لبخند زدم و همراهش رفتم…
    اول یه اقای میانسال با موهای سفید اما ظاهری سرحال …
    بهروز-ایشون داداشه بزرگم عمو بابکِ تو
    باهاش دست دادم که اون اومد جلو و پیشونیم رو بوسید منم گونشو بوسیدم…
    رفتیم سمته بهار ، بهروز خواست معرفی کنه که گفتم:ایشون رو خودم میشناسم ، بهار
    زن لبش رو گاز کرفت و سه تا دختری که کنارش بودند ریز خندیدن…
    بهروز تک خنده ای کرد و گفت:اره بهار خواهر من اما تو باید عمه بهار صداش کنی
    باهاش دست دادم و دوباره روبوسی کرد…
    نفر بعدی یه دختر چهارده پانزده ساله بود که بهروز گفت ساناز دختره، عمه بهاره
    رسیدیم به دوتا دختر دیگه…اونموقع یکم تیپشون برام عجیب بود…
    جفتشون چادر رنگی سر کرده بودن البته قبلا بهروز پوشش ایرانی ها رو برام روشن کرده بود…
    به دختر اولی که حدودا هفده ساله نشون میداد دست و روبوسی کردم که خودش گفت:من سحرم…دختر عمه ات
    دختری بعدی که حدودا همسن خودم به نظر میومد خودش رو سارا معرفی کرد…
    با سه تاییشون که فهمیدم دخترهای بهار هستن روبوسی کردم و رفتم سراغ یه خانم دیگه که هم سن های بهار بود و اونم چادر رنگی سر داشت…
    بهروز- ایشون هم گلرخ خانم زن عموت
    با اونم روبوسی کردم و رفتیم سمت اخرین نفر…
    یه پسر بود که بهروز گفت:و ایشون هم پسر عموت امیر خان
    دستم رو بردم جلو ، چشماش گرد شد…یه نگاه به دستم کرد یه نگاه به خودم…
    اونموقع نفهمیدم چرا سرخ شد و چرا انقدر دیر و با اکراه دستم رو گرفت…
    یه قدم رفتم جلو که باهاش روبوسی کنم که همزمان امیر یه قدم رفت عقب ، بهروز از پشت بازوم رو گرفت که جلو نَرم و بهار بلند گفت: خدا مرگم بده
    از حرکت امیر خیلی نارحت شدم…
    با یه اخم بهش نگاه کردم و دستش که هنوز تو دستم بود رو با حرص پس زدم و گفتم:چیه؟
    لبش رو گاز گرفت و سرش رو انداخت پایین…
    بهروز رو به امیر گفت:عمو جان فرهنگ اینجا هنوز یه مقدار برای ناژین گُنگه
    امیر لبخندی به بهروز زد و با نیم نگاهی به من گفت:معذرت میخوام
    جوابی بهش ندادم…
    ازش خوشم نیومده بود و به قول نوژن :بیچاره اون کسی که من ازش خوشم نیاد
    رفتم طرف یه مبل که بشینم…
    جلو اُپن اشپزخونه یه خانم میانسال دیدم که تا دید نگاش میکنم گفت:سلام خانوم
    از همون فاصله بهش سلام کردم…
    بهروز-ایشون هم مینا خانوم که کارای خونه رو انجام میدن
    دوباره واسه مینا سر تکون دادم و بهش گفتم بیاد جلو…
    اومد…
    مانتو و شالی که مامان تو فرودگاه پاریس بهم داده بود رو در اوردم و دادم دست مینا…
    دوباره صدای بهار بلند شد:ای وای خدا مرگم بده…عمه جان اینجا نامحرم هست
    و لبش رو گاز گرفت و به امیر نگاه کرد…
    همانطور که رو مبل مینشستم به امیر نگاه کردم که سرخ شده بوده و به پارکت نگاه میکرد…
  • یعنی چی بهار جون؟
    بهار چشماش گرد شد:بهار جون چیه؟
    سارا-مامان جان انقدر گیر نده به بنده خدا…بذار یواش یواش عادت کنه
    بهار چشم غره ای به سارا رفت و رو به من گفت:عمه جان امیر به تو نامحرمه
    یه نگاه گُنگ به بهروز کردم که سرش رو پایین انداخته بود…
    اما عمو بابک داشت میخندید…ازش خوشم اومد…
    رو به بهار گفتم:خب این یعنی چی؟
    بهار-یعنی امیر نباید تورو بدون حجاب ببینه
    شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:خوب نبینه
    بهار پوفی کرد و خواست چیز دیگه ای بگه که عمو بابک گفت:خواهر بذار راحت باشه
    بهار پشت چشمی نازک کزد و چیزی نگفت…
    گلرخ یه لبخند مهربون بهم زد و گفت:خب ناژین جون ، میشا خانوم خوب بودن؟
    به وضوح دیدم که با اومدن اسم مامان اخمای بهار تو هم رفت…
    -خیلی خوب
    بابک-نوژن چکار میکنه حتما خیلی بزرگ و اقا شده…یادمه فقط سه سال از امیر کوچکتر بود
    -اره هرچی بزرگتر میشه من رو بیشتر اذیت میکنه
    عمو بابک و گلرخ جون خندیدن…
    بهار با طعنه گفت:نوژن قابل ندونست بیاد؟
    باز از اون حرفایی که من نمیفهمیدم زد…
    با حالت سوالی گفتم:قابل ندونست !!!؟؟
    سارا لبخندی زد و گفت:منظور مامان اینه که دوست نداشت بیاد؟؟
    -اهان، نه دوست نداشت
    بهار حرصش گرفت…نفهمیدم چرا…
    به بهروز نگاه کردم که ساکت نشسته بود و فقط به ما گوش میکرد…عمیق نگاش کردم و گفتم:بهروز چرا ساکتی؟
    بهروز بهم نگاه کرد و لبخند زد اما تا خواست حرف بزنه دوباره بهار گفت:خدا مرگم بده…بهروز چیه!؟
    با تعجب به بهار نگاه کردم:بهار جون شما چرا انقدر ارزوی مرگ خودتون رو میکنید
    نمیدونم کجای حرفم خنده داشت که اطرافیان ریز خندیدن…
    بهروز-بهار جان ناژین منو بهروز صدا میکنه…واسش سخته یکدفعه بعد از هجده سال بابا صدام کنه
    بهار پوزخندیزد و گفت:بله دیگه وقتی مامانش هیچی از باباش نگه همین میشه
    بابک-بس کن خواهر، زدن این حرف ها صلاح نیست
    بی توجه به بحثشون گفتم:بهروز من باید یه تماس با مامان بگیرم ، گفت رسیدم خبرش کنم
    بهروز به تلفن گوشه ی سالن اشاره کرد و گفت:راحت باشایران-لواسان

جلوی یه باغ بزرگ نگه داشت و پیاده شد…در رو باز کرد و دوباره نشست…ماشین رو به داخل باغ هدایت کرد…
داشتم به درختای اطرافم نگاه میکردم که ماشین توقف کرد…
به روبرو نگاه کردم و یه لبخند نشست رو ل بام
هرچهارتایی ایستاده بودن منتظر من اما بابا نبود…
سریع پیاده شدم و رفتم سمتشون…
اولین کسی که جلو اومد و دستاش رو برای به اغوش کشیدنم باز کرد شروین بود:سلام داداش کوچولو
با اشتیاق تو بغلش جا گرفتم…
تک تک شون رو بغل کردم و بوسیدم ، خیلی دوستشون داشتم…اماچه کنم که زندگیشون به من نمیخورد…
بعد از اینکه از اغوش اخرین نفر یعنی شهره بیرون اومدم گفتم:پس بابا کجاست؟
یه لحظه ساکت شدن و نگاهایی باهم رد و بدل کردن… مشکوک شدم…
شینا-حالا بریم داخل میبینیش
همونطور که باهاشون میرفتم داخل ویلا گفتم:چی شده اومدین لواسون؟
شروین-اومدیم یه اب و هوایی عوض کنیم
روی مبلی نشستم و گفتم:چه سرده هوا
شینا با لحنی که بوی طعنه میداد گفت:مامان بزرگت اجازه داد بیای پیشه ما و چند روزی نونه حروم بخوری؟
نگاش کردم و چیزی نگفتم…
شایان با تحکم گفت:شیـــنا
شینا پشت چشمی براش نازک کرد و به من نگاه کرد…
تو نگاه تک تکشون بهم مهربونی موج میزد، میدونستم چقدر دوستم دارن اما از اینکه پیششون نمیموندم دلگیر بودن…
دوست داشتم بمونم اما نمیتونستم…
از یه طرف ادمه خلاف نبودم و از طرف دیگه مامان بزرگم (مادره مادریم) میگفت پوله بابام حرومه و نمیخواد من حروم خور باشم ،هرچند به بقیه خواهر برادرامم گفته بود که برن پیشش اما اینا کنار بابا موندن وداشتن اسم وزین و بزرگه “مافیای مواد مخدر ” رو ترجیح دادن…
اما من نه…
همش پنج سالم بود که مامانم به دسته یکی از همین مافیا کشته شد…
تا ده سالگی پیشه بابا موندم اما بعد مامان بزرگم اومد و من رو با خودش برد ، باباهم فهمیده بود که من مثل بقیه بچه هاش علاقه ای به کاراش ندارم و شاید هم بخاطر شباهتم به مامان که همیشه علنی میگفت بخاطرش منو بیشتر از بقیه دوست داره گذاشت برم…
بعد از اون سالی- دوسالی یه بار میومدم و یکماهی میموندم و حالا شینا با طعنه ای که زد خواست گوشزد کنه که کم بهشون سر میزنم…
موقعیت مالی خوبی داشتم ، از مامان بزرگ و دایی خیلی چیزا بهم رسیده بود…
مامان بزرگم که دوست نداشت هیچ جوره پوله بابا به جیبم بره مدام به پام پول میریخت که کمبودی نداشته باشم…
اما با همه ی این حرف ها من عاشقه بابام بودم…
شروین-شهاب…هوی شهاب تو هپروتی؟
بهش لبخند زدم…
نگاهی اطراف خونه انداختم و گفتم:پس چرا بابا نمیاد؟
دوباره ساکت شدن…
شینا سکوت رو شکست:بالاخره که باید بفهمه
با چشمای گرد شده ای که میدونستم نگرانی توش موج میزنه به شینا نگاه کردم و گفتم:چی رو بفهمم؟ واسه بابا اتفاقی افتاده
چند ثانیه ای سکوت شد و این شروین بود که سکوت رو شکست:بابا رو گرفتن
هنگ کردم…
شوکه شدم…
شکستم…
کمترین حکمش اعدام بود…
حالا گرفته بودنش این یعنی اعدام…
به شروین نگاه کردم:کی؟
شروین اهی کشید و گفت:دیروز
پس هنوز زنده بود…
-حکمش…حکمش اعدام…
شهره-فکر اونجاها رو نکن…هرطور شده فراریش میدیم و بعد از ایران خارجش میکنیم
-اره باید فراریش بدین، هرطور شده
شینا-نگران نباش شهاب، فکر میکنی اگه بابا تو خطر بود ما انقدر راحت اینجا مینشستیم؟
-میخواین چکار کنین؟
شایان-ما اونجا یه جاسوس داریم…قراره امار دقیق راجعبه ساعت و مکانی که بابا رو به تهران انتقال میدن بگه…یه گروه مفرستیم بهشون حمله میکنن و هرطور شده بابا رو ازاد میکنیم و قاچاقی میفرستیمش ترکیه
تموم حواسم پیشه بابا بود…
صدای زنگ گوشی باعث شد به شروین نگاه کنم…
شروین نگاهی به صفحه موبایلش کرد و گفت:جاسوسمونه
و ارتباط را وصل کرد:الو…
-…
شروین-خب؟
-…
شروین-یعنی چی؟
-…
صدای شروین بالا رفت:یعنی چی نمیتونی؟
-…
شروین-یه راهی پیدا کن
هر چهار نفرمون مظطرب به شروین نگاه میکردیم…معلوم بود مکالمه ی امیدوار کننده ای نداره…
شروین کلافه دستی میان موهایش کشید و گفت:پس حالا چکار کنیم؟
-…
شروین-این پرونده دسته کیه؟
-…
شروین-نقطه ضعفی…
-…
شروین-لعنتی
دوباره فریاد زد:لعنتی
و موبایلش را پرت کرد…
شایان سمتش رفت و با صدای مضطربی گفت:چی شده شروین؟
شروین تند تند نفس میکشید:جاسوسمون سعیدی رو با یه تیم دیگه فرستادن تهران…بابا رو یه تیم دیگه میارن
شینا-پس چکار کنیم؟
شروین-باید با تهدید بابا رو ازاد کنیم…فرار دادنش در این حالت غیر ممکنه…چون نه تاریخی ازش میدونیم و نه راهی که میارنش…سعیدی گفت به احتمال زیاد هوایی میارنش…پس تنها راه فقط تهدید کردنه
شهره-چطوری تهدید کنیم؟
شروین-با گروگانگیری
شایان-کی رو گروگان بگیریم؟
شروین کلافه گفت:نمیدونم…سرهنگه پرونده هیچکس رو نداره که بخوایم گروگان بگیریم، میمونه سرگرد امینی که اونم مجرده و به گفته ی سعیدی یه مادر پیر داره که به کارمون نمیاد
شایان-چرا نیاد…مادرشه بهترم هست
شینا-پرونده دسته امینیه؟
شروین-نه دسته سرهنگ ماجده…امینی دستیارشه
شهره-خب از خانواده ی سرهنگ ماجد باشه که خیلی بهتره
شروین-اون لعنتی هیچکس رو نداره
همینطور داشتن راجعبه این موضوع حرف میزدن…
من یاد فرودگاه و اون دختره افتادم، اونم فامیلش ماجد بود اسمش سخت بود فامیلش تو ذهنم موند…
-من تو فرودگاه با یه دختری اشنا شدم که از فرانسه اومده بود ، فامیلش ماجد بود گفت اومده پیشه پدرش
شروین- هر ماجدی که سرهنگ ماجد نیست
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:اره خب
دوباره اسم پدرش اومد تو ذهنم…اونجا به اسم صداش کرد و من از شیوه ی صدا کردنش خندم گرفته بود، روزبه بود یا بهروز شک داشتم برای همین گفتم:اسم این سرهنگ ماجد چیه؟
شروین عصبی بود…کلافه گفت:با اسم اون عوضی چکار داری؟
اخه دختره پدرش رو به اسم معرفی کرد…نمیدونم روزبه بود یا بهروز
شهره با حرص گفت:شهاب میشه نظر ندی ،اخه مگه…
هنوز حرفش تموم نشده بود که شروین با صدای کَر کننده ای گفت:بهروز ،سرهنگ بهروز ماجدشب خونه ی عمو بابک دعوت بودیم…
یه پلیور تنگ لیمویی با جین مشکی و کتونی لیمویی پوشیدم و از اتاق زدم بیرون…
اولین پله رو نرفته بودم که یادم افتاد باید مانتو و شال بپوشم…
برگشتم و وقتی کامل اماده شدم با بهروز سمت خونه عمو بابک حرکت کردیم.
جلوی در ورودی سالن امیر به استقبال ایستاده بود ، نمیدونم چرا بیخود و بیجهت ازش بدم میومد…
اتفاقا خوشگل و خوشتیپ بودا اما اخلاقش رو دوست نداشتم…
با بهروز دست داد…بعد که بهروز رفت داخل من وارد شدم…
با لحن سردی سلام کردم و دستم رو سمتش دراز کردم…دوباره مردد موند خیلی طول کشید تا دستش رو بیاره بالا…
از حرکتش خوشم نیومد ، قبل از اینکه دستش به دستم بخوره دستم رو اوردم پایین…
ابروهاش رو بالا داد و متعجب نگام کرد…
اولین بار بود که میدیدم مستقیم و بیشتر از چند ثانیه نگام میکنه برای همین گفتم:پیداش کردی؟
با همون لحن متعجب گفت:چی رو؟
پوزخندی زدم و گفتم:همونی که از دیروزه رو زمین دنبالش میگردی
باز سرخ شد…
مانتو شالم رو در اوردم و گرفتم طرفش…
یه نگاه به لباسا کرد و یه نگاه با اخم به من:چرا میدی به من؟
-فکر کنم میزبان شمائی
با حرص مانتو رو تقریبا از دستم کشید…
یه لبخند حرص درار بهش زدم و خواستم برم تو خونه که گفت:ناژین خانوم
برگشتم طرفش و منتظر بودم حرف بزنه…
اشاره ای به کتونی هام کرد…منم کمی خم شدم و به کتونی هام نگاه کردم…
منظورش رو نفهمیدم دوباره نگاش کردم که دیدم خیره شده به کتونی هام…
یه لبخند دندون نما زدم و گفتم:خوشت اومده؟ اندازه پات نمیشه وگرنه میدادمش به تو
اول با تعجب نگام کرد…
بعد صورت رو جمع کرد طوری که معلوم بود داره خودشو کنترل میکنه تا نخنده…
ایندفعه من با اخم نگاش کردم:چیه؟
امیر-ای بابا، منظورم اینه که با کفش نرو داخل…ما تو این خونه نماز میخونیم
ابروهام رو بالا دادم و گفتم: چی!؟
یه چشم غره بهم رفت که باعث شد خم شم و بند کتونی هام رو باز کنم…
همونطور که مشغول بودم اونم پشتم ایستاده بود که گلرخ جون اومد و گفت:چرا نمیاین داخل؟
سربلند کردم و گفتم:اگه پسرتون اجازه بده حتما میایم
گلرخ جون نگاهی به امیر کرد و گفت:چیزی شده؟
امیر- من فقط گفتم با کفش نیاد داخل
گلرخ جون لبش رو گاز گرفت و یه چشم غره به امیر رفت که دلم خنک شد…
گلرخ-چیکارش داری امیر
و رو به من گفت:هر طور که راحتی بیا عزیزم
پام رو از کفش در اوردم و گفتم:دیگه در اوردمشون گلرخ جون
بعد پشت چشمی برای امیر نازک کردم و رفتم داخل…
با همه احوالپرسی کردم و کنار سارا نشستم…
بهار یه نگاه به امیر میکرد و یه نگاه به مانتو و شال منکه دستش بود…
امیر متوجه نگاهش شد و سریع گفت:ناژین…خانوم دادن گفتن اویزون کنم
با سارا مشغول صحبت شدم و امار تک تک اعضای فامیل رو گرفتم…
چیزی که برام جالب بود اینکه عمو بابک هم مثل بهروز سرهنگ بوده و حالا بازنشسته شده و امیر هم راه اونا رو میره و الان درجه ی سروان رو داره…
از فکر اینکه امیر هم یه پلیسه نمیدونم چرا خندم گرفتو به سارا گفتم:نمیدونم چرا از این امیر خوشم نمیاد
برای یه لحضه ی کوتاه اخم کرد اما سریع به حالت اول برگشت و گفت:چرا؟ پسر خوبیه که
-بی ادبه
سارا بلند خندید که باعث شد بهار بهش چشم غره بره…
سارا-امیر خیلی سر به زیره و با اخلاق شیطون تو سازگار نیست
-زیادی سرش پائینه
سارا همونطور که زیر چشمی به امیر نگاه میکرد گفت:خیلی نجیبه
لحنش طوری بود که ناخوداگاه ابروهام رفت بالا ، دیگه چیزی نگفتم…
سر میز شام بودیم که یکدفعه یاد چیزی افتادم و گفتم:بهروز فردا باید منو ببری تهران رو ببینما
بهروز بهم نگاه کرد پشت سرش رو خاروند و گفت:فردا؟؟
-اوهوم
بهروز-اما منکه فردا جلسه ی کاری دارم
اخمام رفت توهم…
یاد حرف مامان افتادم که گفته بود بهروز کارش رو به زن و بچش ترجیح میده…خیلی نارحت شدم…
سارا-متاسفانه منم فردا تا عصر کلاس دارم اما اگه خیلی دوست داری میتونم کلاسم رو کنسل کنم
-نه نیازی نیست
سحر-مامان من ببرمش؟
بهار با اخم نگاش کرد و گفت:تو خودت جایی رو بلدی که این طفل معصوم رو بگردونی
بهار خیلی به دختراش گیر میداد و محدودشون میکرد… البته بهروز گفته بود چون شوهرش زود مرده و خودش به تنهایی اونا رو بزرگ کرده روشون حساسه…

  • بحث نکنید، خودم میرم
    بهروز- خودت؟ تو که جایی رو بلد نیستی
    شونه هام رو بالا انداختم و با حرص گفتم:یاد میگیرم
    بهروز فهمید ازش دلگیر شدم…
    عمو بابک لبخند زد و گفت:برنامه ی فردات چیه؟
    -ناهار رو بیرون میخورم بعد میرم گردش شب هم میرم خرید و بعد شام میخورم و میام خونه
    عمو بابک خندید و گفت:چه برنامه ی پر و پیمونی
    باز چی گفت!!!
    گُنگ نگاش گردم: چی؟
    عمو بابک-یعنی چه برنامه ی خوبی
    با ذوق گفتم:شما میخواین باهام بیاین؟
    عمو بابک-من بیام به ساعت نکشیده از همراهیم خسته میشی عمو جون…اما فکر کنم امیر بتونه همراهیت کنه
    امیر متعجب به عمو نگاه کرد و گفت:من!!؟
    بهار-خدا مرگم بده داداش…یکی ببینه چی میگه
    گلرخ- چه اشکالی داره…دختر عموشه دیگه
    عمو بابک-به نظر منم ایرادی نداره
    بهروز رو به امیر گفت:این زحمت رو میکشی عمو جون؟
    امیر- بله عمو جان زحمتی نیست
  • من با امیر نمیرم
    همه نگام کردن…
    دیدم که امیر اخم کوچکی کرد…
    عمو بابک- چرا ناژین جان؟
    در حالی که سعی میکردم نخندم گفتم:اخه این همش به زمین نگاه میکنه خب اینطوری تصادف میکنیم
    همه به جز بهار و سارا خندیدن…سارا اخماش تو هم بود…
    امیر بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:فردا قبل از ظهر میام دنبالتون
    دیگه یواش یواش دارم به این نتیجه میرسم این چشماش چپه که منو اون پایین میبینه.همگی داشتیم شام میخوردیم که گوشی شروین زنگ خورد…
    نگاهی به موبایلش انداخت و با گفتن سعیدیه از پشت میز بلند شد…
    همه مضطرب نگاش میکردیم، قرار بود سعیدی یه اطلاعاتی از خانواده و محل زندگی سرهنگ ماجد بده…
    شروین-خب سعیدی کامل و مو به مو بگو
    -…
    شروین-که اینطور
    -…
    شروین-از بابا خبر داری؟
    -…
    شروین-بهش برسون داریم چکار میکنیم تا در جریان کارا باشه
    بعد از قطع تماس با قیافه ی بشاش پشت میز نشست و دستاش رو روی میز به هم قلاب کرد و گفت:سرهنگ بهروز ماجد هجده سال پیش از زنش طلاق گرفته…زنش با دوتا بچه هاش میره خارج و حالا بعد هجده سال دخترش تنها برمیگرده…ناژین ماجد فردی که باید روش کار کنیم
    سپس ادرس خونه سرهنگ ماجد رو روی کاغذ نوشت و داد به شایان:اینجا خونشه وقت نداریم که بخواین امار رفت و امداشو بگیریم، تو اولین فرصتی که گیر میاریم باید دست به کار شیم
    شهره-فکر نمیکنی دختری که تازه از خارج اومده و جایی از تهران رو بلد نیست تنها از خونه در نمیاد؟
    شروین متفکر به شهره نگاه کرد…
    سمت من برگشت و گفت:کار خودته شهاب
    ابروهامو دادم بالا و با تعجب گفتم:من!!؟
    شروین-اره ،مگه تو نگفتی تو فرودگاه باهاش اشنا شدی…پس به طور اتفاقی جلوش قرار میگیری و بهش پیشنهاد میدی جایی همدیگه روببینید،بعد میاریش پیشه ما
    اخمام رفت تو هم…
  • یعنی ادم ربائی کنم
    شایان-بس کن شهاب، بخاطر بابا
    نفسم رو با حرص دادم بیرون…دوست نداشتم تو کاراشون شریک شم…
    سرم رو انداختم پایین اما یاد بابا اومد تو ذهنم…اینکه ممکنه اعدامش کنن…
    -من فقط باهاش قرار میذارم بقیه اش با خودتون
    شروین یه چشمک بهم زد و گفت:دمت گرم

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان گروگانگیر پارت اول

رمان گروگانگیر پارت دوم

رمان گروگانگیر پارت سوم

رمان گروگانگیر پارت چهارم

رمان گروگانگیر پارت پنجم

رمان گروگانگیر پارت ششم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!