رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت سیزدهم (آخر)

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت اول

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت دوم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت سوم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت چهارم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت پنجم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت ششم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت هفتم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت هشتم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت نهم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت دهم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت یانزدهم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت دوازدهم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت سیزدهم (آخر)

[box type=”download” align=”alignright” class=”” width=””][button color=”blue” size=”big” link=”https://s16.picofile.com/d/8416033350/bd055756-44d3-4e4d-b4cf-e77bb65f10b5/200_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86.apk” icon=”” target=”false” nofollow=”false”]نصب برنامه موبایل ۲۰۰ رمان[/button][/box]

احساس بهتری داشتم گرچه صبح زودتر ازمن بیدار شده بود ولی تمام شب در اغوشش بودم …تمام دیشب به این فکر کردم که ایا “همین که کنارش نفس میکشیدم برایم کافی بود؟!…جوابم فقط یک کلمه بود نه کافی نبود من تمام هاکان رو میخواستم”.
سری به افشار.کریمی و پورمحمدی زدم.همه چیز خوب بود. دلم می خواست مثل همان روزها زنگ میزد یابه دنبالم می امد.شماره اش را گرفتم بعداز سه بوق خاموش کرد!” نمی خواست جوابم را بدهد؟!”

تنهایی به خانه رفتم گوشی ام داشت زنگ می خورد خودش بود

  • هاکان؟!
  • کاری داشتی زنگ زدی؟!
    لحنش سرد بود من این را نمی خواستم. من هاکان خودم را که برای یک بار تماسم ویا برای بودنم کم طاقتی می کرد را می خواستم
  • امشب میایی خونه؟
  • نه! تو حالت خوبه نیازی به من نیست کاری داشتی به فروزنده بگو.
    چیزی نگفتم چه داشتم که بگویم. هنوز داخل ماشین بودم.
  • باشه!
    .قطع کردم.دنده عقب گرفتم وبه طرف خانه ی خودم راه افتادم.
    امیرحافظ بادیدنم لبخند زد احتمال می دادم” تمام مدت اینجا پلاس باشد!” برعکس همیشه می گفت ومی خندید حسابی احساس راحتی می کرد.مهسا همه اش برای فردین ناز می کرد فردین چیزی دره گوش مهسا می گفت واو را به خنده می انداخت.نگاه های نوازش گرانه ی امیرحافظ به حوریه بیشتر توجهم را جلب می کرد. برای خواهر هایم خوشحال بودم.نسبت به خودم حس بدی داشتم” من هم حامله بودم من هم هاکان را داشتم ولی …”صدای زنگ در حوریه را به سمت ایفن کشید
  • هیفا؟
  • بله؟
  • هاکانه میپرسه اینجایی یانه چی بگم!؟
  • بگو هستم دارم میام پایین!
    ازهمه خداحافظی کردم.پله ها را پایین رفتم.بوگاتی مشکی اش پیدا بود دست به سینه به ماشینش تکیه داده بود.صورتش اخمالود بود.روبرویش ایستادم
  • اون گوشی لعنتیت رو برای چی با خودت حمل می کنی؟؟
    فقط نگاهش کردم داشت با لحن تند حرف می زد
  • میدونی حامله ام میدونی که استرس برام خوب نیست ولی بازهم با حرفات داری عذابم میدی!؟
    نگاهم کرد بالحن ارامی گفت
    – سوار شو؟!
    سوارشدم سکوت کرده بود حرفی نمی زد…
    – عصبانی شدم چون حامله ای وبی خبر بیرون رفتی.گوشیت روهم جواب نمیدی حق دارم عصبانی باشم.ندارم؟؟
  • به فکره بچه ات باش تا این نه ماه تموم بشه!
    – به فکره بچم هستم که الان کنارم نشستی وگرنه فکر می کنی بااون کارات جایی پیش من داری؟؟
  • نگه دار؟؟؟
  • چی؟!
    در را باز کردم بادیدن دره باز انقدر ناگهانی ترمز کرد که ازعقب ماشینی محکم به ماشینش خورد.صدای بوق ممتد ماشین های جلو وعقب بلند شد
  • هیفا؟؟؟
    بدون اینکه صبرکنم از ماشین پایین پریدم میان بوق های ممتد ماشین ها صدایم می کرد…دیگر تحملم تمام شده بود همه چیز را از چشم من می دید انگار نه انگار که خودش قرار بود ازدواج کند مراهم نمی خواست… خود خواه بود…مغرور بود…می خواست تا ابد معشوقه اش بمانم… تاجایی که می توانستم دور شدم نفس زنان روی نیمکت پارکی نشستم…سردم شده بود اسفند ماه بود ولی هوابرودت خودش را حفظ کرده بود.اشک هایم را پاک کردم گوشی ام را در اوردم وروی اسمش کلیک کردم.بابوق دوم صدای گرمش داخل گوشی پیچید…

-مطمئنی حالت خوبه؟
پتو را تازیرگلویم بالا کشید موهای لخت مشکی اش را همیشه دوست داشتم دستم را داخل موهایش فرو کردم

  • اوهممم خوبم!
    پیشانی ام را نرم وعمیق بوسید
  • مبایلت یک ریز داره زنگ می خوره اگه جواب ندی هاکان تهران رو بهم می ریزه؟!
  • نمی خوام ببینمش!
  • پس جواب بده بگو سالمی؟
    بلند شد ودقایقی بعد با مبایلم برگشت. مبایل رابه طرفم گرفت حوریه بود
  • حوریه؟
    تقریبا جیغ زد
  • هیفا به خدا خونت حلاله!!!
    صدایش کمی میلرزید
  • کجایی چرا جواب نمیدی؟؟
  • جام خوبه!
    کیان ارام موهایم را از روی صورتم کنار زد
  • زهره مار جام خوبه کجایی؟؟میدونی اون شوهره احمقت منوتامرز سکته برد؟ پسره ی احمق میگه گمت کردم بعد اومده سراغت رو از من میگیره! به خدا اگه جواب نمی دادی نمی ذاشتم اب خوش از گلوش پایین بره بیچاره مهسا پس افتاد…ادم نیست!
  • حوریه!…خواهش می کنم من جام خوبه…هاکان کجاست؟
  • نمی دونم کدوم گوریه؟
  • فردا میام سالن برات توضیح میدم…
    به محض قطع کردنم دوباره صدایش بلند شد باتری اش ضعیف بود.کیان بلند شد وبایک شارژر برگشت
  • جوابش رو بده به من هم زنگ زد گفتم اطلاع ندارم.
    سایلنت کردم چند لحظه بعد دوباره زنگ خورد
    -الو
    -…
    فقط صدای نفس کشیدن نامنظمش را می شنیدم حرف نمیزد
  • جام خوبه می خوام چند روز تنها باشم خواهش می کنم سراغم رو نگیر؟!
  • بیا خونه!
    انقدر لحنش خواستنی وپشیمان بودکه تمام تنم از لحنش گرم شد.برعکس انتظارم دادنزده بود فقط گفته بود برگرد
  • باچند روز اتفاقی برای بچه نمی افته مواظبشم!
    بدون اینکه چیزه دیگری بگویم قطع کردم واوهم دیگر تماس نگرفت.
  • میدونی این بچه با اومدنش همه چی رو عوض می کنه؟!
    غلت زدم وبه پهلو خوابیدم
  • منظورت وارث بودنشه؟
  • اره اینطوری دیگه چیزی از ثروت زند ها به کسی نمیرسه!
  • برای من فقط خودش مهمه نه اموالش.
  • نباید به حساسیت های هاکان واکنش نشون بدی اون ادمه مهمیه واز همه مهمتر وارث ثروت زیادیه تو واین بچه خواه ناخواه مهم شدین…
    میان نصیحت هایش بخواب رفتم.

سره کار درکمال شگفتی ام از فروزنده وسفارشاتش خبری نشد.مهسا حالش خوب نبود تهوع داشت درکش می کردم.شب با دخترها به خانه برگشتم. دلم برایش تنگ شده بود حتی برای داد زدنش! خودش را از من دریغ کرده بود.

  • من نمی دونم این پسر چرا اینطوریه؟!
    به طرفش برگشتم داشت لباس خواب می پوشید
  • ..مار از پونه بدش میاد جلو لونش سبز میشه!
    روی تخت کمی جابجا شدم می دانستم وسط غرغر هایش اصل مطلب را هم می گوید
  • چرا به مهسا زنگ نمیزنه؟میدونه ازش بدم میاد به من زنگ میزنه میگه هیفا خوبه؟تهوع نداره؟چیزی نیاز نداره؟!
    بی اختیار لبخندی کنج لبم نشست.به من چشم غره رفت
  • همین تو با خنده هات پرروش کردی که بعد از ماجرای اون روز جرات کرده دوباره زنگ بزنه؟؟
  • بخاطره بچه اش میگه!
    خودش را روی تخت پرت کرد
  • منم گوشام درازه دیگه!؟…گفت فرقی نمی کنه چه ساعتی باشه بهم زنگ بزن بیام من هم گفتم مطمئن باش مرده اش رو هم دست تو نمی سپارم!ازرو نمیره بازم میگه این چند روز مراقبش باش منم گفتم چه معلوم چند روزباشه ونخواد بمونه!!…به نظرت حال تو بد هم باشه کاری ازدست اون برمیاد؟خب باید دکتر بفرسته نه خودش بیاد بغلت کنه!!
    غرغرهای حوریه به خنده ام انداخته بود.نیش گونی از پهلویم گرفت
  • اخ!
  • زهره مار عالم وادم ویار دارن اونوقت توباید بری به بوی تنش ویار کنی!؟؟
  • حوریه؟!!
  • من کاملا هنگ کردم هاکان و عاشقی…مثا جن وبسم الله میمونه..
    سکوت کرد انگار نمی خواست دراین مورد بیشتر حرف بزند.پشت به حوریه خوابیدم دستش را دوره کمرم انداخت.خنده ام گرفت
  • حوریه؟!
  • هومممم؟
  • من امیرحافظ نیستم!
  • درد بگیر بخواب!
    یک هفته ی دیگر عقدشان بود.
  • هیفا؟
  • هوممم؟
  • چطور ازش حامله شدی مگه عقیم نبود؟
    برگشتم طرفش
  • به من گفت عقیمم لازم نیست قرص بخوری!
    – این همه دختر برای چی تو؟!
  • نمیدونم!
  • دوست نداره … نفسش را فوت کرد- متاسفانه عاشقته!
  • حوریه؟!
  • باشه بابا دختربازه!
  • حوریه!؟
    – بگیر بخواب تا نزدم…

خیلی وقت بود طرح نزده بودم داشتم روی یک طرح کار می کردم
-هیفا؟؟
سرم را بلند کردم

  • این چه طرز داخل اومدنه ترسیدم!
    – یه زن اومده یعنی مشتریه!
  • خب؟
  • باید ببینیش.
  • حالت خوبه مهسا ما همیشه مشتری داریم بزار باشه بعد میره.
    پشت سره مهسا حوریه پیدایش شد
  • برو کنار؟
    رو به من گفت
  • یه زنی اومده میگه می خوام طراح این لباس ها رو ببینم.گفتم منو مهسا هستیم گفت طراح اصلیتوم رو می خوام ببینم.
  • باشه برین الان میام.
    کاغذها را جمع کردم داخل کشو گذاشتم وبیرون امدم حوریه ومهسا کنارش بودند.کت شلوار سفید خوش دوختی تنش بود پشتش به من بود داشت ویترین را نگاه می کرد.قدبلند وباریک اندام بود.
  • سلام خانم خوش اومدید؟
    به طرفم برگشت چهره ی سفید.موهای بلوطی وچشمان ابی داشت کاملا مشخص بود که از یک خانواده ی اصیل است.با موشکافی نگاهم می کرد. دستم رابه طرفش دراز کردم
  • پورعرب هستم.
    دستم را گرفت دستانش کمی سرد بود.لبخند کم رنگی زد.تقریبا۴۶-۴۸ سالش میشد.
  • خوشبختم “اورهون” هستم”سلما اورهون”
  • خوش اومدید.می خواستید منو ببینید کمکی ازدست من برمیاد؟
    .حوریه ومهسا ازما فاصله گرفتند
  • شما طراح این لباس ها هستید؟
  • بله!
    لهجه ی شیرینی داشت ترک بود ازوقتی با هاکان اشنا شده بودم ترک زیاد می دیدم. درمورد لباس ها ازمن پرسید ژورنالی را به من داد وخواست ازروی ان لباس سفید رنک برایش طرح بزنم.اگر اینجا طرح می زدم وگرنه هاکان که درخانه اجازه نمی داد.نیم ساعت تمام بود وبعد رفت.

دیشب هم با دخترها بودم.به حوریه که درحال اشپزی بود نگاه می کردم.حتی زنگ هم نمی زد.یعنی نمی فهمید دلم برایش تنگ شده است.به اتاقم رفتم ومثل همان روزها لبه پنجره نشستم وبه خیابان چشم دوختم.مبایلم را داخل مشتم فشار دادم.تکیه ام را به دیوار دادم….
نمی دانم چند دقیقه گذشته بود که صفحه اش روشن وخاموش شد.قلبم ضرب گرفت خودش بود.دکمه سبز را فشاردادم وکناره گوشم قرار دادمش.چند لحظه ی اول فقط صدای ارام نفس هایش را می شنیدم.بالحن بم وخش داری گفت
-بیام دنبالت بیایی خونه؟!
-….
لحنش ارامتر شد
-حالت خوبه؟!
فقط یک کلمه ازدهانم خارج شد
-نه!
انگار منتظر همین کلمه بود نگران گفت
-چی شده؟ بازم تهوع داری؟!
صدای خش خشی از پشت گوشی امد

  • من الان میام چرا زودتر نگفتی؟!
    با صدایی که ازته چاه می امد گفتم
    – نمی خواد بیایی!
    شنیدم که نفسش حپس شد.بدون انکه بخواهم گوشی را قطع کردم. بدون انکه بخواهم گفته بودم نمی خواهم ببینمش دلم رانادیده گرفته بودم… زیرپتو خزیدم حوریه هرچه برای شام اصرارکرد اشتهایی نداشتم بد بودن حالم رابهانه کردم تا دست از سرم بردارد…
    خوابم نمی امد ازتخت پایین امدم عجیب دلم می خواست لب همان پنجره بنشینم.دلم هوایش را کرده بود.اولین هم اغوشی دوساعته یمان زیر بارش برف فوق العاده بود. صدای درامد و متعاقب ان قامت دوست داشتنی ترین موجود دنیا در استانه اش پیدا شد.” خودش بود امده بود” بدون اینکه چراغ را روشن کند جلو امد.
  • هیفا؟!
    به طرفم قدم برداشت وکنارم زانو زد.بوی عطرش خیلی خوب بود.پشت دستش را روی گونه ام گذاشت.
  • حالت خوبه؟!چراشام نخوردی؟! بازم تهوع داری؟!
    چیزی نگفتم فقط در تاریکی اتاق به چشمانش نگاه می کردم ستاره داشت! پراز ستاره بود می درخشید
    -… .
    دستش را زیرانویم برد وبلندم کرد.سرم را روی سینه اش گذاشتم.قلبش تند میزد.به سینه اش فشارم داد با صدای بمی گفت
  • کمی بغلت می کنم حالت که بهتر شد میریم غذا بخوریم!
    -…
    روی تخت گذاشتم. کتش را دراورد وکنارم دراز کشید…به محض باز کردن اغوشش خودم را میان سینه اش کشیدم.نفس های عمیق می کشید من هم دلم به اندازه ی او برای نفس کشیدن عطر تنش همینقدر حریص بودم.به خودش فشارم داد.لبهایش را روی موهایم حس کردم…پس چرا نمی بوسید؟! بدون انکه اختیاری براحساسم داشته باشم میان سینه اش با صدای خفه شده ای هق زدم.
  • هیفا!!!…
    صورتش رابه گونه ام مالید گونه ام رانرم بوسید…چانه ام…زیرگلویم…گوشه ی لبم…وبوسه بارانم کرد تاتب کردم وارام شدم …میان بوسه ها ونوازش هایش به خواب عمیقی دعوت شدم…
    بانوازش های صورتم ولحن خواستنی صدایش چشم های خماراز خوابم رانیمه باز کردم
  • هیفا عزیزم باید شام بخوری!…هیفا؟
    خوابم می امد چشم هایم رابستم.بااحساس نرمی چیزه مرطوب واشنایی روی لبم کمی تکان خوردم” داشت لبم رامی بوسید!” تمام خواب از سرم پرید! دستم را روی سینه اش گذاشتم وفاصله گرفتم.
  • باشه میام شام بخوریم!
    لبخند مهمان صورتش شد.نیم خیز شد پیشانی ام را عمیق وطولانی بوسید.من به این بوسه ها که ارامش رابرایم هدیه می کردند نیاز داشتم.
  • میز رو میچینم بیا!
    .دوش گرفتم.باهمان حوله بیرون امدم.بابدترین سلیقه ی ممکن میز راچیده بود!” شاهزاده ی ترک وچیدن میز؟!” لبخند زدم
  • بیا اینجا! به پایش اشاره کرد..چشم های خمارش رابه من دوخته بود به پایش اشاره کرده بود.جلو رفتم و روی پایش نشستم کمرم را گرفت.موهای خیسم را به پشت گوشم برد به لب ها وچشم هایم خیره شد
  • بهتر شدی؟!
  • اره!
    ساعت ۱:۳۰ نصف شب بود.خم شدم ودوغ را برداشتم جلوی ستاره های چشمانش همه دوغ را سر کشیدم پرسیدم
  • شام نخوردی؟!
  • نه!
    ازروی پایش را بلند شدم وروی صندلی کنارش نشستم برعکس من گرسنه بود.برای جمع کردن میز به زور به طرف اتاق هلم داد!وخودش مشغول شد. تا امدنش موهایم راشانه کردم از اینکه امشب محبتش را از من دریغ نکرده بود حس فوق العاده ای داشتم داخل شد
  • هنوز نخوابیدی؟!
    دلم برای دیدنش هم تنگ شده بود فقط نگاهش می کردم جلوی پایم زانو زد وانتهای موهایم را گرفت
  • به پاهایم در ان لباس کوتاه مشکی خواب نگاه کرد زود نگاهش را را گرفت!وبه چشمانم دوخت دستم را کشید
  • بیا دیگه کافیه باید بخوابیم!
    شانه را روی میز گذاشتم.خودش دراز کشید ومرا هم روی خودش کشید اهسته موهایم را پشت گوشم برد نگاهش را باز هم از سینه و سر شانه ام گرفت..
  • سرما می خوری لباست رو عوض کن؟!
    لبخندم را جمع کردم!کلافه بود وچشمهایش هم تب کرده بود.روی سینه اش کمی جابجا شدم وپهلویش دراز کشیدم کلافه نگاهم کرد.از اینکه خودش را برای نزدیک نشدن به من عذاب می داد خنده ام گرفته بود دستم را سمت دکمه های لباسش بردم ویکی یکی بازش کردم
  • پیرهنت رو خیس کردی؟!!
    فقط به صورتم زل زده بود وموهایم را نوازش می کرد نگاهش کم طاقت ترم می کرد همه دکمه هایش را باز کردم
  • درش بیار؟!
    کلافه گفت
    -نه تنم باشه بهتره هوا کمی سرد شده!
    “میترسید ؟!”
  • درش بیار اینطوری بوت رو بیشتر حس می کنم!
    نیم خیز شد وپیرهنش را دراورد وگوشه ای انداخت.دستم را دوره کمرش قلاب کردم وصورتم را به سینه اش مالیدم.دستش را وسط کتفم گذاشت تنش داغ شده بود.لبم را روی سینه اش گذاشتم وبوسه ی عمیقی زدم..خودش را کمی عقب کشید”هنوز قهر بود” شانه های مردانه اش را ارام نوازش کردم کمی خودم را بالا کشیدم.چشم هایش رابسته بود ولی نفس هایش منظم نبود.انگشت شصتم را روی لبش کشیدم چشم های مشکی اش را باز کرد
  • نمی خوای بخوابی؟!
  • نه خوابم نمی بره!
    نگاهش را از لب هایم گرفت سیبک گلویش تکان خورد! دستش را نوازشگرانه روی شانه ام کشید چشم های تب کرده اش یک هم اغوشی را التماس می کرد ولی نمی خواست پا پیش بگذارد”هنوز دلخور بود”
  • ولی من خوابم میاد اروم بگیر تامنم بخوابم!
    برای فرار ازنگاهم چشم هایش رابست کمی نیم خیز شدم.دلم از خواستنش بی اراده شده بود چشم هایم را بستم ولبم را روی لب هایش گذاشتم تمام تنش منقبض شد می خواستم ببینم چقدر می خواهد مقاومت کند؟! خودم را روی سینه اش کشیدم در دلم شروع به شمردن کردم…۱۰…۹…۸…۷…۶…۵…۴٫٫شروع کرد مقاومتش تمام شد!دست هایش رادوره شانه ام حلقه کرد بایک حرکت برم گرداند”چند وقت بود که مرا نپرستیده بود…؟!”

-هیفا؟؟!
نگاهش کردم دهانش را برای گفتن کلمه اش باز کرد که درب با شدت باز شد ودختره قد بلند وچشم ابی در استانه ی در پیدا شد.قبلا دیده بودمش؟!نه!ندیده بودم”

  • بیرون باش حوریه؟
  • اخه؟
    نگاهم را از دختر گرفتم وبه صورت حوریه دوختم
  • برو خوبم!
    حوریه بیرون رفت.بالهجه ی ترکی گفت
  • می خوام حرف بزنیم!
    نشستم
    – می شنوم؟
  • بریم بیرون؟
  • چرا باید باهات بیام؟
  • فکر می کنی از دست من کاری بر میاد؟
    بلند شدم و کیفم را براداشتم
  • بریم!
    راه رفتنش لحنش …همه گویای یک چیز بودند” او بخاطره هاکان امده بود ومن فکر کردم ایا او همان دختر است؟!” داخل ماشین خارجی اش نشستم.حوریه داشت نگاهم می کرد.راه افتاد.دقایقی در سکوت گذشت.
    -دوسش داری؟!
    نگاهش کردم قطره اشکی از گونه اش سر خورد وپایین افتاد.به اشک نشسته روی مانتوی سفیدش نگاه کردم نیم نگاهی به من کرد
    – اون توو خیلی دوست داره!…قرار بود باهم ازدواج کنیم…پدر بزرگ اصرار داشت زودتر ازدواج کنیم نگران هاکان بود می گفت باید خانواده داشته باشه…به همه ی ما دروغ گفت عقیمه…
    شماره قطره های اشک چشمانش از دستم در رفت…
  • من دوسش داشتم …از بچه گی دوسش داشتم …
    هق زد
  • میتونی بفهمی…همیشه جلو چشمام بوده!…چند ماهی بود ترکیه نمی اومد یا اگرم می اومد نمی موند…یک ماه پیش گفت می خوام ازدواج کنم قرار بود اگه یه زمانی خواست ازدواج کنه با مشورت خانواده باشه واز یه خانواده ی خوب …
    دستش را از روی فرمان برداشت واشک هایش را پاک کرد…
  • گفت من نیستم خودش قراره انتخاب کنه گفت ازش حامله اس…
    هق هقش فضای ماشین را پر کرد
  • گفت دوست داره …گفت منو نمی خواد…
    داشت زجه می زد…
  • تو اومدی وسط…
    سرعتش داشت بالا می رفت…
  • میگه می خوادت زن رسمیش شدی پس من چی …می خوامش می فهمی؟‍‍!… بخدا نمی فهمی … هر چقدر بخوای بهت میدم از زندگیش برو بیرون…خواهش می کنم …
    هق زد…
  • التماست می کنم برو بیرون…
    فقط گریه می کرد دلم به درد امد
  • من نیازی به پول ندارم..
  • پس چی می خواهی لعنتی؟؟
  • نداشته هام رو… هاکان تمام نداشته های منه!
    اشک هایش را با ضرب پاک کرد
    – اگه مال من نباشه مال تو هم نیست!
    سرعتش خیلی زیاد بود.در سکوت فقط به سرعتش فکر می کردم داد زد
  • لعنتی می خوام خودت وبچت رو بکشم یه چیزی بگو؟؟؟
    نگاهش کردم پوست سفیدش سرخ شده بود
  • من چیزی برای از دست دادن ندارم!
  • احمق تصادف کنیم دیگه هاکان رو نمیبینی؟؟؟
  • من هاکان رو دیدم درونش رو دیدم… بمیرم بازم میبینم …نداشته هام رو باهاش داشتم…
    جیغ زد وروی فرمان کوبید لعنت بهت …لعنت بهت…
    سرعتش را کم کرد …
    سمند سفید رنگی جلویش پیچید ومن فقط صدای جیغش را شنیدم…..
    چیزی جلوی صورتم بود و نمی گذاشت نفس بکشم…یک نفس عمیق دوباره سعی کردم کیسه ی هوا بود…فقط صدای نفس هایم را می شنیدم و سیاهی….

صدای زمزمه ی اهسته ای را میان خواب و بیداری می شنیدم

  • خوبه الان …نگران نباش.
    -…
    -نه خوابیده.
  • هنوزم دارم میلرزم مهسا! اصلا انتظارنداشتم همچین واکنشی نشون بده بیچاره دختره سنکوب کرده بود طوری زنم زنم میرد که تن من هم میلرزید.
    -…
  • نمی دونستم به من چیزی نگفته بود… زنه رسمیشه!
    -…
  • حالش خوبه فقط عصبانیه نمیشه باهاش حرف زد سره من تا می تونست دادزد گفت پس اونجا چه غلطی می کردی؟!
    -…
  • نیازی نیست… خوبم شد نیومدی سرت داد میزد برای بچه ات خوب نیست!
    -…
  • رفته بیرون به من گفت تو اتاق باش تابرگردم کل بیمارستان فهمیدن زن هاکان بستریه!
    -…
    صدای قدمش را شنیدم که کمی فاصله گرفت نفسش را اه مانند بیرون داد
  • من از اول با این رابطه مخالف بودم…الان مخالف نیستم …اون بچه ای رو می خواد که از هیفا باشه…این علاقه حق هیفاست هیچ وقت خانواده ای نداشته…خوشحالم که خدا مردی رو تو مسیرش قرار داد که تمام این ۲۲سال زندگیش رو جبران کنه…مهسا قطع می کنم صدای پاش داره میاد اگه بدونه تواتاق حرف میزنم داد میزنه…
    ” چرا از بچه ام حرفی نمیزد؟!”…….

با احساس دردی در ستون فقرات ولگنم چشم هایم را باز کردم.داخل اتاق بزرگی بودم می دانستم بیمارستان است…بی اختیار دستانم را به سمت شکمم بردم رویش را نوازش کردم احساس خلا می کردم قامت چهار شانه ی هاکانم !پدره بچه ام پشت به من رو به پنجره بود خیره اش شدم بیشتر از هروقت دیگری به ارامش حضورش نیاز داشتم.دستم را دوباره روی شکمم کشیدم.اب داغی داخل چشمانم جوشید انقدر جوشید که قامت پدره بچه ام محو شد” گفته بود بچه را به دنیا بیاوربعد هر گوری می خواهی برو؟! دیگر نه بچه داشتم نه خودش را .نتوانستم جلوی گلوله بغض درون گلویم را بگیرم با هق زدن پرتش کردم بیرون.بی امان تر از همیشه چشمانم می جوشید کاش مرده بودم!

  • هیفا؟!
    ” لعنتی با این لحن صدایم نکن!!”کناره تختم فرو رفت.قیافه ی شیک هاکانم اشفته بود.نگرانی از تمام صورتش می بارید بدون انکه بخواهم دستش را پشت کتفم برد وشانه های بی جانم را میان سینه و بازو هایش قفل کرد.پشتم را ناشیانه نوازش می کرد هول شده بود
  • عزیزم هیفا اروم باش؟!
    میان گریه گفتم
  • معذر…ت…می…خوام تقصیر من نب..ود…نمی خواستم…اینط…ری بشه.
    بیشتر به سینه اش فشارم داد
  • اروم باش خانومم چیزی نشده!
  • ها…کان …من بچ…ام رو می…خوام؟
    تند مرا از خودش جدا کرد صورتم را میان دستانش گرفت
  • بچه سالمه اروم باش!
    به چشمان مشکی ستاره دارش خیره شدم.هنوز بخاطر هق هق نفس نفس می زدم.دستش را روی شکم گذاشت
  • باور کن سالمه می خوای به دکتر بگم بیاد ..
    بدون اینکه مکث کنم دستانم را دور گردنش حلقه کردم ومحکم بغلش کردم.اشک ریختم واشک هایم شانه اش را شست” خدایا شکرت” فکر می کردم همه چیز را از دست داده ام.ارام کمرم را شروع به نوازش کرد
  • هیشش اروم باش!
  • اگه این بچه طوریش می شد هردوتون رواز دست می دادم!
  • خدایا !؟ چرا همش فکر می کنی ولت می کنم؟!
    با بغض گفتم
    -خودت گفتی هر گوری می خوام برم!
  • من از تو بچه خواستم که پیشم بمونی بهانه داشته باشم واسه نگه داشتنت…چرا عشقم رو باور نمی کنی؟!…واسه نگه داشتنت هر کاری می کنم.
  • خانوادت؟
  • من مرده مستقلی ام مهم مادرم بود که مادره نوش رودید!
  • کی؟
  • همون زن ترک که سفارش طرح بهت داد.
    کمی ارام شده بودم
    – چرا بهم نگفتی؟!
    صورتش را به گونه ام مالید
  • خودش می خواست ببینتت.
    مرا از اغوشش کمی جدا کرد پیشانی اش را به پیشانی ام تکیه داد چشمان مشکی اش را بسته بود یک نفس عمیق گرفت
  • هیفا برای داشتنت دنیارو بهم میریزم …

[box type=”download” align=”alignright” class=”” width=””][button color=”blue” size=”big” link=”https://s16.picofile.com/d/8416033350/bd055756-44d3-4e4d-b4cf-e77bb65f10b5/200_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86.apk” icon=”” target=”false” nofollow=”false”]نصب برنامه موبایل ۲۰۰ رمان[/button][/box]

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت اول

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت دوم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت سوم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت چهارم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت پنجم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت ششم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت هفتم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت هشتم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت نهم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت دهم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت یانزدهم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت دوازدهم

رمان همین که کنارت نفس میکشم قسمت سیزدهم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!