رمان چهار دیواری

رمان چهار دیواری قسمت بیستم (آخر)

رمان چهار دیواری قسمت اول

رمان چهار دیواری قسمت دوم

رمان چهار دیواری قسمت سوم

رمان چهار دیواری قسمت چهارم

رمان چهار دیواری قسمت پنجم

رمان چهار دیواری قسمت ششم

رمان چهار دیواری قسمت هفتم

رمان چهار دیواری قسمت هشتم

رمان چهار دیواری قسمت نهم

رمان چهار دیواری قسمت دهم

رمان چهار دیواری قسمت یانزدهم

رمان چهار دیواری قسمت دوازدهم

رمان چهار دیواری قسمت سیزدهم

رمان چهار دیواری قسمت چهاردهم

رمان چهار دیواری قسمت پانزدهم

رمان چهار دیواری قسمت شانزدهم

رمان چهار دیواری قسمت هفدهم

رمان چهار دیواری قسمت هجدهم

رمان چهار دیواری قسمت نوزدهم

رمان چهار دیواری قسمت بیستم (آخر)

نگرانی و ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود..دیگه حتی یک لحظه هم نمی تونستم صبر کنم…اما مشکل اینجا بود که بدون کمک دختر حتی نمی تونستم یک قدم از اتاقم دور بشم …چه برسه به رفتن و فرار از اینجا
دیشب بهم قول داد که هر جوری شده منو از اینجا ببره بیرون ….و کمکم کنه ..نگاهم که به عقربه های ساعت می افتاد…دلهره ام بیشتر می شد …دلهره اومدن کس یا کسایی که می تونستن برای همیشه منو دیوونه فرض کنن و دستمو از دنیا کوتاه .

با اینکه گفته بود میاد… بازم شک داشتم..شک اینکه باز …گول بخورم…و کلاه سرم بره …. اونم دوباره به دست یه دختر دیگه..چشمام ترسیده بود..اما تنها شانسمم فعلا همین بود ..
که باید دو دستی بهش می چسبیدم …ساعت ۱۰ بود و اون نیومده بود…
حتی بهم نگفت چطوری فراریم می ده..فقط گفت بهش فرصت بدم تا یه راه درست و حسابی برای فرارم مهیا کنه…
باور اینکه یه نفر بیاد و بگه کاسه ای زیر نیم کاسه است و بخواد بعد از این همه مدت کمکت کنه… شک برانگیز بود..اما من نمی خواستم همین شکم از دست بدم…من که قافیه رو باخته بودم …پس اگه باز می خواستم نابود بشم..برام فرقی نمی کرد….

حداقلش این بود که دفعه بعد جز خودم به کس دیگه ای اعتماد نمی کردم ….هرچند هنوزم به این دختر که همیشه یادم می رفت اسمشو ازش بپرسم اعتماد نداشتم …

ملافه رو کنار زدم و بلند شدم و طول اتاق رو با دلشوره طی کردم … مرتب نفسای عمیق می کشیدم …و خودم رو آروم می کردم ….که یه دفعه در باز شد و من با خوشحالی و عجله به طرف نقطه امیدم برگشتم …اما این خوشحالی خیلی زود از بین رفت …وقتی پرستار همیشکی با سینی داروها… درست در چار چوب در ظاهر شد…

من متعجب از حضورش و اون متعجب از راه رفتنم وسط اتاق…. بهم دیگه خیره شدیم ….دختر که کمی ترسیده بود کمی در ورود به اتاق تعلل کرد …
من که در نوع رفتارم مونده بودم باید چیکار کنم …سر جام ایستاده بودم و تکون نمی خوردم …. قدمی به داخل اتاق گذاشت ..چشمم که به سرنگ توی سینی افتاد قدمی به عقب رفتم ….
«نه الان وقتش نبود..الان که می خواست همه چیز درست بشه نباید می ذاشتم خوابم کنن….».
نمی تونستم برای ترسوندن پرستار هم از خودم واکنشی نشون بدم چون اونوقت بود که چند نفره می افتادن به جونم
چند قدمی به عقب رفتم …..دختر که هنوز دستش روی دستگیره اتاق بود …. با ترس نگاهی به راهرو انداخت و سریع دوباره به من نگاه کرد …
از نوع نگاهش فهمیدم که داره تصمیماتی با خودش میگیره …قدم وارد شده به اتاقو به عقب برگشت
معلوم بود می خواد بره و با کسی بیاد ..
«.لعنت به این دختر که انقدر دیر کرده بود …اصلا چرا باید منتظرش می شدم ..در که باز بود ..امروزم حتما به خاطر عید … کسی مراقبم نیست »
بهتریم موقعیت برای فرار بود…..چشمامو بستم تا تمرکز کنم …
باید قبل از بسته شدن در فرار می کردم ..به هر قیمتی که شده بود باید فرار می کردم …
دیگه تصمیمو گرفته بودم ….خواستم قدم اولو بردارم تا در گام دوم به سرعت از اتاق خارج بشم..
دختر از برق چشمام ترسید و خواست سریع از اتاق خارج بشه… که بلاخره خانوم تشریف اوردن ..تا منو دید متوجه حرکتم شد..و در حالی که نفس نفس می زد و صوراتش قرمز شده بود از پشت سر …طوری که پرستار متوجه نشه ….. دستشو به نشونه توقفم بلند کرد و با حرکت سر ازم خواست سر جام بایستم …

به ناچار از کاری که می خواستم بکنم منصرف شدم و حرکتی نکردم …وقتی از من مطمئن شد.. دستشو رو شونه پرستار گذاشت که بد بخت دومتر پرید رو هوا و با دستی که روی قلبش گذاشته بود به طرفش برگشت

  • اینجا چیکار می کنی ؟
  • تو اینجا چیکار می کنی؟امروز مگه نوبت توه؟
    دختر که کمی رنگ به رنگ شده بود گفت:
  • می خوای کجا باشم.؟.من که کسی رو ندارم حوصله ام سر رفت گفتم بیام اینجا و کمی با دیوونه ها اختلاط کنم..تو داشتی چیکار می کردی ؟
  • وقت داروهاشه…یه تزریقم داره…
    و در حالی که با ترس به من نگاه می کرد گفت:
  • ولی نمی دونم چرا وسط اتاق وایستاده… داشتم می رفتم به قاسمی بگم بیاد
  • ای بابا جز قاسمی کس دیگه ای نیست که بندازی به جون این بدبختا
  • والا من می ترسم
  • خوب بده من تزریق می کنم
  • به این؟
  • دختر با پوزخند نگاهی بهم انداخت و در حالی که خنده اشو قورت می داد گفت:
  • این مگه چشه؟یه دیوونه که در نوع خودش زنجیره ای
  • نگو ..ارومتر ..یدفعه حمله می کنه ها
  • غلط کرده
    با حرص بهش خیره شدم اما اون بی خیال من سینی رو از دختر گرفت و گفت:
  • تو برو من می زنم
  • کمک نمی خوای ؟
  • نه خودم می تونم
  • باشه پس بذار منم اینجا باشم که اگه کمک خواستی کمکت کنم
    تو دلم هر چی فحش آبدار بود داشتم تقدیم زمین و زمان و هر چی پرستار وظیفه شناس بود می کردم
    دختر هم که دست کمی از من نداشت یه بار دیگه بهش گفت که بره ..اما اون ول کن نبود ..دست اخرم دختر بلاجبار گفت:
  • باشه عزیزم پس تو هم کمک کن ..سرنگش کدومه ؟
  • اینه …
    -وای.. وای ..این بدبختو می خواید چند ساعت خواب کنید؟
    -من که نمی خوام دکترش می خواد.. میگه براش خوبه البته امروز یه سرنگ دیگه هم اضافه شده ..ایناهاش..
    -این چیه دیگه؟
    پرستار نگاهی به سرنگ کرد و گفت:
  • اون بیمار هفته پیش یادته؟
  • خب ؟
  • به اونم از اینا تزریق میشه
    دختر کمی رنگ به رنگ شد و گفت:
  • اون که حالش خیلی خرابه.. و لی اینکه
    -به من و تو چه..بیا تزریقمونو بکنیم و بریم…
    رنگ پریده به دختر نگاه کردم …که گفت:
    -گفتی این خوابش می کنه …؟
    -اره ..فقط بوشو در نیاری ها ..این تو لیست داروهاش نبوده ..تو که می دونی همه رفتن تعطیلات.. بذار به ما هم خوش بگذره ….این جماعت خواب باشن من و تو راحت تریم.. راحت تر می تونیم جیم شیم

-اره خب ..بدم نمی گی ..
-اینو چیکارش کنیم که این وسط وایستاده؟

  • خوب بهش بگو بگیره بخوابه
  • مگه می فهمه؟این دیوونه استا
  • ای بابا کاری نداره که ببین….
    و رو به من با لحنی خنده دار ی گفت:
    -ببین یارو….بگیر بخواب.. ما بهت تزریق کنیم
    نمی دونم تا حالا شده ..بخوای کسی رو خفه کنی …یا تا سر حد مرگ بزنیش..اما نتونی هیچی غلطی بکنی ؟شده؟من تو اون لحظه ها چنین حسی رو داشتم..به خاطر دیر کردن خانوم مجبور بودم ..حرف نزنم و بذارم که بقیه دیوونه تلقیم کنن
    پس به ناچار به طرف تختم رفتم…. پرستار با تعجب به دختر گفت:
  • اِ این که رفت خوابید
  • پس می خواستی چیکار کنه؟
  • تو تزریق می کنی ؟
    -اره
    سرنگو برداشت و سینی رو به دست پرستار داد…هنوز رو تخت نیم خیز نشدم که دختر با قدمهای بلند خودشو از پشت سر به پرستار رسوند و گفت:
  • راستی دیروز که نبودی دکتر فیاض داشت خبرتو ازم می گرفت
    دختر با شوق برگشت گفت:
  • شوخی می کنی؟
  • نه چه شوخی آخه..به گمونم یه فکرایی داره
  • چطور؟
    -اخه در مورد خودت و خانواده ات ازم پرسید..من که در مورد خانواده ات چیزی نمی دونستم…ولی در مورد تو هر چی که خوب بود و به فکرم می رسید بهش گفتم
    -راست می گی؟
  • اره والا
  • وای چقدر تو خوبی ..میگم چند وقته همش… هر جا که می رم بهم نگاه می کنه ..پس بگو
  • اره ..الانم که داشتم می اومدم دیدمش..
  • وای خدا جون
    و تندی سینی رو تو دستای دختر گذاشت و گفت:
  • ببین اینو تزریق کن و بیا …من برم تا نرفته
  • باشه عزیزم هرچی تو بگی …برو تا نرفته ..بدو
    دختر ماچ محکمی از لپش گرفت و گفت:
    -فدات….. خیلی گلی
    و با سرعت نور از اتاق خارج شد
    با عصبانیت از تخت فاصله گرفتم و با حالت طلبکارانه ای گفتم:
    -کجا بودی؟….. یکم دیگه دیر اومده بودی ..سرنگو تزریق کرده بود
    همونطور که محتویات سرنگو تو سطل اشغال خالی می کرد گفت:
  • حالا که نکرده
    با حرص به طرفش رفتم و از پشت سر کیفشو کشیدم تا روشو به سمتم برگردونه
  • هوی چته؟
  • چرا دست دست می کنی ؟الان اون دیوونه دوباره بر می گرده
  • خوبه والا.. اینجا هر کی به هر کی می رسه میگه دیوونه ..خوبه من هنوز دیوونه نشدم
  • خواهش می کنم یکم عجله کن..چرا انقدر دیر کردی؟
    برگشت و با دست به صورتش اشاره کرد و گفت:
  • نمی بینی تمام مسیرو دویدم…دیگه نفسی برام نمونده..صبر کن یکم حالم جا بیاد
    و با عجله کیفشو روی تخت گذاشت و یه دست لباس مردونه از توش در اورد و به طرفم انداخت و گفت:
  • برای اینا دیر کردم
    دست دراز کردم و پیرهنو برداشتم و گفتم :
  • باید اینا رو بپوشم ؟
  • نه بیا لباسای منو بپوش …اینا مگه چشونه؟برای همینا می دونی چقدر به طرف رو انداختم ..اونم یه دختر دماغو که عرضه بالا کشیدن دماغشو هم نداره
    نفسمو دادم بیرون و گفتم :
  • خیلی تیپ حزب الهی نمیشه؟
    دستاشو به کمر زد و گفت:
  • چرا ؟چون یقه آخوندیه ؟
    چیزی نگفتم و به یقه خیره شدم
  • تو اصلا فکر کن اسمش یقه دیپلماته ..با کلاس ترم هست
  • تو که رو انداخته بودی ..یه چیز بهتر می خواستی
    برای اولین بار بر خلاف تمام بی خیالیاش گفت::
  • اینطوری کسی بهت شک نمی کنه …نگهبان اینجا عاشق این جور ادماست …وقتی بخوایم از جلوی در رد بشیم ..دیگه بهت گیر نمی ده …
    حالا تو رو ارواح هر کی که دوست داری ..دست بجنبون..که اون شوهر ندیده اگه بفهمه فیاض براش توبیخی رد کرده تا خواستگاری ….رو سرم خراب میشه
    در کمترین زمان ممکن لباسا رو پوشیدم ..وقتی آخرین دکمه رو بستم ..دختر برگشت طرفم و نگاهی به سر تا پام کرد و گفت:
  • برادر چی شدی..ایول …. فقط تسبیحت کمه ..صبر کن
    و از جیبش یه تسبیح در اورد و گفت:
    -تسبیح دیگه مال خودمه ..مراقبش باش….. یادگاریه …
    و با عجله به سمت در رفت و نگاهی به راهرو انداخت و گفت:
    -یه لحظه ..الان میام ..
    سرمو تکونی دادم و منتظرش شدم
    همین که دستی به ریشام کشیدم با یه ویلچر اومد و مقابلم ایستاد و پتو رو از روی تخت برداشت و گفت:
    -بیا این پتو رو بنداز رو خودت و رو ویلچر بشین ..
    همین که نشستم رو به روم ..روی زمین زانو زد و دسته های ویلچرو گرفت و گفت:
    -فقط از اینجا رفتیم باید کجا ببرمت …؟
    -خونه یکی از دوستام
    کمی سرشو کج کرد و ازم پرسید :
    -ادم مطمئنیه؟
    -اره
    -خیل خوب ..تو سالن سرتو پایین بگیر و حرکتی نکن…تا سوار ماشینت نکردم …یه کلام حرفم نمی زنی …اوکی ؟
    سرمو تکون دادم …

معلوم بود ترسیده ….اما سعی می کرد خودشو نبازه …از اتاق که خارج شدیدم ….ترس منو هم گرفت
اروم حرکت می کرد که شک برانداز نباشه…..هنوز از اتاق دور نشده بودیم که دیدم..پرستاری از مقابل داره بهمون نزدیک می شد …اروم و همونطور که به مقابلش نگاه می کرد بهم گفت:

-کاری نکنی که شک کنه…
-تو تابلو نباش من نیستم
-من؟
-الان شرط می بندم رنگت عین هو میت شده
-خاک عالم بر سرت ..کم کاری نیست که… ادم دزدیه
خندم گرفت و در حالی که سرم پایین بود بهش گفتم:
-دیوونه خودم خواستم..نترس نمی زارم کسی تو رو بندازه زندون
-دیوونه که تویی..برای همین می ترسم ..
با پوزخند گفتم:
-چرا؟
-اخه کی حرف یه دیوونه رو باور می کنه؟
-رو اعصابم نرو
-برو بابا مورچه چیه که کلاباچه اش چی باشه
خواستم جوابشو بدم که پرستار نزدیک شد و با تردید نگاهی به دوتامون کرد و بعدم نگاهی به ساعتش و از دختر پرسید:
-کجا داری می بریش؟
-هوا خوری
-این وقت روز ؟
-سخت نگیر بابا ..بدبخت پوسید تو اون یه ذره جا….
-اما وقت هوا خوریش بعد از ظهره
-نا سالامتی امروز عیده…
-این چی حالیشه که حالا بخواد عیدم بره بیرون
دختر لبشو با خنده گاز گرفت و گفت:
-نگو بابا اینم دل داره ..خودش نخواسته که اینجا باشه …
-خیل خب بیشتر از نیم ساعت نشه ها
-باشه .
با گذشتن پرستار از کنارمون نفسشو داد بیرون و گفت:
-اوف بخیر گذشت….نذر کردم ..اگه از اینجا بسلامت جیمو زدیم …خودم یه بار دیگه برگردونمت اینجا
و اروم زد زیر خنده

  • خیلی بی مزه ای …
  • مگه نگفتم حرف نزن ..اون پتو رو هم درست بنداز روت… که لباسات دیده نشه..هنوز از منطقه خطر رد نشدیم
  • منطقه خطر دیگه کجاست ؟
  • رسیدم..اگه حرف نزنی می فهمی
    ویلچرو کنار پیشخون نگه داشت و به دوتا از پرستارای پشت پیشخون با سرخوشی گفت:
  • چاییتون به راهست..؟
    یکیشون با پوزخند به من نگاهی انداخت و به دختر گفت:
  • نکنه چایی رو برای خواستگاری کردن ازش می خوای ؟
  • اره دیگه..بیرون که خاطر خواه خوش تیپ گیرمون نمیاد
  • نگو که عاشق این خل دیوونه شدی..؟
    از صدای لرزونش که از قورت دادن خنده اش نشات می گرفتم فهمیدم..کلی داره به من و خودش می خنده
  • خوشگل باشه..عقل پیشکش
    دوتا پرستار پقی زدن زیر خنده که گفت:
  • دیر جنبید..خوشگلشون این بود که قاپشو زدم
    پرستار با متلک گفت:
  • روانی تر از این نبود ….؟
  • من همه جوره قبولش دارم
  • خدا بهت عقل بده..حالا کجا می بریش؟
  • خانوم مهدوی گفت..ببرمش هوا خوری
  • باشه..فقط مراقب باش ..این یهو قاط میزنه…یهو دیدی
  • ای بابا بس کن ..من تا بر می گردم و ازش بله رو می گیریم …یه لیوان چایی بریز تا بیام
    و ویلچرو حرکت داد..کمی که دور شدیم با صدای خندونی گفتم:
  • واقعا حاضری با یه دیوونه ازدواج کنی ؟
  • خدا نکنه مگه عقلم کمه..اونم دیوونه ای مثل تو…اوه…بلا به دور
  • پس چی بهشون می گفتی ؟
  • از من زیاد خوششون نمیاد ..داشتم سر به سرشون می ذاشتم..بلکم یکم بخندیم
  • اگه منو از اینجا ببری بیرون..هر چی بخوای بهت می دم
    -بابا ایول …حاتم بخش …حالا از کیسه خلیفه می بخشی یا از جیب پینه بستت؟
  • فکر می کنی انقدر بدبختم که برای جبران زحمتات چیز ی نداشته باشم
  • هر کی که بودی و هر چی که داشتی… دیگه فعلا نیستی و نداری …وگرنه اینجا نبودی …تو برو دعا دعا کن اسم و رسمتو از این دنیا حذف نکرده باشن…پاداش دادنت که بخوره تو فرق سر قاسمی و امثال خودت
    و باز سرخوشانه شروع کرد به خندیدن
    «راست می گفت ..من که ۶ ماه اینجا بودم ..چی داشتم که بی خودی داشتم به این اون می بخشیدمش..پس فکمو با حر ص بستم و ساکت شدم .»
    انتهای سالن به سمت راست پیچید پتو رو دورم محکمتر کردم و همین که سرمو بالا اوردم … چشمم به حسام افتاد که تازه وارد سالن شده بود

با ناباوری گفتم:

  • این از کجا پیداش شد ؟
    -کی؟
    همونطور که نگاهش می کردم جواب دادم:
  • حسام؟
    دختر سریع سرشو بالا برد و به انتهای سالن خیره شد ..با نگرانی بدون اینکه جهت نگاهمو عوض کنم گفتم:
    -حالا چیکار کنیم ؟
    -فکر نکنم با این ریش و پشم بشناستت
    -لعنتی ..لعنتی …زود باش یه کاری کن..اون میفهمه
    -اخه چیکار کنم؟
    -نمی دونم فقط زودتر یه غلطی کن تا نرسیده…
    -اِه هولم نکن …
    -زود باش ..رسید.. زود باش
    یه دفعه یه ضربه محکم پس کله ام زد و گفت:
    -سرتو پایین بگیر و خودتو تکون بده مثل تشنجیا ..ولی سرتو بالا نگیر
  • اینم شد راه حله اخه؟
    -حرف نباش زود باشه
    و خودش بالافاصله جلوم قرار گرفت و دستاشو رو صورتم گذاشت …به شدت خنده اش گرفته بود…حسام بهمون رسید ..در حالی که می لرزیدم و صورتم بین دستاش حصار شده بود از بین انگشتاش به حسام نگاه کردم
    -اقا چرا اینجا ….وایستادی ؟
    حسام با تعجب ایستاده بود و حرکتی نمی کرد
    -مگه اومدی سیرک ؟نمی بینی تو رو دیده رَم کرده
    -یعنی چی خانوم ؟
    -اقا برو …این به غریبه ها الرژی حاد داره
    -چی ؟
    -چی می دونم ..برو برو تا زنجیر پاره نکرده
    از خنده در حال انفجار بودم ..معلوم بود حسامم خنده اش گرفته …برای همین خنده اشو قورت داد و راه افتاد…
    -این کی بود ؟
    -بعد بهت می گم زود باش تا برنگشته ……
    سریع بلند شد و راه افتاد
    خوشبختانه بقیه راه..جدای از استرس دیدن حسام.. مشکل دیگه ای پیش نیومد..مخصوصا که منو از جاهایی می برد که زیاد تو دید نباشم…و یا با زبون بازی همه رو یه جور از سر باز می کرد……فقط یه در اصلی مونده بود …از ساختمون حسابی دور شده بودیم ..که ویلچرو نگه داشت و گفت :
    -حالا پاشو… باید بقیه راهو با پاهای خودت بری …
    -اخه
    -باید همین کارو کنیم …فقط شانس بیاریم پرستار و دکتری هوای ..هوا خوری به سرش نزده باشه …
    و شونه ای از جیب روپوش در اورد و به طرفم گرفت و گفت :
    -موهات شونه بزنه بهم ریخته..بعدم مثل ادمای متمدن..برو سمت نگهبانی و یه خسته نباشید بگو و برو ..اینم سوئیچ ماشینم ..
    -پس تو چی ؟
    -من که الان بیام همه می فهمن… من فراریت دادم…اینو بگیرو برو سوار شو و برو پیش اون دوستت… ساعت ۲ هم بیا دنبالم ..یعنی ماشینمو بیار …
    -دیگه نمی تونم برم پیشش
    -دِکی چرا؟
    -همونی بود که دیدیش
    -به نازم اطمینان و اعتمادتو بهش …خیل خوب برو یه دور بزن …من تا ۲ نمی تونم بیام …مخصوصا که قراره تو فرار کرده باشی….اهان راستی این پولو هم بگیر ..ماشینم بنزین کم داره …ساعت دو همونجا که ماشین هست منتظرم باش تا بیام ببینم… کجا باید ببرمت…راستی رانندگی بلدی دیگه؟
  • اره
    با خنده به سمت ویلچر رفت و گفت
  • خدا رو شکر حداقل یه دیوونهِ راننده… ماشینمو می خواد برونه
    و ویلچرو تو باغچه هل داد و چندتا ضربه بهش زد
  • چیکار می کنی ؟
    به سمتم برگشت و گفت:
    -یه دونه سیلی محکم بزن تو صورتم ..فقط به دماغم نزنی ..زود خونریزی می کنه..
    -این دیگه برای چی؟
    -تو بزن …باید یه جوری خرشون کنم که باور کنن..
    و بعد موهای جلوشو بهم ریخت و چشماشو محکم بست و گفت:
    -بزن و برو …به پشت سرتم نگاه نکن
    -ولی اخه
    -حیف نون… بزن تا نون باباتو حروم نکردی
    -ولی
    -میزنی یا برت گردونم
    دلم نمی اومد بزنمش ..مخصوصا که صورتی کشیده و سفید داشت …اما تعللمون هم باعث می شد سر و کله حسام پیدا بشه پس به گفتش عمل کردم
    -باشه ..فقط خودت خواستیا..
    دستمو بردم بالا و گفتم:
    -ببخشید .
    .و یه دونه محکم زدم تو صورتش که جیغش در اومد و با صدای بلندی گفت:
  • ای تو روحت نامرد …سرویسم کردی
    با نگرانی به سمتش خم شدم و گفتم:
    -چی شد ؟خیلی درد گرفت ؟
    -گمشو برو دیگه
    دستشو که از روی صورتش برداشت دیدم گوشه لبش خون میاد و جای انگشتام رو صورتش افتاده
    -ای وای ..
    -برو
    با ناراحتی چندتا قدم رو عقب عقب رفتم ..دستشو به درخت تکیه داد
    «چیکارش کردم ..»
    وقتی دید سر جام ایستادم ..با دست اشاره کرد ..سرعت قدمهامو بیشتر کردم… و برگشتم و به نگهبونی نزدیک شدم …دستی به ریشام کشیدم …نگهبان نگاهی بهم انداخت
    دستمو بلند کردم و گفتم:
    -خسته نباشی
    -سلامت باشی
    رنگم پریده بود…چند قدم دیگه مونده بود که از اینجا خلاص بشم … چیزی به خروجم از دراصلی نمونده بود که:
  • اقا
    نبض شقیقه ام به شدت شروع به زدن کرد ..و لبام خشک شد ..ایستادم ولی برنگشتم …
  • اقا ..وایستا
    هنوز برنگشته بودم…در حال نزدیک شدن بهم بود..با دست عرق رو پیشونیمو.. گرفتم و اب دهنمو قورت دادم و توی حرکت برگشتم و گفتم:
  • بله پدر جان؟
  • بله پدر جان؟
    نگاهی به سرتا پام و تسبیحی که تو دستم داشتم فشارش می دادم کردو گفت:
    -شما کی اومدی داخل که من ندیدم؟
    احساس می کردم صدای ضربان قلبمو که به هیچ صراطی مستقیم نبودو به وضوح می شنوه که اونطوری نگاهم می کنه..با اینکه می دونستم رنگ به صورتم نمونده با ارامشی ساختگی گفتم:
  • خیلی وقته حاجی …عجیبه موقع وارد شدن بهتون سلام کردم و شمام جوابمو دادی ..یادتون نمیاد؟
    دستی به محاسن سفیدش کشید و با تردید بار دیگه ای به تسبیح خیره شد و گفت:
  • یه لحظه بیا تو نگهبانی…تا من یه زنگ بزنم
  • مشکلی پیش اومده ؟
  • نه شما بیا
  • آخه برای چی؟
  • اقا وقتتو نمی گیرم …بیا ..دو دقیقه بیشتر نمیشه …
    انقدر ترسیده بودم که اگه دست خودم بود ..به جز دوتا پام یه ۴چهارتا پای دیگه قرض می گرفتم و دِ فرار …
    ولی نگرانی از وضعیت نامعلوم پرستار و مدیون بودنم بهش ..منو متوقف کرد …اما در هر صورتی هم نمی خواستم به دنبال پیرمرد وارد اتاقک بشم
    -حاجی من دیرم شده ..
    با ناراحتی و نگاهی که منو نگرانتر می کرد به طرف در اصلی رفت و با خونسردی هر چه تمام درو بست
    احساس می کردم دیگه هوایی برای نفس کشیدن ندارم…..عرق سردی رو پیشونیم نشست و نتونستم حرکتی کنم ..بهم نزدیک شد و بازومو گرفت و مجبور به حرکتم کرد
    «لعنتی اینبارم بد اوردم»
    یه ناچار به طرف نگهبانی به راه افتادم…دختر در حالی که با نگرانی پشت دیوار قایم شده بود..منو که تو اون وضعیت دید..یه دونه محکم کوبید رو پیشونیش و سرشو تکون داد

با استیصال بهش خیره شدم …هر دو با بد بیاری که اورده بودیم…با امید منتظر حرکت بعدی پیرمرد شدیم.
وارد اتاقک که شدیم در و پشت سرش بست…
اگه مرد نبودم بی شک اشکام در می اومد
سرمو برگردوندم و با التماس به دختر که اونم مثل من باورش نمی شد نگاه کردم
پیرمرد به طرف تلفن رفت
سرمو پایین انداختم و دستامو رو سرم گذاشتم…و چشمامو بستم و با خودم گفتم:
«همین که بهشون خبر بده… به چیز دیگه ای فکر نمی کنم و فرار می کنم »

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان چهار دیواری قسمت اول

رمان چهار دیواری قسمت دوم

رمان چهار دیواری قسمت سوم

رمان چهار دیواری قسمت چهارم

رمان چهار دیواری قسمت پنجم

رمان چهار دیواری قسمت ششم

رمان چهار دیواری قسمت هفتم

رمان چهار دیواری قسمت هشتم

رمان چهار دیواری قسمت نهم

رمان چهار دیواری قسمت دهم

رمان چهار دیواری قسمت یانزدهم

رمان چهار دیواری قسمت دوازدهم

رمان چهار دیواری قسمت سیزدهم

رمان چهار دیواری قسمت چهاردهم

رمان چهار دیواری قسمت پانزدهم

رمان چهار دیواری قسمت شانزدهم

رمان چهار دیواری قسمت هفدهم

رمان چهار دیواری قسمت هجدهم

رمان چهار دیواری قسمت نوزدهم

رمان چهار دیواری قسمت بیستم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

  1. سلام ببخشید این رمان همین یه جلده یعنی اخرش باز تموم میشه ممنون میشم بگید

    1. سلام دوست عزیز و همراه گرامی.
      بله این قسمت آخر همین جلد از رمان چهار دیواری می باشد.

  2. سلام من این رمان رو خوندم ببینم اخرش چی میشه حالا که به قسمت بیستم رسیدم دیدم دیگه ادامه ای نداره میشه بگید از کجا ادامشو بگیرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!