رمان گشت ارشاد پارت پنجم

رمان گشت ارشاد پارت اول

رمان گشت ارشاد پارت دوم

رمان گشت ارشاد پارت سوم

رمان گشت ارشاد پارت چهارم

رمان گشت ارشاد پارت پنجم

رمان گشت ارشاد پارت ششم (آخر)

امیر در حالی که دست هاشو مشت کرده بود تا بتونه خودشو کنترل کنه نگاهی به چهره ی غرق در ارایش شایسته کرد 
نگاهش چرخید و روی مانتوی بدن نماش ثابت موند 
دندوناش به هم سایید و سعی کرد جلوی سرباز های همراهشون و سامان ابرو ریزی نکنه 
نمیتونست قبول کنه این وضع شایسته رو 
دیگه بحث یه موضوع ساده و یه رابطه ی قابل برگشت نبود این دختر الان زنش بود همه چیزش بود نمیتونست دیگه ولش کنه 
این رفتار ها و بی پرواییش هم عجیب داشت ازارش میداد 
امیر حسین زیر لب غرید : کجا بودی این وقت شب ؟چرا این گوشی لعنتیت خاموش بود 
شایسته با تته پته گفت:خونه ی دوستم بودم 
امیر سعی کرد دادشو خفه کنه و با صدای اروم ولی پر از خشمش گفت:تا ۸ شب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با این وضع 
شایسته سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت:ببخشید متوجه ساعت نشده بودم 
تو همین حال بودند که موتوری بهشون نزدیک شد و پسر پشت سر راننده رو به امیر حسین با لحن زننده ای گفت:جناب سروان کوتاه بیا انقدر خانم رو اذیت نکن بابا شما هم گیر دادید به حجاب ها 
ما وساطت بکنیم کوتاه میای؟ 
امیر دیگه نتونست خوداری کنه و مشت محکمی حواله ی صورت 
کرد و با داد رو به شایسته گفت که بره خونه 
شایسته اما انگار با قدرت حرکت نداشت 
سامان و سرباز ها به سمت امیر اومدند تا بتونن از مرد جداش کنه 
امیر حسین از جاش بلند شد و رو به سامان گفت:من با خانمم میرم تو بچه ها رو ببر 
سامان با چشمای گشاد شده نگاهی به امیر انداخت و سرباز ها و بقیه رو از سمت ماشین عقب برد و رو به امیر گفت:برو خیالت جمع من به حساب همشون میرسم 
امیر سوار ماشین شد و با تحکم رو به شایسته گفت:برو 
شایسته اما هنوز بی حس بود اصلا دلش نمیخواست امیر رو ناراحت کنه ولی این کارو کرده بود و الان با یه کوه اتش فشان طرف بود 
با ضربه ی محکم امیر به فرمون به خودش اومد و به سمت خونه راه افتاد 
تا خونه حرفی نزدند 
وارد خونه که شدند امیر خودشو روی مبل ولو کرد و سعی کرد با فشار دادن شقیقه هاش از درد سرش کم کنه 
شایسته اما مات و خشک زده وسط سالن رو به روی امیر ایستاده بود واقعا طاقت دیدن این حالشو نداشت 
با صدای داد امیر به خودش اومد 
امیر از جاش بلند شد و سمتش اومد با عصبانیت نگاهی به شایسته انداخت و بازوهاشو تو دستش گرفت و محکم فشار داد تا حدی که اخ شایسته رو بلند کرد 
امیر:عروسی قرار بود بری ؟ 
شایسته:امیر دستم درد گرفت خواهش میکنم 
امیر:لعنت به من 
شایسته رو ول کرد و به سمت اتاق پناه برد و شایسته فقط صدای مشت های سنگین امیر رو که به دیوار میکوبید رو میشنید 
با چشمای گریون خودشو به پشت در اتاق رسوند امیر باید اونو میزد نه دست خودشو داغون میکرد ولی تو ذات این ادم دست بلند کردن رو زن گناه کبیره بود میدونست ایراد از اونه 
میدونست بهش قول داده بود که طبق خواسته ی اون باشه 
حالش از خودش بهم خورد از ازادی که امیر بهش داده بود سوءاستفاده کرده بود 
دستشو به در اتاق کشید دلش اغوش امن امیر رو میخواست 
و درو کوبید و با التماس رو اسم امیر رو صدا کرد 
شایسته:امیر حسین بیا بیرون باهم حرف بزنیم من غلط کردم خواهش میکنم 
امیر اما مثل بچه کوچولو ها پشت در اتاق نشسته بود و سرشو روی پاش گذاشته بود دیگه واقعا کم اورده بود 
شایسته رو دوست داشت ولی تحمل این کاراشو نداشت یه بار تو زندگی رکب خورده بود بس بود عذاب کشیدن 
دلش یه زندگی امن رو میخواست 
تحمل التماس های پر از غم شایسته رو نداشت دلش نمیخواست شریک زندگیشو خورد کنه 
درسته اون این کارو کرده بود ولی روحیه ی امیر خیلی با این کارا متضاد بود 
با تردید از جاش بلند شد و درو باز کرد و به چشمای قشنگ شایسته که با این رگه های اشک جذاب تر شده بود نگاه کرد 
شایسته هق هق کنان به صورت درهم امیر نگاه کرد 
امیر حسین دستشو بالا برد و شایسته از ترس چشماشو بست و خودشو عقب کشید نمیخواست باور کنه امیر حسینش بخواد مثل مردای دیگه زور و قدرت بازوشو نشونش بده 
ولی تو یه لحظه خودشو تو بغل شوهرش دید 
امیر اروم موهاشو نوازش میکرد و سعی میکرد ارومش کنه 
شایسته که از این همه گذشت و بزرگواری امیر از خودش بدش اومده بود هق هق ش ازاد شد و اشک هاش پیرهن مردونه ی امیر رو خیس کرده بود 
امیر:گریه نکن خواهش میکنم اروم باش 
شایسته:امیر ببخشید من نمیخواستم تو رو عذاب بدم 
امیر اهی کشید و گفت:ولی این کارو کردی 
سامان مثل برادرم بود و از ماشین همه رو دور کرد من تحمل ندارم یکی مثل اون مردک عوضی به ناموس من زن من همه چیز من نگاه کنه 
شایسته:قول میدم دیگه اذیتت نکنم 
امیر حرفی نزد و به رو به روش خیره شد و اجازه داد شایسته توی اغوشش اروم بگیره چون معتقد بود اگه همسرش اغوش اونو نداشته باشه به یه اغوش غریبه برای ارامشش پناه میبره 
اون شب کنار هم خوابیدند چون شایسته کاملا میدونست که امیر اصلا دوست نداره تحت هیچ شرایطی اون جدا ازش بخوابه حتی اگه از هم در حد المپیک دلخور باشند 
صبح امیر با سردرد از خواب بلند شد و نگاهش به شایسته افتاد که خودشو از سرما جمع کرده بود
لبخند نصف نیمه ای زد و پتو رو روش کشید و بی اختیار گونشو بوسید و برای رفتن به سرکار اماده شد 
میدونست شایسته ذاتا این نبود نیست ولی تحت زور و اجبار خانواده ش اینجوری شده 
کاراش از حد معمولی هم بیشتر بود 
سرس تکون داد و از خونه بیرون زد 
شایسته با صدای تلفن از جاش پرید و نگاهی به ساعتش انداخت ای بابا چقدر خوابیده بود ساعت ۱۰ بود 
میدونست امیر حتما امروز زودتر میاد چون دیشب گشت بود 
سریع از جاش بلند شد و جواب تلفن رو داد مادرش بود و گفت که خانواده ی ریحان جواب مثبت رو دادند و پنج شنبه ی هفته ی اینده مراسم عقدشون بود 
شایسته با اخم تلفن رو قطع کرد و دلش به حال ریحان سوخت که گول ظاهر فرزین و خانوادشو خورده بود 
بی خیال خانواده ش با خودش فکر کرد ناهار چی درست کنه 
بالاخره تصمیم گرفت قرمه سبزی درست کنه چون امیر خیلی دوست داشت 
غذاشو بار گذاشت و یه سر حمام رفت 
تاپ و شلوارک صورتیشو پوشید و موهاشو مرتب کرد و ارایش ملیح صورتی هم کرد و منتظر اومدن امیر شد که تلفن زنگ خورد 
  تلفن رو جواب داد نرگس خانم بود و برای شام شب دعوتشون کرد 
شایسته هم با خوشرویی دعوتشون رو پذیرفت و به انتظار امیر جلوی تلویزیون نشست 
ساعت حدود ۳ بود که امیر اومد شایسته با خوشرویی خودشو بهش رسوند و با پا بلندی به خاطر قد بلند امیر بوسه ای روی گونه ش گذاشت و بهش خسته نباشیدی گفت 
امیر هم با لبخند نگاهی به شایسته که دلربا به نظر میرسید انداخت و با لحن شوخی گفت:خوشگل کردی ها میخورمت ها 
شایسته با ناز مخصوص به خودش گفت: بیا اول ناهارتو بخور بعد به من هم میرسه 
امیر لب محکمی ازش گرفت و شیطونکی زیر لب گفت و برای تعویض لباسش به سمت اتاقش رفت 
شایسته با سلیقه میز رو چید و کنار امیر که دائما از دستپختش تعریف میکرد با اشتها غذا خوردند 
و بعد غذا چایی اوردو قضیه جواب مثبت ریحان و دعوت امشب رو به امیر گفت 
ساعت حدود ۴ بود که امیر همون جا روی کاناپه از خستگی خوابش برد و شایسته پتویی روش انداخت و خودش برای رفتن به خونه ی امیر اینا اماده شد 
مانتو سبزشو پوشید و روسری ست همراهشو لبنانی بست و ارایش خیلی مختصری رو هم انجام داد 
چادرش رو برداشت و منتظر امیر حسین که داشت حاضر میشد شد 
با رضایت خاطر نگاهی به ایینه کرد الان هم خوشتیپ بود و هم حجابش اون چیزی بود که امیر میخواست 
امیر هم تیشرت ابیشو به همراه جین ابیش پوشید و به سمت پذیرایی اومد و همون جوری که سرش پایین بود و کفشاشو پاش میکرد شایسته رو صدا زد 
شایسته سمتش اومد و امیر با دیدنش لبخند پررنگی روی صورتش اومد و بی اختیار گفت:چقدر ناز شدی روسری لبنانی خیلی بهت میاد 
شایسته:نظر لطفتونه اقا 
امیر کفشاشو در اورد و به سمت شایسته اومد و چادرشو از دستش گرفت و روی دسته ی مبل گذاشت و گفت:نیازی نیست زوری و به خاطر من و خانواده م سرت کنی قرار شد هر وقت خودت بهش ایمان پیدا کردی و دوستش داشتی از صمیم قلب سرت کنی 
شایسته:اخه جلوی مامانت اینا بده 
امیر:بدتر ریا کاری که تو میخوای بکنی خودت باش خود واقعی ایت 
دیگه حرفی نزدند و به سمت خونه ی امیر اینا راه افتادند 
نرگس خانم زینب و علی اقا خوشحال از دیدن اونا سلام و احوال پرسی گرمی باهاشون کردند و همه روی مبل نشستند 
زینب و شایسته در حال صحبت در مورد پسری بودند که جدیدا تو دانشگاه از زینب اجازه خواسته بود که برای خواستگاری بیان و شایسته با اشتیاق به حرف های زینب که با اب و تاپ و گاهی لحن شوخی بود گوش میداد 
علی اقا که همه رو سرگرم دید سمت اتاقش رفت و امیر حسین رو هم صدا زد و ازش خواست برای اینکه یه نگاهی به کامپیوترش بکنه به اتاقش بره 
امیر حسین همون طور که سیبش رو گاز میزد وارد اتاق علی اقا شد و گفت:جانم بابا باز کجاش خراب شده؟ 
علی اقا لبخندی زد و گفت :سی دی نشون نمیده ولی حالا کار مهم تری باهات دارم که دلم نخواست جلوی زنت بگم بیا بشین 
امیر همون طور که بی خیال سیبش رو گاز میزد و گفت:جان بگو 
علی اقا چکی رو به امیر نشون داد و با جدیت گفت:این قرض من به پدر زنته جورش کردم 
امیر با تعجب نگاهش کرد و بی اختیار گفت :اون همه پول رو از کجا اوردید؟ 
علی اقا لبخند زد و گفت: زمین لواسونو بالاخره به قیمت دلخواه فروختم 
امیر وا رفت و گفت:ولی بابا اون زمین ارثیه ی پدریتون بود و کلی دوستش داشتید 
علی اقا:اره پسرم تا زمانی دوستش داشتم که مقروض به مردم نبودم ولی به هر حال باید قرض مردم رو بدیم و مهم تر از همه اینکه نمیخوام خدایی نکرده منت پدر زنت رو سرت باشه 
امیر تو فکر عمیقی فرو رفت باباش نمیدونست که حاجی باهاش سر شایسته معامله کرده بود 
حالا پول جور شده بود و امیر دیگه مجبور نبود کنار شایسته بمونه 
حالا دیگه سایه ی واژه ی اجبار از زندگیش کم شده بود 
  یاد حرف حاجی افتاد که بهش با نیش خند و کنایه بهش گفته بود هر وقت تونستند قرضو پس بدن در صورت خواست امیر حسین معامله ی بین اونو و حاجی هم بهم میخوره 
امیر : بابا من نمیبرم بهش بدم خودتون ببرید 
علی اقا دستی به شونه های پسرش که نمیدونست چرا خمیده شدن گذاشت و گفت:نیازی نیست تو ببری فقط خواستم خیالت رو جمع کنم 
امیر با فکری مشغول به سمت کامپیوتر رفت تا ببینه چش شده 
علی اقا:چی شده امیر حسین چرا ناراحت شدی؟ 
امیر:ناراحت نیستم بابا 
الان ولش کن این کامپیوتر قراضه رو بیا بریم زنت یه شب اومده خونه ما به دلش نیاد 
امیر :بریم اقا جون باید یه قطعه بخرم یه شب میام درستش میکنم 
علی اقا:خدا خیرت بده پسر 
امیر همراه علی اقا به سمت پذیرایی اومدند 
نگاه امیر بی اختیار روی شایسته زوم شد که بی خبر از همه جا زیر زیرکی با زینب میگفت و میخندید 
و شایسته هم بی خبر از اتفاقات پیش اومده از طرف نرگس خانم و زینب مامور شده بود که قضیه ی خواستگاری زینب رو به امیر بگه 
امیر به شایسته نگاه کرد و اهی کشید و با خودش فکر کرد که کاش این پول زودتر جور شده بود 
خودشم نمیدونست چه حسی داشت 
احساس میکرد اگه بعد عقدشون این اتفاق افتاده بود میزد زیر همه چیز 
ولی یه چیزی ته وجودش فریاد زد و این کاره نیستی 
شایسته با دیدن امیر لبخندی زد و دوباره مشغول صحبت با زینب شد 
لبخندش تا ته دل امیر حسین رو سوزوند و بی قرار شایسته رو نگاه کرد انگار قرار بود از دست بدتش 
زینب و شایسته برای فردا بعد الظهر قرار گذاشتند که برای عقد فرزین برن بازار خرید 
شامشونو خوردند و برای رفتن اماده شدند 
شایسته و امیر از همه خداحافظی کردند و به سمت خونه راه افتادند 
۸  رها روی تختش دراز کشیده بود و روی اخرین و تنها یادگاری امیر دست میکشید و بی اختیار اشکش جاری شد  با خودش زمزمه کرد :امیر حسین صدرایی سهم تو از این دنیا خیلی بیشتر از شایسته ی نفیسیه  اره اگه منم مثل اون خانواده ی درست و حسابی داشتم الان به جای اون کنار تو بودم  صدای امیر توی سرش اکو شد  گناه خودتو گردن افراد دیگه ننداز  رها یه ذره از لیوان مشروب کنار تختش رو سر کشید  با خنده به بلند بلند حرف زدن با خودش ادامه داد و گفت:امیر حسین تو همیشه پدر داشتی مادر داشتی هرکدومشون هم بهترینن  ولی من هیچ چیزی نداشتم پس تو حق نداری توبیخم کنی  لیوان مشروبشو کامل سر کشید و تصمیم گرفت فردا یه سر به خونه ی شایسته بزنه  نگاه امیر به شایسته که در حال شونه زدن موهاش بود میخ شد از خودش و تردیدی که برای چند لحظه سراغش اومده بود بدش اومدحتی فکر ترک شایسته رو هم خیانت میدونست  شایسته زنش بود و برای همیشه هم میموند و احساسش الان به اون اصلا حس زمان عقدشون نبود  شایسته موهاش بلندشو شونه زد و کنار امیر حسین دراز کشید  شایسته:حوصله داری یه چیزی بهت بگم؟  امیر دستشو دور گردن شایسته انداخت و گفت:اره عزیزم بگو  شایسته:برای زینب خواستگار اومده  امیر اخم ظریفی به ابروهاش داد و گفت:کی هست طرف؟اصلا کی جرات کرده و خودشو در حد زینب ما دونسته پا جلو گذاشته ؟  با این حرفش یه چیزی درون شایسته شکست یاد برادرای خودش افتاد که علنا بهش گفته بودند که بره خدا رو شکر کنه که امیر حسین اومده و میخواد باهاش ازدواج کنه  مگه اون از زینب چی کم تر داشت ؟  نگاهش به امیر افتاد که با شیطنت دستشو جلوی چشمش تکون میداد  امیر:کجایی بانو ؟  شایسته:ها؟؟هیچی طرف هم دانشگاهیشه و این ترم درسش تموم میشه حالا قراره اگه شما و خانواده ی محترم اجازه بدید بیان خواستگاری  امیر:حالا بیان ببینیم اصلا چه جور ادمایی هستن  شایسته لبخندی زد و حرفی نزد و تو فکر فرو رفت  امیر هم برای رهایی از این سردرد لعنتی قرص خواب اوری خورده بود و بعد از کم تر از چند دقیقه تو بغل شایسته خوابش برد  صبح رها به گوشی شایسته اس ام اس داده بود که میخواد بیاد پیشش  شایسته هم وسایل پذیرایی رو به بهترین نحو اماده کرده بود و با پوشیدن لباس قشنگی و رسیدن به خودش منتظر اومدنش شد  رها از ماشین پیاده شد و عینک افتابیشو برداشت و به نمای خونه نگاهی انداخت  خیلی دوست داشت زودتر خونشونو ببینه به همین خاطر زنگو فشار داد  شایسته هم با خوشرویی درو باز کرد و جلوی در انتظارشو کشید  بعد احوال پرسی و روبوسی رها گل و شیرینی رو به دست شایسته داد و روی مبل نشست و نگاهشو به خونه انداخت  رها:چقدر خونتون قشنگ و با سلیقه چیده شده  شایسته در حالی که چایی و شیرینی رو اماده میکرد گفت:ممنون نظر لطفته بیشترش سلیقه ی امیر حسینمه  رها فکش منقبض شد و اتیش انتقامش شعله ور تر دلش نمیخواست شایسته این طوری امیر رو خطاب کنه  رها:بیا بشین دختر اومدم خودتو ببینم عکس های عروسیتم بیار ببینم  شایسته چایی و شیرینی رو جلوش گذاشت و برای اوردن البوم به سمت اتاق خوابشون رفت  البوم رو جلوی رها گرفت و خودش هم کنارش نشست  رها با دیدن عکس های شایسته تو بغل امیر هر لحظه بغضش بزرگتر میشد تموم این زندگی و این مرد فوق العاده رو حق خودش میدونست نه اون  تو حین دیدن عکس ها عکس یه نفر حسابی توجهشو جلب کرد انگار اصلا باور نداشت چیزی رو که میبینه برای همین بی اختیار گفت:این کیه؟ شایسته بی توجه به حیرت رها شروع به معرفی اعضای خانواده ش کرد اما ذهن رها فقط حول اون ادم میچرخید چند وقت پیش تو یکی از مهمونی های کله گنده ها دیده بودتش و طرف هم خیلی دنبال رها بود و کلی هم پیغام داده بود که ازش خوشش اومده تو یه لحظه افکار شیطانی مثل برق و باد از ذهنش گذشت باید می فهمید امیر چرا با شایسته ازدواج کرده؟باید دلیلشو میفهمید دو ساعتی پیش شایسته موند و حرص خورد شایسته با اب و تاپ از امیر و رفتار خوبش تعریف کرد و رها هر لحظه عصبانی تر و اتیش انتقامش تند تر میشد دیگه نتونست تحمل کنه از جاش بلند شد و به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:خوب شایسته جان من دیگه باید برم شایسته:کجا عزیزم تازه اومدی که؟ رها:فدات بشم عزیزم کار واجب دارم باید برم شایسته:باشه عزیزم بازم بهم سر بزن گلی رها:در حالی که کفشش رو پاش میکرد با اینکه از حسادت داشت میترکید ولی مجبور بود این جمله ی رو که هیچ رغبتی به بیانش نداشت رو بیان کنه خوشبخت بشی عزیزم خداحافظ شایسته:مرسی گلم خداحافظت باشه رها برای اجرای نقشه ش احساس بی تابی میکرد و پاشو روی گاز گذاشت و رفت شایسته هم اماده شد که با زینب برای خرید برن بیرون به احترام حضور زینب و بیشتر برای خاطر امیر حسین چون میدونست امروز تو ونک گشته چادرشو پوشید حالا که امیر حسین انقدر با احترام با هاش برخورد میکرد و منطقی خواسته شو بیان کرده بود واقعا بی منطقی بود که شایسته بخواد باهاش لج کنه حالا با دیدن اون چهره ی عبوس و خشن که با ابهت کنار ماشین گشت وایستاده بود دیگه نمیترسید و برعکس خوب میدونست زیر این چهره ی خشن چه دل مهربون قایم شده نتونست عشق و محبتش رو نگه داره و تمومشو توی یه لبخند از ته دل ریخت و نثار نگاه مشتاق امیر حسین کرد امیر هم با دیدن شایسته توی اون شرایط و اون لبخند نتونست پاسخشو نده و لبخند پررنگ تری با تکون دادن سر بهش هدیه کرد خرید شون رو انجام دادند و شایسته با اعلام خبر موافقت امیر برای اومدن خواستگار ها شادی رو توی چشمای زینب دید و با رضایت به سمت خونه برگشت و شام مختصری گذاشت و منتظر اومدن امیر شد امیر هم خسته از کار روزمره دلش برای فضای اروم خونه ش پر میکشید هیچ وقت فکر نمیکرد کنار شایسته انقدر با ارامش زندگی کنه ولی خوب دلش گاهی از این همه ارامش میلرزید که نکنه پشت اون طوفان های سهمگینی تو راه باشه وارد خونه که شد بی اختیار شایسته رو بغل کرد و محکم فشارش داد و از ته دل لباشو بوسید ولی بوی عطر اشنایی باعث شد از شایسته جدا بشه شایسته:چیه اقا امیر محبتت قلمبه شده؟ امیر در حالی که هنوز گیچ پیدا کردن عطر بود گفت:ما همیشه به شما ارادت داریم خانم بعد هم برای خلاصی از هر چیزی که اونو یاد گذشته مینداخت پنچره رو باز گذاشت تا بو از بین بره شامنشونو با خوشحالی و خوبی خوردند و امیر نمیدونست امشب چرا انقدر مشتاق شایسته شده شایسته هم که از دل امیر خوب خبر داشت کنارش روی تخت خوابید و خودشو در اختیار همسرش قرار داشت و شبی توام با خوبی رو گذروندند نزدیک نماز صبح امیر از خواب بلند شد و بعد از دوش گرفتند و نماز خوندنش شروع به خوندن سوره یس کرد میخواست برای خوشی هاش هم خداوند رو یاد کنه نه فقط زمان ناخوشی به درگاهش متوسل بشه این ارامش گمشده بعد چهار سال بهش برگشته بود و در نظر امیر سجده ی شکر داشت شایسته از خواب پردید و با دیدن امیر که خالصانه و بدون هیچ چشمداشتی و این که کسی اونو ببینه و تحسینش بکنه توی حالت عرفانی خودش فرو رفته بود یه حال عجیبی پیدا کرد امیر انگار نور هدایتش شده بود تازه فهمید چقدر از خدا دور شده و فقط زمان بدبختی ها گله گذاری پیش خدا میبرد و با خودش اعتراف کرد که چه بنده ی ناشکری بوده که برای وجود امیر شاکر خالقش نبوده چون وقت تنگ بود تیمم کرد و جانماز سفید و چادر سفید نمازشو سرش انداخت و پست سر امیر برای خوندن نمازش ایستاد رها تلفنی با ساسان صحبت کرد و خواستار قرار با فرد مورد نظر شد ساسان:رها خوب فکراتو کردی ؟این یارو با کسی شوخی نداره ها اگه بخوای دورش بزنی دودمانت به باد میده ها رها:اگه بخوام سوگلیش بمونم چی؟ ساسان:اها ایولا این شد اون وقت هم نون تو توی روغنه هم من از بغل تو منم به یه نون و نوایی میرسم رها پوزخندی زد و گفت:باشه بابا تو هم که همیشه لاشخور باش سهم جنابعالی هم محفوظه ساسان:ترش نکن دختر طرف بدجوری خاطر خواهته حاضره بخاطرت همه کار بکنه رها لبخند زد و گفت:اوکی پس فردا راس ساعت ۵ عصر تو همون کافی شاپ همیشگی قرار بزار ساسان :اوکی بای رها تلفن رو قطع کرد و به کاری که قرار بود انجام بده فکر کرد وارد بازی خطرناکی داشت شروع میکرد ولی اون توی زندگی همه چیزشو باخته بود و دیگه چیزی برای از دست دادن و ترسیدن نداشت نمیدونست چرا یاد امیر حسین یه لحظه هم تنهاش نمیزاشت بی اختیار یاد ۴ سال قبل و اون شب افتاد طبق معمول چهار شنبه شب ها با ارش قرار داشت چند بار از ساکنین ساختمون طعنه شنیده بود ولی بی محل از کنارشون گذشته بود و علنا اعلام کرده بود ۴ دیواری و اختیاری اون شب با ارش بود که در خونه زده شد از چشمی در با دیدن پلیس ها بی خیال شونه ای بالا انداخت و پیش ارش برگشت با اینکه ترسیده بود ولی نمیخواست جلوی ارش کم بیاره و بهش گفت که بی خیال همه به کارش ادامه بده صد البته که تو حال طبیعی خودشون نبودند و اون همه مشروبی که خورده بودن کار دستشون داده بود تو حال خودشون بودند که رها چشمای نیمه خمارشو باز کرد و با تعجب امیر رو در حالی که فکش منقبض شده بود و دست هاش مشت شده جلوی در دید خنده ی بلندی سر داد احساس کرد داره توهم میزه ولی وقتی ارش سریع از جاش بلند شد و سعی کرد از اون وضعیت در بیاد تازه فهمید نه انگار واقعا خود امیر حسین اونجا بود یاداوری این خاطرات زجرش میداد دلش میخواست خودشو خوشبخت جلوه بده ولی نمیشد اون هیچی نداشت دیگه نتونست تحمل کنه و بخواد به خودش دروغ بگه دستشو روی صورتش گذاشت و از ته دلش گریه کرد اره اون تنها بود تنهای تنهادو ماه بعد عقد کنون ریحان و فرزین هم با تجملات زیاد خودش تموم شد چیزی که واقعا شایسته رو ازار میداد چندین مدل غذاهای جورواجور بود و کلی تجملات مسخره ی دیگه که اگه نبودن هم اتفاقی نمی افتاد امشب هم امیر یه ماموریتی براش پیش اومده بود و شب دیر میومد شایسته روی تخت دراز کشیده بود و به خواستگاری دیشب زینب فکر میکرد به ذوقی که تو چشمای زینب بود و از اشکی که تو چشمای علی اقا و نرگس خانم جمع شده بود از مرتضی که عشقش به زینب رو از نگاهش هم میشد فهمید از سخت گیری ها و توجهات امیر حسین اه بلندی کشید و به خواستگاری خودش فکر کرد و اینکه همه چه جوری ارزوشون بود اون زودتر بره بغض بزرگی توی گلوش بود که نیاز به یه تلنگر برای ترکیدن داشت چند وقتی بود که امیر خیلی دیر میومد خونه و صبح ها هم زود میرفت و گاهی عملا شایسته اصلا نمیدیدتش و این بیشتر از همه چی ازارش میداد خودشم میدونست نصف بد خلقیا و بهونه گیری هاش واسه خاطر همینه امیر خیلی دیر وقت اومد و شایسته خوابش برده بود به سمتش اومد و موهاشو نوازش کرد و بوسه ی ارومی به گونه ش زد و کنارش دراز کشید و انقدر خسته بود که زود خوابش برد صبح هم زودتر از شایسته بیدار شد و به خاطر مشغله ی کاری که تو این چند وقت داشت مجبور بود وقت بیشتری رو سرکار بمونه واسه همین هم قبل از بیدار شدن شایسته اون رفت این درگیری های کاری امیر خیلی شایسته رو ناراحت و عصبی کرده بود تو حال خودش بود که زنگ خونه به صدا در اومد بی حوصله نگاهی به ایفون تصویری انداخت و با دیدن رها خنده رو لبش اومد تو این چند وقت که امیر کم تر خونه بود رها تقریبا همه ی تنهایی هاش رو پر کرده بود و گیتار زدن که شایسته خیلی بهش علاقه داشت رو بهش یاد میداد درو زد و رها وارد خونه شد بعد سلام و علیک روی مبل ولو شد و روسریشو از سرش کند رها:وای خدا چقدر هوا گرمه تو چته باز کشتی هات غرقه که؟ شایسته در حالی که واسه شایسته شربت اماده میکرد بی حوصله گفت:هیچی امیر رو دیشب هم ندیدم رها پوزخندی زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموریت کجا بوده تو ساده باور کردی شایسته:یعنی چی ؟ رها:یادته بهت گفتم واست مدرک میارم که اقا امیر تون احتمالا داره زیر ابی میاره نگاه شایسته رنگ ترس و نگرانی گرفت و با اضطراب به رها نگاه کرد و گفت:خوب چی شده؟ رها:داستان طولانی داره تو فعلا این فیلم رو بزار تا برات بگم شایسته با دست لرزون سی دی رو گرفت و توی دستگاه گذاشت قلبش رسما داشت توی دهنش میومد کف دستش حسابی عرق کرده بود از زور استرس تیره ی پشت کمرش خیس عرق شده بود طاقت این که خیانت امیر حسین رو ببینه نداشت طبق معمول که استرس داشت انگشتای دستش رو بازی میداد و با حال پریشون به صفحه ی تلویزیون خیره شد نگاهش رو صفحه ی تلویزیون ثابت مونده بود اب دهنشو به سختی قورت میداد مهم تر از تصویر حرفایی بود که داشت میشنید یه نگاهش به رها بود که با غم ظاهری نگاهش میکرد و یه نگاهش به چیزی بود که میدید دیگه نتوست وایسته زانو هاش خم شد تمام کاخ ارزو هاشو ویرون شده میدید دو زانو روی زمین افتاد شایسته با چشمای اشک بار به رها خیره شد و با دستاش به گلوش چنگ زد و به زور گفت:داره دروغ میگه اون از من متنفره رها به سمتش اومد و بازوهاشو تو دستش گرفت و گفت:واقع بین باش شایسته چرا یه ذره نمیخوای فکر کنی مگه تو خودت نگفتی با بهراد دیده بودت مگه نگفتی اون روز تو اون مهمونی گرفته بودتت چرا با خودت فکر نکردی چرا یه چنین شخصی باید بیاد عاشق تو بشه بعدشم این طوری که فهمیدم امیر حسین ادم مقیدیه پس چطور حاضر شده باهات ازدواج کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی احمقی شایسته اصلا فکر نمیکردم اینجوری رکب بخوری فکر میکردم زرنگ تر از این حرفایی شایسته داشت خفه میشد اصلا نمیتونست حرف بزنه نفهمید رها کی رفت فقط دوباره فیلم رو از اول گذاشت و به چهره ی کریهه منصور نگاه انداخت کاملا معلوم بود که فیلم مخفی گرفته شده منصور خان و رها رو به روی هم نشسته بودند رها:خوب اقا اگه میشه برام تعریف کن شرطمون که یادت نرفته منصور خان:چرا میخوای بدونی عروسک؟اخه اون دختره و شوهر بی خود تر از خودش چرا برات انقدر مهم شدن ؟ رها:اوم گفتم که برام مهمه بدونم امیر حسین چه جوری با شایسته ازدواج کرده و میدونم تو حتما میدونی منصور خنده ی وحشتناکی سر داد و گفت:قربون تو قند عسل برم انقدر شیطونی خوب اون دختره ی پرو همه کاره رو کی حاضر بود بیاد بگیره ؟؟؟؟؟؟؟ حاج باباش در به در دنبال شوهر براش میگشت ولی کی حاضر بود جنس دسته دوم رو بیاد بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کلی منو و داداشاشو و باباش فکرامونو رو هم ریختیم بالاخره من فهمیدم که بابای امیر حسین یه قرض خیلی زیاد به حاجی داره منم پیشنهاد دادم حاجی به جای طلبش پسر صدرایی رو برداره و از حرف خودش قاه قاه خندید منصور:دیگه جونم برات بگه خانومی پسره راضی نمیشد بیاد این عفریته رو بگیره ولی خوب من راه حلشو به حاجی داده بودم خوب نقطه ضعفه جناب سروان رو میدونستم طرف حسابی غیرتیه چی بهتر از این که پای خواهرشو بکشیم وسط ؟ پسره هم که حساس راضی شد بیاد باهاش ازدواج کنه این قضیه ی ازدواج اون دختره بود حالا یه چیز جالب اینکه بابای طرف بی خیال از همه جا اورده طلبشو پس داده و حاجی و زنش هم حسابی تو تکاپو افتادن دختررو راضی به بچه دار شدن بکنن تا طرف نزنه زیرش فیلم قطع شد و اشک های شایسته قطره قطره میریخت و زیر لب زمزمه میکرد :من باور نمیکنم امیر حسین مشت هاشو محکم فشرد سعی کرد داد بزنه ولی صداش تو گلو خفه شده بود اره حق با رها بود اون رکب خورده بود ولی اخه لعنتی چرااااااااااااااااااااااا ااا من بهت دل بسته بودم تو کل این دنیا من فقط دلم سالم برام مونده بود به اونم رحم نکردی؟ به مادرش فکر کرد که چند روز بود دائما کلید کرده بود روی مزایای بچه دار شدن به سمت ایینه رفت و به چشمای متورمش نگاهی انداخت نمیتونست احمقی و خوش خیالی خودش رو باور کنه بی محابا مشتشو تو شیشه کوبید و شیشه خورد شد به خونی که از دستش فواره میزد توجهی نکرد دردی که تو دل داشت خیلی سنگین تر از درد دستش بود به سمت اتاقش رفت و یه مانتو سر سری پوشید کیف و عابر بانک و موبایلشو برداشت و از در خونه بیرون زد میخواست بره دور بشه از همه ی ادم های دور و اطرافش دلش میخواست بره یه جایی که بتونه داد بزنه از ته دلش ضجه بزنه خون دستش بند نمی اومد میدونست که به بخیه نیاز داره دلش نمیخواست بره درمانگاه ولی چاره ای نداشت با این همه خونی که ازش رفته بود دووم نمیاورد با اینکه مرگ ارزوش شده بود ولی حتی برای مردن یه جای خلوت میخواست رفت درمانگاه و دستش ۶ بخیه خورد و پانسمانش کرد حالا میتونست بره و انقدر دور بشه که هیچ کسی رو نشناسه فقط بره ***۸۸ امیر حسین اما بی خبر از همه جا و خوشحال از تموم شدن اماده باش یک هفته ایشون به سمت خونه برگشت دلش برای شایسته پر میکشید تو این چند وقت اصلا نتونسته بود بهش توجه کنه این خیلی ناراحتش کرده بود اصلا دلش نمیخواست زنش احساس بی محبتی بکنه براش یه گردنبند خوشگل و دو تا بلیط سفر به کیش به عنوان ماه عسلشون و یه دسته گل رز بزرگ خریده بود به سمت خونه اومد خواست برای غافلگیری شایسته بدون در وارد خونه بشه همین که درو باز کرد لبخند رو لباش ماسید به ایینه خورد شده ی پذیرایی نگاه کرد به رد خونی که تا اتاق خواب کشیده شده بود گل رو روی مبل پرت کرد و توی اتاق خواب دوید از ترس نفس نفس میزد تمام خونه رو دنبال شایسته گشت ولی خبری ازش نبود با دستای لرزون شماره موبایلشو گرفت یه بوق دو تا سه تا نه بر نمیداشت امیر کلافه دستی به موهاش کشید و نگاهش رو صفحه تلویزیون افتاد از تصویر میشد فهمید که یه فیلم داخل دستگاهه بی اختیار کنترل رو برداشت و فیلم داخل دستگاه رو پلی کرد و نگاهش روی صورت رها ثابت موند نتونست وزن پاهاشو تحمل کنه و روی مبل ولو شد و مات حرف های بین رها و منصور موند تو حال خودش بود و دیوونه شده بود این عفریته دلش نمیخواست پاشو از زندگی اونا بیرون بکشه از حرف هایی که منصور پشت شایسته میزد فکش منقبض شده بود نتونست خودشو کنترل کنه لیوانو از روی میز برداشت و به سمت دیوار پرت کرد لیوان خورد شد تو خونه راه میرفت و با خودش بلند بلند حرف میزد مرتیکه عوضی زن من دست خورده س؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو غلط کردی دهنتو گل میگیرم تا دیگه دهن کثیفتو باز نکنی شماره شایسته رو دائما میگرفت ولی هر بار تنها حرفی که میشنید بوق ازاد تلفن بود انقدر عصبی شده بود که با مشت روی دیوار میکوبید دعا دعا میکرد که دستش به رها برسه بیچاره ش میکرد تو حال خودش بود که صدای تلفن بلند شد حوصله ی جواب دادن نداشت تلفن روی پیغام گیر رفت و صدای نحس رها سکوت سالن رو شکست رها:سلام شایسته جون خونه ای؟رهام بابا حرص نزن نهایتش طلاق میگیری فعلا پاشو بیا پیش خودم ادامه ی گیتارو بهت یاد بدم امیر محکم توی پیشونیش کوبید و خودشو لعنت کرد که چرا بیشتر مراقب نبوده لعنت به من بهم گفته بود دوستم میاد خونمون بهم گیتار یاد میده من احمق زیاد پاپیچش نشدم ببینم طرف کیه البته خودش هم خوب میدونست واسه اینکه شایسته رو ناراحت نکنه و اینکه اون با خودش فکر نکنه تو زندون حبس شده ولی اخه از کجا باید حدس میزد که پای نحس رها تو زندگیش باز شده دلش شور شایسته رو میزد میتونست حدس بزنه الان اون با خودش چه فکرایی که نکرده از خونه بیرون رفت و دائما خدا خدا میکرد خدایا الان کجاست؟من برم کجا دنبالش ؟نکنه بلایی سرش اومده؟یا امام حسین اگه چیزیش بشه منم میمیرم خدایا نوکرتم کمک کن پیداش کنم و با حال خراب دوباره شماره شایسته رو گرفت **۸ شایسته خودشو به یه جای خلوت رسونده بود و زانوی غم بغل گرفته بود هوا دم دمای غروب بود و موبایلش دائما زنگ میخورد با دیدن عکس امیر که روی گوشیش روشن و خاموش میشد چونه ش بی اختیار لرزید و روی گوشیش خم شد عکس امیر رو نگاه میکرد و هق میزد و قطرات اشکش رو گوشی میچکید امیر ح ح س ی ی ن تو چ چ را با من این کارو کردی ؟؟؟؟؟؟ اشکاشو با دستش پس زد من دوستت داشتم بی معرفت روی زمین نشست و خاکو تو مشتش گرفت و فشار داد و به اسمون نگاه کرد و گفت:خدایا چرااا؟من تازه عاشق شده بودم خدایا این انصافه مگه من بندت نیستم خدااااااااااااااا من کالا بودم خدایا خرید و فروشم کردن تو حال زار زدن خودش بود که بارون شروع به باریدن کرد و دستی روی شونش نشست با حال داغون برگشت و با حیرت به فرد پشت سرش نگاه کرد گاهش به اون چشمای مهربون گره خورد پیرزن با اون چادر گلدار سفید و قران سفید کوچیکی که تو دستش بود وفوق العاده حس ارامشی رو بهش منتقل کرد پیرزن:چیه مادر جان نبینم غمتو دخترم بلند شو بیا کنار من زیر این سقف تا خیس نشی شایسته اشک چشمشو پاک کرد و مثل کسایی که انگار طلسم شده بودند دنبالش کشیده شد روی زیر انداز پیرزن نشست و غرق نگاه به اون شد پیرزن با خوشرویی چایی خوشرنگی براش ریخت و جلوش گذاشت و قرانشو باز کرد و عینک بزرگ ته استکانیشو زد و مشغول خوندنش شد شایسته بی اختیار تو چهره ش دقیق شد یه روسری سفید مثل اونایی که مامانش از مکه براش اورده بود سرش بود چهره ی مهربونش داشت چشمای قهوه ایش کم سو شده بود و صورتش طراوت جوونیشو از دست داده بود و چروک های ریز و درشتی احاطه ش کرده بود ولی چقدر روحانی به نظر میرسید تو صورت زن محو شده بود که اون قران رو بوسید و کنارش نشست زن:چیه دخترم چرا انقدر ناراحتی مادر؟ شایسته بغض کرد احتیاج به یه شونه داشت که سنگ صبور گریه هاش باشه بی اختیار خودشو تو بغل زن انداخت و از ته دل گریه کرد شونه هاش میلرزیدند و اشک هاش روسری سفید زن رو پر از اشک میکردند بوی عطر یاس تن زن و نوازش های پر محبت و مادرانش کم کم ارومش کرد زن زیر گوشش زمزمه کرد:گریه کن دخترم گریه ارومت میکنه شایسته:وای خانم جون من خیلی بدبختم خیلی خانم جون:اینجوری نگو مادر دختری به خانومیه تو چرا باید این جوری باشه؟ شایسته:من رو دست خوردم دوستم نداشت نمیبخشمش هیچ وقت زن با نگاه نافذش تو چشمای سیاه و غرق در اشک شایسته نگاهی کرد و زیر لب گفت:ببخش تا بخشیده بشی مادر بگو برام چرا از شوهرت دل چرکین شدی بگو من سنگ صبورت میشم هق هق شایسته شدت گرفت و شروع به تعریف ماجرا کرد ****۸ توی دل امیر اما غوغایی به پا بود برای پیدا کردن شایسته چند تا تیم جمع شده بودند امیر به این در اون در زده بود ولی انگار اب شده بود و توی زمین فرو رفته بود هوا تاریک شده بود و امیر نزدیک جایی که شایسته هم اونجا بود بود امیر زیر بارون نماز میخوند انقدر اعصابش داغون بود که هیچ چیز به جز نماز ارومش نمیکرد تو تاریکی شب نمیدونست زنش کجاست از فکر اینکه نکنه بلای ناجوری سرش بیاد بی هوا گریه کرد خودش هم نمیدونست باید چی کار کنه نم اشک روی صورتش با اب بارون قاطی شده بود و کسی پی به گریه های مردونش نمیبرد اره حالا میتونست بفهمه چقدر شایسته رو دوست داره و چقدر براش عزیز بود دستاشو رو به اسمون بلند کرد و سرشو بالا گرفت و با خدا راز و نیاز کرد خدایا میدونم بنده ی بدی برات بودم ولی تو بزرگی تو ارحم الراحمینی خدایا شایستمو میسپرم دستت یه کاری کن سالم برگرده پیشم خدایا اگه بلایی سرش بیاد من متلاشی میشم میدونست امشب شب اول محرم بود و صدای عذاداری به گوشش میرسید بغضش بزرگتر شد و با التماس بیشتری به اسمون خیره شد و گفت:خدایا به حق حسینت دست خالی برم نگردون تو همین حال بود که صدای سامان رو شنید که با خوشحالی به طرفش میومد و با شادی بلند داد زد امیر حسین بیا گوشیشو جواب داد اشک امیر شدت گرفت و شونه هاش هم میلرزید بی محابا سجده شکری کرد و یا حسینی گفت و به سمت سامان دوید  رها توی خونه ش نشسته بود و در حال چت کردن بود حسابی کیفش کوک شده بود و به خودش به خاطر نقشه ی بی نظیرش افرین گفت الحق که مو لای درزش نمیرفت یاد روز قرارش با منصور خان افتاد اون روز مانتو کوتاه و جذب خردلیشو تنش کرد و شلوار لی جذب قهوه ایش رو با کیف روسری و کفش ست تنش کرد و به سمت محل قرار رفت بر خلاف انتظارش با یه مرد کاملا پخته طرف شده بود روز مهمونی چون توجه هش به جوون ترا بود اصلا قیافه ی طرف رو دقیق ندیده بود مرد چهره ی کاملا مذهبی داشت و از دور داد میزد که حاج اقاست رها رو به روش نشست بعد سلام و احوال پرسی های اولیه راجع به مسائل بی ربط با هم حرف زدند تا اینکه رها بی هیچ مقدمه ای گفت:من برام اینکه خواسته شما رو انجام بدم یه شرط دارم منصور:خوب بگو رها:من میدونم شما شایسته نفیسی رو خوب میشناسید منصور جا خورد و رنگ صورتش برگشت و حسابی قرمز شد یه کم اطرافشو نگاه کرد و صورتشو نزدیک رها اورد و گفت:تو از طرف اون عفریته ای اره؟ رها با خونسردی گفت:نه منم یه ادمم که مثل شما از اون متنفرم منصور:خوب منظور چی از من میخوای؟ رها:چطور امیر حسین صدرایی حاضر شد با شایسته ازدواج کنه ؟جواب این سوال شرط من برای رابطه با شماست منصور خنده ای سر داد و گفت:اها فهمیدم پس قضیه کل کل و لجبازی های زنونه س گرفتم ماجرا رو رها دستاشو مشت کرد و سعی کرد با فشار دادن دندوناش خشمشو بیشتر اشکار کنه و رو به منصور گفت:ازش متنفرم خیلی هم متنفرم شرط من همون بود که گفتم از جاش بلند شد و حین رفتن رو به منصور کرد و گفت:اگه شرطمو قبول کردی به ساسان خبر بده و بعد هم منصور که کلا براش فرقی نداشت که این قضیه بر ملا بشه یا راز بمونه پس شرط رو قبول کرد رها با یاداوریش خنده ی بلندی سر داد و در حالی که خودش رو تخت انداخت با خنده با خودش گفت:نمیدونه چند وقته گذاشتمش تو خماری ولی براش برنامه ها دارم مرتیکه خجالت نمیکشه با وجود زن به اون خوشگلی بازم دست از هوسش برنمیداره خنده ش ناگهان قطع شد و با خشم دندوناشو روی هم سایید و گفت:برات دارم مردک بشین و تماشا کن صبح اول وقت سی دی دیگه که از منصور تو حالت ناجور تهیه کرده بود رو توی کیفش انداخت و به سمت خونه ی شکوفه رفت باید زن بیچاره رو اگاه میکرد امیر حسین خودشو به سامان رسوند و گفت :چی شد ؟خودش جواب داد ؟کجا بود ؟ سامان :بکش ترمزو جناب سروان چقدر سوال میپرسی ؟جواب تلفنو یه خانومی داد و یه ادرسی داد و گفت:خانومت اونجاست بریم پیشش خودشو به ادرس رسوند زنگ خونه رو زد و خانم جون درو باز کرد با چشمای نافذ و مهربونش گفت:شما امیر حسینی؟شوهر شایسته ی گل من؟ امیر با تعجب نگاهی به زن انداخت و گفت:بله شما؟ زن لبخند مهربونی زد و گفت:ماشالا بیا تو پسرم امیر حسین با تردید رو زن گفت :حالش خوبه؟ زن:اره پسرم بیا تو تازه خوابش برده امیر با نگرانی خودشو بالای سر شایسته رسوند و با دیدن صورت بی رنگ و دست بانداژ شدش نتونست روی پاش وایسته و زانو هاش خم شدند و کنار شایسته روی زمین افتاد دستای شایسته رو تو دستش گرفت و موهاش قشنگشو از روی صورتش کنار زد و بی اختیار روش خم شد و بوسه ای روی گونه ش گذاشت نتونست خودشو کنترل کنه اشک هاش بی محابا میریختند نمیتونست این وضعیت داغون شایسته رو ببینه زن چایی اورد و یا علی گفت و نشست زن:ازت دلخور شده ولی اینجوری که پیداس خیلی دوستش داری اره؟ امیر:اره حاج خانم براش سوء تفاهم پیش اومده به صاحب این ماه قسم من خیلی خاطرشو میخوام زن :میدونم مادر از چشمات میتونم عشقتو بخونم با مهربونی دستی به موهای شایسته کشید و گفت:اینم تو رو خیلی میخواد ولی الان داغه ازت ناراحته فکرای ناجور تو سرشه باید تلاش کنی دوباره با خدا و زمین و اسمون اشتیش بدی امیر:هرکاری بخواد انجام میدم زن :مادر امروز شب اول محرمه و همسایه ما که میبینی تا شب دهم مراسم عذاداری داره شایسته پیش من میمونه تو هم برای رضای خدا و از بین رفتن مشکلتون از امام حسین کمک بخواه و اگه بتونی تو تهیه و تدارک مراسم هم کمک اقای رجبی و خانواده ش باشی هم به شایسته نزدیک تری هم دلت اروم میگیره امیر نیم نگاهی به اسمون انداخت و گفت:نوکر اقامم هستم زن:پس توکل بر خدا ایشالا مشکلتون به لطف اقا حل بشه امیر دیگه حرفی نزد و به شایسته خیره شد زن در حالی که یا علی گویان از جاش بلند میشد رو به امیر گفت:پسرم قبل از بیدار شدن زنت برو نبیندت بهتره یه مدت دور از هم باشید برای جفتتون لازمه امیر دستی رو چشمش گذاشت و به روی چشمی گفت ولی ته دلش هنوز نگران بود نمیتونست به یه غریبه اعتماد کنه و شایسته رو تنها به امان خدا رها کنه زن انگار که فکرشو خونده باشه لبخندی زد و گفت:پسرم من یه پیرزن تنهام نگران نباش هیچ کسی رو ندارم اگه دلت رضا نیست کسی رو بفرست پیشمون بمونه امیر فقط به زدن لبخندی اکتفا کرد و با خودش فکر کرد زینب رو پیششون بفرسته از جاش بلند شد و بعد از بوسیدن شایسته و سپردنش دست زن با نگرانی بیرون زد دلش نمی اومد بره ولی با حالی که اون از شایسته دیده بود رفتنش رو بهتر میدونست نزدیک خونه بود که با دیدن رها جلوی درخونه به شدت ترمز کرد رها چند لحظه جلوی در خونه ایستاد در زد ولی کسی درو باز نکرد پوفی کرد و به سمت خونه ش رفت یاد حال امروز زن منصور افتاد هم دلش سوخت هم از بلایی که سر منصور خان اورده بود کلی حال کرده بود تازه براش نقشه های وحشتناک دیگه ای هم داشت امشب میخواست فیلم ها رو توی اینترنت بزاره با این فکر به سمت خونه رفت و امیر هم جوری که متوجه نشه تعقیبش کرد این بار دیگه باید یه کاری باهاش میکرد تا برای همیشه پاش از زندگیش بریده میشد شایسته گوشه ی اتاق نشسته بود و به صدای طبل هایی که زده میشد گوش میکرد دلش هوای بیرون رو داشت ولی حوصله ی تکون خوردن از جاش رو نداشت خانم جون به سمتش اومد و گفت:مادر نمیای با من بریم مراسم؟ شایسته سعی کرد لبخندی بزنه و گفت:نه شما برید من میمونم خانم جون چادر مشکی بهش داد و گفت:بیا مادر دلت باز میشه شایسته نتونست در برابر لحن مهربون خانم جون مقاومت کنه با سستی از جاش بلند شد و چادرو روی سرش انداخت بی اختیار یاد امیر حسین افتاد و دوباره اشک تو چشماش جمع شد جلوی در خونه یه پارچه ی بزرگ زده بودند که به مراسم عذاداری سرور و سالار شهدا خوش اومدید وارد حیاط که شد انگار وارد یه دنیای دیگه شده بود تمام حیاط پر از چراغ های بزرگ بود و روشنایی قشنگی به خونه داده بود دیگ های بزرگی وسط حیاط بود و ادم های مختلف که کنارش وایستاده بودند و مشغول تدارک غذا بودند یاد مراسم های محرم که تو خونه ی خودشون بود افتاد و دوباره همون ریا کاری ها و همون تجملات انچنانی و رقابت سر اینکه کی بیشتر غذا بده و غیبت هایی که سر دیگ غذا همیشه بساطش به پا بود و چیزی که خیلی اذیتش میکرد نگاه بعضی از پسر های محل بود که به اسم مراسم عذاداری چشم چرونیشون همیشه به پا بود با خانم جون به نزدیک دیگ رسیدند و نگاه شایسته به خانم ها افتاد خیلی جالب بود براش اینجا انگار با محله ی اونا زمین تا اسمون فرق داشت همه دور دیگ نشسته بودند و زیارت عاشورا میخوندند خبری از غیبت و ……….اینا نبود چشمای پر از اشکشو برگردوند و با چشمای گرد شده امیر حسین رو کنار مرد ها در حال هم زدن غذا دید **۸ رها وارد خونه شد و اولین کاری که کرد فیلم ها رو روی اینترنت گذاشت و با خوشحالی به ابروی روی اب منصور خان نگاه کرد با ارامش و بدون اینکه ذره ای نگران باشه جلوی تلویزیون نشست و مشغول فیلم دیدن شد که در خونه ش باز شد با ترس از جاش بلند شد و به سمت در رفت با دیدن منصور خان و دو تا قلچماقی که همراهش بودند از ترس چند قدم به عقب رفت بی اختیار سکسکه گرفت و با لکنت زبون رو بهشون گفت:شما کلید خونه ی منو از کجا گیر اوردید ؟ منصور خان که سعی میکرد عصبانیتشو زیر چهره ی خونسردش پنهان کنه با خشم شروع به دست زدن کرد و گفت:افرین دختر شجاع افرین فکر کردی خیلی زرنگی ؟؟؟؟؟؟؟؟ابروی منو میخوای ببری؟واسه چی رفتی پیش زنم عفریته؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من یه تار موی گندیده ی اونو به صد تا امثال توی هرزه نمیدم رها لبخند عصبی زد و گفت:امثال تو منو هرزه کردید حاج اقا تو که ادعا دین داریت میشه چرا با زنت این کارارو میکنی؟ منصور:من از تو بیشتر به مسائل دینی واقفم بچه اگه نمیدونی بدون تا ۴ تا حلاله خود خداوند تو کتابش گفته رها:عجب پس خوب میدونی خدا گفته که اگر میتونید بینشون عدالت را رعایت کنید و صد البته که تاکید کرده هرگز نمیتوانید فکر نکن خودت فقط قران بلدی و میخونی نه تو و امثال تو از ایات قران به نفع خودتون استفاده ی ابزاری میکنید هرجا به نفعتون باشه رو انجام میدید منصور با پشت دست محکم تو دهنش کوبید و باعث شد رها کاملا روی زمین پرت بشه و گفت:همین مونده بود توی هرزه واسه من سخرانی کنی ولی الان کاری باهات میکنم که روزی صد هزار مرتبه ارزوی مرگ کنی بهت گفته بودم با منصور در نیفت رها بلند بلند خندید و گفت:اب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب منم کاری باهات کردم که ابروت الان مثل اب روون ریخته شده منصور عصبانی تر از قبل به افراد همراهش دستور داد تا رها رو با خودشون بیارن و خودش هم از خونه بیرون زد و با خودش فکر میکرد رها باز چی کار کرده و از ته دل به این هوس بی سر و ته لعنت فرستاد رها خواست جیغ بزنه که تیزی چاقو رو زیر گلوش حس کرد نفسش بند اومده بود و با چشمایی که برای اولین بار ترس ازش میبارید به اون مرد نگاه میکرد تیره ی پشت کمرش تیر میکشید و خیس از عرق شده بود و بدنش اشکارا میلرزید تو این حالت بود که مرد دستمالی رو جلوی دهنش گرفت و بیهوشش کرد ۸ امیر حسین توی خونه ی اقای رجبی تبدیل به اچار فرانسه شده بود و همه کار میکرد برای بهتر برگزار شدن مراسم از هیچ کاری دریغ نمیکرد در حال خوندن ایت الکرسی و هم زدن غذا بود که شایسته وارد خونه شد با دیدنش انگار چیزی ته دلش لرزید دیدن غم چشمای شایسته دیوونش میکرد غذا رو به احمد اقا سپرد و به سمت شایسته اومد شایسته نیم نگاهی بهش انداخت و خواست راهشو کج کنه ولی امیر بازوشو گرفت و محکم و قاطع تو چشماش زل زد و گفت:سلام حالت خوبه؟ شایسته :مگه برات مهمه؟ امیر: تو داری اشتباه میکنی باید به من اجازه بدی برات توضیح بدم شایسته:خوب بریم بیرون برام توضیح بده دوتایی سوار ماشین شدند امیر کمی خیره به روبه رو شد و بعد چند دقیقه گفت :تا حدودی حرف های منصور راسته نمیخوام بهت دروغ بگم من ادم مقید و غیرتی هستم و خودت خوب میدونی ما تو چه شرایطی باهم اشنا شنیدم که اصلا دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم شایسته وسط حرفش پرید و گفت:حالا ازادی اقای صدرایی طلاقم بده و برو همسر ایده ال ت رو بگیر شنیدم بابات قرض حاجی رو داده پس معامله فسخه امیر نگاه نافذ و وحشتناکشو به صورتش دوخت و با دستای قوی و مردونش صورت ظریف شایسته رو تو دستش قاب گرفت و گفت:اگه یه بار دیگه حرفی از طلاق بزنی به ولای علی قسم تمام عقایدمو زیر پام میزارم و دندوناتو توی دهنت خورد میکنم من هنوز همون امیر حسینم که با دیدنم قبض روح میشدی یادت باشه شایسته پوزخندی زد و گفت:کار همتونه وقتی کم میارید تهدید میکنید الان من شاکی ام نه تو امیر بدون اینکه لحن مهربونی به صداش بده گفت:منم به اندازه ی تو شاکی ام چون داری یه طرفه به قاضی میری الان هم من نمیخوام به زور بهت خودمو تحمیل کنم ولی نمیتونم ازت جدا بشم چون دوستت دارم و عشق علاقه ی من در طول این چند وقت به وجود اومده و تو قلبم ریشه دار شده و با ناراحتی به شایسته نگاه کرد و ادامه داد :تو رو نمیدونم و با این حرفش شایسته شرم زده سرشو پایین انداخت اونم عاشق امیر حسین با اون رفتار و کردار فوق العادش شده بود ولی الان ازش دلگیر بود امیر:ولی بازم عذر میخوام از کاری که مجبور به انجامش بودم و حاضرم برای اینکه ناراحتی تو از بین بره هر کاری بکنم ولی فقط تا شب شام غریبان بهت وقت میدم تا تصمیمتو بگیری و کنار هم دوباره زندگی کنیم شایسته تای ابروشو بالا داد و گفت:اون وقت اگه نخوام باهات بمونم چی ؟ امیر نگاهشو دوباره به چشمای سیاه و پر از شیطنت شایسته دوخت طوری که برق نگاهش تن شایسته رو لرزوند و دلش میخواست خودشو تو بغل امیرش غرق کنه امیر:باید بخوای من اگه بمیرم هم تو رو طلاق نمیدم حتی اگه تا اخر عمر هم مثل یه غریبه باهام بمونی شایسته :چرا؟مگه نمیگی من ایده الت نبودم ؟ امیر حسین:الان هستی تو زنمی و زنم هم میمونی شایسته دیگه نتونست در برابر لحن قاطع امیر حرفی بزنه و سکوت کرد امیر :الان برو پیش خانم جون اصراری ندارم بیای خونه دوری برای هر جفتمون لازمه تا حسابی فکر کنیم و نزاریم زندگیمون با یه مسئله ی کوچیک از هم بپاشه شایسته حرفی نزد و از ماشین پیاده شد و خداحافظی زیر لبی کرد امیر:مواظب خودت باش و اگه مشکلی بود بهم زنگ بزن شایسته سری تکون داد و پیش خانم جون برگشت امیر هم با سامان صحبت کرده بود تا اطراف خونه ی خانم جون باشه و حواسش کاملا به شایسته باشه و بماند که چقدر سامان غر زده بود سوار ماشینش شد و مصمم به سمت خونه ی رها رفت جلوی خونه ی رها با حرص از ماشین پیاده شد که به سمت در بره که با دیدن منصور خان که از خونه ی رها بیرون زد با سرعت خودشو قایم کرد به خونه دقیق شد و بعد چند دقیقه دو تا مرد هیکلی که رها رو در حالی که بیهوش بود توی ماشین انداختند و ماشین با حداکثر سرعت حرکت کرد امیر هم دنبالشون رفت و کنار خونه ای ایستادند و همه داخل شدند امیر بیرون در انتظار رها رو میکشید ولی نزدیک ۳ صبح بود ولی هنوز خبری ازش نشده بود امیر که حسابی مشکوک شده بود با بیسیمش که توی داشپورت ماشین گذاشته بود برای تفتیش خونه حکم گرفت و درخواست مامور کرد تو همین حال بود که همون دو تا مرد در حالی که دوباره رها رو تو ماشین مینداختند با ماشین راه افتادند ولی بر خلاف تصور امیر حسین توی یکی از اتوبان ها کنار فضای سبز پرتش کردند بیرون و با سرعت دور شدند امیر رها رو دید که خمیده و نیمه جون و با حال زار از پل هوایی بالا میرفت و امیر هم دنبالش رفت ۸ رها کم کم چشماشو باز میکرد و خودشو توی یه فضایی که پر از دود و بوی الکل بود دید بی اختیار یاد روزی افتاد که غلام و دار و دسته ش بهش حمله کرده بودند با ترس خودشو عقب کشید و سرشو تو دستش گرفت و سعی کرد اون خاطره ی تلخ رو از یادش ببره منصور وارد اتاق شد و گفت:چیه دختره ی سرتق کم اوردی؟ابروی من نمیره کور خوندی ولی تو دستگاه من هرکسی زیاد پاشو از گلیمش دراز کنه حکمش مرگ تدریجیه و بشکنی زد و چند نفر وارد اتاق شدند رها با دیدن زن ها و بدن های نیمه عریانشون با ترس بیشتری خودشو عقب کشید ولی خوب زور اون زنا از اون خیلی بیشتر بود و توی یه حرکت روی تخت اتاق پرتش کردند رها برای اولین بار ترسید برای اولین بار بعد اون حادثه ی تلخ بغض کرد و با نگران به منصور نگاه کرد نمیتونست حرفی بزنه انگار قفل بزرگی به دهنش زده بودند اره نتونست چیزی بگه فقط مردمک چشماش با هیجان میچرخید و به حرکات تند و وحشیانه ی منصور نگاه میکرد میخواست فرار کنه از این دنیای پر از لجن ولی دستاش و پاهاش بسته بود و بغضی که هنوز نترکیده بود ولی مثل یه دمل چرکی دردش عمیق تر میشد منصور که حالا کارش تموم شده بود در حالی که به دود سیگارش با لذت نگاه میکرد گفت:تقصیر خودته میتونستی سوگلی من باشی ولی حماقت کردی و الان حقت مرگه تدریجیه مطمئن باش تو کوچکتر از اونی هستی که بخوای جلوی منصور خان شاکری قد علم کنی رها هنوز ترس داشت وقتی منصور بای بای خبیثانه ای کرد و بیرون رفت هم نتونست بهش فحش بده نتونست تو صورت کثیفش تف کنه فقط برای اولین بار بعد مدت ها از خدا خواست شر این لجن رو از زمینش پاک کنه تا بیشتر از این با ریا کاری هاش اسلام حقیقی رو زیر پاش نزاره درسته که خیلی وقت بود خدا رو از یادش برده بود ولی تمام ارزوش از بین رفتن این مرد شده بود که مثل خون اشام و زالو خون مردم رو میمکید اونم به اسم دین خدا تو حال خودش بود که چند نفر وارد اتاق شدند و اون چیزی که نباید میشد اتفاق افتاد اره رها واقعا نمیتونست حرف بزنه ولی با بلایی که اونا سرش اوردند دادش بلند شد و شاید با وجود گناه کار بودنش به عرش خدا هم رسید حالا با بدن لجن و روح کثیف تر از اون بالای پل هوایی نشسته بود به زندگی سر تاسر لجنش فکر میکرد که هیچ راهی برای خارج شدن ازش نداشت الان دیگه مطمئن بود حتما ایدز گرفته تو حال خودش بود که امیر حسین رو جلوی روی خودش دید امیر:چی کار کردی با خودت ؟این عاقبتو میخواستی؟ رها پوزخندی زد و گفت:مثلا که چی؟اره من لجنم خوب تماشا کن یه هرزه ی به تمام معنا رو امیر:خودت این زندگی رو خواستی رها داد بلندی زد و با مشت به بدنه ی پل زد و با صدایی که تا عمقش میشد درد رو احساس کنی ناله زد:تو چه میفهمی از زندگی مرفه بی درد ؟چه میفهمی سروان؟چه میفهمی پسر حاجی؟ تو هم اگه مثل من بابات یه معتاد بدبخت بود و تو رو مثل دو کیلو خیار میفروخت الان جات اینجا نبود امیر:خودتم خوب میدونی تو خودت نخواستی سر به راه بشی چرا با من که بودی کج رفتی ؟مگه من همه چی برات فراهم نکرده بودم چرا کج رفتی د حرف بزن لعنتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رها همین طور که به اسمون خیره شده بود گفت:انتقام میخواستم از همه ی مرد ها انتقام بگیرم تو هم جزئشون بودی جناب سروان امیر:فعلا که دنیا داره تو رو مجازات میکنه به زنم چی کار داشتی ؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رها بلند بلند خندید و گفت:نگو شایسته هم یه هرزه ای بود مثل من الکی طرفشو نگیر اگه قرار بود اون کنارت بمونه چرا من نمونم ؟ امیر حسین به سمتش اومد و خواست تو صورتش بکوبه اون حق نداشت راجع به شایسته ش اینجوری حرف بزنه خیلی خودشو کنترل کرد و دستشو رو بدنه ی پل فرود اورد و داد زد :خفه شو شایسته ادم بود قدر محبت هایی که بهش شد رو دونست رها از جاش بلند شد و گفت:تو باعث شدی من و ارش به زور عقد کنیم و بعد یه ماه با بخشیدن مهریه م طلاق بگیرم تو منو بدبخت کردی امیر پوزخندی زد و گفت:مقصر همه ی بدبختیات خودتی رها نگاهی به اسمون کرد تو چشمای امیر دیگه عشقی نسبت به خودش نمیدید دیگه تو دنیا دلیلی برای زندگی نداشت رو دست خورده بود عشق امیر حسین به شایسته خیلی عمیق تر از این حرفا بود چشماش بالاخره بارونی شدند و به امیر خیره شد به مردی که میتونست کنارش خوشبخت باشه اما خودش نخواست و به منصور فکر کرد که رسما بی چاره ش کرده بود و لجن زار زندگیشو تکمیل کرده بود رو به امیر کرد و گفت:خداحافظ عشق من و توی یه حرکت خودشو به سمت پایین پرت کرد امیر حسین که این رفتار رها رو پیش بینی کرده بود توی یه حرکت ناگهانی مچ دستشو تو دستش گرفت رها بی حال نگاهی بهش کرد و زیر لب نالید:امیر حسین ولم کن بزار بمیرم جون یه لجن نجات دادن نداره و از حال رفت امیر با قدرت و با سختی زیاد کشیدتش بالا و با بیسیم درخواست امبولانس کرد وجود رها برای نشون دادن اوج لجن بودن منصور الزامی بود از خونه ی منصور هم خبر رسیده بود که اونو و همراه کلی افراد که وضع عادی نداشتند گرفته بودند و از کلی هم مشروبات الکلی و مقداری هم مواد مخدر کشف شده بود امیر که شب سختی رو گذرونده بود با خستگی خودشو به خونه رسوند تا یه ذره استراحت کنه ۸ شایسته اما تو این چند روز حسابی دلتنگ امیر حسینش شده بود دیدن امیر از دور و حرکات اون حسابی دلشو برای امیر تنگ کرده بود چند سالی بود که تمام ده شب ماه محرم رو خونه میموند و غر غر هایی مامانش و حاجی رو به جون میخرید چیزای زیادی تو مراسم ازارش میداد از جمله همون غیبت های سر دیگ غذا . همون چشم چرونی های بعضی ها .اسراف ها و ریا کاری ها و یه چیز جالب تر که همیشه سرش با فرهاد دعوا داشت نوع نگرش فرهاد به مراسم بود کل ده شب رو پای دیگ غذا و مرتب کردن دسته و……… میموند و نمازش اکثر اوقات قضا میشد و شایسته هیچ وقت نمیتونست توجیهاتش رو بپذیره چون اینو هرکسی هم میدونست امام حسین حتی وسط جنگ هم نمازشو خوند پس کار فرهاد به جز ریا کاری معنی دیگه ای نمیداد ولی اینجا همه چی برعکس بود بلافاصله بعد اذان نماز ها خونده میشد از پشت پنجره به امیر حسین خیره شده بود لباس مشکی تنش و چفیه ی مشکی دور گردنش ابهت و مردونگی خاصی بهش بخشیده بود و دل شایسته رو هر لحظه بی تاپ تر میکرد امیر توی دسته ی عذاداری ایستاده بود و سینه میزد و صورتش خیس از اشک هاش بود سرش پایین بود و به هیچ کسی نگاه نمیکرد اره تفاوت داشت با فرهاد با پسر عمه شایسته و با خیلی های دیگه که این شب ها براشون بیشتر شبیه جشن بالماسکه میموند روحانیت چهره ی امیر حسین دلشو اروم کرده بود و میدونست خداوند فرشته ی نجاتی رو سر راهش قرار داده و اگه بخواد ناشکری کنه از دستش میده یاد حرف خانم جون افتاده ببخش تا بخشیده بشی اره امیر حسین با تمام غیرت و تعصب و اعتقاداتش باهاش کنار اومده بود اونو تو انتخاب راهش ازاد گذاشته بود و با تمام چیزهایی که ازش دیده بود چشماشو بسته بود و گذشت کرده بود و شایسته تصمیم خودشو گرفته بود کنار امیر و خانواده ش یه نگرش جدیدی به دینش پیدا کرده بود که البته تا کامل شدن هنوز فاصله داشت یاد اون روزی افتاد که از امیر در باره ی علت اینکه باباش هنوز حج واجب نرفته پرسید جواب جالبی شنید وقتی نوبتشون شده بود مادر بزرگ پیر علی اقا با حسرت التماس دعا گفته بود و هم نرگس خانم و هم علی اقا دلشون نیومده بود که اون پیرزن رو ارزو به دل بزارن و نوبت خودشونو به اون داده بودند و برای بار دوم هم که اسم نویسی کرده بودن هنوز نوبتشون نشده بود قاعده ی جالبی هم داشتند و پولی که میخواستن هر سال حج عمره برن رو صرف خرید جهیزیه برای دختر های بی سرپرست میکردند اهی کشید و با خودش فکر کرد درست برخلاف پدر و مادرش فردا شب شام غریبان بود و شایسته باید جواب نهایی رو به امیر حسین میداد ولی ته دلش هنوز دو دل بود رها چشماشو باز کرد و دوباره خودشو رو تخت بیمارستان دید ناامید و افسرده از همه ی دنیا به بیرون خیره شده بود اصلا چرا امیر حسین نجاتش داده بود از این کارش کلی شاکی شده بود ولی از یه لحاظ هم خوشحال بود که مدارکی داشت که حداقل میتونست منصور خان رو به خاک سیاه بشونه این خاصیت رو حداقل تو زندگیش داشت یاد اون شب افتاد زمانی که منصور از اتاق بیرون میرفت با اون چشمای شیطانیش بهش زل زده بود و گفته بود:یادته بهت گفتم برات یه مرگ تدریجی در نظر گرفتم ؟وقتی سکوت رها رو دید ادامه داد اهان ایدز روکه خوب میشناسی برات امشب اونو تو وجودت به یادگار میزارم تا بدونی هیچ وقت با گنده تر از خودت شوخی نکنی رها حرفشو زیاد جدی نگرفته بود ولی اون شب وقتی بعد منصور چند نفر اومدن سراغش و علنا بهش اعلام کردند که ایدز دارن با خودش فکر کرد از این کفتار هرچی بگی بر میاد ولی هنوز هم ته دلش یه ذره ارزو داشت که حرف منصور فقط یه بولوف بوده باشه و منتظر ورود پرستار شد *امروز روز عاشورا بود و همه از صبح در حال تکاپو بودند و شایسته نمیدونست چه اتفاقی برای منصور افتاده فقط مادرش از خونه زنگ زده بود و گفته بود حال شکوفه خوب نیست بیا پیشش منصور خان رو گرفتند ولی شایسته خوب میدونست حتما منصور کاری کرده که امیر حسین میتونه کمک انجام بده و اونا ازش خواستن بره اونجا و اونم خیلی راحت دست رد به سینه ی مادرش زد و گفت:امروز روز عاشوراس و من میخوام عذاداری کنم حالا اگه وقت شد فردا میام چقدر هم مادرش غرغر کرده بود و گفته بود که از کی تا حالا تو عذاداری میری ولی نمیدونست که امیر حسین چقدر عقاید شایسته رو تغیر داده و روش تاثیر گذاشته بود تو حیاط خونه دنبال امیر میگشت که با حیرت به فرزین که کنار امیر حسین در حال سر و سامون دادن به دسته ی عذاداری و و پخش زنجیر بین افراد بود نگاه کرد با خودش فکر کرد نه بابا پسر حاجی نفیسی بزرگ و از این کارا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون الان باید در حال فخر فروشی و ریا تو حسینیه ی محل باشه اینجا چی میخواد ؟؟؟؟؟؟؟نتونست جلوی خودشو بگیره چادرشو مرتب کرد و بیرون رفت و سلام کردامیر حسین با حرارت و اشتیاق و فرزین با شرمندگی جوابشو دادند شایسته:چی شده فرزین اینجا چی کار میکنی؟فرزین:هیچی زنگ زدم به امیر حسین ببینم کجاست بیام پیشش شایسته:واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟محل خودمونو چی کار کردی؟فرزین:فرهاد و حاجی و کلی ادم دیگه هستند من یه نفر نباشم کار عذای اقا رو زمین نمیمونه و بعد از امیر عذر خواهی کوتاهی کرد و دست شایسته رو گرفت و به گوشه ی حیاط برد نگاه شرمزده شو به شایسته دوخت و گفت:میدونم دیره برای این حرفم ولی میدونم هنوز فرصت برای جبران هست من از وقتی که امیر حسین وارد خانوادمون شد تازه فرق بین خودمو و اونو فهمیدم نمیخوام زیاد برات سخرانی کنم فقط میخوام منو ببخشی برای کتک هایی که بهت زدم و هرکدوم از کارای من که باعث ناراحتیت شد شایسته حرفی نمیزد و فقط با حیرت به این فرزین جدید که با شرمندگی رو به روش ایستاده بود نگاه کرد فرزین برادرانه بوسه ای به دستش زد و خواست که دور بشه که شایسته دستشو کشید و گفت:فرزین قول میدی ریحان رو خوشبخت کنی؟اون خیلی خانمه فرزین اهی کشید و گفت:میدونم اون واقعا خانمه و امیدوارم شرمنده ی هیچ کدومتون نشم و پیش امیر رفت و با دنیایی از حیرت شایسته رو تنها گذاشت شایسته اما یه فکر دیگه تو سرش بود امشب شب اخر بود و مهلت تموم میشد و باید جواب نهایی رو به امیر حسین میداد ایا پیشش میمونه یا نه ترکش میکنه؟؟؟؟؟ بالاخره شب شام غریبان رسید و امیر حسین و فرزین و بقیه پسرا هم با کمک هم یه محلی برای روشن کردن شمع ها درست کردند شایسته با عشق نگاهی به امیر حسینش کرد تصمیم خودشو گرفته بود گناه امیر بیشتر از گذشتی که کرده بود نبود دو تا شمع توی دستشو فشرد و به سمت حیاط رفت همه در حال روشن کردن شمع هاشون بودندو با چشم های غرق در اشک ارزو ها و حاجاتشون رو از خدا میخواستند امیر کمی دورتر از همه ایستاده بود و غرق تو فکر خودش بود ته دلش ترس عجیبی داشت و با خودش فکر میکرد شایسته چه تصمیمی بالاخره میگیره از طرف دیگه فکر رها رو میکرد و قولی که ازش گرفته بود و به منصور که سعی میکرد خودشو با هزار جور پارتی بازی در بیاره سخت تو فکر بود که دست شایسته روی شونه ش نشست با لبخند نگاهی بهش کرد و گفت:جانم عزیزم کاری داری باهام بانو ؟ شایسته سرشو پایین انداخت و گفت:میای باهم بریم شمع روشن کنیم؟ چشمای امیر حسین برقی زد و گفت:اره عزیزم چرا که نه ولی لبخند روی لبش برای چند دقیقه رفت و جدی رو به شایسته گفت:تو فردا باید بری و رها رو ببینی یه حرفایی هست که میخواد بهت بگه شایسته با حیرت نگاهی به امیر انداخت و خفه پرسید :تو رها رو از کجا میشناسی؟ امیر سکوت کرد و به رقص شعله های شمع خیره شد شایسته عصبی تر و کلافه تر از قبل گفت:با تو ام میگم رها رو از کجا میشناسی ؟ امیر نگاهی بهش کرد و گفت:بهتره از زبون خودش بشنوی حالا هم بیا بریم شمعمونو روشن کنیم و دست های شایسته رو تو دست های قوی و مردونه ش گرفت و برد شایسته با فکری که هزار جور علامت سوال و فکر های مختلف توش وجود داشت همراه امیر رفت دو تایی تو خلوت شمع هاشون رو روشن کردند و شایسته بالاخره تصمیم گرفت بعد ده شب به خونه ی خودش برگرده پیش خانم جون رفت و خودشو تو بغلش انداخت اون حس نگرانی و دلهره ای که داشت با عطر یاس تن خانم جون کم تر شده بود شایسته:خانم جون ببخشید من خیلی مزاحمت بودم این چند روز خانم جون:الهی فدات بشم مادر مراحم بودی منم از تنهایی در اورده بودی بعد زیر گوش شایسته زمزمه کرد:دخترم قدر شوهرت و زندگی که خدا بهتون هدیه کرده بدون و سر مسائل الکی بهم نریزش خیلی ها رو میشناسم که در حسرت همین زندگی که شما دارید دارن میسوزن دخترم شایسته دقیقا به حرف های خانم جون گوش میکرد و بوسه ای به صورتش زد و گفت:چشم حتما خانم جون:بازم پیشم بیا شایسته ی من شایسته:حتما میام خانم جون خانم جون عصا زنون خودشو به امیر حسین رسوند و سفارشات لازم رو بهش کرد و اولین چیزی که گفت این بود از زنت هیچ وقت چیزی رو پنهان نکن که یه چنین شرایطی براتون پیش بیاد و امیر هم چشم بزرگی گفته بود و با وجود اینکه دوست نداشت شایسته چیزی از رابطه ش با رها بدونه ولی نمیتونست دروغ هم بهش بگه و قرار فردا رو با رها براش گذاشته بود با دکتر رها صحبت کرده بود و از نداشتن ایدزش مطمئن شده بود ولی هنوز هم درگیر این فکر با خودش بود که از این فرصت دو باره ای که خدا بهش داده بود باز چه جوری استفاده میکنه از اهالی محل خداحافظی کردند و سوار ماشین شدند که به سمت خونه برن دو تایی غرق تو افکار خودشون بودند که موبایل شایسته زنگ خورد شایسته گوشی رو جواب داد و چشماش رنگ نگرانی گرفت سریع قطع کرد و رو به امیر گفت :بریم بیمارستان نزدیک خونمون امیر :چرا چیزی شده ؟ شایسته با حالی که چندان تعریفی نداشت گفت:بابام سکته کرده فقط زود برو امیر با سرعت رانندگی میکرد و شایسته واقعا بی تاپ شده بود درست بود که دل خوشی از حاجی نداشت ولی با همه ی این مسائل پدرش بود و براش عزیز امیر جلوی در بیمارستان نگه داشت و شایسته خیلی سریع خودشو به سی سی یو رسوند مادرش و شکوفه روی صندلی نشسته بودند و سرشون رو به دیوار تکیه داده بودند شایسته با نگرانی به سمت اونا دوید و جلوی صندلی دو زانو نشست و به چشمای مادرش با علامت سوال خیره شد اب دهنشو با ترس قورت داد و گفت:چی شده مامان؟ محبوبه خانم با اشک بهش خیره شد و گفت:ابروش رو دارن میبرن نتونست طاقت بیاره قلبش نتونست دووم بیاره شایسته دستای مادرش رو تو دست گرفت و ادامه داد و گفت:چی شده مامان بهم بگو محبوبه خانم به رو به روش خیره شد و گفت:اون از اون منصور از خدا بی خبر که هم ابروی ما رو برد هم این بچه رو نابود کرد اونم از این فرهاد بی شعور شایسته:فرهاد مگه چی کار کرده ؟ محبوبه:پسره ی از خدا بی خبر گند بالا اورد انقدر حاجی بهش میدون داد تا بی چارمون کرد هفته ی پیش نشسته بودیم که زنگ خونه رو زدند یه دختر بچه ی دبیرستانی اومد جلوی در خونمون مثل بید میلرزید و گریه میکرد میگفت از فرهاد حامله شده حالا چه جوری به پدر و مادرش بگه و اصرار داشت باید حتما بریم خواستگاریش هیچی حاجی هم فرهاد رو برد تو اتاق با زور تهدید فهمید بله کار خودشهدختره هم نمیدونی چقدر ساده و بچه بود نمیدونی قلبش نتونست دووم بیاره و سکته کرد شایسته سری تکون داد و به سمت پنجره ی سی سی یو رفت و نگاهی به حاجی که روی تخت خوابیده بود انداخت از اون همه ابهت دیگه خبری نبود فقط یه تن بیمار بود و صورتی که رنجشش از پشت پنجره هم پیدا بود به سمت مادرش رفت و گفت:پاشو عزیزم گلم برو خونه استراحت کن من میمونم پیشش محبوبه:دل نگرانشم مادر نمیتونم شایسته دست شکوفه رو تو دست فشرد غم نگاه خواهرش داشت دیوونه ش میکرد این منصور بی شرف همه ی زندگیش رو به اتیش کشونده بود شایسته:عزیزم پاشو تو هم برو خونه حالت زیاد خوب نیست گلم شکوفه دسته شایسته رو بیشتر فشرد و به سمت خودش کشوند و با چشمای پر از اشک و دستایی که یخ کرده بودند بهش گفت:شایسته تو رو خدا به امیر حسین بگو یه کاری کنه که اون کثافت تو زندون بمونه باید ادم بشه شایسته:باشه گلم الان برو خونه من بعدا باهات حرف میزنم با اصرار زیاد شایسته شکوفه و محبوبه از جاشون بلند شدند تا برن خونه امیر حسین جلو اومد تا اون موقع برای اینکه اعضاء خانواده راحت باشن جلو نیومده بود امیر:سلام حاج خانم خدا بد نده ؟نگران نباشید من هر کاری ازم بر بیاد انجام میدم محبوبه:الهی خیر ببینی پسرم شایسته:امیر جان اگه میشه مامان و شکوفه رو ببر خونه من میمونم امیر:به روی چشم بانو بریم حاج خانم شکوفه با حسرت به رابطه ی امیر و شایسته خیره شد و گلایه مند از بخت سیاه خودش با امیر به سمت خونه رفتند شایسته کنار پنجره ایستاده بود اصلا تحمل ناتوانی حاجی رو نداشت اونو همیشه پر ابهت دیده بود تو دلش شروع به حرف زدن با پدرش کرد شایسته:حاجی میبینی پسر عزیزت چی کار باهات کرد؟دیدی این طرفداری های بی خودت کار دستت داد؟ای کاش نصف اونا منو دوست داشتی الانم من با تمام این بی مهری ها من دوستت دارم عاشقتم بابا خیلی وقته بهت نگفتم بابا کاش میتونستم بگم کاش …………………. اشک هاشو از چشماش پاک کرد و صدای نگران فرزین رو کنار گوشش شنید فرزین:وای شایسته چه بلایی سرمون اومده حاجی چی شده؟ شایسته با هق هق براش تعریف کرد فرزین مشتی به پیشونیش زد و گفت:پسره ی عوضی اگه دستم بهش برسه بی چارش میکنم شایسته:دیدی اقا فرزین پسر حاجی نفیسی تو زرد از اب در اومده فرزین:ما هیچ کدوممون درست و حسابی در نیومدیم نمیتونیم انکار کنیم شایسته:حالا تو از کی تا حالا اینا رو فهمیدی؟ فرزین:از بعد خواستگاریتون از امیر حسین خوشم اومد پسر باحالی به نظرم میومد باهم دوست شدیم رابطه مون خیلی باهم قوی شد امیر مرد واقعی بودن رو بهم نشون داد بعد رو به شایسته گفت:شوهرت خیلی مرده قدرشو رو بدون حالا هم پاشو برو خونه من میمونم شایسته با اشک نگاهی به فرزین کرد و گفت:نه نمیتونم دلم پیششه به مامان قول دادم تو برو اصرار فرزین فایده ای نداشت و شایسته پیش حاجی موند سرشو به دیوار تکیه داد و به حرفای فرزین فکر کرد و خیلی دوست داشت بدونه امیر چی کار کرده که اونو انقدر تغییر داده و به رها فکر کرد و اینکه امیر اونو از کجا میشناسه با هزار جور فکر مزاحم همون جا روی صندلی خوابش برد

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان گشت ارشاد پارت اول

رمان گشت ارشاد پارت دوم

رمان گشت ارشاد پارت سوم

رمان گشت ارشاد پارت چهارم

رمان گشت ارشاد پارت پنجم

رمان گشت ارشاد پارت ششم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!