رمان گشت ارشاد پارت سوم

رمان گشت ارشاد پارت اول

رمان گشت ارشاد پارت دوم

رمان گشت ارشاد پارت سوم

رمان گشت ارشاد پارت چهارم

رمان گشت ارشاد پارت پنجم

رمان گشت ارشاد پارت ششم (آخر)

دیگه به ایام عید نزدیک میشد شایسته رابطشو با کامیار خیلی محدود و حساب شده کرده بود اصلا دلش نمیخواست به قول فرهاد توی زیر ابی رفتناش زیاده روی کنه و اتو دست بقیه بده امروز هم دوباره مسیرش میدون ونک بود و ساعت ۵ بعدالظهر بود و دوباره همون ماشین گشت همیشگی و امیر حسین که کنارش ایستاده بود این بار با خیال اسوده به سمتش رفت چون تنها نبود و حجاب معقولی رو هم داشت پایین میدون با فاطمه قرار داشت قرار بود با زینب و فاطمه سه تایی برن سینما تا فیلمی که تازه اکران شده بود رو ببینن دست زینب رو گرفت و در حالی که پوزخند میزد مستقیم به امیر خیره شد زینب:وای شایسته الهی فدای داداشم بشم ببینش تو این لباس نظامی انقدر هیبت داره ادم دوست داره براش بمیرهشایسته حرفی نزد فقط با قدم های مطمئن به سمت امیر حسین رفت نگاهش دقیقا زوم بود روش تا تک تک عکس العملاشو ببینهبا اطمینان ساختگی چهرش ولی با درونی اشفته و پرهیجان از کنارشون گذشت توجهی به اخم غلیظش هم نکرد و همراه با زینب به سمت ماشین فاطمه رفتن با دیدن ماشین فاطمه دوباره حسادت به قلبش چنگ زد اون چرا نباید ماشین میداشت امیر حسین نگاهش رو به چیزی که میدید زوم کرد از اینکه زینب رو با اون دختر میدید حسابی عصبی شده بود به خودش حق میداد که یه گوشمالی درست حسابی به زینب بده تا سری بعد با هر غریبه ای بیرون نره سه تایی به سمت ماشین فاطمه رفتن و سوار شدنبالاخره عید رسید صبح دور سفره ی هفت سین جمع شده بودن و بعد از دعای تحویل سال نو همه بهم تبریک گفتن شایسته طبق معمول به دلش موند که با پدرش روبوسی بکنه فقط دست بهش داد و با برادراش هم همین طور فقط با مامانش و شکوفه روبوسی کرد نزدیک ظهر بود به سمت خونه ی خانم بزرگ مادر بزرگش رفتن حاجی و پسرا طبق معمول برای نماز جماعت رفتن مسجد وارد خونه ی خانم بزرگ شدن ولی همین که خواستن وارد بشن خانم بزرگ جلوشونو گرفت خانم بزرگ:سلام مادر جان مردا همراهتون نیستن؟محبوبه خانم:سلام مادر جون عیدتون مبارک باشه صد سال به این سال ها نه رفتن نماز جماعتخانم بزرگ:الهی فداتون بشم مادر پس بیرون منتظر بمونید تا مردا بیان خودتون که میدونید اول باید مردا بعد سال نو داخل خونه بشن شایسته از حرص دستاشو مشت کرد و گفت:خانم بزرگ پس ما بوق تشریف داریم یا ادم نیستیم ؟خانم بزرگ:اوه سخت نگیر مادر بشین تو حیاط از هوای بهاری هم لذت ببر شایسته رو تخت کنار درخت گیلاس نشست حالش از این رسم مسخره بهم میخورد واقعا این دیگه نهایت بی احترامی به شخصیت یه زن بودرها ناهار رو با سهند خورد و با بی خیالی به سمت خونه برگشت البته اگه میشد اسم اونجا رو گذاشت خونه با نفرت وارد اون چهار دیواری شد فردی که مثلا اسمش پدر بود طبق معمول همیشه در حال مصرف مواد بود با دیدنش در حالی که تعادلش دست خودش نبود و توی حالت غیر طبیعی بعد مواد بود گفت:کجا بودی دختر تا این موقع ؟؟؟؟؟؟رها:بله بله ؟نفهمیدم از کی تا حالا تو واسه من اقا بالاسر شدی ؟برو موادتو بکش مفنگی مرد با عصبانیت لیوان بغل دستشو به سمت رها پرت کرد و اون فورا جای خالی داد و باخنده ی شدیدی و گفت:برو بابا همین مونده تو واسه ما شاخ بشی مادرش به سمتش اومد و گفت:دختره ی خیره سر خجالت بکش با بابات درست حرف بزن رها :بابا؟انا لا مفهوم مادر من یه چی بگو بگنجه اخه این ادمی که اون جا نشسته و داره چرت میزنه کجاش شبیهه پدره ؟هان تو بگو ؟خودت صبح تا شب داری از دستش میکشی باز طرفداریشو میکنی؟پس هرچی سرت میاد حقتهمادرش با عصبانیت گفت:اون هر چی باشه باباته و احترامش واجب بفهم اینورها زیر لب لب غر غر کرد و به سمت اتاق که چه عرض میکرد یه چهار دیواری ۳در ۴ شد با خودش فکر میکرد باز خدا رو شکر عقل مادرش رسیده بود که یه جین بچه راه نندازه کلا دو تا بچه بودن رها و خواهر کوچیک ترش راحلهاز فکر بدبختیاش بیرون اومد و ناخود اگاه فکرش به سمت مردی که امروز توی اداره پلیس کشیده شد خودشم نمیدونست چرا دلش میخواد این مرد رو به سمت خودش بکشه یه حس مرموزی پیدا کرده بود     شایسته رو به روی کامیار تو کافی شاپ نشسته بود و در حال خوردن سان شاین بود و گرم صحبت بود که چشمش به رو به رو افتاد با حیرت به صحنه ای که میدید زل زده بود چند بار چشماشو باز و بسته کرد تا مطمئن شه چیزی که میبینه واقعیته اخه مگه ممکن بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منصور خان ؟؟؟؟ اینجا چی کار میکرد ؟دوباره دقیق تر شد اون خانومی که رو به روش نشسته بود مطمئنا شکوفه نبود حداقل تیپ ظاهریش و عشوه های خرکیش به مراتب وحشتناک تر از خواهرش بود ولی اخه چرا؟مگه شکوفه چی کم داشت؟خنده دار ترین چیز این دنیا صحنه ی رو به روش بود منصور خان با اون هیکل تپل و اون مدل لباس پوشیدن مدل دیپلمات ها جلوی یه خانم نشسته بود و با سر خوشی هرچه تمام تر کافه گلاسه شو میخورد کامیار:چیه شایسته جن دیدی؟دو ساعته به چی زل زدی؟شایسته:هیچی فقط پاشو بریم کامیار:کجا عزیزم ما که تازه اومدیم شایسته:بعدا برات توضیح میدم الان پاشو بریم خواهشا قبل از خارج شدن از کافی شاپ شایسته به بهونه ی بازی با موبایلش چند تا عکس از زاویه های مختلف از منصور خان گل و گلاب گرفت و بیرون رفت و زیر لب زمزمه کرد :بی لیاقت خواهر من چی از این عفریته کم داره مردک عوضی  و به سمت ماشین کامیار رفت و با عصبانیت سوار شد       کامیار:خوب نمیخوای بگی چی شده؟ شایسته با حرص گفت:یکی از فامیلامون که زن هم داره الان دیدم که با یه خانومی اینجا بود کامیار خنده ای کرد و گفت :از دست شما خانوم های حسود تو چرا انقدر ناراحتی ؟حالا شوهر شما که سرتون هوو نیورده انقدر حرص میزنی شایسته با تمام اختلاف سلیقه هایی که با شکوفه داشت ولی بازم دلش نمیومد خواهرش بخواد این بلا سرش بیاد شایسته:به هر حال کار درستی انجام نداده بابا زن خودش بنده خدا خیلی خوشگله اخه کامیار اوهومی کرد و گفت:اره حق با شماست من یکی که با هرکی ازدواج کنم تا اخر عمرم بهش وفادار میمونم و دیگه دنبال دوستی نمیرم شایسته فکری کرد و پرسید:کامی تا حالا به ازدواج فکر کردی؟ کامی متفکرانه گفت:اوم راستش هنوز کیس مناسب رو پیدا نکردم ته دلش یه احساس بدی نسبت به خودش پیدا کرد پس حکم اون تو زندگی کامی چی بود؟یه دوست؟یا یه وسیله برای خوشگذرونی؟ شایسته:چرا کیس مناسبی پیدا نکردی؟ کامی:خوب میدونی پیدا کردن یه دختر پاک و سالم که تا حالا دست احدی بهش نخورده خیلی سخته بغض گلوشو گرفت اونم اجازه نداده بود هیچ پسری بهش دست بزنه ناخوداگاه رو به کامی گفت:پس نقش من تو زندگیت دقیقا چیه ؟ کامی:اوه عزیزم معلومه من و تو دوست هستیم توقع نداری که ما باهم ازدواج کنیم ؟ شایسته بغضشو فرو داد و گفت:نه چون مسلما تو هم مرد ایده ال من نیستی انگار دلش میخواست حال کامی رو بگیره و ادامه داد:بالاخره کیس های بهتر برای ازدواج همیشه هستن کامی:بله البته حق با تو عزیز شایسته از این همه بی غیرتی متعجب موند و از خودش پرسید واقعا چرا باید باهاش بمونم؟ شایسته:منو ببر خونه ی رها لطفا کامی:ناراحت شدی عزیزم ؟ شایسته نیش خندی زد و گفت:نه چرا باید ناراحت بشه بالاخره بین منو و شما دموکراسی و ازادی بیان ولی ته دلش مطمئن بود که دلش میخواد سر به تن کامی نباشه جلوی خونه ی رها پیاده شد و داخل رفت و رها درو براش باز کرد و اونم با اخم های گره خورده رو مبل ولو شد رها :سلام اخمالو چته باز مثل یه حیوان عزیز شدی ؟ شایسته:سلام زهر مار با اون دوست معرفی کردنت گند زد تو حالا ما رفت رها خندید و گفت:چی شده باز؟ شایسته:پسره ی پرو تو چشم من نگاه میکنه و با زبون بی زبونی میگه :من واسه ازدواج دنبال تو نیستم رها زیر خنده زد و تقریبا رو مبل ولو شد رها:اخه گاگول تو نفهمیدی باید این ادما رو تیغ زد ؟همین کامی به اندازه ی موهای سر من و تو دوست دختر عوض کرده تا حالا ایدز نگرفته باشه هنر کرده اونوقت توقع داری به این زودی دم به تله بده؟نه عزیز لوند تر از تو هم نتونسته هنوز قابشو بدوزده بعدشم تو بهش پا نمیدی کلی گله داشت شاید خواسته حالتو بگیره شایسته:اولا من واسه خاطر تیغ زنی با کسی نمیگردم دوما بهت گفته بودم رها بازم میگم من نمیزارم ازم استفاده ی ابزاری بشه به درک سیاه بره گورشو گم کنه من بهش پا بده نیستم بهتره باهاش کات کنم عوضیرو رها:نه بابا جدیدا بنگاه دوست پسر راه انداختی وضعت خوب شده هفته ی یکی عوض میکنی؟خیلی داری تخته گاز میری دختر مواظب باش شایسته:ممنون مامان بزرگ حالا بیا یه اهنگی بنواز به ما هم یاد بده حال کنیم رها سیگاری روشن کرد و پاکت سیگارشو به طرف شایسته گرفت و گفت:بفرما بزن شایسته دستشو پس زد و گفت:مرسی اهل نیستم رها:اوه چه پاستوریزه ارومت میکنه اساسی شایسته:ترجیح میدم فعلا با اهنگ اروم بشم بنواز رها پک عمیقی به سیگارش زد و دودشو ماهرانه بیرون داد و با فشار روی زیر سیگاری خاموشش کرد گیتارشو برداشت و شروع به زدن اهنگ کرد تو حال خودشون بودن که موبایل شایسته زنگ خورد از خونه بود شایسته با دلهره رو به رها گفت:فدات شم یه دقیقه نزن از خونه س ببینم چی کار دارن شایسته:بله؟ مامان:سلام دختر کجایی تو پس؟ شایسته:دانشگاه چطور؟ مامان:زود بیا خونه امروز مهمونی داریم کارت دارم شایسته:مامان جان من حوصله ی فیس و افاده ی مهمونای شما رو ندارم ولم کن مامان:حرف مفت نزن زبون دراز تا نیم ساعت دیگه خونه نباشی نه من و نه تو حواستو جمع کن فهمیدی؟ شایسته :بله عموما تو خونه ی ما همه چی زوریه بای تلفن و رو قطع کرد و مشغول اماده شدن شد رها:کجا ؟تو که تازه اومدی؟ شایسته:هیچی حاج خانم ها امروز دوره دارن تا واسه جهزیه ی دخترای بی سرپرست پول جمع کنن رها:خوب این که خوبه شایسته:بله عزیزم نفس عمل عالیه و مورد قبول خدا ولی کاش بدونی اونجا چه خبره همه دنبال رو کم کنی بقیه و خود نمایی هستن مثل مناقصه میمونه انگار هرکی بیشتر بده برنده میشه جالبش اینه یکی از همین خیرین عنوان کرده بود اگه تو مراسم نباشه نمیتونه کمکی بکنه این دیگه کجاش شد قربتا الی الله ؟ این شد ریا جلوی خلق خدا من از این بدم میاد بعدم انگار که وارد سالن مد شدی همه میخوان طلا ها و لباساشونو به رخ هم بکشن من از این روانی میشم رها:خوب حالا حرص نزن موهات میریزه برو خونه تا حاج خانم شر به پا نکرده شایسته:اوکی گلی فعلا بای رها:بای عزیزم شایسته به سمت خونه رفت ولی هنوز فکرش دلخور و درگیر حرفای کامی بود وارد خونه شد برو و بیایی به راه بود به تموم اونایی که باهاشون اشنا بودن سلام و علیک کرد و به سمت اشپزخونه رفت نگاهش به شکوفه که خورد ناخوداگاه دلش پر از غم شد اخه خواهرش حیف بود همین جوری هم کلی از منصور خان سر تر بود قد بلند و هیکل مانکن و قلمی چشم و ابروی مشکی و درشت که با سرمه ای که بهشون زده بود زیباترش کرده بود چشماش پر از اشک شد چهره ی خواهرشو با اون زنی که امروز با منصور دیده بود مقایسه کرد شکوفه با تعجب نگاهش کرد و گفت:چیه شایسته چی شده ندیدی منو تا حالا ؟ بی اختیار به سمتش رفت و بغلش کرد و قطره ای اشک از چشماش ریخت شکوفه مات و مبهوت مونده بود و گفت:افتاب از کدوم طرف دراومده مهربون شدی خواهر چی شده عزیزم؟ شایسته صورتشو پاک کرد و گفت:هیچی بعدا برات میگم و از در اشپزخونه بیرون زد یه لباس مرتب پوشید و به سمت اشپزخونه اومد و کمک مادرش و شکوفه کرد وقتی از کارش کم تر شد تنها کسی که تو اون جمع توجهشو جلب کرد خانم صدرایی بود با لبخند به طرفش کشیده شد و کنارش نشست شایسته:سلام خانم صدرایی حالتون خوبه ؟زینب جون چرا نیمده؟ صدرایی لبخند مهربونی زد و دستای شایسته رو تو دستش گرفت و گفت:سلام گل دختر خوبی؟راستش کلاس داشت خیلی ناراحت بود که نمیتونه بیاد شایسته:عیب نداره خیلی خوش اومدید بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید نگاه دقیقی بهش کرد تنها کسی بود که تو اون جمع ساده لباس پوشیده بود و طلاهای انچنانی تو سر و گردنش نبود بعد از اتمام مراسم و برگزاری مناقصه!!!!!!!!! صدرایی پیش محبوبه خانم اومد و بعد نگاه به اطرافش پاکتی از توی کیفش در اورد و به سمتش گرفت صدرایی:محبوبه جون اینم سهم ما ببخشید اگه ناچیزه و بعد تشکر و تعارفات معمول رفت و شایسته مات اون همه سادگی هنوز مونده بود بله تنها کسی که ریا نکرد خانم صدرایی بود و ته دلش براش احترام زیادی قائل شد * رها کنار خیابون وایستاده بود و دنبال کیس مناسب برای تیغ زنی خودش میگشت یه مانتو کوتاه و فوق العاده جذب قرمز تنش بود و با ارایش قرمز غلیظ نگاهی به ماشین هایی که جلوی پاش ترمز میزدن و صاحباشون میکرد و تو ذهنش انالیزشون میکرد در حال انتخاب بود که با دیدن ماشین گشت خودشو جمع و جور کرد و شروع به فیلم بازی کردن کرد پسر داخل ماشین:خوشگله سوار نمیشی؟بپر بالا باهم کنار میایم ها شایسته با زیرکی تموم کیفشو به ماشین کوبوند و گفت:مزاحم نشو اقا پسر :عصبانیتتم قشنگه خانومی ماشین گشت بدون اژیر کنار ماشینش ایستاد و امیر حسین با همون اخم و هیبت همیشگیش بیرون اومد و به حرفای پسر گوش داد پسر:بیا دیگه جیگرتو بخورم من فدات بشم الهی بابا چه نازی داری امیر حسین:تموم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟ پسر با لودگی به سمت مقابلش برگشت و با دیدن امیر و ماشین پلیس در جا خشکش زد پسر:سلام جناب سروان خوبید؟ خسته نباشید راستش من میخواستم خانومو برسونم کسی مزاحمش نشه امیر:عجب پس شما حافظ ناموس مردمید ؟ پسر :با اجازتون امیر اخم غلیظی کرد و قبل از اینکه بخواد کاری بکنه پسره از فرصت استفاده کرد و پاشو رو گاز گذاشت و به حساب خودش فرار کرد رها:اوا جناب سروان در رفت که؟ امیر :نگران نباشید شماره ی ماشینشو برداشتیم تو چهره ی دختر دقیق شد و زیر اون همه ارایش بالاخره شناختش همون دختری بود که باهاش تصادف کرده بود از دیدن دختر تو اون وضع ناخوداگاه عصبانی تر شد و با خشم گفت:این چه وضع لباس پوشیدنه خانم؟شما خودتون باعث میشید براتون مزاحمت ایجاد بشه رها که توی نگاه اول کامل امیر حسین رو شناخته بود گفت:وا جناب سروان حرفا میزنید من که نمیتونم جلوی چشم چرونیه این جور ادما رو بگیرم ؟اونا چشماشونو جمع کنن امیر :بله ولی اگه یه بار دیگه تو این وضع ببینمتون مطمئن باشید توبیخ بدتری براتون در نظر گرفته میشه حالا هم اینجا دیگه وای نستید سوار ماشینش شد و به سرباز اشاره کرد که حرکت کنه رها مات و مبهوت این همه هیبت بود و بی اختیار گفت:غیرتت تو حلقم اقا پلیسه ی جذاب 
  شایسته از دانشگاه به سمت خونه برمیگشت امروز اصولا حال تغیر چهره ام نداشت از اون روز که کامی اون حرفا رو بهش زده بود یه حس عجیب و غریبی داشت حوصله ی هیچ چیزو هیچ کاری رو نداشت خواست کلید رو توی در بندازه که صدای خنده و شادی شکوفه و منصور به گوشش خورد منصور:قربونت برم عزیزم من عاشقتم خانومی تو به من کمک نکنی کی بکنه؟ شکوفه:خیلی بدی اصلا تو انگار منو به خاطر پول بابام گرفتی منصور:باشه اگه اینجوری فکر میکنی اصلا نمیخوام حرفی بزنی خداحافظ شکوفه :ا اااااااااااا منصور بد نشو دیگه شوخی کردم باشه عزیزم خیالت راحت میگم به حاجی سریع خودشو از جلوی در دور کرد و منتظر وایستاد تا منصور سوار ماشینش بشه وقتی سوار شد سریع به سمت ماشین رفت درو باز کرد و بدون هیچ حرفی سوار شد منصور با تعجب بهش نگاه کرد و گفت:ببخشید شایسته خانم چیزی شده؟ شایسته همون طور که نگاهش به رو به رو بود گفت:به نفعتونه راه بیفتید اینجا صورت خوشی نداره اگه کسی ببینه منصور سری تکون داد و راه افتاد شایسته با همون لحن قاطع و جدیش گفت:ببین اقای نسبتا محترم بزار روشنت کنم خوب داری خواهر ما رو خر میکنی و بابامونم میچاپی ولی دیگه تموم شد منصور:منظورت چیه ؟ شایسته گوشیشو از کیفش در اورد و عکس هایی که اون روز گرفته بود رو رو به روش گرفت منصور ماشینو کنار زد و با تعجب و البته کمی نگرانی به عکس ها خیره شد منصور:اینا رو از کجا اوردی؟ شایسته:بماند ولی اینو بدون امارت توی دستمو اقا اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه دست از پا خطا کنی اونوقت این عکس ها میرسه دست شکوفه و صد البته حاجی و برادرام منصور بعد اتمام حرف شایسته زد زیر خنده طوری که اصلا نمیتونست خندشو کنترل کنه منصور:تو با خودت چی فکر کردی بچه جون ؟مثلا میخوای منو بترسونی اخه؟اینو بدون حرف من پیش خانوادت خیلی بیشتر از تو برو داره و بعد هم اینکه برو اول ته و توی زندگی حاجی و داداشاتو در بیار بعد بیا به من گیر بده شایسته در ماشینو باز کرد و مطمئن گفت:شما کارتو تکرار کن و من هم به شکوفه میگم بعدشم مطمئنم اون کسی که ضرر میکنه تویی نه من منصور حالت عصبی به خودش گرفت و گفت:تو هم سعی کن با من در نیفتی بچه کوچولو شایسته با لبخند تمسخر امیزی گفت: حالا خواهی دید این کوچولو چه جوری دودمانتو به باد میده از ماشین پیاده شد و درو محکم بهم کوبید و خودش هم نمیدونست چرا اون حرفا رو به منصور زده و این همه جرات و جسارت از کجا توش به وجود اومده بود فقط میدونست باید از شکوفه دفاع کنه امیر حسین در حالی که توی خونه راه میرفت و عصبی شقیقه ها رو فشار میداد با خودش کلنجار میرفت و سعی داشت حرفایی که امروز شنیده بود رو از یادش ببره ولی اخه امکان نداشت زندگی و ابروی چهل ساله ی باباش در میون بود نمیتونست به خاطر خود خواهی خودش زندگی اونا رو نابود کنه ترجیح میداد به جای خواهرش اون از خودش بگذره ولی خیلی سخت بود خیلی **۸ رها بی حوصله به سمت خونه برمیگشت که سر کوچه شون با غلام رو به رو شد غلام با اون سر کچل و هیکل گنده و دهان و بدنی که همیشه بوی تعفن میداد جلوی راهش سبز شد غلام:به به خانومی بالاخره برگشتی از محله های از ما بهترون دوره رها گشتی زد و عطرشو با لذت بو کشید و گفت:اوووووووم چه قدر خوشبویی دوست دارم بغلت کنم رها با نفرت خودشو کنار کشید و گفت:گم شو مرتیکه ی عوضی حالم ازت بهم میخوره غلام عصبی شد و با حالت تهدید گفت:عیب نداره خانوم خانوما بتازون تا جایی که میتونی ولی بترس از اون روزی که برای من بشی اونوقت تلافی تمام این روزا رو سرت در میارم رها پوزخندی زد و گفت:شتر در خواب بیند پنبه دانه خوابشو ببینی دستت به من برسه غلام :باشه زبون دراز به بابات بگو یه ماهه دیگه از مهلتش مونده و اگه نتونه پولشو پرداخت کنه من جاش تو رو برمیدارم رها فحشی زیر لب بهش داد و ازش دور شد ولی نگرانی همه ی وجودش رو گرفت در حال حاظر ۳ تومن دیگه برای پس دادن طلب کم داشتن با خودش فکر کرد باید تا اخر ماه دیگه بتونه پول بیشتری در بیاره چون اصلا دلش نمیخواست دست غلام بهش برسه رها وارد خونه شد مادرش کنار حوض نشسته بود و تو اون سرمای تقریبی در حال شستن لباسا بود و پدرشم هم طبق معمول پای بساط منقل حرفی نزد فقط با نفرت به سمت اتاقش رفت و با خودش زمزمه کرد کاش بشه هر چه زودتر از این خونه ی متروک خلاص بشم فکر غلام خیلی ازارش میداد پدرش سال پیش ازش ۴ تومن قرض کرده بود مرتیکه ی نزول خور کلی روش کشیده بود و چند برابرشو میخواست و انقدر خوش اشتها بود که به پدر رها گفته بود حاظره جای بدهیش رها رو برداره البته هنوز باباش کنار نیومده بود ولی نبود تو بی موادی اونو رو هم نفروشه **۸ امیر حسین حسابی تو فکر فرو رفته بود یاد دیروز افتاد هنوز نتونسته بود درست تصمیم بگیره از وضعیتی که براش به وجود اومده بود خیلی ناراضی بود ولی نمیتونست به راحتی و به خاطر خود خواهی خودش خانواده ش از بین بره دیروز توی اداره بود که حاجی نفیسی بهش زنگ زده بود و ازش خواسته بود که بعد الظهر یه سر به حجره ش بره خودشم نمیدونست چی کارش داره توی حجره ی حاجی نشسته بود که حاجی سر حرفو باز کرد و امیر فهمید قضیه از چه قراره ۶ماهه پیش باباش تو مرز ورشکستگی بود که همین حاجی نفیسی دستشو گرفت و نزاشت بود که زندگیشون نابود بشه اون موقع چه قدر دعاش کرده بودن ولی الان با حرفاش فهمیده بود که سلام گرگ بی طمع نیست حاجی بعد کلی مقدمه چینی بهش گفته بود بالاخره هر قرض گرفتنی یه پس دادنی داره امیر که منظورشو سریع گرفته بود گفت:چشم حق با شماست با پدر صحبت میکنم توی اسرع وقت بهتون برگردونه حاجی:ولی امیر خان من فکر میکنم اگه ما با هم فامیل بشیم دیگه نیازی به برگشت پول نیست امیر:منظورتونو متوجه نمیشم؟ حاجی:دیگه نیازی نیست توضیح بدم من سر بسته خواسته ی خودم و تنها شرط پس نگرفتن پولمو گفتم خود دانی امیر واقعا مات و مبهوت مونده بود و اصلا سر از کار این مر در نمی اورد میدونست الان وضعشون یه جوریه که همه ی زندگیشونم بفروشن نمیتونن قرضشو پس بدن از طرف دیگه دلش نمیخواست پدرش از قضیه چیزی بفهمه که عملا بشکنه و مطمئنن هم دلش نمیخواست زینب رو به پسرای حاجی بده چون زیاد ازشون خوشش نمیومد تنها راه باقی مونده ش ازدواج با دختری بود که واقعا نمیدونست چهره ی واقعیش و شخصیت واقعیش چیه ؟؟؟****۸ شایسته توی کافی شاپ نشسته بود تا برای اخرین بار کامی رو ببینه و باهاش کات کنه فرزین هم با دختری که تازه باهاش اشنا شده بود وارد همون کافی شاپ شد بعد چند دقیقه به دختری که ارایش غلیظی داشت ولی شباهت خارق العاده ای با شایسته داشت خیره شد یک درصد هم احتمال نمیداد که اون خواهرش باشه زوم روی دختره موبایلشو برداشت و شماره ی شایسته رو گرفت صدای زنگ موبایل شایسته توی فضای کافی شاپ پیچید و شایسته با دیدن اسم فرزین یکمی خودشو جمع و جور کرد و با اضطراب جواب داد شایسته:سلام داداش خوبید فرزین با شنیدن صداش و مطمئن شدنش قطع کرد فرزین توی سکوت فقط به دختری نگاه میکرد که نمیتونست باور کنه که خواهرشه ولی بود نیم نگاهی به دختری که رو به روش با یه لبخند ژکوند نشسته بود کرد نا خود اگاه اهی کشید و یاد حرف دوستش محمد افتاد همیشه بهش میگفت تو که هر روز با یه دختر میگردی اگه یه روز ناموس خودتم با یه نفر دیگه دیدی نباید غیرتی بشی و اون روز فرزین بهش خندیده بود و توی تصوراتش حتی یک درصد هم نمیتونست احتمال بده شایسته رو با یه نفر ببینه دختر:وا فرزین چیه به چی زل زدی ؟ فرزین همون طور که همه ی حواسش یه شایسته بود گفت:هان؟؟هیچی همین جام پیش شما **۸ شایسته رو به کامی گفت:خوب به هر حال ما دوستای خوبی برای هم بودیم و امیدوارم خوشبخت بشی خوب کاری با من نداری کامی خندید و با خوشرویی دستشو به سمتش گرفت و گفت:با این که خیلی زود داری کات میکنی ولی هر جور که تو مایل باشی همون کارو انجام میدیم شایسته نگاهی بهش کرد و گفت:هنوز عادت نکردی من دست نمیدم ؟ اوکی پس خدانگهدارت باشه از جاش بلند شد و به سمت در کافی شاپ رفت فرزین هم سراسیمه از جاش پا شد و رو به دختر گفت:ببخشید گلاره من باید زود برم یه مشکلی پیش اومده من بعد میبینمت فعلا بای گلاره:وا فرزین یعنی که چی کجا ؟؟؟؟ سریع به سمت ماشینش رفت و سوار شد شایسته با بی خیالی همیشگیش و در حالی که مانتوی ابی کاربنیش تنش بود و شال ابیشو با بی قیدی روی سرش بود و کولشو روی شونش جا به جا کرد که یه ماشین به سرعت جلوی پاش ترمز زد سرشو بالا اورد تا فحش هایی که اماده کرده بود رو نثار راننده کنه که با دیدن فرزین به معنی واقعی کپ کرد از ترس نمیتونست حتی اب دهنشو قورت بده مات و مبهوت به صورت قرمز و رگ گردن بیرون زده ش نگاه میکرد فرزین در حالی که سعی میکرد خودشو کنترل کنه که داد نزنه گفت:سوار شو شایسته انگار زیر پاش قیر پاشیده بودن اصلا نمیتونست از جاش تکون بخوره فرزین:اون روی سگ منو بالا نیار خودت که میدونی اگه پیاده بشم جلوی این همه ادم لهت میکنم بیا سوار شو با قدمای لرزون به سمت ماشین رفت و سوار شد بی اختیار شالشو جلو کشید و خودشو توی صندلی جمع کرد نمیدونست فرزین از کجا پیداش کرده بود فرزین نیش خندی زد و با عصبیت گفت :تیریپ جدید مبارک !!!!!!!!!!!!چشم حاجی نفیسی روشن چشم پسراش روشن با این دختر تربیت کردنشون شایسته ساکت یه گوشه نشسته بود اصلا جرات حرف زدن نداشت ولی بی اختیار یاد اون روزی که توی مهمونی فرزین رو تو اتاق با یه زن دیده بود افتاد داشت جرم خودشو با جرم اون میسنجید اون فقط دلش میخواست ازاد باشه تو همه چی تو مدل پوشش و روابطش و ……….. ولی فرزین خیلی راحت با دخترای مختلف میچرخید حاجی هم حرفی نمیزد ته دلش با خودش زمزمه کرد :اره خوب اون پسره و ازاده هر کاری بکنه ولی من دخترم و باید طبق اصول بردگی که برام تعیین کرده بودن زندگی کنم فرزین:چیه لال شدی قبلا بلبل زبون تر بودی ؟ بعد بی هوا با پشت دست توی صورت شایسته کوبید و گفت :خجالت نکشیدی این رژلب قرمزو مالیدی ؟ بعد خنده ی عصبی کرد و گفت:تو اصلا نمیدونی خجالت چی هست ؟ شایسته دستشو جلوی دهنش گرفت تا خونش رو زمین نچکه ولی دلش بیشتر از لبش میسوخت کاش حداقل یه نفر این حرفا رو بهش میزد که هر روزشو با یه نفر سیر نکرده بود فرزین با عصبانیت به سمت خونه میروند از بین ماشینا با بی دقتی و ناشی گری لایی میکشید فرزین:الان با این قیافه میبرمت پرتت میکنم تو خونه تا حاج خانم دسته گلشو تحویل بگیره جلوی در خونه نگه داشت و رو به شایسته گفت:گم شو پایین شایسته با ترس از ماشین پیدا شد و با قدمای لرزون به سمت خونه رفت اصولا فرزین همیشه هم ارومتر از فرهاد بود هم کمتر کار به کار شایسته داشت به لحظه ای فکر میکرد که حاجی بابا و فرهاد تو این وضع ببیننش تنش نا خود اگاه لرزید فرزین به سمتش اومد و با پشت دست محکم به سمت خونه هولش داد درو باز کرد و مادرش رو صدا کرد فرزین:مامان خانم حاج خانم کجایید ؟بیا تحویل بگیر دسته گلتو محبوبه خانم با سرعت خودشو به جلوی در رسوند و با دیدن شایسته توی اون وضعیت محکم به صورتش کبوند و گفت:خدا مرگم بده دختره ی چشم سفید این چه وضعشه فرزین دور خونه راه میرفت و گفت:میبینی مامان امروز پیش یه پسر مچشو گرفتم بیا اینم از فکرای بی جای عمو من همون روزی که این اشغال دانشگاه قبول شد گفتم دخترو چه به درس خوندن شوهرش بدید بره از اولم چشم و گوش این میجنبید چند بار گفتم بهتون بیشتر مواظبش باشید حالا تحویل بگیر مادر من محبوبه خانم با گریه روی زمین نشست و گفت:وای خدا خاک بر سر شدیم بعد یه عمر ابرو داری یه الف بچه ابرومونو برد حالا چه جوری جلوی حاجی سر بلند کنم؟حقمه بزنه تو سرم و بگه خاک بر سرت با این بچه تربیت کردنت شایسته با خودش فکر میکرد این همیشه براش جای تعجب بوده که چرا باباش تربیت رو فقط مختص مادر میدونست در صورتی که خودش توی تربیت نقش بیشتری داشت فرزین گوشی رو برداشت و با کلی بد و بیراه از فرهاد خواست که بیاد خونه فرهاد خیلی زود خودشو به خونه رسوند و با دیدن شایسته اخماش به شدت تو هم رفت و داد زد:این چرا این شکلیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فرزین پوزخندی زد و گفت:ماشالا به غیرت جنابعالی که خواهرتون تو کافی شاپ با یه پسره ی بی همه چیز بگه و بخنده فرهاد تقریبا داد زد و گفت :چییییییی؟داری چی میگی تو معلوم هست؟ فرزین :خودم مچشو گرفتم دیگه محاکمه ها تقریبا تموم شد و کار به جاهای تنبیه ش کشید فرهاد به سمتش کرد و دستشو گرفت و کشون کشون به سمت اتاق برد و داد زد:بهت گفته بودم اگه زیر ابی بری خودم خفت میکنم با ابروی ما بازی میکنی ؟زندت نمیزارم فقط خدا میدونست که شایسته تا شب چه دردی کشید انقدر نوبتی از جفتشون کتک خورده بود که اگه وساطتت محبوبه خانم و التماساش نبود بعید میدونست زنده بمونه تا شب که حاجی اومد شایسته گوشه ی اتاق تقریبا مثل مرده ها افتاده بود مادرش دزدکی براش قرص مسکن اورده بود ولی اخه مگه بدن نحیف و لاغر اون چه قدر توان و گنجایش داشت ؟هردو تا پسرا حداقل دو برابر هیکل شایسته رو داشتن مشت و لگدای که خورده بود دردش خیلی کم تر از طعنه ها و تهمتایی بود که بهش میزدن از یاداوریش چشماش که الان دیگه باز نمیشد پر از اشک میشد فرهاد دائما بهش فحش میداد و متهمش میکرد به هرزگی ولی اون اجازه نداده بود دست هیچ پسری بهش بخوره درسته ارمان های خانوادشو رو زیر پا گذاشته بود ولی اونم یه انسان بود و حق انتخاب داشت با خودش فکر میکرد خداوند با اون همه بزرگی و جلال و عظمتش به انسان قدرت انتخاب میده پس چرا این انسان هاش هستند که این وسط کاسه ی داغ تر از اش شدنو و میخوان خواستشونو به زور تحمیل کنن کار به جایی کشید که فرزین خیلی صریح رو به مادرش گفت بود که فردا باید ببرنش دکتر و گواهیشو براش بیارن و اگه شایسته لکه ی ننگشون شده باشه بی برو و برگرد میکشنش شب حاجی کلید رو تو در انداخت و وارد شد تو فکر خودش حسابی غرق بود امروز حاجی رسولی اومده بود حجره ش تا در مورد خرج برای محرم صحبتاشونو بکنن خبر بهش رسیده بود که حاج فتاح قراره علاوه بر غذا کلی مخلفات دیگه هم بده و از این حرفا با خودش فکر کرد هر جوری که بشه باید از اون بیشتر خرج کنه و سنگ تموم بزاره تو همین فکر بود که با قیافه ی اخمو و درب و داغون فرهاد و فرزین که مثل برج زهر مار روی مبل نشسته بودن مواجه شد سرشو برگردوند و با تعجب به محبوبه خانم نگاهی انداخت با دیدن چشمای قرمز و صورت قرمزش که معلوم بود کلی بهشون زده گفت:سلام چه خبره اینجا ؟ همه سلام کوتاهی کردن ولی هیچ کس جرات گفتن واقعیت رو نداشت و همه سکوت کرده بودن محبوبه خانم به سمت همسرش اومد و گفت:سلام حاج اقا چشمم کف پاتون خسته نباشید بدید من کتتونو اویزون کنم کتشو به دستش داد و گفت:محبوبه میگم چی شده چرا پسرا انقدر عصبانین؟باز این شایسته ی سرتق چی کار کرده ؟ محبوبه خانم سرشو پایین انداخت انگار هم به دنیا اوردن بچه ها هم تربیت همه چی پای اون بود با شرمندگی و صدایی لرزون گفت:اقا من شرمنده ی گل روتونم این دختره منو جلوی شما شرمسار کرد حاجی با عصبانیت رو به پسرا گفت:د میگم چه خبره؟ابرومون رفته؟چه کرده این دختره با ما؟ فرزین به سمتش اومد و گفت:حاجی شما بشینید برای قلبتون استرس خوب نیست من براتون میگم بعد رو مادرش گفت:مامان یه شربت بهار نارنج برای بابا بیارید اعصابش اروم بشه سر بسته ماجرا رو براش تعریف کرد البته خیلی کوتاه و مختصر خودش میدونست از صبح به اندازه ی کافی شایسته کتک خورده و اگه میگفت که توی کافی شاپ با یه پسر مچشو گرفته امشب حکم مرگ خواهرشو صادر کرده بود هر حرفی که فرزین میزد اخم صورت حاجی درهم تر میشد و با عصبانیت بیشتری نگاهش میکرد اخر حرفاش از جاش بلند شد و با نگاهی شماتت بار و داد بلندی گفت :خاک بر سر بی غیرت شما دو تا بکنن پس حواس شما کدوم قبرستونی بود هاااااااااااااااااااان؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با سرعت به سمت اتاق شایسته رفت و زیر لب تکرار میکرد:با ابروی من بازی میکنه؟ به خدا میکشمش محبوبه خانم از ترس جرات نداشت کاری بکنه میترسید که خودش هم از خشم حاجی در امان نمونه و پرده های حرمت و احترام بینشون جلوی بچه ها از بین بره به سمت فرزین رفت و با التماس گوشه ی لباسشو گرفت و گفت:مادر الاهی فدات بشم اون بچه از صبح داره کتک میخوره دست حاجی بهش برسه میکشدش تو رو خدا برو ارومش کن فرزین در حالی که از زور سر درد زیاد شقیقه هاشو ماساژ میداد گفت:نگران نباش در اتاقشو قفل کردم حاجی دسته ی درو گرفت و خواست که درو باز کنه و باز نشد شایسته با شنیدن صدای باباش بی اختیار از در فاصله گرفت و خودشو به دیوار چسبوند هرچی دعا و ذکر و نیایش بلد بود خوند تا دیگه کتک نخوره میدونست توانش حداقل برای امروز تموم بود حاجی:چرا این در لعنتی باز نمیشه؟اهای دختره ی چشم سفید خوب جواب اعتماد و اطمینان منو دادی چی برات کم گذاشته بودم لعنتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه دستم بهت نرسه زندت نمیزارم با ابروی من بازی میکنی؟لهت میکنم از تو گنده تراش نتونستن با نفیسی در بیفتن تو یه الف بچه میخوای منو نابود کنی؟کور خوندی فرزین به سمتش اومد و گفت:حاجی من و فرهاد از صبح تا الان به اندازه ی کافی تنبیه ش کردیم براش برنامه داریم من خودم ادم شده و سر به راه شده تحویلت میدمش بیا بشینید رو مبل یه چاره ای بکنیم و شایسته توی اتاقش اروم اشک میریخت به ارزوهاش که نابود شده بودن فکر میکرد اون ۶ ترم از دانشگاهشو خونده بود ولی میدونست ادامه ی تحصیلش یه ارزوی محال بود و زیر لب زمزمه میکرد:برام محبت کم گذاشتی حاجی من خیلی کم تر از اونم که با تو و پسرات در بیفتم میدونم که نابودم میکنید شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید حاجی روی مبل نشسته بود و عمیقا توی فکر رفته بود نمیدونست باید چی کار کنه سر محبوبه غر بزنه شایسته رو بزنه یا با پسرا دعوا کنه ؟ ولی کاری که نباید میشد اتفاق افتاده بود و با داد و بیداد چیزی حل نمیشد فرهاد:به نظر من تا اقتضاح بزرگتری بالا نیمده باید یه کاری کنیم ازدواج کنه فرزین و حاجی بهش نگاه کردن و تو فکر رفتن جرقه تو ذهن حاجی زده شد چند روز دیگه موعد چک صدرایی بود و میدونست اون در حال حاظر پولی نداره که بهش بده از پسرش خیلی خوشش اومده بود و سعی داشت با مراودات بیشتر راهو برای ازدواج شایسته و امیر حسین باز کنه ولی الان دیگه فرصت نبود باید تا قبل از اینکه اتفاق دیگه یا به قول فرهاد گند کاری دیگه ای بالا میومد اونا رو با هر ترفندی شده وادار به این ازدواج کنه چی بهتر از این؟ سکوت معنا دار امیر نمیتونست حاجی رو قانع کنه که از سر رضایت روزه ی سکوت گرفته چون اخم های درهمش یه چیز دیگه ای میگفت & شایسته گوش اتاقش کز کرده بود و به عکسش توی ایینه ی رو به رو خیره شده بود با خودش فکر میکرد از صورتش چی مونده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟زیر چشمش کبود روی گونه هاش جای سیلی لبایی که پاره شده بود و بدنی که بهتر بود راجبع بهشون اصلا فکر نکنه دلش پر از فریاد های خاموش شده بود تو حال خودش بود که در اتاق باز شد و فرزین با قیافه ی جدی و پر از اخمش وارد اتاق شد نگاهی از سر تحقیر بهش انداخت و گفت:مامان میگه غذا نمیخوری به درک حیف غذا که صرف تو بشه شایسته براق شد و تیز نگاهش کرد دلش نمیخواست ساکت بمونه اون همه کتکی که خورده بود انگار فولاد ترش کرده بود و روحیه مبارزه رو توش قوی تر از جاش بلند شد و رخ به رخ فرزین ایستاد با چشمای مطمئن بهش زل زد و گفت :انقدر برای من جانماز اب نکش من هرچی بودم انقدر شرف داشتم که نزارم دست هیچ پسری بهم بخوره ولی خودم با چشمای خودم تو رو تو بغل یه زن دیدم نگو عقد موقتش کرده بودی که خندم میگیره میدونم شیره مالیدی سر حاجی چون این جوری مجبوری شب تا صبح تو محضر باشی پس انگ هرزگی رو اول به خودت بزن بعد اونو در مورد من به زبون بیار هنوز حرفش تموم نشده بود که کشیده ی سنگین فرزین رو صورت فرود اومد کمربندشو در اورد و به جونش افتاد فرزین:نه بابا دم در اوردی من هر کاری کنم پسرم ولی تو چی ؟به حاجی قول دادم ادم شده تحویلت بدمش انقدر کتک میخوری هم از من هم از فرهاد تا زبونت کوتاه بشه به تو ترحمم نیمده سوزش ضریات خیلی شدید بود ولی شایسته به خودش قول داده بود التماس نکنه و با فشار دادن دندوناش سعی در مهار درد داشت تقریبا نیمه جون شده بود که در باز شد و شکوفه با نگرانی خودشو سپر قرار داد و گفت:فرزین تو رو خدا ولش کن غلط کرده داری میکشیش من خودم باهاش حرف میزنم ولش کن فرزین:حالیش کن تا وقتی که مطیع نشده و زبونش همین قدر درازه باید کتک بخوره کمربندشو سر جاش بست و بیرون رفت و شایسته ناله شو بیرون داد و سرشو به دیوار تکیه دادو زیر لب گفت:بتازونید ولی یه روز نوبت منم میرسه اگه خدایی هست که مطمئنم هست اگه روز جزایی هست که من میدونم نصفش تو همین دنیاست پس بدونید نمیبخشمتون هیچ وقت ***۷ امیر حسین توی اتاقش راه میرفت هنوز تصمیم نهاییشو نگرفته بود فردا حاجی نفیسی ازش جواب میخواست نمیدونست باید به شایسته اطمینان بکنه یا نه ؟ولی دلیلی برای اطمینان هم نمیدید از خیانت متنفر بود و ته دلش میلرزید از روزی که این دختر بخواد با خیانت نابودش کنه کلافه دستی به موهاش کشید و به خانوادش فکر کرد نمیخواست نابودی و خواریشونو ببینه دلش هیچ جوری اروم نمیگرفت اخر وضو گرفت و سجاده اش رو پهن کرد و با خدا از عمق وجودش درد و دل کرد اینده اش رو به خدا سپرد و از اون خواست که به بهترین شکل رقمش بزنه البته به تقدیر اعتقاد کامل نداشت و معتقد بود این انسان ها هستن که زندگیشونو میسازن و خداوند وسیله ها رو براشون در اختیارشون میزاره الا به ذکر الله تطمئن القلوب دلش حالا یه کم اروم شده بود با ارامش به سمت پایین رفت و کنار مادرش روی مبل نشست نرگس خانم از زیر عینکش نگاهی به امیر کرد و گفت:کاری داری مامان ؟ امیر با خونسردی پاهاشو رو هم انداخت و گفت:میخوام برام استین بالا بزنید نرگس با تعجب و حیرت نگاهش کرد قرانی که تو دستش رو بوسید و روی میز گذاشت نرگس:نه بابا از کی تا حالا ؟افتاب از کدوم طرف در اومده پسر ما زن میخواد؟ امیر حسین سعی کرد کاملا طبیعی رفتار کنه دلش نمیخواست هیچ کسی از قضیه بو ببره این فقط یه قرارداد بود بین اون و حاجی امیر:خوب به حرفتون میخوام گوش بدم مگه بده؟ نرگس:نه خیلی هم عالیه حالا عروس ناز من کی هست؟ امیر :دختر حاج اقا نفیسی خوبه؟ چشمای نرگس خانم برقی زد از اول که این دختر رو دیده بود بدجوری مهرش به دلش افتاده بود و از خدا میخواست اون عروسش باشه نرگس:اره پسرم چرا که نه امیر :پس با بابا صحبت کنید اگه ایشون هم راضی بودن زنگ بزنید برای خواستگاری قرار بزارید نرگس خانم هول از جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت امیر:به کی زنگ میزنی مامان؟ نرگس:به بابات امیر:خوب بزار شب بیاد بهش بگو نرگس :نه دیر میشه این دختر انقدر خانومه میترسم از دستمون بپره هرچی زودتر بریم خیال من جمع تره امیر حرفی نزد و با لبخند سری تکون داد ولی فقط خدا میدونست تو دلش چه غوغایی به پاست 
محبوبه خانم با کمک شکوفه در حال ناهار درست کردن بودن دعوا ها چند وقتی بود که خوابیده بود و همه چی روال عادی شو برای اونا در پیش گرفته بود اما کنترل ها و سخت گیری ها نسبت به شایسته چند صد برابر شده بود تا حدی که تو این چند وقت اجازه نداشته بود حتی پاشو از خونه بیرون بزاره شایسته هم طبق معمول این چند وقت توی اتاقش نشسته بود و فکر میکرد که الان چند وقته که حاجی بهش حتی سر هم نزده بود ببینه بچه ش زنده س یا مرده در نظر اون شایسته ابروشو برده بود و صراحتا گفته بود که دختری به اسم شایسته نداره با التماس های شکوفه و مادرش فرزین و فرهاد دست از کتک زدنش برداشته بودن و زخم های تنش بهتر شده بود ولی دلش پر از درد بی مهری بود از مرد هایی که براش باید حکم پناه و تکیه گاه رو میداشتن حالا حکم یه جلاد رو داشتن و هر روز سر یه ساعت معین واسه شکنجه حتما بهش سر میزدن چقدر دلش دستاهای پر محبت پدر رو میخواست که روی سرش کشیده بشه ولی چندین سال بود که این محبت اندک هم ازش دریغ شده بود توی فکر خودش غرق بود که صدای تلفن بلند شد شکوفه به سمت تلفن رفت و جواب داد شکوفه:بله بفرمایید نرگس:سلام شکوفه خانم صدرایی هستم شکوفه:سلام احوال شما خوب هستید؟ نرگس :ممنون ما خوبیم خانواده خوب هستن ؟ شکوفه :به لطف شما همه خوب هستن خانواده ی شما خوبن؟ نرگس :بله سلام دارن خدمتون شرمنده دخترم مادر هستن شکوفه :بله هستن حاج خانم چند لحظه گوشی شکوفه جلوی تلفن رو گرفت :مامان مامان بیا خانم صدرایه محبوبه خانم با ایما و اشاره پرسید که چی کار داره شکوفه هم شونه هاش به نشونه ی ندونستن بالا انداخت تلفن رو گرفت و شروع به صحبت با نرگس کرد محبوبه:سلام احوال شما ؟چه عجب یاد ما کردید؟ نرگس”:سلام خانم نفرمایید ما که دائما مزاحمتون هستیم محبوبه:این چه حرفیه حاج خانم نرگس:راستش غرض از مزاحمت من برای امر خیر تماس گرفتم تا اگه خدا بخواد ما برای امیر حسینمون بیام خدمتون واسه شایسته خانم گل محبوبه با خوشحالی و شوقی که سعی در پنهانش داشت گفت:به سلامتی باشه قدمتتون رو تخم چشم ما با هر حرفی که نرگس راجبع به ازدواج شایسته میزد گل از گلش باز میشد و خندش گشاد تر صدای خنده و شادی به جایی رسید که حتی شایسته رو هم با کنجکاوی از اتاقش بیرون کشید نرگس:حالا با اجازه ی شما و حاج اقا ما اخر هفته برسیم خدمتتون محبوبه:بله بله حتما تشریف بیارید قدمتون رو چشم ما نرگس:مزاحم نیستیم که؟ نه این چه حرفیه مراحمین شما نرگس:پس با اجازتون به عروس گلم هم سلام برسونید خداحافظ شما محبوبه :سلام به همه برسونید چشم حتما خدانگهدار محبوبه دستش رو به اسمون گرفت و شکر کرد شکوفه:چی گفت مامان انقدر خوشحالی؟ محبوبه :قراره اخر هفته برای شایسته واسه پسرشون بیان خواستگاری شکوفه:وای مامان راست میگی این که عالیه شایسته با عصبانیت به رفتاراشون نگاه میکرد جوری برخورد میکردن انگار اون تو خونه مونده بوده یا ندارن خرجشو بدن و یا شایدم میخوان زودتر از شرش خلاص بشن رو به مادرش و شکوفه کرد و با صدایی که از بغض گلوش دو رگه شده بود گفت:نترسید من میرم از دستم خلاص میشید چه بهتر من دیگه پامو تو این خونه نمیزارم بعد با حالت قهر به سمت اتاقش رفت و روی تختش نشست بغضه این چند وقتش بالاخره شکست و بی صدا فقط اشک ریخت احساس سرد و تلخ بی پناهی میکرد براش خیلی سنگین بود که مادرش انقدر با شوق از نبودش تو این خونه استقبال کنه مگه جای کی رو تنگ کرده بود ؟؟؟؟؟؟ گریه ش شدت گرفت و رو به اسمون با گله به خدا گفت:چرا امیر حسین ؟خدایا این پسره منو دیگه حتما میکشه انقدر شکنجه بستم نبود که حالا یه شکنجه گر بی رحم تر برام انتخاب کردی؟اخه چرا من هیچ وقت نباید رنگ محبتو ببینم اون ادم سرد و اهنین که دیگه حتما منو به یه زندانی تو سلول انفرادیش تبعید میکنه حالا اروم تر شده بود و براش جای تعجب و فکر داشت که چرا امیر میخواد بیاد خواستگاریش با اون چیزایی که اون در موردش میدونه **۷ بیرون از اتاق اما شکوفه و محبوبه خوشحال از وضعیت پیش اومده راجبع به چگونگی مراسم و پیدا کردن هرچه بیشتر راه حل برای بهتر شدنش میگشتند ***۸ گذشته امروز تو یکی از مناطق جنوب تهران عملیات داشتن همه وارد خونه ی قدیمی شدن که باید یه سری از افراد شرور و اراذل و اوباش رو اونجا دستگیر میکردن عملیات موفقیت امیز بود امیر حسین در حال گشتن خونه بود که صدای ناله های خفیفی از زیر زمین به گوشش خورد سریع خودشو به اونجا رسوند و با چیزی که دید تقریبا شوک زده سر جاش ایستاد دخترب با سر و وضع تقریبا داغون در حالی که دستاش بسته شده بود افتاده بود و ناله های خفیفی میکرد امیر با بیسیمش در خواست امبولانس کرد و خودشو به دختر رسوند و سریع دستاشو باز کرد با یه کم دقت توی چهره ش تونست بفهمه کیه و براش خیلی ناراحت کننده بود اونو تو این وضعیت ببینه دختر ه تقریبا نیمه جون بود و با اومدن امبولانس به بیمارستان منتقل شد تا به وضعش رسیدگی بشه پشت در اتاق راه میرفت و نگران بود خودشم نمیدونست چرا هرجا میره باید با اون مواجه بشه و از همه مهم تر چرا باید نگرانش باشه؟؟ از بار اولی که دیده بودتش یه احساس خاصی مثل یه حس اشنایی بهش داشت فکر میکرد یه جایی اونو دیده و حالا با این وضعیتی که براش به وجود اومده بود حس ترحم و احساس مسئولیت نسبت بهش هم داشت دکتر بیرون اومد و امیر حسین سریع خودشو به دکتر رسوند امیر:سلام چی شد دکتر حالش بهتره؟ دکتر:اره خدا رو شکر خطر رفع شده ولی درگیری شدیدی معلومه داشته روی بدنش اثار ضرب و جرح دیده میشه امیر:بیهوشه هنوز؟ دکتر:اره تا چند ساعت دیگه میتونی ازش بازجویی کنی امیر:مرسی دکتر به سمت اتاق دختر رفت و نگاهی بهش انداخت دیگه از اون شیطنت خبری نبود ادمی که روی تخت خوابیده بود الان شبیه فرشته ها بود بی اختیار دقیق تر گاهش کرد برای اولین بار صورت واقعیشو عاری از هرگونه ارایش میدید زیاد معطل نکرد که بخواد به افکارش اجازه بده افسارشو تو دستش بگیره واسه همین بیرون منتظر موند تا به هوش بیاد باید میفهمید چه بلایی سر این دختر اومد بود ****۸ شایسته توی اتاقش نشسته بود و کتاب میخوند خدا رو شکر میکرد حداقل رمان هاش به جرم مبتذل بودن و وسیله ی فساد بودن و یاد دادن راه های عشق و عاشقی ازش گرفته نشده بود ولی ذهنش خیلی درگیر بود هرچی بیشتر به اخر هفته نزدیک تر میشد استرس و دلهره ی اونم بیشتر میشد اصلا نمیتونست دلیل منطقی برای این خواستگاری غیر منتظره پیدا کنه امیر حسین از اون چیزایی دیده بود که اگه باباش و برادراش یک چهارمش رو دیده بودن حتما زنده زنده اتیشش میزدن تو این چند وقت از زیر زبون زینب کشیده بود که داداشش ادم مقیدیه و به مسائل دینیش فوق العاده توجه داره پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هرچی بیشتر فکر میکرد کم تر به نتیجه میرسید تو فکرش بود که در اتاقش طبق معمول بدون در زدن باز شد و برق از سه فازش پرید حاجی براق نگاهی بهش کرد و دستی به محاسنش کشید و زیر لب استغفاری کرد و روی صندلی کامپیوتر نشست شایسته سر جاش مرتب نشست و سلام زیر لبی گفت صد البته که جوابی نشنید و با خودش فکر کرد تو که انقدر دم از دینداری میزنی باید بدونی سلام مستحبه و جوابش واجب حاجی:نیمدم بهت سر بزنم یا فکر کنی دلم برات تنگ شده یا گناه بزرگت که بعید میدونم خدا هم بخشیده باشه رو ببخشم شایسته توی دلش با حرص گفت:شما ضامن خودت باش من خودم با خدا کنار میام حاجی:اخر هفته که اینا میان خواستگاری باید جوابت مثبت باشه بهتر از این ادم دیگه پیدا نمیشه اینم نمیدونم چی تو سرش خورده میخواد بیاد تو رو بگیره شایسته با حیرت نگاهش کرد رسما داشتن با گوشه و کنایه بهش میفهموندن که دیگه تو این خونه جایی نداره ولی اخه مگه گناهش چی بود ؟اون همش ۲۱ سالش بود چرا باید با کسی ازدواج میکرد که اونا میگفتن نمیتونست ادعا کنه از امیر متنفره چون اون واقعا پسره جذاب و همه چی تمومی بود ناخود اگاه قیافشو دوباره تو ذهنش تداعی کرد قد بلند و چهار شونه چشم و ابروی مشکی و پر جذبه و ته ریشی که این ابهت و جذابیت رو صد برابر میکرد و از لحاظ قیافه هر دختری ارزوی داشتنش رو داشت ولی از لحاظ اخلاقی نمیتونست نظری بده چون به جز چند بار خیلی باهاش مراوده نداشت ولی همون چند بار هم خیلی مودب و با وقار رفتار کرده بود حاجی:به هر حال من اتمام حجتتمو کردم نبینم باز بخوای ناز کنی و از این جور حرفا به صلاح خودته که این شرایط پیش اومده تو همین خونه و بین ادمای همین خونه دفن بشه وگرنه دیگه عواقبش پای خودته بدون اینکه نظری ازش بخواد یا حتی حرف دیگه ای بزنه از اتاق بیرون رفت شایسته احساس کرد به وسعت تمام قرن ها دلش پر از شکوه و گلایه شده بود داشت مثل مادر بزرگش ازدواج میکرد بدون نظر خودش انگار اون توی تعیین سرنوشتش هیچ دخالتی نداشت ولی هنوز هم گناهی به بزرگی این کلمه پیدا نکرده بود اون یه دختر بود و با خوش تکرار کرد دیو دیو اری دیو این تن افراخته چون کوه بلند به چه فن اوارم او را در بند؟ من و این ترکش و این تیر و کمان؟ من و بازوی خرد من و این دیو گران؟ اگر این تیر رها گشت زکف اگر این تیر نیاید به هدف؟ من و نابودیم اسان اسان اخرین تیر من از چله گذشت ترکش من دگر از تیر تهی ست دیو می اید دیو دیگر از بخت سیاهم به تو امیدی نیست {حمید مصدق} -اره ای بخت سیاه من دیگه بهت امیدی نیست اهی کشید و روی تختش دراز کشید و سعی کرد خوابش ببره به امید فردا های بهتر از تمام سالهای عمرش و به خیال خودش پوزخندی زد قرار بود همسر مردی بشه که هیچی که ازش نمیدونست هیچی اونو یه موجودی درست مثل پدر و برادراش میدید خودخواه و مرد پرست به سمت اشپزخونه رفت تا اب خوره صدای مادرش رو که پای تلفن با فردی صحبت میکرد میشنید نمیدونست چرا ناخود اگاه از طرز حرف زدن مادرش دقیقا حدس زد باید پشت خط زن عمو رضا باشه محبوبه:مبارک باشه ایشالا خوشبخت بشن اره عزیزم نوبت شایسته ی ما هم رسیده اخر هفته قراره براش خواستگار بیاد پسره انقدر اقاست که هرچی بگم کم گفتم مرسی عزیزم نظر لطفتته ایشالا برای بله برونش خبرتون میکنم خواهش میکنم به همچنین فاطمه جون سلام به همه برسون قربونت خداحافظ محبوبه خانم تلفن رو قطع کرد و شروع به غر زدن زیر لب کرد ولی شایسته خوب میشنید که چی میگه محبوبه:اره والا مردم شانس دارن بخشکه شانس من همه دختر داشتن ما هم دختر داشتیم اگه خدا نمیزد پس سر این پسره باید حسرت به دل مردم میموندیم شایسته چشماشو به هم فشار داد تا شاید سردردش کم تر بشه شایسته:چی شده مامان کی بود؟ محبوبه:هیچی هفته ی دیگه بله برونه فاطمه س زن عموت زنگ زده بود وعده بگیره ما رو برق خوشحالی تو چشمای شایسته درخشید و رو به مادرش گفت:وای راست میگید ؟کی هست حالا؟ محبوبه:طرف دکتره پسر دوست عمو رضاست شایسته لبخندی زد و گفت:خوب مبارک باشه خوشبخت بشن محبوبه:اره خوب دخترایی که سر به زیر باشن سنگین باشن بهترین بخت ها براشون میاد شایسته زیر چشمی نگاهی بهش کرد و گفت:اره من دختر بدیم تازه فهمدید به سمت اتاقش رفت و خودشو رو تخت ولو شد و زار زار به حال خودش گریه کرد دیگه طاقت این همه تحقیر شدن و مقایسه شدن رو نداشت حاظر بود هرجوری شده از این خونه بره حتی اگه جایی که میره مساوی جهنم باشه **۸ رها اروم اروم به هوش میومد و چشماشو با درد باز میکرد اولین چیزی که دید یه اتاق سفید بود و بوی الکلی تیکه توی دماغش پیچید میتونست حدس بزنه تو بیمارستانه از اتفاقی که براش افتاده بود دوباره چشماش پر از اشک شد اخه چرا مگه اون تو این دنیا سهمی نداشت چرا این همه بدبختی و زجر نصیبش شده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با نفرت به دور برش نگاه کرد و با خشونت سرم از دستش کشید و به شدت شروع به داد زدن کرد پرستار سریع وارد اتاق شد و سعی در اروم کردن رها داشت ولی واقعا فایده ای نداشت امیر با حیرت به صحنه ی رو به روش نگاه میکرد رها سعی داشت فرار کنه ولی پرستار ها جلوشو گرفته بودن اونم از ته دل زجه و ناله میزد و اشک میریخت انقدر لحنش التماس وار بود که امیر ته قلبش سوزشی احساس کرد دختر های مختلفی رو تو این وضعیت دیده بود و گریه ها و شیون های زیادی رو شنیده بود ولی جنس گریه های رها با همشون فرق داشت گریه هایی از سر عجز و درد مندی و بغض هایی که تو گلو خفه شدن و رنج هایی که از گریه ها میشد بهشون پی برد بالاخره با کمک امپول های ارام بخش رها اروم گرفت و دوباره بی جون روی تختش افتاد و پرستار ها بعد از مرتب کردن تختش و پانسمان دستش که در اثر کشیده شدن سرم زخم شده بود از اتاق بیرون رفتن امیر با پاهای لرزون بهش نزدیک نزدیک شد و به صورت بی روحش خیره نگاه کرد غم و زجر رو میشد از ابروهای در هم کشیدش فهمید و کلمات نامفهومی که زیر لب بیان میکرد و حتی تو همون حالت نیمه بیهوشی هم میتونست تر شدن چشماشو ببینه دستی به موهاش کشید و با عصبانیت از اتاق خارج شد هنوزم نمیدونست چرا نمیتونه درد و رنج این دختر رو تحمل کنه یه احساس ناشناخته ای اونو مجبور به توجه به رها میکرد ولی خودشم نمیتونست حدس بزنه که چیه؟ به سمت ایستگاه پرستاری رفت و رو به پرستار گفت:ببخشید خانم من دارم میرم اداره لطفا به شدت مراقب بیمار ما باشید و اینکه هر وقت به هوش اومد منو خبر کنید پرستار:بله جناب سروان حتما امیر حسین به سمت اداره راه افتاد باید از اون اراذل و اوباش بازجویی میکرد تا دقیقا بفهمه چه بلایی سر رها اومده بود امروز روز پنج شنبه است روز سرنوشت شایسته از صبح که از خواب بیدار شده دلهره داره حالا استرسش بیشتر از همه ی روزای قبلش شده نمیدونه قراره چه بلایی سرش بیاد حاجی فرهاد فرزین مادرش شکوفه همشون با زبون بی زبونی حالیش کرده بودن که این شخص انتخاب اول و اخر اونه و حق انتخاب دیگه ای نداره به سمت تختش رفت و لباسی که مادرش براش خریده بود رو برداشت و تنش کرد که یه کت و دامن شیری رنگ با یه روسری ساتن بژ بود رو پوشید خودشو توی ایینه نگاه کرد و پوزخندی به خودش زد و گفت:چی شد شایسته خانم اون همه ادعا هایی که داشتی ؟دیدی بالاخره تو هم مجبور شدی ازدواج کنی به ارزو های خودش خنده ش گرفت مثلا میخواست بره خارج هههههههههههههههه یاد رها افتاد دلش گرفت دلش براش خیلی تنگ شده بود خیلی وقت بود که ازش خبر نداشت حتی فرصت نکرده بود بهش خبر بده نگاهی تو ایینه به خودش کرد و گفت:ولی من شایسته ی نفیسی قول میدم اولا بفهمم تو امیر حسین صدرایی چرا میخوای باهام ازدواج کنی؟ دوما حاجی نفیسی بهت قول میدم یه روز از بند همه ی مرد های دور و برم خلاص بشم ازادانه زندگی کنم قول میدمممممممم امیر حسین کت و شلوار مشکی شو رو توی تنش مرتب کرد هنوزم دلهره داشت و نمیدونست باید چه کار کنه کاش راهی برای زیر بار این ازدواج نرفتن بود بی اختیار یاد مهمونی اون روز یا روزی که تو دربند شایسته رو دید افتاد اخماش به حد وحشتاکی تو هم رفت اصلا دلش نمیخواست فکر کنه که همسر اینده ش بهش خیانت کنه طاقت هرچیزی رو میداشت خیانت رو اصلا نرگس خانم نگاهی بهش انداخت و گفت:ماشالله به قد و بالات مادر فدات بشه چیه اقا دوماد من انقدر اخمات تو همه؟ امیر به ناچار فکرای بدی که درگیرش بود رو از ذهنش دور کرد و لبخند زد زینب بهش نزدیک شد و اسفند رو دور سرش گردوند و گفت:چشم نخوره داداشه گلم بعد کل کشید علی اقا پدرش با لبخند به سمتش اومد و دستی به شونه اش زد و گفت :خوب خانواده ای رو انتخاب کردی ایشالا بابا جان خوشبخت بشی ولی قول بده مثل ما زن ذلیل نشی و گربه رو دم حجله بکشی امیر به فکر خوش خیال پدرش پوزخندی زد و تو دلش گفت:خبر نداری بابا با چه خانواده ی خوبی!!!!!!!!!!!!!!داریم وصلت میکنیم نرگس:اوا علی اقا از این راهنمایی ها به بچه م نکن عروس گلم گناه داره علی اقا خندید و گفت:شوخی کردم پسرم بخوای شایسته رو اذیت کنی من میدونم با تو تو خونه ی حاج اقا نفیسی هیاهویی به پا بود و هرکی مشغول انجام یه کاری بود محبوبه خانم و شکوفه مشغول اماده کردن ظرف میوه ها و شیرینی های رنگارنگی بودن که برای پذیرایی استفاده کنن محبوبه:شکوفه خوب هاشو بزار یه وقت لکه دار نباشه که ابرومون بره نمیخوام فردا پشت سرمون هزار جور حرف باشه شکوفه:خیالت جمع مامان جان اقا منصور بهتریناش رو از میدون سفارش داده اقا کریم برامون فرستاده زنگ در خونه خورد و همه با عجله وسایلاشونو رو اماده کردند ولی تو اتاق قلب شایسته یه دفعه پایین ریخت و لرزش دستاش شدت پیدا کرد با بغض به خودش تو ایینه نگاهی انداخت امروز مثلا روز خوشبختیش بود ولی اون اینو نمیخواست سرش رو به اسمون گرفت گفت:دستم را بگیر و ببر به دور دست هایی که در دسترس هیچ دستی نباشم خانواده ی اقای صدرایی وارد شدند و بعد حال و احوال پرسی طولانی روی مبل ها نشستن امیر زیر چشمی به حاجی خیره شد انگار میخواست با جادوی چشماش بهش بفهمونه که اگه اون الان اینجاست و داره تن به این ازدواج اجباری میده همش به خاطره اونه حاجی اما بی توجه به نگاهای امیر که هزار تا حرف توش داشت مشغول خوش و بش با علی اقا بود علی اقا:خوب حاج اقا با اجازه ی شما بریم سر اصل مطلب به امید خدا و یاری خودش ما میخوایم اگه شما رضایت بدین و ما رو لایق بدونید شایسته خانم رو برای اقا امیر حسینمون خواستگاری کنیم در مورد شغل و وضعیت تحصیلیش که خودتون کاملا در جریانید یه خونه ی نقلی کوچیک نزدیک خونه خودمون داره و یه ماشین هم خدا رو شکر داره به هر حال بعد ازدواج دیگه هرچی داره مال هر دوتاشون میشه بازم نظر نهایی با شماست به هر حال گل دختری مثل شایسته خانم افتخاره که عروس هر خانواده ای بشه حاجی اختیار دارید گفت و دستی به صورتش کشید و توی فکر فرو رفت حاجی:برای ما هم امیر حسین خان بهترین گزینه تو تمام خواستگار های مختلفی که در این خونه رو زدن هستن و هم من هم مادرش و برادراش راضی هستیم علی اقا لبخندی زد و گفت:به هر حال اونی که مهمه شایسته خانمه اون قراره یه عمر با پسر ما زندگی کنه حاجی لبخند زورکی زد و گفت:بله حق با شماست نرگس:خوب محبوبه خانم عروس گل ما کجاست؟نمیاد ما ببینیمش محبوبه:چرا حاج خانم دست بوسه شماست الان صداش میکنم نیم نگاهی به حاجی انداخت با تائید حاجی شایسته رو صدا زد توی اشپزخونه شکوفه مرتب چایی ها رو توی سینی چیده بود و به دست شایسته داد و گفت :بیا اینا رو ببر فقط مراقب باش تو سینی نریزی اول کاری هم نبری جلوی پسره اول جلوی مادرش و پدرش ببر سعی کن یه لبخند کوچیک طوری که ردیف دندونات پیدا نباشه بزنی شایسته خنده ی تلخی کرد و گفت:مگه شوی لباسه و من قراره برم خود نمایی ؟نترسید به خدا من با مهریه ی بالا خریداری میشم با بغض فرو خورده به سمت پذیرایی شد ناخود اگاه نگاهش به طرف امیر کشیده شد ولی از چیزی که میدید دستاش شل شد و نزدیک بود تمام استکان ها از دستش پرت بشه حالت سرگیجه داشت امیر حسین نگاهشو از اون گرفته بود و با اخم غلیظ رو به رو نگاه میکرد به خودش این امید رو داده بود که شاید شایسته اونو نخواد و مجبور نشه تن به این ازدواج زوری بده ولی این ور شایسته در حال پرپر زدن بود به خودش امید داده بود که با رفتن از پیش خانوادش و رفتن پیش خانواده ی صدرایی و امیر حسین میتونه طعم خوشبختی نداشتشو بچشه ولی افسوس که سخت در اشتباه بود چشمای امیر حسین همه چیزو فریاد میزد چایی ها رو به همه تعارف کرد و در مقابل قربون صدقه رفتن های نرگس و زینب و نگاه پر از تحسین علی اقا کنار مادرش سر به زیر نشست علی اقا:خوب حاجی با اجازه ی شما و اقا فرهاد و فرزین این دو تا جوون یه صحبتی باهم بکنن ببینن اصلا به درد هم میخورن یا نه حاجی:بله اجازه ی ما هم دست شماست محبوبه:شایسته خانم صندلی تو حیاط اماده کردیم اقا امیررو ببر اونجا شایسته نیم نگاهی به جمع انداخت چشم غره وحشتناک خانوادش نشون میداد که نباید حرف مفت بزنه و صد در صد باید به تفاهم برسه همراه امیر به سمت حیاط رفتن و روی صندلی نشستن شایسته سرش پایین بود و هیچی نمیگفت ولی با پوزخند امیر سرشو بالا اورد امیر:قبلا انقدر سر به زیر نبودید خانم نفیسی ؟ شایسته:منظورتونو متوجه نمیشم امیر کلافه سری تکون داد و گفت:هیچی فقط من یه چیزی ازتون میخوام و بس شایسته با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت:چی؟ امیر تمام تلخی و دلخوریش رو تو صدا و نگاهش ریخت و با تحکم گفت:هر جور که میخوای تو خونه ی من زندگی کن چون تو یه انسانی و حق انتخاب داری ولی از همین الان بهت اخطار میکنم خانم نفیسی من به هیچ عنوان نمیتونم تو زندگیم خیانت رو تحمل کنم و اگه کوچکترین خطایی در این مورد ازتون ببینم مطمئن باشید این امیر حسین ی که الان با ارامش جلوتون نشسته نخواهم بود و به اتیش میکشم همه چی رو شایسته که ازلحن پر از نفرت امیر به شدت بغض کرده بود گفت:مجبور نیستید که با چنین بی اعتمادی با من ازدواج کنید اقا من هرچی باشه هرزه نیستم امیر چشماشو تنگ کرد و صورتشو نزدیک صورت شایسته اورد و گفت:اولا چرا مجبورم دوما یه بار دیگه راجبع به خودت اینجوری حرف بزنی اون روی منم خواهی دید پس مراقب حرف زدن و رفتارت باش شایسته که مجذوب جدابیت و ابهت چشماش شده بود بی اختیار گفت:تو چرا مجبوری؟ امیر نگاهشو به اسمون داد و نفسشو مثل اه بیرون داد و گفت :بماند شایسته:پس منظورتون اینه ما باید مثل دو تا غریبه با هم زندگی کنیم؟ {از حرف خودش خندش گرفت انقدر رمان همخونگی خونده بود حالا زندگی خودش هم داشت یه پا همخونه میشد} امیر اخمی به پیشونیش داد و گفت:نه خیر خانم بنده و شما بعد از ازدواج به طور رسمی و قانونی زن و شوهر هستیم و مثل بچه ی ادم زندگیمون رو میکنیم فکر همخونه بودن رو…………….از سرت بیرون کن شایسته با دلخوری گفت:شما با این همه تنفر میخوای کنار من زندگی کنی؟ امیر حسین:با هم کنار میایم یعنی چاره ای نداریم شایسته رو حرفش پا فشاری کرد دلش میخواست بدونه چرا امیر مجبوره:چرا مجبوریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امیر با خونسردی گفت:گفتم که بماند حالا هم اگه ممکنه بریم این همه تفاهمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که داریم رو به همه اعلام کنیم شایسته با عجز و نگرانی به امیر نگاه کرد و گفت:بریم امیر حسین با اطمینان ظاهری و درون اشفته وارد جمع شد و رو به نگاه منتظر پدرش با لبخند رضایت خودشو اعلام کرد علی اقا:به به به سلامتی این طور که از روی سرخ دو طرف و سکوتشون معلومه راضین و به تفاهم رسیدن نرگس خانم با شوق دست زد و گفت :مبارک باشه و بقیه هم به تبعیت از اون دست زدن بحث مهریه که رسید علی اقا قبل از هر حرفی گفت:اینو دیگه نباید ما حرفی بزنیم که خدای نکرده عروس گلم فکر نکنه داریم بهش بی احترامی میکنیم و مثل کالا خرید و فروشش میکنیم و مناقصه برگزار میکنیم خوب شایسته خانم عزیز شما چقدر دوست دارید ما به عنوان هدیه تقدیم به شما بکنیم؟ شایسته ناباورانه نگاهی به علی اقا کرد و بی اختیار نگاهش روی حاجی و پسرا سر خورد نگاه همشون و ابرو های بالا انداخته بهش میفهموندن که مبلغ بالا بگه اصولا تو خونه ی اونا زبون اشاره خیلی بیشتر از حرف زدن کارایی داشت پوزخند اشکاری به همشون زد کور خونده بود نمیزاشت مثل شکوفه بفروشنش تو این لحظه ی سخت هیچ چیزی جز یاد خدایی که خیلی وقت بود باهاش قهر کرده بود ارومش نمیکرد با شرمساری سرشو زیر انداخت و تو دلش به خدا گفت:میدونم خیلی وقته ازت دور شدم و ندیده گرفتمت ولی شنیدم که تو بزرگی و مهربون پس کمکم کن یه ارامش عجیبی پیدا کرد و با اطمینان گفت:من ۱۴ تا به نیت چهارده معصوم مد نظر دارم علی اقا و نرگس خانم با تحسین نگاهش کردنو امیر حسین با تعجب و حیرت نگاهش کرد اصلا توقع نداشت شایسته یه چنینی مهریه ای در نظر بگیره از اخم اشکار اعضا ی خانواده اش میشد بفهمه خواسته ی اونا این نبود علی اقا:احسنت دخترم معلومه که مال حلال خوردی افرین بهت حاج اقا منم به عروس گلم ۲۹۹ تا دیگه سکه هدیه میکنم که رو هم میشه۳۱۳به همراه یه حج واجب و یه کربلا شما راضی هستید حاج اقا؟ حاجی به اجبار خندید وگفت :مبارک باشه همه با خوشحالی دست زدن قرار شد فردا برای ازمایش برن و قرار عقد هم برای اخر هفته ی اینده که تولد امام حسین بود گذاشته شد و نرگس خانم با اجازه ی حاجی و محبوبه خانم انگشتر نشون رو توی دست شایسته کرد با رفتن مهمونا همه نفس راحتی کشیدن شایسته هم برای اینکه غر نشنوه و اخم نبینه به اتاقش پناه برد و به امیر حسین کسی که قرار بود همه چیزش تو زندگی بشه فکر کرد ولی این خیلی نگرانش میکرد که چرا اون مجبوره که باهاش ازدواج کنه تو خونه ی خانواده ی صدرایی اما جشن و شادی به پا بود و همه از درست شدن این وصلت خوشحال بودن و شاد امیر اما امروز فرصت کرده بود به چهره ی همسر اینده ش یه نگاهی بکنه شایسته چشم و ابروی فوق العاده مشکی داشت با لب های متناسب و بینی که به صورتش میومد قدش نسبتا بلند بود کنارش که راه رفته بود روی شونه هاش بود تقریبا لاغر بود ولی نه مانکن مانکن در کل خیلی چهره ی نابی نداشت و یه چهره ی معمولی داشت ولی هنوز هم از اخلاقش هیچی نمیدونست کم گرفتن مهریه ش هم رو به حساب خود شیرینیش گذاشت روی تختش دراز کشید و سعی کرد بخوابه و با سردردش کلنجار بره صبح امیر با سردردی که هنوز ولش نکرده بود از خواب بیدار شد مامانش هم دائما غر میزد و اخطار میداد که دیر شده کلافه نگاهی به کمد لباساش انداخت پیرهن چهار خونه ی ابی و مشکی و شلوار جین مشکی شو تنش کرد و بیرون اومد نرگس خانم:چه عجب اقا داماد بالاخره از خواب بلند شدی بریم ؟ امیر در حالی که هنوز خمیازه میکشید گفت:سلام مادر من چرا انقدر غر میزنی؟بریم بابا **** شایسته اما تا صبح پلک روی هم نگذاشته بود و فکر کرده بود نمیتونست اروم بگیره چرا امیر مجبور بود و اون طور طلب کارانه باهاش حرف زده دوباره روحیه ی مبارزه جویانش به کار افتاده بود همون طور که کمد لباساشو زیرو رو میکرد با خودش زمزمه کرد :کور خوندی پسر حاجی واسه من شرط و شروط میزاره زمونه برعکس شده اون اومده خواستگاری شرطم میزاره من زنش بشم باشه بچرخ تا بچرخیم خیال کردی انقدر کلافت میکنم انقدر رو مخت راه میرم که مجبور بشی طلاقم بدی و منم ازادانه برم سراغ زندگیم و قیافه ی هیچ کدومتودیگه نبینم مانتو قهوه ای سوختشو که تقریبا از همه ی مانتو هاش تنگ تر بود رو انتخاب کرد یه روسری ساتن قهوه ای هم انتخاب کرد که میدونست دائما از سرش سر میخوره هم سرش کرد یه نمه ارایشی هم کرد در واقع تو چشماشو مداد کشید و باعث شد چشمای درشتش بیشتر به چشم بیاد یه رژ کالباسی هم زد و چادرشو سرش کرد و بیرون رفت محبوبه خانم چشماشو تنگ کرد و گفت:این چه وضعشه هنوز شوهر نکردی خودتو این مدلی کردی شاسیته در حالی که کفش هاشو پاش میکرد گفت:مامان خانم گیر نده دارم با شوهرم بیرون میرم دیگه به حاجی و پسرا هم ربطی نداره محبوبه خانم:عجب سرتق و پوست کلفتی هستی تو کم از داداشات کتک خوردی باز الان اینجوری ببیننت پوستتو کندن شایسته پوزخندی زد و گفت:جرات ندارن مثلا یه هفته دیگه عقدمه محبوبه سری تکون داد میدونست حریف زبون دراز شایسته نمیشه ناچارا به همراهش دم در رفت امیر تو ماشین متفکرانه به روبه روش نگاه میکرد به اخرین امیدش فکر میکرد شاید ازمایش هاشون بهم نخوره در خونه بسته شد و نگاه امیر به سمت شایسته سر خورد نمیتونست تعجبش رو پنهون کنه دیگه از اون چهره ی ساده ی دیروز خبری نبود چشمای مشکیش حالا جلوه ی بیشتری پیدا کرده بود تعجبش به خشم تبدیل شد میتونست بفهمه شایسته داره باهاش لج میکنه بعد از سلام و احوال پرسی به اصرار نرگس خانم شایسته جلو پیش امیر حسین نشست نیم نگاهی به چهره ی بر افروخته ی امیر انداخت و ته دلش ذوق کرد و گفت:یک صفر به نفع من تا رسیدن به ازمایشگاه فقط نرگس و محبوبه حرف میزن تنها حرف بین امیر و شایسته سلام اول کاری بود جلوی ازمایشگاه نرگس برای اینکه بچه رو تنها بزاره رو به محبوبه گفت:خوب حاج خانم ما بریم وقت بگیریم تا بچه ها برسن محبوبه:بریم امیر و شایسته هنوز تو ماشین نشسته بودن شایسته در باز کرد و خواست پیدا بشه که امیر با تحکم گفت :بشین سر جات شایسته با تعجب نگاهی بهش کرد و گفت: کاری باهام دارید؟ امیر حسین:امکانش هست ارایشتو یه مقدار کم کنی؟ شایسته:چرا اونوقت؟ امیر:با هم که جنگ نداریم که داریم؟فقط من فکر میکنم که با چادر این ارایش زیاد مناسب نیست فقط لطف کن الان کمش کن بعد عقدمون هرجوری که مایلی میتونی حجاب داشته باشی اینو گفت و از ماشین پیدا شد لحنش انقدر اروم و پر ابهت بود که شایسته بی هیچ حرفی کمی از ارایششو کم کرد بعد دادن ازمایش به خاطر اشنایی که حاجی اونجا داشت قرار شد تو زمان کمی جواب رو براشون اماده کنن شایسته طبق معمول که ازمایش میداد فشارش افتاده بود و روی صندلی نشسته بود ولی صورت سفیدش نشون از حال بدش بود امیر نیم نگاهی بهش انداخت و از جاش بلند شد و به سمت بیرون رفت شایسته تو دلش چند تا فحش بالای ۱۸ بهش داد و گفت:عجب انگار نه انگار حال من به خاطر خون گرفتن بد شد جای اینکه مثل همه ی این مردهای دیگه بشینه و قربون صدقه ی من بره بلند شد رفت بچه پرو همین جوری که داشت زیر لب غر غر میکرد امیر رو از دور دید که با یه پاکت توی دستش به سمت اونا میومد نزدیک شایسته رسید شیر کاکائو و کیکی به همراه یه بسته شکلات بهش داد و گفت:بیا بخور بدجوری فشارت افتاده اگه نمیتونی برات بازش کنم؟ شایسته ذوق زده نگاهش کرد و توی دلش گفت:اخی مهربون همه ی فحش ها مال خودم بعد با لحنی که ناز کردن ازش میبارید گفت :اره اصلا دستام جون نداره میشه برام باز کنی؟ امیر نگاهی بهش کرد و لبای ورچیده ی شایسته قیافه ی نازی بهش بخشیده بود و ناخود اگاه باعث شد لبخندی روی صورتش بیاد سرشو تکون داد و گفت:خوب حالا مثل نینی کوچولو ها لباتو این جوری نکن و لوس نشو برات باز میکنم شایسته اخمی کرد و با خودش گفت:اصلا حقت بود هرچی فحش بهت دادم نازم بلد نیستی بکنی بعد رو به امیر کرد و گفت:چرا منت میزاری نخواستم بابا خودم باز میکنم امیر:باشه من که حرفی ندارم شما کلا زورو شایسته ایشی گفت و روشو برگردوند از بچگی عاشق شیر کاکائو بود و با ذوق با خودش زمزمه کرد :امیر حسین رو بی خیال شیر کاکائو رو عشق است نزدیک ۱:۳۰ بود که منتظر نشسته بودن تلفن های کاریه بی وقفه ی امیر شایسته رو عاصی کرده بود خودش هم که موبایل نداشت تا حوصلش سر نره فقط مثل بچه ها پاهاشو تکون میداد که پرستار صداشون زد دل تو دل هیچ کدومشون نبود و بیشتر از همه امیر حسین و شایسته به سمت پرستاری رفتن که خانومه با خوشرویی رو به امیر گفت:اقا دوماد مبارک باشه ازمایش ها هیچ مشکلی نداشت امیر وا رفت اخرین امیدش هم به یاس و نامیدی تبدیل شد نگاهش به شایسته افتاد که با ناراحتی نگاهش میکرد سعی کرد لبخند بزنه تشکری کرد و به همراه بقیه برای خرید حلقه به سمت بازار رفتند شایسته اما کاملا فهمیده بود که امیر حسین اصلا خودش اونو انتخاب نکرده بود و این خیلی رنجش میداد دلش میخواست بزنه زیر همه چیز همیشه تو دنیا هیچ چیز به جز اینکه شوهرش اونو نخواد براش سخت تر نبود ولی نمیتونست دلیل منطقی برای اجبار امیر پیدا کنه سرشو به شیشه تکون داد و به مردمی که رفت و امد میکردن نگاه کرد چرا اون نباید کنار کسی زندگی میکرد که حداقل دوستش میداشت میتونست حدس بزنه امیر هیچ علاقه ای بهش نداره و این سخت عذابش میداد عامل تمام بدبختی هاشو خانوادش میدونست اونا مجبورش کرده بودن اروم زیر لب با بغض زمزمه کرد دنیای بی رحمیست اینجا ارزش انسان ها را با منفعت خود میسنجند!!!! امیر نگاهی بهش کرد دستی کلافه توی سرش کشید با یه حرکت نابه جا اونو ناراحت کرده بود ولی دوباره حق رو به خودش داد چرا اون نباید مثل ادم های دیگه خودش شریک و همراه زندگیشو انتخاب کنه ولی دوباره صدایی بهش نهیب زد :تو خودت قبول کردی و این دختری که کنارته از هیچی خبر نداره و غلط میکنی باهاش تلخی کنی حالا هم مثل بچه ی ادم اون اخم از خودت دور میکنی و ازش دلجویی میکنی دوباره خودش به خودش جواب داد:عمرا منو و منت کشی؟؟؟ توی عقب ماشین اما نرگس و محبوبه فارغ از درگیری های ذهنی شایسته و امیر در حال صحبت کردن برای لباس مراسم عقد بودن چراغ قرمز شد و امیر ماشین رو نگه داشت شایسته هنوز نگاهش خیره به مردم بیرون بود که یه بی ام و کنارشون نگه داشت شایسته نگاهش به نگاه راننده گره خورد بهراد با تعجب و دهن باز به امیر حسین و قیافه ی جدید شایسته خیره شده بود شایسته دستپاچه شد و به سمت امیر برگشت و سعی کرد چادرشو طوری نگه داره که تو دید بهراد نباشه امیر در حال حرف زدن تلفنی با سامان کاملا متوجه دستپاچگی شایسته شده بود ولی دلیلش رو نمیفهمید رو به شایسته کرد و اروم پرسید:چیزی شده؟ شایسته هول جواب داد:نه هیچی امیر به دقت به اطرافش نگاه کرد و با دیدن پسری که توی بی ام و کروک کنارشون نگه داشته بود و زوم روی ماشین اونا بود یه چیزایی دستگیرش شد چهره ی پسر براش خیلی اشنا بود چراغ سبز شد و حرکت کردن شایسته نفس راحتی کشید ولی ذهن امیر حسین هنوز درگیر بود دیگه نزدیک بازار بودن که یادش اومد این همون بچه پرویی بود که چند باری با شایسته دیده بودش امپرش دوباره بالا زد و با خشم و اخم وحشتناک نگاهی به شایسته انداخت و محکم روی فرمون کوبید ماشین برای چند لحظه توی سکوت فرو رفت شایسته دقیقا علت بهم ریختن امیر رو میدونست اول یه کوچولو با ناراحتی سرش رو پایین انداخت ولی بعد خودش به خودش نهیب زد که اون که میدونست تو کی هستی پس عصبانیتش واسه چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟ برای همین با اعتماد به نفس رو بهش کرد و گفت:اتفاقی افتاده اقا امیر؟ امیر نگاه سردی که همه ی تن شایسته رو یخ کرد بهش کرد و گفت:نه اعصابم از ترافیک بهم ریخته دیگه کسی چیزی نگفت حتی نرگس و محبوبه ام اروم گرفته بودن بالاخره رسیدن و بعد از با بدبختی جای پارک پیدا کردن به سمت بازار رفتند اخم های امیر هنوز پررنگ بود شایسته واقعا نمیتونست این وضعیت رو تحمل کنه به سمتش رفت و گفت:شما خودتون از همه چی خبر داشتید درسته؟ امیر سری تکون داد شایسته:پس میتونم علت این همه عصبانیت شما رو بدونم؟ امیر:دلم نمیخواد کسی به همسرم خیره بشه توقع زیادیه؟ شایسته:نه نیست شما با این شرایط پس چرا اومدید سراغ من؟الان هم هنوز دیر نشده میتونید بزنید زیر همه چیز امیر سری تکون داد و گفت:اگه میتونستم مطمئن باشید همین کارو میکردم شایسته دیگه حرفی نزد و با بهت و دلی شکسته ازش فاصله گرفت ولی نمیتونست ذهنش رو اروم کنه که چرا اون مجبوره ؟این سوال مثل خوره به جونش افتاده بود بی اختیار نگاهش به سمت زن و مرد هایی که با عشق و علاقه حلقه های خودشون رو انتخاب میکردن سر خورد به خودش فکر کرد به تنهایی که انگار تو سرنوشتش حک شده بود چرا باید کنار امیر که میدونه این همه ازش متنفره زندگی کنه جنگیدن با دنیا رو گذاشت بعد ازدواج و این که طلاقش رو میگرفت و راحت میشد و هم امیر رو راحت میکرد چند تا مغازه رو بیشتر نگاه نکردن شایسته یه حلقه ی ساده با دو ردیف نگین روش انتخاب کرد و امیر هم ست حلقه ی شایسته ولی از نوع پلاتینش انتخاب کرد و بیرون اومدن دیگه همشون خسته شده بودن و قرار شد بقیه کا را رو واسه فردا بزارن امیر نگاه تندی به شایسته انداخت و با تحکم گفت:نشونت چرا دستت نیست؟ شایسته جا خورد اصلا فکر نمیکرد براش مهم باشه شایسته:خوب یادم رفت امیر:دیگه هیچ وقت حق نداری یادت بره فهمیدی؟ شایسته که مجذوب این روحیه ی پر ابهت امیر شده بود بی اختیار گفت:حتما بعد خوردن غذا به سمت خونه راه افتادند امیر جلوی در خونه نگه داشت نرگس و محبوبه پیدا شدند و شروع به روبوسی و خداحافظی کردند شایسته نگاهی بهشون کرد و با خودش فکر کرد باید دید اون زمانی که طلاق میگیره بازم این همه با هم مهربونن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو همین فکر بود که محبوبه به شیشه زد و شایسته به خودش اومد که پیدا بشه که مادرش علامت نه داد و اون شیشه رو پایین کشید محبوبه:امیر حسین جان حاجی الان به من زنگ زد و گفت :اگه میشه برید حجره باهاتون کار داره امیر:با من؟تنها برم؟{با خودش فکر کرد دیگه چه نقشه ای تو سرشه} شایسته خواست پیدا بشه که محبوبه گفت:نه مادر پایین نیا حاج بابات خواست دو تایی باهم بیاید شایسته با تعجب به مادرش نگاهی کرد و با ایما و اشاره پرسید که چی شده؟ محبوبه خانم شونه هاش رو به علامت ندونستن بالا انداخت نرگس هم پیش محبوبه موند تا امیر و شایسته برن و برگردند امیر کلافه چشماش رو ماساژ داد کلی کار تو اداره رو سرش ریخته بود اینا هم دست از سرش بر نمیداشتند تا حجره ی حاجی هر دو تاشون ساکت بودند وارد مغازه شدند امیر و شایسته هردو سلام و احوال پرسی کردند و نشستند حاجی:خواستم بیاید تا یه صیغه ی محرمیت بینتون بخونم دلم نمیخواد همین جوری نامحرم باهام برید و بیاید امیر پوزخندی زد و تو دلش فکر کرد:معلوم نیست حاجی خبر داره یا نه که دختر خانومش کلی با نامحرما این ور اون ور میره و شایسته هم شدیدا یکه خورد انگار هنوز اماده ی محرم شدن با امیر رو نداشت و تو دلش گفت:حتما حاج بابا هم مثل فرهاد و فرزین زیاد از صیغه ی محرمیت استفاده میکنه که حفظه امیر:هرجور صلاح میدونید حاجی کلماتی رو به عربی خوند امیر و شایسته هم قبلت شو گفتند و به هم محرم شدند و شایسته با خودش فکر میکرد ایا صرف همین دو کلمه عربی اونا محرم هم شدند؟مطمئنا این طور نبود دل ها هم باید به هم محرم میشدند امیر هم نگاهی به دختری که کنارش بود و الان محرمش بود انداخت دیگه با تموم نارضایتی ها اون محرمش شده بود و تا چند روز دیگه برای همیشه زنش باید افکار بد گذشته رو از خودش دور میکرد یاد گرفته بود هیچ وقت یه طرفه قضاوت نکنه حق نداشت شایسته رو به خاطر رفتار های گذشته ش محکوم کنه چون اولا علت رفتارشو نمیدونست و دوما این قضیه ها برای گذشته بود و هر انسانی جایز الخطا است با حاجی خداحافظی کردند و به سمت خونه برگشتند و دوباره سکوت تنها چیز بینشون بود امیر حسین جلوی در خونه نگه داشت و شایسته درو باز کرد که پیاده بشه که امیر دستشو گرفت شایسته بی اختیار لرزید تا به امروز با تمام رفت و امد هایی که با پسرا داشت به هیچ کسی اجازه نداده بود حتی دستش رو بگیره نگاهش به سمت چشمای مشکی و پر ابهت امیر سر خورد که الان دیگه ناراحت نبودن و بر عکس خیلی هم مهربون بودند امیر دو تا دست های کوچیک شایسته رو تو دستاش گرفت و گفت: اگه امروز به هر دلیلی ناراحتت کردم ببخشید شایسته لبخندی بهش زد و به نرمی گفت:همچنین امیر دستاش رو ول کرد و دوباره تو فرم جدی خودش فرو رفت و گفت:نشونت رو یادت نره فردا دستت کنی لطفا مامانمم صدا کن که بریم شایسته متعجب از تغیر رفتار امیر گفت:داخل نمیای یه چایی بخوری؟ امیر:نه ممنون باید برم اداره خیلی کار دارم شایسته:باشه خدانگهدار امیر :خداحافظت باشه شایسته پیاده شد و نیم نگاهی به امیر انداخت براش جالب بود اولین پسری بود که از صبح تا الان اصلا بهش نزدیک هم نشده بود و تا وقتی محرم نشده بودن حتی دستش رو هم نگرفته بود برعکس بقیه که تو همون ۵ دقیقه ی اول اولین کاری که میکنن گرفتن دست طرفه با این که اصلا هم نمیشناسنش بی اراده دستی براش تکون داد و به سمت خونه رفت تا نرگس خانم رو صدا کنه امیر با خودش فکر کرد چرا وقتی دستشو گرفتم انقدر شوکه شد و لرزید و سرخ شد مگه اولین بارش بود؟؟؟؟؟؟؟؟ این دختر انگار خیلی متفاوت تر از اون چیزیه که نشون میده نگاهش به طرف شایسته سر خورد که براش دست تکون میداد و لبخند مهربونی روی لبش بود اونم بی اختیار دستش رو بالا اورد و براش تکون داد رها به رو به روش خیره شده بود و با خودش فکر میکرد که چرا انقدر بدبخت بود و چرا خانواده ش اون بلا رو سرش اورده بودن یاد صحنه ای افتاد که غلام بهش نزدیک شد بی اختیار حالت نهوع بهش دست میداد توی افکار خودش غرق بود و عذاب میکشید که در اتاق زده شد سرش رو به طرف در چرخوند و گفت:بفرمایید امیر حسین با لباس نظامی و چهره ی با جذبه ش داخل شد و گفت:سلام خانم میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم ؟ رها دوباره به رو به رو خیره شد و گفت:در چه موردی؟ امیر:لطف کنید نام و نام خانوادگیتونو به بنده بگید و اینکه یه ادرس یا شماره ی تلفن از خانوادتون رها نیم نگاهی بهش کرد و گفت:من دلیلی نمیبینم که به شما توضیح بدم من که کاری نکردم امیر با جدیت گفت:ما شما رو تو وضع بسیار نامناسب و در حالتی که سخت مجروح شده بودید توی زیر زمین خونه ی یه سری اراذل و اوباش پیدا کردیم پس باید بدونیم اولا شما اونجا چی کار میکردید ؟دوما چه اتفاقی براتون افتاده؟و سوما خانوادتون در جریان قرار بگیرند رها در حالی که سخت عصبانی شده بود روی تختش نیم خیز شد و به خاطر دردی که تو بدنش حس میکرد ابروهاشو درهم کشید و با حرص گفت:اولا فکر نکنم زیاد خوشایند باشه برای شما که بدونید اونجا من چرا بودم و چه بلایی سرم اومده دوما شما فکر کن من یتیم بی خانواده ام امیر با تحکم گفت:خانوم شما موظف هستید صریح و واضح جواب منو بدید رها چشماشو تنگ کرد و گفت:و اگه ندم ؟؟؟؟؟ امیر با خونسردی گفت:مجبوریم تحویلتون بدیم بهزیستی ما از اون اراذل بازجویی کردیم و اونا میگن با شما کاری نکردند سکوت شما حرفشون رو تائید میکنه و شکایتی نمیتونید بکنید رها دو باره به رو به روش خیره شد و گفت: گفتم خانواده ندارم ولی نگفتم که خونه ندارم که میخواید تحویلم بدید بهزیستی امیر :ببخشید میشه واضح تر توضیح بدید ؟ **۸ شایسته کمد لباس هاشو زیر و رو کرد ولی همه ی مانتو هایی که مجاز بود بپوشه سیاه و تیره بودن بالاخره بعد کلی گشتن یه مانتو ابی نفتی تنش کرد از بین روسری هاش هم یه روسری که زمینه ی ابی نفتی و گل های ریز سفید داشت رو سرش کرد برعکس دیروز زیاد ارایش نکرد و انگشتر نشونش رو تو دستش انداخت یه احساس خاص بهش دست داد با دقت نگاهش کرد یه انگشتر بود با یه تک نگین بزرگ وسطش و دو ردیف نگین تو دو طرفش اروم لمسش کرد صدای زنگ بلند شد چادرش رو برداشت و همراه مادرش و شکوفه به سمت در رفتند نرگس خانم به خاطر یه سری خورده کاری هایی که داشته بود توی خونه مونده بود و به جای خودش زینب رو فرستاده بود تا اونم لباس برای عقد کنون بخره با هم احوال پرسی کردند و سوار ماشین شدند امیر نیم نگاهی از سر رضایت به تیپ شایسته انداخت و با خنده دستشو جلو اورد و گفت:سلام صبحت به خیر شایسته هم لبخندی رو چاشنی لباش کرد و با فشردن دستش جوابش رو داد شایسته زیر چشمی نگاهی به تیپ امیر انداخت یه بولیز مردونه ی سفید با شلوار مردونه ی مشکی تنش بود تیریپش بر عکس دیروز خیلی رسمی تر بود بالاخره به بازار رسیدند امیر برای اولین بار دست شایسته رو تو دستش گرفت و با دست دیگه ش حایلش شد که تو اون شلوغی بازار کسی بهش تنه نزنه در عین حال حواسش به زینب هم کاملا بود این حرکتش یه حس خیلی خوبی رو به شایسته داد و باعث شد از ته دل ذوق بکنه چشم شایسته یه لباس نباتی رنگ دکلته رو گرفته بود که روش گل های برجسته ی بزرگ و قشنگی داشت و داخلش با منجوق و مروارید کار شده بود ولی جرات نداشت بروز بده چون مطمئن بود مادرش مخالفت میکنه یه چنین لباس بازی رو بپوشه و از عکس العمل امیر هم میترسید محبوبه:خوب به نظر من اون لباس فیروزه ایه خیلی خوب بود بریم همونو پرو کنیم امیر سرفه ی مصلحتی کرد و گفت :ولی به نظر من اون لباس نباتیه خوشگل تر بود چشمای شایسته ناخود اگاه از شوق برقی زد اصلا باورش نمیشد امیر قبول کنه چون اگه حاجی و پسرا بودن به خاطر باز بودن لباس کلی گیر میدادند محبوبه:ولی امیر اقا اون خیلی باز بود که امیر:چه اشکالی داره ؟مجلس که زنونه س همه هم خانوم هستن چرا بخوایم یه لباسی که اون قدر بسته س که به درد مهمونی های مختط میخوره رو بگیریم؟ شرمنده تونم حاج خانم ولی این یه نوع سخت گیری بی جاست محبوبه دیگه حرفی در این مورد نزد و گفت:باشه به هر حال شما همسرشی و صاحب اختیارش بریم همونو بپوشه امیر:من همسر ش هستم ولی صاحب اختیارش نه من میدونم که شایسته چشمش از اول اینو گرفته بود مگه نه خانوم؟ شایسته که دیگه رو ابر ها سیر میکرد گفت:اره خیلی نازه بعد با هم به سمت مغازه برای پرو لباس رفتند شایسته لباسشو تنش کرد و شکوفه زیپشو بالا کشید با رضایت نگاهی به خودش توی ایینه انداخت این لباس نباتی براق با صورت گندمی و چشم و ابروی سیاهش هارمونی قشنگی رو ایجاد کرده بود شکوفه:وای شایسته خیلی خوشگل شدی واقعا بهت میاد بزار بگم مامان بیاد ببینه در اتاق پرو رو باز کرد و زینب و محبوبه رو صدا زد تا لباسشو ببینن زینب:وای زن داداش چقدر خوشگل شدی این لباس واقعا بهت میاد محبوبه:ولی خیلی بازه نگاه کن شکوفه ببریم خونه بابات و پسرا گیر میدن ها از من گفتن بود شایسته:مامان جان مگه بابا همیشه نمیگه اختیار زن دست مردشه ؟حالا هم بگو شوهرش اجازه داد همینو بخره شکوفه:مامان اقا امیر رو هم صدا بزن ببینه شایسته با گیجی به طرفشون برگشت و گفت:نه مامان چی چی رو ببینه شب عقد میبینه دیگه مادرش لبخندی زد و اروم گونه شو کشید و گفت:اصل کاری اونه بچه جان اون باید خوشش بیاد همشون کنار اومدن و محبوبه خانم گفت:امیر حسین جان بیا شما هم ببین امیر تو فکر خودش غرق بود که با حرف محبوبه حسابی جا خورد و با دستپاچگی گفت:چی کار کنم؟؟؟ همشون به حالت چهره ی متعجب و کمی شرمزده ی امیر نگاه کردند و خنده ی زیر پوستی کردند زینب:وا داداش حرف عجیبی نزدیم که بیا برو شایسته رو ببین مثل ماه شده امیر چشم غره ی اشکاری بهش رفت چون پسر فروشنده غرق تماشای رفتار و حرکات اونا بود از وقتی که وارد مغازه شده بودن پسره ی جلف و پرو جلوی خود امیر میخ شایسته شده بود زینب حساب کار خودش رو کرد و خودش رو جمع و جور کرد امیر اصولا عادت نداشت هیچ وقت باهاش دعوا کنه و تا الان حتی یک بار هم روش دست بلند نکرده بود ولی برای زینب هیچی به اندازه ی نگاهای پر ابهت و با جذبه ی امیر حسین ترسناک نبود امیر به سمت در اتاق پرو رفت یه هیجان نا شناخته ای داشت درش رو اروم باز کرد تا به امروز به جز مادر و خواهرش و بقیه کسایی که محرمش بودن هیچ دختر دیگه ای رو بی حجاب ندیده بود نگاهش به شایسته که افتاد تا چند دقیقه هیچی نگفت سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت:خوبه اگه همین رو میخوای در بیار تا حساب کنم بریم و سریع در اتاق رو بست ولی خودش بهتر از همه میدونست چون میخواست شایسته هیجان چشماشو نبینه سرش رو پایین انداخته بود داخل اتاق پرو اما شایسته با بغض خودشو تو ایینه ورانداز کرد نمیدونست چرا امیر برعکس بقیه اصلا ازش تعریف نکرد توی رمانا خونده بود تو این جور مواقع پسر ها میخ طرف میشن ولی امیر هیچ توجه ای بهش نکرده بود با عصبانیت لباسشو از تنش در اورد و با خودش گفت :چه توقعی ازش داری ؟داره به اجبار ازدواج میکنه قربون صدقه ت هم بره ؟؟ لباس رو دستش گرفت و با خودش گفت:به درک واسه دل خودم میخرم ولی نمیتونست حرف ته دلش رو نشنوه که میگفت :دروغ نگو نظر امیر برات خیلی مهمه با اخم بیرون اومد و کنار بقیه ایستاد امیر حسین نیم نگاهی بهش کرد و گفت:شما ها برید بیرون وایستید شایسته که حس لجبازیش گل کرده بود گفت :چرا امیر از اون نگاهای معروفش بهش کرد که تا ته دل شایسته رو لرزوند و باعث شد خودش رو جمع و جور کنه امیر اروم زیر گوشش گفت:پسره ی عوضی خجالت نمیکشه داره جلوی من بهت نگاه میکنه برو بیرون وایستا تا طرف رو نکشتم همین جا برو خانوم شایسته ناباورانه نگاهش کرد اصلا متوجه نگاه پسره نشده بود همزمان که از در بیرون میرفت با خودش فکر کرد اگه الان فرهاد یا فرزین بودن مطمئنا یه دعوا راه انداخته بودند که حتما تو یه کاری کردی یا عشوه ای اومدی که پسره نگات کرده شایسته با خودش زمزمه کرد :تو چه موجودی هستی پسر؟یا داری فیلم بازی میکنی یا من اشتباه کردم که فکر میکردم نسل ادم هایی مثل شما منقرض شده ؟؟؟؟؟؟؟؟ بالاخره روزی که منتظرش بودن رسید شایسته روی تخته ش دراز کشیده بود و به اینده ش فکر میکرد اصلا حوصله نداشت بره ارایشگاه ساعت ۸ قراره بود امیر حسین بیاد دنبالش ولی اصلا دلش نمیخواست از جاش بلند بشه رفتار های امیر خیلی مبهم بود یه روز خوب بود یه روز عصبانی دائما هم تکرار میکرد که به زور و اجبار میخواد با هاش ازدواج کنه ولی اخه چرا ؟ یاد فکرایی که تو سرش داشت افتاد خیلی دلش به حال ارزو های قشنگی که داشت سوخت اونم مجبور شده بود تن بده به خواسته های جامعه دوست داشت با عشق ازدواج کنه و عشقش برای رسیدن بهش کلی منت کشی و …………بکنه ولی الان داشت با کسی ازدواج میکرد که بی احساسی رو از چشماش میخوند چشماش روی هم فشار داد تا شاید احساس کنه همه ی این شرایطی که الان داره خوابه یه کابوس وحشتناک که قراره به زودی تموم بشه ولی با صدای در تمام ارزو هاش مثل حباب ترکید و از بین رفت شکوفه:شایسته بیداری ؟بابا نیم ساعت دیگه امیر میاد تو هنوز خوابیدی بلند شو دیگه شایسته از جاش بلند شد و به سمت در رفت در باز کرد و رخ تو رخ شکوفه گفت:اصلا میدونی چیه من نمیخوام ازدواج کنم زوره؟اگه خیلی هم تو این خونه زیادیم میرم یه جایی که بتونم راحت زندگی کنم صداش انقدر بلند بود که فرهاد و فرزین و محبوبه خانم رو به جلوی در اتاقش کشوند فرهاد به سمتش رفت و موهاشو توی دستاش پیچید و با خشونت گفت:چه زری زدی عوضی؟میخوای ابروی ما رو ببری اشغال؟ یه بار این کارو کردی بستمون نبود ؟ اگه یه بار دیگه بخوای از این غلط ها بکنی خودم همین جا میکشمت که برای همیشه لکه ی ننگی مثل تو از وجود خانواده ی نفیسی رو پاک کنم شایسته پوزخندی زد و گفت:چی کار کردم مگه که لکه ی ننگتونم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توضیح بدید دقیقا من چه هرزگی کردم بگید دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فرهاد دستشو بالا برد که توی دهنش بکوبه که محبوبه خانم داد بلندی زد و گفت:ای خدا بس کنید دیگه همین جوری از دستتون دارم دق میکنم الان خانواده ی صدرایی میرسن شما ها مثل خروس جنگی افتادید به جون هم تو همین حال زنگ خونه زده شد و محبوبه خانم با دستپاچگی توی صورتش زد و فرهاد رو از شایسته جدا کرد و شایسته رو برای پوشیدن لباس به سمت اتاقش هول داد شایسته با نفرت در کمد رو باز کرد و یه لباس راحتی تنش کرد و اولین مانتو و شلواری که به دستش میومد رو تنش کرد و بیرون زد با دیدن نرگس خانم و زینب خنده ی مصلحتی کرد و به سمتشون رفت و بعد احوال پرسی و رو بوسی به سمت در برای رفتن به ارایشگاه رفتند امیر حسین جلوی در ایستاده بود و با موبایلش صحبت میکرد شایسته نگاهی بهش انداخت و توی دلش گفت :دمت گرم چقدر کت و شلوار بهت میاد یه کت و شلوار مشکی تنش بود که اندام ورزیده و کشیده ش رو خیلی برازنده تر نشون میداد اخم عجیبی رو گره های پیشونیش افتاده بود ولی جای اینکه بد به نظر بیاد جذبه ی صورتشو بیشتر کرده بود امیر حسین در حال هماهنگی با سامان برای هماهنگ شدن کار های اداره بود این چند روزه خیلی سرش شلوغ بود و این عروسی هم شده بود قوز و بالا قوز با دیدن شایسته تلفنش رو قطع کرد و سعی کرد با خوشرویی به سمتش بیاد تصمیم گرفته بود یه فرصت دوباره به خودش و شایسته بده در نظر اون شایسته گناهی نداشت که بخواد سردی ببینه نه اینکه در نظر امیر گناه کار نباشه ولی تا زمانی که خیانت نبینه ازش گذشته رو فراموش میکنه امیر :سلام خانوم اماده ای؟ شایسته:سلام اره بریم سوار ماشین شدند و همراه نرگس و شکوفه و زینب به سمت ارایشگاه رفتند با ورود به ارایشگاه خانم ارایش گر سریع کار خودش رو شروع کرد و دائما غر میزد که دیر اومدن سریع دست به کار شد و انواع و اقسام مواد ارایشی رو روی صورت شایسته پیاده کرد و بعد از ارایش صورتش بدون اینکه اجازه بده خودش رو توی ایینه ببینه وارد یه سالن دیگه برای ارایش مو و ناخنش شد کار ارایش گر تقریبا چند ساعتی طول کشید و بعد اتمام کارش برای خودش دستی زد و رو به نرگس گفت:بیا خانم صدرایی ببین عروست چه عروسکی شده نرگس و زینب و شکوفه با کنجکاوی خودشونو به شایسته رسوندند و با دیدنش همشون ذوق کردند نرگس:ماشالله به عروس خوشگلم زینب:وای زن داداش بی نظیر شدی بعد اروم زیر گوشش گفت :خوش به حال امیر حسین شکوفه هم به سمتش اومد و بدون هیچ حرفی وردی زیر لب خوند و توی صورتش فوت کرد حالا بهش اجازه داده شد که خودش رو ببینه با اینکه خیلی وقت ها بیشتر از اینا ارایش میکرد اما این بار یه زیبایی خاصی توی چهره ش داشت قبل از تجزیه و تحلیل صورتش ارایشگر بلند گفت:اقا داماد اومده عروس خانم بیاید دم در شایسته با اضطراب به سمت در رفت با خودش فکر میکرد نکنه امیر نپسنده؟ نکنه بهم سرد نگاه کنه و هزار جور استرس دیگه از حال خودش خنده ش گرفته بود نمیفهمید چه چیزی باعث میشه این همه کشش نسبت به امیر داشته باشه؟ با لرزش دست در باز کرد و نگاهی به قامت رعنای امیر با دست گل توی دستش انداخت برای یه لحظه محوش شد امیر واقعا خواستنی بود ***۸ امیر پشت در انتظار اومدن شایسته رو میکشید از صبح تا حالا هزار جور کلافگی و دو دلی با خودش داشت نمیتونست بفهمه چرا با این شرایطی که داره ازدواج میکنه و مسائلی که ازش دیده بود چه جوری نمیتونست ازش متنفر باشه در باز شد و امیر مات شایسته موند چشمای درشت مشکیش با خط چشمی که براش کشیده بودن دلربا تر شده بود و ابرو های کمونش الان ماهرانه و به صورت هشت مرتب شده بود لب های قلوه ایش زیر اون رژلب مسی رنگش دیگه جدی جدی دل امیر رو برد لباسش که دیگه توی تنش محشر شده بود اون لباس نباتی با اون ارایش واقعا ازش در نظر امیر یه فرشته ساخته بود شایسته ذوق کرد ولی به روش نیورد چون از چشمای امیر سردی حس نکرد و هرچی دید اشتیاق بود امیر:خیلی خوشگل شدی خانم شایسته لبخندی زد و گفت:شما هم همینطور کت و شلوارت بهت میاد امیر یه ژست مردونه گرفت و گفت:ما اینیم دیگه تو همین حال بودند که شکوفه بیرون اومد و بعد سلام و احوال پرسی اول شنل و بعد چادر رنگی رو روی سر شایسته انداخت شایسته حسابی لجش گرفت که اگه شنل داشت چادر دیگه چی بود داشت احساس خفگی میکرد که امیر حرف دلش رو زد امیر:شکوفه خانم چادرشو بردارید شکوفه:وا چرا؟حاج بابا و داداشام ناراحت میشن اخه امیر جذبه ای به صداش داد و با ابهت گفت:اگه زن منه پس میزان حجابش به من مربوط میشه و من فکر میکنم همون شنل کامل حجاش رو حفظ میکنه و نیازی به چادر نیست شکوفه باشه ای زیر لب گفت و به سمت داخل رفت امیر دست شایسته رو گرفت و دو تایی به سمت ماشین رفتند شایسته زیر لب با خودش گفت:اخ قربون پسر مرسی راحتم کردی بالاخره صیغه ی عقد دائم جاری شد و امیر و شایسته حلقه هاشون رو توی دست هم انداختند حالا جفتشون حس نفرت و کینه شون خیلی کم تر شده بود و تصمیم گرفته بودن که به ساز زندگی برقصند **۸ رها با سستی به سمت خونه میرفت چشماش دیگه رودخونه ی اشک شده بودن اون معاوضه شده بود فروخته شده بود هرکاری کرد نتونسته بود پول غلام رو سر وقت جور بکنه اونم در عوض پولش رها رو از باباش خرید و شرط گذاشت که خانواده ی رها باید از این شهر کلا برن و دیگه هیچ سراغی ازش نگیرن با غمگینی نیم نگاهی به چهره ی درهم امیر انداخت و نگاهی به خونه ی سرد و خاموششون با تمام جسارت و سر سختی که از خودش سراغ داشت کم اورده بود این محله این خونه ای که حالا بدون هیچ ادمی خوفناک تر به نظر میرسید حسابی ترسونده بودش رو به امیر کرد و گفت:جناب سروان میشه منو ببرید بهزیستی؟ امیر با خونسردی جواب داد:شما که فرمودید خودتون خونه دارید و نیازی ندارید صدای رها حالت التماس گرفت و با چشمایی که الان عجز ازش میبارید گفت:شما خودتون اگه باشید راضی میشید یه دختر تنها تو این محله بمونه؟ امیر:باشه شما با من میاید ولی به شرطی که کامل به من بگید اونشب براتون چه اتفاقی افتاده رها که جز فرار از اون محله ی لعنتی به هیچ چیزی فکر نمیکرد و بی محابا استین امیر رو چسبید و گفت:هرچی شما بگید قبوله فقط منو از اینجا ببرید امیر شوک زده خودش رو از رها جدا کرد نمیدونست چرا انقدر در برابر رها احساس مسئولیت داره !!!!!!!!!!!! ولی به قول سامان امیر داشت خودش رو بازی میداد عاشق شده بود اونم به صورت کاملا احمقانه این چند وقته کلی سرزنش های سامان رو به جون خریده بود ولی انگار سحر و جادو شده بود اصلا نمیفهمید سامان دقیقا چی میگفت چشمای افسونگر و اشک الود رها کلافه ش کرده بود برای فرار از اون حس مبهم سریع سوار ماشین شد و بی توجه به نگاهای عصبی سامان به سمت اداره رفت *۸ شایسته روی تختش دراز کشیده بود و به حلقه ش خیره شده بود و با خودش فکر میکرد شعر فروغ تا چه حد برای زندگی اون صدق خواهد کرد با خودش شعر رو زمزمه کرد دخترک گفت که چیست راز این حلقه زر راز این حلقه که این چنین انگشت مرا تنگ گرفته به بر راز این حلقه که در چهره او این همه تابش و رخشندگیست مرد حیران شد و گفت: حلقه خوشبختیست حلقه زندگیست همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر دید در نقش فروزنده او روز هایی به امید وفای شوهر به هدر رفت به هدر زن پریشان شد و نالید که وای این حلقه که باز هم در چهره او تابش و رخشندگی حلقه بندگی و بردگیست احساس میکرد تو زندگی مامانش شکوفه و اکثر زن هایی که میشناخت این شعر صدق میکرد تو همین فکر بود که موبایلش که حالا با یه خط جدید بهش تحویل داده شده بود زنگ خورد 

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان گشت ارشاد پارت اول

رمان گشت ارشاد پارت دوم

رمان گشت ارشاد پارت سوم

رمان گشت ارشاد پارت چهارم

رمان گشت ارشاد پارت پنجم

رمان گشت ارشاد پارت ششم (آخر)


 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!