رمان خانم بادیگارد

رمان خانم بادیگارد پارت اول

رمان خانم بادیگارد پارت اول

رمان خانم بادیگارد پارت دوم

رمان خانم بادیگارد پارت سوم

رمان خانم بادیگارد پارت چهارم (آخر)

خلاصه رمان :

داستان درباره دختر فقیریه به اسم ماهان که پدر مادر نداره بخاطر اینکه اجاره خونه اشو نداده

از خونه اش میندازنش بیرون چون رزمی کاره بادیگارد یه نفر به اسم رهام می شه/////

فصل اول
ای بر ابا و اجدادت صلوات اخه مشهدی رضا من از کجا وسط زمستون خونه پیدا کنم؟کسی این موقع سال به یه دختر تنها که خونه نمی ده.بیا وبزرگواری کن به من بدبخت لطف کن.قول می دم تا عید یه خونه پیدا کنم. نچ.نمی شه.تا اخر هفته بیشتر وقت نداری. ای توروح ننه ات که تو رو زایید.همه مارو بدبخت کرد.ای تو روح اقات که ننه ات و گرفت. ای تو روح کسی که ننه ات و برای اقات گرفت.سرم وانداختم پایین رفتم تو اتاق.اسمم ماهانه.مادرم این اسم و برام انتخاب کرد.می گفت اسمه هم پسرونه اس هم دخترونه برای یه دختر تو این دنیا خوبه.از بچه گی پسر بار اومدم.مادرم ۵سال پیش مرد.بابام هم یک ماه قبل از تولد من کشته شد.پلیس بود.ما هم اواره شدیم.مادرم سخت کار می کرد.اما دکتر گفت بخاطر سرطان سینه جونش و از دست داد.دیپلمم و گرفتم اما کسی بامدرک دیپلم بهم کار نمی داد.مجبور شدم کار های دیگه انجام بدم.یک سال تعمیرگاه موتور و ماشین کار می کردم.یک سال بعد و کارگری می کردم.کارگری ساختمون باغ و..گچ کاری.در کنار کارم انواع ورزش های رزمی و انجام می دادم . تکواندو کاراته جوجیدسوو…الانم اموزش می دم.تو یه اتاق نه متری زندگی می کنم که البته شاهد بودید تا اخر هفته بیشتر وقت ندارم باید شرو کم کنم.صدای در اومد.رضا بود اومد داخل.رضا همسایه مه که از بچگی ورزش های رزمی بهم اموزش می داد: ماهان؟
چی شده باز ؟بهش بگو می رم دیگه. یه کار برات پیدا کردم.
بد جور ذوق زده شدم.گفتم:
ناموساَ؟ اره ولی..
زکی به ما که کار می رسه ولی واماو اگر داره:
ولی چی؟ خب راستش این کار و به من پیشنهاد دادند منم گفتم این کار به درد شاگردم ماهان می خوره.
خب؟ اونا دنبال یه بادیگارد مردن؟اونا بادیگارد زن نمی خوان.
بیخیال ایشالله یه کار دیگه. نه ماهان منظور من این نبود.تو شناسنامه ات اسمت ماهانه می تونم دستکاریش کنم خصوصیتت و مرد کنم ماهان اون کار فقط به درد تو می خوره.تو خونه اشون بهت اتاق می دن.هر ماه یه عالمه پول می دن این شانس بزرگیه.
بی خی دادا من می ترسم. مگه اون مسابقات و یادت نیس که به عنوان مرد رفته بودی مالزی و سنگاپور مگه کسی فهمیده بود؟
رضا بی خیال شو یه گندی می زنم خیط می شه ها؟تازه صدا مو چی کارکنم؟ ببین هیکلت که ریزه.سینه هم که نداری خدا رو شکر موهاتم که متوسطه.فقط می مونه صدات که می گم لاله.
ننه ات لاله. خب بابا حالا واقعا که لال نشدی.
راست می گه.هیکلم اصلا به دخترا نمی خوره.سایز سینه امم که کوچیکه ۲۲ سالمه اما ۴۸ کیلو بیشتر نیستم.فقط موهام که همرنگ چشمامه.عسلی.موهام تا زیر گوشامه اغلب با یه کلاه و کافشن و شلوار می رم بیرون کسی هم نمی فمه که دخترم.الان ۵ ساله اینجوری بزرگ
شدم حتی چند بار به جای مسابقات زنانه تو مسابقات مردان شرکت کردم.البته همه اشون وهم بردم.لبخندی زدم و روبه رضا گفتم:
به شرط اینکه هوامو داشته باشی. من نوکر شمام.
خب باید چیکار کنم؟لباسام و اینارو می گم. هیچی با همین تیپ می ریم.البته قبلش باید بهشون خبر بدم.
باشه. وسایل خونه رو جمع کردم.زیاد نباید رو حرف رضا حساب باز کنم.از کجا معلوم یارو قبلا یه محاظ نگرفته باشه؟نه بابا تو حلبی اباد هم نمی تونم خونه کرایه کنم.تو خیابون ها دور می زدم.از این دکه به اون دکه وارد یه رستوران شدم که روش نوشته بود: به یه کارگر خانوم نیازمندیم. رفتم جلو. مرد پشت میزش نشسته بود گفتم: سلام اقا شما یه اگهی برای استخدام داده بودید؟
بله اما این کار به درد شما نمی خوره. بعد از سرتا پام یه نگاه ترحم امیز انداخت و گفت: برو دخترم خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه.
شما به یه کارگر احتیاج دارین به یه مدل احتیاج ندارین که. خانوم گفتم کار نداریم.
به سق سیاه.اشغال. هی..
_
هی تو کلات.
اومدم بر گردم که خوردم به یه غول تشن اهو یارو کوره سرمو انداختم پایین و رفتم.خدایا من الان اواره خیابون ها نشم خوبه.من نمی فهمم بعضی ها چند تا خونه دارن سال در دوازده ماه به اون خونه سر نمی زنن بعضی ها هم مثل من بدبخت یه اتاق ندارن که توش احساس امنیت کنند. تا شب فقط دنبال خونه وکار گشتم انگار نه انگار خدایا خودت این پایین و نگاه کن اون پولدارا و بیخیال شو یه نگاه به ما فقیر فقرا بنداز.


داشتم رو پیک نیک تخم مرغ درست می کردم در طول روز فقط صبحونه می خورم. با ناهار و شام میونه خوبی ندارم .باید برم سراغ کار دیروز که چیزی عایدم نشد.غرق در افکارم بودم که صدای در اتاق منو از افکارم خارج کرد .رضا یالله ای گفت و اومد داخل:
ماهان کوچولو مژده گونی بده. چی شده؟داری سر کارم می ذاری؟
نچ.این دفعه دیگه کارت راه افتاد یارو قبول کرد.اما بهش نگفتم دختری.ببین یه خواهر داره.خواهره خودش بادیگارد داره.برادره بادیگارد نمی خواست خواهره مجبورش کرده بادیگارد بگیره.الان همه فکر می کنند تو پسری کافیه یه دست کت و شلوار بپوشی که اون هو خودمچاکرتم کت و شلوار عروسی حسین هست. رضا شر نشه؟
نه کافیه حرف نزنی. اگه این طوره پایه ام.تا ته خط.
ایول الان می رم کت و شلوار حسین و میارم. چند دقیقه بعد با کت وشلوار داداشش حسین برگشت حسین یک سال از رضابزرگ تره اما هیکلش ریزه.کت و شلوارش و پوشیدم یه کم رنگ و رو رفته اس اما همین هم غنیمته.با وسایل فرشته زن حسین قیافه امو پسرونه کردم.تو اینه به خودم نگاه کردم خودمم خودمو نشناختم.چه برسه به کسایی که تا الان منو ندیدن.رضاو حسین و فرشته با تحسین به من نگاه می کردن.با موتور رضا به سمت خونه اون یارو صاحبکار جدیدم راه افتادیم.تا الان همچین محله ای نیومده بلودم اصلا نمی دونستم یه همچین محله ای هم وجود داره.حتی اسم این محله رو هم نمی دونم.خونه های خیلی بزرگی داره.یه ماشین هم تو کوچه نبود لابد ماشین ها تو پارکینگ خونه اند.وایییییی عجببببببببببب خونه ایه…..خدایا یک درصد این خونه رو به من می دادی چی می شد؟وارد حیاط خونه شدیم محو خونه بودیم که نفهمیدم کی وارد سالن شدیم چند تا از مستخدم ها زل زده بودن به من و هی دم گوش هم یه حرفایی می زدن.نشستیم روی کاناپه ها یکی از مستخدم ها که دختر جوونی بود دوتا لیوان شربت اورد منم تا ته سر کشیدم.دختر لبخندی زد و گفت نوش جان و رفت.رضا دم گوشم گفت: دختره ازت خوشش اومد حالا نمی دونه که تو دختری.
خواستم چند تا فحش بدم که یه مرد و یه زن اومدن پایین.ومقابل من روی کاناپه نشستن دختره
جوون بود پسره هم می خورد ۳۰ سالش باشه.هیکلی بزرگ داشت موهای مشکی وطلایی قاطی موهای دختره یه دست طلایی بود.به دختره می خورد چند سال از من بزرگ تر باشه.پسره گفت:
اقا رضا این و برای حفاظت از من اوردید؟این که مردنیه.غذا خورده؟ خونم جوش اومد بی خیال لال بازی شدم صدامو کلفت کردم و گفتم: به امتهانش می ارزه.با یه مبارزه چطورید؟
قاه قاه خندید.دختره هم زد زیر خنده پسره گفت:
نه می بینم پسر شجاعی هستی.نه ممنون. باشه.هرطور مایلید.به هر حال اگرم می خواستم با شما مبارزه کنم.رعایت سنتون و می کردم.
اخم هاش رفت تو هم.بلند شد و گفت:
__بیاید تو حیاط.اونجا مبارزه بیشتر می چسبه.
هیچی الانه که دهنم اسفالت شه.نکنه واقعا یارو از من قوی تر باشه؟خدایا من شخصا غلط کردم.من به ریش ابا اجدادم خندیدم.


وارد حیاط شدیم.کلاه و کتم و در اوردم.رضا و دختره توی الاچیق نشسته بودن و به ما نگاه می کردند.رضا حرص می خورد می ترسید مرده بفهمه من دخترم.مقابل هم وایستاده بودیم.دست دادیم موهام پخش صورتم بود.داد زد:
چون بچه ای می ذارم تو اول شروع کنی. به سمتش حمله ور شدم یه پامو اوردم بالا تا بزنم تو سرش که پامو تو هوا گرفت یه چرخ رو هوا زدم نشستم روزمین اومد سمتم که زیر پاش و خالی کردم خورد زمین از جاش بلند شد یه پوزخند بهش زدم.دستام و از پشت گرفت با ارنجم زدم تو شکمش اعصابش خورد شد بالگد زد تو پهلوم دستش و پیچوندم خواستم بالگد بزن لای پاش که زود تر از من یه لگد به پای راستم زد.داشتم میوفتادم که زیر کمرم و گرفت در همون هین که روی هوا معلق بودم گفت: هنوز بچه ای.
پاشو لگد کردم هم خودم افتادم رو زمین هم اون افتاد رو من . سرشو اورد بالا خندید و گفت:
حرفم و پس می گیرم. به سختی از روم بلند شد.دستشو دراز کرد بلندم کنه.فکرد کردم می خواد کمکم کنه که دستم وپیچوند از پشت دستم و گرفته بود نفس هاش به گوشم می خورد گفت: عالی بود.
دستم و ول کرد پشتش و بهم کرد ورفت پیش رضا تو الاچیق نشست.منم دنبالش راه افتادم.کناردختره نشستم.داشتم ابمیوه امو میخوردم که خندید و گفت:
خیلی خوب بود تا الان هیچکدوم از محافظا جرئت نکرده بودن با رهام بجنگند . عجب اسمی داشت رهام…گفتم: شاید می ترسیدن اخراج شن.
خنده دختره بیشتر شد:
خوشم میاد حرفات و رک می زنی. خب چیکارمی کنید.ماهان و استخدام می کنید؟
این رضا بود که داشت قضیه اصلی و به همه یاد اوری می کرد.رهام یه نگاه به من انداخت و گفت:
راستش …بدم نمیاد اقا ماهان محافظم باشه وقتی من بهش باختم یعنی اینکه لیاقت کای و که می خواهم بهش بدم و داره.نه رها؟ پس اسم خواهرش رهاست گفت: اره منکه خیلی از ماهان خوشم اومده.
پس امروز وسایلتو ن و بیارید این جا. من ذوق زده گفتم: ممنون نمی دونم چطور تشکر کنم.


با رضا اومدم خونه چند دست لباس از حسین گرفتم چند دست لباس بچگی رضاو گرفتم البته خودمم چند دست لباس پسرونه داشتم.لباسا زیر و نوارد بهداشتی و وسایل دخترونه امو هم تو ساکم قایم کردم.فرشته کنار اتاقم قمبرک زده بودبا بغض پرسید:
دیگه بر نمی گردی؟ معلومه که بر می گردم.حتما بهتون سر می زنم.غمت نباشه.
ماهان دلم برات تنگ می شه من که جز تو دوست دیگه ای ندارم. فرشته دختر بزگ یه خونواده ثروتمند بود که بعد از ازدواج با حسین از خانواده اش طرد شد.اون درست حرف زدن دخترونه رفتار کردن و به من یاد داد تا تو یه مهمونی ابروم نره.البته هنوز به دردم نخورده اخه من مهمونی های انچنانی برم که چی بشه؟ با حسین و رضا و هم سایه ها خدا حافظی کردم.همه اشون از رفتنم ناراحت شده بودن.مشهدی رضا اومد جلو گفت: دخترم این کار ونکن خطر ناکه.بیا ونرو اصلا این اتاق مال تو.
ممنون مشهدی رضا.اما نمی خوام مزاحمتون باشم.شماهم بهتره این خونه رو بدید اجاره. دخترم منو خجالت نده.من یه چیز گفتم.
دست و پنجه ات درد نکنه. راننده اون یارو رهام اومده بود.ساک و برداشتم و گذاشتم صندوق عقب ماشین.دل کندن از محله امو ن برام سخت بود گرچه زندگی کردن تو این محله هم برام سخت بود یه دختر تنها معلومه تو محله فقیر فقرا اذیت می شه.محله ای که توش هرنوع خلافی انجام می شه.راننده از تو اینه نگاهی بهم مینداخت و سرشو تکون می داد لابد می گفت این پسره چرا داره اشک می ریزه؟مردم مگه گریه می کنه؟رسیدیم.کنار در خونه نگهداشت با هزار زحمت ساک و بردم داخل .رها داشت تلویزیون نگاه می کرد.تا منو دید دوید سمتم گفت: اومدی؟وسایلت همین قدر بود؟بیا اتاقت و نشون بدم.
اصلا نذاشت حرف بزنم به سمت اتاقی ته راه رو اتاق طبقه بالا رفت.گفت:
این اتاق توئه کنار اتاق داداشمه. رفتم داخل وایییییی عجب اتاق توپیه چه منظره ای داره.یه تخت بزرگ صورتی پرده ها و مبل هاهم صورتیه.کمدو میز کامپیوتر ابی بود رها دست منو گرفت رو تخت نشوند و گفت: ماهان جون به کسی نمی گم تو دختری.
چشام ۴ تا که سهله ۸ تاهم کمه نمی دونم چند تا شد.گفتم:
شما دارید اشتباه می کنید. با من راحت باش بلاخره یه دختر اومد تو این خونه که من باهاش درد دل کنم.این محافظ من که خیلی عنقه اصلا با ادم حرف نمی زنه.
خندیدم.دختر خون گرم و بامزه ایه.پرسید:
از خودت بگو… ماهان احمدی.۲۲ ساله.دیپلمه.پدر مادرم فوت شدن.منم اواره خیابون ها.
خوشبختم.منم رها راد.یه برادر دارم.پدر مادر منم چند سال پیش به رحمت خدا رفتند.۲۴سالمه.هیچ دوستی ندارم.تنها و گوشه گیر لیسانس معماری. داداشمم که دیدی رهام۲۹ سالشه.چند تا شرکت ساختمون سازس داره.کارخونه رنگ سازی و مصالح ساختمون سازی.زن نداره.اما خاطر خواه زیاد داره.هه هه هه من برم الانه که داداشم بیاد. رفت.اخیش یه بند حرف زد سر درد گرفتم. دو روزی می شه که من به خونه رهام نقل مکان کردم ازهمون روز هم رفته وین برای کار. یعنی به عبارت دیگه من حکم شلغم و دارم تو این خونه..نمی گه من بادیگاردمم با خودم ببرم بیچاره یه فیضی از خارج کشور ببره.هیییییی باز مرام رها خیلی با هم صمیمی شدیم.از اینجا خیلی راضی ام غذا های خوشمزه می خورم.لباسام و می شورن. اها یادم رفت بگم.این خونه سه تا مستخدم داره بی بی .دخترش ستاره و نوه اش سمانه..باورتون نمی شه سمانه عاشق من شده همش به من می رسه.من موندم اگر بفهمه دخترم چه عکس العملی نشون می ده .و فرهاد بادیگارد رها که اون هم عاشق سمانه اس.چه باحال.داشتم رمانی و که رها بهم داد و می خوندم اسمش (تا ته دنیاست) خیلی رمان قشنگیه.صدای در باعث شد سرم و بالا بگیرم.رها اومد کنارم روتخت نشست و گفت: ماهان جونم؟یه چیز بگم قبول می کنی؟
چی؟ باز می خواد چه بلایی سرمن بدبخت بیاره.؟اخرین باری که کلمه ماهان جونم و به کاربرد انگشت کوچیکه ام شکست.کمی به سمتم خم شد و گفت: میای بریم مهمونی؟تورو خدا.ماهان جوننننننن؟
رها بیخیال شو. حال ندارم ادای پسرارو دربیارم. بابا کی گفت ادای پسراو دربیاری؟می تونی دختر باشی.
با همین لباسا که نمی تونم برم.تازه اگر کسی من و اونجاببینه بشناسه چی؟بادیگاردت فرهاد چی؟ لباس ها با من تازه مهمونی اشنا نیس.فرهاد و هم می پیچونیم.باشه؟
اخ جون من که از خدام بود ذوق زده گفتم:
باشه.بریم. پرید بغلم کرد.رفتیم تو اتاقش کمد لباساش و باز کرد و انتخاب و به عهده خودم گذاشت اینقدر لباس تو کمد بود که گیج شده بودم نمی دونستم کدوم و انتخاب کنم.از انواع رنگ ها و مدل ها تو کمدش بود ابی قرمز صورتی. یه پیراهن سفید و که تا بالای زانو هام بود و انتخاب کردم باصندل های سفید یه کیف کوچولو هم محض خنده برداشتم وسایل و تو کیف رها گذاشتیم و از در پشتی الفرار.بعد از چند دقیقه وارد یه ارایشگاه شدیم که البته به گفته رها بزرگترین ارایشگاه شهره.خدا عالمه.ناگفته نمونه من اولین باره که وارد یه ارایشگاه می شم.کار من بیشتر طول کشید. موهام چون کوتاه بود نتونستم جمع کنم برای همین موهام وبدون پوشش کردند و لبه موهام و به سمت بالا فر کردن.چتری موهام و هم به صورت کج روی چشمام ریخت.ارایش ملایمی هم کردم.سایه طلایی و سفید رژ مایع قرمز که ل بام حسابی تو چش بود.تازه فهمیدم لبای برجسته ای دارم.موژه هام هم که با ریمل حسابی برجسته شده بود. چند دقیقه ای گذشت نه بابا این رها ول کن نیس زل زده به من بی خیال نمی شه: هوییی چشات و درویش کن.
ماهان داری وسوسه ام می کنی. ما رو باش باکی اومدیم سیزده بدر.بابا تو خودت و تو اینه دیدی؟من مقابل تو هیچم.
هه هه تواضعت منو کشته. با اژانس راه افتادیم عجب ادم هیزیه این مردتیکه. زل زدم تو اینه وگفتم: چشات و درویش می کنی یا از تو کاسه درشون بیارم برات؟برای من فرقی نداره چجوری راحتی؟
ابجی چرا ناراحت می شی؟ مردتیکه نفهم بر وبر زل زده به من می گه چرا ناراحت می شی پ ن پ باید به خودم ببالم که تو یال قوز زل زدی به من.رها دم گوشم گفت: من که زنم دوس دارم بخورمت وای به حال این بدبخت.
همچین نگاهی بهش انداختم که خودمم گرخیدم چه برسه به این دختر مظلوم.مقابل یه باغ بزرگ نگهداشت هوا تاریک بود رها چسبیده به من حرکت می کرد.اما من نمی ترسیدم. به در سالن که رسیدیم برگه دعوت نامه رو به یه مرد که مقابل در ورودی وایساده بود داد. مردم بادست به داخل سالن اشاره کرد. وارد یه اتاق شدیم.زنها ی تو اتاق مشغول عوض کردن لباسا بودن.ما هم لباسامون و عوض کردیم.جلوی اینه قدی به خودم نگاه می کردم که از تو اینه زنای پشتم و دیدم.همه زل زده بودن به من چون ورزشکارم اندامم لاغر و رو فرمه.برگشتم پرسید:
چیزی شده؟ رها گفت: ولشون کن حسودیشون شده.
دستم و کشید و رفتیم تو سالن.رها یه لباس زرد و نارنجی پوشیده بود موهاش وهم شینیون کرده بود.در کل خیلی خوشگل شده بود.سالن با نور های رنگی تزیین شده بود.مبل های زیادی تو سالن قرار داشت که با دکوراسیون مشکی سالن هم خونی داشت.روی مبل نشستیم یه اهنگ شاد گذاشته بودن.که البته من از شنیده اهنگ خنده ام گرفته بود کفش های پاشنه ده سانتی هم که رها داده بود شده قوز بالا قوز.مچ پام درد گرفته بود. رها هم هی اصرار می کرد
برقصیم حالا نمی گه من بدبخت اولین باره همچین کفشی پوشیدم چجوری برقصم ؟توجه بیشتر افراد سالن به من بود که نشسته بودم واز اول مهمونی نرقصیدم.یه پسر که خیلی هم خوشگل بود.مادرت به قوربونت بره. رفت و میکروفون و از خواننده گرفت و گفت:
یه عضو جدید تو مهمونی می بینم برعکس زیبایی فوق العاده اش خیلی خجالتی به نظر می رسه.از اول مهمونی تاالان افتخار رقص و به کسی نداده. دِ بیا….حالا من اینو کدوم قسمت دلم قرار بدم خدا داند.دیدم هوا پسه خواستم جیم شم که نچ من لو رفتم همه دارن به من نگاه می کنند.یه لبخند مکش مرگ ما …یا شایدم مکش مرگ شوما زدم. راه افتادم وسط سالن و منور کنم.اه هه هه هه اینجا خودش لامپ داره احتیاج به منور نداره.مقابلش ایستادم یه لبخند مزخرفی روی لبای شتریش(حالا از حق نگذرم صورت شتری نبود)بود.منم جوابشو دادم به این صورت: اخه ندیدم کسی و که در حد من باشه تا باهاش برقصم.
همه این کلمه مستهجن و با صدای بلند گفتن(هووووووووو).یه قدم به سمتم برداشت حالا چند سانت باهام فاصله داشت قدش ازم بلند تر بود گردنم شکست این ادمه یا زرافه اس؟در پاسخ
این چنین فرمود:
منکه فکر می کنم رقصیدن بلد نیستی. تو فکر نکن.بذار اون مخت اکبند بمونه.گناه داری کالری می سوزونی لاغر می شی.
رقص های مختلف و از فرشته یاد گرفته بودم.سالسا.فلامینگو.ترکی. عربی…ادامه دادم:
با یه مسابقه چطوری؟ خندید.زل زد تو چشام و گفت: من هستم.با هر اهنگی که میذارن باید برقصیم.
باشه. کفشامو در اوردم.با کفشای پاشنه بلند راحت نمی رقصم.اولین اهنگ که گذاشتن اهنگ عربی از نانسی بود که خوراک خودمه.همه دور ما دایره زده بودن.اونم وایساده بود و نگاه میکرد.دومین اهنگ از ارمین نصرتی بود.اهنگ بعدی باباکرم. دیگه بریده بودم. اهنگ بعدی سالسا بود که به یه همراه احتیاج داشتم که باهاش برقصم. نه مثل اینکه هیچکس تو این سالن سالسا بلد نیست همون پسره اومد جلو تا باهم برقصیم.مشغول رقصیدن بودم که متوجه یه مرد گنده شدم.همون بود که چند وقت پیش تو رستوران باهاش برخورد کرده بودم.حواسش به من نبود یه لحظه کتش رفت کنار اسلحه ای که توی شلوارش بود و دیدم.نگاهش و دنبال کردم.داشت به رها نگاه می کرد.نکنه بخواد بلایی سر رها بیاره.پسره و هل دادم عقب.دست رها و گرفتم. با سرعت از سالن خارج شدم اصلا نمی دونم پالتوی کدوم سیه بختی و برداشتم.رهانفس نفس می زد کنار وایساد و ازم پرسید: چ . ..را فرار …می کنی ؟؟چیزی …شده؟؟
ب بین .یه …مرده..اسلحه داشت فکر کنم دنبال تو بود. چی؟اره باید بریم.
درحال تو ضیح دادن ماجرا برای رها بودم که دستی از پشت دهنم و گرفت. دستشو گاز گرفتم.بالگد زدم لای پای مرده.به رها گفتم:
رها فرار کن سوار ماشین شو منم برو خونه.منم میام. نه .من بدون تو نمی رم.
رها یالله برو. از دادم خودمم ترسیدم چه برسه به رهای بدبخت فورا دوید.مرده دستش بین پاهاش بود از روزمین بلند شد و پرسید: تو دیگه کی هستی از کجا اومدی؟
می خواستم سرش و گرم کنم تا رها فرار کنه.یالله دیگه. اها یاد دیالوگ های فیلم رییس مزرعه رو یادم اومد.خندیدم و گفتم:
اتل متل تلمبه بکش کنار قلمبه. جواب منو بده تو کی هستی؟چند نفر دیگه همراهت اند؟
من بودم و جوجه خروس فردی و مرغ ملوس کله شدیم تو مرغ دونی یهو دیدیم شدیم عروس حالا بیا منو ببوس. هیف که فقط ماها بودیم تک و تنها بودیم بدون شوماها بودیم.اگه شوما اونجابودین الان روی ابرا بودین یاقاطی نفت ها بودین. هه هه هه در حالی که به سمتم میومد گفت: نه مثل اینکه زبون ادمیزاد حالیت نمی شه.الان درستت می کنم.
منم درحالی که مسخره بازی در میاوردم گارد گرفتم.
پیش به سوی کتک کاری.
غول تشن تو موبایلش و نگاه کرد اروم خندید یه قدم بهم نزدیک شد و اسلحه اش و در اورد.گفت:
به نفعته با من بیای.یه نفر منتظرته. خونسردی مو حفظ کردم.دست هامو بردم بالا و گفتم: او او او.دادا من که کاره ای نیستم برای چی اسلحه رو به طرف من گرفتی؟تازه کی می خواد من و ببینه؟
اتفاقا همه کاره توئی.خودت نمی دونی.تو برای دشمنای ما مثل یه برگ برنده ای. من برای دشمناش مثل برگ برنده ام؟این کیه؟چرا می خواد باهاش برم؟منظورشو از حرفاش نمی فهمیدم .برای چی من همه کاره ام؟مگه اینا از من چی می خوان؟یه قدم بهش نزدیک شدم.فاصله امون کم شد.دست هام هنوز بالا بود.با یه لگد به دستش زدم اسلحه افتاد جلو پام زودتر از اون خم شدم اسلحه و برداشتم.یه گلوله نثار پاش کردم .اخش رفت هوا.یکی دیگه از دوستاش اومد خواستم به اون هم تیر اندازی کنم که متوجه شدم اسلحه گلوله نداره.پرتابش کردم .دامنم و زدم بالایه لگد گردشی حواله دهنش کردم.بایه لگد بین پاش افتاد رو زمین.خم شده بود ارنج دستم و محکم زدم روی ستون فقراتش نفسش بالا نمی اومد.فرار کردم هوا تا ریک بود هیچ جایی و نمی شد دید.رسیدم کنار جاده دویدم برم اونطرف که شیش متر به عقب پرتاب شدم.صداهای نا مفهومی و می شنیدم: خانوم.خانوم.حالتون خوبه؟


باز همون کابوس های همیشگی بدون محتوا اومد سراغم.خواب بد دیدم.خواب دیدم تو کمد قایم شدم یه نفر به دنبال من می گشت داد می زد :
تو رو می کشم داغتو به دل پدرت می ذارم. اخه پدر من که خیلی وقت پیش مرد پس این مرد چی میگفت.تقریبا هرشب این خواب و می بینم.از خواب بیدار شدم اما حال نداشتم چشمامو باز کنم داشتم گوش میدادم دونفر یه مرد یه زن درحال صحبت کردن بودن زنه به مرده گفت: سعید خیلی خوشگله.چرا داشت فرار می کرد؟
چه می دونم؟لابد عروسیش بوده داشته فرار می کرده. حالا از کجامعلوم عروسیش بوده؟
چون لباس سفید پوشیده بود ارایشم که کرده بود. از تعبیراتشون خنده ام گرفته بود.مگه هرکس سبیل داشت باباته؟یاهرکی لباس سفید بپوشه فرار کنه عروس فراریه؟یا مثلا هرکی شلوار کردی پوشیده از کردستان اومده؟ هه هه هه تکون خوردم با صدای که از ته چاه در می اومد گفتم: اب.
دختره یه لیوان اب بهم داد.چشمام تار می دید اما خب از هیچی بهتر بود به اطرافم نگاه کردم.یه اتاق بزرگ با دکور قرمز و مشکی.دختره کنارم روی تخت نشسته بود.موهای بلند مشکی اش روشونه هاش پخش بود.یه لبخند امیدوار کننده زد. پسره هم روی مبل همچین لم داده بود واخم کرده بود که انگار ارث بابای خدابیامرزش و می خواد.همون لباسا تنم بود با یه کت یه شالم روی سرم بود. از جام بلند شدم حتما رها نگرانم شده باید برم پیش رضا یه دست لباس مردونه بگیرم عوض کنم بعد برم خونه رها.دختر پرسید:
چرا بلند شدی تو باید استراحت کنی. نه ممنون.حتما نگرانم شدن من باید برم. شال روی سرم و سفت کردم از اتاق اومدم بیرون .یه دربزرگ ته سالن بود فکر کنم اون در ورودی.به سمت در رفتم و از خونه خارج شدم.اخ چه بی هواسی ام من دیگه اصلا ازشون تشکر نکردم.تو خیابون ها قدم می زدم.کل راه و تا خونه رضا پیاده رفتم.ساعت۳ بعد از ظهر بود. به خونه اشون که رسیدم فرشته کلی از دیدنم خوشحال شد.ماجرا و براشون تعریف کردم.هرسه تاشون تعجب کرده بودند.یه کاپشن و یه شلوار جین از رضا گرفتم.کلاه کاپشن و گذاشتم روی سرم.با تاکسی تا خونه رها رفتم.ایفون و فشاردادم ستاره خانوم در وباز کرد.پام و که داخل سالن گذاشتم رها با تمام قدرتش بغلم کرد.خدمه هم از دیدنم خوشحال شده بودن.صدای داد رهام منو شیش متر از جام پروند.پرسید: تا الان کجا بودی؟ _ بعد از رفتن رها من با دوتا از اونایی که به ما حمله کرده بودن درگیر شدم.یکی شون و زخمی کردم اون یکی وهم یه کتک مفصل زدم داشتم فرار می کردم که تصادف کردم.تا الانم خونه اونی بودم که با ماشین به من زد.همین.
عوضی به جای تشکر از اینکه جون خواهرشو نجات دادم داره دعوام می کنه.یارو از همه دنیا طلبکاره.اومد جلو زل زد تو چشام منم سرم و بالا گرفتم زل زدم تو چشاش گفت:
از این به بعد هرجا من می رم تو هم میای همونجا.یه قدمم از من دور نمی شی.مفهوم بود؟ بله به هر حال من بادی….
ایشش اصلا به حرفم گوش نکرد مثل گاو کله کرد رفت.رها پشیمون اومد جلو.حالا مگه پشیمونی این به درد من می خوره؟داداشش هرچی از دهنش اومد نثار گل دختر که خودم باشم کرد.فکر کنم پسره از دارالمجانین فلنگو بسته.رها پرسید:
حالت خوبه؟اذیتت نکردن که. راستش دونفرشون دوتا دستام و گرفته بودند اون یکی با شلاق افتاده بود به جونم.بعداز یکی ساعت داغ گذاشتن رو کمرم.میله داغ فرو کردن تو پوستم.اخه ای کیو اگر حالم خوب نبود که الان سر و مُرو گنده اینجانبودم.
ببخشید که رهام دعوات کرد. _بی خیال.من عادت دارم.بچه که بودم.کفش های مردم و واکس می زدم.یه بار بخاطر اینکه
می خواستم پولم و از مرده بگیرم یه کتک جانانه خوردم.من به بدبختی عادت دارم.


برف دونه دونه روی زمین می نشست داشتم اهنگ غریبه رو گوش می دادم که اهنگ قطع
شد.روی صفحه گوشیم یه شماره افتاده بود:
بفرمایید؟ سلام.ببخشید خانوم من همونی هستم که چند روز پیش باهاش تصادف کرده بودید.سعید
حسینی.
بله.بله.ببخشید توروخدا اقای حسینی من اونروز اینقدر عجله داشتم که حتی یادم رفت ازتون تشکر کنم. این چه حرفیه من به شما زدم.همین که شکایت نکردین جای لطفش باقیه.می خواستم
بدونم حالتون خوبه که خداروشکر اینطور به نظر می رسه.
بله ممنون. گوشی و که قطع کردم به سمت گرماااابه حمله ور شدم.حوله دور خودم پیچیدم.در حال خشک کردن موهام بودم که بازوم کشیده شد عقب.وایییییی ننه.این که رهامه.تو اتق من چیکار می کنه؟عصبانی بود از سرتا پام و یه نگاهی انداخت.یه سیلی زد تو گوشم.منم مثل این ادمای کرولال بدون اینکه حرفی بزنم وایستاده بودم داشتم نگاه می کردم.داد زد: تو کلاه بردا چطور جرئت کردی سر من کلاه بذاری؟منو باش دلم به حالت سوخت.گفتم بدبختی خونه نداری.
رها اومد تو اتاق.از صحنه ای که می دید شک شده بود گفت:
داداش من می دونستم که ماهان دختره. رهام از اتاق رفت بیرون رها هم رفت دنبالش.لباسام و پوشیدم.وسایلمو جمع کردم.برگشتم دیدم در و بسته تکیه داده به در.پرسید: هدفت از این کار چی بود؟
به خدا فقط یه خونه می خواستم.بایه کار همین الان از این جا میرم. مگه قراردادت تموم شده که میخوای بری؟دومیلیون هزینه فسخ قرار داد و داری؟
نه به خدا من یه قرون هم ندارم. پس تا پایان قرار داد باید به کارت ادامه بدی .در ضمن ما امشب یه مهمونی داریم خوش ندارم با لباسای پسرونه بیای پایین.فهمیدی؟
بله. به محض اینکه پاش واز اتاق گذاشت بیرون جیغ و داد کردم اینور اونور پریدم.خدایاشکرت اگر اخراجم می کرد من بدبخت تو چله زمستون چی کار می کردم بدون خونه؟چند ساعتی گذشت صدای در اومد: _بفرمایید. یه خانوم مسن داخل شد.با یه ساک بزرگ که تو دستش بود.نــــــــــه.چه لباسیه؟یه لباس شب دکولته که از زانو به پاینش با تور پوشیده شده به رنگ طلایی…پشتم به اینه بود نمی تونستم خودمو ببینم بعد از سی دقیقه کارش تموم شد خودمو تو اینه دیدم.خدایااااااا.خودمو نشناختم.یعنی این منم؟موهامو فر کرد و به وسیله یه تل مخصوص بالای سرم جمع کرده بود چشمام کشیده شده بود ارایش چشمام طلایی و رژم قرمز براق بود .وای اسفند بیارید.الانه که چشم بخورم. نرگس خانوم (همون ارایشگره)با تحسین به من نگاه می کرد.رها وارد اتاق شد .چند لحظه ای خیره مونده بود.یه لبخند روی لبش نشست و به نرگس خانوم گفت: نرگس خانوم شما ماهان و ندید؟
چرا دخترم همین خانوم زیبایی که کنارته ماهانه. اااااا؟پس چرا من نشناختمش؟واقعا ممنون نرگس خانوم.ماهان خیلی خوشگل شده.
دستم و گرفت وبه اتاقش برد.یه گردنبند انداخت گردنم.گردنبند خیلی خوشگلی بود از بلریان که تمامش و نگین های ریز پوشانده بودن.به پوست سفیدم میومد.از پله ها اومدیم پایین. دِ بیا چقدر مهمون دارن اینا.مهمونی هاشونم عجیب غریبه.ما کل عروسی هامون وبا هم جمع کنیم مهموناش نصف مهمونای اینا نمی شه.چه لباسای عجیب غریبی هم پوشیدن.اروم اروم ازپله ها اومدیم پایین.با رها پیش دوتا از فامیل هاشون رفتیم که گویا دوقلو بودن.مو نمی زدن.شیرین و سیمین.چشم و ابرو وموهای مشکی داشتند رها گفت:
بچه ها.ماهان بهترین دوستم.والبته … دستمو دراز کردم سمتشون و حرف رها و نصفه گذاشتم: ماهان هستم بادیگارد اقای راد.
سیمین زودتر دستش و دراز کرد وپرسید:
جدا تو بادیگارد رهامی؟فکر نمی کردم هیچ وقت بادیگاردی بگیره. شیرین دم گوشم گفت: نقطه ضعف رهام و می دونی؟
نه. یعنی نمی دونی رهام از اینکه یه نفر و ببوسه متنفره؟
اما من باهاش روبوسی کردم.عادی بود. نه عزیزم بوسه معمولی نه.
اها؟اونوقت چرا؟ یه نوع وسواسه.لابد بدش میاد.چه می دونم.
هه هه هه.یادم باشه از این نقطه ضعفش استفاده کنم.دستی رو چشمام قرار گرفت یعنی کی می تونه باشه؟برگشتم که بادوتا چشم ابی برخورد کردم.زل زده بودم تو چشماش که یادم بیاد این کیه.اها فهمیدم.سعیدِ.لبخندی زدم.پرسید:
پس بادیگارد جدید رهام تویی؟فکر می کردم بادیگاردش مرد باشه. هنوز نگاهش می کردم.قدرت حرف زدن نداشتم.ادامه داد: زبونتو موش خورده؟من هنوز اسمت و نمی دونم.چرا اون شب با اون لباسا تو خیابون می دویدی؟
ام.خــب.راستش.مفصله. یکی از پشت بغلم کرد.دستش روی شکمم بود.صورتمو برگردوندم که ببینمش.اااا؟این که رهامه چرا اینجوری بغلم کرده؟خواست دستش و باز کنم که محکم تر فشار داد.و رو به سعید گفت: با ماهان اشنا شدی؟زیبا ترین دختریه که تو عمرم دیدم.
شنیدم بادی گاردته. اره.البته بیشتر من باید مراقبش باشم.همین الانش هم بیشتر از صد نفر قصد دارن از من بدزدنش.
مردشورتو ببرن مردتیکه جلو بقیه خوب باهام رفتار می کنه تنها که می شیم جوری باهام رفتار می کنه که انگار جزام دارم.سعید رو به رهام گفت:
چند وقت پیش تو خیابون با ماهان جان(جانم؟ماهان جان؟چایی نخورده پسر خاله شد) تصادف کردم.دوروزی خونه ما بود البته شهین زن فرید خیلی ازش مراقبت کرد.خوشحالم براش اتفاقی نیوفتاد. رو به من کردو گفت: می تونم تنها باهات حرف بزنم؟
بله حتما. به سختی دستای رهام و از دورم باز کردم.یه چشم قره رفت که چهار ستون بدنم رفت رو ویبره. گوشه ای ایستادیم.تو چشمام خیره شد و گفت: اهل هاشیه نیستم.ازت خوشم اومده باهام دوست می شی؟
منو می گی؟تو دلم عروسی برپاشد.بندری می رقصیدم.(اها بیا…بیا وسط…)بلاخره یکی از این پولدارا از من خوششون اومد.یه کم عشوه خرکی اومدم:
خب راستش….نمی دونم. برای یه مدت کوتاه چطوره؟قبول.
باشه حالا که التماس می کنی…اما گفته باشم من فقیرم.پول مول ندارم.اداب پولدارا و هم بلد نیستم.عادت دارم کوچه بازاری حرف میزنم. از همین ِت خوشم اومده.
داشتم می رفتم پیش رها که رهام دستم و کشید و منو برد تو اشپز خونه.پرسید:
سعید چی بهت گفت؟ هیچی فقط ازم خواست باهاش دوست بشم.
توچی؟قبول کردی؟ چرانباید قبول می کردم؟
چون من می گم. چرا چون تو می گی نباید قبول می کردم؟اها.لابد چون بادیگارد توم نباید قبول می کردم.باشه پس من از اینجا می رم.
اولا که بله چون تو زیر دست منی نباید قبول می کردی دوما اگرم می خوای بری برو ولی کجا؟تا اونجایی که من می دونم تو خونه ای نداری.سوما۲میلیون پول فسخ قرار داد و بده وبرو. اه اه اه اه راس می گه.اولا من خونه ای ندارم.دوما پول فسخ قرار داد و از کجا بیارم؟داشتم فکر می کردم که دیدم رها با چشم گریون از اشپزخونه رفت بیرون.وا؟این چرا گریه کرد؟اونی که باید گریه کنه منم.دنبالش دویدم.رفتم تو اتاقش روی تخت دراز کشیده بود گریه می کرد.ازش پرسیدم: چیزی شده؟چرا داری گریه می کنی؟
سعید از تو خواست تا باهاش دوست شی؟ اره.اما چرا این برای همتون مهمه؟مگه چه اتفاق خاص… نـــــــــه؟؟؟؟؟نکنه؟؟؟اه ا.فهمیدم.با صدای بلند زدم زیر خنده:
پس تو از سعید خوشت میاد؟اونوقت چرا زودتر نگفتی خب؟ایول من باهاش حرف می زنم.می گم پشیمون شدم. رها پرید بغلم و تا تونست منو بوسید.از اتاقش اومدم بیرون.تو اتاقم نشسته بودم که صدای رها و رهام میومد.گوش دادم.رها گفت: چاره دیگه ای نداشتم باید به ماهان دروغ می گفتم که عاشق سعیدم.واگر نه همینجوری با سعید دوست می موند.
درسته باید بیشتر مراقب اطرافم باشم .همه چیز داره خطر ناک می شه. اینا دارن چی می گن؟یعنی رها به من دروغ گفت؟کسی که ادعا می کرد خیلی منو دوست داره که من بهترین دوستشم به من دروغ گفت؟منظور رهام از اینکه باید بیشتر مراقب اطرافم باشم همه چیز داره خطر ناک می شه چی بود؟حرف اون شب مرد که گفت همه کاره منم چی بود؟ که اگر بیوفتم دست دشمناش می شم برگ برنده؟دارم گیج می شم.مگه من چی دارم؟اون کابوس ها که توش یه نفر می خواد بخاطر انتقام از پدرم منو بکشه؟چرا؟ بعضی ها می خوان من و بکشن بعضی هام می خوان منو باخودشون ببرن؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ باید همه چیز و بفهمم.سریع در وباز کردم با این حرکتم هر دوتاشون غافل گیر شدن.پرسیدم: رها تو دیگه چرا؟تو چرا به من دروغ گفتی؟مگه من با سعید دوست بمونم چی می شه؟
اومد جلوگفت:
ماهان گوش کن.اصلا چیز خاصی نیس فقط سعید ادم خوبی نیست.یه کم ه و س رانه. باورم نمی شه. نمی تونم حرفاشون و باور کنم.دیگه حرفای رها و هم قبول ندارم.باید چیکار کنم؟سکوت؟سرمو مثل کبک بکنم زیربرف و بگم اتفاقات این اخیر همه اش توهمات ذهن مغشوشمه؟یا بهشون اعتماد کنم؟شایدم باید به قضیه پی ببرم؟هعی نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم.اصلا چرا رهام یه جور رفتار می کنه که انگار ازم متنفره؟اره؟چرا نفهمیده بودم.از روز اول از من بدش میومد.از روزی که من اومدم تو این خونه یا مسافرت بود یا سر کار من بادیگاردشم اما منو هیچ جا نمی برد.دارم به این خانواده شک می کنم.یه چیز این خانواده می لنگه.بدون توجه به اون دوتا سرمو انداختم پایین ورفتم تو اتاقم.لباسمو دراوردم وپرتاب کردم به طرف لباس راحتی مو پوشیدم.پریدم روتخت. ساعت از دو گذشته بود.اروم اروم رفتم تو کتابخونه.باید یه چیزایی بفهمم.دوری تو کتابخونه زدم.بزرگ بود دور تا دور اتاق قفسه هایی بود که تا سقف کتابخونه کشیده شده بود.میز بزرگی وسط کتابخونه قرار داشت که بیشتر از ۱۰ تا صندلی اطرافش چیده شده بود.عکس یه زن روی دیوار توجه امو جلب کرد.زن زیبایی بود که لباس بلند سفید پوشیده بود و یه تور روی صورتش قرار داشت به قفسه کنار تابلو نگاه کردم یه کتاب از بقیه کتاب ها جلو تر قرار گرفته بود . کتاب و برداشتم… پشتش یه دکمه بود .دکمه بمب که نمی تونه باشه(هه هه هه قابلا توجه بعضی ها)دکمه رو فشار دادم.قفسه کتاب خونه شروع به تکون خوردن کرد.یکدفعه قفسه تا نیمه باز شد.رفتم داخل یه اتاق کوچیکی قرار داشت .تار عنکبوت همه جاش و پوشونده بود.تعجب برانگیز تر از اتاق مخفی چیز هایی بود که توش قرار داشت… با دقت راه می رفتم.اتاق خیلی تاریک بود.علاوه بر اون بوی نم.تخت پوسیده.شیشه آب میوه گندیده علاوه بر اون سقف و هم تارعنکبوت پوشونده بود.حیونای موزیهم این نور اونور رژه می رفتن… همه وهمه دست به دست هم داده بودند تا حالم بد شه.با نور موبایلم اطراف و نگاه می کردم.تابلو ها وعکس های متعددی از یه زن به دیوار اویزون شده بود.اما اگر این مادر رهاست چرا هیچ شباهتی بهش نداره؟مثل گوجه ای اند که از وسط له شده باشه.زنه واقعادرمعنای واقعی کلمه … زیباییه.موهای بلند قهوه ای باچشمای قهوه ای روشن تقریبا مثل چشمای منه.قد کشیده و هیکل لاغر تحسین برانگیزه.ولی چرا عکسی که توی کتابخونه است با این عکسا یکی نیست اونجا یه نفر دیگه بود.اونجا عکس یه زن دیگه بود. اخخخ.بر پدرت.
خردم به میز.چقدر خاک گرفته و کثیفه.حالم دگرگون شد.(اع.دارم بالا میارم.)
میز چوبی پوسیده که صدای موریانه ها هم از داخلش به گوش می رسه.چند تا عکس و یه
دفتر روی میز بود با اینکه خیلی قدیمی وداغون بود باز می شد دختر بچه ای که تو عکس بود
و تشخیص داد… این… اینکه منم. عکس بچگی هامه.این گردنبندم هم هست.
همون که مامانم موقع تولدم بهم داد.دفتر و عکس و برداشتم.ازاتاق خارج شدم…
قفسه و هل دادم تابسته بشه. وارد اتاق خودم شدم…
چرا؟عکس بچگی های من تو خونه اینا چیکار می کنه؟اینا کی اند؟خوابم نم برد دفتر و برداشتم برم تو باغ تا زیر نور مهتاب بشینم و بخونمش.اروم اروم پله ها رو طی کردم.
توی الاچیق نشستم ساعت۴ بود.نور مهتاب روی اب استخر منعکس شده بود.بوی شب
بو هاهم پیچیده شده بود.یه صدای اومد دفتر و کردم تو کاپشنم.از جام بلند شدم که یه
دستمال نم ناک روی دهنم قرار گرفت و…
(فصل دوم)
تا الان شده حس سردرد و دلدرد و حالت تهوع و سرگیجه و ضعف و با هم داشته باشین؟
منم نداشتم.هه هه هه اما الان سردرد وسرگیجه و با هم دارم.
چشمام و باز کردم.نورخورشید وادارم کرد دوباره چشمام و ببندم.چند لحظسه بعد وقتی چشمام خودشون و با نور محیط وفق دادن.بازشون کردم.اولین چیزی که دیدم یه عکس بزرگ از منه که
به سقف اویزون شده بود.عکس خیلی قشنگیه. نیم خیز شدم.
خدای من… دیوار مقابلم فوق العاده زیباست .روی دیوار عکسی از من که لب حوض خونه قدیمی مون نشسته بودم نقاشی شده بود. فکر کنم اون موقع ۴ یا ۵ سالم بوده باشه.
موهام بلند بود .یه پیراهن بلند قرمز هم تنم بود.
اتاق دکور بنفش و صورتی داشت.یکی از دیوارا بنفش بود ویکی دیگه از دیوارا صورتی کمد
و تخت و مبل صورتی بود میز کامپیوتر ومیز تلویزیون بنفش…
با حالت گیجی از جام بلند شدم و کنار پنجره وایسادم.به بیرون خیره شدم.موج های دریا
یکی بعد از دیگری میومدن و میرفتن…
وایساببینم؟دریا؟یعنی من الان شمالم؟ما تهران نیستیم؟خدایا یعنی منو دزدیدن؟(منو با این هوشم ترور نکنن خوبه.)خب معلومه منو دزدین.
در باز شد و یه زن اومد تو اتاق.قد متوسط وزیبا با یه کت و دامن ابی .من این و یه جا دیدم…
اره همونه که عکسش تو کتابخونه اویزون شده بود.سینی غذا تو دستش بود روی تخت نشست و پرسید:
چه عجب بیدار شدی الان دوروزه خوابیدی. شما.مادر رهام اید؟
درباره من بهت گفته؟راستی اون دفتر خاطرات که همراهت بود کنارتخته.بهش دست نزدم ترسیدم خصوصی باشه. ممنون.
رفت بیرون.صبحانه وکه شامل شیرو اب میوه و نون و کره و پنیر بود و خوردم.حالا که می دونم خونه مادر رهامم خیالم راحت شده.دفتر وبرداشتم.
صفحه اول نوشته بود:
(عشق یا نفرت.)
شروع کردم به خوندن:
الان که دارم این و می نویسم…یه بچه تو بغلمه.این بچه امید منه.تنها یادگار عشقمه…
سرم تو کارای خودم بود…تازه شرکت مهندسی و راه انداخته بودم که دیدمش.
مهندس تازه وارد بود .چند وقتی می شد که به استخدام شرکت در اومده بوداما من به
دلیل مشغله نتونستم ببینمش.اسمم و که می دونید.کاوه راد تنها پسر خانواده راد.
وارد ابدار خونه شرکت شدم یه چایی بریزم.داشت با یکی از ابدارچی ها حرف می زد.محوش شده بودم که برگشت زل زد تو چشام و گفت:
چیه؟ادم ندیدی؟یا اینقدر خوشگل ندیدی؟ خندیدم.اعتماد به نفس اش منو کشته جواب دادم: سنگ پا قزوین ندیدم.
خب حالا دیدی؟چطور بود؟ یکی شو الان دیدم که پوست سفید وچشمای عسلی و لبای صورتی اش همه رو دیوونه می کنه.
پ بپا نسری دیوونه شی. واقعا بامزه بود.یعنی داشت تهدیدم می کرد؟رفتم جلو قدم ازش بلند تر بود سرم و پایین گرفتم تا بتونم تو چشماش زل بزنم.گفتم: منکه پام همین الان سر خورد.شانس بیارم نخورم زمین.
عصبانی شد لیوان ابی و که تو دستش بود و خالی کرد روم.لبخندی زد و خیلی عادی از ابدار خونه رفت بیرون.
تو دفترم نشسته بودم که منشی وارد شد:
رییس. خانوم دریا باکری مهندس جدید نقشه ها رو اورده.بگم بیاد تو. بله.اومد داخل چند لحظه نگاهم کرد.فکر کنم انتظارش و نداشت که من رییسش باشم.خودشو زد به بی خیالی .نقشه ها رو گذاشت جلوم وگفت:
نقشه های برج شمیران. ممنون اسمتون چی بود؟رودخونه؟
اسم شما چی بود؟اقا گاوه. قاه قاه زدم زیر خنده.خیلی بامزه بود.اون اما به یه لبخند اکتفا کرد: خانوم بامزه.اینقدر بامزه ای اینجا حروم نشی؟
راست می گید.خب باشه قرار دادم که تموم شد می رم. نه نه من…منظور من این بود که.
بااجازه.من باید برم. رفت.اما دلمم با خودش برد… یک ماهی می شه که با هم کار می کنیم هر روز بیشتر عاشقش می شم.اما اون اصلا بهم رو نمی ده. بهم توجه نمی کنه.بیشتر به کارش می رسه.دیگه اعصابم خرد شده.اومد داخل: ببخشید رییس من تو یه قسمت از نقشه ها مشکل دارم می تونید کمک کنید؟
بله.حتما نقشه رو مقابلم گذاشت تمام و کمال بهش توضیح دادم.اون نشسته بودد روی صندلی و من خم شده بودم تا بهش توضیح بدم بعد از پایان توضیح پرسیدم: متوجه شدی؟
روشو برگردون وگفت :
بله. همونطور بهش خیره شده بودم که بدون فکر بوسیدمش. از جاش بلند شد و یه سیلی تو گوشم زد: مردتیکه بی شعور.به چه جرئتی به من دست زدی؟ شما همه اتون همینید.
از دفترم رفت.حرفش برام سنگین بود نمی تونستم درک کنم.دیگه نیومد شرکت.نمی دیدمش چند بار رفتم خونه اشون.اما کسی جواب درست حسابی بهم نمی داد.روز به روز بیشتر دلم براش تنگ می شد… نمی دونستم چی کار کنم.
یه روز کسل کننده تو دفترم نشسته بودم که نیما دوستم اومد.نیما هم دوست دوران بچگیمه.هم شریکم تو شرکت نشست رو مبل وگفت:
کاوه باورت نمی شه بلاخره راضی شد باهام ازدواج کنه. کی؟
دریا.بلاخره قبول کرد.خب من برم به بقیه خبر بدم. دنیا رو سرم خراب شد…تو این دنیا نبودم.یه چیزی بود …یه چیز بین مرگ و زندگی.خوب وبد.دیدن وندیدن.نمی دونم.خوشحال باشم از اینکه دوستم داره ازدواج می کنه؟یا ناراحت باشم از اینکه عشقم داره ازدواج می کنه؟نیما…تو من و خرد کردی.دریا تو که می دونستی عاشقتم. مگه نیومدم سراغت؟مگه نگفتم با تمام وجودم می خوامت؟مگه نگفتم بدون تو من یه جنازه ام؟ اما تو قبول نکردی.تو نخواستی. الان تو مراسم عروسی عشقم با دوستم نشسته ام .دارم می بینم که چقدر خوشحالن.خوبه اگر تو خوشحال باشی منم خوشحالم.حتی نمی تونم تصورش و بکنم امشب اون مال یکی دیگه می شه… نه من می میرم. من بدون دریا می میرم.ازمجلس زدم بیرون.بدن مقصد تو خیابون راه می رفتم داشتم دیوونه می شدم.یه شیشه نوشابه افتاده بود کنار خیابون شکوندمش و محکم رو رگم فشار دادم کم کم احساس ضعف کردم.چشمام سنگین شده بود.اروم خوابیدم. چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم: نه نه نه نه چرا منو نجات داید.من می خوام بمیرم. من میخوام بمیرم.
گریه می کردم اشکام می ریخت:
مامان بابا من می خوام بمیرم. مامانم درحالی که اشک می ریخت گفت: این چه حرفیه پسرم؟ دشمنات بمیرن.دریا نشد یکی دیگه.تو جوونی خوشتیپی .پولداری…
عاشق نشده که بدونه.من فقط عشقم و می خوام.از اون روز بیخیال شرکت شدم.تو خونه می موندم یه اتاق مخفی درست کردم به اسم( اتاق دریا).عکساشو تو اون اتاق اویزون می کردم. همیشه تو اون اتاقم.بااون اتاق انس می گیرم.
دوماه از عروسیم می گذره.انا زنم دوماهه بارداره.اما من هیچ توجهی بهش نمی کنم.بیشتر اوقات تو اتاق دریام و به عکساش نگاه می کنم.هروقت تو این اتاقم اینقدر آب می خورم تا خودمو هم فراموش کنم.اتاق دریا دکور سفید و کرم داره. یه تخت سلطنتی بزرگ تو ضلع شمالی اتاق و یه میز مطالعه کنارش.سرتاسر دیوار عکس هاش اویزون شده.


امروز دختر نیما و دریا به دنیا اومد اسمش و ماهان گذاشتن.منم دوتا به دارم به اسم رهام ورها ولی هیچکدومشون و به اندازه ماهان دوست ندارم.دریا بعد از به دنیا اومدن ماهان طاقت نیاورد و فوت کرد.کمرم خرد شد.من به دوری از دریا عادت داشتم اما نیماچی؟اون طاقت نیاورد و ماهان و داد پرورشکاه.فکر می کرد ماهان باعث مرگ دریا شده.ماهان و از پرورشگاه اوردم خونه.اما کسی تو خونه ماهان و نمی پذیره بچه ها و انا.مامان وبابا هیچکدوم راضی نشدم ماهان وتو خونه نگهداریم.اما منم تهدیدشون کردم.اگر ماهان وقبول نکنند .از خونه میرم.


چند وقتی می شد که انا به بچه ها و مامان توجهی نمی کرد بیشتر بادوستاش می رفت بیرون بیرون بیش از حد ارایش می کرد.تلفن های یواشکی و نامه های عجیب.تو رستوران با یکی از وکلام قرار داشتم که انا رو با نیما دست تو دست دیدم.نیما دست انا رو بوسید. می خندیدن. باورم نمی شه.یه کاراگاه استخدام کردم تا مراقب انا باشه.از گفتن یه همچین چیزی خجالت می کشم امامن و انا یک سالی بود که با هم رابطه نداشتیم که یه روز به مادر گفت بارداره منفجر شدم.مخصوصا که کاراگاه عکس های از انا و نیما تو مهمونی های مختلف اورده بود تویکی از مهمونی ها انا بالباس ناجور درحال بوسیدن نیما بود تو چند تا عکس دیگه یا همدیگه رو می بوسیدن یا تو بغل هم بودن.
یه روز نیما و انا رو به همون رستورانی دعوت کردم که انا و نیما به اونجا می رفتند. رستوران نقلی و قشنگی بود.رقص نور و محیط عاشقانه اش موزیک ملایمش به ادم ارامش می داد.به هردوتاشون نگاه کردم وگفتم:
یه سوپراز دارم براتون. هر دوتاشون خوشحال شدن.دریغ از اینکه این خوشحالی کم دوامه.عکس ها رو انداختم روی میز بعد از دیدنش انا گفت: اینا ساختگی(اره لابد ۲۰ سال پیش فتو شاپ می کردن).
نیما سرش و انداخته بود پایین گفتم:
برام مهم نیست که بهترین دوستم با زنم بهم خیانت کرده.برام مهم نیست که زنم به شوهرش و بچه هاش خیانت کرده.برام مهم نیست که این کار شما زنا محسوب می شه.برام مهم نیست که سنگسار داره. هیچ چیز شما برام مهم نیست .اما برام مهمه که تو…نیما…تو به زنت دریا به دخترت ماهان خیانت کردی…بخاطر همینم نمی بخشمتون.باید تاوان کارتون وپس بدید. توروخدا کامران تو رو به جون بچه ها قسمت می دم.التماست می کنم به جون رها به جون رهام.
برام فرقی نمی کردکه جون بچه هارو قسم بخوره اما چیزی گفت که کنترلم و از دست دادم.
کاوه تو به جون ماهان. چنان سیلی تو گوشش زدم که تا الان به احدی نزده بودم.نباید جون ماهان و قسم می خورد. می دونم خود خواهیه که بچه هام و حتی یک چهارم ماهان دوست ندارم.اما من فقط وفقط ماهان ودوست دارم.نیما گفت: اگرشکایت کنی ماهان و ازت می گیرم.حتی نمی ذارم برای یه لحظه ببینیش.می دونی که من پدرشم.
حتی نمی تونستم یه لحظه دوری از ماهان و تحمل کنم فورا گفتم:
به یه شرط شکایت نمی کنم…اول ماهان و می دی به من دوم ماهان و رهام به عقد هم دربیان واگرنه شرمنده ام. نیما بدون یه لحظه تامل گفت: باشه.


تموم شد؟پس بقیه اش کجاست؟چرا ادامه نداد؟صفحه اخر دفتر یه عکس بود.
نــــــــــه ؟؟؟؟ چشمام ۴تا نمی دونم ۶ تا شایدم۸ تاشد….اینکه …اینکه مشهدی رضاست…. صاحب خونه من…پس ماجرا این بود.تموم این سالها که کنارم بود از بچه هاش گذشت.روز های که بهم محبت می کرد محبتش و بخاطر من از بچه هاش دریغ می کرد.برای همین رهام از من متنفره؟فکر می کنه من بابا شو ازش گرفتم؟یعنی بابام اینقدر ادم رذل و پستی بود که بخاطر مادر ماهان از من گذشت؟از پاره تنش گذشت؟ از یادگار زنش؟عصبانی بودم.
در اتاق وباز کردم خونه سه طبقه بود که به وسیله پله های مارپیچ به سالن های پایین وصل می شه.دکور همه سالن ها چوبی و به سبک قدیمی بود.با دقت به اطراف نگاه کردم. اتاقی
که من توش بودم طبقه دوم بود.مجسمه های بزگ کنار هر در روی میز قرار داشت فرش قرمزی که روی پله ها پهن شده.نرده های چوپی پله ها که طرح مار پیچیده و داشتند.همه و همه این خونه رو فوق العاده کرده بودند پله هارو طی کردم اومدم پایین.سالن پایین دوقسمت داشت
یک قسمت که با مبل سلطنتی طلایی تزیین شده بود…قسمت مدرن تر که کاناپه های
چرم مشکی داشت.مادر رهام با یه مردی که تاالان ندیده بودمش داشت تو ماهواره یه
فیلم عشقی(عق)نگاه می کرد.مبلشون ایستادم طوری که مانع فیلم دیدنشون می شدم. مرده از جاش بلند شد و درحالی که میومد به سمتم گفت:
ماهان جان بابا …چقدر بزرگ شدی.خانومی شدی برای خودت. جان؟؟؟؟؟ماهان جان؟؟؟؟بابا؟؟؟؟ببخشید من شمارو می شناسم؟
(این جمله رو با تمسخر گفتم)
ماهان .می دونم در حقت بد کردم.می دونم برات پدر نبودم.اما الان پشیمونم .می خوام برات پدری کنم . _واو….تو چقدر بزرگواری؟پتروس فداکار.نه نانا اگر می خواستی برام پدری کنی تو ای۲۲سال به اندازه کافی وقت داشتی.تازه من یه پدر باله و س نمی خوام.کسی که بخاطر ه و سرانیش به زنش و بچه اش و بهترین دوستش خیانت کرد. بایه سیلی تو گوشم جوابمو داد.منم حرمت پدر بودنش و گذاشتم کنار یه سیلی زدم: این بخاطر مادرم بود.
دومی و هم زدم:
اینم بخاطر خودم بود. واکنشی نشون نداد سرش و پایین انداخته بود ادامه دادم: تو تمام این ۲۲سال به خودم افتخار می کردم.به پدرم که شجاعانه کشته شد.مادر خونده ام بهم گفته بود پدرم پلیس بوده که تو یکی از ماموریت ها کشته شد.اما حالا فهمیدم پدرم یه ادم رذل بود که بخاطر ه و سرانی اش حاضر شد بچه اش و از خودش جدا کنه.حاضر شد دخترش و بفروشه.
مکثی کردم.برگشتم تو چهره و بدن انا دقیق شدم:
چرا؟می خواستی جسمش و به دست بیاری؟من که بعید می دونم فکر کنم حتی قبل از ازدواجتون جسمش و به دست اورده بودی… نه؟انا جون؟؟راستی انا جون رها و رهام و دیدی؟ یادمه اولین روزی که به عنوان بادیگارد پامو تو خونه اشون گذاشتم بهم گفت پدر مادرم مرده. اون عکس خاک گرفته تو کتابخونه مال توئه؟اخی یه دستمالم بهش نکشیدن که؟ داشت اشک می ریخت نقطه ضعف هر دوتاشون و پیدا کردم سر نیما(خوشم نمیادبهش بگم بابا)پایین بود اما انا به من نگاه می کرد اشک می ریخت : ماهان جون منو ببخش.من بد کردم درحق همه اتون.
اون که بلـــــــه…اما دارم فکر می کنم با بخشیدنتون چطور ۲۲ سال به خودم برگردونم؟۲۸ سال و به رهام و ۲۴ سال و به رها پس بدم.به نظرت این عمر تلف شده بر می گرده؟… شما چقدر بدبختین…بچه ندارین؟ نه.
اوخی.پس تو این خونه به این بزرگی چیکار می کنید؟بهتر نبود خونه کوچیکتر بگیری؟اخ باز یادم رفت تو بخاطر پول با نیما ازدواج کردی.باشه الان که رفتم خونه ام به رهام و رها می گم مامانشون هنوز داره نفس می کشه.داره هوای این جامعه رو با نفس های سمی اش الوده می کنه. به سمت در ورودی رفتم که با دوتا غول برخورد کردم.ای بر ارواح عمه ات درود… داد زدم: گم شید کنار.
تعظیم کوچیکی کردن و گفتن خانوم کوچیک شما نمی تونید از عمارت خارج شید.
دوباره داد زدم:
گفتم گشو می خوام رد شم. با دستم هلش دادم اما از جاش تکون نخورد.کتکش می زدم اما فقط وایساده بود و تحمل می کرد .رو زمین زانو زدم و گریه می کردم اخه این بدبخت چه گناهی داشت؟ وایسا ببینم.با دقت بهش نگاه کردم: تو.تو همون نبودی که تو همونی می خواستی منو با اسلحه بکشی؟
خانوم کوچیک من همچین جسارتی نکردم.من می خواستم جونتون وحفظ کنم.چند نفر می خواستن مزاحمتون بشن. از کار اون شبم پشیمون شدم.پرسیدم: حالت که بد نشد؟پات خوبه؟زیاد خون از دست داد؟ راستی اسمت چیه؟
نه خانوم.حالم خوبه.اسمم محمد رضاست.محمد صدام می کنن. به هر حال بابت اون کارم متاسفم. اقا محمد.
داشتم می رفتم داخل که صدام کرد:
خانوم کوچیک؟شما ادم خوبی هستید.من متاسفم که مجبور شدم رو به زور بیارمتون تو این جهنم. با بغض جواب دادم: ممنون.تو خونه یه دوری زدم هر سالن ۵ تا اتاق خواب داشت که هر اتاق مجهز به سرویس بهداشتی بود.دوتا اشپز خونه داره(دوتا اشپزخونه رو می خوان چیکار؟)
وارد یکی از اتاقا شدم. نمای فوق العاده زیبایی داشت .یه تراس که از روی اون کاملا می شد دریا رو دید.چون طبقه پایین دوم بود فاصله زیادی با زمین نداشت.لباسمو درست کردم.دفتر کامران برداشتم و با یه ملافه که از نرده اویزون کرده بودم رفتم پایین.
اخخ.مچ پام خرد به یه تخته سنگ. وایی درد می کنه.خدا کنه چیزی نشه من بتونم فرار کنم.داشتم می دویدم که یکی محکم دستم و گرفت.برگشتم.خدایا این دیگه کیه؟چه قیافه اشنایی داره: تو کی هستی؟ولم کن میخوام برم.
منو یادت نمیاد؟اون شب تو مهمونی.مسابقه رقص…چیزی یادت نیومد؟ اها اره.خب خوشحالم دوباره دیدمت.من دیگه باید برم.
دستمو محکم گرفت و منو به سمت ماشینی که پارک شده بود برد:
نچ نچ تو برگ برنده منی.تو بامن میای. چی ؟برگ برنده؟پس منظور محمد از برگ برنده دشمنا این پسره بود؟ دستم تو دستش بود. دستش و پیچوندم.از درد زانو زده بود. با زا نوم کوبیدم تو سرش با حالت منگی از جاش بلند شد بیاد سمتم.مشتشو حواله صورتم کرد.فکر کنم چشم باد کنه. دوباره بازانوم زدم تو شکمش.بعد یه لگد بین پاهاش زدم.اون یه لگد به کمرم زد افتادم رو زمین خواست بیاد سمتم که یه مشت شن و ریختم تو چشاش.دوتا مشت تو دماغش زدم و فلنگو بستم. داشتم می دویدم. که دست یکی حلقه شد دور کمرم وای.خدا رو شکر محمد بود. پسر که از اونجا رفت محمد هم منو به زور برد خونه و پرسید: مگه بهتون نگفتم حق ندارید از خونه برید؟اگر دست اون شاهین میوفتادید الان زنده نبودید.
شاهین دیگه کدوم خریه؟ محمد تو می تونی بری من برای ماهان توضیح می دم.
این صدای نحس نیما بود.اومد سمتم خواست دستمو بگیره که دستمو کضشیدم عقب روی مبل نشست من همونطور که وایساده بودم منتظر موندم تا توضیح بده…..
شاهین برادرته. چی؟؟؟؟؟؟؟
الان موی بدنم سیخ شد….
اون میخواد با جدا کردن تو از من انتقام بگیره. معلوم شد پسرتونه.دقیقا مثل خودت احمق ونادونه.اگر من برای شما اهمیت داشتم که تو این ۲۲ سال ازتون دور بودم.پدر وپسر مثل همن.
عصبانی از جاش بلند شد و گفت:
تو حق نداری با پدرت اینطوری حرف بزنی… بزن کنار باد بیاد.پدر.تو نام پدر و الوده کردی.
نمی دونم؟شاید حقمه.شاید باید تحمل کنم.تو هم دقیقا مثل مامانتی.اونم همین رفتار و باهام داشت. قلبش و فشار داد. افتاده بود روزمین قلبش و فشار می داد انا سراسیمه رفت سراغ نیما و یه قرصی و بهش داد.حالش بهتر شد.رفت تو اتاقش.انا یه نگاه سر زنش گر بهم انداخت و دنبال شوهر جونش رفت.باید یه نقشه بکشم از این خونه برم.از پنجره که دیگه نم تونم برم.خب وقتی داشتم فرار می کردم.یه ویلای دیگه رو چسبیده به این ویلا دیدم.اگر بتونم از سقف ویلا بپرم تو ویلای همسایه می تونم از اینجا فرار کنم. در اتاق به صدا در اومد.انا بود یه سینی غذا تو دستش بود گذاشت رو تخت.ازش پرسیدم: از اینجا راحت می شه ستاره هر رو دید.چطور میتونم برم روی سقف؟می خوام شب روی پشت بوم بخوابم.
اخه شبا اینجا پر از جک و جونور خطرناکه.دخترم تو… به من نگو دخترم.من دختر تو نیستم.حالا هم برو بیرون.
ناراحت شد.از اتاق رفت بیرون.به درک.به سق سیا.بذار اینقدر ناراحت شه که از غصه دق کنه. از اتاقم اومدم بیرون تا یه راه حل برای فرار پیدا کنم که حرفاشون وشنیدم…
چرا بهش نمیگی نیما اون دخترته باید حقیقت و بدونه. چی بگم؟اینکه مادرش منو دوست نداشت؟اینکه مادرشو مجبور کردم باهام از دواج کنه.
اینا دارن چی می گن؟درباره مادر من دارن حرف می زدن؟ در وباز کردم رفتم داخل:
من میخوام همه چیزو بشنوم. باید به من بگی.یالله. اما دخترم…
همین الان. من و مادرت دختر عمو پسر عمو بودیم. از بچگی اسممون روی هم بود .من دوسش داشتم اما اون هیچ علاقه ای به من نداشت به هر حال هر طور شد باهم ازدواج کردیم.۸ سال از ازدواجمون گذشت اما اون حتی یه بارم نذاشت بهش نزدیک شم.دیگه خسته شده بودم.یه شب…یه شب بهش زور کردم…
اهی کشید و ادمه داد:
این شد که تو به دنیا اومدی…اما هیچوقت بی محبتی های مادرت و فراموش نکردم.همه این بی محبتی ها بخاطر کاوه بود.اون با من سرد بود همه اش از طلاق حرف می زد.همه اش می گفت کاوه و دوست داره.برای یه مرد خیلی سخته که نه جسم زنش نه روح زنش براش نباشه. ماهان بابا تو متوجه نمی شی. بعد از مرگ دریا مادرت متوجه شدم انا هم مثل خودم داغ دیده اس تصمیم گرفتیم انتقاممون و از کاوه بگیرم.اما اون از ما مدرک داشت.تهدیدم کرد که ازمون شکایت نمی کنه مگر تو رو به عقد رهام دربیارم و سرپرستیت و بهش بدم.اون موقع تازه عاشق انا شده بودم.مادرت بخاطر تو مرده بود.برای همین هیچ علاقه ای بهت نداشتم.اما بعد از این کارم پشیمون شدم.دنبالت گشتم اما مثل یه سوزن شده بودی تو انبار کاه.ماهان بابا منو ببخش. گیج شده بودم.بدون هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون.تو حموم زیر دوش نشسته بودم و داشتم زندگی مو تحلیل می کردم.کسی که من بادیگاردشم شوهرمه.که از قضا پسر عاشق مادرمه.مادرشم زن بابامه.نیما و مامانش به باباش خیانت می کنن.کاوه منو از نیمای رذل می گیره و۲۲ سال دور از بچه هاش بزرگم می کنه.به من محبت می کنه اما محبتش و از بچه هاش دریغ می کنه. دیگه نمی خوام. دیگه نمی خوام تو این دنیای نحس باشم.مامان چرا داشتی می رفتی منم با خودت نبردی چرا ۳ تابچه این وسط تباه شدن؟چرا کاری کردی رها و رهام از من متنفر شن؟چرا پاتو تو اون شرکت لعنتی گذاشتی.تیغ و گذاشتم روی رگم. باید همه چیز و درست کنم.با مرگ من رهام و رها راحت می شن.نیما وانا تقاص پس می دن.کاوه هم بر می گرده پیش بچه هاش.کلید این قفل منم.
فشارش دادم اول کمی سوخت دارم احساس ضعف می کنم.ته دلم داره خالی می شه. دستم یخ کرده.زیر دوش اب گرمم اما داره سردم می شه.مامان کاوه دوستون دارم.


دکتر شهلا مهدوی به بخش اورژانس. این صدا همه اش تو گوشم می پیچید.پس الان تو بیمارستانم.چشمام و باز کردم.انا کنارم روی صندلی نشسته بود سرش رو تخت بود.مثل اینکه خوابه.دلم به حالش سوخت: تو تقصیری نداری. تو هم یه قربانی.مقصر پدرمه .باوجود اینکه می دونست مادرم دوستش نداره مجبورش کرد باهاش ازدواج کنه.
سرش تکون خورد.بلند شد گردنشو تکون داد.یه نگاه به اتق کردم.تخت های دیگه پر از بیمار بود.انا لبخندی زد و گفت:
بیدار شدی؟حالت خوبه؟ چشمام پر از اشک شده بود.بغض تو گلوم گیر کرده بود.چرا این با اینهمه توهینی که من بهش کردم اینقدر بهم محبت می کنه؟ اشک هام ریخت گفتم: نمیدونم چرا کاوه دوست نداشت؟ولی من…خیلی دوست دارم.تو می تونستی مثل مادر نداشته ام باشی.می تونستی مادر بچه هات باشی.در هر صورت .ببخشید که بهت توهین کردم.
هیچی نگفت.از جاش بلند شد و از اتاق رفت.من انا رو بخشیدم.اما پدرم.به هیچ وجه نمی تونم ببخشمش اون قابل بخشش نیست.از تخت اومدم پایین با همین لباسای بیمارستاران رفتم تو خیابون مردم چپ چپ نگاه می کردن.داشتم طول خیابون و طی می کردم که یه ماشین وایساد:
خانوم جنگجو سوار شو ببرمت یه جایی. شاهین بود.یعنی الان میخواد منو بدزده؟ چی از جونم می خوای دس از سرم بردار.هرچی می خوای و از بابات بگیر.
ماهان سوار شو باید یه چیزی و بهت بگم. سوارد ماشینش شدم.حرکت کرد یه دستش رو دنده بود با اهنگ ضرب می گردفت.پرسیدم: می خواستی یه چیز بگی.زود بگو من کار دارم.
دندون رو جیگر بذار می گم. کنار یه رستوران سنتی وایساد در ودیوار رستوران پر بود از عکس های رستم و سهراب و کلا قهرمانای شاهنامه.روی یکی از صندلی ها نشستم.گفت: می دونم با بابا خوب نیستی. اینو هم می دونم که ازش بدت میاد.
خب؟ من تازه فهمیدم تو وجود داری.می خوام از بابا انتقام بگیرم.کمکم می کنی؟
نه. چرا؟
اون هر چقدرم در حقم نامردی کرده باشه.من حاضر نیستم ازش انتقام بگیرم.تو می تونی هرکاری دلت خواست بکنی. مطمئنی؟
کاملا. عین گاو کله اش و انداخت و رفت.این بوزینه خداحافظی کردن بلد نیست؟ایشالله یارتاقان بزنی. هه هه هه مردم دارن منو نگاه می کنن می خندن.حق هم دارن من با لباس بیمارستان تو همچین رستورانی نشسته ام الان حال می ده یه دیزی بزنم. از رستوران اومدم بیرون.تا خونه رضا و پیاده رفتم.بی پولی بد دردیه.کوچه هنوز همونجوریه تنگ و باریک زنا صبح کوچه رو اب پاشی می کنند. بوی نم بارون با خاک خدایا هوای عالیه.رسیدم مقابل در کوچیک خونه وایسادم زنگ در و فشار دادم. بعد از چند دقیقه مشهدی رضا(کاوه خودمون)در و بازه کرد با دیدن من برقی تو چشاش زد.پریدم بغلش. داشتم بوش می کردم.چقدر دلم براش تنگ شده.ازش جدا شدم پرسید: ماهان بابا حالت خوبه؟رضا گفت از خونه اون مرده که بادیگاردش بودی رفتی.
بابا کاوه.دلم برات تنگ شده بود. متعجب نگاهم می کرد.یه لبخندی گوشه لبش نشست و گفت: چی گفتی؟
بابا کاوه دلم برات تنگ شده بود. داشت گریه می کرد: _۲۲سال منتظر موندم تا این جمله رو از زبونت بشنوم.حالا کی اسمم و بهت گفت؟ این دفتر.
دفتر واز دستم گرفت دوباره چهره متعجب به خودش گرفت:
تو اتاق دریا و پیدا کردی؟ سرمو چند بارتکون دادم. تو این دفتر و خوندی؟
دوباره سرمو تکون دادم.
تو می تونی اون سر نیم کیلویی و تکون بدی ولی زبون یه مثقالی ونمی تونی تکون بدی؟ بابا کاوه.مامانم عاشقت بود.این و نیما بهم گفت.
تو نیما و دیدی؟ اره.اون منو دزدیده بود.اما من فرار کردم.اون گفت مامانم هیچوقت دوسش نداشت.همونطور که تو انا رو دوس نداشتی.گفت مامانم ۸سال عاشقت بود.اون می خواست از نیما جداشه با تو ازدواج کنه.
دخترم.منوببخش که ۲۲سال این حقیقت و ازت پنهون کردم. چرا؟تو می تونستی تو این ۲۲ سال بچه هاتو بزرگ کنی.چرا با من اومدی اینجا؟
اونا رو پدرم بزرگ کرد.پدرم برای اونا از من دلسوز تر بود.من بدون اونا می تونستم زندگی کنم اما بدون تو نه. مامانم چی؟اونی که منو بزرگ کرد.اون کی بود؟
اون مامانم بود.یکسال جدا زندگی کردم.فهمید نمی تونه بدون من که تنها پسرشم زندگی کنه .قبول کرد نقش مادرتو بازی کنه.اون خیلی دوست داشت حتی از منم بیشتر دوست داشت با کاوه وارد اتاق شدم.اتاق کوچیکی که دور تا دورش با پشتی تزیین شده بود یه فرش دستبافم روی زمینش پهن شده بود.تنها چیزی و که تو این خونه دوست داشتم یه تابلو بود که روش نوشته بود: به سراغ من اگر می ایید نرم واهسته بیاید. مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.(از سهراب) بعد از ریختن یه لیوان چایی به پشتی لم داد.منم کنارش نشستم چند تا سوال ذهنم و در گیر کرده بود که نمی تونستم جوابش و پیدا کنم. ازش پرسیدم: چند تا سوال بپرسم ناراحت نمی شی؟
بگو دخترم.هرچی دوست داشتی بپرس… کمی جابه جا شدم.ودر حالی که با انگشتر تو دستم بازی می کردم پرسیدم: اول اینکه مگه شما چند تا شرکت نداشتید؟اونا چی شد؟
اونا رو بابام ازم گرفت. چرا؟
خب چون من بخاطر تو از بچه هام گذشتم.اونم همه اموالم و ازم گرفت. شما که مهندس بودید چرا نرفتید تو شرکت های مختلف کار پیدا کنی؟
هرشرکتی که می رفتم پدرم از قبل باهاشون صحبت کرده بود بهم کار ندن.خدابیامرزتش. خونه هایی و که داشتم ماشینم و پولام و همه چیزم و ازم گرفت.به خیال خودش داره تحریمم می کنه.اما من یه مقدار پول از مامانم گرفتم و این خونه رو خریدم.اتاقاش و دادم اجاره با پول اجاره زندگی مو می گذروندم.تو فکر می کردی مامان روزا میره سر کار اما بیچاره روزا می رفت خونه بابام تا به بچه ها برسه.بابام حتی به مامانمم پول نمی داد. پس اگر از پول اجاره خونه زندگی مون و می گذروندیم چرا من مجبور بودم کار کنم؟
خب زندگی خرج داره.پول زندگی سه نفر ادم مخصوصا که تو مدرسه هم می رفتی. با اجاره دادن سه تا اتاق که تامین نمی شه.اون موقع منم کار می کردم اما بعد از اینکه از طبقه چهارم ساختمون نیمه کاره افتادم دیگه نتونستم کار کنم.تازه من راضی نبودم مامان می گفت کار عار نیست بچه باید کارکنه تا سر رشته زندگی بیاد دستش.الان اگر منم بمیرم تو می تونی زندگی تو بچرخونی. بابا بزرگ.پدرتون حتی پول عمل مامان و که از سرطان سینه فوت شد وهم نداد؟
چرا.اون زنش و خیلی دوست داشت.مادرم سه بار عمل کرد اما زیر عمل سوم طاقت نیاوردو… دیگه اشکش در اومده بود.مامان خیلی مهربون بود.بااینکه یه سری اعتقادات داشت اما چیزی برام کم نذاشت. ادامه داد: بعد از مرگ مادرم پدرم چند ماهی بیشتر زنده نبود.اما تو اون چند ماه از تو حرف می زد.می گفت ماهان خیلی خوش شانس بود که مادرم دوسش داشت.مادرم هر روز تو خونه درباره تو با پدرم حرف می زد.از شیرین زبونیات از گریه کردن هات.حتی از اینکه پسرای همسایه و کتک می زدی.بابام می گفت هرچقدر نیما ماهان ونخواست ده برابر اون اطرافیان اش اون و خواستن.
_
یه سوال دیگه. بابا چرا از نیما خواستید بین من و رهام عقد خونده بشه؟
نمی دونم.دخترم منو ببخش.من تو اون لحظه به تنها چیزی که فکر کردم این بود که اگر من دریا رو از دست دادم حداقل بچه هامون با هم باشن._این چه حرفیه؟من کی ام که شمارو ببخشم؟ بابا چرا اون روز شما خواستید منو از خونه بیرون کنید؟ چون رضا گفته بود که یه کار برای تو پیدا کرده.اونم پیش پسرم.منم خواستم تو مجبور شی بری خونه رهام.تصمیم گرفتم بیرونت کنم.اما اخر بهت گفتم که اتاقت محفوظه.
داشتم فکر می کردم حتی بابا کاوه هم که خیلی بهم لطف داشت بعضی جاها خودخواهانه برخورد می کرد مثلا شاید منو رهام هیچ علاقه ای به هم نداشته باشیم چرا اون تصمیم گرفت ماباهم عقد کنیم؟یا مثلا من برای کار کردنم خیلی زجر کشیدم.خیلی اذیت شدم. حتی اگر پیش نیما زندگی می کردم باز زندگی مرفه تری داشتم.اما باز خوشحالم که دوسم داره.تنها کسی که بعد از مامان(مادرخونده ام)واقعا دوستم داره.اون حاضر شد بخاطر من از اموالش دارایی هاش و…بگذره. به دیوار اتاق که رنگ وروش رفته بود نگاه کردم.یادش بخیر دوسال پیش خودم رنگش کردم .دیوارا و ابی زدم.
غرق در افکارم بودم که بابا گفت:
ماهان بابا یه خواهشی بکنم؟ شما امر کن من خودم چاکرتم.
خندید.یه حلقه ای و که با نخ دور گردنش اویزون کرده بود و داد بهم حلقه کلفت زرد بود که نقش و نگارای زیادی روش داشت اما قشنگتر از همه مرواریدی بود که وسط حلقه قرار داشت تو نور می درخشید. گفت:
پسرم رهام ودخترم رها محبت مادر ندیدن.پدر بالای سرشون نبوده.می دونم کوتاهی از خودم بود.بر گرد پیششون.بذار حداقل از محبت تو بهره مند شن.پسرم ۲۰سال همسر کسی بوده که حتی نمی دونسته شوهر داره.دخترم برو به رها و رهام محبت کن. محبت های که منو مادرم درحق کردیم و تو هم درحق بچه هام بکن.کاری کن منو ببخشن. یه قطره اشک از چشماش افتاد از جاش بلند شدو رفت تو حیاط کنار حوض نشست شروع کرد به سیگار کشیدن .پشت پنجره وایستادم ونگاهش کردم.چقدر پیر شده.بخاطر من و مامانم اینطور شد.به خاطر مامانم به زنش کمترین توجهی نکرد.بخاطر من به بچه هاش توجه نکرد. فرشته رو دیدم که داشت می رفت تو اتاقشون.ذوق زده از اتاق اومدم بیرون و دویدم سمتش لگن لباسارو گذاشت زمین و بغلم کرد.پرسید: این مدت کجا بودی خیلی نگرانت شدیم.
اینا چیه داری میشوری؟ به لباسا اشاره کردم.جواب داد: برای اجاره خونه کم اوردیم.۷ماهه اجاره خونه ندادیم.دارم لباسای مردم و می شورم.تا پول اجره خونه رو بدیم.اخه یک ماه .دوماه .نه ۷ماه
استنای لباس بیمارستانم و زدم بالا …گفتم:
منم کمکت می کنم.باهم همه اش و امشب تموم می کنیم. دستاش باد کرده بود یه کم هم لاغر شده بود. به این چیزا عادت نداشت اما بخاطر شوهرش دم نمیزد.لباسای رنگی و سفید ومشکی وجدا کردیم تو سه تا لگن مختلف انداختیم و شروع به شستن کردیم.ازش پرسیدم: مامان باباتو ندیدی؟
چرا.گفتن می خوان کمکمون کنن اما حسین قبول نمی کنه.میگه از خانوده ات پول نمی گیرم. خب یواشکی پول و بگیر.
اونوقت حس میکنم به شوهرم خیانت کردم. اورین.اورین.خوشم اومد.به این می گن یه زن نمونه.بعد از اتمام لباس ها وارد اتاقم شدم.هنوز همونجوری بوددیوارا سبز بود. پرده ساده سبز فرش کهنه کف اتاق کمد پوسیده.و کمد لاهافت ها.هنوز بوی مامان و می ده.جانمازش و برداشتم شروع کردم دعا کردن: خدایا.همه رو به راه راست هدایت کن.منو رها ورهام وهمه مردم و به راه راست هدایت کن.همه مردگان وبیامرز به خصوص مامانم.مامان کاوه.بابای کاوه.به کاوه صبر بده.خدایا منوببخش که دیشب مرتکب گناه خود کشی شدم اما درک تمام مسایلی که اخیرا تو زندگیم افتاده برام خیلی سنگین بود.
به مچ دستم نگاه کردم.وای نه خونریزیش شروع شده.نباید با فرشته لباس می شستم. خونریزیش خیلی شدیده.حالم داشت بد می شد.یه پارچه از تو کمد برداشتم و محکم روی زخمم بستم.حالم خونریزی تقریبا بند اومده بوداما حالم خوب نشد هنوز احساس ضعف دارم..راستی من تو شمال خود کشی کردم.چرا امروز که از خواب بیدار شدم تهران بودم؟؟؟اصلا امروز چند شنبه است؟من چند روز بیمارستان بودم.چشمام سنگین شد…
دیگه چیزی یادم نیست…


صدای جیک جیک گنجشک هارو می شنیدم.یه رطوبتی وهم حس کردم مثل قطره های اب که روصورتم ریخته بشه.بوی گل های مختلف و هم می شد حس کرد.لاله.رز .ارغوان.نیلوفر انگار همه گل ها باهم یه جا کاشته شدن.
چشمامو باز کردم.اسمون ابی.پرنده های که کنار هم دارن پرواز می کنن.نیم خیز شدم. وااااااایییییی چه جای قشنگیه. یه دشت پر از گله که من بین گل هاش دراز کشیدم.گلهایی از همه رنگ قرمز ابی بنفش .دستم و گذاشتم رو زمین از جام بلند شدم.تاچشم می دید گل بود وگل.اون دور دست یه ابشار خیلی بزرگ هم قرار داشت.
به بدنم نگاه کردم.دستم زخم نبود .یه لباس بلند سفید تنم بود.دامنش و زدم بالا و دویدم بو می کردم.با تمام وجودم گلها رو بو می کردم.که…
یه زنی و دیدم.اخم کرده بود و داشت منو نگاه می کرد…
رفتم جلو پرسیدم:
خانوم چیزی شده؟(اخمش بیشتر شد.) من مادرتم.یعنی مادرت و هم نشناختی؟
مادرم؟ ماهان.این چه کاری بود کردی؟هرچقدرم مسایل برات سخته نباید دست به این گناه کبیره می زدی.خدا گناه کبیره وخیلی سخت می بخشه.
خیلی خوشگل بود.چشماو موهای عسلی مثل خودم باد موهاشو روهوا تکون می داد.قد بلند و خوش هیکل .یه لباس سبزم تنش بود. دستم و بردم جلو تا لمسش کنم.عقب رفت.گفت:
باید جبران کنی.خیلی ها بخاطر تو اشک ریختن باید جبران کنی.جبران کن.جبران کن. همینطور که عقب عقب می رفت این جمله و تکرار می کرد رفتم دنبالش اما ناپدید شد.همه جا و گشتم نبود.منظورش از اینکه خیلی ها بخاطر تو اشک ریختن چی بود؟خیلی ها یعنی کی؟رهام و رها؟یا مادرشون یا پدرم؟منظورش و متوجه نشدم. بیخیال شدم دوباره نگاهی پر از لذت به دشت انداختم.تو دشت دور می زدم که هوا تاریک شد. رعد وبرق زد. همه گلهایی که بودن پوسیدن دیگه صدای پرنده ای نمی اومد.پاهام شل شد و افتادم روی زمین. (فصل سوم) بوی خوبی و حس کردم.(عق حالم بد شد)بله می گفتم.بوی ضدعفونی و چند تا مواد ضد عفونی کننده. خب خدا رو شکر معلوم می شه هنوز زنده ام.فعلا جای شکرش باقیه.اروم اروم چشمام و باز کردم.که با دوتا چشم ابی برخورد کردم.لبخندی زد و گفت: به به بالاخره بیدار شدی؟اخه در اون لحظه چه فکری کردی که داشتی خود کشی می کردی؟
من کی اومدم اینجا؟کی منو اورد؟ دیروز.حالت بد شده بود همسایه ات اوردت اینجا بعد هم به من خبر دادن.خون زیادی از دست دادی مجبور شدیم خون بهت تزریق کنیم.
یه نگاه اجمالی به اطرافم انداختم.به به ننه ات میخواد پول اتاق خصوصی و بده؟لابد بیمارستان خصوصی هم هست.چندتا دستگاه که نمیدونم برای چیه کنارم بود که صدای بوق(بیب بیب بیب)یکی شون بدجور رو مخم رژه می رفت.از رها پرسیدم:
چرا به شما خبر دادن؟ چون وسایلت خونه ما بود.باید چند دست لباس میاوردم.
رها .من هنوزخم بادیگارد برادرتم؟ معلومه.قرار داد شما یک ساله اس الان سه هفته هم از قرار دادتون نگذشته.
ای خدا خودت شاهدی به جون گربه حسین که همیشه غذا هامو می دزدید من دارم تمام تلاشمو مبنی بر رفع عقده های ایجاد شده درقلب رهام ورها انجام می دم.خودت یه کمک غیبی برسون.این تن بمیره.جون من.
اخه من نمی فهمم یکی دیگه منو به دنیا اورده.یکی دیکه منو بزرگ کرده.یکی دیگه به بچه هاش محبت نکرده.من این وسط چیکاره ام؟
اما نه چون به مادرم قول دادم باید تا ته اش پابند قولم باشم.یه نگاه به رها انداختم پرسیدم:
راستش من فکر می کنم رهام از من بدش میاد. عزیزم رهام هم براثی خودش دلایلی داره.
اره من ندونم کی میدونه دلیلش چیه؟(همه)مادرم زندگی مادرشو خراب کرد.منم زندگی خودشو خراب کردم.
نیومد ملاقاتم؟ناسلامتی من بادیگاردشم.خیر سرم. خب…
بی خی دادا. بعد از کمی مکث بی هوده.گفتم: رها.اگر خواسته یا ناخواسته کاری کردم که ناراحت شدی.متاسفم.
این چه حرفیه.تو که کاری نکردی. از جاش بلند شد که بره بیرون دستش و گرفتم و گفتم: دیگه نمی تونم.
چی و نمی تونی؟ من همه چیز و میدونم.می دونم چرا رهام از من متنفره.
بغض تو گلوم و قورت دادم.حرفم وادامه دادم:
رها من زندگی شما رو خراب نکردم.به اون خدای که می پرستی قسم من حتی شما رو نمی شناختم از وجود شما بی اطلاع بودم.من کلا دو سه بار باهاش حرف زدم.قیافه اش و یادم نیست.اما اون از من متنفره. ماهان جان خودتو ناراحت نکن.اگر کسی باید ناراحت باشه اون خانواده هامون اند. من از بچگی بدون پدر مادر بزرگ شدم.ندیده بودمشون اما رهام اونارو دیده بود.اون می گه بعد از به دنیا اومدن تو زندگی مون نابود شد.این ذهنیت باید تقیر کنه. می دونم می تونی تقیرش بدی.
کمک می کنی؟ معلومه .من هرکاری بهترین دوستم بگه انجام می دم.تو اولین و بهترین کسی هستی که حاضر شد باهام دوست شه.تا قبل از تو من خیلی افسرده و تنها بودم.
خب من دیگه برم کارای ترخیصت و انجام بدم.
یه لبخند زدم.از اتاق خارج شد.لباسام و پوشیدم یه مانتو قهوه ای و یه شال بنفش و یه شلوار جین ابی نفتی.کنار پنجره وایسادم تا رها بیاد.
_
پنجره ام به تهی بازشد.
ومن ویران شدم.
دیوار قیر اندون.
از میان بر خیز.
پایان تلخ صداهای هوش ربا.
فرو ریز.
لذت خوابم می فشارد.
فراموشی می بارد.
پرده نفس می کشد.
شعر قشنگی بود. یه موقعی عاشق این شعر بودم.مفهوم قشنگی داره.
خب مثل اینکه اماده شدی. پ ن پ این لباساو پوشیدم کسی شک نکنه. داشتیم تو خیابون قدم می زدیم.زمین وتا چند سانت برف پوشونده.درختا هم که از فرط بیچارگی لباس ندارن.بدون پوششن.خودمو فشاردادم کتو محکم پیچیدم دورم تا گرمم شه.اها یه سوال کلیدی به ذهنم رسید: توکه گفتی اق داداشت زند نداره.
ببخشید خانوم باهوش چی باید می گفتم؟که داداشم ۲۰ ساله زنه داره اما زنش نمیدونه شوهر داره از قضا اون زنه خود جنابه. اها اینم حرفیه می شه روش فکر کرد.
سر جام وایسادم.برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد.دستم و کردم تو شالم سرم و خاروندم و پرسیدم:
اگر بخواد منو طلاق بده چی؟ اولا که اگر می خواست طلاقت بده تو این ۲۰ سال می داد.دوما اگر بده بدبخت می شه چون نصف اموالش مال توئه.
چی؟ بله.مهریه ات نصف اموالشه.
این تن بمیره.اقا بریم محضر من همین الان طلاق میخوام. هی هی هی .گفته باشم بخوای داداشمو اذیت کنی خونت حلاله.
__اوه اوه گرخیدم.بزن کنار هوا بخوریم.


خودمو تو اینه قدی نگاه کردم ماهان کم دلبر نیستی ها…لباس سفیدی که یقه اش کمی بازه و شلوار جین مشکی چسبون پوشیدم.مثل این اوا خواهری ها با عفه اومدم پایین هر دوتا شون روکاناپه درحال تماشای یه سریال بودن.که من ازش هیچی سر در نم اوردم چون به زبون ترکی حرف می زدن.کلا سواد مواد یخدی.رها با دیدنم لبخندی زد به کاناپه کنارش اشره کرد و گفت:
بیا فیلم قشنگیه. همونجا که اشاره کرده بود نشستم.مثل گوسفند مطیعم دیگه.مثل میمون بامزه.مثل گربه وحشی مثل گاو نفهم.مثل خر پروفسور(اینا رو با خودم نبودم ها ….با پسر همسایه بودم) اخمای رهام توهم بود.هیکل درشت. و قد بلند(بلند که چه عرض کنم.چناره)لباس مشکی که روش طرح یه اژدها بودو یه شلوار گرمکن.استین هاش و زده بود بالادستش زیر چونه اش بود و به تلویزیون نگاه می کرد… حالا می ریم تو کف ترسیم چهره: ابروهای پرپشت هشت.چشماش که همرگ چشمای کاوه است.ابی خیلی تیره.فکش چند تیکه است چونه کشیده که یه چاله کوچولو روش داره.بالای لبش بزرگتر و قرمز تره. خدا مرگم بده الان ده دقیقه اس زل زدم بهش.اونم یه نگاه عصبی کرد وگفت: چیه شاخ دراوردم؟
مگه باید شاخ دربیاری که نگاهت کنم.خوشگلی چشم افتاد بهت دیگه نتونستم چشم ازت بردارم. یادم باشه به بی بی بگم یه اسفند برام دود کنه.
اره در اولین فرصت ایجاد شده یه همچین امر مهمی و انجام بده که ممکنه چشت بزنم زشت شی. تا چشت دراد.
چش عمه ات دراد.(این و اروم گفتم). رها نگاهی به من انداخت و خندید.خب حالا می ریم تو نخ ترسیم چهره رها: موهای طلایی موج دار.چشمای روشن. بینی کوچیک لبای نازک و صورتی.گونه های برجسته. غرق در افکارم بودم که سمانه گوشی مو اورد: خانوم گوشی تون چند باره زنگ می خوره.
ممنون. ازم خجالت می کشه لابد چون عاشق یه دختر پسر نما شده خجالت کشیده.گوشی و گرفتم و جواب دادم: بله؟
سلام…خاونم خانوما…چطوری؟ شاهین توئی؟
خوب منو شناختی.بگو ببینم به پیشنهادم فکر کردی؟ هر دوتا شون به من نگاه می کردن.کمی خجالت کشیدم و گفتم: منکه جوابتو دادم.
خب باشه اون و بی خیال می شیم بیا یه کاری کنیم. چی کار؟
مطالبه ارثمونو می کنیم. تو هرکاری دوس داری بکن.من هیچکاری نمی کنم.
یادت باشه خودت نخواستی.چون خواهرمی خواستم کمکت کنم. قربونت تو زحمت نکش بچه ات میوفته.
گوشی و قطع کردنم رها پرسید:
کی بود؟ یکی از دوستام.ازم یه چیزی خواست که درتوانم نبود.
رهام از جاش بلند شد رو به رها گفت:
من میرم بخوابم فردا صبح کار دارم.رها جون شب بخیر. باشه داداش .برو بخواب.
منم که کشک.انگار نه انگار منم هستم.کلا این بشر چشم دیدن منو نداره..منم که همجوره مث۴ل کنه اویزونش میشم..صبر کن اق رهام از فردا میضشم سایه ات هرجابری میام دنبالت همچین بهت می چسبم که نتونی ازم جداشی.رها دستمو گرفت و پرسید:
به چی فکر می کنی. اینکه من چقدر ضایع ام.
چرا؟ هیچی فقط مثل کنه می چسبم به داداشت.اونم ادم حسابم نمی کنه.


با صدای الارم گوشی ام بیدار شدم….یه خمیازه ای کشیدم و به ساعت گوشیم نگاه کردم.اه من ساعت ۶ صبح بلند شدم که چی بشه.ای بر پدر اونی که ساعت و اختراع کرد.من می خوام بخوابم.
ایشش باید اماده شم تا دنبال این اعصاب قورت داده بیوفتم.خدایا به جای این همه زیبایی که به من دادی یه جو شانس می دادی گیر این ادم تخس روانی نمی افتادم.
با اکراه از جام بلند شدم.دست و صورتمو شستم یه مسواک زدم. ولباسامو پوشیدم.چه زور ساعت ۷ شد .خب عرضم به حضورتون یه شلوار شیش جیب …یه مانتو ارتشی.با یه شال سفید و یه کفش اسپرت.خب بریم به جنگ دشمنا.زرشک.
از نرده پله ها سرازیر شدم.رهام داشت صبحونه می خورد.رها هم هنوز بیدار نشده بود. رفتم تو اشپزخونه داد زدم:
سلاممم.وصبح بخیر بر اهل منزل. همه داشتند چپ چپ نگاه می کردند.بی بی ازهمه زودتر جوابمو داد: صبح توام بخیر.هزار ماشالله.چقدرم سحر خیزی دخترم.
لیوان ابمیوه رهام و سر کشیدم چشاش ۴ تا شده بود گفتم:
بی بی جون چه می شه کرد.باید صبح زود بیدار شیم بریم سر کار. کجا؟مگه کار داری؟
_بــه.بله بی بی با اقا رهام میرم.
رهام متعجب بود متعجب تر پرسید:
با من کجا میای؟ ببخشیدا.من نیومدم اینجا تربچه خورد کنم.من بادیگارد شمام هرجا شما برین میام نه بی بی؟
خب اره دخترم. دیدی؟
با ابرو به بی بی اشاره کردم.از جاش بلند شد منم دنبالش بلند شدم.یه کت اسپرت و یه شلوار جین پوشیده بود.یه پالتوی مشکی بلندم از روی کتش پوشیده بود. دید نه کنه تر از این حرفام در ماشین و باز کرد سوارد شد.وای عجب ماشین توپی داره.پریدم تو ماشین صندلی هاش هم خیلی نرمه.لم دادم.ازم پرسید:
راحتی؟ اره خیلی باحاله اسمش چیه؟
جنسیس کوپه. لا مذهب رنگ قشنگی هم داره.رزد خیلی بهش میاد رنگ های دیگه نداشتن؟
پیاده شو من کار دارم. خب منم کار دارم.کار من توئی تا موقعی هم که قرار داد تموم نشه هرجا بری میام.
ماشین و روشن کرد هرکاری کردم نتونستم کمربندشو ببندم.
یعنی تو واقعا اینقدر دهاتی؟یه کمربندم نمی تونی ببندی؟ دوباره اون بغض اومد سراغم.اره من دهاتی ام چون بابات منو بزرگ کرد.اقا چرا حق انتخاب با خودم نبود چرا ؟من اگر پیش پدر خودم بزرگ می شدم خیلی برام بهتر بود.اینقدر زجر نمی کشیدم.هعیییی. کمربند و برام بست وم راه افتاد یه اهنگم گذاشت: خیره شدم، به اون روزا /به خاطراتِ خوب و بد غصّه نخور ، دلم آخه / از تو خطایی سر نزد آهای غریبِ بی وفا / ببین چی آوردی سرم چطور میتونم عشقتُ / این روزا از ، یاد ببرم! نگفتی از چی دلخوری / دلت بهونه گیر شده نگفتی با کی دمخوری / چشمِ تو از من سیر شده! شبا خیالِ عشقی پاک / رفیقِ رویای منِ یه ذرّه شبیه تو نیست / اون همه دنیای منه یبه ، آهای غریبِ بی وفایی / دلم پره ازت خدایی چی دارم از تو جز جدایی دیگه نمی شناسی منو / قلبِ تو مالِ مردمِ اینکه می گم عاشقتم / برای بار چندمِ دوست نداری دعا کنم / یه روز به بن بست بخوری از یکی از بدتر از خودت / یه روزی رودست بخوری راهتُ کج کردی برو / بی مهری علاجِ توئه هرکی که مهربونی کرد / فکر نکن محتاجِ توئه! گوشه ی خاطراتتم / یادی ازم نکن برو میری تو از شرم چشام / سرتو خم نکن برو غریبه ، آهای غریبِ بی وفایی / دلم پره ازت خدایی چی دارم از تو جز جدایی به مردم تو خیابون نگاه می کردم هرکدوم از اینا یه زندگی برا خودشون دارن.شاید زندگی یکیشون مثل من باشه. اخخ سوراخ شدم.با انگشتش زد تو بازوم وگفت: هی تو؟کجایی؟پیاده شو.
هی تو کلات.من اسم دارم. از ماشین پیاده شده.فکر کنم اینجا کارخونه اشونه. به اطراف نگاه کردم حیاط خیلی بزرگی داشت.در بزرگ نرده ای که از اینورش اونورش پیداست.. یه عالمه قوطی رنگ و باماشین های خاصی می بردن داخل یه ساختمون که بازم فکر می کنم انبارشون باشه. وارد ساختمون بزرگی شدم که تو ضلع غربی کارخونه قرار داشت. چند تا اتاق تو ساختمون بود.منشی از جاش بلند شدو به رهام سلام کرد.رهام هم جوابشو داد و بدون توجه به من وارد اتاقش شد منم این وسط کنف شدم. رفتم جلو به منشی که زن جونی بود دست دادم و گفتم: ماهان هستم.بادیگارد اقای راد.
خوشبختم.منم فرنوشم. به صندلی اشاره کرد که بشینم.مشغول کاراش بود منم داشتم تماشا می کردم.که تلفنش زنگ خورد.: خانوم به اقا کریم بگو برام یه چای بیاره.
نیستن امروز نیومد یخواین براتون بیارم. نه شما کارتون و انجام بدید به خانوم احمدی بگید بیاره.
مرض و خانوم احمدی .یارتاقان بزنی.جیز جیگر بزنی.من نمیارم.نمیار.نمیارم.عقده ای.
با اکراه ازجام بلند شدم رفتم تو ابدار خونه.یه اتاق کوچیک که یه میز دراز و چند تا صندلی پشتش قرار داشت با یه سماور گنده و یه سبد لیوان.از قدیم گفتن :
زپلشک اید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در اید. این شر حال من در این موقعیته.باید چایی دم کنم.سماور و پر از اب کردم. و روشنش کردم تا جوش بیاد.رهام عصبانی اومد داخل پرسید: اومدی چای بسازی؟
بله. چی؟
خب چای باید دم کنم دیگه از اسمون که چای نمی باره. یه چای براش ریختم و بردم دادم کوفت کنه کمتر جوش بزنه.خودمم پشت میز خوابم برد.چشمامو که باز کردم یه نفر و دیدم که کنارم نشسته بود.فکر کردم خواب می بینم خمیازه کشیدم و چشمامو بستم دوباره باز کردم.داشت می خندید .نه مثل اینکه واقعیته.از جام بلند شدم و با یه ببخشید رفتم کنار فرنوش نشستم.دوباره خوابم گرفته بود که صدای گوشی خواب و از سرم پروند: الو؟
شاهینم.ماهان یه لحظه گوش کن چی میگم. خمیازه ای کشیدمو گفتم : بگو کاکو می شنوم
من بیخیال پولا و انتقام می شم.اما از خونه اون پسره بیابیرون.من به اون مشکوکم.از کجا معلوم نخواد ازت انتقام بگیره. شاهین خان عزیز.زندگی من به خودم مربوطه تو نگران زندگی خودت باش.
ماهان بیا من خودم قول می دم نذارم کسی بهت اسیبی برسونه. تنها کسی که می خواد به من اسیب برسونه توئی.چرا دست از سرم بر نمی داری؟ولم کن دیگه.من هیچی از تو نمی خوام.
دوباره اون صفت گاوی اش و بروز داد و بدون خداحافظی قطع کرد داشتم با خودم حرف می زدم:
اخه تو که بلانسبت خودم.هفت پشتت گاوه.بوزینه می خوای از من مراقبت کنی؟ ویرایش توسط صحرا۷۱ : ۱۹ تیر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۱ بعد از ظهر تا سر فرنوش گرمه چهره اش و ترسیم کنم.خب اول از همه تپله صورت تپلی هم داره.ابروهای تتو شده.ارایش غلیظ.موهاش و بالا بسته بود مقنعه مشکی هم روش گذاشته.باچشمای درشت. داشتم به چهره فرنوش دقت می کردم که یکی کنارم نشست و پرسید: دوست پسرت بود؟دوسش داری؟
جـــــــان؟برگشتم به یارو نگاه کردم.همون بود که تو ابدارخونه من و به تمسخر گرفته بودو بهم می خندید.یه اخمام و تو هم کردم.
اصلا باشه تو رو سننه؟بچه پرو منم پرسیدم:
چرا نکنه شما بنگاه عشق و علاقه دارید؟یا دلال محبتید. کمی جا به جا شد فکر کنم انتظارشو نداشت. موهای بلندی داشت یه بافت طوسی هم پوشیده بود که بهش میومد.چشماش هم رنگ چشمای من بود .لبخند کجی زد و گفـت: نه.
به فرز باشه.چه فرقی به حال شما داره چی شده بود؟
اسفالت.تنهایی؟کسی باهات نیست؟ نه من کسی و تو ایقان نمیشناسم.تنها اومدم کوه.
خوشبختم .ماهان هستم.میخوای با ما بیای؟(برا خودم مهمون دعوت میکنم.) بله ممنون.منم شارل هستم.
به سمت بچه ها که یه گوشه وایساده بودن وبه ما نگاه می کردن رفتیم و گفتم:
بچه ها ایشون شارل هستند الان باهاشون اشنا شدم. سرعت دوست یابی حال می کنید؟تنهاست با ما بیاد؟هاهاهاها؟؟؟؟؟ رها رفت جلو دست داد و گفت: من رها هستم.(به رهام اشاره کرد)برادرم رهام وایشونم دوستمون پارسا.
خوشبختم. در طول راه منو رها با شارل حرف می زدیم.پارسا و رهام هم جلوتر راه می رفتند.تقریبا به بالای کوه رسیده بودیم همه گی روی پارچه ای که رها پهن کرد نشستیم.پارسا پرسید: شنیدم خوب می جنگی.
اشتباه شنیدی .من عالی می جنگم. یه کم خودتو تحویل بگیر.
باشه چون تو گفتی. بایه مسابقه سه نفره چطوری؟
با رهام و هستم ولی با تو نه ناکار میشی منو میبرن هلفدونی. تو نگران اون نباش.
این رهام چلغوز بود که پرید وسط حرفم.ور پریده.تورو چه به این کارا.زل زدم تو چشاش و گفتم:
من پایه ام.قرعه کشی میکنیم دونفر اول با قرعه کشی می جنگند برنده با باقی مونده بازی می کنه. شارل هیجان زده پرسید: ماهان تو می تونی بجنگی؟
داداشت و دست کم گرفتی قرعه کشی و انجام دادیم.دونفر اول پارساو من افتادیم. بعد از مسابقه ما هرکس که پیروز بشه با رهام می جنگه.من از همین الان می دونم پیروزی از ان من است.هاهاهاهاها…. مسابقه رو داشته باشید. به سخره تکیه داده بودم.پارسا در حال گرم کردن خودش بود.الهی چقدر داره تلاش می کنه.حالا مگه این مسابقه چقدر براش ارزش داره.حتما می ترسه به من بباز ابروش بره.همینطور خیره نگاهش می کردم که دستشو زد زیر سینه اش و گفت: اگر پشیمون شدی بگو.
شتر درخواب بیند پنبه دانه. رها درحال تشویق کردن من بود.رهام بی تفاوت نگاه می کرد. چند نفری دورمون جمع شده بودند.روسری مو محکم پشت سرم بستم.پارسا این طرف اونطرف می رفت. خندیدم. حتی رهام هم خنده اش گرفته بود. اولین بار بود می دیدم از ته دل می خنده.. لبخند قشنگی داشت کاش بتونم همیشه بخندونمش.کاش همیشه خندون باشه. داشتم به رهام نگاه می کردم که پار سا نامردی کردو زیر پامو خالی کرد.پخش زمین شدم.جمعیت اطرافمون بیشتر شدند. خم شد و پرسید: چیزیت شد؟
یه مشت نثار فکش کردم. دهنش و گرفت. پاشنه پامو محکم روی پاش گذاشتم.پاش و با دستش گرفت ارنجم و رو کمرش فرود اوردم.جلوم زانو زد. دوید سمتم مشتش و اورد بالا از زیر دستش فرار کردم یه لگد به کمرش زدم.دوباره برگشت که با زانوم زدم تو شکمش.افتاد زمین به سخره تکیه دادم.و گفتم:
منکه گفتم با بچه ها نمی جنگم. رهام رفت سمتش و با کمک اون از جاش بلند شه لبخندی زد اومد جلو تا دست بده. دستمو گرفت هلم داد که افتادم تو بغل رهام. چشماش عصبانی نشون میداد لابد براش سخت تموم شد که به یه دختر ببازه.خو جنبه نداری نمی جنگیدی. پرسیدم: تو که جنبه باختن نداری چرا منو به مبارزه دعوت کردی؟
بی عرضه الکی ادعا می کنه.پهلوون پنبه.داشتم می رفتم پیش رها که پارسا پرسید:
چرا داری می ری ؟خانوم برنده؟مگه نباید با رهام بجنگی؟ اخرین باری که با یکی جنگیدم بی جنبه بازی در اورد.یادته که؟
ولی من می خوام مبارزه کنم.نکنه ترسیدی؟ رهام بود که داشت تحریکم می کرد.برگشتم یه لگد به کمرش زدم که پام و گرفت. منو یه دور تو هوا چرخوند و محکم زدم زمین.اخخخ دردم گرفت.پارسا می خندید.بخند عقده ای خودت که نتونستی کاری بکنی . از زمین بلند شدم خواستم با مشت بزنم تو دهنش که دستم و گرفت و پیچوند.اینقدر درد داشتم که نشستم روزمین: اخخخ اخخ دستم.دستم.
دستم و ول کرد رفت عقب داشت می خندید.می خندی؟ باشه… زیر پاش و خالی کردم خورد زمین یه پام روی زمین بود یه پام روی گلوش بود. دستش و به علامت تسلیم به هوا برد همه اطرافیانمون مخصوصا دخترا جیغ و هورا می کشیدن. اومدم از روش بلند شم که بازو هام و گرفت من و انداخت رو زمین و خودش روم نشست.{
بهم گفـت:
خب حالا داد بزن بگو من باختم….طوری که همه بشنون. عمرا.
یه مشت خاک از روی زمین برداشت و گفت:
یا همین الان می گی.من ماهان احمدی اعلام باخت می کنم یا این خاک و می ریزم تو دهنت… داشت جدی نگاهم می کرد.یعنی واقعا می ریزه؟اینقدر ازمن متنفر هست که بخواد بریزه تو دهنم یه نگاه به اون انداختم یه نگاه به مردم.ارزشش ونداره دهنم خاکی بشه. هعیییی.دادزدم: من ماهان احمدی اعلام باخت می کنم.خوب شد؟
با انگشتش زد رو نوک بینی ام و از روم بلند شد.نامرد حتی کمکم نکرد از جام بلند شم.مردم داشتند متفرق می شدند.
پیش شارل نشستم گفت:
مسابقه عالی بود. ممنون.اما اگر یه نفر جر زنی نمی کرد الان من برده بودم.
رهام چپ چپ نگاهم کرد .پارسا هم که معلومه تو دلش عروسی برپا کرده. رها دستش و به شونه ام زد و گفت:
بی خیال این رهام همیشه جرزنی می کنه. رهام به من نزدیک تر شد دستش و انداخت دورم یه تای ابروش و انداخت بالا تو چشمام نگاه کرد و گفت: خودش که اینطور فکر نمی کنه.نه خانوم بادیگارد؟
انچه عیان است چه حاجت به بیان است؟من برنده بودم. یه سوسک و انداخت روی پام با جیغ بلندی از جام بلند شدم و شلوارم و تکون دادم. همیشه از سوسک ها و موش ها بدم میومد.ایشش.سوسکش اسباب بازی بو می گم… این بچه سوسول سوسک واقعی تو دستش نمی گیره.ادمت می کنم . اب معدنی و روسرش خالی کردم. از جاش بلند شد و پرسید: چه غلطی کردی؟
از بس حموم نمی ری بوی گند گرفتی گفتم یه حمومی بکنی خوبه برات. وایستا الان درستت می کنم.
افتاد دنبالم داشتم می دویدم که با یه دستش کمرم و گرفت اماسنگ زیر پام لیز خورد و افتادم زمین.پام بد جوری درد می کرد مچ پام و ماساژ دادم.شارل پام و گرفت بعد از معاینه گفت:
چیزی نیست.خوب می شه. رهام خم شد و پرسید: حالت خوبه نمی خوای بریم بیمارستان؟
نه حالش خوبه. این شارل بود که به جای من جواب داد .از جام بلند شدم دستم و انداختم روی شونه شارل .گفتم الان رهام می گه من خودم می برمت اما سب زمینی تر از این حرفا بودبه شخصیت اقا برنخورد که دارم از شارل کمک می گیرم؟این اصلا شخصیت داره؟ درخواستم نکرد که کمکم کنه. هر چی نباشه من زنشم باید یه غیرتی چیزی داشته باشه اما حتی ناراحتم نشد. کنار رها نشستم پارسا اشاره ای به مچ پام کرد و گفت: می بینم خانوم بادیگارد مجروح شدن.
من عادت دارم.همیشه تو باشگاه پام در میرفت چند بار مچ پام شکست اما من قوی تر از این حرفام تا فردا خوب میشم. بر منکرش لعنت.(منظورش خودشه.)
شارل سرش و انداخته بود پایین و داشت فکر می کرد نمی دونم داره به چی فکر می کنه.کمی جابه جا شدم و ازش پرسیدم:
شارل شغلت چیه؟ بیزینس فعلا. اما شغل اصلی م دکتق زنانه.
چجوری به این خوبی فارسی حرف می زنی؟ چون مادقم ایقانیه.
رها ذوق زده شد.دستاش و به هم زد و پرسید:
زن چی؟زن نداری؟ عجب بابا رو رو برم الان می گه دختره برای شوهر هل هل میزنه.شارل جواب داد: نه هنوز.ولی می خوام همسقم ایقانی باشه.مثل مادقم کدبانو باشه.
اوخی…می خواد مثل مادرش باشه.اخه مادرت که مال احد دقیانوسه الان کی مثل مادرت پیدا می شه؟اینجوری امثال من باید یه دبه برا خودشون دست وپاکنند.
ساعت ۱ شده.همه رفتند سمت ماشین من موندم و این وسایل شارل کمکم کرد تا وسایل و جمع کنم.الهی خوبه مهمون ما بود…تازه من خودمم مهمون بودم.حالا مارو گذاشتند تا وسایلشون و جمع کنیم.شارل کیف من و سبد و کیف خودش و برداشت.منم زیر انداز مون و برداشتم….
به نظرم ادم خیلی خوبی اومد.مهربون.هم ونوع دوست و خیلی بامزه.قیافه و هیکل خوبی داشت البته هیکلش مثل رهام نبود ولی به قیافه اش می خورد.کنار ماشین وایسادیم وسایل و گذاشتم رو زمین شماره ام و به شارل دادم.با بقیه خداحافظی کرد و به سمت بی ام و مشکی رفت راننده در و براش باز کرد.عجب دکو پزی داشت؟ کلاس و برم. داشتم سوار ماشین می شدم که پارسا با کنایه گفت:
خیلی به دلت نشست نه؟از رفتنش ناراحت شدی؟ اخه چقدر این بشر می تونه پررو باشه. این سیب زمینی هم که شوهرمه کاری به کار من نداره.تو چرا ور ور می کنی؟باید حسابش و بذارم کف دستش.جواب دادم: پارسا خان.هیچ خوشم نمیاد کسی تو کارام دخالت کنه.حد خودت و بدون.دفع بعد اینطوری باهات حرف نمی زنم.منو که می شناسی میزنم کتلتت می کنم.یهو چش باز می کنی می بینی کتلت شدی.
پارسا کمی من من کرد معلوم بود انتظار همچین چیزی و نداشت. گفت:
چرا ناراحت شدی من… پارسا ول کن…
این صدای رهام بود که داشت با پارسا حرف می زد. بازو ش و کشید و باخودش سوار ماشین شد.فکر کرده منم مثل بقیه ام که وایسام و بر و بر نگاش کنم. هرکس با من در افتاد ور افتاد.


تو اشپزخونه درحال صبحونه خوردن بودم.بی بی هم که همش غذا به ناف من می بست حالا نمی گه من چاق شم رهام می ره عاشق یکی دیگه می شه.نه که همین الانش هم عاشق منه؟.دهنم پر از غذا بود داشتم افکار واهی وکه تو ذهنم بود و سروسامون می دادم که رهام وارد شد.ماشالله هزار ماشالله عجب شوهر خوش قد و قامتی دارم.باید برم پیش جادو گر یه وردی چیزی بخونه این عاشق من شه.
یه لیوان ابمیوه رو سر کشید.یه شلوار و لباس سفید پوشیده ساک ورزشی هم دستش بود.هنزفری هم روی دوشش قرار داشت.
بهم گفت:
امروز نمی خواد بیای نمی رم کارخونه.می رم باشگاه. ای ول.پس منم برم .از جام بلند شدم درحالی که می دویدم به سمت اتاقم گفتم: دو دقیقه صبر کن.الان میام.
تند تند لباسام و عوض کردم.یه گرمگن و لباس مشکی با مارک ادیداس(از این قلابی ها)پوشیدم ساکمم برداشتم.از روی نرده ها قل خوردم.اخخ.نزدیک بود بخورم زمین.کلاه و گذاشتم سرم و گفتم.بریم.دهنش باز موند.دهنش و جمع کرد وپرسید:
کجا بریم؟(با دست به لباسام اشاره کرد)اینا چیه؟ منم میام خیلی وقته باشگاه نرفتم.اینا هم لباسه.حالا بریم؟
مگه تو قبلاهم باشگاه مردونه رفتی؟ د بیا؟خب معلومه.البته قدیما. استتار می کردم با رضا می رفتیم خیلی حال می داد.
نه خیر اینجا مثل اونجا نیست.رییسش بفهمه تو دختری پدرمون و درمیاره.تو بمون خونه من خودم می رم. اگر من و نبری خودم می رم.
گفتم که نه.به خرم می گفتم تا الان فهمیده بود.. به حرفش توجهی نکردم ساکم و از رو مبل برداشتم به سمت در رفتم واز سالن خارج شدم.حالا می میره من و ببره.عقده ای چی می شه مگه؟داشتم از پله ها می رفتم پایین که دستم و کشید.برگشتم تو چشماش نگاه کردم.هاله ای از اشک روی چشمم و پوشونده بود.گفت: گفته باشم حق نداری دنبال من بیای ها…
دنبال تو نمیام. می رم همون باشگاه قدیمی که می رفتم. لپش و باد کرد و نفسش و محکم داد بیرون.فشار دستش روی بازوم بیشتر شد. به سمت ماشین هلم داد و گفت: تا پشیمون نشدم سوار شو.
اخ جون. باید تا پشیمون نشده سوار شم .دستش و محکم روی فرمون گذاشته بود با حرص دنده عوض می کرد.بیخیال اون شدم و به بیرون نگاه کردم.برف میومد بدجورالبته بارون هم میومد..اوخی برف ها که به زمین می رسیدن اب می شدن.تو خیابون ملا صدرا وایساد باشگاه…هیربد…میربد…یه چیز تو این مایه ها. واییییی که چقدر بزرگه.کف کردم.الانه که فکم بخوره زمین.باشگاهی که من قبلا می رفتم نصفه این باشگاه هم نمی شد.هر دستگاهی که فکرش و بکنی داشت محو سالن شده بودم که یه نفر نزدیک شد: سلام رهام خان چه عجب از این ورا؟؟؟؟
یکی بیاد فک من و از رو زمین جمع کنه…هیکل و برم.بالا تنه اش از پایین تنه اش گنده تر بود. بازو داشت اندازه کله من. لباس هم تنش نبود.استغفرالله این دوجنسه است؟چه سینه های …خدایا توبه…داشتم هر هر می خندیدم که رهام پام و لگد کرد.خودم و جمع و جور کردم.به مرد لبخندی زدم.رهام
جوابش و داد:
راستش این مدت درگیر بودم. این اقاکوچولو معرفی نمی کنی؟
چرا چرا.اسمش ماهانه.لاله نمی تونه حرف بزنه.پسر عمومه. لال هفت جد و ابادته.لال عموته.لال عمه اته.اورانگوتان زبون دارم قد هیکلم اونوقت می گه لاله. هیف که نمی تونم کاری باهات داشته باشم واگرنه ادمت می کردم. مرده غول پیکر دستش و به سمتم دراز کرد و گفت: امین هستم.
منم مآمون هستم برادرت همون که می کشتت.به طرز فجیعی.بهش دست دادم.اخخخ جون مادرت دستم شکست عجب زوری داره یارو.
ادامه داد:
اشکال نداره.غصه نخور برادر منم نمی تونست حرف بزنه الان مثل بلبل حرف می زنه.با یه مقدار تمرین الان خوب می تونه حرف بزنه. خو من و سننه؟به من چه داداشت لال از دنیا نمی ره؟ ولی از حق نگذرم مرد خوبیه. دادا هیکلت من و سقط کرده. لپم و کشید. رو به رهام گفت: چه ریزه میزه و با مزه اس مثل دختراست.نکنه دختری کلک؟
هیچی لو رفتیم.الانه که بریم دادگاه محاکمه بعد هم اعدام به جرم تغییر چهره.البته تغییر چهره اعدام نداره.رهام هم نگاه نگرانش و به من دوخت. قبلا هم تو این موقعیت گیر کرده بودم اما مثل الان استرس نداشتم. لبخندی زدم که اگر نمی زدم سنگین تر بودم.رهام تشکر کرد ودستم و گرفت به سمت ترد میل برد.چند دقیقه ای رو ترد میل می دویدم.بعد از ترد میل روی دوچرخه ثابت نشستم.به به چه راحت و باحاله. چند لحظه استراحت کردم. دیدی چی شد اب نیاوردم.
با اشاره یه چیزایی به رهام گفتم که نفهمید.
پرسید:
چی می گی نمی فهمم؟ داشتم پانتومیم بازی می کردم.دستم و مثل شیشه اب درست کردم جوری نقش بازی کردم که دارم اب می خورم. اما خنگ تر از این حرفا بود.امین بایه شیشه اب اومد سمتم وگفت: خب تشنه اشه منم فهمیدم دیگه.
نگاه تشکر امیزم و بهش دوختم اب و سر کشیدم.سلام بر شهید کربلا.بیا این کاکو ما هم فهمید من تشنه ام تو اسگل متوجه نشدی.یه دفعه از دهنم در اومد:
دمت گرم دادا. خاک عالم تو سر من نه تو سر رهام که به این گفت من لالم اخه کجای من لاله؟ نه شانس اوردم خدا رو هزران مرتبه شکر که هنزفری تو گوشش بود و اهنگ گوش می داد واگر نه الان خونم حلال بود. رهام نفس راحتی کشیداومد جلو بازوم وگرفت تو دستش و فشار داد: یعنی تو نمی تونی یک ساعت لال مونی بگیری؟
سرم و تکون دادم به علامت (می تونم).ولم کرد و به سمت دوچرخه خودش رفت.من هم سوار دوچرخه شدم و شروع به پا زدن کردم.عرق از سرو کولم می ریخت باید یه دوش بگیرم اینطوری نمی شه. رهام دوشش و گرفت و اومد.
رو یه برگه که از امین گرفته بودم نوشتم:
من که نمی تونم اینطور بیام باید دوش بگیرم. حالا دوش و بی خیال شو بیا بریم.
نه من باید دوش بگیرم. ماهان اونقدرا هم بد نیست.
ای بابا من دوش نگیرم کهیر می زنم(خالی بستم کهیر کیلو چند؟) تو من و کشتی .باشه برو دوش بگیر من دم درمراقبم کسی نیاد تو.
باشه. در عرض چند ثانیه پریدم تو حموم. شیردوش و باز کردم و رفتم زیر دوش صدای رهام اومد: چی کار می کنی؟بیا دیگه.
وایسا دودقیقه نمی شه. اومدم این تو. نمی خوای غسل کنی که لابد شامپو هم می خوای بزنی؟
چقدر نق نق می کنی.دارم میام.حوله و بده. حوله رو از بالای در انداخت داخل .خودم و خشک کردم.و گفتم: حالا لباسام و بده.
بیا بیرون بپوش. دیوونه شدی.اگر من و اینجوری ببینن کارم ساخته است بدو.
لباسام و تک تک از بالای در حموم انداخت داخل.زمین خیس بود نمی تونستم لباسام و درست بپوشم. اخیش بالاخره لباسام و پوشیدم.یه شلوار پارچه ای مشکی.یه لباس سفید.و یه جلیقه هم از روش پوشیدم.
از تو حموم اومدم بیرون رو به رهام گفتم:
کلاهم.کلاهم کجاست؟ حالا بی خیال کلاه شو بیا بریم.
نه نمی شه.من باید کلاه بذارم. دستم و کشید و درحالی که می برد داخل سالن گفت: حوصله لوس بازی هات و ندارم.
موهام خیس بودوبه هم چسبیده.یه مقدارشم ریخته بود روی چشمم. وارد سالن که شدیم همه چپ چپ نگاه می کردند.رهام کلاهم و از رو صندلی برداشت گذاشت روسرم.
نــــه…شاهین اینجا چی کار می کنه؟نکنه چیزی به امین بگه؟از این بشر هر کاری بر میاد.بد جور بدی بهم نگاه می کرد.غلط نکنم یه اتیشی سوزونده که داره اینجوری نگاهم می کنه.امین خیلی عصبانی بود .
دوید دنبالمون داد زد:
مگر دستم بهتون نرسه. رهام دستم و محکم گرفت و به سمت در ورودی دوید داشتیم فرار می کردیم.یعنی امین اینقدر ناراحت شد که داره میاد دنبالمون؟؟نفس بریده بودم.چرا دست بردار نیستند. با رهام وارد کوچه تنگی شدم.تو روزنه ای بین در یه خونه دیوار خونه پنهون شدیم.نفس نفس می زدم.چسبیده بودم به در رهامم به من چسبیده بود. گفتم: اونا…
داشتم حرف می زدم که رهام دستش و رو دهنم گذاشت خودش و بیشتر بهم چسبوند.سرش به گوشم چسبیده بود منم حساس نفساش به گوشم می خورد ققلکم میومد.یه کم سرمو چرخوندم.دستش هنوز روی دهنم بود اما به چشمام نگاه می کرد.
صدای امین اومد:
اشغالا.بالاخره گیرتون میارم. این چی می گفت مگه ما چیکار کردیم که داشت فحش می داد.همچین رفتار می کنه انگار ننه اش و به قتل رسوندیم. بعد از رفتن امین رهام دستش و از رو دهنم برداشت.یه نفس عمیق کشیدم و پرسیدم: این چرا اینقدر عصبانی بود؟
نمی دونم یه پسره که کنارش وایساده بود گفت تو دختری بعدم این نقشه من بوده تا باشگاهش و جلوی بقیه بد جلوه بدیم. شاهین مگر دستم بهت نرسه.معلومه شیر حلال نخورده. راستی اونکه از من بزرگتره اما مامانم قبل از من بچه ای نداشته.بچه انا هم که نیست چون اناخودش گفت بچه دار نمی شه.پس یا مادرش یه زن دیگه نیما(بابام)بوده.یا استغفرلله ولش کن بهش فکر نکنم بهتره. روهام با انگشتش زد رو پیشونیم گفت: کجایی ازت یه سوال پرسیدم.
چی؟ حالا ماشین و چیکار کنیم؟ فکر کنم اون ورا ببیننمون پدرمون و در میارن.
یه نگاه به مغازه لباس فروشی انداختم.یه نگاهم به رهام انداختم.یه لبخندی زدم.اما رهام گیج شده بود ازم پرسید:
چیه؟؟؟ پول همراهته؟؟
پولا تو ماشینه. ای بترکی.
وارد لباس فروشی شدم.مقابل فروشنده مغازه که خانوم مسنی بود وایسادم رهام هم به دنبالم وارد مغازه شد.داشت حساب کتاباش و انجام می داد.
رو به فروشنده گفتم:
سلام خانوم یه خواهشی ازتون داشتم. چی شده پسرم.
زرشک.حالا که باید دختر باشم پسرم.یه قطره اش از گوشه چشمم جاری شد(اشک تمساح ریختم)جواب دادم:
چند نفر دنبالمونن.می خوان گروگان بگیرنمون.از حرف هاشون فهمیدم.باید از دستشون فرار کنیم اما ماشینمون بد جایی پارک شده.من چیکار باید انجام بدم. __۵ دقیقه چادرتون و بهم قرض بدید. همین؟
بله. از روی صندلی کنارش یه چادر برداشت و به سمتم گرفت.چادر مشکی کلفتی که نقش گل چهار برگ روش داشت.لبخندی زدم و چادر و از از دستش گرفتم. گفت: چادر خودمه.
واقعا ممنونم. چادر و به سمت رهام گرفتم چند لحظه ای بهم نگاه کرد.گردنش و کج کرد و پرسید: چرا داری می دی به من؟یعنی من باید چادر بذارم؟
پ ن پ بیست سوالیه میخوام اسم این چادر و بدونم…خوب معلومه تو باید چادر بذاری من که رانندگی بلد نیستم تو برو ماشین و بیار. چند لحظه ای مکث کرد بعد که دید چاره ای نداره با حرص چادر و از تو دستم کشید. انداخت رو سرش و جلوی صورتش و پوشوند.خیلی با مزه شده بود قدش هم که بلند چادر براش کوتاه شده بود.پاهاش از زیر چادر زده بود بیرون.من و فروشنده بهش می خندیدیم و مسخره اش می کردیم. از مغازه که خارج شد خانوم فروشنده ازم پرسید: می دونه که دختری؟
چشام ۴ تا شد.فهمید دخترم؟مگه این به من نگفت پسرم؟چرا الان می گه من دخترم؟ تو چشماش نگاه نکردم سرم و انداخته ام پایین جواب دادم:
_
می دونه.
پس چرا خودت و مثل پسرا در اوردی؟ چون چند نفر می خوان گروگانم بگیرن منم تغییر چهره دادم منو نشناسن.
ایول…عجب خالی بستم.. .خب چی می گفتم؟که می خواستم برم باشگاه ورزشی مردونه برای همین تغییر چهره دادم که خصوصیتم رویت نشه…سرش و تکون داد. دوباره مشغول رسیدگی به حساب هاش شد.چند دقیقه ای گذشت که رهام وارد مغازه شد درحالی که ادای زن ها رو درمیاورد دستاشم تکون می داد گفت:
خانوم خیر از جوونی ات ببینی که زندگی من و این بچه رو نجات دادی؟ایشالله هرچی از خدا می خوای بهت بده.ایشالله پیر شی ننه.حجاب چه چیز خوبیه از این به بعد چادر می ذارم.صد درصد… فروشنده بلند بلند می خندید. رهام چادر و از سرش بردشت تا کرد و رو به فروشنده گرفت و گفت: ممنون بابت لطفتون.
فروشنده چادر و از رهام گرفت. داد دستم و گفت:
بیا دخترم.خوب نیست بدون روسری بری خونه این چادر و بذار سرت برو خونه. دستم و به سرم کشیدم.پس کلاهم کجاست؟من مطمئنم کلاه رو سرم بود.خود رهام کلاه و بهم داده بود… چادر و ازش گرفتم و انداختم روی سرم جلوی اینه قدی خودم و دیدم خیلی بهم میومد.چادر قشنگی بود.فروشنده یه روسری هم بهم داد روسری وهم گذاشتم … روسری نارنجی بود چادرم و درست کردم. رهام از تو اینه بهم نگاه می کرد وقتی دید دارم بهش نگاه می کنم روش و برگردوند وبه خانوم فروشنده گفت: بازم ممنون بابت لطفتون.ماهان من تو ماشینم.
از مغازه خارج شد.فروشنده نگاه خاصی بهم انداخت لبخند معنا داری زد و پرسید:
این پسره چرا اینطوری کرد؟ نمی دونم شاید ازم بدش میاد.
من که فکر نمی کنم.بیشتر داره ازت فرار می کنه. شاید…خانوم واقعا ممنونم.این روسری و چادر خیلی قشنگن.
قابل تو رو نداشت. از مغازه اومدم بیرون. رهام تو ماشین جلوی کوچه نشسته بود.رفتم به سمتش و سوار شدم هنوز درو نبستم راه افتاد.منگول وای می ایستادی بشینم بعد راه بیوفتی.کلا می خواد کنفم کنه.عقده ای.کنار خیابون نگه داشت روش و کرد سمتم و پرسید: اون پسره از کجا می دونست تو دختری؟
من چه می دونم؟ می دونی…یا همین الان واقعیت و می گی یا دیگه پات تو خونه من نمی ذاری.زود باش.
خب…اها اره… یکی از دوستای قدیمم بود که ازم کینه به دل داشت. دوست پسرت بود؟الان هم رابطه ای باهم دارید؟
نه دوست پسرم که نیست .رابطه امون یه جور خاصیه که توضیحش سخته. می شنوم.
ول کن دیگه. هر جور راحتی…اصلا به من ربطی نداره هرغلطی دلت خواست می تونی انجام بدی.
ایشش.مردشور ریختت و ببره.یابو.بی غیرت.سیب زمینی.دریغ از یه جو غیرت.مردتیکه انگار نه انگار من زنشم.مرد هم مردای قدیم حداقل غیرت داشتند این چی؟حتی براش مهم نیست زنش چی کار می کنه. باکی حرف می زنه؟باکی می گه؟باکی می خنده؟
هنزفری و گذاشتم تو گوشم و چشمامو بستم.به اهنگ امین حبیبی گوش دادم.
اهنگش قدیمیه ولی خیلی دوسش دارم.
تو یه شیرینی تلخی واسه قلب نیمه جونم
توی این ترانه هایی که برای تو می خونم
تو یه شیرینی تلخی توی خاطرات دورم
تو تموم لحظه های دل ساکت و صبورم
تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من
تو یه آه سینه سوزی توی گرمای تب من
تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام
تو یه عشقی که بریدی من و از دل بستگی هام
کجایی عزیز من بی تو من یه لحظه خوشی ندارم
کجایی که بی تو من غصه می خورم تلخ روزگارم
تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم
بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکی رو دارم
تو یه شیرینی تلخی واسه قلب نیمه جونم
توی این ترانه هایی که برای تو می خونم
تو یه شیرینی تلخی توی خاطرات دورم
تو تموم لحظه های دل ساکت و صبورم
تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من
تو یه آه سینه سوزی توی گرمای تب من
تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام
تو یه عشقی که بریدی من و از دل بستگی هام
کجایی عزیز من بی تو من یه لحظه خوشی ندارم
کجایی که بی تو من غصه می خورم تلخ روزگارم
تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم
بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکی رو دارم


هی تو بلند شو دیرمون شده. هی تو کلات… بذار بخوابم.
دیشب سردرد داشتم تا ساعت ۳ بیدار بودم.به زور خوابم برد. حالا که یه روز می خوام استراحت کنم نمی ذاره.نه به روز های قبل که می گفت نمی خواد باهام بیای نه به امروز که کله سحری اومده تو اتاقم داره من و بیدار می کنه.داشت سوراخم می کرد انگشتش و فرو کرد تو بازوم با عصبانیت تو جام نیم خیز شدم و چشمام و مالیدم سرش داد زدم:
چه مرگته بذار بخوابم. من به تو پول نمی دم که بخوابی. زود اماده شو امروز یه عالمه کار داریم.
اگر نیام چی؟ میای.
نمیام. یه نگاه به تنم انداخت یه لبخند زشتم زد دوباره به چشمام نگاه کرد و گفت: چه لباس خواب قشنگی داری؟
لباسم و نگاه کردم بعدیه نگاه به نیم تنه بالا انداختم.ای خاک عالم که همه دنیام ریخته بیرون.داشت می خندید.با بالشت زدم تو سرش بالشت و از دستم گرفت از رو تخت بلند شد همینطور که داشت می رفت بالشت و پرتاب کرد سمتم. الاغ کله سحری بیدارم کرده هیز بازی هم در میاره. خودمونیم ها عجب خوش هیکلی ام من.هه هه هه.
همین که از اتاق رفت بیرون پریم در و قفل کردم و کلید و گذاشتم رو میز کنار تختم.دوباره دراز کشیدم.بیخیال یه امروز و تنها بره من می خوام بخوابم.چشام گرم شده بود یه بالشت گذاشتم رو صورتم که نور خورشید نخوره به چشمم.صدای اب میومد. نــــــــــــــــــه.
بذارم زمین.من و بذار زمین. از روتخت بلندم کرده بود داشت می برد حموم با همون لباس خواب من و انداخت تو وان حموم خیس شده بودم از همه بدتر اینکه همیشه از خیس شدن بالباس بدم میومد اشکم در اومده بود خندید و گفت: خواب از سرت پرید یاهنوز خوابت میاد می خوای خودم خوب بشورمت؟
خیلی.خیلی…. تو اون لحظه زبونم بند اومده بود نامرد شبیخونه زده بود منم نمی دونستم باید چیکار کنم. شبیخونم که نه بیشتر صبحیخونه زده بود.از تو وان بلند شدم.شیر هنوز باز بود .الان ادمت می کنم.داشت می خندید .بخند گریه اتم می بینم.شیر و کشیدم شلنگ فلزی اش بیرون اومد گرفتم سمت رهام تا خواست حرکتی کنه خیس شده بود.به جای اینکه عصبانی بشه داشت از ته دل می خندید .صورتش و اونطرف گرفت خیس نشه بهم نزدیک شد تا شیر و از دستم بگیره.که شیر و فرو کردم تو لباسش موهاش و لباساش خیس شده بود.پرتابم کرد تو وان حموم .سرم بیرون از اب بود با یه دستش نگهم داشت تا بیرون نیام بایه دست شامپو گرفت جلوم گفت: بگو غلط کردم تا با شامپو نشستمت.
خیسم که کردی اینم روش. موهام و شامپویی کرد. سرم و با دستش ماساژ می داد همه لباسا و موهام کفی شده بود بلند جیغ زدم: ولم کن.رهام به خدا می کشمت.
همه کنار در حموم وایساده بودن و به من می خندیدن.اعصابم خورد شد چرا کسی نمیاد جلو کمکم کنه؟رها و سمانه که از خنده قش کردن. منم یه شامپو دیگه رو برداشتم تا بزنم به موهاش که از دستم کشید و گفت:
هی هی …این و من باید به موهات بزنم.موهات نرم کننده لازم داره چه موهای زبری داری. حرصم دراومده بود زدم زیر گریه. اشکام می ریخت. اول فکر کرد دارم فیلم بازی می کنم بعد که دید قرمز شدم. دستم و گرفت بلندم کنه که با مشت زدم تو بازوش و داد زدم: گمشو بیرون.
از حموم رفت بیرون.سمانه یه دست لباس و حوله حموم وبرام اماده کرد.هنوزم اثار خنده تو چهره اش پیدا بود. یه دوش گرفتم. با حوله پریدم رو تخت.نامرد وایسا ادمت می کنم. چطور جرئت کردی همچین کاری و انجام بدی.
صدای در اومد. رهام تو چارچوب در وایساد و پرسید:
هنوز که اماده نشدی.لابد بازم می خوای بشورمت. الان اماده می شم…
.موهام وپشت سرم جمع کردم.یه مانتوی سفید پوشیدم که استینهاش نقش ونگار کرم رنگ داشتند یه شلوار سفید با یه شال کرم. الان من عروسی عمه ام دعوتم. رژ لب قرمز زدم خدای ل بام خیلی قشنگ شده بود. یه خط چشم کشیدم .و چند تار موم وبه صورت چتری روی پیشونی ام ریختم.ماشالله.یه اسفند برا خودم دود کنم.یه کفش پاشنه سه سانتی هم پوشیدم.دست بندی و که فرشته بهم داده بود و گذاشتم .دستبند فیروزه که بند چرم داشت.
از پله ها اومدم پایین رها یه سوتی کشید و گفت:
داری می ری از کی دلبری کنی؟ خب دیگه…
بی بی از تو اشپز خونه گفت:
ماهان جان مادر بیا صبحونه بخور گشنه نری.ضعف می کنی. ای منکه از خدامه.تو این حندق بلا هرچی بریزم پر نمی شه.
وارد اشپز خونه شدم بی بی و سمانه زود تر متوجه من شدن.زل زده بودن به من که رهام هم رد نگاهشون و گرفت .خیره شد به من.داشت صبحونه می خورد دست از خوردن برداشت. ای بابا من فقط یه رژ لب و یه خط چش کشیدم این که نگاه کردن نداره. ستاره خانوم که با سبد میوه میومد تو راه به من خیره شد من هم خجالتی .اب شدم.نشستم رو به روی رهام و شروع کردم به خوردن.اول یه لیوان شیر خوردم بعد چند تا لقمه نون و پنیر. نه این ها دست از خیره شده به من بر نمی دارن. زل زدم تو چشای رهام پرسیدم:
چیزی شده؟چرا همه اتون به من نگاه می کنید؟ داری می ری عروسی؟
مگه هر کس ارایش کنه باید بره عروسی؟ نفسش و مکحم داد بیرون داشت از جاش بلند می شد که گفت: من می رم ماشین و روشن کنم تو هم برو ارایشت و پاک کن.
رفت.منم به خوردن ادامه دام.سیر شدم ها… از بی بی و ستاره و سمانه کلا از همه تشکر کردم داشتم می رفتم که بی بی پرسید:
ارایشتو پاک نمی کنی؟ چرا باید پاک کنم؟
چون رهام خوشش نمیاد ارایش کنی. اون حق داره به خواهرش گیر بده نه من.
دخترم باهاش لج بازی نکن. باشه.از سالن خارج شدم تو ماشین نشسته بود .نشستم .داشتم کمربندم و می بستم که روش و کرد طرفم پرسید:
چرا ارایشتو پاک نکردی. چون دوست نداشتم.
ماهان با من لج بازی نکن.برو ارایشت و پاک کن بیا. این توئی که داری با من لج بازی می کنی.من ارایشم و پاک نمی کنم اصلا به تو ربطی نداره.
چونم و گرفت تو دستش و گفت:
پاک نمی کنی؟ نچ.
چونه ام وفشار داد.چند تابرگ دستمال کاغذی از تو جاش در اورد و کشید رو لبم. چقدرم محکم فشار می داد مچ دستشو گرفتم هل دادم عق و داد زدم:
تو حق نداری این کارو بکنی اصلا به تو ربطی نداره. از تو ماشین پیاده شدم داشتم می رفتم سمت در حیاط تا درو باز کنم و برم بیرون که اومد سمت. مچ دستم و محکم گرفت داشت استخون دستم و می شکست: اخخ دستم …دستم و شکستی…
فشار دستش و کمتر کرد. چشماش و از رو زمین برداشت و انداخت رو چشمام و گفت:
متاسفم.رژتو دوباره بزن ولی کمرنگ تر بزن.باشه؟خیلی تو چشم بود.ببخشید. اشک از چشمام ریخت دستم و دور کمرش حلقه کردم.مگه من چه گناهی کردم که باید… که باید عاشق کسی بشم که ازم متنفره؟چرا وقتی یه حرف محبت امیز می زنه خوشحال می شم؟حتی وقتی بغلش کردم بغلم که نکرد هیچی منو از تو بغلش کشید بیرون. و رفت تو ماشین نشست.نباید این کار و انجام می دادم خودم و سبک کردم.اخه بابا کاوه این چه کاری بود؟چرا منو فرستادی پیش این برج زهر مار من که داشتم زندگی مو می کردم.من که هیچ توقعی از کسی نداشتم.حالا اگر منو نخواد چی؟ توماشین نشستم .تو راه یه کلمه هم حرف نزدیم. از زیر چشمم یه نگاهی بهش انداختم نه عصبانی بود نه خوشحال چهره بی تفاوتی داشت. موهاش ریخته شده بود روی صورتش.معلوم بود خشکش نکرده. ساعت ۱۰ بود.مقابل کارخونه وایساد از ماشین پیاده شد و گفت: تو تو ماشین بمون من الان میام.
ای بمیری الان ۱۰ دقیقه گذشته هنوز نیومد بچه چه وقت شناسم هست. صدای ضربه ای که به پنجره خورد باعث شد چشمام و باز کنم.یه پسر جوونی بود پنجره و کشیدم پایین ومنتظر نگاهش کردم:
سلام خانوم. سلام.
شهرام نبوی هستم وکیل پایه یک دادگستری الان نمیتونم حرف بزنم بعدا باهاتون تماس می گیرم. کارت شو داد بهم و گفت: این کارتمه.اقای راد داره میاد بهتره من و اینجا نبینه.فعلا.
رفت.رهام سوار ماشین شد و پرسید:
کی بود؟ نمی دونم.
چی گفت؟ ادرس می پرسید منم گفتم اینجاها رو بلد نیستم.اها. حرکت کرد.داشتم به این مرده شهرام نبوی فکر می کردم.من که وکیل نخواسته بودم پس… نکنه رهام وکیل خواسته؟نه بابا اگر می خواست طلاق بگیره بهم می گفت.تو افکارم غرق بودم که رهام گفت: پیاده شو.
از ماشین پیاده شدم.مقابل پاساژ پارک کرده بود.دنبالش راه می رفتم .وارد یه بوتیک شد.با فروشنده اش دست داد.فروشنده یه دختر جوون بود.اصلا چرا باید با این دست می داد؟من نمیخوام تازه این دختره که این همه ارایش کرده مشکل نداره ارایش من مشکل داره.رهام به دختره گفت:
یه لباس شب براش می خواستم. تو چه مایه هایی.
نمی دونم بهش بیاد.قشنگم باشه. دختر بایه لبخند که معلوم هم هست داره به زور می زنه چند تا لباس بهم داد. وارد اتاق پرو شدم.لباس اولی و که پوشیدم یه پیراهن بلند بود که دوتا بند نازک داشت.شده بودم مثل بچه گدا ها تو لباسه گم شدم. لباس بعدی یه لباس سفید کشی بود که می چسبید به بدنم.اونم مدلش دکولته بود ولی دوتا بند محض خنده گذاشته بودن.رهام در وباز کرد و اومد داخل : یه هی ؟هوی؟چیزی.فکر کردی اینجا سالن تعویض لباسه یه اتاقک کوچیکه برو بیرون.
بسه اینقدر حرف نزن.این لباس خوب نیست. چرا قشنگه که.
کجاش قشنگه؟یه پارچه گرفتن این ورش و به اونورش دوختن.من خوشم نیومد. مگه تو باید خوشت بیاد؟
بله.حرف اضافی هم نزن. زورگو.
همینه که هست. از اتاق رفت بیرون.لباس ها رو پشت سر هم امتهان می کردم اما از هیچکدوم خوشم نمی اومد.اخرین لباسم امتهان کردم واقعا قشنگ بود.لباس لباس نارنجی پر رنگ بود که روش خط های رنگی مختلف داشت تاروی زانو هام تنگ بود اما از روی زانو هام به پایین با تور نارنجی دوخته شده بود یه طرف لباس استین داشت یه طرفش نداشت.رهام و فروشنده یه نگاه به لباس تو تنم انداختن فروشنده اخماش برفت تو هم وگفت: به نظر من بد نیست.
رهام اما گفت:
به نظر من که عالیه.خیلی قشنگه. لبخندی زد و ادامه داد: مبارکت باشه.
ممنون. لباس و گرفتیم داشتیم تو پاساژ دور می زدیم که از رهام پرسیدم: برای چی داریم خرید می کنیم.
رها نگفت؟ نه.
امشب مهمونی یکی از دوستامه.رها لباس داشت گفت تو نداری منم گفتم امروز که بیکارم یه کم خرید کنم.خوشم نمیاد بادیگاردم مثل بچه گدا ها بگرده. با بغض تو گلوم جواب دادم: ممنون.
پاساژ و اباد کردیم .از مغازه ای به مغازه دیگه.ولی خیلی قیمت های اینجا بالاست .قیمت خون باباشون وحساب می کنند.
وارد بوتیک کفش فروشی بزرگی شدیم که یه پسر جون که یه کم هم اوا خواهری می زد به استقبالمون اومد.با کمکش یه کفش نارنجی و یه کیف کوچیک منجق دوزی شده که ست همون کفش بود و انتخاب کردم.
از مغازه بیرون اومدیم.داشتم از پا می وفتادم الان چند ساعته که داریم کل پاساژ و زیر و رو می کنیم.هر چیز که لازم داشتم و خریدم.
رهام وارد کافی شاپ شد منم دنبالش وارد کافی شاپی شدم .حتی یادم نیست اسم کافی شاپ چی بود… وسایل و گذاشتم روی صندلی کنارم و سرم وگذاشتم روی میز رهام پرسید:
چی می خوری؟ نمی دونم.
خودش سفارش داد کیک کاکائویی با شیر داغ.همونطور که سرم روی میز بود بهش نگاه کردم.
دیگه خسته ام.تحمل هیچ چیزی وندارم.تو این مدت اینقدر شوک بهم وارد شده که دیگه تحمل شوک های بیشتر وندارم.
یعنی من واقعا این زندگی فلاکت بار و می خوام؟من نخواستم ۲۰سال زنش باشم.من نخواستم پدر مادرش و ازش جدا کنم…
گناه من چیه که خانواده هامون هرکاری خواستن کردن. چرا من باید تاوان گناه اونا رو پس بدم؟ چرا من باید کاراشون وجبران کنم؟من نمی خواستم کاوه من و بزرگ کنه .من پدر خودم و می خواستم.من زندگی خودم و می خواستم. نمی خوام دیگه مثل مردا باشم.من می خوام زن باشم.من می خوام موهام بلند باشه.ناخونای قشنگ داشته باشم.مثل خانوما بگردم.سخته خودت نباشی وانمود کنی چیزی هستی که واقعا نیستی.من من می خوام شوهرم…
شوهرم به جای اینکه ازم متنفر باشه دوستم داشته باشه…
به چی فکر می کنی؟ رهام بود که ازم سوال می پرسید.سرم و از روی میز بلند کردم.با لبخندتلخی جواب دادم: به سختی هایی که کشیدم.به ظلم هایی که درحقم شد. به گناه نکرده محکوم شدن.
مگه تو هم سختی کشیدی؟ مشکل ما همینه. فکر می کنیم فقط خودمون مشکل داریم…مشکل دیگران ونمی بینیم.درکشون نمی کنیم.
خب بگو بشنوم.باید جالب باشه. شاید بعدا.یه روز دیگه.
مشغول خوردن کیکم شدم اما رهام همینطور زل زده بود بهم.سرم و اوردم بالا نه این دست بردار نیست.پرسیدم:
چیزی شده؟ نه.مگه باید چیزی بشه تا نگات کنم؟
الان بهترین وقته برای اینکه سوالی و که یه مدت طولانی ذهنم ومشغول کرده رو ازش بپرسم:
تا الان شده از کسی متنفر باشی؟ ریلکس و بدون هیچ معطلی جواب داد.: اره.
واقعا؟زنه یا مرد؟ زن.
حرصم در اومده بود.داره غیر مستقیم می گه ازم متنفره. به جهنم که ازم متنفری.من احمق و باش که…
که چی؟چه حسی بهش دارم؟عذاب وجدان؟مسئولیت؟علاقه؟عشق؟ت رحم؟چی؟
وای گیج شدم.من چه حسی بهش دارم؟هرچی هست ازش متنفر نیستم.این و خوب می دونم.
به رضا علاقه داری؟ ای .یه جورای راستی چطور رضا و می شناسی؟
خب …پدرم اون و بهم معرفی کرد. رها که گفته بود پدرتون فوت کرده.
مفصله ماجراش.شاید یه روز بهت گفتم. نگفتی هم نگفتی از خودش می پرسم.
حق نداری ازش سوالی کنی تا بهت نگفتم.فهمیدی؟ حالا چرا می زنی باشه.
از جاش بلند شد بدون اینکه وسایل و برداره از کافی شاپ خارج شد.پول کافی شاپ وهم حساب نکرد من بدبخت مجبور شدم ۲۰تو من پیاده شم.همه وسایل و برداشتم.واییی.دوقدم نرفتم خسته شدم.
یه پسر جوونی که حسابی هم لاغر مردنی بود اومد سمتم.فکرکنم اشتباهی دستش و کرده تو پریز برق که موهاش روها سیخ وایساده پرسید:
کمک نمی خواید خانوم؟ نه ممنون.
به حرفم توجهی نکرد وسایل و از تو دستم گرفت.اخه تو با این جسم نحیفت می میری که اینو بلند کنی. راه افتاد و پرسید:
از کدوم طرف برم؟ راه ونشون دادم. جلوتر از من حرکت می کرد.منم با فاصله ازش راه می رفتم گفت: راستی اسمتون ونپرسیدم اسمتون چیه؟
کبری. چه اسم قشنگی دارین.
شماهم لطف دارین. رهام که از دیدن پسره کنار من و وسایل تو دستش تعجب کرده بود از اشین پیاده شدو اومد سمتم گفت: کمک می خواستی چرا به خودم نگفتی؟
تو که اینقدر ادعات می شه چرا تو همون کافی شاپ کمک نکردی؟ایششش. اینقدر منم منم می کنه یک منم نیست.خرید هارو از دست پسره گرفت و گفت:
ممنون.تو زحمت افتادی. به من اشاره کرد که سوار ماشین شم.چند دقیقه ای با پسره حرف زد و بعد سوار ماشین شد گفت: خب کبری خانوم.بریم خونه یا ارایشگاه؟
خونه.خیلی خسته ام. چشمام سنگین شده بود.سرم و به شیشه ماشین چسبوندم و خوابیدم. احساس کردم دارم تکون می خورم چشمام و کمی باز کردم رو هوا معلق بودم.چی؟؟؟اول ترسیدم بعد دیدم تو بغل رهامم داره من و می بره تو اتاق یه ارامش خواصی داشت دوباره چشمام وبستم اما نه برای اینکه بخوابم برا اینکه کنف نشم… من و روتخت گذاشت و گفت: می دونم بیداری بلند شو…
ولم کن. بلند شو ساعت چهاره.
چهار؟تا الان کجا بودیم؟ خوابیده بودی نخواستم بیدار شی.وایسادم تا خوب بخوابی بعد اومدم خونه.
لبخندی زدم و تو دلم گفتم(اگر اینقدر گند دماغ و اعصاب قورت داده و شیزو نباشی ها قول می دم خودم عاشقت شم.)از جام بلند شدم.تو دستشویی یه ابی به صورتم زدم.اومدم بیرون که دیدم رهام روتخت من خوابیده.
اها اقا رهام الان ادمت می کنم یادته صبح چه بلایی سرم اوردی؟ کنارش روی تخت نشستم سنجاق سرم و در اوردم و از بیرون به گوشه دماغش کشیدم.اول با دستش سنجاق و کنار زد.دوباره همون کارو تکرار کردم. بازو هام و گرفت انداختم رو تخت در حالی که زل زده بود تو چشام گفت:
بذار ۱۰ دقیقه بخوابم این اولین باره که دارم به طور طبیعی می خوابم. چی؟چرا اولین باره؟یعنی هیچوقت نمی خوابی؟
می خوابم ولی بادارو. چرا؟
نمی دونم یه خاطره بد از بچگیم. داشتم گریه می کردم.به خاطر منه ؟یعنی من باعث شدم هیچ وقت نخوابه؟ دوباره چشماش و بست و خوابید.منم کنارش دراز کشیدم و بهش زل زدم. باید یه کاری بکنم از این به بعد بدون قرص یا دارو بخوابه. یادمه مامانم هر وقت خوابم نمی برد برام قصه می گفت. نیم ساعتی گذشت و من همینجور بهش زل زده بودم. چشماش و باز کرد چند دقیقه ای بهم نگاه کرد وگفت: خانوم بادیگارد خوردی من و از بس نگاهم کردی.
از بس خوشگلی.خوب خوابیدی؟ بهترین خواب عمرم بود.
خوبه. همون ارایشگری که اون دفعه اومده بود اومد.زن خونگرم و مهربونیه. روی صندلی نشسته بودم تا کارش و شروع کنه. ارایش رها که تموم شد کنارم وایساد تا ببینه چجوری می شم .حالا انگار اینجا حلوا پخش می کنن همه از بی بی گرفته تا سمانه و ستاره و رها وایسادن به من نگاه می کنن.رها هم که داشت مسخره بازی در میاورد رو به ارایشگر گفت: جون من خوشگلش نکنی ها امشب بازارم و کساد می کنه.
من کاری هم نکنم باز خوشگله. لبخندی زدم که سرم داد زد : تکون نخور.
خب گرخیدم اروم ترم می گفتی هم می فهمیدم. گردنم خشک شده بود نمی ذاشت تکون بخورم.هعیییی کمر درد گرفتم.معدمم که شروع کرده بود.
دوتا قرص معده خوردم اما هنوز دردش کم نشده.انواع بیماری ها در من شیوع پیدا کرده.
بالاخره بعد از چند ساعت خانوم ارایشگر رخصت تکون خوردن دادن. نذاشتن تو اینه نگاه کنم لباسم و تنم کردن. رها که می گفت:
ایشش چقدر بی ریخت شدی.امشب با ما نیا ابرومون می ره. منم استرس گرفته بودم در حد لالیگا.پارچه رو از روی اینه برداشتند و خودم و تو اینه قدی برانداز کرده. خدایـــــــا..باورمممم نمی شه…این منم؟؟؟وای خودم و نشناختم… موهام بالای سرم شینیون شده بود رگه های طلایی هم بین موهای عسلی ام دیده می شد..چشماو ابرو هام کشیده شده . ارایش صورتی و نارنجی.ل بام با رژ کمرنگ براق شده بود. زیر چشمم با مداد پر رنگ کرده بود.باورم نمی شد این من باشم. لباسمم که نگو تا زانو هام کیپ بدنم بود. یه دستم استین داشت یه دستمم نداشت. صندل ها هم قدم و بلند تر کرده بود. ستاره خانوم اسفند دود می کرد که چشم نخورم. بی بی و سمانه و رها هم زل زده بودن به من. چشم از خودم بر نمی داشتم. سمانه:خیلی خوشگل شدید خانوم. بی بی :ماشالله امشب چشم نخوری خوبه. رها: من دارم حسادت می کنم. بی بی :تو هم خوشگل شدی.مادر. رهام به در زد و گفت : بیام تو یا همین جا وایسم تا علف زیر پام سبز شه؟
رها چشمای رهام و گرفت اروم اروم اوردش داخل دستش و از روی چشمای رهام برداشت و گفت:
این هم ماهان خانوم ما. هیچی نگفت.ماتش برده بود. یه نگاه به اینور اونور انداختم تاببینم چشم ازم بر می داره یا نه…بعد از چند دقیقه چشمای ابیش و ازم برداشت و گفت: خوبه.قشنگ شده.
بهم برخورد.ننه ات خوبه.من عالی ام من بهترینم.چه اعتماد به نفسی هم داره.
رها زد به بازوی داداشش و گفت:
نه خیرم …تو حسودیت شده واگرنه ماهان خیلی خیلی خوشگل شده تقریبا همه از اتاق خارج شدند. روی تخت نشستم. از الان پا درد گرفتم. وای به حال اینکه بخوام با اینا راه برم.رهام رو به رها در حالی که سعی می کرد به من نگاه نکنه.گفت: خب دیگه اماده شید بریم.
رها هم چشمکی به من زد و جواب داد:
من که با پارسا می رم.شماها برید اونم الانها ست که بیاد دنبالم.رهام نگاهی به من انداخت یه کم دست دست کرد و از اتاق خارج شد.بعد از رفتنش رها کنارم روی تخت نشست و گفت: از شوخی گذشته خیلی خوشگل شدی مراقب باش ندزدنت…
یکی باید مراقب تو باشه من می تونم از خودم دفاع کنم. ولی ماهان …می گم امشب داداشم یه لحظه هم تنهات نمی ذاره.
من که اینطور فکر نمی کنم. وا؟مگه داداشم عقلش و از دست داده که زن خوشگلش و دودستی تقدیم مردم کنه.
من که فکر می کنم داداشش اصلا عقل نداره.وای.اینقدر این لباس تنگه که نمی تونم توش تکون بخورم.با کمک رها از جام بلند شدم. دوباره صندل هارو پام کردم. پالتویی که صبح خریده بودم و پوشیدم و پیش به سوی ماشین.
نه خیر…
این رهام تمام مسیر زل زده بود به من دیگه واقعا حس کردم جون هر دوتامون درخطره.پرسیدم:
چیزی شده؟جلو رو نگاه کن الان تصادف می کنیم ها… کنار خیابون توقف کرد.کاملا برگشت سمتم. نگاهش یه چیز بود بین دیدن و ندیدن.هم نگاهم می کرد هم نگاهم نمی کرد.پرسید: خسته نیستی؟اگر خسته ای می تونیم بر گردیم.من ناراحت نمی شم.
نه.من عالی ام.یادته که استراحت کردم. بعد از چند ثانیه گفت: می گم یه کم ارایشت غلیظ نیست؟
نفسم و محکم دادم بیرون.مثل خودش برگشتم و زل زدم تو چشماش جواب دادم:
تو چرا اینقدر به من گیر می دی؟بابا یه مهمونی دیگه. برای منم فرقی نداره گفتم شاید سختت باشه که مردا تو مهمونی بهت نگاه کنن.
من عالی ام همه چیز خوبه همه جا امن و امانه کافیه تو به من گیر ندی. باشه؟؟؟؟ هر طور مایلی….
تا مقصدمون دیگه حرفی نزد. بعد از چند دقیقه رسیدیم یه باغ بزرگ بود پر از درخت و بوته. ورودی خیلی قشنگی داشت. برف رو درختها نشسته بود.بعضی از درختا برگ داشتند بعضی هاشون هم بدون پوشش بودن.به علت تنگ بودن مسیر باغ ماهم مجبور بودیم تمام مسیر وبدون ماشین تا سالن طی کنیم. جدا از تاریکی و مسئله گرخیدن من صدای زوزه سگ و گرگه و هر جک جونوری که بخوای میومد…
رهام کارت و به مستخدم داد مستخدم هم پالتوی من و گرفت البته شالم و بهش ندادم.وارد سالن شدیم.نــــه؟؟ اینجا قصره؟؟؟
خونه تا ۳یا۴ طبقه با پله از داخل به طبقه های بالا متصل می شد از دوبلکس و سوبلکس و … هم گذشته بود.
دکوراسیون چوبی…و مدل جنگل هل به گمونم امازون…
بالای شومینه هم سر یه یه گوزن بیچاره اویزون شده بود.
سادیسمی ها هفت .هشت .ده.تخته اشون کمه.اخه اون گوزن بیچاره چه گناهی کرده که باید سرش در معرض دید عموم قرار بگیره؟
از اینور. این صدای رهام بود که داشت جلوی کنف شدنم و می گرفت.پشت یه میز چهار نفره نشستیم. که رهام پرسید: راحتی؟
اره.ولی فکر کنم تو ناراحتی. حرفی نزد.معلوم بود که ناراحته. شالم هنوز روی سرم بود رهام هم به همین خاطر لبخندی زد شاید خوشحال شده بود که حداقل موهام معلوم نیست. اما به گمونم.در این مکان سالن فشن راه انداختند. هرکس یه مدل لباس پوشیده.بعضی لباسا استین ندارن.بعضی لباسا نیم تنه بالا رو ندارن بعی لباسا هم نیم تنه پایین و ندارن.بعضی ها هم لباس ندارن.هه هه هه شوخی کردم…. دوباره حس فضولی ام گل کرد و کمی به اطراف سرک کشیدم.یه میز طویل سمت چپ سالن بود که انواع میوه ها و نوشیدنی ها روش قرار داشت.رهام یه کت اسپرت با یه شلوار جین ابی پوشیده بود استین کتش مدل تا خورده. و یقه لباسش باز بود.کتش مشکی و لباسش هم ابی تیره.موهاشم بدون پوشش ریخته بود روی چشمش. همه یه جور خاصی به من نگاه می کردند. زنا که بهم چشم غره می رفتند. مردا هم داشتند باچشماشون من و درسته می خوردند.بالاخره پارسا خان و رها هم اومدند.با پارسا دست دادم.نسبت به قبل خیلی مودب شده بود. رها پرسید: چیزی هم خوردی؟
نه مثلا چی؟ نوشیدنی دیگه.می خوری برات بیارم؟
نه برای ماهان نیار. این رهام بود که داشت از طرف من سفارش می داد اخه توروسننه؟رها جواب داد: ویسکی که نمیارم.اب میوه ای چیزی…
کمی به سمت رهام خم شدم وزل زدم تو چشماش و پرسیدم:
تو چرا اینقدر به من گیر می دی؟باباخواهر داری که به اون گیر بده. یه چشم غره ای رفت که چهار ستون بدنم لرزید. یه دختر خیلی خیلی خوشگل اومدسمتمون اینقدر خوش قیافه و جذاب بود که خودمم نگاهش می کردم جذبش می شدم.چقدر هم عشوه می ریخت. یه لباس مشکی دکولته که با چشم وابرو وموهای بلند مشکی اش هم خونی داشت پوشیده بود.رو دسته صندلی رهام نشست لپش و بوسید و گفت: تو خیلی بی معرفتی.قبلا سراغی از من می گرفتی.اما الان اصلا به فکر من نیستی.
نرگس جون داداشم اینقدر ها هم بی کار نیست که بیاد سراغت تو رو بگیره.خودش کار های مهمتری داره. این و رها به اون ادختره که به نظرم اسمش نرگسه گفت… حال کردم ایش چه پرو اومده رو دسته صندلی کنار رهام نشسته.من که زنشم این کارو نمی کنم.رهام هم خندید و گفت: رها درست می گه.ولی بعدا حتما باهم می ریم بیرون.
رها هم مثل من اخمی کرد و مشغول حرف زدن با پارسا شد دختره بلند بلند خندید رو به من پرسید:
شما بادیگارد جدید رهام هستید؟چراروسری گذاشتی نکنه کچلی گرفتی؟از بس این رهام به ادم گیر می ده موهاش ریزش پیدا می کنه. رهام:نه اتفاقا ماهان موهای خیلی قشنگی داره ولی من دوست ندارم هرکس بهش زل بزنه. نرگس:قبلا که غیرتی نبودی. رهام:ماهان فرق داره. رومو کردم اونطرف اما گوشام و تیز کردم بشنوم رهام و این دختره چی می گن.نرگس شروع کرد به چاپلوسی: رهام جون این چرت و پرتا رو بیخیال شو ولی خیلی خوشگل شدیا…
_ خوشگل بودم. دیگه دارم غیرتی می شم.با عصبانیت از جام بلند شدم طوری که هر دوتاشون تعجب کردند. به سمت میز رفتم و یه لیوان اب پرتقال خوردم یه کم تند بود نه دقیقا تند جوری که ته گلوم و می سوزوند.سر گیجه گرفته بودم. چند بار سرم و تکون دادم از سالن خارج شدم تا حال و هوام عوض شه.شدیدا برف میو مد و دونه هاش پوستم و می سوزوندن. هوا هم که سرد. داشتم منجمد می شدم.. حس کردم بدنم گرم شده .برگشتم کت رهام روی شونه ام بود. دستام و کردم تو کتش داشتم گرم می شدم که کنارم روی پله ها نشست و پرسید: گرم شدی؟ اره خوبه. چرا اومدی بیرون؟اینجا سرده.بریم داخل؟ نمیام.تو برو پیش نرگس جونت. خندید.دستش و دورم حلقه کرد و من و کشید سمتش. داشتیم به دونه های برف نگاه می کردیم.که گفت: بابت… رفتار بدی که تو این مدت باهات داشتم متاسفم. روم و برگردوندم. زل زدم بهش و گفتم: شاید برای خودت دلیلی داشتی… نه …نداشتم. خب بگو چرا باهام رفتار بدی داشتی. بعد از مهمونی می گم.حالا بریم داخل که یخ زدم. وارد سالن شدیم..دست رهام دور کمرم بود… نرگس داشت چپ چپ نگاهم می کرد منم چشام و براش چپ کردم…حقته… میای برقصیم؟؟؟ این و رهام به من نگفت بلکه نرگس به رهام گفت.اونم که تو رو در وایسی گیر کرده بود قبول کرد.بترکی مرد که ثبات اختیار نداری. یه جوجه تیغی اومد سمتم و پرسید: افتخار رقص می دید؟ افتخار می دی گمشی؟ چه خشن. دور شد.داشتم بر می گشتم برم سمت رها که خوردم به یه نفر دستش دور کمرم حلقه شد.زل زده بودم بهش. یه چیزی بودکه البته درحد وصف نبود.چشمای عسلی موهای بلند که با تل عقب جمع شده بود.لبای قلوه ای قرمز بینی کشیده و نوک تیز.ابروهای مرتب و کشیده. قدشم که ماشالله چند وجبی از من بلند تر بود.چند دقیقه ای گذشت همونجور بودم که متوجه موقعیتم شدم و گفتم: ببخشید من.هواسم نبود. هلش دادم عقب از کنارش رد شدم.اما اون از جاش تکون نخورد همونجور مونده بود کنار رها نشستم…پرسید: خوش گذشت تو بغل باربد؟ اسمش باربده؟ ببین چه حلال زاده اس داره میاد پیشمون. کی هست؟ این مهمونی مال اونه. باربد اومد سمتم.پارسا و رها با تعجب نگاه می کردند.رهام هم از دور داشت به ما نگاه می کرد.باربد پرسید: می تونم ازتون درخواست رقص کنم ؟ مردونگی اش منو کشته.منم از خداخواسته گفتم: البته. دستش و گرفتم و از جام بلند شدم.اهنگ ملایمی بود فقط ماچهار نفر وسط بودیم.من و باربد . نرگس و رهام.همه مهمون ها مارو تماشا می کردند. البته رهام هم هواسش به من بود.باربد اروم پرسید: همیشه روسری می ذاری؟دوس داری روسری بذاری؟ خودم که برام فرقی نداره ولی رهام…خوشش نمیاد بدون روسری باشم… پس برای همین چشم از ما برنمی داره؟دوستید. _ نه دقیقا.
شنیدم بادیگاردشی.برای همین اینقدر خوش هیکلی؟ ذوق شدم.بالاخره یه نفر از من تعریف کرد.ادامه داد: می خوای یه کاری کنیم حسودیش بشه؟
این چی می گفت؟چراباید یه کاری کنم که حسودیش بشه؟ سرم و اوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم. یه چشمکی زد . داشت صورتش و میاورد جلو که دستم به عقب کشیده شد و به دنبالش از سالن رقص خارج شدیم. رهام دستم و گرفته بود ومن و می کشید.اخم هاش تو هم بود.
پشت میزمون نشستیم.سرم پایین بود .جرئت نداشتم نگاهش کنم رها و پارسا هم ساکت بودند.
خب بریم دیگه دیر شده.رها تو هم با من میای. رهام این حرف و زد از جاش بلند شد.و از خونه خارج شد. ماهان خانوم بابت رفتار اون روزم تو کوه متاسفم نمی خواستم ناراحتتون کنم.
پارسا بود که داشت عذر خواهی می کرد لبخندی زدم و گفتم:
__این چه حرفیه؟ من باید عذر خواهی کنم که باهاتون دعوا کردم. خب خداحافظ.
با رها از خونه خارج شدیم رها جلو نشست و منم پشت.


دو تا تقه به در زدم و وارد اتاق خوابش شدم. از صدای شیر اب معلومه توی حموم داره دوش می گیره.از فرصت استفاده کردم و نگاهی به اتاقش انداختم.یه تخت دونفره بزرگ با ملافه مخمل مشکی.دکوراسیون مشکی و ابی…
دیوارای ابی. پرده ابی پر رنگ.کمد مشکی.میز کامپیوتر مشکی.مبلای مشکی وابی.چرا این اتاق اینقدر بی روحه؟
از حموم اومد بیرون.حوله بدن پوشیده بود و داشت با کلاهش موهاش و خشک می کرد. منو ندید اخخ. خورد بهم دادم رفت هوا .زیر کمرم و نگه داشت تا نخورم زمین. رو هوا معلق بودم اونم زل زده بود به من. بعد از چند ثانیه من و کشید بالا.
خیلی عادی مشغول خشک کردن موهاش شد و پرسید:
کاری داشتی؟اره خودت می خواستی بگی چرا اینقدر با من بدی. فعلا حوصله ندارم.باشه برای بعد.
باشه.هرطور دوست داری…راستی تو قرص خواب اور خوردی؟ نه هنوز الان می خورم.
می شه یه امشب و نخوری؟قول می دم یه کاری کنم درعرض دودقیقه بخوابی. اگر نشد چی؟
اونوقت هرچی تو بگی. باشه.
موهاش و خشک کرد.لباس و شلوار خوابش و گرفت تو دستش وگفت:
روت و بکن اون طرف. چی؟
می خوام لباسم و عوض کنم. روت و برگردون. اها.هه هه هه
بعد از چند ثانیه لباسش و عوض کرد و روی تخت خوابید.منم پریدم رو تخت گرم و نرمش.با تعجب نگاهم کرد و پرسید:
می خوای روتخت بخوابی؟ پ ن پ دارم پانتو میم خوابیدن رو تخت و اجرا می کنم.کنس.تخت به این بزرگی خب منم این گوشه اش بخوابم… نترس نمی خورمت.
یه لنگه ابروش و انداخت بالا روش و کرد سمتم روی پهلوش دراز کشید دستشم زیر سرش گذاشت وپرسید:
خب چجوری می خوای بدون قرص خواب من و بخوابونی؟ با یه داستان.
داستان؟مسخره ام کردی؟مگه من بچه ام؟ دیگه.حرف اضافی بسه می خوام شروع کنم.
پتو وکشیدم روی رهام چراغ خواب و خاموش کردم.خودمم کامل روتخت دراز کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن:
خلیفه دوران لیلی و مجنون وقتی حکایت عشق مجنون به لیلی و شنید تصمیم گرفت لیلی و به سراغ خودش بیاره تا ببینه اون زیبارویی که مجنون دیوانه بار عاشقش شده کیه.به سربازاش امر می کنه تا لیلی و بیارند.سربازاش هم امرش و اطاعت می کنند.بعد از مدتی بهش خبر می دند که لیلی و اوردند. خلیفه از اینکه تا دقایقی دیگه اون زیبا روی افسانه ای و می بینه.خوشحاله.وارد سالن قصر می شه اما دختر زیبایی و نمی بینه فقط یه دختر معمولی و می بینه.اول فکر می کنه که اون و اشتباه اوردند. اما از لیلی می پرسه که: واقعا تو لیلی هستی؟ لیلی هم جواب می ده: بله من لیلی هستم. خلیفه میگه: اما تو که افزون نیستی. لیلی جواب می ده: خاموش چون تو مجنون نیستی. گفت لیلی را خلیفه کان تویی/ کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟ از دگر خوبان تو افزون نیستی/ گفت خامش، چون تو مجنون نیستی هعیییی.برگشتم سمتش.نفس هاش منظم بود…یعنی خوابیده؟یا خودش و به خواب زده؟شاید داره فیلم بازی می کنه؟ چرا باید خودش و به خواب بزنه؟حتما خوابش برده دیگه.چند ساعتی بیدار موندم تا مطمئن شم خوابیده.که دیگه یادم نیست چی شده. نور خورشید مستقیما می خورد تو چشمم.چشمام و باز کردم دست رهام دور کمرم بود.هنوز خوابیده.فکر کنم دیشب خیلی خسته بود که خوابش برد. داشتم تکون می خوردم که دستش و محکم تر دورم حلقه کرد با صدای گرفته ای گفت: نرو…
گشنمه دیشب شام نخوردم تو بخواب. تو جاش نیم خیز شد. یه جور مظلومی بهم زل زد و گفت: ده دقیقه.
نفس بلندی کشیدم دوباره لالا.اینبار محکم من و گرفته بود تو بغلش مبادا فرار کنم.نفسم بند اومده بود.دیگه خوابم هم نمیومد.فقط نگاهش می کردم اما
اون راحت خوابید.کم کم دستش از دور کمرم شل شد.نیم ساعت گذشت اما بیدار نشد.
اروم از جام بلندشدم. و رفتم تو اشپز خونه.رها در حال صبحانه خوردن بود.
سمانه هم ظرفا رو می شست با دیدنم سلام کرد:
سلام خانوم… سلام سمانه جون…خوبی؟
به لطف شما. کنار رها نشستم.چشمکی زد و پرسید: دیشب خوش گذشت؟تو اتاقت نبودی؟
تو می دونستی داداشت با قرص خواب می خوابه؟ اره همه می دونن.
چرا براش کاری نمی کنید؟روانپزشکی چیزی؟ تاثیر نداشت.
دیشب که بدون قرص خواب خوابید. چشاش زده بود بیرون سمانه هم متعجب نگاه می کرد: واقعا؟
سرم و تکون دادم و مشغول خوردن شدم.شیرو ابمیوه و نون و پنیر و کره و تخم مرغ حالم دیگه بد شد…. ولی خیلی گشنه ام بود ها…چقدر غذا خوردم.
نترکم خوبه… ااا رهام کی اومد هر سه تاشون زل زده بودن به من می خندیدن.
لقمه تو دهنم و قورت دادم پرسیدم:
تو کی اومدی؟چرا می خندید؟؟؟ اگر اروم تر غذا می خوردی متوجه اومدن منم می شدی.
مثلا می خواستی ده دقیقه بخوابی؟ تو از صد تا قرص خواب اورم خواب اور تری.
یعنی من اینقدر کسل کننده ام؟ دقیقا…
رها چاقو رو به سمت داداشش گرفت و گفت:
مظلوم گیر اوردی؟ تو نمی خواستی امروز با پارسا بری بدنا؟
من چاکر داداشمم هستم. ای نامرد…
این و من گفتم.ادم فروش من و که ۲۰ساله زن داداششم به اون پارسای بی ریخت فروخت.چشم غره ای رفتم که از اشپزخونه فرار کرد.
دوباره مشغول خوردن شدم این حندق بلا هم پر بشو نیست که…
نه مثل اینکه این مرده دست بردار نیست.همینطور زل زده بود به من و می خندید.سمانه کی رفت بیرون؟؟تو اشپز خونه تنها بودیم…
اصلا متوجه نشدم.رهام گفت:
می دونستی شب خرو پف می کنی؟؟؟ چرا دروغ می گی؟من اصلا هم خروپف نمی کنم.
من کنارت خوابیده بودم من بهتر می دونم. تو که لگد می زدی چی؟تازه دیشب موهامم کشیدی…
بسه اینقدر خالی نبند.زود اماده شو ساعت ۱۲ شد. کجابریم؟
شرکت یه مقدار کار دارم. لباسام و پوشیدم و اماده به خدمت جلوی در سالن ایستادم یه مانتوی چرم سفید خیلی ناز که رهام برام گرفته بود.طبق معمول شلوار جین.یه شال کرم قهوه ای یه خط چشمم محض خنده کشیدم. که البته چشمامو درشت تر کرده بود. بالاخره بعد از چند سال اقارهام هم تشریف فرماشدند.یه لباس کرم.کت و شلوار اسپرت طوسی و یه پالتوی مشکی بلند با شال گردن کلفت توراه بهش گفتم: نچای یه وقت…
شال و انداخت دور گردنم و گفت:
برای تو اوردم می دونستم لباس گرم نمی پوشی. از سر ذوقم لبخند گشادی زدم که کنفم کرد: بسه اینقدر ذوق نکن برای تو این کارو نکردم چند روز دیگه مسافرت دارم نمی خوام عقب بیوفته.
کجا؟چند وقت؟ کیش.چند ماه.
مثل بادکنک خالی شدم.یعنی میخواد منو تنها بذاره؟؟؟حالا که بهش عادت کردم؟حالا که دلم براش تنگ می شه؟
خیلی نامردی.خیلی.خیلی.خیلی.
ناراحت شدی؟ نه چرا باید ناراحت شم اصلا برام فرقی نداره.
یعنی نمی خوای بیای؟ مگه منم باید بیام؟؟؟
هرطور دوست داری. اره….
جیغ کشیدم.پاهام و می کوبیدم به زمین.جفتک می نداختم.خیلی خوشحال شدم تاالان کیش نرفته بودم…
رهام از جیغ بنفشی که من کشیده بودم مجبور شد گوشش و بگیره یه چشمش و بست. پریدم بغلش و پاهام و بردم هوا کمرم و نگهداشت واگرنه فاصله ای بابرخورد به زمین واسفالت شدن نداشتم.
بهش عادت کردم شاید الان متوجه شدم این به هیچ وجه عشق نیست.هر روز صبح تا شب می بینمش برای همین وقتی ازم دور می شه انگار یه جای کار ایراد داره. هنوز تو بغلش بودم.شالم افتاده بودروی شونه هام.هلم داد عقب.
گوشم و کشید و گفت:
هی هی من خوشم نمیاد مثل کنه بهم بچسبی. اولا که کنه خودتی.سخره ی جلبک زده بی احساس…دوما کی بود امروز صبح به من چسبیده بود نمی ذاشت بلند شم؟؟؟…کنه خودتی.
این و به کس دیگه ای بگی باید خودت و مرده حساب کنی.مفهوم بود؟ نمنه؟؟؟درست حرف بزن بابامن سبک شما نمی تونم بحرفم…
در ضمن همین الان می رم همه جارو پرمی کنم که اقا تو خواب لگد می پرونن.یه کم عر عر کن…
من و چسبوند به ماشین. بدنه ماشین خیلی سرد بود.شانس اوردم که گوشیش به صدا دراومد و اگرنه درجا خفه ام می کرد.یه دستش رو گلوم بود بایه دستش هم گوشی و جواب داد:
نرگسی کاری داشتی؟ ای نامرد می خواد حرص من و دربیاره بااین دختره نرگس گرم گرفته… اشغال…لبخند مرموزی رولبش بود. ادامه داد: اره عزیزم هروقت خواستی…
گوشی واز تو دستش قاپیدم…در معنایی واقعی کلمه زپلشک…پارسا بود.رهام بلند زد زیر خنده کنف شده بودپارسا گفت:
رهام نرگس دیگه کدوم خریه…چی چی و هروقت خواستم…درست حرف بزن بفهمم. گوشی و دادم به رهام همینطور که بهش می خندیدم زبونمم براش در اوردم.که گوشی و گرفت وبه پارسا جواب داد: ناپدید شی از رو این کره. پارسا داشتم یه سوسک و له می کردم.
بی شعور به من می گه سوسک . پاش و لگد کردم.دادش رفت هوا . موهاش وهم کشیدم و پریدم تو ماشین در ها رو قفل کردم و بهش می خندیدم.ضبط و هم روشن کردم هرچی داد می زد بی خیال بودم می خواستم حرصش دربیاد .
دادمی زد:
ماهان دعا کن در باز نشه …به خدا می کشمت… نمیای؟من با اون یکی ماشین می رم ها؟؟؟؟
واقعا رفت. از ماشین پریدم پایین که از پشت محکم من و گرفت دم گوشم گفت:
گفتم که …دعا کن درباز نشه واگرنه می کشمت. ای ای ای
شونه ام و گرفته بود و فشار می داد…از سرما دستاش و لپ هاش قرمز شده بود. یه لگد به شکمش زدم تا ولم کنه که افتاد تو استخر اب استخر یخ زده بود نمی تونست شنا کنه.دست وپا می زد.گیج شده بودم مانتوم و در اوردم پریدم تو اب .نفس نمی کشید…اوردمش بالای اب …
صورتش سرد شده بود.چند تا سیلی بهش زدم.قبلا دوره کمک های اولیه رو دیده بودم اما الان که باید ازشون استفاده کنم چیزی
یادم نمیاد.
خدایا رنگش شده بود مثل گچ چشاش وصورت و زیر ناخوناش کبود شده بود. پالتوش و در اوردم.مانتوم وتنش کردم.نفس نمی کشه.
فکش قفل شده بود بینی اش و گرفتم دهنش و باز کردم و تا می تونستم هوا وارد دهانش کردم دوباره و دوباره این کارو تکرار کردم.
با مشت می زدم روقفسه سینه اش. برش گردوندم و چند تا مشت به پشتش زدم…
اخیش اب هایی که رفته بود تو حلقش و پس داد. نفس عمیقی کشید. ستاره خانوم با یه پتو سر رسید…
بابا همه کارا رو که خودم کردم.رهام بد نگاه می کرد.اقا مهدی نگهبان خونه اومد کمک و رهام وبردن تو اتاقش .من مثل این بچه مظلوما یه طرف اتاق مظلوم نمایی می کردم.گاهی هم زیر چشمی بهش نگاه می کردم که البته اخم هاش و می دیدم.رها گریه می کرد.الان این رها خانوم مارو به کتک خوردن نده شانس اوردیم…
همه از اتاق رفتند بیرون قهوه داغ تو دستش بود حرفی نمی زد.
رفتم جلو گفتم:
خب…خب یه دفعه حمله کردی منم هول شدم .من به جون خودم نباشه به جون دشمنم همچین قصدی ونداشتم…نه شاید قصد زدنت و داشتم ولی قصد یخ زدنت و نه.نداشتم. دیدم چیزی نمی گه…سکوتش از صد تا فحش بدتره…ادامه دادم: زبونت و موش خورده؟؟؟نخورده؟؟؟مورد سوم؟؟؟هیچکدام؟؟؟
نباید بهم تنفس مصنوعی می دادی… پس بخاطر اون ناراحتی؟؟هه هه هه یکی از فامیلاتون گفت بدت میاد یکی و ببوسی من باور نکرد…زیاد خودتو ناراحت نکن همچین تهفه ای هم نبود.طعم زهر مار مخلوط با زهر عقرب ومی داد.
یه چشمک طولانی زدم گفتم:
_ اقا خوشگله لبای قرمز وقلوه ای ات و که طعم عسل میده و برام بلوتوث می کنی؟؟؟ خندید…ادامه دادم: نخند نخند.من همینجوریش هم حالم بده… خیلی پرو شدی ها باید له ات کنم خانوم سوسکه؟؟؟ در حدش نیستی…بوزینه… اخرین کلمه ام و اروم تر گفتم تا نشنوه.از جاش بلند شد پیراهنش و در اورد.اول بهش نگاه نکردم. خب چرا؟مگه چیه؟حس خواصی که بهش ندارم شاید یه وابستگی کوچولو.شاید عادت. تکلیفم با خودمم مشخص نبود. یه قدم رفتم جلو انگشت سبابه دستم و زدم به بدنش داشت متعجب نگاه می کرد. گفتم: جیگرتو بچسبم…دادا عجب هیکلی داری؟؟؟ داشت می خندید دستم و کشید عقب و گفت: _ جدیدا دخترا از این حرفا می زنن؟ برو خجالت بکش…
چشم… چند کیلو برات بکشم؟ برو تو ماشین تا من بیام.
بی ذوق حالا یه روز من بامزه بودم ها…بدو بدو رفتم تو ماشین صندلی و دادم پایین و خوابیدم.اقا بعد از نیم ساعت تشریف فرما شدن تازه طلبکارم هست:
کجا بودی تمام خونه رو گشتم. تو ماشین بودم.
از دست تو… دوباره چشمام و بستم که حس کردم بازوم داره سوراخ می شه… باز رهام برای بیدار کردن من از این شیوه مزخرف استفاده کرد.با حرص برگشتم سمتش که دیدم رهام تو ماشین نیست.اما یه جوجه تیغی کنارم نشسته و یه دونه از اون لبخند های ترسناک زد.حالا چرا داشت منو سوراخ می کرد.خیلی ترسیدم.نکنه دزدی قاتلی جانی چیزی باشه.نکنه رهام و کشته می خواد بلایی سر ن بیاره؟خدا نکنه… از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم.هنوز تو ماشین بودم هواتاریک شده بود.غلط نکنم تو تو جوردن بودیم… پسره گفت: بالاخره بیدار شدی ؟خانوم خوش خواب.
تودیگه کی هستی؟ اینجانب دست راست اقا رهام .شاهین هستم. رهام خان نگران بود نکنه بادیگاردش و بدزدن من و فرستاد مراقبت باشم.
یکی باید مراقب خودت باشه.(این واروم گفتم) رهام از یه ساختمون خیلی بزرگ خارج شد.چند تا کاغذ هم تو دستش بود.به دنبال اون شاهین هم از ماشین پیاده شد.بعد از اینکه دست دادن خداحافظی کرد: ماهان خانوم شب بخیر.
یه لبخندی بهش زدم.اونقدرا هم ادم بدی نبود از قدیم گفتن نباید از ظاهر کسی قضاوت کرد…از روهام پرسیدم:
کجابودی؟ کار داشتم.
هیچ وقت جواب درست حسابی به ادم نمی ده مردتیکه جعلق…
خب بگو چی کار می کردی خیال مارو هم راحت کن.
برگشت سمتم و گفت:
داریم می ریم نمایشگاه دوستم.زیاد حرف نزن که خراب کنی.بعدم همه فکر می کنند نامزدمی نه بادیگاردم.متوجه شدی؟ سرم و تکون دادم که بلند تر گفت: اون سر یک کیلویی و می تونی تکون بدی زبون یه مثقالی و نمی تونی؟
چرا زبونم لال شده بود؟جدیدا این مدلی شدم.کمتر حرف می زنم کمتر متلک می ندازم.از عیش و نوش افتادم.
جواب دادم:
بله.فهمیدم. حرکت کرد.یه نمایشگاه خصوصی نقاشی تو ولیعصر… که روی در بزرگش زده بود اختتامیه نمایشگاه…در ورودی کوچیک بود اما وارد سالن که می شدی جو می گرفتت.همه جا باسرامیک های براق سفید پوشونده شده بود.لامپ های سفید هم درخشش و بیشتر می کرد.روی دیوارا بافاصله عکس های نامفهومی قرار داشت. همیشه از کتابای فرشته که هنر می خوند خوشم میومد.وبادقت هرصفحه اش و چند بار می خوندم.خیلی از هنر می فهمیدم اما هیچ وقت دوست نداشتم نقاشی بکشم. سمت چپ سالن یه اکیپ از این بچه مایه دارا تشکیل شده بود.رهام دستم وگرفت تو دستش که مثلا ما عاشق همیم.عق.به سمت اون اکیپ رفتیم.سه تا پسر بودن چهار تا دختر. جلوتر رفتم رهام سلام کرد: سلام به همگی.اینم خانوم خوشگلم ماهان.
اول یه پسر که هیکل ریزی داشت اومد جلو چشمای قهوه ای ابرو های متوسط و پر:
سلام ماهان جان.شایان هستم. چه زود پسر خاله می شه حالا شاید من دوست نداشتم بااسم کوچیک صدام کنه. سرد جواب دادم: سلام.(با یه لبخند گشاد رو لبم.)
یه کم بهش برخورد.البته رهام هم اخم هاش و تو هم کرد شاید دوست داشت با دوستاش گرم تر بخورد کنم.یه دختر دیگه که حسابی هم خوش تیپ بود اومد جلو…
دستشو مقابلم دراز کرد.
موهای بلوند شده اش چتری روچشماش ریخته بودیه سایه سبز زده بود که حسابی تو چشم بود:
منم ترنم.نامزد شایان. دست رهام روی شونه ام بود.باز یه لبخند.نمی دونم ولی با این پولدارا احساس خوبی بهم دست نمی ده حس می کنم از اونا نیستم.رهام کنار گوشم گفت: زبونت فقط برای من درازه یه چیز بگو…
با خشم تو چشماش نگاه کردم که اونم کم نذاشت یه دختر دیگه که کم سن وسالتر از بقیه نشون می داد گفت:
چه عاشقانه بهم نگاه می کنید…مثل نگاه های رهام به دوست دخترای قبلیش نیست…. چشام چهار تا شد…مگه اون دوست دختر داشت؟رها که گفته بود از زنا خوشش نمیاد چه می دونم نه زن داره نه دوست دختر. متعجب پرسیدم: تو قبلا دوست دختر داشتی؟
اکیپ از خنده منفجر شد…ولی من متعجب بودم.حتی خود رهام هم می خندید.داد زدم:
مگه چیز خنده داری گفتم؟پرسیدم قبلا دوست دختر داشتی. لجم گرفته بود.داشتند دستم می نداختند. همون دختره گفت: عزیزم خیلی شوتی.رهام به اندازه موهای سرش دوست دختر داره.
یکی دستش و پشتم گذاشت و کنار گوشم گفت:
شنیدم بادیگارد یه بچه پولدار شدی…خانوم کوچولو… برگشتم.فرشـــــاد؟؟؟؟اها اره اونم نقاشه فکر کنم اومده اینجا تابلو هاروببینه.فرشاد برادر بزرگتر فرشته اس که برخلاف خانواده اش خیلی به فرشته کمک می کنه. هنوز خیره بودم…زل زده بودم به چشماش پرسیدم: فرشاد…تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟
دوباره بچه ها زدند زیر خنده…فرشاد گوشه شالم و صاف کرد و گفت:
عزیزم این نمایشگاه منه. واقعا؟؟؟بهت تبریک می گم…
از زیر چشمم یه نگاه به رهام انداختم.چهره اش که چیزی و نشون نمی ده. ولی حداقل در این جور مواقع باید به اندازه سر انگشت غیرتی شه که این از سیب زمینی هم بدتره.
فرشاد:رهام جون بااجازه ات من با ماهان کار دارم.
رهام دستم و گرفت و گفت:
فرشاد جان ایشالله یه موقع دیگه ما دیرمون شده باید بریم… دودقیقه.
رهام نگاهشو به طرف دیگه سالن انداخت و نفسش و محکم داد بیرون.پس اونقدرا هم که فکر می کردم سیب زمینی نیست…
فرشاد با یه لیوان ابمیوه به سمتم اومد و بهم داد کمی از اب میوه رو خوردم گفت:
فرشته موضوع و برام تعریف کرده.نیازی نیست جر خانوادت و تو بکشی. ولشون کن.مگه تو چه گناهی کردی؟؟؟ راست می گی ولی این راهیه که اومدم.فرشاد باورت نمی شه زندگی ام به گند کشیده شده.روال عادی نداره.محافظ کسی ام که ازم متنفره.تازه فهمیدم ۲۰ساله زن کسی ام که نمی خواد قیافه ام و ببینه.
دستاش و دورم حلقه کرد.به این ارامش نیاز داشتم من هم تو اغوشش فرو رفتم.مثل یه تکیه گاه بود برام. بعد از فوت مادرم…تنها کسی بود که باهاش حسابی صمیمی شده بودم.چشمای رهام داشت از خشم منفجر می شد حسابی قرمز شده بود.سوال فرشاد باعث شد.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان خانم بادیگارد پارت اول

رمان خانم بادیگارد پارت دوم

رمان خانم بادیگارد پارت سوم

رمان خانم بادیگارد پارت چهارم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!