رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت چهاردهم (آخر)

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت اول

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت دوم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت سوم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت چهارم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت پنجم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت ششم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت هفتم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت هشتم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت نهم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت دهم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت یانزدهم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت دوازدهم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت سیزدهم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت چهاردهم

[box type=”success” align=”alignright” class=”” width=””][button color=”red” size=”big” link=”https://drive.google.com/uc?export=download&id=1b-PfOhyCVielAIjN421Qo5PRfvU_bvWC” icon=”” target=”false” nofollow=”false”]نصب برنامه موبایل رمانهای عاشقانه[/button][/box]

دقیق نمیدونم چند لحظه متعجب نگاش کردم … اونم انگار که انتظار این شوک رو داشت خونسرد نگام میکرد و منتظر بود …
لـ ـبم رو تر کردم و گفتم : آرین … تو فکر نمیکنی که من خیلی واسه ی ازدواج بچه باشم ؟؟
با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و گفت : نه ! مگر اینکه منتظر باشی که یه کیس دیگه با شرایط بهتر بیاد تو زندگیت !!
بهش اخم کردم و گفتم : چرند نگو …
همچنان منتظر نگام میکرد … ازدواج با آرین ؟؟ خوب بود ؟؟ نه … عالی بود !!! حس اینکه اون واسه همیشه برا من باشه … همیشه باهم باشیم … دیگه الهه و کیانی در کار نباشه از همه چی بهتر بود …کم کم لبخند داشت روی لـ ـبم جا خوش میکرد … من با ازدواج با آرین از هیچ چی محروم نمیشدم … اون عالی بود … از هرجهت … بابا دوسش اشت … دوسش داشتم … مهمتر از همه …دوسم داشت …
آرین با دیدن لبخند روی لـ ـبم برداشت خودش رو کرد … انگشتام رو توی انگشتاش قفل کرد … شو نزدیک به هم به سمت ویلا رفتیم … که صدای کسی متوقفمون کرد …
آرین با دیدن لبخند روی لـ ـبم برداشت خودش رو کرد … انگشتام رو توی انگشتاش قفل کرد … و نزدیک به هم به سمت ویلا رفتیم … صدای کسی متوقفمون کرد …
الهه از پشت یه درخت بیرون اومد … چشماش پر اشک بود … با بغض گفت : تقاضای ازدواج ؟ آرین ؟؟ تو قول داده بودی ؟؟ یادت رفت ؟؟ ما به هم قول داده بودیم که هیچوقت ازدواج نکنیم … یادته لعنتی ؟؟
آرین پوزخندی زد و گفت : ما خیلی از قول های دیگه هم به هم داده بودیم … دستم رو ول کرد و به الهه نزدیک شد و گفت : مثلا قول داده بودیم هیچ موقع واسه هم مشکل ایجاد نکنیم … هیچ موقع همدیگرو اذیت نکنیم … پشت همدیگرو خالی نکنیم …
اما شماها چکا کردین … ؟؟؟ قول و قرار های بچگی ما توی همون بچگی دفن شدن … الآنم بهت پیشنهاد میکنم پات رو از زندگی من بیرون بکشی … خودتم خوب میدونی زیاد دور و ور من بودم و پیچیدن به دست پای من واست آینده ی خوبی نداره …
حرفش بوی تهدید میداد و الهه هم مثل من متوجه شده بود … ترس رو توی چشمای خاکستریش میدیدم … آرین به سمتم اومد و با هم راه افتادیم … در کسری از ثانیه الهه سریع جلومون در اومد و لبـ ـاش رو روی لب های آرین گذاشت … قبل از اینکه آرین بخواد کاری بکنه به طور غریزی واکنش نشون دادم الهه رو ازش دور کردم … این اتفاق اینقدر سریع رخ داد که شاید ۳ ثانیه هم طول نکشید …
عصبانی بودم … چیزی که مال من بود ، مال من بود …
نه الهه نه هیچ کس دیگه حق دست درازی بهش رو نداشت … خورده بود زمین … با نفرت بهش خیره شدم و گفتم : خجالت نمیکشی ؟؟ چقدر تو آویزونی دختر ! آخه بدبخت جلوی چشمای خودت قرار گذاشتیم که ازدواج کنیم … ولی تو اونقدر بی ارزشی که از شخصیتت از غرورت دست میکشی … برای چی ؟؟ خودتو جمع کن … واست متاسفم …
با نفرت بهم خیره شدیم … شکستن الهه رو جلوی چشمم دیدم …قطره اشکی که از چشمش چکید باعث شد راه بیفتم … نمیخواستم بیشتر از این شکستن یه دختر رو ببینم …
آرین دنبالم اومد … از دست اونم ناراحت بودم … نه اون حرفی زد نه من چیزی گفتم … دوست داشتم آرین اون رو کنار بزنه البته میدونستم که توقعم بیجائه !! من خیلی سریع کار کرده بودم … اینقدر سریع که شاید حتی لب هاشون باهم تماسی هم نداشته بود و من کنارش زدم … دلم واسه الهه میسوخت …
به ویلا که رسیدیم آرین به سمت دستشویی رفت و من به سمت اتاقم … دلم میخواست برگردم تهران …
وارد اتاق که شدم … عصبی در رو بهم کوبیدم که صدای پسری باعث ایست قلبی یه لحظه ایم شد !!
به سمت صدا برگشتم و با دیدن کیان که خیل شیک روی تخـ ـت من خـ ـوابیده بود متعجب بهش نگاه کردم … با خنده گفت : اوه اوه چقدر عصبانی …
بی توجه به حرفش دست به سیـ ـنه ایستادم و گفتم : تو اتاق من چه غلطی میکنی ؟؟ هِــری …
خندید و در حالی که از جاش پا میشد گفت : چی میگی ؟؟ من تازه پیدات کردم … نزدیکم میشد و من از ترس تکرار شدن ماجرای شب عروسی سریع به سمت در رفتم ولی قبلش کیان مانعم شد و گفت : میخوای در بری ؟؟
حالم از این همه نزدیکی داشت بهم میخورد … همین که اومد نزدیک تر بیاد یهو در باز شد …ش با دیدن آرین ازم فاصله گرفت و سریع از اتاق بیرون زد … بدبخت ترسو … از ترس کتک خوردن چجوری در رفت …سر جام نشستم …
آین عصبانی گفت : این اینجا چه گهی میخورد ؟؟
عصبانی نگاش کردم و گفتم : اومده بود چرت و پرت بگه ! معلوم نیست !؟؟؟!
آرین عصبی دستش رو توی موهاش کرد و گفت : وسایلت رو جمع کن ! همین امشب بر میگدریم !!
ساعت ۴:۳۰ صبح بود و من و آرین توی ماشین در جاده ی قزوین داخل یه ترافیک سنگین گیر کرده بودیم ! نمیدونم چرا اینقدر خیابون ها شلوغ بود . ساعت ۱۲ راه افتادیم ولی تا الآن نرسیده بودیم و تازه تو قزوین بودیم.
آرین پوفی کرد و عصبی رو فرمون ضرب گرفت . هنوز باهم سرسنگین بودیم و من نا امیدانه به این فکر میکردم که مسیر رفت چقدر از برگشت بهتر بود .
هستی و بقیه خیلی سعی کردن مانع رفتنمون بشن ولی کیان و الهه و آریانا هیچی نگفتن .
اینهمه سکوت عصبیم میکرد ولی نمیخواستم چیزی بگم ! چرا همیشه من باید شروع میکردم ؟؟ اون یه ذره سعی کنه غرور رو کنار بزاره !!!
کمی از ترافیک باز شد و ماشین ها یه ۲، ۳ متری جلو رفتن ولی دوباره می ایستادند .
آرین غرغر کنان گفت : ای بابا ! رانندگی بلد نیستن که !! جلوشون بازه ها !! بی عرضه ها !!
دستش رو رووی بوق گذاشت ولی هیچ تغییری توی وضعیت ترافیک اینجاد نشد .
منم که کلا حرف نمیزدم !! آخه با من حرف نمیزد که داشت با خودش حرف میزد و مطمئنم منتظرجوابی از من هم نبود ، واسه همین منم چیزی نمیگفتم !
دوباره شروع کرد : نکنه تصادف شده ؟؟ خب راه برید دیگه . اه !
با شنیدن اسم تصادف بازم همون حس آشنای تند شدن ضربان قلب و یخ شدن دستام …. دعا دعا میکردم که تصادف نشده باشه …
ماشین کمی جلوتر رفت ، دیگه ایست نداشت و منم چشمام رو بستم … حالم خوب نبود !
با ایست دوباره ی ماشین آرین سوتی زد و گفت : اوو… چی شده !! پرایده له شده …
نفس هام با صدا شد و لرزش دستام بیشتر شد …
ناخودآگاه چشمام رو باز کردم و صحنه ی تصادف رو دیدم ، خداروشکر خونی ریخته نشده بود ، دیدن خون خیلی حالم رو بدتر میکرد یه پراید سفید زنگ رفته بود زیر یه تریلی !!آمبولانس هم بود و داشتن یه پسر جوون رو منتقل میکردن به داخلش … با دیدن خون روی سر و صورتش … عصبی صورتم رو برگردوندم … امیدوار بودم زودتر راه باز باشه و ما بریم … بعید نبود از اون حمله های عصبی بهم دست بده … امیدوار بودم جسدی در کار نباشه …
چشمام میلرزید و دستام یخ کرده بود نفس هام پرصدا شده بود .
آرین یادش نبود ؟؟ یادش نبود که من فوبیا ی تصادف داشتم ؟؟ یعنی اینقدری واسش مهم نبودم که یادش باشه ؟؟ شایدم لج کرده بود ! میخواست اذیتم کنه که خبر تصادف رو بلند گفت وگرنه من که چشمام بسته بود …
از هجوم این فکرای مختلف بغض بدی گلوم رو گرفت که بی ربط به اعصاب تحریک شده ام نبود …
آرین به سمتم برگشت … نگاش نکردم. نمیخواستم ضعفم رو ببینه . ازش بدم اومده بود . خیلی !
چند ثانیه متعجب نگام کرد ولی یهو با مشت به فرمون زد و گفت : لعنتی …
دستم رو گرفت ، هیچ واکنشی نشون ندادم ، قدرتش رو نداشتم ! بی حسِ بی حس بودم … سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم . صدای آمبولانش دومی که داشت می اومد اعصاب نداشتم رو بیشتر تحریک میکرد ، نمیدونم حالتم چجوری بود که یهو آرین وحشی شد .
دستم رو ول نکرد ولی با دست خودش گذاشت روی دنده و راه افتاد . نمیدونم تو اون ترافیک وحشتناک چجوری سعی داشت از مردم راه بگیره ولی صدای بوق های اعتراض آمیزشون نشون دهنده ی چگونگی رانندگی آرین بود …
دستم رو ول نمیکرد و اون یکی دستش هم یا روی بوق بود یا فرمون رو اینور اونور میپیچوند تا راه بگیره …
نمیدونم چقدر گذشت ولی دستم از گرمای دست آرین داغ شده بود و نفس هام نسبتا مرتب شده بود . همون دستش کار خودش رو کرده بود . آروم شده بودم . چشمام رو باز کردم و متوجه شدم که خیلی از صحنه ی تصادف دور شدیم و توی صف عوارضی بودیم .
آرین سریع پول رو داد و ماشین رو به کنار جاده هدایت کرد . بعد از پارک کردن با نگرانی برگشت سمتم و گفت : آترینا ، خوبی ؟؟
با همون بغضی که توی صدام مونده بود پرسیدم : از عمد گفتی که تصادف شده ؟؟
جدا از اینکه چشمای متعجب آرین جوابم رو میداد با خودم فکر کردم آخه دختره ی احمق اگه از عمد گفته بود اونجوری رانندگی نمیکرد که ! اینجوری نگرانت نمیشد که ! میدونی آترینا ؟ تو یه احمقی !!
چشمای آبیش عصبانی نبود ، ناراحت بود و همراه با رگه های نگرانی !
دستم رو فشار داد و گفت : تو واقعا چه فکری راجب من میکنی ؟؟ که از ناراحتی و ضعفت خوشحال بشم ؟! آترینا ؟؟ من ؟؟
نگاهم رو ازش گرفتم . راست میگفت ! آرین هرچی بود این یکی و نبود .
فقط سرم رو تکون دادم . دستم رو ول کرد و به صندلیش تکیه داد .
حالم اونقدر خوب نبود که بخوام از دلش در بیارم ، اونم سکوت کرده بود .
بعد از چند دقیقه آروم پرسید : آشتی ؟؟
چشمام به طور ناخودآگاه باز شد. لبخندی کل صورتم رو پوشوند و گفتم :آشتی !
آرین عصبی بود ، عصبی تر از هر وقتی .
با دیدن استرسش که لحظه به لحظه بیشتر میشد هم خندم گرفته بود هم دلم نمیخواست اینجوری باشه . میدونستم حرف زدنم هم حالش رو بهتر نمیکنه ..
پیشنهاد کردم : میخوای من بشینم ؟
بدون اینکه نگاهم کنه ، گیج پرسید : هان ؟؟
دیگه نمیتونستم جلوی خندم رو بگیرم ولی توی گلوم خفش کردم و گفتم : میگم میخوای من بشینم ؟؟
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت : نه خوبم .
دیگه حرفی بینمون زده نشد . یک ربع بعد آرین ماشین رو روبه روی خونمون متوقف کرد .
به تیپ جذابش نگاه کردم و دلم برای صدمین بار ضعف کرد . من عاشق این پسر بودم . این پسری که با همه ی عیبهاش و مشکلاتش هنوزم برام عزیز بود .عزیزتر از هرچیزی !
در ماشین رو باز کردم و همین که اومدم پیاده شم گفت : الآن بهش میگی بیاد ؟؟
سرم رو با لبخند تکون دادم . استرسش برام جالب بود .
نگران نگام کرد و گفت : میگم آترینا … نکنه ، نکنه یه وقت از من خوشش نیاد ؟؟
بهش اخم کردم و گفتم : مگه بار اولشه که میبینتت ؟؟
آرین عصبی پوفی کرد و گفت : خب منظورم اینه که …
مکث کرد و دنبال لغت مناسبی گشت تا حس بدش رو نشون بده ، بهش مهلت حرف زدن ندادم و دستم رو روی لبش گذاشتم .
آروم خندیدم و گفتم : چت شده ؟؟ تو همون آرین خونسردی که هیچی واسش مهم نبود ؟ مثل همیشه باش . بابا خیلی خوب میشناستت ! نمیخواد اینقدر نگران باشی ! چرا اینقدراسترس داری ؟
سرش رو نسبتا محکم به پشتی صندلی کوبید و گفت : نمیدونم چم شده !
خندیدم و گفتم : آرین ؟ بیخیال ! بابای من اینقدر ترسناک بود و من خبر نداشتم ؟؟
بچه پررو سرش رو به علامت مثبت تکون داد که بهش چشم غره رفتم و با اعتراض گفتم : بابای خودت ترسناکه !
خندید و گفت : اون که بله ! ولی در کل تو هم اگه میرفتی پیش بابای من واسه خواستگاری پسرش همینقدر استرس داشتی !
دست به سیـ ـنه اخم کردم و گفتم : همینم مونده .
به زور خندید و گفت : الآن بهش میگی بیاد دیگه ؟؟
سرم رو با سوظن تکون دادم و عکس العملش رو زیر نظر گرفتم .
نفسش رو فوت کرد و گفت : بگو بیاد !
استرسش به منم سرایت پیدا کرده بود . دستش رو گرفتم . یخ کرده بود ؟؟ آرینی که همیشه گرم بود ، یخ کرده بود ؟؟
یعنی اینقدر استرس داشت ؟؟!!
متعجب گفتم : آرین ؟ چت شده ؟ چرا یخ کردی ؟؟
فقط نگام کرد . احساس میکردم که مثل پسر بچه ی مظلومی که نیاز به حمایت داره نگام میکنه .
دستش رو فشار دادم ولی حرفی برای گفتن پیدا نکردم برای همین طی یه حرکت فوق سریع خم شدم و لپش رو آروم و کوتاه بـ ـوسیدم ، زیر گوشش زمزمه کردم : فقط آرین همیشگی باش .
نفس عمیقی کشید قبل از اینکه کامل ازش فاصله بگیرم مثل خودم آروم و کوتاه لـ ـبم رو بـ ـوسید و گفت : برو بگو بیاد .الآن آماده تر از هر وقتیم .
آروم شده بود و آرامشش بازهم به من سرایت کرد .
خوشحال از وضعیتش باهاش بای بای کردم و به سمت خونه رفتم . مطمئن بودم آرین مثل قبل خونسرد با بابام برخورد میکنه . در جریان بودم که علت اصلی استرسش به خاطر مشکلش با باباش و خانوادشه وگرنه ارین ازهر جهت کیس مناسبی برای ازدواج با هر دختری بود .
حالا نوبت من بود که استرس بگیرم البته وظیفه ی من به اندازه ی آرین سخت نبود ! به قول خودش این من نبودم که باید خاستگاری میکردم !
وارد خونه شدم . چشمای مامان و بابا به سمتم چرخید . سلام کردم و جوابم رو دادن در حالی که قلـ ـبم توی دهنم بود لبخند مسخره ی ای زدم و متعجب به بابا که لباس بیرون تنش بود نگاه کردم .
پرسیدم : بابا به سلامتی جایی میری ؟
گفت : آره جایی کار دارم .
پرسیدم : عجله داری ؟؟
گفت : نه زیاد ! چیزی شده ؟
نفسم رو فوت کردم ، وقتش بود . گفتم : آرین ، کارت داره .
ابروهاش رو بالا داد و گفت : با من ؟
چپ چپ نگاش کردم و گفتم : آره دیگه .
خندید و نگاهی به ساعت انداخت و گفت : خدا به خیرکنه . حالاکی ببینمش ؟؟
گفتم : دمه دره.
متعجب نگاهم کرد و گفت : دم در اینجا ؟؟
عصبانی گفتم : عه ؟؟ بابا ! تو چرا امروز اینجوری شدی !!؟؟
خندید و گفت : تعجب کردم . چشم الآن میرم .
باهامون خدافظی کرد و درحالی که نگاهی به من مینداخت از در خارج شد .
مامان با سوظن نگام میکرد .
نفسم رو فوت کردم . خب مسلما حرف زدن با مامان به مراتب بهتر از حرف زدن با بابا راجب علاقه به یه پسر بود .
شالم رو گوشه ای انداختم و به سمت مبلی که مامان نشسته بود رفتم . از اولم برنامه همین بود . بابا با آرین . مامان با خودم .
لبخند زورکی به صورت پر شک و تردید مامان زدم و گفتم : مامان باید یه چیز خیلی مهم رو بهتون بگم .
شرطی که بابا برای رسمی تر شدن همه چیز گذاشته بود اینقدر رومون اثرات مختلف گذاشته بود خیلی چیزها از کنترل خارج شده بود . حتی رابطه ی من و آرین .
آرین ناراحت بود ، من عصبی بودم . چیز غیر ممکنی بود ولی غیر ممکن تر از اون بهم خوردن رابطه ی ما بود .
به آریانا که گفتیم اول سکوت کرد ولی در آخر گفت که بابام حق داشته و شرطش منطقیه .
بعدش هم رو به آرین کرده بود و گفته بود این منطقیه که هر پدری بابت خانواده ی شوهر دخترش مطمئن باشه .
البته این جواب به هیچ وجه جواب مورد علاقه ی آرین نبود و باعث شده بود که ناراحت و عصبانی از سر میز بلند بشه و بره .
آریانا هم در جواب به عکس العمل آرین فقط شونه ای بالا انداخته بود.
جدا از همه ی این حرف ها ، منطق و البته جواب آریانا من رو حسابی به فکر فرو برده بود .
این حق پدر و مادرم بود . اگر از لحاظ عقلانی تنها شرط بابام رو بررسی میکردم به درست بودنش پی میبردم . ولی متاسفانه آرین فعلا مخش کلا تعطیل بود و لج کرده بود ! با خودش ، با همه !
خیلی از مواقع با خودم فکر میکردم که شاید زیادی تند رفتیم و ازدواج برای هردومون زود بود .
تو این شکی نبود ولی احترام آرین نسبت به عقاید و خط قرمز های من باعث شده بود که هردومون جدی تر به این موضوع فکر کنیم .
موضوعی که اصلا کوچیک نبود و مشکلاتی که توی راهش بود هم به آسونی حل نمیشدن .
از روی تخـ ـت پاشدم . باید تصمیمی میگرفتم .
باید یه جوری سعی میکردم آرین رو مجبور کنم که با استفاده از احساس و غرورش تصمیم نگیره .
ولی اینکه چجوری …
کسی که آرین رو خوب میشناخت … آریانا !
بعد از بوق چندم بود که گوشی رو برداشت .

  • الو ؟
  • سلام . آترینا ام .
  • سلام خوبی ؟
  • مرسی . تو خوبی ؟
  • خوبم .
  • آریانا … چیزه ، باید ببینمت .
    همون جور ریلکس ادامه داد : امروز ؟
  • هرچی سریع تر بهتر .
  • نیم ساعت دیگه . خونه من .
    نگاهی به ساعت انداختم که ۴:۴۵ و نشون میداد . نفسم رو فوت کردم و گفتم : آدرس ؟
  • برات میفرستم .
  • باشه . فعلا
  • خدافظ.
    گوشی رو قطع کردم و چند دقیقه ساکن نشستم و فکر کردم . کارم درست بود ؟! تو این شکی نبود .

آپارتمان زیبایی داشت و چیزی که بیشتر از همه توش به چشم میخورد سلیقه ی زیبای صاحب خانه بود که داد میزد اینجا خونه ی یک دختره .
تیپ ساده ای زده بود و مثل همیشه خوشگل بود .
دست دادیم .
روی میز انواع مسائل پذیرایی بود و این نشون دهنده ی این بود که خدارو شکر وقتمون به تعارفات بیهوده نمیرفت .
نشستیم ، لبخندی بهم زد و گفت : لباسات رو در بیار . با اینکه میدونم بحثمون راجب چیه ولی بهتره خودتم راحت باشی .
لبخندی به این همه تیزیش زدم و مانتو و شالم رو در آوردم .
به مبل راحت شیری رنگش تکیه ای دادم و گفتم : چیکار باید بکنم ؟
خندید . از همون خنده های زیبایی که مطمئن بودم دل هر پسری با دیدنش ضعف میرفت .
گفت : اون تنها نمیتونه اینکار رو بکنه .
میدونستم منظورش آرین بوده و خوشحال بودم که نیازی به تکرار صورت سوال نیست . آریانا مـ ـستقیم جواب میداد . پرسیدم : منظورت چیه ؟
مثل من به مبلش تکیه داد و دست به سیـ ـنه گفت : از آرین چی میدونی ؟!
مثل گیج ها گفتم : ها ؟
موهاش رو به پشت گوشش هدایت کرد و گفت : با قبلش کاری ندارم . ولی از وقتی که احساساتون برای هم مشخص شد ، یعنی از وقتی به هم اعتراف کردین . متوجه چه خصوصیاتی از آرین شدی ؟!
سرم رو تکون دادم و گفتم : خب اون … اون پسریه که هر دختری دوست داره باهاش باشه . مهربونه . زیاد نشون نمیده . خودخواهه … پرروئه ولی بی ادب نیست … اون خب … اون خیلی مغروره و …
پرید وسط حرفم و با دستش من رو به سکوت وا داشت . گفت : خودت الآن چی گفتی؟ آرین مغروره . خیلی هم مغروره . اونقدری که مطمئنم شاید به تو یا همون دختر مورد علاقش هم زیاد ابراز علاقه نکنه . و فکر میکنی چرا جذب تو شد ؟! چون تو در حین مغرور بودنت ، جذاب بودی ، شیطون بودی و باهوش ! همه ی این خصوصیات در کنار هم یه آرین دوم بود در قالب یه دختر . یه دختر همیشه میتونه یه پسر رو به زانو در بیاره و توی بازی دوستی شما خب تو پیروز شدی چون همه ی خصوصیاتی که آرین میخواست رو داشتی و دختر هم بودی ! حالا ازت میخوام فکر کنی ؛ خودت رو بزار جای آرین و بهم بگو ، اگه جای اون بودی چیکار میکردی ؟!
آریانا اطلاعاتی رو به روم آورد که شاید تمام مدت میدونستم و نمیدونستم . یعنی توی اعماق وجودم میدونستم ولی هیچوقت بهش فکر نمیکردم . با این که اوایل نمیفهمیدم این حرفا چه ربطی به بحثمون داره ولی الآن کاملا متوجه شده بودم . فکر کردم … اگه من با بابام دعوام میشد … اگه میدونستم که مادرم بخاطر خیانت بابام فوت کرده … صورتم از تصور این چیز ها فشرده شد … اون موقع چیکار میکردم ؟؟؟
آیا حاظر بودم رابطم با بابام رو به شرط به دست آوردن کسی که دوسش دارم درست کنم ؟؟
تازه داشتم حس آرین رو میفهمیدم …
نفسم رو با شدت بیرون دادم و قاطع گفتم : نمیتونستم . نمیتونستم برم پیشش و ازش بخوام تارابطمون مثل قبل بشه .
آریانا لبخندی زد و گفت : پس الآن میتونی حس آرین رو بفهمی ! توی دو قطب مختلف گیر
کرده . یکی عشقش و دیگری غرورش ! نه میتونه غرورش رو از دست بده نه عشقش رو .
حالا فهمیدی ؟؟ البته من مطمئنم دیر یا زود آرین و بابا با هم مواجه میشن ولی اینکه کی و کجا ، نمیدونم . بدترین قسمت اینه که آرین بابا رو به همون شدت قبل مقصر میدونه و تحت هیچ شرایطی نمیخواد ببخشتش حتی اگه بدونه چه اتفاقی برای بابا افتاده هم …. ولش کن . مهم اینه که آرین هیچوقت حاظر نیست بره دیدن بابا ، ولی امکان نداره که تورو هم از دست بده . برای همین تو باید یه کاری بکنی .
متعجب نگاش کردم و گفتم : من ؟
طوری که انگار نتیجه ی مورد علاقش رو از بحث گرفته باشه به سمت جلو خم شد و گفت : با آرین برو آلمان .
خندیدم . حرف آریانا به نظرم خیلی مسخره بود . با آرین برم آلمان ؟؟ مگه کشکه ؟؟
وقتی خوب خنده هام رو کردم ، گفتم :آریانا ! میفهمی چی میگی ؟؟ من مدیر یه شرکتم . مادر پدرم ایرانن . بعدشم برم بگم چی ؟؟ ببخشید مامان بابا اگه اشکالی نداره من یه هفته ، بادوست پسـ ـرم میرم آلمان زود برمیگردم ؟؟ فکر میکنی میشه ؟؟ امکان نداره بزارن ! مخصوصا حالا که از علاقه ی من و آرین نسبت به هم باخبر شدن . این غیر ممکنه .
نفس کم آوردم و مثل خودش کمی به سمت جلو خم شدم .
اینبار اون بود که تک خنده ای کرد و گفت : تو چه فکری راجب من کردی ؟ من که اینقدر احمق نیستم . مطمئنا اصلا هم ازت نمیخوام بری به پدر مادرت بگی که میخوای با آرین بری آلمان که به نظر اونا این یه ماه عسل بیاد .
تو با من میری آلمان . و مطمئن باش من میدونم چجوری مادر پدرت رو راضی کنم . البته آرین هم هست . ولی اونا رو مطمئن میکنم که در حضور من شما دوتا اجازه ی نزدیکی به هم رو ندارین .
به نظرم نقشه ی پر از عیبی بود ولی ترجیح دادم سوال دیگه ام رو بپرسم : اونوقت آرین چجوری راضی میشه که بیاد آلمان ؟؟
چونش رو روی دستش گذاشت و گفت : اینجا دوتا نکته داره ، اول اینکه آرین دلش برای آلمان پر میکشه . اونبار هم که به تو گفت میخواد بره ولی نرفت ، در واقع قصدش واقعا رفتن بود ولی نتونست خودش رو راضی کنه ، برای همین منتظر کوچکترین بهونس که به کشورش برگرده . نکته ی دوم ، به نظرت آرین میذاره تو بدون اون یه شهر دیگه بری ؟؟ حالا
تو کشوری رو تصور کن که با هواپیما چندین ساعت راهه و از قضا همون کشوریه که آرین خیلی وقته دلش میخواد واسه ی یه بار دیگه اونجا قدم بزاره . البته ما اینجا خیلی به کمک تو نیاز داریم . باید محکم سر تصمیمت وایسی و نزاری آرین جلوت رو بگیره . تو میخوای بری و این تصمیمتم قطعیه . اون موقع آرین هیچ راهی به جز همراهی با ما نداره .
تکیه دادم و گفتم : به نظرت این خیلی آویزون بازی نیست ؟برم به آرین بگم چی ؟؟ دارم میرم به پدرت بگم که بیاد باهات آشتی کنه تا تو بتونی منو بگیری ؟؟ من اینکار رو نمیکنم !
خندید و گفت : من اصلا قصدم این نبود که تو بری و این حرفا رو بزنی . تو فقط به آرین میگی که مخت نیاز به هوا داره و این چن وقت خیلی فشار روت بوده برای همین میخوای بری یه مسافرت . و همون موقع من میام و از آلمان میگم و تو کنجکاو میشی که آلمان رو ببینی . آرین هم هی نه میاره ، و اینجاست که تو باید لج کنی ! نباید بزاری آرین موفق بشه .
گفتم : و اونجا چی ؟؟ اونجا چجوری باید آرین رو راضی کنم ؟؟
گفت : پامون که به اونجا برسه همه چی درست میشه .
سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و نفسم رو فوت کرده .
به نظرم نقشه ی آریانا زیاد از حد بچگونه و پر از عیب و ایراد بود ولی راه دیگه ای هم نبود .
من بیشتر از اینکه بخوام برای ازدواجمون تلاش کنم ، میخواستم رابطه ی این پدر و پسر رو درست کنم . آرین مثل هر انسان دیگه ای نیاز به یه پدر داشت . شاید این رو به روش نمیاورد ولی من این رو حس میکردم …
باورم نمیشد ، نقشه ی احمقانه ی آریانا داشت خیلی خوب پیش میرفت . اونقدری خوب که من الآن کنار این مجسمه ی ابولهول ، توی هواپیما نشستم و تا چند دقیقه ی دیگه به سمت آلمان پرواز میکنم .
مامان بابا خبر نداشتن که آرین هم با من و آریانا هست . در واقع من و آریانا هم نمیدونستیم ، چون آرین تحت هیچ شرایطی حاظر نبود بیاد تا اینکه توی فرودگاه دیدیمش ، البته اون اصلا به ما محل نداد ، خودش واسه خودش خوشحال رفت سوار شد . صندلی های من و آریانا ردیف وسط بود ، بین من و آریانا هم یه پسر خوشتیپ نشسته بود که یهو آرین آقا حسودیشون شد و با زور پسره رو مجبور کرد از جاش پاشه و خودش نشست به جای اون . دیگه چیزی از قیافه ی در حال ترکیدن از خنده ی آریانا و متعجب من حرفی نزنم !! البته تغییری توی رفتارش ندادا ، همونجوری خوشگل با اخم جلوشو نگاه میکرد.
چشم غره ای بهش رفتم و بدون توجه بهش از توی کیفم هندزفریم رو در آوردم و آهنگ مورد علاقم رو گذاشتم .
میدونستم حواسش به تک تک کارام هست ولی به روی خودش نمی آورد . اینم از اثرات زیاد از حد مغرور بودنش بود ! نمیدونم چه جوری و چقدر با خودش کلنجار رفته بود تا بالاخره خودش رو راضی کرده که با ما بیاد !
روزی که بهش گفتم میخوام برم آلمان ، اول با ملایمت سعی کرد متقاعدم کنه ولی وقتی دید من خیلی محکم ایستادم سعی کرد با بی محلی پیش بره که در واقع داشتم خر میشدم که بیخیال بشم اما وجود آدمی مثل آریانا کاملا باعث میشد که فکر پشیمون شدن از سرم بیرون بره ! بعدش که دید با بی محلی هم کارش رو نمیتونه پیش ببره ، داد و بیداد کرد که شاید اولین دعوای رسمی من و آرین اونم بدون آشتی بود ! در واقع یه روز قبل از پرواز یه دعوای خیلی شدید داشتیم ، که میشه همین دیروز !
آریانا هم وقتی دید اینجوریه ، گفت بهتره بیخیال آرین بشیم و خودمون بریم . تا خودش یه جوری با باباش حرف بزنه که البته خیلی نا امید بود !
وقتی دیدیم تو فرودگاه آرین بی توجه به ما دو تا که با دهن باز زل زدیم بهش رفت و سوار شد ، خدا میدونه که چقدر تعجب کردیم . البته من هنوزم حاظرم قسم بخورم که آرین با دیدن قیافه ی مبهوت و منگلی ما دو تا خندش گرفت ولی خودش رو جمع کرد !
تا فرانکفورت ۴ ساعت و نیم باید توی راه باشیم . فکر اینکه چجوری این آقای خوش اخلاق رو تا اونجا تحمل کنم هم باعث میشد اخم کنم .
من هنوزم بابت دعوای دیروز باهاش شدید قهر بودم !
اونم انگار همین احساس رو داشت که اصلا به روش نمی آورد .
مهماندار از همه خواست کمـ ـربندا رو ببندن چون تا دقیقه ای دیگه هواپیما میخواست پرواز کنه ، نگاهی به کمـ ـربندام انداختم و با دیدنشون پوفی کشیدم . دستم رو بالا گرفتم ، توجه مهماندار بهم جلب شد ، گفتم : کمـ ـربند من خرابه !
نزدیک تر اومد و گفت : اجازه میدید ؟؟
نگاهی به پسره کردم ، حتما میتونست ببنده دیگه ، شونه ای بالا انداختم ، روم خم شد و از کنار کمـ ـرم کمـ ـرند رو برداشت ، معذب بودم بر عکس اون که انگاری خیلی خوش به حالش شده بود و نیشش تا بناگوش باز بود ، قبل از اینکه بخواد بیشتر روم خم بشه تا کمبربند رو کامل ببنده ، دست آرین دستش رو گرفت .
پسره با تعجب سرش رو بالا آورد و نگاهی به آرین عصبانی انداخت ، آرین بدون پلک زدن بهش خیره شد و گفت : من میبندم .
پسره که انگار از فشار دست آرین رو دستش دردش اومده بود ، صورتش رو درهم کشید و گفت : آخه این قلقــ…
آرین عصبانی گفت : گفتم میبندم !
پسره دستش رو بیرون کشید و بدون گفتن چیزی عقب گرد کرد و رفت .
حالا من هم خوشم اومده بود هم مونده بودم که واقعا میتونه ببنده یا نه . واسه خالی نبودن عریضه فقط اخم ظریفی کردم .
آرین روم خم شد و من به ضربان قلب تند شده ام فحش بدی دادم !! یعنی چی هر سری این آرین نزدیکش میشه اینجوری تند تند میزنه !
از فرصت استفاده کردم و با یه نفس عمیق بوی عطرش رو وارد ریه هام کردم .
دوباره صاف نشست و با مهارت کمـ ـربند رو قفل کرد. منم متعجب نگاش کردم ! فکر نمیکردم بتونه ! تو این فکر بودم که اگه نتونه و ضایع بشه چیکار کنم که …
با حرص از بین دندون های بهم چسبیده اش گفت : حداقل وقتی با منی ، فاصله ی خودت و با پسرا حفظ کن !
عصبای به طرفش برگشتم و گفتم : این حرفت یعنی چی ؟؟
شونه ای بالا انداخت .
با حرص روم رو برگردوندم . پسره ی بیشعور .
سه ساعتی از پرواز میگذشت . آریانا خـ ـوابیده بود ، منم حوصلم حسابی سر رفته بود ، آرین هم با گوشیش مشغول بود !
لپ تاپم رو در آوردم و روی پام گذاشتم ، حس کار و خلاقیت نبود . ترجیح دادم توی آلبوم هام بگردم .
آرین گوشیش رو گذاشت توی جیبش و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد .
نیم ساعتی سرگرم دیدن عکسام بودم که یهو دستی از کنار دستم اومد و دستم رو از روی صفحه ی موس کنار داد و بر روی چیزی کلیک کرد .
آرین مشتاق به سمت لپ تاپ خم شد و کنجکاو پرسید : این واسه کِیِ ؟؟
نگاه متعجبم رو از روی صورت آرین به صفحه ی لپ تاپم تغییر دادم .
اصلا یادم نمی اومد این عکس رو کجا گرفته بودیم .
عکس طوری بود که من و آرین با حرص زل زده بودیم به هم و سعی داشتیم یه چیزی رو به سمت خودمون بکشیم ، این رو از عضلات منقبض شده ی بازوی آرین و قیافه ی درهم خودم فهمیدم …
متعجب به سمت آرین برگشتم و شونه ای بالا انداختم .
چشم تو چشم شدیم ، من که خندم گرفته بود از قیافه ی اون هم میفهمیدم که ولش میکردی میزد زیر خنده !!
فکر کردم … به نتیجه هم رسیدم ، به سمتش برگشتم و آروم گفتم : واسه انگلیسه ، اون روز که دیگه پروژه تموم شده بود و من اومدم سوئیتت و تو گفتی به خاطر چشمام نباید به کامپیوتر نگاه کنم و منم حرصم گرفته بود !
آرین که معلم بود چیزی یادش نیومده ، پرسید : همین ؟!
همین بود ؟؟ بازم فکر کردم و یاد همون شب افتادم …
گرفته گفتم: واسه همون شبیه که مجبورم کردی توی سوئیتت بخوابم و من شبـ…
آرین پرید وسط حرفم و سریع گفت : یادم اومد !
کاملا متوجه شدم که نمیخواست یاد اون شب لعنتی بیفتم !
بغض کرده بودم ، چه شبی بود …
نگاه سنگینش رو روی خودم احساس کردم … عکس روی صفحه ی لپ تاپ پر از احساس های خوب و بد بود …
واسه ی همون روزایی بود که تقریبا فهمیده بودم آرین رو دوست دارم و دقیقا توی اوج احساسم ، شکست خوردم …
جالبیش اینجا بود که از تنها کسی که ناراحت بودم آرین بود که بازم اون تنها کسی بود که تونست جمعم کنه …
عشق چیز جالبی بود … یا جمله ای افتادم … لبخندی زدم …
” حماقت یه عاشق اینه که اون رو با تموم بدی های که در حقت کرده هنوزم دوسش داری …”
نگاه قفل شدم رو از صفحه ی لپ تاب به دستای آرین انتقال دادم … من چجوری میتونستم با این آقا قهر باشم ؟!
دستم نا خودآگاه به سمتش رفت … قبل از اینکه لمسش کنم اونم دستش رو آورد سمت دستم … متعجب به دستایی که توی آشتی با هم رقابت داشتن نگاه کردم …
نه اون فهمید که من دستم رو بردم سمت دستش ، نه من فهمیدم که اونم میخواد دستم رو بگیره …
بهم نگاه کردیم ، نگاه تندی به دستای قفلمون انداختم …
آرین زیر گوشم زمزمه کرد : این یعنی قهر تمومه ؟؟
جوابش رو ندادم ، فقط سرم رو روی شونش گذاشتم … من عاشقش بودم … این و داشتم به خودم بلند اعتراف میکردم …
عشق چیز عجیبی بود … همه چیز رو تغییر میداد … حتی غروری که مطمئن بودم هیچوقت به خاطر یه پسر از ارزشش پیش خودم کم نمیکنم … اشکایی که فکر نمیکردم هیچوقت بخاطر یه پسر بریزن … عشق من به آرین همه چیز رو تغییر میداد … حتی خودم رو …!
وارد خونه شدیم ، فضای جالبی داشت . آرین خیلی گرفته بود . اصلا سرش رو بالا نیاورد تا به خونه نگاه کنه .
آریانا فهمیده بود که من و آرین آشتی کردیم و همین چند دقیقه پیش دعوای شدیــد خودش با آرین تموم شده بود و همچنان هردوشون عصبانی بودن البته آرین مظلوم شده بود و باعث شده بود که خیلی نزدیک بهش راه برم ، شاید فقط احساس میکردم ؛ شایدم واقعا آرین دلش میخواست که نزدیکش باشم .
آریانا اصرار داشت بریم خونه ی خودشون ولی آرین مخالف صد در صد خونه بود و میگفت فقط هتل میره که البته حریف آریانا نشد .
باباشون خونه نبود یعنی آریانا میگفت کلا اینجا نمیاد شایدم علت اصلی راضی شدن آرین همین بود .
آریانا که هنوز از دعوای چند دقیقه پیش عصبانی بود به سمت اتاقی رفت و در رو بست .
حدس زدم که اتاق خودش باشه .
خونه ی بزرگی نبود ، ۳ خوابه بود و سبکش کاملا اروپایی بود . مونده بودم کجا بریم ، به سمت ارین برگشتم و سوالی نگاش کردم .
ثانیه ای چشم تو چشم شدیم که بالاخره سرش رو بالا آورد و به سمت اتاقی اشاره کرد .
دنبالش رفتم ، اتاق خودش بود . دیزاین کاملا پسرونه و بازم اروپایی .
آرین ساکش رو گوشه ای پرت کرد ، احساس میکردم از بودن توی خونه ی خودشون عصبیه .
داشت قدم میزد ، ناراحت و کلافه بودنش رو از تک تک قدماش و رفتاراش حس میکردم .
به سمتش رفتم .
دستش رو گرفتم .
آروم گفتم : آرین ؟!
جوابم رو نداد ، نگاهش توی چشمام بی قراری میکرد .
گرفته گفتم : اگه میدونستم اینقدر اذیتت میکنه اصلا نمیزاشتم آریانا بیارتمون اینجا .
آرین بازم جوابم رو نداد ، فقط توی یک حرکت ناگهانی بغـ ـلم کرد .
دستام رو دور کمـ ـرش فشردم ، چرا دروغ بگم ؟! پشیمون شده بودم ! اونم خیلی ! از اینکه مجبورش کردم بیاد آلمان خیلی پشیمون بودم …
سرم رو به سیـ ـنه اش فشردم و خیلی ناخود آگاه گفتم : ببخشید !
فشار دستاش دورم بیشتر شد ، با لحنی که لبخند رو از توش احساس میکردم ، گفت : یه چیزیو میدونستی ؟!
ازش فاصله گرفتم و سوالی نگاش کردم .
لبخند کجی زد و گفت : اولین باریه که دختر آوردم خونه ! اونم دوسـ ـت دخترم رو !!
خندم گرفت ولی با لحن بامزه ای گفتم : شما غلط میکردی اگه میخواستی کسی بجز من رو بیاری خونتون ، در ضمن منم اولین باریه که رفتم خونه دوست پسـ ـرم !
آرین اخم کرد و نشست لب تخـ ـتش و منم نشوند رو پاش و گفت :ببینم ، تو اصلا به من نگفتی چند تا دوست پسـ ـر داشتی ؟؟
خندم گرفت ! با لبخند گفتم : داشتم ولی زیاد نه ، زیاد نمیتونستم تحملشون کنم !
متعجب گفت : تحمل ؟؟
سری تکون دادم و گفتم : خب میدونی ، خیلی زود احساساتی میشدن ، مثلا دو روز نگذشته میگفتن عشقم ، عاشقتم ، واست میمیرم… خب میدونی ؟! این چیزا واقعا حال به هم زنن !!
با اخم گفت : مگه میشه ؟!
خندیدم ، دلم کمی شیطنت میخواست … کمی ناز توی صدام ریختم و با همون نیمچه شیطنت گفتم : تا اینکه یکی پیدا شد که اصلا مثل بقیشون نبود… حتی یه بارم بهم نگفت که دوستم داره …
اخماش داشت باز میشد ، فشار تنم رو روی تنش بیشتر کردم ، کم کم رو تخـ ـت لم داد و منم روبه روش بودم …
آرین آروم گفت : نکن دختر …
با تعجبی ساختگی گفتم : چیکــ…
که لبـ ـاش فرصت حرف زدن رو ازم گرفتن … همراهیش کردم … دلم میخواست از اون حال و هوا در بیایم و موفق هم شدم …
خیلی زود از هم فاصله گرفتیم ، دیگه زیاده روی نمیکردیم این بـ ـوسه ها هم که بینمون رد و بدل میشد … فقط از عشق بود … این رو مطمئن بودم ! واسه ی همین از هرچیزی برام حلال تر بود !
چشم تو چشم شدیم با لبخندی گفت : دوستت دارم .. خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بتونی بکنی …
نه متعجب نگاش کردم … نه هول کردم فقط لبخندی زدم … آرین بهم گفت دوستم داره ، اولین بار بود ! اولین بار بعد از دوستیمون بود .
من چی ؟؟ من عاشقش بودم ! هر دختری یه شاهزاده ی سوار بر اسب سفید داره و آرین شاهزاده ی من بود …
کمی روش خم شدم و بدون قطع کردن تماس چشمیمون گفتم : عاشقتم …
روی تخـ ـت غلتی زدم ، چند ثانیه ای طول کشید تا فضای جدید رو شناسایی کنم … یاد دیشب افتادم که آریانا با قاطعیت گفت که نمیزاره من و آرین توی یک اتاق باشیم ، البته اصلا نیازی به این حرکتش نبود چون خود آرین هم در کمال مهمان نوازی وسایل من رو به اتاق سوم برده بود !!!
منم خب معلوم بود که مخالفتی نداشتم .

با یه حرکت از روی تخـ ـت پایین پریدم .

بعد از خوردن صبحانه با آریانا ، داشتیم به این فکر میکردیم که چیکار کنیم که آرین رو دیدیم که شیک و پیک و آماده شده، از اتاقش اومده بیرون .
من و آریانا متعجب با هم پرسیدیم : کجا میری ؟؟
خنده اش گرفت و با خنده گفت : شرکت ؟؟
اینبار آریانا بود که با صدای بلندی گفت : شرکت ؟؟
آرین سرش رو تکون داد و گفت : من که نمیدونم توی این چند وقت چه بلایی سر اون شرکت بیچاره آوردی !! باید برم ببینم !!
آریانا با چشم غره گفت : برو گمشو ! از خداتم باشه !
میدونستم آرین با آریانا یه شرکت داشتن ولی اینکه هنوزم پا برجا بود رو نمیدونستم … آرین خوشحال بود ! احساس میکردم با این وضعیت جدید کنار اومده !
آرین به سمت در رفت ، آریانا پرسید : کی برمیگردی ؟؟
آرین : شب میام …
اینقدر حواسش پرت بود که حتی با وجود اونهمه تیز بودنش برق چشمای آریانا از خوشحالی رو ندید …
برای بدرقه اش به سمت در رفتیم ، آرین کفشاش رو پوشید و رو به ما خداحافظی کرد و در لحظه ی آخر یعنی دقیقا قبل از اینکه در آسانسور بسته بشه رو به آریانا گفت : مواظب خانومم باش !!
نیشم ناخودآگاه باز شد . آرین هم از دیدمون خارج شد .
در رو بستم .
نگاه آریانا گنگ بود و مبهم ، زمزمه کرد : خانمم؟؟
خنده ام گرفت ! چه قدر متعجب شده بود ! البته برای منم خیلی جای تعجب داشت که آرین بخواد اینجوری حرف بزنه … الآن میفهمیدم که یه دختر چه قدر نیازمنده که از فردی که عاشقشه حرف های عاشقانه بشنوه … در واقع توی رابطه ی ما غرور و کلاس ذاشتن جایی نداشت …
تازه داشتم با ” خانمم ” گفتن آرین حال میکردم که یهو آریانا گفت : پاشــو ! بدو !
متعجب گفتم : هاا ؟؟
آریانا چپ چپی نگام کرد و گفت : بدو آماده شو . باید بریم بیرون !!
قبل از اینکه بتونم بپرسم : کجا ؟! آریانا هلم داد توی اتاق و در رو بست .
دهنم رو که برای سوالم باز کرده بودم رو بستم .
هرجا بود بهتر از بیکاری بود دیگه !
تیپ ساده ولی شیکی زدم ، به همراه آرایش محو و قشنگی روی صورتم از اتاق خارج شدم .
آریانا با لبخند نگام کرد . خوشحال از اینکه مورد پسندش واقع شدم از خونه خارج شدیم .
وقتی ماشین توی اتوبان افتاد ، پرسیدم : میشه بگی کجا میریمبا لبخندی گفت : شرکــت .
متعجب پرسیدم : پیش آرین ؟؟
خنده ای کرد و گفت : نه ! شرکت بابام …
با تعجب داد زدم : چــــــــــی؟؟؟
نیم نگاهی بهم کرد و گفت : مگه برای همین نیومدیم ؟؟
قلـ ـبم تند تند میزد ، حتی فکرش رو هم نمیکردم …
آروم گفتم : چرا .. ولی الآن ؟؟ آخه برم چی بگم ؟؟ برم بگم میشه لطفا من رو برای پسرتون خواستگاری کنین ؟ چون بابای من شرط گذاشته شما هم باید باشین و آرین هم زیادی مغروره که بخواد بیــ…
پرید وسط حرفم و گفت : اووو … چه قدر تند میری !! بابا دیشب بهم زنگ زد ! بزار بهت راستش رو بگم …
با سو ظن نگام کرد … راستش رو بگه ؟؟ مگه تا الآن … ؟
سوالی و متعجب نگاش کردم …
ادامه داد : الهه وقتی میفهمه آرین قصد ازدواج داره به بابا زنگ میزنه و میگه که آرین میخواد یه دختری رو بگیره ، بابا هم اصلا باور نمیکنه حرفش رو … فکر میکنه که الهه میخواد بازم اذیت کنه … ولی از طرفی نمیتونست خودش رو کاملا متقاعد کنه چنین داستانی نیست … یعنی مطمئن بود که آرین دوسـ ـت دختر داره ، چون آرین هیچوقت بدون دوسـ ـت دختر نمیموند .. خودتم میدونی دیگه !
خلاصه اینکه زنگ میزنه به من ! منم بهش همه چی رو میگم … اونم از اون روز هر روز زنگ میزنه که تورو ببرم پیشش ! البته کار من خیلی سخت میشد ولی خدارو شکر بابات شرایط رو برام مهیا کرد … الآنم که بابا فهمیده که تو هم آلمانی دیشب زنگ زد و خیلی جدی گفت که یا فردا من تورو میبرم شرکت یا خودش میاد خونه !
با دهن باز نگاش میکردم …
اونم با شک گفت : و خوب چون من میترسیدم بابا بیاد خونه و آرین ببینتش … خب میدونی بهتره ما بریم …
ناراحت به صندلی تکیه دادم و گفتم : آریانا … تو بازم بهم دروغ گفتی !
آریانا گرفته گفت : دروغ … من فقط یه سری چیزا رو بهت نگفتم … ببخشید خب !
شونه ای بالا انداختم …
اونم دیگه حرفی نزد … کم کم استرس گرفتم … احساس بدی داشتم ! میترسیدم ! همیشه فکر میکردم که اگه یه روز بخوام ازدواج کنم ، از نظر خانواده ی پسر تایید شده ام ولی الآن … فکر اینکه باباش از من خوشش نیاد حتی یه لحظه هم ولم نمیکرد !
وارد اتاق شدم … به مردی که روبه روم بود نگاه نکردم …
نمیتونستم … قلـ ـبم تند تند میزد … صدایی توی ذهنم فریاد میکشید : دختر تو این همه قرار کاری مهم رفتی و حتی یه لحظه هم هول نکردی ! الآن چت شده ؟؟ چرا یخ کردی ؟؟
سعی داشتم خودم رو پیدا کنم ولی داشتم مفتضحانه شکست میخوردم …
قدمی به سمت جلو برداشتم …
صداش اومد ، نمیتونستم نوعِ لحنش رو تشخیص بدم ، هرچی که بود نمیشد گفت جدی و خشکه !
-چرا نمیشینی ؟؟
سرم رو بالا گرفتم … چشمای فوق العاده آشناش بهم حس بدی نمیداد … احساس میکردم که میشناسمش … به خاطر چشماش بود !
روی صندلی ای نشستم …
نیمچه لبخندی زدم ، اونم در جوابم لبخندی زد !
مردی که نمیشد گفت پیره ولی اونقدر هم جون نبود که بشه گفت میانساله…
موهای جوگندمی … چشمای درشت آبی … با کلاس بودن از همه ی حالت هاش معلوم بود !
سرم رو دوباره به زیر انداختم … صدای بوق بوقی شنیدم ، بعدش هم چرخ هایی رو دیدم که به سمتم حرکت میکردن …
متعجب به روبه روم نگاه کردم …
آرین چرا به من نگفته بود که باباش فلجه … من واقعا نمیدونستم …
تعجبم رو پنهان کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم…
از جام نیم خیز شدم و دستم رو به سمتش گرفتم و گفتم : واقعا از آشناییتون خوشحالم .
دستم رو فشرد و با لبخندی گفت : تو حتی نمیتونی تصور بکنی که من چقدر مشتاق دیدنت بودم .
با لبخندی نشستم .
پرسید : آریانا رفت ؟
سری تکون دادم و گفتم : بله ، ولی برمیگرده که بریم خونه قبل از اینکه…
مکث کردم … نمیدونستم باید جملم رو کامل کنم یا نه ؟؟
خودش ادامه ی جملم رو گفت : قبل از اینکه آرین برگرده …
نتونستم کاری بجز نیمچه لبخندی بکنم …
نفسش رو فوت کرد و گفت : یعنی اینقدر ازم متنفره ؟
آخه چی باید جوابش رو میدادم … سکوت …
بدون نگاه کردن به من گفت : وقتی فهمیدم از آلمان رفته تازه به خودم اومدم… حتی نمیدونستم واسه چی رفته … الهه اومد پیشم … بهم التماس میکرد که آرین رو برگردونم و من حتی نمیدونستم چی شده … وقتی بهم گفت که دیپورت شده …
سعی کردم آریانا رو راضی کنم تا یه کاری کنه آرین برگرده ولی اون کاری نکرد! میفهمیدم که آریانا هم مثل من توی عذابِ !
اون موقع بود که به بابات زنگ زدم … هم دانشگاهی بودیم … دو تا دوست خیلی صمیمی ، ولی از وقتی که من رفتم آلمان و اون ایران موند رابطمون خیلی کم شد !
واسش داستان رو تعریف کردم ، میدونستم که آرین انگلیسه ، بابات بهش رسما پیشنهاد کار داد اونم خب قبول کرد … حتی روحشم خبر نداره که بابای تو ممکنه دوست من باشه …
وقتی آریانا بهم گفت که آرین میخواد باهات ازدواج کنه شوک شدم !
نمیدونم خوشحال بود ، یا ناراحت … نمیدونم ! خوشحال از اینکه کسی اومده توی زندگی آرین و بهش هدف داده و ناراحت از اینکه توی جشن ازدواج تنها پسرم ، کسی که خیلی بهش بد کردم هم نمیتونستم شرکت کنم !
بابات بهم زنگ زد ، گفت که آرین تورو رسما خواستگاری کرده … گفت چه شرطی براش گذاشته .. سعی کردم متقاعدش کنم اما نتونستم … شاید چون واقعا نخواستم ته دلم یه نیمچه امیدی به برگشت آرین داشتم!
میدونستم آرین تحت هیچ شرایطی حاظر نیست بیاد اینجا منم روم نمیشد بیام ایران … تا اینکه فکر خلاقانه ی آریانا … همیشه اون دختر همه ی ناامیدی هارو پر از امید میکنه ..
لبخندی زد … صمیمی بودنش باعث شده بود اون استرس اولیه ام به طور کامل از بین بره !
گفتم : منم اصلا فکرش رو نمیکردم که شما با پدرم دوست بوده باشین …
با لبخند نگام کرد .
حرفی برای گفتن نداشتم .
خودش بحث تازه ای رو شروع کرد و گفت : حالش خوبه ؟
زیاد نیازی به فکر کردن نبود تا بفهمم منظورش آرینه .
جواب دادم : آره …
آهی کشید و آروم گفت : ای کاش اینقدر ازم بدش نمیومد …
جوابی دادم که خودم هم زیاد بهش اعتقاد نداشتم : هیچ کس نمیتونه از پدرش متنفر باشه !
نگام کرد و گفت : نمیدونم این واسه آرین هم صدق میکنه یا نه … آرین من رو دوست داشت …
به نقطه ای خیره شد و گفت : ولی عاشق مادرش بود … میپرستیدش … اونوقت من چیکار کردم ؟؟ بزرگترین ارزش زندگیش رو ازش گرفتم … من اون زن … آرین … من همه رو آزار دادم …
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم سریع گفت : من واقعا خوشحالم که آرین همچین فرشته ای رو برای زندگی آینده اش انتخاب کرده …
لبخند شرمگینی زدم … این پایان بحث ما بود … احساس میکردم که میخواد با خودش خلوت کنه
از شرکت بیرون اومدم ، گوشیم رو برداشتم تا به آریانا زنگ بزنم که بیاد دنبالم. آلمان رو اصلا نمیشناختم !!!
همین که اومدم شماره بگیرم ، ماشینی با شدت جلوم زد رو ترمز …
وحشت زده بالا رو نگاه کردم و با قیافه ی برزخی آرین روبه رو شدم …
متعجب نگاش میکردم … خیلی عصبانی بود … به نظرم فرار کردن خیلی منطقی تر از نشستن بغـ ـل این آدم عصبانی بود ولی …
طی یه حرکت خیلی سریع ، سوار ماشین شدم و ریلکس گفتم :برو !
عصبانی با حرص نفسش رو فوت کرد و ماشینش با تیک آف بلندی از جا کنده شد .
کنار پارکی نگه داشت . اسمش اینقدر سخت بود که بیخیال خوندنش شدم ، از ماشین پایین پرید و در رو محکم کوبید .
منم با ریلکسی ای که نمیدونم از کجا اومده بود از ماشین پیاده شدم .
توی پارک دریاچه ی مصنوعی قشنگی درست کرده بودن
ساعت نزدیک ۱ ظهر بود .
به سمت دریاچه رفت و منم دنبالش …
به نرده ها تکیه داد … آروم تر شده بود … بهتر بود خودم بحث رو شروع میکردم …
آروم گفتم : پیش بابات بودم …
ناگهانی به سمتم برگشت و با حرص گفت : این رو خودم دقیقا فهمیدم ولی اینکه اونجــا دقیقا چیکــ..
پریدم وسط حرفش ، نمیخواستم عصبانیتش بیشتر بشه … گفتم :میخواست من رو ببینه !
چند ثانیه متعجب شد ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت : مگه میشناستت ؟؟
نفسم رو آه مانند بیرون دادم و گفتم : آرین … خیلی چیزهارو باید بهت بگم …
ماشین رو روبه روی خونه متوقف کرد … از وقتی بهش همه ی حرف های پدرش رو گفته بودم سکوت کرده بود … امیدوار بودم نتیجه ی این سکوت خوب باشه و به نتیجه ی مثبتی برسه…
پرسیدم : ماشین رو میبری پارکینگ ؟
سری تکون داد … با به یاد آوردن چیزی سریع به طرفش برگشتم و گفتم : راستـــــــــــی !! تو چرا به من نگفتی که بابات نمیتونه راه بره ؟؟ماشین رو که تازه به سمت پارکینگ راه انداخته بود متوقف کرد و با صدای متعجب و بلندش داد زد : چـــــــــــــــی ؟؟؟
از حرکتش جا خوردم … در واقع ترسیدم !! فکر میکردم بدونه ! حتی یه درصد هم تصور نمیکردم که اونم مثل من بی خبر بوده باشه …
قفل شده ، خیره و پشیمون نگاش میکردم ، که کلافه شد و عصبانی داد زد : بابام نمیتونه راه بره ؟؟ چی میگی ؟؟
دهن قفل شدم رو به سختی تکون دادم و گفتم : آرین … من فکر کردم میدونی …
آرین کلافه گفت : درست توضیح بده ؟
عصبی گفتم : خوب چی بگم ؟؟ روی صندلی چرخدار میشست .. من فکر کردم میدونی که فلجه …
آرین وا رفت … به وضوح دیدم که دستش چجوری از روی فرمون شل شد … سرش رو پشتی صندلیش تکیه داد و چشماش رو بر روی هم فشرد … آروم گفت : تو برو خونه …
جواب دادم : ولی تو … ؟
پرید وسط حرفم و گفت : تو برو … منم میام ! باید…
حرفش رو ادامه نداد ! باید تنها میبود …
در ماشین رو باز کردم ، با یه حرکت خیلی سریع ، صورتش رو بین دستام گرفتم و به سمت خودم برگردوندم و بـ ـوسه ی سریعی روی لبش گذاشتم و زمزمه کردم : آرین … تو همیشه محکمی …
بدون نگاه کردن به چشماش از ماشین بیرون پریدم و به سمت خونه رفتم .
آرین شب خونه نیومد … به آریانا که گفتم ، چیزی نگفت به جز یه جمله : اون باید فکر کنه…
آریانا هم هرچی سعی داشت با باباش تماس بگیره نتونسته بود و اونم در دسترس نبود …
نه من ، نه آریانا خوابمون نبرد …
اون توی مبل لم داده بود و من روی زمین کنار دیوار نشسته بودم …
آروم پرسید : از کجا فهمید من اونجا ام ؟!
آهی کشید و گفت : زنگ زده بود خونه ، کسی جواب نداده بود ، شک کرده و برگشته !
وقتی دید من تنها برگشتم ، ازم پرسید که کجایی ، سعی کردم بپیچونمش ولی نشد !
ردت رو گرفت و بدون اینکه با من حرف بزنه اومد اونجا …
متعجب گفتم :ردم و گرفت ؟!
پوزخندی زد و گفت : آرین رو دست کم نگیر !

لبخندی از اینهمه قدرت روی لـ ـبم اومد … این پسر همه کاری میتونست بکنه … مردِ من …

ساعت ۹ صبح بود و خیلی وقت بود که به تخـ ـتم ثابت تکیه کرده بودم و سعی داشتم بغضم رو به گریه تبدیل نکنم …
مقصر من بودم … نباید به آرین چیزی میگفتم … نباید اصلا میومدیم اینجا … نباید … نباید …
حالم بد بود ! هنوزم با لباسای دیشب بودم !
خودم میدونستم که مقصرم ، آریانا هم حتما من رو مقصر میدید … خودم رو لعنت کردم … اگه برای آرین اتفاقی می افتاد …
سریع از جام بلند شدم ، و با گفتن : برمیگردم به آریانا از خونه خارج شدم …
دلم میخواست گریه کنم ولی …
به پارک کوچیک سر کوچشون رفتم …
راه رفتم … کل پارک رو ده بیست بار متر کردم … پام درد میکرد … به طرز عجیبی یاد شبی افتادم که سعی داشتم خودم رو توی استخر خفه کنم … دوست داشتم اینقدر راه برم که به چیزی که تمام مدت توی ذهنم بود فکر نکنم …
تمام مکالماتمون روبرای ده هزارمین بار دوره کردم و بازم خودم رو لعنت کردم… آرین … کجایی لعنتی …
بالاخره سر جام ایستادم و سرم رو با دستام گرفتم و فشار دادم …
چیزی به شکستن بغضم نمونده بود که گرم شدم … رفتم توی آغـ ـوش کسی که برام از هر کسی آشنا تر بود … عطرش ، خودش ، وجودش ، همه چیزش رو خیلی خوب میشناختم … عاشقش بودم …
به سمتش برگشتم و دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم … گریه کردم … زدمش … بهش گفتم … گفتم که خیلی بیشعوره ، خیلی بی معرفته ، خیلی بی مسئولیته ، خیلی نامرده که اصلا به من و نگرانی هام حتی فکرم نکرده …
اونم جلوم رو نگرفت … گذاشت تا بگم … دیگه کم کم مشت هایی که روی سیـ ـنه اش میزدم ضعیف شد … بغـ ـلم کرد ، موهام رو بـ ـوسید …گفت که میخواسته با خودش خلوت کنه … ببخشیدش و معذرت خواهیش رو بارها زمزمه کرد … بازم بهم گفت که دوستم داره… ازم خواست تا ببخشمش …

روی چمن ها لم داده بودیم … اینبار من روی پای آرین خـ ـوابیده بودم … چشمامون بسته بود … تمام خستگی مون با این نزدیکی از بین رفته بود …
بدون اینکه ازش انتظار حرف زدن داشته باشم ، شروع کرد به صحبت : نمیدونم دقیقا از کِی شروع شد .. از وقتی که سعی کردی با جشمات بهم بگی که آریانا پروژه رو هک کرده یا شایدم از توی شهربازی … همون موقع ها بود که فرقت رو فهمیدم … تو خودِ خودِ من بودی ! کم کم بیشتر شناختمت … باهم شمال رفتیم ، ازم نمیترسیدی ، حس خوبی از جسارتت بهم دست میداد ، میدونستم که چقدر کنجکاوی تا داستان من رو بفهمی … یه حسی بهم میگفت که یه روزی بهت همه چی رو میگم ، بخاطر اون احساس همیشه خودم رو سرزنش میکردم … دوست داشتم بچزونمت ! بهت گفته بودم که حرص میخوری خوشگل میشی نه ؟!
چشم غره ای بهش رفتم که خندید و گفت : اون شب بهت گفتم ، همه چی رو… فکر میکردم بخوای ازم فاصله بگیری ولی رفتار تو کوچکترین تغییری نکرد !
لبخندی زد و ادامه داد : توی انگلیس ، توی بار که بودیم … وقتی دیدم اون پسره اونجوری بهت نزدیک میشه عصبی میشدم ، سعی میکردم نگاتون نکنم ولی حواسم بهت بود ، یهو فهمیدم که دیگه توی دیدم نیستید ، اومدم توی پیست رقص و تو و اون رو دیدم …
اخمی کرد و گفت :عصبانی شده بودم ، وقتی میدیدم نمیتونی ازش فرار کنی… نمیدونم چرا ولی بهش گفتم که دوست پسـ ـرتم … نمیدونستم چه حسی بود که میخواستم نزدیکت باشم ولی میترسیدم ! ترسم دقیقا از چیزی بود که اتفاق افتاد … وسوسه ی بـ ـوسیدنت و من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم … !
واسه ی اینکه رابطمون تغییری نکنه خودم رو زدم به مـ ـستی و خداروشکر توهم اونقدر باهوش بودی که هیچ حرفی از اون شب نزنی …
نگام کرد و گفت : از حرف زدنت با پسرای دیگه بدم میومد … واضح تر بگم ، حسودیم میشد !
خندیدم !! خندید… گفت : از کیان خیلی بدم میومد ، مخصوصا از وقتی قصدش رو فهمیدم ، سعی کردم هر طور شده تورو دور از اون نگه دارم ولی تو …
با اخم گفت : نمیدونم چرا لج کرده بودی و سمتش میرفتی !!
به هر حال … میدونی دقیقا از کی فهمیدم دوست دارم ؟؟ از شبی که همه چی رو فهمیدی … وقتی از استخر کشیدمت بیرون … از همون موقع بود که احساس میکردم دیگه این آرین نیست که داره من رو پیش میبره … فقط یه احساسه … احساسی که الآن قشنگ میدونم چیه …

دست سمت چپ رو گرفت و به سمت عقب برد ، سرد بودن چیزی رو توی انگشتم حس کردم … سریع دستم رو از دستش بیرون کشیدم و سیخ نشستم …. به حـ ـلقه ی ظریفی که توی انگشتم جا خوش کرده بود خیره شدم …
نوشته ی ظریفی پشتش به چشم میخورد :irreplacable (غیر قابل تعویض)
متعجب نگاش کردم ، به سمتم خم شد و گفت : بالاخره باید تا تهران یه جوری تورو مال خودم بکنم یا نه ؟!
اندک فاصله ی بینمون رو هم برداشتم و گذاشتم لب هام عشقی که میدونستم نمیتونم بیانش کنم رو نشون بده …
وقتی از هم فاصله گرفتیم ، گفتم : بریم خونه ؟!
سری تکون داد و گفت : آره ، رفتی سریع وسایلات رو هم جمع کن !
متعجب ایستادم و گفتم : وسایلام رو جمع کنم ؟؟
به حالت متعجبم خندید و گفت : آره . فردا همگی برمیگردیم تهران !
متعجب گفتم : همگـــی؟؟
با خنده گفت :۴ تایی !
جیغ و ویغ کنان گفتم : ۴ تایـــی ؟؟
چشمکی بهم زد و گفت : من ، تو ، آریانا ، بابا …
دهن باز مونده از تعجبم رو تکونی دادم و گفتم : آشتـی کردین ؟؟
در حالی که دستام رو توی دستاش قفل میکرد و راه می افتاد گفت : تو خیلی بیشتر از غرورم ارزش داری … دیشب تا صبح با بابام حرف زدیم … هیچوقت اون پدر سابق برام نمیشه … ولی خب بازم اون… بابامه …
خوشحال خندیدم و گفتم : این یعنــی …؟؟
با خنده گفت : این یعنی وقتی برگشتیم تهران شما آماده ی عروس شدن میشی …
زدم زیر خنده و گفتم : عروس؟؟؟ عروســـــی ؟؟ مَـــن ؟؟ تــو ؟؟
خندید و گفت : اصلا هم خنده نداره !
گفتم : واسه همین داری میخندی ؟؟
دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و گفت : اصلا نمیتونم خودمون رو توی لباس عروس و داماد تصور کنم …
دستش رو دور گردنم گذاشت و منم دستم رو دور کمـ ـرش حـ ـلقه کردم …نزدیک به هم به سمت خونه ای که میدونستم خیلی توش ماندگار نیستیم راه افتادیم …
خدارو بابت این حس خوب شکر کردم … احساسم بهم میگفت که دیگه چیزی خراب نمیشه … این پسر برای منه … دیگه هیچ کس نمیتونه اونو ازم بگیره … ما دوتا برای هم بودیم و به زودی این مال هم بودن رسمیِ رسمی میشد … اینبار دیگه واقعا همه چیز عالـی بود !
پایان

[box type=”success” align=”alignright” class=”” width=””][button color=”red” size=”big” link=”https://drive.google.com/uc?export=download&id=1b-PfOhyCVielAIjN421Qo5PRfvU_bvWC” icon=”” target=”false” nofollow=”false”]نصب برنامه موبایل رمانهای عاشقانه[/button][/box]

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت اول

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت دوم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت سوم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت چهارم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت پنجم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت ششم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت هفتم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت هشتم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت نهم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت دهم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت یانزدهم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت دوازدهم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت سیزدهم

رمان دختر پولدار پسر خودخواه قسمت چهاردهم

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

‫2 دیدگاه ها

  1. سلام رمان دختر پولدار پسر خودخواه پارت پانزدهم داره؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!